وحشی · فرهاد و شیرین

در بیان وصل و هجران نکویان و رفتن شیرین به تماشای بیستون

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بهر جا وصل از دوری نکوتر
۲
بجز یک جا که مهجوری نکوتر
۳
رهد عطشان ز مردن آب خوردن
۴
بجز یک جا که بهتر تشنه مردن
۵
چه جا آنجا که یار آید ز در باز
۶
برای آنکه بر دشمن کند ناز
۷
ز یاران رنج به کاو بر تن آید
۸
که بهر گوشمال دشمن آید
۹
غذا به گر خورم از پهلوی خویش
۱۰
کز آن گسترده خوان بهر بداندیش
۱۱
به ار خون جگر باشد به جامم
۱۲
که ریزد ساغر غیری به کامم
۱۳
ز شبهای سیه چندان نسوزم
۱۴
که شمع از آتش غیری فروزم
۱۵
ولی غیرت هم از راهی نه نیکوست
۱۶
کدام است آنکه بربندیم بر دوست
۱۷
چو آمد یار خوش بر روی اوباش
۱۸
به رغم هر که خواهد باش گو باش
۱۹
به کام تشنه وانگه آب حیوان
۲۰
هلاک آن دل کز او برگیری آسان
۲۱
به ساغر کوثر و دلدار ساقی
۲۲
حرام آن قطره‌ای کاو مانده باقی
۲۳
چو عمر رفته را بخت آورد باز
۲۴
از آن بدبخت‌تر کو کورد باز
۲۵
ز شیرین کوهکن را جام لبریز
۲۶
بهانه گو شکر گو باش پرویز
۲۷
به کوه این نامراد سنگ فرسای
۲۸
به نقش پای شیرین چشم تر سای
۲۹
ز درد جان گداز و آه دل سوز
۳۰
ز شب روزش بتر بودی شب از روز
۳۱
همه شب از غم جانان نخفتی
۳۲
خیالش پیش چشم آورده گفتی
۳۳
که او از یاد ناشادم نرفته
۳۴
ز چشم ار رفته از یادم نرفته
۳۵
ز جان از تاب زلفم تاب برده
۳۶
ز چشم ار چشم مستم خواب برده
۳۷
نگفتی چون برفتم کیم از ناز
۳۸
نگفتم عمر رفته نایدم باز
۳۹
نگفتی با وفا طبعم قرین است
۴۰
نگفتم عادت بختم نه این است
۴۱
نگفتی گشت خواهم آشنامن
۴۲
نگفتم راست است اما نه بامن
۴۳
نگفتی دل ستانم جانت به خشم
۴۴
نگفتی این نبخشی و آنت به خشم
۴۵
نگفتی راز تو با کس نگویم
۴۶
نگفتم گویی اما پیش رویم
۴۷
نگفتی خسروان از من به تابند
۴۸
نگفتم ره نشینان تا چه یابند
۴۹
نگفتی یکدلم با ره نشینان
۵۰
نگفتم پیش آنان وای اینان
۵۱
نکردی آنچه نیرنگت بیاراست
۵۲
بیا تا آنچه گفتم بنگری راست
۵۳
به وصل خود نگشتی رهنمونم
۵۴
بیا بنگر که از هجر تو چونم
۵۵
چو بنشستی به دلخواهی به پیشم
۵۶
بیا بنگر به دلخواهی خویشم
۵۷
ببین از درد هجرم در تب و تاب
۵۸
ز چشم و دل درون آتش و آب
۵۹
مرا گفتی چو دل در عشق بندی
۶۰
دهد عشقت به آخر سر بلندی
۶۱
بلندی داده عشق ارجمندم
۶۲
ولی تنها به این کوه بلندم
۶۳
مرا از بهر سختی آفریدند
۶۴
نخست این جامه را بر تن بریدند
۶۵
شدم چون از بر مادر به استاد
۶۶
سر و کارم به سنگ افتاد و پولاد
۶۷
همی بر سختیم سختی فزودند
۶۸
به بدبختیم بدبختی فزودند
۶۹
