وحشی · فرهاد و شیرین

پاسخ دادن شیرین فرهاد را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو از فرهاد، شیرین قصه بشنید
۲
ز زیر لب به سان غنچه خندید
۳
که حالی یافتم ، داری چه اندوه
۴
که از دست تو می‌نالد دل کوه
۵
ز دستت بیستون آمد به فریاد
۶
که ای شیرین فغان از دست فرهاد
۷
چو نامم از ندایت کوه بنشیند
۸
به آواز صدا همچون تو نالید
۹
مرا آگاهی از درد دلت داد
۱۰
مخور غم کاخر از من دل کنی شاد
۱۱
به هجرم خون اگر خوردی، زیان نیست
۱۲
ز وصلم حاصلت جز قوت جان نیست
۱۳
ز هجرم داد عشق از گوشمالت
۱۴
دهد می اینک از جام وصالت
۱۵
شب تاریک هجرانت سرآید
۱۶
مهت با مهر تر از اختر آید
۱۷
ز تمثالی که در این کوه بستی
۱۸
دل ناشاد شیرین را شکستی
۱۹
تو اندر بت تراشی بودی استاد
۲۰
ندانستی در اینجا باید استاد
۲۱
بیا انصاف ده بر سنگ خاره
۲۲
چنین بندند نقش ماهپاره
۲۳
کجا کی روی من دیدی که بر سنگ
۲۴
زدی نقشم چنین ای مرد فرهنگ
۲۵
به چشم مستم آری نگاهی
۲۶
بنشناسی سفیدی از سیاهی
۲۷
همی بینی از این برگشته مژگان
۲۸
به سینه خنجر و در دیده پیکان
۲۹
وگر بر ابرویم پیوسته بینی
۳۰
ز تیرش پیکر جان خسته بینی
۳۱
چو رویم ز آتش می برفروزد
۳۲
ز برقی خرمن سد جان بسوزد
۳۳
ز لعلم گر بیارد با تو گفتار
۳۴
چه دریای کزو آری پدیدار
۳۵
به رویت در نه زانسان تنگ بسته
۳۶
که بین خنده‌ای زان همچو پسته
۳۷
جمالی را که یزدان آفریده‌ست
۳۸
بدین خوبی که چشم کس ندیده‌ست
۳۹
تو نتوانی به کلک و تیشه سازی
۴۰
بدین صنعتگری گردن فرازی
۴۱
به رویم گر توانی نیک دیدن
۴۲
ببین تا نیک بتوانی کشیدن
۴۳
به یک دیدن چه دریابی ز رویم
۴۴
بجز ماندن به قید تار مویم
۴۵
برای آن که در صنعت شوی فرد
۴۶
به رویم بایدت چندین نظر کرد
۴۷
حواست را بدین خدمت سپردن
۴۸
ز لوح دل غبار غیر بردن
۴۹
نمودن آینه ی دل ازهوس پاک
۵۰
که نقشم را تواند کردن ادراک
۵۱
چو زنگ از آینه ی خود پاک سازی
۵۲
در آن نقش مرا ادراک سازی
۵۳
چو در آیینه ات نقش جمالم
۵۴
در آمد کش چنان نقش مثالم
۵۵
چو فرهاد این سخن ز آن ماه بشنید
۵۶
برآورد از درون آهی و نالید
۵۷
که من ز اول نظر کن روی دیدم
۵۸
به آخر پایهٔ حیرت رسیدم
۵۹
به موی تو که در روی تو حیران
۶۰
شدم از غمزه آن چشم فتان
۶۱
ز بالایت به پا دیدم قیامت
۶۲
نمودم زان قیامت جای قامت
۶۳
ز ابرویت شدم از عالمی طاق
۶۴
ز رویت بر جمالت سخت مشتاق
۶۵
ز مژگانت که زخمش بر جگر بود
۶۶
به وصف ازبخت من بر گشته تر بود
۶۷
به دل سد زخم کاری بیش دارم
۶۸
ولی سد چشم یاری پیش دارم
۶۹
از آن خالی که چشمت را به دنبال
۷۰
بود ، گشته‌ست دیگرگون مرا حال
۷۱
