بخش ۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کنون پرشگفتی یکی داستان
۲
بپیوندم از گفتهٔ باستان
۳
نگه کن که مر سام را روزگار
۴
چه بازی نمود ای پسر گوش دار
۵
نبود ایچ فرزند مرسام را
۶
دلش بود جویندهٔ کام را
۷
نگاری بد اندر شبستان اوی
۸
ز گلبرگ رخ داشت و ز مشک موی
۹
از آن ماهش امید فرزند بود
۱۰
که خورشید چهر و برومند بود
۱۱
ز سام نریمان همو بارداشت
۱۲
ز بارگران تنش آزار داشت
۱۳
ز مادر جدا شد بران چند روز
۱۴
نگاری چو خورشید گیتی فروز
۱۵
به چهره چنان بود تابنده شید
۱۶
ولیکن همه موی بودش سپید
۱۷
پسر چون ز مادر بران گونه زاد
۱۸
نکردند یک هفته بر سام یاد
۱۹
شبستان آن نامور پهلوان
۲۰
همه پیش آن خرد کودک نوان
۲۱
کسی سام یل را نیارست گفت
۲۲
که فرزند پیر آمد از خوب جفت
۲۳
یکی دایه بودش به کردار شیر
۲۴
بر پهلوان اندر آمد دلیر
۲۵
که بر سام یل روز فرخنده باد
۲۶
دل بدسگالان او کنده باد
۲۷
پس پردهٔ تو در ای نامجوی
۲۸
یکی پور پاک آمد از ماه روی
۲۹
تنش نقرهٔ سیم و رخ چون بهشت
۳۰
برو بر نبینی یک اندام زشت
۳۱
از آهو همان کش سپیدست موی
۳۲
چنین بود بخش تو ای نامجوی
۳۳
فرود آمد از تخت سام سوار
۳۴
به پرده درآمد سوی نوبهار
۳۵
چو فرزند را دید مویش سپید
۳۶
ببود از جهان سر به سر ناامید
۳۷
سوی آسمان سربرآورد راست
۳۸
ز دادآور آنگاه فریاد خواست
۳۹
که ای برتر از کژی و کاستی
۴۰
بهی زان فزاید که تو خواستی
۴۱
اگر من گناهی گران کردهام
۴۲
وگر کیش آهرمن آوردهام
۴۳
به پوزش مگر کردگار جهان
۴۴
به من بر ببخشاید اندر نهان
۴۵
بپیچد همی تیره جانم ز شرم
۴۶
بجوشد همی در دلم خون گرم
۴۷
چو آیند و پرسند گردنکشان
۴۸
چه گویم ازین بچهٔ بدنشان
۴۹
چه گویم که این بچهٔ دیو چیست
۵۰
پلنگ و دورنگست و گرنه پریست
۵۱
ازین ننگ بگذارم ایران زمین
۵۲
نخواهم برین بوم و بر آفرین
۵۳
بفرمود پس تاش برداشتند
۵۴
از آن بوم و بر دور بگذاشتند
۵۵
بجایی که سیمرغ را خانه بود
۵۶
بدان خانه این خرد بیگانه بود
۵۷
نهادند بر کوه و گشتند باز
۵۸
برآمد برین روزگاری دراز
۵۹
چنان پهلوان زادهٔ بیگناه
۶۰
ندانست رنگ سپید از سیاه
۶۱
پدر مهر و پیوند بفگند خوار
۶۲
جفا کرد بر کودک شیرخوار
۶۳
یکی داستان زد برین نره شیر
۶۴
کجا بچه را کرده بد شیر سیر
۶۵
که گر من ترا خون دل دادمی
۶۶
سپاس ایچ بر سرت ننهادمی
۶۷
که تو خود مرا دیده و هم دلی
۶۸
دلم بگسلد گر زمن بگسلی
۶۹
چو سیمرغ را بچه شد گرسنه
۷۰
به پرواز بر شد دمان از بنه
۷۱
یکی شیرخواره خروشنده دید
۷۲
زمین را چو دریای جوشنده دید
۷۳
ز خاراش گهواره و دایه خاک
۷۴
تن از جامه دور و لب از شیر پاک
۷۵
به گرد اندرش تیره خاک نژند
۷۶
به سر برش خورشید گشته بلند
۷۷
پلنگش بدی کاشکی مام و باب
۷۸
مگر سایهای یافتی ز آفتاب
۷۹
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
۸۰
بزد برگرفتش از آن گرم سنگ
۸۱
ببردش دمان تا به البرز کوه