بدان سختی چو لختی چاره کردم
۷۰
ز آهن رخنه‌ها در خاره کردم
۷۱
فتادم با دلی سنگین سر و کار
۷۲
که آسان کرد پیشم هر چه دشوار
۷۳
کجا آهن که با این سخت جانم
۷۴
اگر کوشم در او راهی ندانم
۷۵
بسی خارا به آهن سوده کردم
۷۶
از این خارا روان فرسوده کردم
۷۷
نگارا وقت دمسازیست بازآ
۷۸
مرا هنگام جانبازیست بازآ
۷۹
که از جان طاقت از تن تاب رفته
۸۰
در این جو مانده ماهی آب رفته
۸۱
بر این کهسار تاب ای ماهتابم
۸۲
فرو نارفته از کوه آفتابم
۸۳
همی ترسم که ای جان جهانم
۸۴
نیایی ور رود بر باد جانم
۸۵
گر از جان دادنم بیمی‌ست زان است
۸۶
که جان بهر نثار دلستان است
۸۷
به سختی با اجل زان می‌ستیزم
۸۸
که باز آیی و جان بر پات ریزم
۸۹
به هجران سخت باشد زندگانی
۹۰
به امید تو کردم سخت جانی
۹۱
اجل را می‌دهم هر دم فریبی
۹۲
مگر یابم ز دیدارت نصیبی
۹۳
به حیلت روزگاری می‌گذارم
۹۴
که جان در پای دلداری سپارم
۹۵
چه بودی طالعم دمساز گشتی
۹۶
که جان رفته از تن بازگشتی
۹۷
زمانی روی گلگون کن بدین سوی
۹۸
ز گردش بخت را گلگونه کن روی
۹۹
براین کوه ار شدی آن برق رفتار
۱۰۰
چو برقی کاو فرود آید ز کهسار
۱۰۱
وگر از نعل او فرسودی این کوه
۱۰۲
ز من برخاستی این کوه اندوه
۱۰۳
نمی گویم کزین کارم نفور است
۱۰۴
به کار سخت همدستی ضرور است
۱۰۵
گرم همدست سازی پای گلگون
۱۰۶
کنم این کوه را یک لحظه هامون
۱۰۷
خیالت گر چه‌ای بیگانه کیشم
۱۰۸
نخست آمد به همدستی خویشم
۱۰۹
ولی چندان فریب و ناز دارد
۱۱۰
که از شوخی ز کارم باز دارد
۱۱۱
چنین می‌گفت و خون دیده باران
۱۱۲
از آن کهسار چون سیل بهاران
۱۱۳
زمانی دیده بست و بیخود افتاد
۱۱۴
چو دید آن دم که از هم دیده بگشاد
۱۱۵
به نام ایزد یکی دشت از غزالان
۱۱۶
همه بالا بلندان خردسالان
۱۱۷
همه در زیر چتر از تابش خور
۱۱۸
چو تاووسان چتر آورده بر سر
۱۱۹
در فردوس را گفتی گشادند
۱۲۰
که آن حورا وشان بیرون فتادند
۱۲۱
همه صید افکنان در راه و بیراه
۱۲۲
کمند زلفشان بر گردن ماه
۱۲۳
همه گلچهرگان با زلف پرچین
۱۲۴
از ایشان دشت چون دامان گلچین
۱۲۵
سگ افکن در پی آهو به هر سو
۱۲۶
همه در پویه چون سگ دیده آهو
۱۲۷
ز مژگان چنگل شاهین گشاده
۱۲۸
چو شاهین در پی کبکان فتاده
۱۲۹
شراب لاله گونشان در پیاله
۱۳۰
همه صحرا تو گفتی رسته لاله
۱۳۱
زمین از رویشان همچون گلستان
۱۳۲
هوا از مویشان چون سنبلستان
۱۳۳
بت گلگون سوار اندر میانه
۱۳۴
روان را آرزو دل را بهانه
۱۳۵
ز مژگان رخنه کن در خانهٔ دل
۱۳۶
ز صورت شعله زن در خانه زین
۱۳۷
خرد زنجیری زلف بلندش
۱۳۸
سر زنجیر مویان در کمندش
۱۳۹
قمر از پیشکاران جمالش
۱۴۰
جنون از دستیاران خیالش
