فردوسی · شاهنامه

بخش ۳

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یکایک به شاه آمد این آگهی
۲
که سام آمد از کوه با فرهی
۳
بدان آگهی شد منوچهر شاد
۴
بسی از جهان آفرین کرد یاد
۵
بفرمود تا نوذر نامدار
۶
شود تازیان پیش سام سوار
۷
کند آفرین کیانی براوی
۸
بدان شادمانی که بگشاد روی
۹
بفرمایدش تا سوی شهریار
۱۰
شود تا سخنها کند خواستار
۱۱
ببیند یکی روی دستان سام
۱۲
به دیدار ایشان شود شادکام
۱۳
وزین جا سوی زابلستان شود
۱۴
برآیین خسروپرستان شود
۱۵
چو نوذر بر سام نیرم رسید
۱۶
یکی نو جهان پهلوان را بدید
۱۷
فرود آمد از باره سام سوار
۱۸
گرفتند مر یکدیگر را کنار
۱۹
ز شاه و ز گردان بپرسید سام
۲۰
ازیشان بدو داد نوذر پیام
۲۱
چو بشنید پیغام شاه بزرگ
۲۲
زمین را ببوسید سام سترگ
۲۳
دوان سوی درگاه بنهاد روی
۲۴
چنان کش بفرمود دیهیم جوی
۲۵
چو آمد به نزدیکی شهریار
۲۶
سپهبد پذیره شدش از کنار
۲۷
درفش منوچهر چون دید سام
۲۸
پیاده شد از باره بگذارد گام
۲۹
منوچهر فرمود تا برنشست
۳۰
مر آن پاک‌دل گرد خسروپرست
۳۱
سوی تخت و ایوان نهادند روی
۳۲
چه دیهیم دار و چه دیهیم جوی
۳۳
منوچهر برگاه بنشست شاد
۳۴
کلاه بزرگی به سر برنهاد
۳۵
به یک دست قارن به یک دست سام
۳۶
نشستند روشن‌دل و شادکام
۳۷
پس آراسته زال را پیش شاه
۳۸
برزین عمود و برزین کلاه
۳۹
گرازان بیاورد سالار بار
۴۰
شگفتی بماند اندرو شهریار
۴۱
بران بر ز بالای آن خوب چهر
۴۲
تو گفتی که آرام جانست و مهر
۴۳
چنین گفت مر سام را شهریار
۴۴
که از من تو این را به زنهاردار
۴۵
بخیره میازارش از هیچ روی
۴۶
به کس شادمانه مشو جز بدوی
۴۷
که فر کیان دارد و چنگ شیر
۴۸
دل هوشمندان و آهنگ شیر
۴۹
پس از کار سیمرغ و کوه بلند
۵۰
وزان تا چرا خوار شد ارجمند
۵۱
یکایک همه سام با او بگفت
۵۲
هم از آشکارا هم اندر نهفت
۵۳
وز افگندن زال بگشاد راز
۵۴
که چون گشت با او سپهر از فراز
۵۵
سرانجام گیتی ز سیمرغ و زال
۵۶
پر از داستان شد به بسیار سال
۵۷
برفتم به فرمان گیهان خدای
۵۸
به البرز کوه اندر آن زشت جای
۵۹
یکی کوه دیدم سراندر سحاب
۶۰
سپهری‌ست گفتی ز خارا بر آب
۶۱
برو بر نشیمی چو کاخ بلند
۶۲
ز هر سوی برو بسته راه گزند
۶۳
بدو اندرون بچهٔ مرغ و زال
۶۴
تو گفتی که هستند هر دو همال
۶۵
همی بوی مهر آمد از باد اوی
۶۶
به دل راحت آمد هم از یاد اوی
۶۷
ابا داور راست گفتم به راز
۶۸
که ای آفرینندهٔ بی‌نیاز
۶۹
رسیده بهر جای برهان تو
۷۰
نگردد فلک جز به فرمان تو
۷۱
یکی بنده‌ام با تنی پرگناه
۷۲
به پیش خداوند خورشید و ماه
۷۳
امیدم به بخشایش تست بس
۷۴
به چیزی دگر نیستم دسترس
۷۵
تو این بندهٔ مرغ پرورده را
۷۶
به خواری و زاری برآورده را
۷۷
همی پر پوشد بجای حریر
۷۸
مزد گوشت هنگام پستان شیر
۷۹
به بد مهری من روانم مسوز
۸۰
به من باز بخش و دلم برفروز
۸۱
به فرمان یزدان چو این گفته شد
۸۲
نیایش همان‌گه پذیرفته شد
۸۳
بزد پر سیمرغ و بر شد به ابر
۸۴
همی حلقه زد بر سر مرد گبر
۸۵
ز کوه اندر آمد چو ابر بهار
۸۶
