گفتار درآوردن خادمان شیرین فرهاد را در نزد آن ماه جبین و دلربایی آن نازنین از فرهاد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو شیرین خیمه زد بر طرف کهسار
۲
بدان کز غم شود لختی سبکبار
۳
مدارا با مزاج خویش میکرد
۴
حکیمانه علاج خویش میکرد
۵
خیالش در دلش هر دم ز جایی
۶
وزانش هر نفس در سر هوایی
۷
می عشرت به گردش صبح تا شام
۸
به صبح و شام مشغول می و جام
۹
صباحی از صبوحی عشرت اندوز
۱۰
خمار شب شکسته جرعهٔ روز
۱۱
شراب صبح و صبح شادمانی
۱۲
صلای عیش و عشرت جاودانی
۱۳
هوای ابر و قطره قطره باران
۱۴
کدامین ابر؟ ابر نوبهاران
۱۵
بساط دشت و دشتی چون ارم خوش
۱۶
گذرهای خوش و میهای بیغش
۱۷
جهان آشوب ماه برقع انداز
۱۸
به گلگون پا درآورد از سرناز
۱۹
به صحرا تاخت از دامان کهسار
۲۰
نه مست مست و نه هشیار هشیار
۲۱
ز پی تازان بتان سر خوش مست
۲۲
یکی شیشه یکی پیمانه در دست
۲۳
گذشتی چون به طرف چشمه ساری
۲۴
به آب میفروشستی غباری
۲۵
به خرم لاله زاری چون رسیدی
۲۶
ستادی لختی و جامی کشیدی
۲۷
نشاط باده و دشت گلانگیز
۲۸
بساط خرم و گلگون سبک خیز
۲۹
بت چابک عنان از باده سرمست
۳۰
نگاهش مست و چشمش مست و خود مست
۳۱
از این صحرا به آن صحرا دواندی
۳۲
از این پشته به آن پشته جهاندی
۳۳
ز ناگه بر فراز پشتهای تاخت
۳۴
نظر بر دامن آن پشته انداخت
۳۵
گروهی دید از دور آشنا روی
۳۶
بزد مهمیز و گلگون تاخت ز آنسوی
۳۷
چو شد نزدیک دید آن کارداران
۳۸
که رفتند از پی صنعت نگاران
۳۹
از آنجانب عنان گیران امید
۴۰
رخ آورده چو ذره سوی خورشید
۴۱
دوانیدند بر وسعتگه کام
۴۲
نیاز اندر ترقی گام در گام
۴۳
چو شد نزدیک از گرد تکاپوی
۴۴
غبار دامن افشاندن ز آنسوی
۴۵
فرو جستند و رخ بر خاک سودند
۴۶
به دأب کهتران خدمت نمودند
۴۷
نگار نوش لب، ماه شکر خند
۴۸
عبارت رابه شکر داد پیوند
۴۹
به شیرین نکتههای شکرآمیز
۵۰
به قدر وسع هر یک شد شکر ریز
۵۱
سخن طی میشد از نسبت به نسبت
۵۲
چنین تا صنعت و ارباب صنعت
۵۳
بگفت از اهل صنعت با که یارید
۵۴
ز صنعت پیشگان با خود که دارید
۵۵
بگفتند از فنون دانش آگاه
۵۶
دو صنعت پیشه آوردیم همراه
۵۷
دو مرد کاردان در هر هنر طاق
۵۸
به منشور هنر مشهور آفاق
۵۹
نسق بند رسوم هر شماری
۶۰
هزار استاد و ایشان پیشکاری
۶۱
چه افسونها که بر هر یک دمیدیم
۶۲
که آخر بوی تأثیری شنیدیم
۶۳
نخستین کاردان بنای پرکار
۶۴
نمیجنباند از جا پای پرگار
۶۵
ز هر سحری که میبستیم تمثال
۶۶
دمیدی باطل السحری ز دنبال
۶۷
به هر افسون که میبردیم ناورد
