شمارهٔ ۱ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
۲
کلیدباغ ما را ده که فردامان به کار آید
۳
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
۴
تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید
۵
چواندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
۶
ترا مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید
۷
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید
۸
چنان دانی که هر کس را همی رو بوی بارآید
۹
بهار امسال پنداری همی خوشتر ز پار آید
۱۰
ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید
۱۱
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۱۲
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
۱۳
کنون در زیر هر گلبن قنینه در نماز آید
۱۴
نبیند کس که از خنده دهان گل فراز آید
۱۵
زهر بادی که برخیزد گلی با می به راز آید
۱۶
به چشم عاشق از می تابه می عمری دراز آید
۱۷
به گوش آواز هر مرغی لطیف و طبعساز آید
۱۸
به دست می زشادی هر زمان ما را جواز آید
۱۹
هوا خوش گردد و بر کوه برف اندر گداز آید
۲۰
علمهای بهاری از نشیبی بر فراز آید
۲۱
کنون ما را بدان معشوق سیمین بر نیاز آید
۲۲
به شادی عمر بگذاریم اگر معشوق باز آید
۲۳
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۲۴
ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
۲۵
زمین از خرمی گویی گشاده آسمانستی
۲۶
گشاده آسمان گویی شکفته بوستانستی
۲۷
به صحرا لاله پنداری ز بیجاده دهانستی
۲۸
درخت سبز را گویی هزار آوا زبانستی
۲۹
به شب در باغ گویی گل چراغ باغبانستی
۳۰
ستاک نسترن گویی بت لاغر میانستی
۳۱
درخت سیب ار گویی زدیبا طیلسانستی
۳۲
جهان گویی همه پروشی وپر پر نیانستی
۳۳
مرا دل گر نه اندر دست آن نامهربانستی
۳۴
به دو دستم بشادی بر، می چون ارغوانستی
۳۵
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۳۶
ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
۳۷
دلا باز آی تا با تو غم دیرینه بگسارم
۳۸
حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم
۳۹
دلا گرمن به آسانی ترا روزی به چنگ آرم
۴۰
چو جان دارم ترا زیرا که بی تو خوارم وزارم
۴۱
دلا تا تو زمن دوری نه درخوابم نه بیدارم
۴۲
نشان بیدلی پیداست از گفتار و کردارم
۴۳
دلا تا تو زمن دوری ندانم بر چه کردارم
۴۴
مرا بینی چنان بینی که من یکساله بیمارم
۴۵
دلا با تو وفا کردم کزین بیشت نیازارم
۴۶
بیا تا این بهاران را به شادی باتو بگذارم
۴۷
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۴۸
ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
۴۹
چه کرد آن سنگدل باتو به سختی صبر چون کردی
۵۰
چرا یکبارگی خود را چنین خوارو زبون کردی
۵۱
چنین خو داشتی همواره یا این خو کنون کردی
۵۲
دوبهر از خویشتن بگداختی یک بهره خون کردی
۵۳
نمودی خوار خود را و مرا چون خود زبون کردی
۵۴
ترا هر چند گفتم کم کن این سودا فزون کردی
۵۵
نخستم برگراییدی و لختی آزمون کردی
۵۶
چو گفتم هر چه خواهی کن فسار از سر برون کردی
۵۷
برفتی جنگجویی را سوی من رهنمون کردی
۵۸
چو گل خندنده گشت ای بت مرا گرینده چون کردی
۵۹
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۶۰
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
۶۱
ترا گرهمچنین شاید بگوی آن سرو سیمین را
۶۲
بگوی آن سرو سیمین رابگوی آن ماه و پروین را
۶۳
بگو آن توده گل را بگو آن شاخ نسرین را
۶۴
بگو آن فخر خوبان را نگار چین و ماچین را
۶۵
که دل بردی و دعوی کرده ای مرجان شیرین را
۶۶
کم از رویی که بنمایی من مهجور مسکین را
۶۷