۱۴۱
بلا را دیده بر فرمان بالاش
۱۴۲
اجل را گوش بر حکم تقاضاش
۱۴۳
نگاه فتنه بر چشمان مستش
۱۴۴
فلک را دست بیرحمی به دستش
۱۴۵
دل آشوبی ز همکاران مویش
۱۴۶
جهانسوزی ز همدستان خویش
۱۴۷
شه از گنج گهر او را خریدار
۱۴۸
فقیر از آه شبگیرش طلبکار
۱۴۹
به آن از زلف طوق بندگی نه
۱۵۰
به این از لب شراب زندگی ده
۱۵۱
چو چشم افتاد به روی کوهکن را
۱۵۲
همی مالید چشم خویشتن را
۱۵۳
به خود می‌گفت کاین آن سرونازست
۱۵۴
که شاهان را به وصل او نیاز است ؟
۱۵۵
که شد سوی گدایان رهنمونش
۱۵۶
که ره بنمود سوی بیستونش ؟
۱۵۷
کدام استاد این افسونگری کرد ؟
۱۵۸
که این افسون به کار آن پری کرد ؟
۱۵۹
که راهش زد که اندر راهش آورد ؟
۱۶۰
به من چون دولت ناگاهش آورد ؟
۱۶۱
کرا تاب کمند آمد بر افلاک ؟
۱۶۲
که ماه آسمان افکند بر خاک ؟
۱۶۳
مگر راه سپهر خویش دارد
۱۶۴
که ره بر این بلندی پیش دارد
۱۶۵
در این بد کآمد از آن دلفریبان
۱۶۶
بتی چون سوی رنجوران طبیبان
۱۶۷
پی آگاهی فرهاد مسکین
۱۶۸
فرستادش مگر بانوی شیرین
۱۶۹
سخنهایی که بود از بیش و کم گفت
۱۷۰
برهمن را ز آهنگ صنم گفت
۱۷۱
حدیث نامهٔ شاه جهان را
۱۷۲
جواب نامهٔ سرو روان را
۱۷۳
گر از خود یا از آن شیرین دهن گفت
۱۷۴
تمامی را به گوش کوهکن گفت
۱۷۵
از آن گفت و شنو بیچاره فرهاد
۱۷۶
به جایی شد که چشم کس مبیناد
۱۷۷
تنش گفتی ز بس تاب و تب آورد
۱۷۸
نثار پای گلگون بر لب آورد
۱۷۹
چو سیلاب از سر کوه آن یگانه
۱۸۰
به استقبال شیرین شد روانه
۱۸۱
شکر لب یافت اندر نیمه راهش
۱۸۲
به سد شیرینی آمد عذر خواهش
۱۸۳
به کوه آمد نگار لاله رخسار
۱۸۴
چو خورشیدی که او تابد به کهسار
۱۸۵
رسید آنجا که مرد آهنین دست
۱۸۶
به کوه آن نقشهای طرفه بر بست
۱۸۷
رسید آنجا که عشق سخت بازو
۱۸۸
به کوه افکنده بد غارت به نیرو
۱۸۹
شده سد پاره کوه از عشق پر زور
۱۹۰
بدانسان کز تجلی سینه طور
۱۹۱
چو پیش آمد رواقی دید عالی
۱۹۲
که کردش دست عشق از سنگ خالی
۱۹۳
شکسته طاق چرخ دیر بنیاد
۱۹۴
به زیرش طاق دیگر بسته فرهاد
۱۹۵
همی شد تا به سنگی شد مقابل
۱۹۶
که بر تمثال آن شیرین شمایل
۱۹۷
بگفت این سینهٔ فرهاد زار است
۱۹۸
که در وی نقش شیرین آشکار است
۱۹۹
به زلف خویش دستی زد پریوش
۲۰۰
نگشت از حال خود آن نقش دلکش
۲۰۱
از آنجا یافت کان تمثال خویش است
۲۰۲
که احوالش نه چون احوال خویش است
۲۰۳
و یا استاد چینی کرده نیرنگ
۲۰۴
یکی آیینه بنموده‌ست از سنگ
۲۰۵
تبسم را درون سینه ره داد
۲۰۶
به صنعت پیشه مزد از یک نگه داد
۲۰۷
به شوخی گفت کای مرد هنرور
۲۰۸
تو گویی بوده شیرینت برابر
۲۰۹
مرا خود یک نظر افزون ندیدی
