بخش ۱۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
۲
ز مهراب و دستان سام سترگ
۳
ز پیوند مهراب وز مهر زال
۴
وزان ناهمالان گشته همال
۵
سخن رفت هر گونه با موبدان
۶
به پیش سرافراز شاه ردان
۷
چنین گفت با بخردان شهریار
۸
که بر ما شود زین دژم روزگار
۹
چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ
۱۰
برون آوریدم به رای و به جنگ
۱۱
فریدون ز ضحاک گیتی بشست
۱۲
بترسم که آید ازان تخم رست
۱۳
نباید که بر خیره از عشق زال
۱۴
همال سرافگنده گردد همال
۱۵
چو از دخت مهراب و از پور سام
۱۶
برآید یکی تیغ تیز از نیام
۱۷
اگر تاب گیرد سوی مادرش
۱۸
زگفت پراگنده گردد سرش
۱۹
کند شهر ایران پر آشوب و رنج
۲۰
بدو بازگردد مگر تاج و گنج
۲۱
همه موبدان آفرین خواندند
۲۲
ورا خسرو پاکدین خواندند
۲۳
بگفتند کز ما تو داناتری
۲۴
به بایستها بر تواناتری
۲۵
همان کن کجا با خرد درخورد
۲۶
دل اژدها را خرد بشکرد
۲۷
بفرمود تا نوذر آمدش پیش
۲۸
ابا ویژگان و بزرگان خویش
۲۹
بدو گفت رو پیش سام سوار
۳۰
بپرسش که چون آمد از کارزار
۳۱
چو دیدی بگویش کزین سوگرای
۳۲
ز نزدیک ماکن سوی خانه رای
۳۳
هم آنگاه برخاست فرزند شاه
۳۴
ابا ویژگان سرنهاده به راه
۳۵
سوی سام نیرم نهادند روی
۳۶
ابا ژندهپیلان پرخاش جوی
۳۷
چو زین کار سام یل آگاه شد
۳۸
پذیره سوی پورکی شاه شد
۳۹
ز پیش پدر نوذر نامدار
۴۰
بیامد به نزدیک سام سوار
۴۱
همه نامداران پذیره شدند
۴۲
ابا ژندهپیل و تبیره شدند
۴۳
رسیدند پس پیش سام سوار
۴۴
بزرگان و کی نوذر نامدار
۴۵
پیام پدر شاه نوذر بداد
۴۶
به دیدار او سام یل گشت شاد
۴۷
چنین داد پاسخ که فرمان کنم
۴۸
ز دیدار او رامش جان کنم
۴۹
نهادند خوان و گرفتند جام
۵۰
نخست از منوچهر بردند نام
۵۱
پس از نوذر و سام و هر مهتری
۵۲
گرفتند شادی ز هر کشوری
۵۳
به شادی درآمد شب دیریاز
۵۴
چو خورشید رخشنده بگشاد راز
۵۵
خروش تبیره برآمد ز در
۵۶
هیون دلاور برآورد پر
۵۷
سوی بارگاه منوچهر شاه
۵۸
به فرمان او برگرفتند راه
۵۹
منوچهر چون یافت زو آگهی
۶۰
بیاراست دیهیم شاهنشهی
۶۱
ز ساری و آمل برآمد خروش
۶۲
چو دریای سبز اندر آمد به جوش
۶۳
ببستند آئین ژوپین وران
۶۴
برفتند با خشتهای گران
۶۵
سپاهی که از کوه تا کوه مرد
۶۶
سپر در سپر ساخته سرخ و زرد
۶۷
ابا کوس و با نای روئین و سنج
۶۸
ابا تازی اسپان و پیلان و گنج
۶۹
ازین گونه لشکر پذیره شدند
۷۰
بسی با درفش و تبیره شدند
۷۱
چو آمد به نزدیکی بارگاه
۷۲
پیاده شد و راه بگشاد شاه
۷۳
چو شاه جهاندار بگشاد روی
۷۴
زمین را ببوسید و شد پیش اوی
۷۵
منوچهر برخاست از تخت عاج
۷۶
ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج
۷۷
بر خویش بر تخت بنشاختش
۷۸
چنان چون سزا بود بنواختش
۷۹
وزان گرگساران جنگ آوران
۸۰
وزان نره دیوان مازندران
۸۱
بپرسید و بسیار تیمار خورد
۸۲
سپهبد سخن یک به یک یادکرد
۸۳
که نوشه زی ای شاه تا جاودان
۸۴
ز جان تو کوته بد بدگمان
۸۵
برفتم بران شهر دیوان نر
۸۶
نه دیوان که شیران جنگی به بر
