در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست
۲
باد خنک از جانب خوارزم وزانست
۳
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست
۴
گویی به مثل پیرهن رنگرزانست
۵
دهقان به تعجب سر انگشت گزانست
۶
کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار
۷
طاووس بهاری را، دنبال بکندند
۸
پرش ببریدند و به کنجی بفکندند
۹
خسته به میان باغ به زاریش پسندند
۱۰
با او ننشینند و نگویند و نخندند
۱۱
وین پر نگارینش بر او باز نبندند
۱۲
تا بگذرد آذر مه و آید (سپس) آذار
۱۳
شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست
۱۴
کرده دو رخان زرد و برو پرچین کردست
۱۵
دل غالیه فامست و رخش چون گل زردست
۱۶
گوییکه شب دوش می و غالیه خوردست
۱۷
بویش همه بوی سمن و مشک ببردست
۱۸
رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار
۱۹
بنگر به ترنج ای عجبیدار که چونست
۲۰
پستانی سختست و درازست و نگونست
۲۱
زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست
۲۲
زردیش برونست و سپیدیش درونست
۲۳
چون سیم درونست و چو دینار برونست
۲۴
آکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار
۲۵
نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازو
۲۶
هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو
۲۷
آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ
۲۸
وانگاه یکی زرگر زیرکدل جادو
۲۹
با راز به هم باز نهاده لب هر دو
۳۰
رویش به سر سوزن بر آژده هموار
۳۱
آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته
۳۲
چون جوژگکان از تن او موی برسته
۳۳
مادرش بجسته سرش از تن بگسسته
۳۴
نیکو و باندام جراحتش ببسته
۳۵
یک پایک او را ز بن اندر بشکسته
۳۶
وآویخته او را به دگر پای نگونسار
۳۷
وان نار بکردار یکی حقهٔ ساده
۳۸
بیجاده همه رنگ بدان حقه بداده
۳۹
لختی گهر سرخ در آن حقه نهاده
۴۰
توتو سلب زرد بر آن روی فتاده
۴۱
بر سرش یکی غالیهدانی بگشاده
۴۲
واکنده در آن غالیه دان سونش دینار
۴۳
وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزد
۴۴
در معصفری آب زده باری سیصد
۴۵
بر گرد رخش بر، نقطی چند ز بسد
۴۶
وندر دم او سبز جلیلی ز زمرد
۴۷
واندر شکمش خردک خردک دو سه گنبد
۴۸
زنگی بچهای خفته به هر یک در، چون قار
۴۹
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
۵۰
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید
۵۱
نزدیک رز آید، در رز را بگشاید
۵۲
تا دختر رز را چه به کارست و چه باید
۵۳
یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
۵۴
الا همه آبستن و الا همه بیمار
۵۵
گوید که شما دخترکان را چه رسیدهست؟
۵۶
رخسار شما پردگیان را که بدیدهست؟
۵۷
وز خانه شما پردگیان را که کشیدهست؟
۵۸
وین پردهٔ ایزد به شما بر که دریدهست؟
۵۹
تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیدهست؟
۶۰
گردید به کردار و بکوشید به گفتار
۶۱
تا مادرتان گفت که من بچه بزادم
۶۲
از بهر شما من به نگهداشت فتادم
۶۳
قفلی به در باغ شما بر بنهادم
۶۴
درهای شما هفته به هفته نگشادم
۶۵
کس را به مثل سوی شما بار ندادم
۶۶
گفتم که برآیید نکونام و نکوکار
۶۷
امروز همی بینمتان «بارگرفته»
۶۸
وز بار گران جرم تن آزار گرفته
۶۹
رخسارکتان گونهٔ دینار گرفته
۷۰
زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته
۷۱
پستانکتان شیر به خروار گرفته