بیا تاشاد بگذاریم ما بستان غزنین را
۶۸
مکن بر من تباه این جشن نوروز خوش آیین را
۶۹
همی بر تو شفیع آرم ثنای گوهر آگین را
۷۰
ثنای میر عالم یوسف بن ناصرالدین را
۷۱
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۷۲
ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
۷۳
نبینی باغ را کز گل چگونه خوب و دلبر شد
۷۴
نبینی راغ را کز لاله چون زیبا و در خور شد
۷۵
زمین از نقش گوناگون چون دیبای ششتر شد
۷۶
هزار آوای مست اینک به شغل خویشتن در شد
۷۷
تذرو جفت گم کرده کنون با جفت همبر شد
۷۸
جهان چون خانه پر بت شد و نوروز بتگرشد
۷۹
درخت روداز دیبا و از گوهر توانگر شد
۸۰
گوزن از لاله اندر دشت بابالین و بستر شد
۸۱
زهر بیغوله و باغی نوای مطربی بر شد
۸۲
دگر باید شدن ما را کنون کآفاق دیگر شد
۸۳
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۸۴
ملک را در جهان هر روز جشنی با دو نوروزی
۸۵
می اندر خم همی گوید که یاقوت روان گشتم
۸۶
درخت ارغوان بشکفت و من چون ارغوان گشتم
۸۷
اگر زین پیش تن بودم کنون پاکیزه جان گشتم
۸۸
به من شادی کند شادی، که شادی را روان گشتم
۸۹
مرا زین پیش دیدستی نگه کن تا چسان گشتم
۹۰
نیم زان سان که من بودم دگر گشتم جوان گشتم
۹۱
زخوشرنگی چوگل گشتم ز خوشبویی چو نان گشتم
۹۲
ز بیم بادو برف دی به خم اندر نهان گشتم
۹۳
بهار آید برون آیم که از وی با امان گشتم
۹۴
روانهارا طرب گشتم طربها را روان گشتم
۹۵
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۹۶
ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
۹۷
می اندرگفتگو آمد پس از گفتار جنگ آمد
۹۸
خم و خمخانه اندر چشم من تاریک و تنگ آمد
۹۹
به گوش من همی از باغ بانگ نای و چنگ آمد
۱۰۰
کس ار می خورد بی آواز نی بر سرش سنگ آمد
۱۰۱
مرا باری همه مهر از می بیجاده رنگ آمد
۱۰۲
زمرد را روان خواهم چواز روی پرنگ آمد
۱۰۳
به خاصه کزهوا شبگیر آواز کلنگ آمد
۱۰۴
زکاخ میر بانگ رود بو نصر پلنگ آمد
۱۰۵
کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمد
۱۰۶
به طرف باغ همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد
۱۰۷
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۱۰۸
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
۱۰۹
ملک یوسف کنون در کاخ خود چون رودزن خواند
۱۱۰
ندیمان را و خوبان را به نزد خویشتن خواند
۱۱۱
من بیجاده گون خواهد بت سیمین ذقن خواند
۱۱۲
بتی خواند که اورا شاخ باغ نسترن خواند
۱۱۳
گروهی ماهرویان را به خدمت بر چمن خواند
۱۱۴
نگاری از چگل خواند نگاری از ختن خواند
۱۱۵
ز خوب آیت الکرسی سه ره بر تن به تن خواند
۱۱۶
مرا گر آرزوش آید میان انجمن خواند
۱۱۷
گهی اشعار من خواند گهی ابیات من خواند
۱۱۸
وگر شیرین سخن گویم مرا شیرین سخن خواند
۱۱۹
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۱۲۰
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
۱۲۱
امیر این گویدم زیرا که او دلها نگه دارد
۱۲۲
به نزد خویشتن هرکهتری را پایگه دارد
۱۲۳
چه باشد گرچو من مداح در هر شهرو ده دارد
۱۲۴
ز مدح اندر نماندهر که از رادی سپه دارد
۱۲۵
به نزد میر ابو یعقوب نیک ایمن نگه دارد
۱۲۶
زبهر زایر آوردن به ره برمرد ره دارد
۱۲۷
عدو را بند و چه دارد ولی را تاج و گه دارد
۱۲۸
همیشه روز بدخواهان دولت را سیه دارد
۱۲۹
نه چاهی را به گه دارد نه گاهی را به چه دارد
۱۳۰
زعفوش بهره ورتر هر که افزون ترگنه دارد
۱۳۱
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۱۳۲
ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
۱۳۳
امیرا! باهنر میرا خداوندت معین بادا
۱۳۴
ز ایزد بر تن و جانت هزاران آفرین بادا