گرفته تن زال را بر کنار
۸۷
به پیش من آورد چون دایه‌ای
۸۸
که در مهر باشد ورا مایه‌ای
۸۹
من آوردمش نزد شاه جهان
۹۰
همه آشکاراش کردم نهان
۹۱
بفرمود پس شاه با موبدان
۹۲
ستاره‌شناسان و هم بخردان
۹۳
که جویند تا اختر زال چیست
۹۴
بران اختر از بخت سالار کیست
۹۵
چو گیرد بلندی چه خواهد بدن
۹۶
همی داستان از چه خواهد زدن
۹۷
ستاره‌شناسان هم اندر زمان
۹۸
از اختر گرفتند پیدا نشان
۹۹
بگفتند باشاه دیهیم دار
۱۰۰
که شادان بزی تا بود روزگار
۱۰۱
که او پهلوانی بود نامدار
۱۰۲
سرافراز و هشیار و گرد و سوار
۱۰۳
چو بنشنید شاه این سخن شاد شد
۱۰۴
دل پهلوان از غم آزاد شد
۱۰۵
یکی خلعتی ساخت شاه زمین
۱۰۶
که کردند هر کس بدو آفرین
۱۰۷
از اسپان تازی به زرین ستام
۱۰۸
ز شمشیر هندی به زرین نیام
۱۰۹
ز دینار و خز و ز یاقوت و زر
۱۱۰
ز گستردنیهای بسیار مر
۱۱۱
غلامان رومی به دیبای روم
۱۱۲
همه گوهرش پیکر و زرش بوم
۱۱۳
زبرجد طبقها و پیروزه جام
۱۱۴
چه از زر سرخ و چه از سیم خام
۱۱۵
پر از مشک و کافور و پر زعفران
۱۱۶
همه پیش بردند فرمان بران
۱۱۷
همان جوشن و ترگ و برگستوان
۱۱۸
همان نیزه و تیر و گرز گران
۱۱۹
همان تخت پیروزه و تاج زر
۱۲۰
همام مهر یاقوت و زرین کمر
۱۲۱
وزان پس منوچهر عهدی نوشت
۱۲۲
سراسر ستایش بسان بهشت
۱۲۳
همه کابل و زابل و مای و هند
۱۲۴
ز دریای چین تا به دریای سند
۱۲۵
ز زابلستان تا بدان روی بست
۱۲۶
به نوی نوشتند عهدی درست
۱۲۷
چو این عهد و خلعت بیاراستند
۱۲۸
پس اسپ جهان پهلوان خواستند
۱۲۹
چو این کرده شد سام بر پای خاست
۱۳۰
که ای مهربان مهتر داد و راست
۱۳۱
ز ماهی بر اندیشه تا چرخ ماه
۱۳۲
چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه
۱۳۳
به مهر و به داد و به خوی و خرد
۱۳۴
زمانه همی از تو رامش برد
۱۳۵
همه گنج گیتی به چشم تو خوار
۱۳۶
مبادا ز تو نام تو یادگار
۱۳۷
فرود آمد و تخت را داد بوس
۱۳۸
ببستند بر کوههٔ پیل کوس
۱۳۹
سوی زابلستان نهادند روی
۱۴۰
نظاره برو بر همه شهر و کوی
۱۴۱
چو آمد به نزدیکی نیمروز
۱۴۲
خبر شد ز سالار گیتی فروز
۱۴۳
بیاراسته سیستان چون بهشت
۱۴۴
گلش مشک سارابد و زر خشت
۱۴۵
بسی مشک و دینار برریختند
۱۴۶
بسی زعفران و درم بیختند
۱۴۷
یکی شادمانی بد اندر جهان
۱۴۸
سراسر میان کهان و مهان
۱۴۹
هر آنجا که بد مهتری نامجوی
۱۵۰
ز گیتی سوی سام بنهاد روی
۱۵۱
که فرخنده بادا پی این جوان
۱۵۲
برین پاک دل نامور پهلوان
۱۵۳
چو بر پهلوان آفرین خواندند
۱۵۴
ابر زال زر گوهر افشاندند
۱۵۵
نشست آنگهی سام با زیب و جام
۱۵۶
همی داد چیز و همی راند کام
۱۵۷
کسی کو به خلعت سزاوار بود
۱۵۸
خردمند بود و جهاندار بود
۱۵۹
براندازه‌شان خلعت آراستند
۱۶۰
همه پایهٔ برتری خواستند
۱۶۱
جهاندیدگان را ز کشور بخواند
۱۶۲
سخنهای بایسته چندی براند
۱۶۳
چنین گفت با نامور بخردان
۱۶۴
که ای پاک و بیدار دل موبدان
۱۶۵
چنین است فرمان هشیار شاه
۱۶۶
که لشکر همی راند باید به راه
۱۶۷
سوی گرگساران و مازندران
۱۶۸
همی راند خواهم سپاهی گران
۱۶۹
بماند به نزد شما این پسر