۷۲
آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار
۷۳
من نیز مکافات شما باز نمایم
۷۴
+اندام شما یک به یک از هم بگشایم
۷۵
از باغ به زندان برم و دیر بیایم
۷۶
چون آمدمی نزد شما دیر نپایم
۷۷
اندام شما زیر لگد خرد بسایم
۷۸
زیرا که شما را به جز این نیست سزاوار
۷۹
دهقان به درآید و فراوان نگردشان
۸۰
تیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان
۸۱
وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان
۸۲
ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان
۸۳
بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان
۸۴
وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار
۸۵
آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان
۸۶
برپشت لگد بیست هزاران بزندشان
۸۷
رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان
۸۸
پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان
۸۹
از بند شبانروزی بیرون نهلدشان
۹۰
تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار
۹۱
آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
۹۲
جایی فکند دور و نگردد به کرانشان
۹۳
خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان
۹۴
وندر فکند باز به زندان گرانشان
۹۵
سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان
۹۶
داند که بدان خون نبود مرد گرفتار
۹۷
یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان
۹۸
پیش آید و بردارد مهر از در و بندان
۹۹
چون در نگرد باز به زندانی و زندان
۱۰۰
صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان
۱۰۱
گل بیند چندان و سمن بیند چندان
۱۰۲
چندانکه به گلزار ندیدهست و سمنزار
۱۰۳
گوید که شما را به چسان حال بکشتم
۱۰۴
اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم
۱۰۵
از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم
۱۰۶
کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم
۱۰۷
بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم
۱۰۸
گفتم که شما را نبود زین پس بازار
۱۰۹
امروز به خم اندر نیکوتر از آنید
۱۱۰
نیکوتر از آنید و بیآهوتر از آنید
۱۱۱
زندهتر از آنید و بنیروتر از آنید
۱۱۲
والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید
۱۱۳
حقا که بسی تازهتر و نوتر از آنید
۱۱۴
من نیز از این پس ننمایمتان آزار
۱۱۵
از مجلستان هرگز بیرون نگذارم
۱۱۶
وز جان و دل ودیده گرامیتر دارم
۱۱۷
بر فرق شما آب گل سوری بارم
۱۱۸
با جام چو آبی به هم اندر بگسارم
۱۱۹
من خوب مکافات شما باز گزارم
۱۲۰
من حق شما باز گزارم به بتاوار
۱۲۱
آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد
۱۲۲
دهقان و زمانی به کف دست بدارد
۱۲۳
بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد
۱۲۴
عود و بلسان بویش در مغز بکارد
۱۲۵
گوید که مرا این می مشکین نگوارد
۱۲۶
الا که خورم یاد شه عادل مختار
۱۲۷
سلطان معظم ملک عادل مسعود
۱۲۸
کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود
۱۲۹
از گوهر محمود و به از گوهر محمود
۱۳۰
چونانکه به از عود بود نایرهٔ عود
۱۳۱
دادهست بدو ملک جهان خالق معبود
۱۳۲
با خالق معبود کسی را نبود کار
۱۳۳
شاهی که ز مادر ملک و مهتر زادهست
۱۳۴
گیتی بگرفتهست و بخوردهست و بدادهست
۱۳۵
ملک همه آفاق بدو روی نهادهست
۱۳۶