۶۸
به یک جنباندن لب دفع میکرد
۶۹
لب عذر آوری بر هم نمیبست
۷۰
یک آری از لبش بیرون نمیجست
۷۱
چه مایه گنج سیم و زر گشادیم
۷۲
که تا با او قرار کار دادیم
۷۳
زهی پر عقده کار بینوایی
۷۴
که چون زر نیستش مشگل گشایی
۷۵
عجب چیزیست زر! جایی که زر هست
۷۶
به آسانی مراد آید فرادست
۷۷
بلرزد کاردان زان کار پر بیم
۷۸
که برناید به امداد زر و سیم
۷۹
به ما از سنگ فرسا کار شد تنگ
۸۰
که یکسان بود پیش او زر و سنگ
۸۱
غرور همتش را مایه زان بیش
۸۲
که سنجد مزد کس با صنعت خویش
۸۳
تعجب کرد ماه مهر پرورد
۸۴
که چون خود این سخن باور توان کرد
۸۵
که مردی کش بود این کار پیشه
۸۶
که سنگ خاره فرساید به تیشه
۸۷
کند بیمزد جان در سخت کوشی
۸۸
بود مستغنی از صنعت فروشی
۸۹
مگر دیوانه است این سنگ پرداز
۹۰
که قانون عمل دارد بدین ساز
۹۱
بگفتندش که نی دیوانهای نیست
۹۲
به عالم خود چو او فرزانهای نیست
۹۳
چرا دیوانه باشد کار سنجی
۹۴
که پوید راه تو بی پای رنجی
۹۵
نه آن صنعتگر است این تیشه فرسای
۹۶
که افتد در پی هر کار فرمای
۹۷
نهاده سر به دنبال دل خویش
۹۸
دلش تا با که باشد الفت اندیش
۹۹
چه گوییمت که از افسون و نیرنگ
۱۰۰
چها گفتیم تا آمد فرا چنگ
۱۰۱
ولی این گفتهها در پرده اولاست
۱۰۲
به تو اظهار آن ناکرده اولاست
۱۰۳
مه کارآگهان را ناز سر کرد
۱۰۴
ز کنج چشم انداز نظر کرد
۱۰۵
تبسم گونهای از لب برون داد
۱۰۶
سخن را نشأه سحر و فسون داد
۱۰۷
که خوش ناید سخن در پرده گفتن
۱۰۸
چه حرف است این که میباید نهفتن
۱۰۹
بگفتندش سخن بسیار باشد
۱۱۰
که آنرا پردهای در کار باشد
۱۱۱
اگر روی سخن در نکته دانیست
۱۱۲
زبان رمز و ایما خوش زبانیست
۱۱۳
به مستی داد تن شوخ فسون ساز
۱۱۴
به ساقی گفت لب پر خندهٔ ناز
۱۱۵
که میگفتم مده چندین شرابم
۱۱۶
که خواهی ساختن مست و خرابم
۱۱۷
تو نشنیدی و چندین میفزودی
۱۱۸
که عقلم بردی و هوشم ربودی
۱۱۹
کنون از بیخودیها آنچنانم
۱۲۰
که از سد داستان حرفی ندانم
۱۲۱
چنان بیهوشیی میکرد اظهار
۱۲۲
که عقل از دست میشد هوش از کار
۱۲۳
بدیشان گفت هستم بیخود و مست
۱۲۴
عنان هوشیاری داده از دست
۱۲۵
دمی کایم به حال خویشتن باز
۱۲۶
ببینم چیست شرح و بسط این راز
۱۲۷
جهاند آنگه به روی دشت گلگون
۱۲۸
لبی پرخنده و چشمی پر افسون
۱۲۹
به بازی کرد گلگون را سبک پای
۱۳۰
خرد را برد پای چاره از جای
۱۳۱
به سوی مبتلای نو عنان داد
۱۳۲
هزارش رخنه سر در ملک جان داد
۱۳۳
چه میگویم چه جای این بیان است
۱۳۴
بیان این سخن یک داستان است