۸۷
که از تازی اسپان تکاورترند
۸۸
ز گردان ایران دلاورترند
۸۹
سپاهی که سگسار خوانندشان
۹۰
پلنگان جنگی نمایندشان
۹۱
ز من چون بدیشان رسید آگهی
۹۲
از آواز من مغزشان شد تهی
۹۳
به شهر اندرون نعره برداشتند
۹۴
ازان پس همه شهر بگذاشتند
۹۵
همه پیش من جنگ جوی آمدند
۹۶
چنان خیره و پوی پوی آمدند
۹۷
سپه جنب جنبان شد و روز تار
۹۸
پس اندر فراز آمد و پیش غار
۹۹
نبیره جهاندار سلم بزرگ
۱۰۰
به پیش سپاه اندر آمد چو گرگ
۱۰۱
سپاهی به کردار مور و ملخ
۱۰۲
نبد دشت پیدا نه کوه و نه شخ
۱۰۳
چو برخاست زان لشکر گشن گرد
۱۰۴
رخ نامداران ما گشت زرد
۱۰۵
من این گرز یک زخم برداشتم
۱۰۶
سپه را هم آنجای بگذاشتم
۱۰۷
خروشی خروشیدم از پشت زین
۱۰۸
که چون آسیا شد بریشان زمین
۱۰۹
دل آمد سپه را همه بازجای
۱۱۰
سراسر سوی رزم کردند رای
۱۱۱
چو بشنید کاکوی آواز من
۱۱۲
چنان زخم سرباز کوپال من
۱۱۳
بیامد به نزدیک من جنگ ساز
۱۱۴
چو پیل ژیان با کمند دراز
۱۱۵
مرا خواست کارد به خم کمند
۱۱۶
چو دیدم خمیدم ز راه گزند
۱۱۷
کمان کیانی گرفتم به چنگ
۱۱۸
به پیکان پولاد و تیر خدنگ
۱۱۹
عقاب تکاور برانگیختم
۱۲۰
چو آتش بدو بر تبر ریختم
۱۲۱
گمانم چنان بد که سندان سرش
۱۲۲
که شد دوخته مغز تا مغفرش
۱۲۳
نگه کردم از گرد چون پیل مست
۱۲۴
برآمد یکی تیغ هندی به دست
۱۲۵
چنان آمدم شهریارا گمان
۱۲۶
کزو کوه زنهار خواهد بجان
۱۲۷
وی اندر شتاب و من اندر درنگ
۱۲۸
همی جستمش تا کی آید به چنگ
۱۲۹
چو آمد به نزدیک من سرفراز
۱۳۰
من از چرمه چنگال کردم دراز
۱۳۱
گرفتم کمربند مرد دلیر
۱۳۲
ز زین برگسستم بکردار شیر
۱۳۳
زدم بر زمین بر چو پیل ژیان
۱۳۴
بدین آهنین دست و گردی میان
۱۳۵
چو افگنده شد شاه زین گونه خوار
۱۳۶
سپه روی برگشت از کارزار
۱۳۷
نشیب و فراز بیابان و کوه
۱۳۸
به هر سو شده مردمان هم گروه
۱۳۹
سوار و پیاده ده و دو هزار
۱۴۰
فگنده پدید آمد اندر شمار
۱۴۱
چو بشنید گفتار سالار شاه
۱۴۲
برافراخت تا ماه فرخ کلاه
۱۴۳
چو روز از شب آمد بکوشش ستوه
۱۴۴
ستوهی گرفته فرو شد به کوه
۱۴۵
می و مجلس آراست و شد شادمان
۱۴۶
جهان پاک دید از بد بدگمان
۱۴۷
به بگماز کوتاه کردند شب
۱۴۸
به یاد سپهبد گشادند لب
۱۴۹
چو شب روز شد پردهٔ بارگاه
۱۵۰
گشادند و دادند زی شاه راه
۱۵۱
بیامد سپهدار سام سترگ
۱۵۲
به نزد منوچهر شاه بزرگ
۱۵۳
چنی گفت با سام شاه جهان
۱۵۴
کز ایدر برو با گزیده مهان
۱۵۵
به هندوستان آتش اندر فروز
۱۵۶
همه کاخ مهراب و کابل بسوز
۱۵۷
نباید که او یابد از بد رها
۱۵۸
که او ماند از بچهٔ اژدها
۱۵۹
زمان تا زمان زو برآید خروش
۱۶۰
شود رام گیتی پر از جنگ و جوش
۱۶۱
هر آنکس که پیوستهٔ او بود
۱۶۲
بزرگان که در دستهٔ او بود
۱۶۳
سر از تن جدا کن زمین را بشوی
۱۶۴
ز پیوند ضحاک و خویشان اوی
۱۶۵
چنین داد پاسخ که ایدون کنم
۱۶۶
که کین از دل شاه بیرون کنم
۱۶۷
ببوسید تخت و بمالید روی
۱۶۸
بران نامور مهر انگشت اوی
۱۶۹
سوی خانه بنهاد سر با سپاه
۱۷۰
بدان باد پایان جوینده راه