هرچ آن پدرش مینگشاد او بگشادهست
۱۳۷
هرگز به تن خود به غلط در نفتادهست
۱۳۸
مغرور نگشتهست به گفتار و به کردار
۱۳۹
شاهی که بر او هیچ ملک چیر نباشد
۱۴۰
شاهی که شکارش به جز از شیر نباشد
۱۴۱
یک نیمهٔ گیتی ستد و سیر نباشد
۱۴۲
تا نیمهٔ دیگر بگرد دیر نباشد
۱۴۳
این یافتن ملک به شمشیر نباشد
۱۴۴
باید که خداوند جهاندار بود یار
۱۴۵
امسال که جنبش کند این خسرو چالاک
۱۴۶
روی همه گیتی کند از خارجیان پاک
۱۴۷
تا روی به جنبش ننهد ابر شغبناک
۱۴۸
صافی نشود رهگذر سیل ز خاشاک
۱۴۹
چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باک
۱۵۰
چون آتش برخیزد، تیزی نکند خار
۱۵۱
شیریست بدانگاه که شمشیر بگیرد
۱۵۲
نینی که تهیدست خود او شیر بگیرد
۱۵۳
اصحاب گنه را به گنه دیر بگیرد
۱۵۴
آنگه که بگیرد ، زبر و زیر بگیرد
۱۵۵
گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد
۱۵۶
گوگرد کند سرخ، همه وادی و کهسار
۱۵۷
آن روز که او جوشن خر پشته بپوشد
۱۵۸
از جوشن او موی تنش بیرون جوشد
۱۵۹
چندان بزند نیزه که نیزه بخروشد
۱۶۰
بندش به هم اندرشود از بسکه بکوشد
۱۶۱
دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشد
۱۶۲
بگذارد حنجر به دم خنجر پیکار
۱۶۳
ای شاه! تویی شاه جهان گذران را
۱۶۴
ایزد به تو دادهست زمین را و زمان را
۱۶۵
بردار تو از روی زمین قیصر و خان را
۱۶۶
یک شاه بسنده بود این مایه جهان را
۱۶۷
با ملک چکارست فلان را و فلان را
۱۶۸
خرس از در گلشن نه و خوک از درگلزار
۱۶۹
هر کو به جز از تو به جهانداری بنشست
۱۷۰
بیدادگرست ای ملک و بیخرد و مست
۱۷۱
دادار جهان ملک وقف تو کردست
۱۷۲
بر وقف خدا هیچکسی را نبود دست
۱۷۳
از وقف کسان دست بباید بسزا بست
۱۷۴
نیکو مثلی گفتهست «النار ولا العار»
۱۷۵
جدان تو از مادر از بهر تو زادند
۱۷۶
از دهر بدین ملک ز بهر تو فتادند
۱۷۷
این ملک به شمشیر برای تو گشادند
۱۷۸
خود ملک و شهی خاصه ز بهر تو نهادند
۱۷۹
زین دست بدان دست، به میراث تو دادند
۱۸۰
از دهر بد این شه را، این ملکت بسیار
۱۸۱
تا تو به ولایت بنشستی چو اساسی
۱۸۲
کس را نبود با تو درین باب سپاسی
۱۸۳
زین، دادگری باشی و زین حق بشناسی
۱۸۴
پاکیزهدلی، پاک تنی، پاک حواسی
۱۸۵
کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسی
۱۸۶
وز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار
۱۸۷
ای بار خدای و ملک بار خدایان
۱۸۸
ای نیزه ربای به سر نیزه ربایان
۱۸۹
ای راهنمای به سر راهنمایان
۱۹۰
ای بسته گشای در هربسته گشایان
۱۹۱
ای ملک زدایندهٔ هر ملکزدایان
۱۹۲
ای چارهٔ بیچاره و ای مفرغ زوار
۱۹۳
ای بار خدای همه احرار زمانه
۱۹۴
کز دل بزداید لطفت بار زمانه
۱۹۵
کردار تو ضد همه کردار زمانه
۱۹۶
در پشت عدویت تو کنی بار زمانه
۱۹۷
از پای افاضل تو کنی خار زمانه
۱۹۸
وز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار
۱۹۹
تو زانچه بگفتند بسی بهتر بودی
۲۰۰
برجان و روان پدرانت بفزودی
۲۰۱
چندانکه توانستی رحمت بنمودی
۲۰۲
چندانکه توانستی ملکت بزدودی
۲۰۳
کشتی حسنات و ثمراتش بدرودی
۲۰۴
دشوار تو آسان شد و آسان تو دشوار
۲۰۵
بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادی
۲۰۶
پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی
۲۰۷
همواره همیدون به سلامت بزیادی
۲۰۸
با دولت و با نعمت و با حشمت و شادی
۲۰۹
وز تو بپذیراد ملک هر چه بدادی
۲۱۰
وز کید جهان حافظ تو باد جهاندار