۲۱۰
چسان این صورت دلکش کشیدی
۲۱۱
اگر گویم هنر بود این هنر نیست
۲۱۲
چنین تمثال کار یک نظر نیست
۲۱۳
بگفت آن یک نظر از چشم دل بود
۲۱۴
از آنش دست هجران محو ننمود
۲۱۵
چو دیدم بر رخت از دیدهٔ دل
۲۱۶
از آن دارم شب و روزت مقابل
۲۱۷
بگفت این نقش بد گو را بهانه‌ست
۲۱۸
به بی پروایی شیرین بهانه‌ست
۲۱۹
همی گوید که آن کاین نقش بسته‌ست
۲۲۰
چو دل شیرین به پهلویش نشسته‌ست
۲۲۱
که کس نادیده نقش کس نپرداخت
۲۲۲
و گر پرداخت چو اصلش کجا ساخت
۲۲۳
بگفتا داند این کاندیشد این راز
۲۲۴
که این صورت که بر مه زیبدش ناز
۲۲۵
برهر کس که جای از ناز دارد
۲۲۶
ز بس شوخی زکارش باز دارد
۲۲۷
دلی از سنگ باید جانی از روی
۲۲۸
که پردازد به سنگ و تیشه زین روی
۲۲۹
چو شیرینش چنین بی خویشتن دید
۲۳۰
به بیهوشی صلاح کوهکن دید
۲۳۱
بگفتا بایدش جامی که پیمود
۲۳۲
به مستی چند حرفی گفت و بشنود
۲۳۳
اگر حرفی زند مستی بهانه‌ست
۲۳۴
توان گفت او به بد مستی نشانه‌ست
۲۳۵
وزین غافل که عاشق چون شود مست
۲۳۶
لب از اسرار عشقش چون توان بست
۲۳۷
مگر می‌خواست وصف نوگل خویش
۲۳۸
عیان تر بشنود از بلبل خویش
۲۳۹
به دور آمد شرابی چون دل پاک
۲۴۰
روان افروز دور از هر هوسناک
۲۴۱
میی سرمایه عشق جوانی
۲۴۲
کمین تعریفش آب زندگانی
۲۴۳
به صافی چون عذار دلنوازان
۲۴۴
به تلخی روزگار عشقبازان
۲۴۵
سراپا حکمت و آداب گشته
۲۴۶
فلاتونی‌ست در خم آب گشته
۲۴۷
ادبها دیده از خردی زدهقان
۲۴۸
شده در خورد بزم پادشاهان
۲۴۹
نخست آن مه به لعل آلوده یاقوت
۲۵۰
نمود از لعل تر یاقوت را قوت
۲۵۱
از آن رو جام می جان پرور آمد
۲۵۲
که روزی بر لب آن دلبر آمد
۲۵۳
چو جام از لعل او شد شکر آلود
۲۵۴
به آن تلخی کش ایام پیمود
۲۵۵
چو جوش باده هوش از دل ربودش
۲۵۶
که چندان گشت آشوبی که بودش
۲۵۷
جنون کش با خرد گرگ آشتی بود
۲۵۸
چو فرصت یافت بر وی دست بگشود
۲۵۹
که بیرون شو ز سرکاین خانهٔ ماست
۲۶۰
نیاید صحبت عقل و جنون راست
۲۶۱
خرد عشق و جنون را دید همدست
۲۶۲
از آن هنگامه رخت خویش بر بست
۲۶۳
ادب را رفت گستاخی به سر نیز
۲۶۴
که گستاخی‌ست جا ننگ است برخیز
۲۶۵
حجاب این کشمکش چون دید شد راست
۲۶۶
به او کس تا نگوید خیز برخاست
۲۶۷
خرد با پیشکاران تا برون راند
۲۶۸
جنون با دستیاران در درون ماند
۲۶۹
حجاب عقل رفت و جای آن بود
۲۷۰
حجاب عشق بر جا همچنان بود
۲۷۱
حجاب عشق اگر از پیش خیزد
۲۷۲
به مردی کاب مردان را بریزد
۲۷۳
چه غم گر عشق داور پرده رو نیست
۲۷۴
که خورشید است و چشم بد بر او نیست
۲۷۵
ولی عشقی که نبود پرده‌اش پیش
۲۷۶
زیان بیند هم از چشم بد خویش
۲۷۷
که عاشق چون نظر پرورده نبود