۱۳۵
به دست تو همیشه جام و شمشیرو نگین بادا
۱۳۶
کمینه چاکری زان تو بیش از مستعین بادا
۱۳۷
کسی کو بر زمین عیب تو جوید در زمین بادا
۱۳۸
همه شغل تو با نیکان و سالاران دین بادا
۱۳۹
ره آموز تو اندر کارها روح الامین بادا
۱۴۰
همه ساله چنین بادی همه روزه چنین بادا
۱۴۱
زمانه دشمنت را وقت کین اندر کمین بادا
۱۴۲
زعدل توجهان همواره چون خلد برین بادا
۱۴۳
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۱۴۴
ملک را در جهان هر روز جشنی بادونوروزی
۱۴۵
گرازده فضل تو شاها یکی در آفتابستی
۱۴۶
همانادر پرستیدنش هر کس را شتابستی
۱۴۷
ور آن رادی که اندر دست تست اندر سحابستی
۱۴۸
ز بارانش زمین پر گوهر و پر زرنابستی
۱۴۹
وراین پاکی که اندرمذهب تست اندرآبستی
۱۵۰
به آب اندر نگه کردن همه مزد و ثوابستی
۱۵۱
ور این آرام کاندر حلم تست اندر ترابستی
۱۵۲
حدیث زلزله کردن به چشم خلق خوابستی
۱۵۳
ور این خوشی که اندر خلق تست اندر شرابستی
۱۵۴
علاج دردها را چون دعای مستجابستی
۱۵۵
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۱۵۶
ملک را در جهان هر روز جشنی باد ونوروزی
۱۵۷
امیرا ! گرجوانمردی به کار آید، جوانمردی
۱۵۸
وگر مردی همی باید، به مردی در جهان فردی
۱۵۹
همی پاید ز تو رادی همی پوید ز تو مردی
۱۶۰
خزانه درخروش آمد چو آگه شد که می خوردی
۱۶۱
ز غم بفزاید اندر گونه دینارها زردی
۱۶۲
به هر هفته جهانی را بپیمایی وبنوردی
۱۶۳
چو گفتی صید خواهم کرد ،کردی و عجب کردی
۱۶۴
به صحرا شیر افکندی ز بیشه کرگ آوردی
۱۶۵
بلی شاگرد سلطانی و لیکن نیک شاگردی
۱۶۶
نباید روزگاری دیر کاستاد جهان گردی
۱۶۷
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۱۶۸
ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
۱۶۹
امیرا ! تابه زین کردی به غزنین اسب تازی را
۱۷۰
دو پای اندر تکاپو یست گرگانی و رازی را
۱۷۱
اگر زان سو فروتازی تماشا را و بازی را
۱۷۲
نه شامی رادل اندرتن بماندنه حجازی را
۱۷۳
به تک بردی نشیبی را برآوردی فرازی را
۱۷۴
بر آوردی حقیقی را فروبردی مجازی را
۱۷۵
امیرا ! کارسازی تو و زینی کارسازی را
۱۷۶
نیندیشی بلندی را نیندیشی فرازی را
۱۷۷
به مردی شادمان کردی روان میر غازی را
۱۷۸
بدنی خوشنود کردستی نظام دین تازی را
۱۷۹
بدان شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۱۸۰
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
۱۸۱
طراز جامه شاهان همی بینم به نام تو
۱۸۲
بر اسبان برفکنده خلعتی زین و ستام تو
۱۸۳
همی ترسند جباران عالم از حسام تو
۱۸۴
ستاره از فلک رشوت فرستد زی سهام تو
۱۸۵
مه و خورشید را رشک آید ای خسرو ز جام تو
۱۸۶
خطایی کس نیابد هیچگه اندر کلام تو
۱۸۷
نظام عالمی بنهاد یزدان در نظام تو
۱۸۸
به شکر اندر جهان مانده ست هر کس زیر وام تو
۱۸۹
سزد بر مهتران فخر آورد کهتر غلام تو
۱۹۰
منظم کشور و لشکر بوداز انتظام تو
۱۹۱
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۱۹۲
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
۱۹۳
کجا اندر جهان میری و سالاری همی بینم
۱۹۴
ز شکر منتت بر گردنش باری همی بینم
۱۹۵
نه اندرمردمی کردن ترا یاری همی بینم
۱۹۶
نه جز آزادگی کردن ترا کاری همی بینم
۱۹۷
زتو خوبی به جای خلق بسیاری همی بینم
۱۹۸
کریمی را بر تو تیز بازاری همی بینم
۱۹۹
ز کردار تو هر کس را به گفتاری همی بینم
۲۰۰
ز نیکویی به هر دم از تو کرداری همی بینم
۲۰۱
بر دیگر کسان با هر گلی خاری همی بینم
۲۰۲
ترابر جایگه بیخار گلزاری همی بینم
۲۰۳
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۲۰۴
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