۸۲
که بودش بدانجا کنام و گروه
۸۳
سوی بچگان برد تا بشکرند
۸۴
بدان نالهٔ زار او ننگرند
۸۵
ببخشود یزدان نیکیدهش
۸۶
کجا بودنی داشت اندر بوش
۸۷
نگه کرد سیمرغ با بچگان
۸۸
بران خرد خون از دو دیده چکان
۸۹
شگفتی برو بر فگندند مهر
۹۰
بماندند خیره بدان خوب چهر
۹۱
شکاری که نازکتر آن برگزید
۹۲
که بیشیر مهمان همی خون مزید
۹۳
بدین گونه تا روزگاری دراز
۹۴
برآورد داننده بگشاد راز
۹۵
چو آن کودک خرد پر مایه گشت
۹۶
برآن کوه بر روزگاری گذشت
۹۷
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
۹۸
برش کوه سیمین میانش چو غرو
۹۹
نشانش پراگنده شد در جهان
۱۰۰
بد و نیک هرگز نماند نهان
۱۰۱
به سام نریمان رسید آگهی
۱۰۲
از آن نیک پی پور با فرهی
۱۰۳
شبی از شبان داغ دل خفته بود
۱۰۴
ز کار زمانه برآشفته بود
۱۰۵
چنان دید در خواب کز هندوان
۱۰۶
یکی مرد بر تازی اسپ دوان
۱۰۷
ورا مژده دادی به فرزند او
۱۰۸
بران برز شاخ برومند او
۱۰۹
چو بیدار شد موبدان را بخواند
۱۱۰
ازین در سخن چندگونه براند
۱۱۱
چه گویید گفت اندرین داستان
۱۱۲
خردتان برین هست همداستان
۱۱۳
هر آنکس که بودند پیر و جوان
۱۱۴
زبان برگشادند بر پهلوان
۱۱۵
که بر سنگ و بر خاک شیر و پلنگ
۱۱۶
چه ماهی به دریا درون با نهنگ
۱۱۷
همه بچه را پرورانندهاند
۱۱۸
ستایش به یزدان رسانندهاند
۱۱۹
تو پیمان نیکی دهش بشکنی
۱۲۰
چنان بیگنه بچه را بفگنی
۱۲۱
بیزدان کنون سوی پوزش گرای
۱۲۲
که اویست بر نیکویی رهنمای
۱۲۳
چو شب تیره شد رای خواب آمدش
۱۲۴
از اندیشهٔ دل شتاب آمدش
۱۲۵
چنان دید در خواب کز کوه هند
۱۲۶
درفشی برافراشتندی بلند
۱۲۷
جوانی پدید آمدی خوب روی
۱۲۸
سپاهی گران از پس پشت اوی
۱۲۹
بدست چپش بر یکی موبدی
۱۳۰
سوی راستش نامور بخردی
۱۳۱
یکی پیش سام آمدی زان دو مرد
۱۳۲
زبان بر گشادی بگفتار سرد
۱۳۳
که ای مرد بیباک ناپاک رای
۱۳۴
دل و دیده شسته ز شرم خدای
۱۳۵
ترا دایه گر مرغ شاید همی
۱۳۶
پس این پهلوانی چه باید همی
۱۳۷
گر آهوست بر مرد موی سپید
۱۳۸
ترا ریش و سرگشت چون خنگ بید
۱۳۹
پس از آفریننده بیزار شو
۱۴۰
که در تنت هر روز رنگیست نو
۱۴۱
پسر گر به نزدیک تو بود خوار
۱۴۲
کنون هست پروردهٔ کردگار
۱۴۳
کزو مهربانتر ورا دایه نیست
۱۴۴
ترا خود به مهر اندرون مایه نیست
۱۴۵
به خواب اندرون بر خروشید سام
۱۴۶
چو شیر ژیان کاندر آید به دام
۱۴۷
چو بیدار شد بخردانرا بخواند
۱۴۸
سران سپه را همه برنشاند
۱۴۹
بیامد دمان سوی آن کوهسار
۱۵۰
که افگندگان را کند خواستار
۱۵۱
سراندر ثریا یکی کوه دید
۱۵۲
که گفتی ستاره بخواهد کشید
۱۵۳
نشیمی ازو برکشیده بلند
۱۵۴
که ناید ز کیوان برو بر گزند
۱۵۵
فرو برده از شیز و صندل عمود
۱۵۶
یک اندر دگر ساخته چوب عود
۱۵۷
بدان سنگ خارا نگه کرد سام
۱۵۸
بدان هیبت مرغ و هول کنام
۱۵۹
یکی کاخ بد تارک اندر سماک
۱۶۰
نه از دست رنج و نه از آب و خاک
۱۶۱
ره بر شدن جست و کی بود راه
۱۶۲