۲۷۸
همان بهتر که او بی‌پرده نبود
۲۷۹
چو آتش عاشق آنگه رخ برافروخت
۲۸۰
که اول خویش و آنگه پرده را سوخت
۲۸۱
از آتش سوختن از پرده پیش است
۲۸۲
که او خود پردهٔ سیمای خویش است
۲۸۳
چو شیرین کوهکن را پرده در دید
۲۸۴
به شیرینی از او در پرده پرسید
۲۸۵
که ای چینی نسب مرد هنرمند
۲۸۶
به چین با کیستت خویشی و پیوند
۲۸۷
در آن شهری ز تخم سر بلندان
۲۸۸
و یا از خاندان مستمندان
۲۸۹
تو با فرهنگ و رای مهترانی
۲۹۰
نپندارم که تخم کهترانی
۲۹۱
نخستین روز کت پرسیدم از بوم
۲۹۲
نگردید از نژادت هیچ معلوم
۲۹۳
همی خواهم که دست از شرم شویی
۲۹۴
نژاد خویشتن با من بگویی
۲۹۵
دگر گفتش تو گویی بت پرستی
۲۹۶
کت اندر بت تراشی هست دستی
۲۹۷
بسی نقش است در این کوه خارا
۲۹۸
نباشد همچو این صورت دل آرا
۲۹۹
بدو فرهاد گفت آری چنین است
۳۰۰
ز چینم بت پرستی کار چین است
۳۰۱
تو ای بت‌گر به چین منزل گزینی
۳۰۲
به غیر از بت پرستی می نبینی
۳۰۳
چنین می رفت در اندیشهٔ من
۳۰۴
کز اول روز دانی پیشهٔ من
۳۰۵
ولی معذوری ای سرو سمن سا
۳۰۶
که یک سرداری و سد گونه سودا
۳۰۷
صنم ازناز دستی برد بر روی
۳۰۸
به سد ناز و کرشمه گفت با اوی
۳۰۹
که ای از تیشه رکش کلک مانی
۳۱۰
ترا بینم به مزدوران نمانی
۳۱۱
غریبی پیشه ور از کارفرما
۳۱۲
ز سودای زر و نه فکر کالا
۳۱۳
اگر روی زمین گردد پر از در
۳۱۴
ترا بینم که چشم دل بود پر
۳۱۵
همه گوهر ز نوک تیشه داری
۳۱۶
نخواهی زر چه در اندیشه داری
۳۱۷
چنین بی‌مزد این زحمت کشیدن
۳۱۸
مرا بار آورد خجلت کشیدن
۳۱۹
کشی رنج و هوای زر نداری
۳۲۰
اگر رنج دو روزه بود باری
۳۲۱
کرا داری بگو در کشور خویش
۳۲۲
که نه داری سر او نه سر خویش
۳۲۳
به حق آشنایی ها که پیشم
۳۲۴
سراسر شرح ده احوال خویشم
۳۲۵
از این گفتار فرهاد هنرمند
۳۲۶
به خود پیچد و خامش ماند یکچند
۳۲۷
وزان پس شرح غم با نازنین گفت
۳۲۸
چنین شیرین نگفت اما چنین گفت
۳۲۹
که ای لعلت زبانم برده از کار
۳۳۰
زبانت بازم آورده به گفتار
۳۳۱
چه می‌پرسی که تاب گفتنم نیست
۳۳۲
و گر چه هم دل بنهفتنم نیست
۳۳۳
شنیدم ای نگار لاله رخسار
۳۳۴
دلی داری غمین جانی پرآزار
۳۳۵
گلت پژمرده و طبعت فسرده‌ست
۳۳۶
که سودا در مزاجت راه برده‌ست
۳۳۷
به حیلت کوه و صحرا می‌سپاری
۳۳۸
که یک دم خاطری مشغول داری
۳۳۹
چه باید بر سر غم غم نهادن
۳۴۰
به فکر غم کشی چون من فتادن
۳۴۱
به چنگ و باده ده خود را شکیبی
۳۴۲
نه از درد دل چون من غریبی
۳۴۳
ولی گویم به پیشت مشکل خویش
۳۴۴
به امیدی که بگشایی دل خویش
۳۴۵
مگو از غم، ره غم چون توان بست
۳۴۶
که می گویند خون با خون توان بست
۳۴۷
