وحشی · فرهاد و شیرین

گفتار اندر دلربایی شیرین از فرهاد مسکین و گفت و شنید آن دو به طریق راز و نیاز در پردهٔ راز

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
خوشا عشق خوش آغاز خوش انجام
۲
همه ناکامی اما اصل هر کام
۳
خوشا عشق و خوشا عهد خوش عشق
۴
خوشا آغاز سوز آتش عشق
۵
اگر چه آتش است و آتش افروز
۶
مبادا کم که خوش سوزیست این سوز
۷
چه خوش عهدیست عهد عشقبازی
۸
خصوصا اول این جان گدازی
۹
هر آن شادی که بود اندر زمانه
۱۰
نهادند از کرانه در میانه
۱۱
چو یکجا جمع شد آن شادی عام
۱۲
شدش آغاز عشق و عاشقی نام
۱۳
بتان کاردان خوبان پرکار
۱۴
در آغاز وفا یارند وخوش یار
۱۵
ولیکن از دمی فریاد فریاد
۱۶
که عشق تازه گردد دیر بنیاد
۱۷
چو دید از دور شیرین عاشق نو
۱۸
سبک در تاخت گلگون سبکرو
۱۹
به آنجانب که می‌شد در تک و تاز
۲۰
به جای گردش از ره خاستی ناز
۲۱
به راه آن غبار توتیاسای
۲۲
همه تن چشم مرد حیرت افزای
۲۳
عنان را سست کرده لعبت مست
۲۴
که آن مسکن بر آن آسان زند دست
۲۵
به خنده مصلحت دیدی فریبش
۲۶
که چون غارت کند صبر و شکیبش
۲۷
اداها در بیان دلربایی
۲۸
نگه‌ها گرم حرف آشنایی
۲۹
به هر گامی که گلگون برگرفتی
۳۰
اسیر نو نیازی درگرفتی
۳۱
به استقبال هر جولان نازی
۳۲
دوانیدی برون خیل نیازی
۳۳
کشش بود از دو جانب سخت بازو
۳۴
به میزان محبت هم ترازو
۳۵
ز سویی حسن در زور آزمایی
۳۶
ز سویی عشق در زنجیر خایی
۳۷
از آن جانب اشارتها که پیش آی
۳۸
وز این سو خاکساری ها که کو پای
۳۹
از آنسو تیغ ناز اندر کف بیم
۴۰
وز اینجانب سر اندر دست تسلیم
۴۱
به هر گامی شدی نو آرزویی
۴۲
نهان از لب گذشتی گفتگویی
۴۳
به سرعت شوق چابک گام می‌رفت
۴۴
صبوری لب پر از دشنام می‌رفت
۴۵
چو آن چابک عنان آمد فرا پیش
۴۶
به خاک افتاد پیشش آن وفا کیش
۴۷
سراپا گشت جان بهر سپردن
۴۸
همه تن سر برای سجده بردن
۴۹
دعاها با نیاز عشق پرورد
۵۰
به زیر لب نثار یار می‌کرد
۵۱
سری چون بندگان افکنده در پیش
۵۲
جبینی از سجود بندگی ریش
۵۳
سراسیمه نگه در چشمخانه
۵۴
که چون نظاره را یابد بهانه
۵۵
سراپای وجود از عشق در جوش
۵۶
همین لب از حدیث عشق خاموش
۵۷
پری‌رخ را عنان مستانه در دست
۵۸
نگاهش مست و چشمش مست و خود مست
۵۹
فریب از گوشه‌های چشم و ابرو
۶۰
دوانیده برون سد مرحبا گو
۶۱
نگه در حال پرسی گرم گفتار
۶۲
نه گوش آگاه از آن نی لب خبردار
۶۳
تواضعها به رسم عادت وناز
۶۴
به شرم آراسته انجام و آغاز
۶۵
برون آورد مستی از حجابش
۶۶
ولی بسته همان بند نقابش
۶۷
جمال ناز را پیرایه نو کرد
۶۸
عبارت را تبسم پیشرو کرد
۶۹
سخن را چاشنی داد از شکر خند
۷۰
بگفتش خیر مقدم ای هنرمند
۷۱
بگو تا چیست نامت وز کجایی
۷۲
که گویا سال ها شد کشنایی
۷۳
جوابش داد کای ماه قصب پوش
۷۴
مبادت از خشن پوشان فراموش
۷۵
سدت مسکین چو من در جان گدازی
۷۶
همیشه کار تو مسکین نوازی
۷۷
یکی مسکینم از چین نام فرهاد
۷۸
غلام تو ولیک از خویش آزاد
۷۹
فکن یا حلقه‌ام در گوش امید
۸۰
طریق بندگی بین تا به جاوید
۸۱
بیا این بنده را در بیع خویش آر
۸۲
