وحشی · فرهاد و شیرین

در اظهار نمودن شیرین محبت خویش را به آن غمین مهجور

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
اثرها دارد این آه شبانه
۲
ولی گر نیست عاشق در میانه
۳
عجبها دارد این عشق پر افسون
۴
ولی چون عاشق از خود رفت بیرون
۵
چو بیخود از دلی آهی برآید
۶
درون تیرگی ماهی برآید
۷
چو بی‌خود آید از جانی فغانی
۸
شود نامهربانی مهربانی
۹
چو عاشق را مراد خویش باید
۱۰
به رویش کی در وصلی گشاید
۱۱
نداند کز محبت با خبر نیست
۱۲
همی نالد که با عشقم اثر نیست
۱۳
دلی باید ز هر امید خالی
۱۴
درون سوز، آرزوکش، لاابالی
۱۵
که تا با تلخ کامی‌ها برآید
۱۶
مگر شیرین لبی را درخورآید
۱۷
چو فرهاد آرزو را در درون کشت
۱۸
کلید آرزوها یافت در مشت
۱۹
به کلی کرد چون از خود کرانه
۲۰
بیامد تیر آهش بر نشانه
۲۱
نمود از دولت عشق گرامیش
۲۲
اثر در کام شیرین تلخ کامیش
۲۳
چنان بد کن شه خوبان ارمن
۲۴
سر شکر لبان شیرین پر فن
۲۵
شد از آن دشت مینا فام دلگیر
۲۶
وزان گلگشت دلکش خاطرش سیر
۲۷
به خود می‌گفت شیرین را چه افتاد
۲۸
که جان با تلخکامی بایدش داد
۲۹
نه وحش دشتم و نه دام کهسار
۳۰
که بی دام اندر این دشتم گرفتار
۳۱
گل بستانی آوردم به صحرا
۳۲
ندانستم نخواهد ماند رعنا
۳۳
گل صحرا تماشایی ندارد
۳۴
طراوت های رعنایی ندارد
۳۵
خدنگم را اسیر غرق خون به
۳۶
به رنجیرم سر و کار جنون به
۳۷
چه اینجا بود باید با دل تنگ
۳۸
به سر دست و به پا خار و به دل سنگ
۳۹
خود این می‌گفت و خود انصاف می‌داد
۴۰
که جرم این دشت و صحرا را نیفتاد
۴۱
به باغ آیم چو با جانی پر از داغ
۴۲
گنه بر خود نهم بهتر که بر باغ
۴۳
اگر دوزخ نهادی در بهشت است
۴۴
چه بندد بر بهشت این جرم زشت است
۴۵
کسی کش کام تلخ از جوش صفر است
۴۶
به شکر نسبت تلخیش بی‌جاست
۴۷
تو گویی از دلی آهی اثر کرد
۴۸
که شیرین را چنین خونین جگر کرد
۴۹
اگر دانم ز خسرو مشکل خویش
۵۰
هوس را ره نیابم در دل خویش
۵۱
همانا آن غریب صنعت آرا
۵۲
که کار افکندمش با سنگ خارا
۵۳
به سنگ اشکستنش چون بود دستی
۵۴
دلم را زو پدید آمد شکستی
۵۵
به چشم از دل پس آنگه داد مایه
۵۶
ز نزدیکان محرم خواند دایه
۵۷
بگفت ای زهر غم در کامم از تو
۵۸
به لوح زندگانی نامم از تو
۵۹
چه بودی گر نپروردی به شیرم
۶۰
که پستان اجل می‌کرد سیرم
۶۱
به شیر اول ز مرگم وا رهاندی
۶۲
به آخر در دم شیرم نشاندی
۶۳
چه درد است این که در دل گشته انبوه
۶۴
دلست این دل نه هامون است و نه کوه
۶۵
دمی دیگر در این دشت ار بمانم
۶۶
به کوه ازدشت باید شد روانم
۶۷
بگفتا دایه کای جانم ز مهرت
۶۸
فروزان چون ز می تابنده چهرت
۶۹
به دل درد و به جانت غم مبادا
۷۰
ز غم سرو روانت خم مبادا
۷۱
چرا چون زلف خود در پیچ وتابی
۷۲
سیه روز از چه‌ای چون آفتابی
۷۳
ز پرویز اربدینسان دردمندی
۷۴
از اینجا تا سپاهان نیست چندی
۷۵
به گلگون تکاور ده عنان را
۷۶
سیه گردان به لشکر اسپهان را
۷۷
عتاب و غمزه را با هم برآمیز
۷۸
به تاراج بلا ده رخت پرویز
۷۹
در این ظلمات غم تا چند مانی
۸۰
روان شو همچو آب زندگانی
۸۱
ز تاب زلف از خسرو ببر تاب
۸۲
ز آب لعل بر شکر بزن آب
۸۳
ز لعل آبدار و روی انور
۸۴
به شکر آب شو بر خسرو آذر
۸۵
دل پرویز شیرین را مسخر
۸۶
تو تلخی کردی و دادی به شکر
۸۷
نشاید ملک دادن دیگران را
۸۸
سپردن خود به درویشی جهان را
۸۹
شکر را گر چه در آن ملک ره نیست
۹۰
که دور از روی تو در ذات شه نیست
۹۱
ولی چون دزد را بینی به خواری
۹۲
برافرازد علم در شهریاری
۹۳
حدیث دایه را شیرین چو بشنفت
۹۴
برآشفت و به تلخی پاسخش گفت
۹۵
که ای فرتوت از این بیهوده گویی