ز خندان پسته‌ات از هوش رفتم
۷۲
سخنگو آمدم، خاموش رفتم
۷۳
ز زلف بستهٔ زنجیر ماندم
۷۴
به زنجیر تو چون نخجیر ماندم
۷۵
ز شوق گردنت از سر گذشتم
۷۶
به سر سیل از دو چشم تر گذشتم
۷۷
گرفته گردنت در عشوه کردن
۷۸
به شوخی خون سد بی دل به گردن
۷۹
از این دستان سرانگشتان نجویم
۸۰
فرو بردی ز دستت بین که چونم
۸۱
تنت سیم است یا مرمر ندانم
۸۲
ندیده وصفی از وی چون توانم
۸۳
اگر پستان و گر نافی ترا هست
۸۴
ندیده نقشی از وی کی توان بست
۸۵
به زیر ناف اگر داری میانی
۸۶
ندانم تا ز او آرم نشانی
۸۷
اگر چیز دگر در آن میان هست
۸۸
نه من دانم نه خسرو تا جهان هست
۸۹
به گلگونت دوبار این روی دیدم
۹۰
که تمثالت به آن آیین کشیدم
۹۱
چو نپسندیدی آن تمثال از من
۹۲
مپوشان از من این روی چو گلشن
۹۳
مگر این خدمت از من خوش برآید
۹۴
به کامم آبی از آتش برآید
۹۵
چو شیرین این سخنها کرد از او گوش
۹۶
برون رفتش قرار از دل ، ز سر هوش
۹۷
زمانی در شگفت از آن بیان ماند
۹۸
جوابی بودش اما در دهان ماند
۹۹
پس از اندیشهٔ بسیار خندان
۱۰۰
ز ناز آورد گلگون را به جولان
۱۰۱
به ابرویش اشارت کرد کای یار
۱۰۲
بیا همراه من تا طرف گلزار
۱۰۳
بیا تا با تو بنشینم زمانی
۱۰۴
بگویم با تو شیرین داستانی
۱۰۵
بیا آیینه‌ای نه پیش رویم
۱۰۶
ببر تمثال رخسار نکویم
۱۰۷
بیا تا از لبت بخشم شرابی
۱۰۸
که از دورش چنین مست و خرابی
۱۰۹
بیا تا بر رخت آرم نگاهی
۱۱۰
که در کیش وفا نبود گناهی
۱۱۱
بیا تا ساغری نوشیم با هم
۱۱۲
به مستی یک نفس جوشیم با هم
۱۱۳
بیا تا مزد خدمتهات بخشم
۱۱۴
یکی پیمانه زین لبهات بخشم
۱۱۵
که تا باشی ز مستی برنیایی
۱۱۶
به فکر ساغر دیگر نیایی
۱۱۷
پس آنکه گفت ساقی را که باما
۱۱۸
بیا و همره آور جام صهبا
۱۱۹
که از غم تو گلم افسرده گشته‌ست
۱۲۰
دلم از دست خسرو مرده گشته‌ست
۱۲۱
پس از این گفت گلگون را عنان داد
۱۲۲
به دنبالش دوان فرهاد چون باد
۱۲۳
به هر جایی که گلگون پا نهادی
۱۲۴
رخ از یاریش او بر جا نهادی
۱۲۵
چنین می‌رفت تا خوش مرغزاری
۱۲۶
که با سد گل نبودش رسته خاری
۱۲۷
گل و سبزه ز بس انبوه گشته
۱۲۸
نهان در زیر سبزه کوه گشته
۱۲۹
روان از چشمه‌هایش آب روشن
۱۳۰
عیان در آب روشن عکس گلشن
۱۳۱
غزلخوان بلبلان بر شاخسارش
۱۳۲
به سرخیمه ز ابر نوبهارش
۱۳۳
به خاک دشت بس بنشسته ژاله
۱۳۴
دمیده لاله چون پر می پیاله
۱۳۵
ز خوشه همچو پروین تارم تاک
۱۳۶
خیال همسری داده به افلاک
۱۳۷
دل شیرین در آنجا گشت نازل
۱۳۸
فرود آمد ز گلگون از پی‌دل
۱۳۹
به فرش سبزه چون گلزار بنشست
۱۴۰
به فکر کار آن افکار بنشست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.