وحشی · فرهاد و شیرین

در افزونی محبت فرهاد و شور عشق او در فراق شیرین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
عجب دردیست خو با کام کردن
۲
به نا گه زهر غم در جام کردن
۳
به سر بردن به شادی روزگاران
۴
به ناگه دور افتادن ز یاران
۵
عجب کاریست بعد از شهریاری
۶
در افتادن به مسکینی و خواری
۷
ز اوج کامکاری اوفتادن
۸
به ناکامی و خواری دل نهادن
۹
خوشی چندان که در قربت فزون تر
۱۰
به مهجوری دل از غم پر ز خون تر
۱۱
شود هر چند افزون آشنایی
۱۲
فزون تر گردد اندوه جدایی
۱۳
اگر چه کوهکن از جام شیرین
۱۴
ندید از تلخکامی کام شیرین
۱۵
وصال او دمی یا بیشتر بود
۱۶
وز آن یک دم نصیبش یک نظر بود
۱۷
محبت تیر خود را کارگر کرد
۱۸
به فرهاد آنچه کرد آن یک نظر کرد
۱۹
چو دید از یک نظر یک عمر شادی
۲۰
رسیدش نیز عمری نامردای
۲۱
در آن کوه جفا کش با دل تنگ
۲۲
به جای تیشه سر می‌کوفت بر سنگ
۲۳
ز سنگ از تیشه گاهی می‌تراشید
۲۴
به ناخن سینه گاهی می‌خراشید
۲۵
ولی چون تیشه بر سنگ او فکندی
۲۶
به جای سنگ نیز از سینه کندی
۲۷
که نزهتگاه جانان سینه باید
۲۸
چو دل جایش درون سینه شاید
۲۹
گر او در سینه جای دل نهد سنگ
۳۰
تنش چون دل نهم در سینهٔ تنگ
۳۱
به هر نقشی که بربستی به خارا
۳۲
به دل سد نقش بستی زان دلارا
۳۳
از آن دیر آمد آن مشکو به انجام
۳۴
که کار او فزودی عشق خود کام
۳۵
اگر مه بودی آن کوه ار چو گردون
۳۶
به ضرب تیشه‌اش کردی چو هامون
۳۷
به هر جاکردی از آن پشته هموار
۳۸
به دل گفتی چو اینجا پا نهد یار
۳۹
ادب نبود به نوک تیشه سودن
۴۰
چنین در عاشقی نااهل بودن
۴۱
نمودی آن بلند و پست یکسان
۴۲
گهی با ناخن و گاهی به مژگان
۴۳
به هر صورت که بستی زان جفا کار
۴۴
به دل گفتی کجا این و کجا یار
۴۵
ستردی در دم آن نقشی که بستی
۴۶
پس آنگه دست خویش از تیشه خستی
۴۷
بگفتی کاین سزای آنچنان دست
۴۸
که نقش اینچنین گستاخ بشکست
۴۹
به روز و شب نه خوردش بود و نه خفت
۵۰
به خویش از وصل یار افسانه می‌گفت
۵۱
به دل گفتی که ای مینای پر خون
۵۲
مده یکچند خون از دیده بیرون
۵۳
که آن خونخواره چون آید به پیشت
۵۴
نیاید شرمی از مهمان خویشت
۵۵
بگفتی سینه را زین پیش مگداز
۵۶
تو نیز از تاب دل می‌سوز و می‌ساز
۵۷
که چون نوشد ز خون دل شرابی
۵۸
مهیا سازی از بهرش کبابی
۵۹
بگفتی دیده را کای ابر خون بار
۶۰
ز سیل خون چه می‌بندی ره یار
۶۱
بس است این جوی خون پیوسته راندن
۶۲
که نتوان بررهش آبی فشاندن
۶۳
به غم گفتی که ای همخوابهٔ دل
۶۴
برون کش رخت از ویرانهٔ دل
۶۵
که چون آن گنج خوبی در برآید
۶۶
چو جان جایش به غیر دل نشاید
۶۷
به افغان گفت عشرت ساز او باش
۶۸
به سر می‌گفت پا انداز او باش
۶۹
ز خود پرداختی زان پس به گردون
۷۰
که ای از دور تو در ساغرم خون
۷۱
ز تو ای بیستون دل گر چه خون است
۷۲
فزونتر سختیم از بیستون است
۷۳
چو مهمانی به نزهتگاه شیرین
۷۴
مرا پیوسته تلخ تست شیرین
۷۵
چه باشد کز در یاری در آیی
۷۶
مرا در عاشقی یاری نمایی
۷۷
نمایی روی گلگون را بدین سوی
۷۸
که تاگلگون نمایم از سمش روی
۷۹
ولیکن دانمت کاین حد نداری
۸۰
که او را موکشان سوی من آری
۸۱
که دانم خاطر شیرین غیور است
۸۲
سرش از چنبر حکم تو دور است
۸۳
چو شیرین حلقهٔ گیسو گشاید
۸۴
چو من سد چون تواش در چنبر آید
۸۵
وزان پس با خیال دوست گفتی
۸۶
به خود گفتی ز خود پاسخ شنفتی
۸۷
که یارا هم تو از محنت رهانم
۸۸
که کاری برنیاید زین و آنم
۸۹
تو یاری کن که گردون بر خلاف است
۹۰
تو بامن راست شو کاو بر گزاف است
۹۱
وگر گردون موافق با من آید
۹۲
تو چون بندی دری او چون گشاید
۹۳
نگارا از ره بیداد باز آی
۹۴
بده داد من و بر من ببخشای
۹۵
مکن آزاد از دامم خدا را
۹۶
ولیکن با من بیدل مدارا
۹۷
ز دوری باشدم زان ناصبوری
۹۸
که از یاد تو دور افتم ز دوری
۹۹
گر از دوری فراموشم نسازی
۱۰۰
من و با درد دوری جان گدازی
۱۰۱
نخست از مرگ می‌جستم کرانه
۱۰۲
که تا دوری نیفتد در میانه
۱۰۳
چو می‌بینم غمت را جاودانی
۱۰۴
کنون مرگم به است از زندگانی
۱۰۵
گمان این بود کان زلف درازم
۱۰۶
همین جا دام گسترده‌ست بازم
۱۰۷
کنون چون بینم آن زلف دلاویز
۱۰۸
کشیده در ره دل تا عدم نیز
۱۰۹
مران ای دوست از این پس ز پیشم
۱۱۰
زمانی راه ده در وصل خویشم
۱۱۱
نخواهم عزتی زین قربت از تو
۱۱۲
که خواری از من است و عزت از تو
۱۱۳
ندانم فرق عزت را ز خواری
۱۱۴
که عشقم کرده این آموزگاری
۱۱۵
ولی عشقت به لب آورده جانم
۱۱۶
همیخواهم که بر پایت فشانم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.