۹۶
به دل آزار شیرین چند جویی
۹۷
مگر هر کس دلی دارد پریشان
۹۸
ز پرویزش غمی بوده‌ست پنهان
۹۹
مگر هرکس دلی دارد پر آتش
۱۰۰
ز شکر خاطری دارد مشوش
۱۰۱
مرا این سرزمین ناسازگار است
۱۰۲
به پرویز و سفاهانم چکار است
۱۰۳
ز پرویزم بدل چیزی نبوده‌ست
۱۰۴
چنان دانم که پرویزی نبوده‌ست
۱۰۵
من این آب وهوای ناموافق
۱۰۶
نمی‌بینم به طبع خویش لایق
۱۰۷
کجا با اسفهانم خوش فتاده‌ست
۱۰۸
که پندارم در آن آتش فتاده‌ست
۱۰۹
غرض اینست کز این آب و خاک است
۱۱۰
که جان غمگین و دل اندوهناک است
۱۱۱
چو باید رفت از این وادی به ناچار
۱۱۲
کجا باید نمود آهنگ رفتار
۱۱۳
تو کز ما سالخورد این جهانی
۱۱۴
صلاح خردسالان را چه دانی
۱۱۵
چو دایه دید پر خون دیدهٔ او
۱۱۶
ز خسرو خاطر رنجیدهٔ او
۱۱۷
به خود گفت این گل از بی‌عندلیبی
۱۱۸
سر و کارش بود با ناشکیبی
۱۱۹
اگر چه طبعش از خسرو نفور است
۱۲۰
ولی آشفتهٔ او را ضرور است
۱۲۱
مهی در جلوه با این نازنینی
۱۲۲
نخواهد ساخت با تنها نشینی
۱۲۳
گلی زینسان چمن افروز و دلکش
۱۲۴
که رویش در چمن افروخت آتش
۱۲۵
رواج نوبهارش گو نباشد
۱۲۶
کم از مرغی هزارش گو نباشد
۱۲۷
بگفتا گشت باید رهنمونش
۱۲۸
که راه افتد به سوی بیستونش
۱۲۹
مگر چون ناز او بیند نیازی
۱۳۰
به گنجشکی شود مشغول بازی
۱۳۱
مگر چون زلف او بیند اسیری
۱۳۲
به نخجیری شود آسوده شیری
۱۳۳
بگفت اکنون کزین صحرا به ناچار
۱۳۴
بباید بار بر بستن به یکبار
۱۳۵
صلاح اینست ای شوخ سمنبر
۱۳۶
که سوی بیستون رانی تکاور
۱۳۷
که صحرایش سراسر لاله زار است
۱۳۸
همه کوهش بهار است و نگار است
۱۳۹
مگر ، چون گشت آن صحرا نماید
۱۴۰
گره از عقدهٔ خاطر گشاید
۱۴۱
هم اندر بیستون آن فرخ استاد
۱۴۲
که دارد در تن آهن جان ز فولاد
۱۴۳
یقین زان دم که بازو بر گشوده‌ست
۱۴۴
ز کلک و تیشه صنعتها نموده‌ست
۱۴۵
به صنعت‌های او طبعت خوش افتد
۱۴۶
که صنعتهای چینی دلکش افتد
۱۴۷
در اینجا نیز چندی بود باید
۱۴۸
که تا بینم از گردون چه زاید
۱۴۹
حدیث دایه را شیرین چو بشنید
۱۵۰
تبسم کرد و پنهانی پسندید
۱۵۱
بگفتا گر چه اکنون خاطر من
۱۵۲
به جایی خوش ندارد بار بر من
۱۵۳
کز آن روزی که مسکن شد عراقم
۱۵۴
همه زهر است و تلخی در مذاقم
۱۵۵
ز پرویزم زمانی خاطر شاد
۱۵۶
نبوده‌ست ای که روز خوش نبیناد
۱۵۷
ولیکن چون هوای بیستون نیز
۱۵۸
بود چون دشت ارمن عشرت انگیز
۱۵۹
بباید یک دوماه آن جایگه بود
۱۶۰
وزان پس رو به ارمن کرد و آسود
۱۶۱
به حکمش رخت از آن منزل کشیدند
۱۶۲
به سوی بیستون محمل کشیدند
۱۶۳
ز بس هر سو غزالی نازنین بود
۱۶۴
سراسر دشت چون صحرای چین بود
۱۶۵
به سرعت بسکه پیمودند هامون
۱۶۶
به یک فرسنگی از تک ماند گلگون
۱۶۷
یکی زان مه جبینان شد سبک تاز
۱۶۸
به گوش کوهکن گفت این خبر باز
۱۶۹
چنین گویند کن پولاد پنجه
۱۷۰
که بود از پنجه‌اش پولاد رنجه
۱۷۱
میان بربست و آمد پیش بازش
۱۷۲
نیازی برد اندر خود ر نازش
۱۷۳
چنان کان ماه پیکر بد سواره
۱۷۴
به گردن بر کشید آن ماه پاره
۱۷۵
عیان از پشت زین آن ماه رخسار
۱۷۶
چو ماهی کاو عیان گردد ز کهسار
۱۷۷
به چالاکی همی برد آن دل افروز
۱۷۸
به گلگون شد به چالاکی تک آموز
۱۷۹
تو کز نیروی عشقت آگهی نیست
۱۸۰
مشو منکر که این جز ابلهی نیست
۱۸۱
اگر گویی نشان عشقبازان
۱۸۲
تنی لاغر بود جسمی گدازان
۱۸۳
ز عاشق این سخن صادق نباشد
۱۸۴
وگر باشد یقین عاشق نباشد
۱۸۵
کسی کو بر دلش چون عشق یاریست
۱۸۶
برش گلگون کشیدن سهل کاریست
۱۸۷
نه هر کوعاشق است از غم نزار است
۱۸۸
بسا کس را که این غم سازگار است

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.