Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
منوچهری · دیوان اشعار

در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شاد باشید که جشن مهرگان آمد
۲
بانگ و آوای درای کاروان آمد
۳
کاروان مهرگان از خزران آمد
۴
یا ز اقصای بلاد چینستان آمد
۵
نه ازین آمد، بالله نه از آن آمد
۶
که ز فردوس برین وز آسمان آمد
۷
مهرگان آمد، در باز گشائیدش
۸
اندرآرید و تواضع بنمائیدش
۹
از غبار راه ایدر بزدائیدش
۱۰
بنشانید و به لب خرد بخائیدش
۱۱
خوب دارید و فراوان بستائیدش
۱۲
هر زمان خدمت لختی بفزائیدش
۱۳
خوب داریدش کز راه دراز آمد
۱۴
با دو صد کشی و با خوشی و ناز آمد
۱۵
سفری کردش و چون وعده فراز آمد
۱۶
با قدح رطل و قنینه به نماز آمد
۱۷
زان خجسته سفر این جشن چو باز آمد
۱۸
سخت خوب آمد و بسیار بساز آمد
۱۹
نگرید آبی وان رنگ رخ آبی
۲۰
گشته از گردش این چنبر دولابی
۲۱
رخ او چون رخ آن زاهد محرابی
۲۲
بر رخش بر، اثر سبلت سقلابی
۲۳
یا چنان زرد یکی جامعهٔ عتابی
۲۴
پر ز برخاسته زو، چون سر مرغابی
۲۵
وان ترنج ایدر چون دیبهٔ دیناری
۲۶
که بمالی و بمالند و بنگذاری
۲۷
زو به مقراض ارش نیمه دو برداری
۲۸
کیسه‌ای دوزی و درزش نپدید آری
۲۹
وانگه آن کیسه ز کافور بینباری
۳۰
در کشی سرش به ابریشم زنگاری
۳۱
نار مانند یکی سفر گک دیبا
۳۲
آستر دیبه زرد، ابرهٔ آن حمرا
۳۳
سفره پر مرجان، تو بر تو و تا بر تا
۳۴
دل هر مرجان چو لؤلؤکی لالا
۳۵
سر او بسته به پنهان ز درون عمدا
۳۶
سر ماسورگکی در سر او پیدا
۳۷
نگرید آن رز، وان پایک رزداران
۳۸
درهم افکنده چو ماران ز بر ماران
۳۹
دست در هم زده چون یاران در یاران
۴۰
پیچ در پیچ چنان زلفک عیاران
۴۱
برگهای رز چون پای خشنساران
۴۲
زرگون ایدون همچون رخ بیماران
۴۳
رزبان شد به سوی رز به سحرگاهان
۴۴
که دلش بود همیشه سوی رز خواهان
۴۵
بگشادش در با کبر شهنشاهان
۴۶
گفت بسم‌الله و اندر شد ناگاهان
۴۷
تاک رز را دید آبستن چون داهان
۴۸
شکمش خاسته همچون دم روباهان
۴۹
دست بر بر زد و بر سر زد و بر جبهت
۵۰
گفت بسیاری لاحول و لا قوت
۵۱
تاک رز را گفت: ای دختر بیدولت
۵۲
این شکم چیست، چو پشت و شکم خربت
۵۳
با که کردستی این صحبت و این عشرت؟
۵۴
بر تن خویش نبوده‌ست ترا حمیت
۵۵
من ترا هرگز با شوی ندادستم
۵۶
وز بداندیشی پایت نگشادستم
۵۷
هرگز انگشت به تو بر ننهادستم
۵۸
که من از مادر باحمیت زادستم
۵۹
به قضا حاجت پیش تو ستادستم
۶۰
وز حلیمی به تو اندر نفتادستم
۶۱
چون ترا دیدم از پیش بدین زاری
۶۲
کردم از پیش رزستانت دیواری
۶۳
بزدم بر سر دیوار تو من خاری
۶۴
کنجکی گرد تو همچون دهن غاری
۶۵
پس دری کردم از سنگ و درافزاری
۶۶
که بدو آهن هندی نکند کاری
۶۷
زدمت بر در یک قفل سپاهانی
۶۸
آنچنان قفل که من دانم و تو دانی
۶۹
چون شدم غایب از درت به لرزانی
۷۰
نیکمردی بنشاندم به نگهبانی
۷۱
با همه زیرکی و رندی و پردانی
۷۲
نخل این کار برآورد پشیمانی
۷۳
گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشی
۷۴
از نکوکاران و ز شرمگنان باشی
۷۵
پاکتن باشی و از پاکتنان باشی
۷۶
هر چه من گفتم «ارجو» که چنان باشی
۷۷
شوی ناکرده چو حوران جنان باشی
۷۸
نه چنان پیرزنان و کهنان باشی
۷۹
من دگر گفتم ویحک تو دگر گشتی
۸۰
روزبه بودی چون روز بتر گشتی؟
۸۱
گهرت بد بد با سوی گهر گشتی
۸۲
همچنان مادر خود بارآور گشتی
۸۳
دختری بودی، بر بام و به در گشتی
۸۴
تا چنین با شکمی بر چو سپر گشتی
۸۵
راست بر گوی که در تو شده‌ام عاجز
۸۶
به کدامین ره بیرون شده‌ای زین دز
۸۷
راست گویند زنان را نگوارد عز
۸۸
بر نیاید کس با مکر زنان هرگز
۸۹
بر هوا رفتی چون عیسی بی‌معجز
۹۰
یا چو قارون به زمین، وین نبود جایز
۹۱
تاک رز گفتا: از من چه همی‌پرسی
۹۲
کافری کافر، ز ایزد نه همی‌ترسی
۹۳
به حق کرسی و حق آیت‌الکرسی
۹۴
که نخسبیده شبی در بر من نفسی
۹۵
هستم آبستن، لیکن ز چنان جنسی
۹۶
که نه اویستی جنی و نه خود انسی
۹۷
نه ستم رفته به من زو و نه تلبیسی
۹۸
که مرا رشته نتاند تافت ابلیسی
۹۹
جبرئیل آمد روح همه تقدیسی
۱۰۰
کردم آبستن، چون مریم بر عیسی
۱۰۱
بچه‌ای دارم در ناف چو برجیسی
۱۰۲
با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی
۱۰۳
اگرت باید، این بچه بزایم من
۱۰۴
وین نقاب از تن و رویش بگشایم من
۱۰۵
ور نبایدت به زادن نگرایم من
۱۰۶
همچنین باشم و نازاده بپایم من
۱۰۷
و گر استیزه کنی با تو برآیم من
۱۰۸
روز روشنت ستاره بنمایم من
۱۰۹
اگرم بکشی، برکشتن تو خندم
۱۱۰
من چو جرجیس تن خویش بپیوندم
۱۱۱
ور بدری شکم و بندم از بندم
۱۱۲
نرسد ذره‌ای آزار به فرزندم
۱۱۳
گر چه بکشی تو مرا، صابر و خرسندم
۱۱۴
که مرا زنده کند زود خداوندم
۱۱۵
او به رز گفت که ویحک چه فضول آری
۱۱۶
تو هنوز این هوس اندر سرخود داری
۱۱۷
بکشم منت، «لک الویل» بدان زاری
۱۱۸
که مسیحت بکند زنده به دشواری
۱۱۹
نه بسنده‌ست مر این جرم و گنهکاری
۱۲۰
که مرا باز همی ساده دل انگاری
۱۲۱
جست از جایگه آنگاه چو خناسی
۱۲۲
هوس اندر سر و اندر دل وسواسی
۱۲۳
سوی او جست، چو تیری سوی برجاسی
۱۲۴
با یکی داسی، مانندهٔ الماسی
۱۲۵
حلق بگرفتش مانندهٔ نسناسی
۱۲۶
بر نهادش به گلوگاه چنان داسی
۱۲۷
باز ببرید سر او به جدال او
۱۲۸
وانهمه بچگکان را به مثال او
۱۲۹
پس به گردونش نهاد او و عیال او
۱۳۰
گاو و گردون بکشیدند رحال او
۱۳۱
در فکندش به جوال و به حبال او
۱۳۲
سر با ریش همیدون اطفال او
۱۳۳
برد آن کشتگکانرا به سوی چرخشت
۱۳۴
همه را در بن چرخشت فکند از پشت
۱۳۵
لگد اندر پشت آنگاه همی‌زد و مشت
۱۳۶
تا در افکند به پهلوشان پنج انگشت
۱۳۷
گفت کم دوش پیام آمده از زردشت
۱۳۸
که دگر باره بباید همگی را کشت
۱۳۹
به لگد کرد دو صد پاره میانهاشان
۱۴۰
رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان
۱۴۱
بدرید از هم تا ناف دهانهاشان
۱۴۲
ز قفا بیرون آورد زبانهاشان
۱۴۳
رحم ناورده به پیران و جوانهاشان
۱۴۴
تا برون کرد ز تن شیرهٔ جانهاشان
۱۴۵
داشت خنبی چند از سنگ به گنجینه
۱۴۶
که در و بر نرسیدی پیل را سینه
