فرخی سیستانی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در ذکر وفات سلطان محمود و رثاء آن پادشاه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار
۲
چه فتاده‌ست که امسال دگرگون شده کار
۳
خانه‌ها بینم پر نوحه و پر بانگ و خروش
۴
نوحه و بانگ و خروشی که کند روح فگار
۵
کویها بینم پر شورش و سرتاسر کوی
۶
همه پر جوش و همه جوشش از خیل سوار
۷
رسته‌ها بینم بی‌مردم و درهای دکان
۸
همه بر بسته و بر در زده هر یک مسمار
۹
کاخها بینم پرداخته از محتشمان
۱۰
همه یکسر ز ربض برده به شارستان بار
۱۱
مهتران بینم بر روی زنان همچو زنان
۱۲
چشمها کرده ز خونابه به رنگ گلنار
۱۳
حاجبان بینم خسته دل و پوشیده سیه
۱۴
کله افکنده یکی از سر و دیگر دستار
۱۵
بانوان بینم بیرون شده از خانه به کوی
۱۶
بر در میدان گریان و خروشان هموار
۱۷
خواجگان بینم برداشته از پیش دوات
۱۸
دستها بر سر و سرها زده اندر دیوار
۱۹
عاملان بینم باز آمده غمگین ز عمل
۲۰
کار ناکرده و نارفته به دیوان شمار
۲۱
مطربان بینم گریان و ده انگشت گزان
۲۲
رودها بر سر و بر روی زده شیفته وار
۲۳
لشکری بینم سرگشته سراسیمه شده
۲۴
چشمها پر نم و از حسرت و غم گشته نزار
۲۵
این همان لشکریانند که من دیدم دی؟
۲۶
وین همان شهر و زمینست که من دیدم پار؟
۲۷
مگر امسال ملک باز نیامد ز غزا؟
۲۸
دشمنی روی نهاده‌ست براین شهر و دیار؟
۲۹
مگر امسال ز هر خانه عزیزی کم شد؟
۳۰
تا شد از حسرت و غم روز همه چون شب تار؟
۳۱
مگر امسال چو پیرار بنالید ملک؟
۳۲
نی من آشوب ازینگونه ندیدم پیرار؟
۳۳
تو نگویی چه فتاده‌ست؟ بگو گر بتوان
۳۴
من نه بیگانه‌ام، این حال ز من باز مدار
۳۵
این چه شغلست و چه آشوب و چه بانگست و خروش
۳۶
این چه کارست و چه بارست و چه چندین گفتار؟
۳۷
کاشکی آن شب و آن روز که ترسیدم ازان
۳۸
نفتادستی و شادی نشدستی تیمار
۳۹
کاشکی چشم بد اندر نرسیدی به امیر
۴۰
آه ترسم که رسید و شده مه زیر غبار
۴۱
رفت و ما را همه بیچاره و درمانده بماند
۴۲
من ندانم که چه درمان کنم این را و چه چار
۴۳
آه و دردا و دریغا که چو محمود ملک
۴۴
همچو هر خاری در زیر زمین ریزد خوار
۴۵
آه و دردا که همی لعل به کان باز شود
۴۶
او میان گل و از گل نشود برخوردار
۴۷
آه و دردا که بی او هرگز نتوانم دید
۴۸
باغ فیروزی پرلاله و گلهای ببار
۴۹
آه و دردا که بیکبار تهی بینم ازو
۵۰
کاخ محمودی و آن خانهٔ پر نقش و نگار
۵۱
آه و دردا که کنون قرمطیان شاد شوند
۵۲
ایمنی یابند از سنگ پراکنده و دار
۵۳
آه و دردا که کنون قیصر رومی برهد
۵۴
از تکاپوی برآوردن برج و دیوار
۵۵
آه و دردا که کنون برهمنان همه هند
۵۶
جای سازند بتان را دگر از نو به بهار
۵۷
میر ما خفته به خاک اندر و ما از بر خاک
۵۸
این چه روزست بدین تاری یا رب زنهار
۵۹
فال بد چون زنم این حال جز اینست مگر
۶۰
زنم آن فال که گیرد دل از آن فال قرار
۶۱
میر می خورده مگر دی و بخفته‌ست امروز
۶۲
دیر خفته‌ست مگر رنج رسیدش ز خمار
۶۳
کوس نوبتش همانا که همی زان نزنند
۶۴
تا بخسبد خوش و کمتر بودش بر دل بار
۶۵
ای امیر همه میران و شهنشاه جهان
۶۶
خیز و از حجره برون آی که خفتی بسیار
۶۷
خیز شاها! که جهان پر شغب و شور شده‌ست
۶۸
شور بنشان و شب و روز به شادی بگذار
۶۹