۱۷۰
که همتای جان‌ست و جفت جگر
۱۷۱
دل و جانم ایدر بماند همی
۱۷۲
مژه خون دل برفشاند همی
۱۷۳
بگاه جوانی و کند آوری
۱۷۴
یکی بیهده ساختم داوری
۱۷۵
پسر داد یزدان بیانداختم
۱۷۶
ز بی‌دانشی ارج نشناختم
۱۷۷
گرانمایه سیمرغ برداشتش
۱۷۸
همان آفریننده بگماشتش
۱۷۹
بپرورد او را چو سرو بلند
۱۸۰
مرا خوار بد مرغ را ارجمند
۱۸۱
چو هنگام بخشایش آمد فراز
۱۸۲
جهاندار یزدان بمن داد باز
۱۸۳
بدانید کاین زینهار منست
۱۸۴
به نزد شما یادگار منست
۱۸۵
گرامیش دارید و پندش دهید
۱۸۶
همه راه و رای بلندش دهید
۱۸۷
سوی زال کرد آنگهی سام روی
۱۸۸
که داد و دهش گیر و آرام جوی
۱۸۹
چنان دان که زابلستان خان تست
۱۹۰
جهان سر به سر زیر فرمان تست
۱۹۱
ترا خان و مان باید آبادتر
۱۹۲
دل دوستداران تو شادتر
۱۹۳
کلید در گنجها پیش تست
۱۹۴
دلم شاد و غمگین به کم بیش تست
۱۹۵
به سام آنگهی گفت زال جوان
۱۹۶
که چون زیست خواهم من ایدر نوان
۱۹۷
جدا پیشتر زین کجا داشتی
۱۹۸
مدارم که آمد گه آشتی
۱۹۹
کسی کو ز مادر گنه کار زاد
۲۰۰
من آنم سزد گر بنالم ز داد
۲۰۱
گهی زیر چنگال مرغ اندرون
۲۰۲
چمیدن به خاک و چریدن ز خون
۲۰۳
کنون دور ماندم ز پروردگار
۲۰۴
چنین پروراند مرا روزگار
۲۰۵
ز گل بهرهٔ من به جز خار نیست
۲۰۶
بدین با جهاندار پیگار نیست
۲۰۷
بدو گفت پرداختن دل سزاست
۲۰۸
بپرداز و بر گوی هرچت هواست
۲۰۹
ستاره شمر مرد اخترگرای
۲۱۰
چنین زد ترا ز اختر نیک رای
۲۱۱
که ایدر ترا باشد آرامگاه
۲۱۲
هم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه
۲۱۳
گذر نیست بر حکم گردان سپهر
۲۱۴
هم ایدر بگسترد بایدت مهر
۲۱۵
کنون گرد خویش اندرآور گروه
۲۱۶
سواران و مردان دانش پژوه
۲۱۷
بیاموز و بشنو ز هر دانشی
۲۱۸
که یابی ز هر دانشی رامشی
۲۱۹
ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ
۲۲۰
همه دانش و داد دادن بسیچ
۲۲۱
بگفت این و برخاست آوای کوس
۲۲۲
هوا قیرگون شد زمین آبنوس
۲۲۳
خروشیدن زنگ و هندی درای
۲۲۴
برآمد ز دهلیز پرده سرای
۲۲۵
سپهبد سوی جنگ بنهاد روی
۲۲۶
یکی لشکری ساخته جنگجوی
۲۲۷
بشد زال با او دو منزل براه
۲۲۸
بدان تا پدر چون گذارد سپاه
۲۲۹
پدر زال را تنگ در برگرفت
۲۳۰
شگفتی خروشیدن اندر گرفت
۲۳۱
بفرمود تا بازگردد ز راه
۲۳۲
شود شادمان سوی تخت و کلاه
۲۳۳
بیامد پر اندیشه دستان سام
۲۳۴
که تا چون زید تا بود نیک نام
۲۳۵
نشست از بر نامور تخت عاج
۲۳۶
به سر بر نهاد آن فروزنده تاج
۲۳۷
ابا یاره و گرزهٔ گاو سر
۲۳۸
ابا طوق زرین و زرین کمر
۲۳۹
ز هر کشوری موبدانرا بخواند
۲۴۰
پژوهید هر کار و هر چیز راند
۲۴۱
ستاره شناسان و دین آوران
۲۴۲
سواران جنگی و کین‌آوران
۲۴۳
شب و روز بودند با او به هم
۲۴۴
زدندی همی رای بر بیش و کم
۲۴۵
چنان گشت زال از بس آموختن
۲۴۶
تو گفتی ستاره‌ست از افروختن
۲۴۷
به رای و به دانش به جایی رسید
۲۴۸
که چون خویشتن در جهان کس ندید
۲۴۹
بدین سان همی گشت گردان سپهر
۲۵۰
ابر سام و بر زال گسترده مهر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.