پشیمان گر شوی آزادش انگار
۸۳
به شیرین بذله شیرین شکر ریز
۸۴
برون داد این فریب عشوه آمیز
۸۵
که مارا بنده‌ای باید وفادار
۸۶
که نگریزد اگر بیند سد آواز
۸۷
قبول خدمت ما صعب کاریست
۸۸
در این خدمت دگرگونه شماریست
۸۹
دلی باید ز آهن، جانی از سنگ
۹۰
که بتواند زدن در کار ما چنگ
۹۱
اگر این جان و دل داری بیا پیش
۹۲
وگرنه باش بر آزادی خویش
۹۳
بگفتش کاین دل و جان جای عشق است
۹۴
وجودم عرصه غوغای عشق است
۹۵
همیشه کار جورت امتحان باد
۹۶
دلم را تاب و جانم را توان باد
۹۷
اگر بر سر زنی تیغ ستیزم
۹۸
مبادا قوت پای گریزم
۹۹
مرا آزار کن تا می‌توانی
۱۰۰
وفاداری ببین و سخت جانی
۱۰۱
دل و جان کردم از فولاد آن روز
۱۰۲
که برق این امیدم شد درون سوز
۱۰۳
به تابان کوره‌ای در امتحانم
۱۰۴
که تا بینی چه فولادیست جانم
۱۰۵
بگفتش ترسم این جان چو فولاد
۱۰۶
که از سختیش با من می‌کنی یاد
۱۰۷
چو خوی گرمم آتش برفروزد
۱۰۸
اگر یاقوت باشد هم بسوزد
۱۰۹
جوابی گرم گفتش آتش آلود
۱۱۰
که اینک جان برآر از خرمنش دود
۱۱۱
در آن وادی که میل دل زند گام
۱۱۲
چه باشد جان که او را کس برد نام
۱۱۳
من و میل تو با میل تو جان چیست
۱۱۴
دگر جان را که خواهد دید جان کیست
۱۱۵
شکر لب گفت کاین میل از کجا خاست
۱۱۶
بگفت از یک دو حرف آشنا خاست
۱۱۷
بگفتش کن چه حرف آشنا بود
۱۱۸
بگفتا مژده‌ای چند از وفا بود
۱۱۹
بگفت از گلرخان بیند وفا کس
۱۲۰
بگفت این آرزو عشاق را بس
۱۲۱
بگفت این عشقبازان خود کیانند
۱۲۲
بگفتا سخت قومی مهربانند
۱۲۳
بگفتش تاکی است این مهربانی
۱۲۴
بگفتا هست تا گردند فانی
۱۲۵
بگفتا چون فنا گردند عشاق
۱۲۶
بگفتا همچنان باشند مشتاق
۱۲۷
بگفتش نخل مشتاقی دهد بار
۱۲۸
بگفت آری ولی حرمان بسیار
۱۲۹
بگفتا درد حرمان را چه درمان
۱۳۰
بگفتا وای وای از درد حرمان
۱۳۱
بگفتش لاف عشق و ناله بی جاست
۱۳۲
بگفتا درد حرمان ناله فرماست
۱۳۳
بگفت از صبر باید چاره سازی
۱۳۴
بگفتا صبر کو در عشقبازی
۱۳۵
بگفت از عشقبازی چیست مقصود
۱۳۶
بگفتا رستگی از بود و نابود
۱۳۷
بگفتش می‌توان با دوست پیوست
۱۳۸
بگفت آری اگر از خود توان رست
۱۳۹
بگفتش وصل به یا هجر از دوست
۱۴۰
بگفتا آنچه میل خاطر اوست
۱۴۱
ز هر رشته که شیرین عقده بگشاد
۱۴۲
یکی گوهر بر آن آویخت فرهاد
۱۴۳
نشد خوبی عنان جنبان نازی
۱۴۴
کزان کوته شود دست نیازی
۱۴۵
چو حسن و عشق در جولانگه ناز
۱۴۶
عنان دادند لختی در تک و تاز
۱۴۷
نگهبانان ز هر سو در رسیدند
۱۴۸
دو مرغ هم نوا دم در کشیدند
۱۴۹
حکایت ماند بر لب نیم گفته
۱۵۰
شکسته مثقب و در نیم سفته
۱۵۱
سخن را پرده‌ای نو باز کردند
۱۵۲
ز پرده نغمه‌ای نو ساز کردند
۱۵۳
اگر چه ظاهرا صورت دگر بود
۱۵۴
ولی پنهان نوایی بیشتر بود
۱۵۵
نوای عشقبازان خوش نواییست
۱۵۶
که هر آهنگ او را ره به جاییست
۱۵۷
اگر چه سد نوا خیزد از این چنگ
۱۵۸
چو نیکو بنگری باشد یک آهنگ
۱۵۹
حکایت ماند بر لب نیم گفته
۱۶۰
شکسته مثقب و در نیم سفته
۱۶۱
غرض عشق است اوصاف کمالش
۱۶۲
اگر وحشی سراید یا وصالش

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.