Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
منوچهری · دیوان اشعار

در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
آب آنگور بیارید که آبانماهست
۲
کار یکرویه به کام دل شاهنشاهست
۳
وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهست
۴
دست تابستان از روی زمین کوتاهست
۵
آب انگور خزانی را خوردن گاهست
۶
که کس امسال نکرده‌ست مر او را طلبی
۷
شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسی
۸
که نه از درد بنالید و نه برزد نفسی
۹
همه را زاد بیکدفعه، نه پیش و نه پسی
۱۰
نه ورا قابله‌ای بود و نه فریادرسی
۱۱
اینچنین آسان فرزند نزاده‌ست کسی
۱۲
که نه دردی متواتر بگرفتش، نه تبی
۱۳
چون بزاد آن بچگان را، سر او گشت به خم
۱۴
وندر آویخت به روده، بچگان را، به شکم
۱۵
بچگان زاد مدور تنه، بی‌قد و قدم
۱۶
صد و سی بچهٔ اندر زده دو دست به هم
۱۷
دو تکز در شکم هریک ، نه بیش و نه کم
۱۸
نه در ایشان ستخوانی، نه رگی، نه عصبی
۱۹
چون نگه کرد بدان دخترکان مادر پیر
۲۰
سیر بودند یکایک، چه صغیر و چه کبیر
۲۱
کردشان مادر بستر همه از سبز حریر
۲۲
نه خورش داد مر آن بچگکان را و نه شیر
۲۳
نه شغب کردند آن بچگکان و نه نفیر
۲۴
بچهٔ گرسنه دیدی که ندارد شغبی؟
۲۵
رزبان گفت چه رایست و چه تدبیر همی
۲۶
مادر این بچگکان را ندهد شیر همی
۲۷
نه به پروردنشان باشد آژیر همی
۲۸
نه رهاشان کند از حلقهٔ زنجیر همی
۲۹
بمرند این بچگان گرسنه بر خیر همی
۳۰
بیم آنست که دیوانه شوم ای عجبی
۳۱
رفت رزبان، چو رود تیر به پرتاپ همی
۳۲
به رز اندر بکشید آب ز دولاب همی
۳۳
گفت اگر شیر ز مادر نشود یاب همی
۳۴
این توانم که دهمتان شب و روز آب همی
۳۵
مرد باید که کند سعی در این باب همی
۳۶
تا خداوند پدیدار کندتان سببی
۳۷
بچگانش بنهادند تن خویش برآب
۳۸
نچخیدند و نجنبیدند از بستر خواب
۳۹
گرد کردند سرین محکم کردند رقاب
۴۰
رویها یکسره کردند به زنگار خضاب
۴۱
دادشان رزبان پیوسته سرآبی چو گلاب
۴۲
نشد از جانبشان غایب، روزی و شبی
۴۳
گفت پندارم کاین دخترکان زان منند
۴۴
چون دل و چون جگر و چون تن و چون جان منند
۴۵
تا بباشند بدین رز در مهمان منند
۴۶
رز، فردوس منست، ایشان رضوان منند
۴۷
تا درین باغ و درین خان و درین مان منند
۴۸
دارم اندر سرشان سبز کشیده سلبی
۴۹
رزبان تاختنی کرد به شهر از رز خویش
۵۰
در رز بست به زنجیر و به قفل از پس و پیش
۵۱
بود یک هفته به نزدیکی بیگانه و خویش
۵۲
ز آرزوی بچهٔ رز، دل او خسته و ریش
۵۳
گفت کم صبر نمانده‌ست درین فرقت بیش
۵۴
رفت سوی رز، با تاختنی و خببی
۵۵
در چو بگشاد، بدان دخترکان کرد نگاه
۵۶
دید چون زنگی هر یک را دو روی سیاه
۵۷
جای جای بچهٔ تابان چون زهره و ماه
۵۸
بچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو کاه
۵۹
سر نگونسار ز شرم و رخ تیره ز گناه
۶۰
هر یکی با شکم حامل و پرماز لبی
۶۱
رزبان را به دو ابروی برافتاد گره
۶۲
گفت: لا حول و لا قوة الا بالله
۶۳
ابن بلایه بچگان را ز چه کس آمده زه
۶۴
همه آبستن گشتند به یک شب که و مه
۶۵
نیست یک تن به میان همگان اندر به
۶۶
اینچنین زانیه باشد بچهٔ هر عنبی
۶۷
نوزتان مادر شش روز نباشد که بزاد
۶۸
نوزتان ناف نبریده و از زه نگشاد
۶۹
نوزتان سینه و پستان به دهن بر ننهاد
۷۰
نوزتان روی نشست و نوزتان شیر نداد
۷۱
همه آبستن گشتید و همه دیو نژاد
۷۲
این مکافات چنین باشدتان اجر شبی
۷۳
راست گویید که این قصه و این نادره چیست
۷۴
وانکه آبستنتان کرد بگویید که کیست
۷۵
این چه بیشرمی و بیباکی و بیدادگریست
۷۶
جای آنست که باید به شما بر بگریست
۷۷
نه یکی و نه دو و نه سه، هشتاد و دویست
۷۸
این همه دخت بسودن نتواند عزبی
۷۹
دختران رز گفتند که: ما بیگنهیم
۸۰
ما تن خویش به دست بنی‌آدم ننهیم
۸۱
ما همه سربسر آبستن خورشید و مهیم
۸۲
ما توانیم که از خلق زمان دور جهیم
۸۳
نتوانیم که از ماه و ستاره برهیم
۸۴
ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربی
۸۵
روز هر روزی، خورشید بیاید بر ما
۸۶
خویشتن برفکند بر تن ما و سر ما
۸۷
چون شب آید برود خورشید از محضر ما
۸۸
ماهتاب آید و درخسبد در بستر ما
۸۹
وین دو تن دور نگردند ز بام و در ما
۹۰
نکند هیچ کس این بی‌ادبان را ادبی
۹۱
بچگان ما مانندهٔ شمس و قمرند
۹۲
زانکه همصورت و همسیرت هر دو پدرند
۹۳
تابناکند ازیرا که دو علوی گهرند
۹۴
بچگان آن بنسبتر که ازین باب گرند
۹۵
چهره و رنگ و رخ و عادت آبا سپرند
۹۶
تهمت آلوده نگردند به دیگر سببی
۹۷
رزبان گفت که این مخرقه باور نکنم
۹۸
تا به تیغ حنفی گردن هر یک نزنم
۹۹
تا شکمشان ندرم، تا سرشان برنکنم
۱۰۰
تا به خونشان نشود معصفری پیرهنم
۱۰۱
تا فراوان نشود تجربت جان و تنم
۱۰۲
کاین خشوکان را جز شمس و قمر نیست آبی
۱۰۳
اگر ایدونکه به کشتن نمرند این پسران
۱۰۴
آن خورشید و قمر باشند این جانوران
۱۰۵
زان کجا نیست مه روشن و خورشید مران
۱۰۶
به نسب باز شوند این پسران با پدران
۱۰۷
و گر ایدونکه بباشند ز پشت دگران
۱۰۸
از پس کشتن زنده نشوند، ای وربی!