نگویم کز غمم آزاد سازی
۳۴۸
که از غم خاطر خود شاد سازی
۳۴۹
بدان ای گل عذار مه جبینم
۳۵۰
که من شهزادهٔ اقلیم چینم
۳۵۱
من از چینم همه چین بت پرستند
۳۵۲
چو من یک تن ز دام بت نرستند
۳۵۳
مرا مادر پدر بودند خرسند
۳۵۴
ز هر کام از جهان الا ز فرزند
۳۵۵
پدر گفته‌ست روزی با برهمن
۳۵۶
که گر بت سازدم این دیده روشن
۳۵۷
به فرزندی نماید سرفرازم
۳۵۸
مر او را خادم بت خانه سازم
۳۵۹
چنان گفت و چنان گشت و چنان کرد
۳۶۰
مرا شش ساله در بتخانه آورد
۳۶۱
یکی بتگر در آنجا رشک آذر
۳۶۲
مرا افتاد خو با مرد بتگر
۳۶۳
چو بت می کردم از جان خدمت او
۳۶۴
که بد میل دلم با صنعت او
۳۶۵
از آن خدمت روان او برافروخت
۳۶۶
هر آن صنعت که بودش با من آموخت
۳۶۷
برهمن بت تراشی داد یادم
۳۶۸
بماند آن خوی طفلی در نهادم
۳۶۹
چو از چشم محبت سوی من دید
۳۷۰
چنان گشتم که استادم پسندید
۳۷۱
بتی باری به سنگی نقش بستم
۳۷۲
ربود آن بت عنان دل ز دستم
۳۷۳
شب و روزم سر اندر پای او بود
۳۷۴
سرم پیوسته پر سودای او بود
۳۷۵
بسی گشتم که او را زنده بینم
۳۷۶
به جان آن گوهر ارزنده بینم
۳۷۷
ندیدم در همه چین همچو اویی
۳۷۸
شدم شیدایی و آشفته خویی
۳۷۹
از آن آشوب بی اندازه من
۳۸۰
همه چین گشت پرآوازه من
۳۸۱
همه گفتند شادان نیک بختی
۳۸۲
زباغ خسروی خرم درختی
۳۸۳
کش اول بت می صورت چشاند
۳۸۴
به معنی بازش از صورت کشاند
۳۸۵
همه بامن نیاز آغاز کردند
۳۸۶
مرا از همگنان ممتاز کردند
۳۸۷
برهمن چون مرا بی خویشتن دید
۳۸۸
مرا همچون صنم خود را شمن دید
۳۸۹
من از سودای بت ز آنگونه گشته
۳۹۰
که فرش بت پرستی در نوشته
۳۹۱
هجوم خلق و عشق بت چنان کرد
۳۹۲
که دورم عاقبت از خانمان کرد
۳۹۳
سفر کردم ز صورت سوی معنی
۳۹۴
ترا دیدم بدیدم روی معنی
۳۹۵
چه بودی باز چشمش بازگشتی
۳۹۶
هم از صورت به معنی بازگشتی
۳۹۷
وصال از دیدهٔ جانت گشاده‌ست
۳۹۸
ترا نیز اینچنین کاری فتاده‌ست
۳۹۹
هوس‌های دل دیوانه تو
۴۰۰
همه بت بوده در بتخانهٔ تو
۴۰۱
خیال منصب و ملک و زن ومال
۴۰۲
هوای عزت و سلمن و اقبال
۴۰۳
هنرهایی که بود آخر و بالت
۴۰۴
سراسر نقص می‌دیدی کمالت
۴۰۵
همه چون بت پرستی‌های خامه
۴۰۶
سیاه از وی چو بختت روی نامه
۴۰۷
چو با عشق بتان افتاد کارت
۴۰۸
شرابی شد پی دفع خمارت
۴۰۹
ز صورت های بی معنی رمیدی
۴۱۰
چنان دیدی که در معنی رسیدی
۴۱۱
بسی از سخت گوییهای اغیار
۴۱۲
به سنگ و آهن افتادت سر و کار
۴۱۳
بسی آه نفس را گرم کردی
۴۱۴
که تا سنگین دلی را نرم کردی
۴۱۵
بر دلها بسی رفتی به زاری
۴۱۶
که نقش مهر بر سنگی نگاری
۴۱۷
جفاها دیدی از بیگانه و خویش
۴۱۸
ز جور دلبر و کین بداندیش
۴۱۹
