وحشی · فرهاد و شیرین

در بیان چگونگی عشق و آغاز کندن بیستون به نیروی محبت

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
خوشا بی‌صبری عشق درون سوز
۲
همه درد از درون و از برون سوز
۳
چو عشق آتش فروزد در نهادی
۴
به خاصیت بر او آب است بادی
۵
در آن هنگام کاستیلای عشق است
۶
صبوری کمترین یغمای عشق است
۷
ز عاشق چون برد صبر و قرارش
۸
به پیش آرد خیال وصل یارش
۹
چو چندی با خیالش عشق بازد
۱۰
پس آنگه از وصالش سرفرازد
۱۱
بسی عشق اینچنین نیرنگ دارد
۱۲
که گاهی صلح و گاهی جنگ دارد
۱۳
بقای وصل خامی آورد بار
۱۴
دوام هجر جان سوزد به یکبار
۱۵
که هریک زین دو چون باید دوامی
۱۶
نگردد پخته از وی هیچ خامی
۱۷
از آن گه آب ریزد گاه آتش
۱۸
که گردد پخته خامی زین کشاکش
۱۹
چه شد فرهاد بر بالای آن کوه
۲۰
تن و جانی به زیر کوه اندوه
۲۱
نه دست و دل که اندر کار پیچد
۲۲
نه آن سر تا ز کار یار پیچد
۲۳
به روز افغانی و شب یاربی داشت
۲۴
زمین عشق خوش روز و شبی داشت
۲۵
به آخر کرد خوش جایی معین
۲۶
کمرگاهی سزاوار نشیمن
۲۷
کسی را کاندر آنجا دیده در بود
۲۸
سراسر دشت و صحرا در نظر بود
۲۹
در آنجا با دلی پردرد و اندوه
۳۰
بر آن شد تا تهی سازد دل کوه
۳۱
پی صنعت میان بر بست چالاک
۳۲
به ضرب تیشه کرد آن کوه را خاک
۳۳
چنان زد تیشه بر آن کوه خاره
۳۴
که شد آن کوه خارا پاره پاره
۳۵
دلی در سینه بودش چون دل تنگ
۳۶
گهی بر سینه می‌زد گاه بر سنگ
۳۷
ز زخمش سنگ اثرها ازبرون داشت
۳۸
ولیکن سینه خونها از درون داشت
۳۹
چو دیدی زخم خود در کاوش سنگ
۴۰
زدی آهی و گفتی از دل تنگ
۴۱
که اندر طالعم کاش آن هنر بود
۴۲
که آهم را در آن دل این اثر بود
۴۳
و گر گفتی هنر زین به کدامم
۴۴
که آمد قرعهٔ عشقش به نامم
۴۵
شراری کز دل آن کوه زادی
۴۶
چو دل جایش درون سینه دادی
۴۷
که این از خوی شیرینم نشانی‌ست
۴۸
نه آتش بلکه آب زندگانی‌ست
۴۹
خیال روی شیرینش بر آن داشت
۵۰
که نقش آن صنم بر سنگ بنگاشت
۵۱
نهانی عذر گفتی با خیالش
۵۲
کز آن بر سنگ می‌بندم مثالش
۵۳
که از بس صدمه جای آن ندارم
۵۴
که تا بر سینه نقش آن نگارم
۵۵
چنان تمثال آن گلچره پرداخت
۵۶
که بر خود نیز آن را مشتبه ساخت
۵۷
نبودی عشق را گر پیش‌دستی
۵۸
یقین گشتی سمر در بت پرستی
۵۹
به نوعی زلف عنبر می‌کشیدش
۶۰
که آن دل کاندر آن گم کرد دیدش
۶۱
چنان محراب ابرو وانمودش
۶۲
که دل می‌خواست آوردن سجودش
۶۳
چنانش ترک چشم آراست خونریز
۶۴
که در دل یافت ذوق خنجر تیز
۶۵
چنان از بادهٔ لعلش نشان داد
۶۶
که عقل او به بد مستی عنان داد
۶۷
ز آتش غنچه لب ساخت خاموش
۶۸
کز او نا کرده بد حرف وفا گوش
۶۹
گر از لعل لبش حرفی شنودی
۷۰
چنان تمثال او بستی که بودی
۷۱
چو نقش گوش او بست آن وفا کیش
۷۲
نخستین بست راه نالهٔ خویش
۷۳
سرش را خالی از سودای خود ساخت
۷۴
قدش را آفت کالای خود ساخت
۷۵
درون سینه کردن کینهٔ خویش
۷۶
نهانی مهر او در سینهٔ خویش
۷۷
الی را ساخت سخت و بی مدارا
۷۸
به عینه چون دلش یعنی چو خارا
۷۹
به عمد این سهو از کلکش برون جست
۸۰
که آنجا راه خسرو بود او بست
۸۱
به تمثال میانش رفت در پیچ
۸۲
که گردد چون میان او نشد هیچ
۸۳
نهفتش از کمر تا پا به دامان
۸۴
که این نادیده را تمثال نتوان
۸۵
در او بنمود از صنعتگریها
۸۶
همه آیین و رسم دلبریها
۸۷
چنان کان دلربا بود آنچنان کرد
۸۸
هر آنچ از سنگ نتوان کرد آن کرد
۸۹
لبی پر خنده یعنی آشناییم
۹۰
سری افکنده یعنی با وفاییم
۹۱
نگاهی گرم یعنی دلنوازیم
۹۲
زبانی نرم یعنی چاره سازیم
۹۳
سرا پا دلربا ز آنگونه بستش
۹۴
که گر بودی دلی دادی به دستش
۹۵
چو شد فارغ از آن صورت نگاری
۹۶
به پایش سر نهاد از بیقراری
۹۷
فغان برداشت کای بت کام من ده
۹۸
ببین بی طاقتی آرام من ده
۹۹
ترا دانم نداری جان ، تنی تو
۱۰۰
بت سنگی و مصنوع منی تو
۱۰۱
ولی ره زد چنان سودای یارم
۱۰۲
که غیر از بت پرستی نیست کارم
۱۰۳
منم چینی و چین در بت پرستی
۱۰۴
بود مشهور چون با باده مستی
۱۰۵
چنان عشق فسونگر بسته دستم
۱۰۶
که هم خود بتگرم هم بت پرستم
۱۰۷
جهان یکسر درین کارند مادام
۱۰۸
همه در بت پرستی خاص تا عام
۱۰۹
گر افسرده‌ست یا تقلید پیشه
۱۱۰
تواش صورت پرستی دان همیشه
۱۱۱
چو بی‌عشق است او جسمی‌ست بیجان
۱۱۲
چه وردش اهرمن باشد چه یزدان
۱۱۳
بده ساقی شراب لعل رنگم
۱۱۴
سراسر بشکن این بتها به سنگم
۱۱۵
مگر در عاشقی نامم برآید
۱۱۶
ز یمن عاشقی کامم برآید

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.