۱۴۷
مانده میراث ز جدانش از پارینه
۱۴۸
شوخگن گشته، از شنبه و آدینه
۱۴۹
رزبان آمد، با حمیت و با کینه
۱۵۰
خونشان افکند اندر خم سنگینه
۱۵۱
بر سر هر خم ، بنهاد گلین تاجی
۱۵۲
افسر هر خم چون افسر دراجی
۱۵۳
عنکبوت آمد و آنگاه چو نساجی
۱۵۴
سر هر تاجی پوشید به دیباجی
۱۵۵
چون بر ایشان به سر آمد شب معراجی
۱۵۶
رزبان آمد، تا زنده چو حجاجی
۱۵۷
آهنی در کف، چون مرد غدیر خم
۱۵۸
به کتف باز فکنده سر هر دو کم
۱۵۹
بر سر خم بزد آن آهن آهن سم
۱۶۰
بفکند از سر خم تاج گلین خم
۱۶۱
بر شد از دختر رز تا فلک پنجم
۱۶۲
بوی مشک تبت و نور بر از انجم
۱۶۳
رزبان گفت که مهر دلم افزودی
۱۶۴
وانهمه دعوی را معنی بنمودی
۱۶۵
راست گفتی و جز از راست نفرمودی
۱۶۶
گشته‌ای تازه از آن پس که بفرسودی
۱۶۷
این عجبتر که تو وقتی حبشی بودی
۱۶۸
رومیی خاستی از گور بدین زودی
۱۶۹
بد کردم که به جای تو جفا کردم
۱۷۰
نه نکو کردم، دانم که خطا کردم
۱۷۱
سرت از دوش به شمشیر جدا کردم
۱۷۲
چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم
۱۷۳
هم به زیر لگدت همچو هبا کردم
۱۷۴
بیگنه بودی، این جرم چرا کردم
۱۷۵
زین سپس خادم تو باشم و مولایت
۱۷۶
چاکر و بنده و خاک دو کف پایت
۱۷۷
با طرب دارم و مرد طرب آرایت
۱۷۸
با سماع خوش و بربرط و با نایت
۱۷۹
بر کف دست نهم، یکدل و یکرایت
۱۸۰
وانگه اندر دهن خویش دهم جایت
۱۸۱
رزبان برزد سوی رز گامی را
۱۸۲
غرضی را و مرادی را کامی را
۱۸۳
برگرفت از لب رف سیمین جامی را
۱۸۴
بر لب جام نگارید غلامی را
۱۸۵
داد در دستش آهخته حسامی را
۱۸۶
بر دگر دستش جامی و مدامی را
۱۸۷
بزد اندر خم جام و قدح ساده
۱۸۸
برکشید از خم آن جام چو بیجاده
۱۸۹
باده‌ای دید بدان جام در افتاده
۱۹۰
که بن جام همی‌سفت چو سنباده
۱۹۱
گفت نتوان خوردن یک قطره ازین باده
۱۹۲
جز به یاد ملک مهتر آزاده
۱۹۳
آن خداوند من آن فخر خداوندان
۱۹۴
دو لبش درگه گفتن خندان خندان
۱۹۵
قوتش چندان وانگه خردش چندان
۱۹۶
که درو عاجز گردند خردمندان
۱۹۷
مایهٔ راحت و آزادی دربندان
۱۹۸
خدمتش را هنر و جود چو فرزندان
۱۹۹
... این دو بیت ساقط شده ...
۲۰۰
...
۲۰۱
...
۲۰۲
...
۲۰۳
پیکر ظلم ز انصافش در زندان
۲۰۴
در گذر تیر جگردوز وی از سندان
۲۰۵
میرمسعود که رایات جهانداری
۲۰۶
زده اقبالش بر طارم زنگاری
۲۰۷
شه اجرامش با آنهمه سالاری
۲۰۸
سجده آرد به کله گوشهٔ جباری
۲۰۹
خجل از خاک درش نافهٔ تاتاری
۲۱۰
... این مصرع ساقط شده ...
۲۱۱
شاه محمود پدر ناصر دینش جد
۲۱۲
وز سعود فلکی طالع او اسعد
۲۱۳
قدرش اکلیل به فرق از گهر فرقد
۲۱۴
جاهش آراسته بر اوج زحل مسند
۲۱۵
شده با فر و بها زو شرف و سودد
۲۱۶
در او معبد خلق و کرمش مقصد
۲۱۷
میرجاوید بماناد و همی شادان
۲۱۸
گنجش انباشته و ملک وی آبادان
۲۱۹
کف کافیش که خرمدل ازو رادان
۲۲۰
باد چون ابر گهربار به آزادان
۲۲۱
از نکوکاران و ز فرخ بنیادان
۲۲۲
در خطش از ری تا ساحت عبادان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.