خیز شاها! که به قنوج سپه گرد شده‌ست
۷۰
روی زانسو نه و بر تارکشان آتش بار
۷۱
خیز شاها! که رسولان شهان آمده‌اند
۷۲
هدیه‌ها دارند آورده فراوان و نثار
۷۳
خیز شاها که امیران به سلام آمده‌اند
۷۴
بارشان ده که رسیده‌ست همانا گه بار
۷۵
خیز شاها! که به فیروزی گل باز شده‌ست
۷۶
بر گل نو قدحی چند می لعل گسار
۷۷
خیز شاها! که به چوگانی گرد آمده‌اند
۷۸
آنکه با ایشان چوگان زده‌ای چندین بار
۷۹
خیز شاها! که چو هر سال به عرض آمده‌اند
۸۰
از پس کاخ تو و باغ تو، پیلی دو هزار
۸۱
خیز شاها! که همه دوخته و ساخته گشت
۸۲
خلعت لشکر و گردید به یک جای انبار
۸۳
خیز شاها! که به دیدار تو فرزند عزیز
۸۴
به شتاب آمد بنمای مر او را دیدار
۸۵
که تواند که برانگیزد زین خواب ترا
۸۶
خفتی آن خفتن کز بانگ نگردی بیدار
۸۷
گر چنان خفتی ای شه که نخواهی برخاست
۸۸
ای خداوند! جهان خیز و به فرزند سپار
۸۹
خفتن بسیار ای خسرو خوی تو نبود
۹۰
هیچکس خفته ندیده‌ست ترا زین کردار
۹۱
خوی تو تاختن و شغل سفر بود مدام
۹۲
بنیاسودی هر چند که بودی بیمار
۹۳
در سفر بودی تا بودی و در کار سفر
۹۴
تن چون کوه تو از رنج سفر گشته نزار
۹۵
سفری کان را باز آمدن امید بود
۹۶
غم او کم بود، ار چند که باشد دشوار
۹۷
سفری داری امسال شها اندر پیش
۹۸
که مر آن را نه کرانست پدید و نه کنار
۹۹
یک دمک باری در خانه ببایست نشست
۱۰۰
تا بدیدندی روی تو عزیزان و تبار
۱۰۱
رفتن تو به خزان بودی هر سال شها
۱۰۲
چه شتاب آمد کامسال برفتی به بهار
۱۰۳
چون کنی صبر و جدا چند توانی بودن
۱۰۴
زان برادر که بپروردی او را به کنار
۱۰۵
تن او از غم و تیمار تو چون موی شده‌ست
۱۰۶
رخ چون لالهٔ او زرد به رنگ دینار
۱۰۷
از فراوان که بگرید به سر گور تو شاه
۱۰۸
آب دیده بشخوده‌ست مر او را رخسار
۱۰۹
آتشی دارد در دل که همه روز از آن
۱۱۰
برساند به سوی گنبد افلاک شرار
۱۱۱
گر برادر غم تو خورد شها نیست عجب
۱۱۲
دشمنت بی‌غم تو نیست به لیل و به نهار
۱۱۳
مرغ و ماهی چو زنان بر تو همی نوحه کنند
۱۱۴
همه با ما شده اندر غم و اندوه تو یار
۱۱۵
روز و شب بر سر تابوت تو از حسرت تو
۱۱۶
کاخ پیروزی چون ابر همی‌گرید زار
۱۱۷
به حصار از فزع و بیم تو رفتند شهان
۱۱۸
تو شها از فزع و بیم که رفتی به حصار؟
۱۱۹
تو به باغی چو بیابانی دلتنگ شدی
۱۲۰
چون گرفتستی در جایگهی تنگ قرار؟
۱۲۱
نه همانا که جهان قدر تو دانست همی
۱۲۲
لاجرم نزد خردمند ندارد مقدار
۱۲۳
زینت و قیمت و مقدار، جهان را به تو بود
۱۲۴
تا تو رفتی ز جهان این سه برون شد یکبار
۱۲۵
شعرا را به تو بازار برافروخته بود
۱۲۶
رفتی و با تو بیکبار شکست آن بازار
۱۲۷
ای امیری که وطن داشت به نزدیک تو فخر
۱۲۸
ای امیری که نگشته‌ست به درگاه تو عار
۱۲۹
همه جهد تو در آن بود که ایزد فرمود
۱۳۰
رنجکش بودی در طاعت ایزد هموار
۱۳۱
بگذاراد و به روی تو میاراد هگرز
۱۳۲
زلتی را که نکردی تو بدان استغفار
۱۳۳
زنده بادا به ولیعهد تو نام تو مدام
۱۳۴
ای شه نیکدل نیکخوی نیکوکار
۱۳۵
دل پژمان به ولیعهد تو خرسند کناد
۱۳۶
این برادر که ز درد تو زد اندر دل نار
۱۳۷
اندر آن گیتی ایزد دل تو شاد کناد
۱۳۸
به بهشت و به ثواب و به فراوان کردار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.