که گردیدی و سنجیدی کنونش
۴۲۰
فزودن دیدی زکوه بیستونش
۴۲۱
لبی دیدی که از شیرین کلامی
۴۲۲
شکر را داده فتوا بر حرامی
۴۲۳
رخی دیدی که خورشید سحر تاب
۴۲۴
چو نیلوفر ز عشقش رفته در تاب
۴۲۵
بدیدی مویی آتش پرور عشق
۴۲۶
هزاران خسرو اندر چنبر عشق
۴۲۷
قدی دیدی خرام آهو زشمشاد
۴۲۸
به رعنایی غلامش سرو آزاد
۴۲۹
تذروی دیدی از وی باغ رنگین
۴۳۰
خضاب چنگلش از خون شاهین
۴۳۱
غزالی دیدی از وی دشت را زیب
۴۳۲
و زو بر پهلوی شیران سد آسیب
۴۳۳
بهشتی دیدی از وی کلبه معمور
۴۳۴
سرا پا رشک غلمان ، غیرت حور
۴۳۵
اگر چه آن هم از صورت اثر داشت
۴۳۶
ولیکن ره بمعنی بیشتر داشت
۴۳۷
اگر چه نقش آن صورت زدت راه
۴۳۸
ولی جانت ز معنی بود آگاه
۴۳۹
ترا گر نی دل و گردیده بودی
۴۴۰
چو فرهادش به معنی دیده بودی
۴۴۱
برو شکری کن ار دردی رسیدت
۴۴۲
که آخر چاره از مردی رسیدت
۴۴۳
که معنی‌های مردم صورت اوست
۴۴۴
جنون سرمست جام حیرت اوست
۴۴۵
هر آن معنی که صورت را مقابل
۴۴۶
کجا بند صور بگشاید از دل
۴۴۷
چو بحر معنی آید در تلاطم
۴۴۸
شود این صورت معنی در او گم
۴۴۹
در این معنی کسی کاو را نه دعوی‌ست
۴۵۰
یقین داند که صورت عین معنی‌ست
۴۵۱
به نام خالق پیدا و پنهان
۴۵۲
که پیدا و نهان داند به یکسان
۴۵۳
در گنج سخن را می‌کنم باز
۴۵۴
جهان پر سازم از درهای ممتاز
۴۵۵
حدیثی را که وحشی کرده عنوان
۴۵۶
وصالش نیز ناورده به پایان
۴۵۷
به توفیق خداوند یگانه
۴۵۸
به پایان آرم آن شیرین فسانه
۴۵۹
که کس انجام آن نشیند از کس
۴۶۰
که در ضمن سخن گفتندشان بس
۴۶۱
حکایتها میان آن دو رفته‌ست
۴۶۲
که نه آن دیده کس ، نی آن شنفته‌ست
۴۶۳
شبی در خواب فرهاد آن به من گفت
۴۶۴
که چشمم زیر کوه بیستون خفت
۴۶۵
که آن افسانه کس نشنیده از کس
۴۶۶
که من خواهم که بنیوشند از این پس
۴۶۷
ز وحشی دید یاری روی یاری
۴۶۸
وصالش داشت از یاری به کاری
۴۶۹
بسی در معانی هردو سفتند
۴۷۰
به مقداری که بد مقدور ، گفتند
۴۷۱
به نام خسرو و فرهاد و شیرین
۴۷۲
بیان عشق را بستند آیین
۴۷۳
ولی ز آن قصه چیزی بود باقی
۴۷۴
که پرشد ساغر هر دو ز ساقی
۴۷۵
ز دور جام مردافکن فتادند
۴۷۶
سخن از لب ، ز کف خامه نهادند
۴۷۷
شدند اندر هوای وصل جانان
۴۷۸
به گیتی یادگاری ماند از آنان
۴۷۹
کنون آن خامه در دست من افتاد
۴۸۰
که آرد قصه‌ای شیرین ز فرهاد
۴۸۱
چو شرح حال خود را کوهکن گفت
۴۸۲
ندانی پاسخش چون زان دهن گفت
۴۸۳
وصال اینجا سخن را بس نموده‌ست
۴۸۴
نقاب از چهرهٔ جان بس نموده‌ست
۴۸۵
ز صابر بشنو آن پاسخ که او داد
۴۸۶
که بس کام از لبش زان گفتگو داد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.