۱۰۹
رزبان آمد و حلقوم همه باز برید
۱۱۰
قطره‌ای خون به مثل از گلوی کس نچکید
۱۱۱
نه بنالید از ایشان کس و نه کس بتپید
۱۱۲
باز آمد همگانرا سوی چرخشت کشید
۱۱۳
به لگد ناف و زهار همه از هم ببرید
۱۱۴
که از ایشان، به تن اندر شده بودش غضبی
۱۱۵
پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش
۱۱۶
خونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش
۱۱۷
پس به صاروج بیندود همه بام و برش
۱۱۸
جامهٔ گرم برافکند پلاسین ز برش
۱۱۹
پنج شش ماه زمستانی نگشاد درش
۱۲۰
دو ربیع و دو جمادی و تمام رجبی
۱۲۱
آمد آنگاه چنانچون متکبر ملکی
۱۲۲
تا ببیند که چه بوده‌ست بهر کودککی
۱۲۳
به خم اندر نگرید، از شب رفته سه یکی
۱۲۴
دید اندر خم سنگین همه را گشته یکی
۱۲۵
بارخ رخشان چون گرد مهی برفلکی
۱۲۶
بر سماوات علی بر شده زیشان لهبی
۱۲۷
رزبان گفت که این لعبتکان بیگنهند
۱۲۸
هیچ شک نیست که از نسبت خورشید و مهند
۱۲۹
از سوی ناف و ز پشت دو گرانمایه شهند
۱۳۰
عیبشان نیست اگر مادرکانشان سیهند
۱۳۱
گاه آنست که از محنت و سختی برهند
۱۳۲
جای آنست که امروز کنم من طربی
۱۳۳
مجلسی سازم با بربط و با چنگ و رباب
۱۳۴
با ترنج و بهی و نرگس و با نقل و کباب
۱۳۵
بگسارم به صبوح اندر، زین سرخ شراب
۱۳۶
که همش گونهٔ گل بینم و هم بوی گلاب
۱۳۷
گویم آنگاه بدان قطره یک داروی خواب
۱۳۸
یاد باد ملکی ، ذوحسبی، ذونسبی
۱۳۹
ملک شیردل پیلتن پیلنشین
۱۴۰
بوسعید بن ابوالقاسم بن ناصر دین
۱۴۱
نه من و نیمش تیغی که بدو جوید کین
۱۴۲
سه رش و نیم، درازی یکی قبضه ازین
۱۴۳
از عباد ملک العرش نکوکارترین
۱۴۴
خوشخویی، خوش سخنی خوشمنشی، خوشحسبی
۱۴۵
ملک حق و ملکزاده چو مسعود بود
۱۴۶
کز سخا و کرم کلی موجود بود
۱۴۷
میر کز گوهر پاکیزهٔ محمود بود
۱۴۸
همچو محمود بنای کرم و جود بود
۱۴۹
هر کجا عود بود، بوی خوش عود بود
۱۵۰
ندمد بوی ز هر چوبی و از هر حطبی
۱۵۱
میر باید که چنو راد و ملکزاده بود
۱۵۲
ایزدش فر و شکوه ملکی داده بود
۱۵۳
هند بگشاده و آمل همه بگشاده بود
۱۵۴
لشکر صعب سوی ترک فرستاده بود
۱۵۵
در دل قیصر بیم و فزع افتاده بود
۱۵۶
تا بیارند به غزنین سر او بر خشبی
۱۵۷
ملک العرش همه ملک به مسعود سپرد
۱۵۸
کشور عالم، هر هفت برو بر بشمرد
۱۵۹
جمله زنگار همه هند به شمشیر سترد
۱۶۰
ملکت هند بد و سخت حقیر آمد و خرد
۱۶۱
ندبی ملک سپاهان را یازید و ببرد
۱۶۲
روم را مانده‌ست اکنون که بیازد ندبی
۱۶۳
تا جهان باشد، خسرو به سلامت ماناد
۱۶۴
ایزد از ملکت او چشم بدان دور کناد
۱۶۵
تن او تازه جوان باد و دلش خرم و شاد
۱۶۶
پیشهٔ او طرب و مذهب او دانش و داد
۱۶۷
دشمن و دوست به کام دل این خسرو باد
۱۶۸
مرساناد خداوند به رویش تعبی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.