قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در مدح امیر محمد بن محمود بن ناصرالدین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای زینهارخوار بدین روزگار
۲
از یار خویشتن که خورد زینهار
۳
یکدل همیچرند کنون آهوان
۴
با شیر و با پلنگ به یک مرغزار
۵
وقتیکه چون دو عارض و زلفین تو
۶
در باغ گل همیشکفد صد هزار
۷
هر شب همیدرخشد در گلستان
۸
چون شعلههای آذر گلهای نار
۹
وقتیکه چون موشح گردد زمین
۱۰
وشی و پرنیان همه کوه و قفار
۱۱
گردد ز چشم دیده و ران ناپدید
۱۲
اندر میان سبزه به صحرا سوار
۱۳
وقتیکه چون سرود سرایی به باغ
۱۴
یا در چمن چغانه نهی بر کنار
۱۵
بلبل سرود راست کند بر سمن
۱۶
صلصل قصیده نظم کند بر چنار
۱۷
وقتیکه عاشقان و جوانان به هم
۱۸
در باغ می خورند به دیدار یار
۱۹
این بر چمن نشسته و پر می قدح
۲۰
و آن زیر گل غنوده و پر گل کنار
۲۱
زیر گل شکفته بخواهد گشاد
۲۲
نرگس دو چشم خویش ز خواب خمار
۲۳
از من همی جدا شوی ای ماهروی
۲۴
نامهربان نگاری و ناسازگار
۲۵
بی دوست چون بوم به چنین ماه و روز
۲۶
بی یار چون زیم به چنین روزگار
۲۷
ترسم که از بهار بترسی همی
۲۸
گویی ز تو بهار به آید به کار
۲۹
و آنگاه چون بهار به آید ز تو
۳۰
گردی به چشم عاشق بیقدر و خوار
۳۱
تو زین قبل اگر روی ای جان مرو
۳۲
ور انده تو زینست انده مدار
۳۳
من هم بهار دیدم و هم روی تو
۳۴
روی تو از بهار به ای غمگسار
۳۵
اینک بهار و اینک رخسار تو
۳۶
بنگر به روی خویش و به روی بهار
۳۷
ور بی بهانه رفتن خواهی همی
۳۸
بی مهر گشت خواهی و زنهار خوار،
۳۹
شاخ بنفشه بخش مرا زان دو زلف
۴۰
تا دارم آن بنفشه ز تو یادگار
۴۱
چون تو شدی دلم شد و فردا مرا
۴۲
از بهر مدح میر دل آید به کار
۴۳
بنیاد حمد میرمحمد کزوست
۴۴
شاهی و ملک و دولت و دین استوار
۴۵
نزد پدر ستوده و نزد خدای
۴۶
اندر همه مقامی و اندر همه تبار
۴۷
هم شهر گیر و هم پسر شهر گیر
۴۸
هم شهریار و هم پسر شهریار
۴۹
زو قدر و جاه و عز و شرف یافته
۵۰
تاج و کلاه و تیغ و نگین هر چهار
۵۱
اسلام را به منزلت حیدر است
۵۲
شمشیر او به منزلت ذوالفقار
۵۳
مردان مردگیر و شیران نر،
۵۴
روز نبرد کردن و روز شکار،
۵۵
در نزد او سراسر در بندگی
۵۶
در پیش او تمامی در زینهار
۵۷
رایش به وقت حزم حصار قویست
۵۸
تیغش به روز رزم کلید حصار
۵۹
در حلم نایبانند او را جبال
۶۰
در جود چاکرانند او را بحار
۶۱
جایی که جود باید،جود و سخاست
۶۲
جایی که حلم باید، حلم و وقار
۶۳
از قادری که هست نیارد گذشت
۶۴
اندر همه ولایت او اضطرار
۶۵
با سهم او دلیرترین پیلی
۶۶
از سر برون نیارد کردن فسار
۶۷
از بیم او نکوخو و بخرد شدند
۶۸
دیوانگان گشته خلیع العذار
۶۹
فرزند آن شهست که از بیم او
۷۰
بیرون نیارست آمد ثعبان ز غار
۷۱
ای عدل و راد مردی را در جهان
۷۲
نوشیروان دیگر و اسفندیار
۷۳
آن کو شمار ریگ بداند گرفت
۷۴
فضل ترا گرفت نداند شمار
۷۵
برتر ز چیزها خردست و هنر
۷۶
مردم بی این دو چیز نیاید به کار
۷۷
وین هر دو را امید به تست از جهان
۷۸
زینی به هر امیدی امیدوار
۷۹
غره نه ای بدین هنر و نیکویی
۸۰
از فر شاه بینی و از کردگار
۸۱
سلطان ترا به چرخ برین برکشید
۸۲
و آخر بدین همینکند اختصار
۸۳
جایی رساندت که به درگاه تو
۸۴
از روم هدیه آرند، از چین نثار
۸۵
بخت مؤالف تو سوی ارتفاع
۸۶
بخت مخالف تو سوی انحدار
۸۷
فرمانبران تو شدهاند ای امیر
۸۸
فرمان دهندگان صغار و کبار
۸۹
اندر دو چشم خویش زند خار و خسک
۹۰
هر دشمنی که با تو کند چارچار
۹۱
در هر دلی هوای تو بیخی زدهست
۹۲
بیخی که شاخ دارد و بر شاخ بار
۹۳
گیتی گرفت با تو امیرا سکون
۹۴
دلها گرفت با تو امیرا قرار
۹۵
و آن دل که رفته بود به جای دگر
۹۶
از بهر بازگشتن بر بست بار
۹۷
ای درگه تو جایگه قدر و جاه
۹۸
ای خدمت تو مایهٔ عز و فخار
۹۹
نیک اختیار باشد هر کس که کرد
۱۰۰
درگاه تو و خدمت تو اختیار
۱۰۱
فخریست خدمت تو که تا روز حشر
۱۰۲
او را نه ننگ خواهد دیدن نه عار
۱۰۳
شادی، به خدمت تو کند پیشبین
۱۰۴
خدمت، به درگه تو کند هوشیار
۱۰۵
آنجاست ایمنی و دگر جای بیم
۱۰۶
آنجایگه گلست و دگر جای خار
۱۰۷
ای از تو یافته دل و فربی شده
۱۰۸
فرهنگ دلشکسته و جود نزار
۱۰۹
ای از تو یافته دل و فرخ شده
۱۱۰
غمگین و دلشکستهٔ چون فرخی هزار
۱۱۱
سال نوست و ماه نو و روز نو
۱۱۲
وقت بهار و وقت گل کامگار
۱۱۳
شادی و خرمی را نو کن بسیج
۱۱۴
دل را به خرمی و به شادی سپار
۱۱۵
بوبکر عندلیب نوا را بخوان
۱۱۶
گو قوم خویش را چو بیایی بیار
۱۱۷
وز هر یکی جدا غزلی نو شنو
۱۱۸
شاهانه شادمانه زی و شادخوار
۱۱۹
نوروز و نوبهار دلارام را
۱۲۰
با دوستان خویش به شادی گذار
۱۲۱
تا فعل ابر پاک نیاید ز خاک
۱۲۲
تا طبع خاک خشک نگیرد بخار
۱۲۳
پاینده باش تا به مراد و به کام
۱۲۴
از دشمنان خویش برآری دمار
۱۲۵
امروز تو همیشه نکوتر ز دی
۱۲۶
امسال تو هماره نکوتر ز پار
۱۲۷
همواره یمن باد ترا بر یمین
۱۲۸
پیوسته یسر باد ترا بر یسار