دد و دام را بر چنان جایگاه
۱۶۳
ابر آفریننده کرد آفرین
۱۶۴
بمالید رخسارگان بر زمین
۱۶۵
همی گفت کای برتر از جایگاه
۱۶۶
ز روشن روان و ز خورشید و ماه
۱۶۷
گرین کودک از پاک پشت منست
۱۶۸
نه از تخم بد گوهر آهرمنست
۱۶۹
از این بر شدن بنده را دست گیر
۱۷۰
مرین پر گنه را تو اندرپذیر
۱۷۱
چنین گفت سیمرغ با پور سام
۱۷۲
که ای دیده رنج نشیم و کنام
۱۷۳
پدر سام یل پهلوان جهان
۱۷۴
سرافرازتر کس میان مهان
۱۷۵
بدین کوه فرزند جوی آمدست
۱۷۶
ترا نزد او آب روی آمدست
۱۷۷
روا باشد اکنون که بردارمت
۱۷۸
بیآزار نزدیک او آرمت
۱۷۹
به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت
۱۸۰
که سیر آمدستی همانا ز جفت
۱۸۱
نشیم تو رخشنده گاه منست
۱۸۲
دو پر تو فر کلاه منست
۱۸۳
چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه
۱۸۴
ببینی و رسم کیانی کلاه
۱۸۵
مگر کاین نشیمت نیاید به کار
۱۸۶
یکی آزمایش کن از روزگار
۱۸۷
ابا خویشتن بر یکی پر من
۱۸۸
خجسته بود سایهٔ فر من
۱۸۹
گرت هیچ سختی بروی آورند
۱۹۰
ور از نیک و بد گفتوگوی آورند
۱۹۱
برآتش برافگن یکی پر من
۱۹۲
ببینی هم اندر زمان فر من
۱۹۳
که در زیر پرت بپروردهام
۱۹۴
ابا بچگانت برآوردهام
۱۹۵
همان گه بیایم چو ابر سیاه
۱۹۶
بیآزارت آرم بدین جایگاه
۱۹۷
فرامش مکن مهر دایه ز دل
۱۹۸
که در دل مرا مهر تو دلگسل
۱۹۹
دلش کرد پدرام و برداشتش
۲۰۰
گرازان به ابر اندر افراشتش
۲۰۱
ز پروازش آورد نزد پدر
۲۰۲
رسیده به زیر برش موی سر
۲۰۳
تنش پیلوار و به رخ چون بهار
۲۰۴
پدر چون بدیدش بنالید زار
۲۰۵
فرو برد سر پیش سیمرغ زود
۲۰۶
نیایش همی بفرین برفزود
۲۰۷
سراپای کودک همی بنگرید
۲۰۸
همی تاج و تخت کئی را سزید
۲۰۹
برو و بازوی شیر و خورشید روی
۲۱۰
دل پهلوان دست شمشیر جوی
۲۱۱
سپیدش مژه دیدگان قیرگون
۲۱۲
چو بسد لب و رخ به مانند خون
۲۱۳
دل سام شد چون بهشت برین
۲۱۴
بران پاک فرزند کرد آفرین
۲۱۵
به من ای پسر گفت دل نرم کن
۲۱۶
گذشته مکن یاد و دل گرم کن
۲۱۷
منم کمترین بنده یزدان پرست
۲۱۸
ازان پس که آوردمت باز دست
۲۱۹
پذیرفتهام از خدای بزرگ
۲۲۰
که دل بر تو هرگز ندارم سترگ
۲۲۱
بجویم هوای تو ازنیک و بد
۲۲۲
ازین پس چه خواهی تو چونان سزد
۲۲۳
تنش را یکی پهلوانی قبای
۲۲۴
بپوشید و از کوه بگزارد پای
۲۲۵
فرود آمد از کوه و بالای خواست
۲۲۶
همان جامهٔ خسرو آرای خواست
۲۲۷
سپه یکسره پیش سام آمدند
۲۲۸
گشاده دل و شادکام آمدند
۲۲۹
تبیرهزنان پیش بردند پیل
۲۳۰
برآمد یکی گرد مانند نیل
۲۳۱
خروشیدن کوس با کرنای
۲۳۲
همان زنگ زرین و هندی درای
۲۳۳
سواران همه نعره برداشتند
۲۳۴
بدان خرمی راه بگذاشتند
۲۳۵
چو اندر هوا شب علم برگشاد
۲۳۶
شد آن روی رومیش زنگی نژاد
۲۳۷
بران دشت هامون فرود آمدند
۲۳۸
بخفتند و یکبار دم بر زدند
۲۳۹
چو بر چرخ گردان درفشنده شید
۲۴۰
یکی خیمه زد از حریر سپید
۲۴۱
به شادی به شهر اندرون آمدند
۲۴۲
ابا پهلوانی فزون آمدند