۲۰۵
امیرا! بر نتابد پیل خفتان گرانت را
۲۰۶
زگردان کس به زه کردن نداند مرکمانت را
۲۰۷
نگه کن تا کمر بینی که چون زیبد میانت را
۲۰۸
یقین بخردان بنگر که چون ماند گمانت را
۲۰۹
همی رشوت پذیردجان جباران سنانت را
۲۱۰
همی دعوی کند پایندگی بخت جوانت را
۲۱۱
چنان خوداده ای بر چیز بخشیدن بیانت را
۲۱۲
که در بخشیدن گنجی نرنجاند زبانت را
۲۱۳
زمانه آشکارا کرد نتواندنهانت را
۲۱۴
همه آسایش و شادی تنت را باد وجانت را
۲۱۵
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۲۱۶
ملک را در جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
۲۱۷
ترا عار آیدار جز گرد مردی پر جگر گردی
۲۱۸
کنون معروفی و فردا ازین معروفتر گردی
۲۱۹
تو آن شاهی که اندر صید گرد شیر نر گردی
۲۲۰
به میدان گر سالاران بازور و هنر گردی
۲۲۱
به نام نیکو ودولت فریدون دگرگردی
۲۲۲
به مردی چون پدر گشتی به شاهی چون پدر گردی
۲۲۳
شه فرخنده پی هستی شه پیروز گر گردی
۲۲۴
بزرگی را و شاهی را درخت بارور گردی
۲۲۵
چو اسکندر به پیروزی جهان را گرد بر گردی
۲۲۶
به داد و عدل در گیتی چو نوشیروان سمر گردی
۲۲۷
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۲۲۸
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
۲۲۹
امیرا باش تا سلطان ترا طبل و علم سازد
۲۳۰
ز بهر جنگ بدخواهان ترا خیل و حشم سازد
۲۳۱
سپاهی از عرب خواهد سپاهی از عجم سازد
۲۳۲
ترا اندر سپهداری مکان روستم سازد
۲۳۳
در آن کشور که تو خواهی ترا باغ ارم سازد
۲۳۴
چوایوان مداین مر ترا ایوان جم سازد
۲۳۵
ز بهر خدمتت مردان مرد محتشم سازد
۲۳۶
زمال خویشتن یک یک ز بهر تو نعم سازد
۲۳۷
به مدح تو عطا بخشد بنام تو درم سازد
۲۳۸
نه آن خسرو ز فرزندان همی یک خوب کم زد
۲۳۹
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۲۴۰
ملک را در جهان هر روز جشنی باد ونوروزی
۲۴۱
بسازد کار تو زیرا که شاه کارسازست او
۲۴۲
امیر حق شناسست او، شه کهتر نوازست او
۲۴۳
جهان او را ست و ز شاهان گیتی بی نیازست او
۲۴۴
خداوند نشیبست اوخداوند فراز ست او
۲۴۵
گهی کهتر نوازست او گهی دشمن گدازست
۲۴۶
به رادی چون سحابست اوبه پاکی چون نماز ست او
۲۴۷
حجاز او گر ترا بخشد خداوند حجازست او
۲۴۸
وگر گویی طرازم ده خداوند طراز ست او
۲۴۹
به طاعت خلق را ز ایزد سوی جنت جو از ست او
۲۵۰
ترا از آشکارا یکدل و پاکیزه رازست او
۲۵۱
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۲۵۲
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
۲۵۳
دگر نوروز را خیل از در مشکوی بگذاری
۲۵۴
به هنجاری که کاری تو گل خودروی بگذاری
۲۵۵
وز آن سوخان وزین سورای را یکسوی بگذاری
۲۵۶
نه آنجا رنگ بگذاری نه اینجا بوی بگذاری
۲۵۷
قضای تیغها را بر سر بدگوی بگذاری
۲۵۸
به نیرو زورمندان را بر و بازوی بگذاری
۲۵۹
نه تاب اندر تن شیر نر از نیروی بگذاری
۲۶۰
نه طاقت در روان دشمن بدخوی بگذاری
۲۶۱
کجا چوگان به کف گیری ز کیوان گوی بگذاری
۲۶۲
به نیزه موی بشکافی به ناوک روی بگذاری
۲۶۳
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۲۶۴
ملک رادر جهان هر روز جشنی بادو نوروزی
۲۶۵
همی تا بر جهان فضلست فرزندان آدم را
۲۶۶
چو بر هر چشمه ای، حیوان وبر هر چاه، زمزم را
۲۶۷
همی تابرخزان باشد بهی نوروز خرم را
۲۶۸
چو بر خلدی وبر کرباس دیبار او ملحم را
۲۶۹
همیشه تابه گیتی شادیی از پی بود غم را
۲۷۰
چنان چون کز پی هر سور دارد دهر ماتم را
۲۷۱
همی تا بر هنرهر جای بستایند رستم را
۲۷۲
چنان کاندر جهانداری و اندر مرتبت جم را
۲۷۳
مقدم بادی اندر پادشاهی هر مقدم را
۲۷۴
مطیع خویش گردانیده جباران عالم را
۲۷۵
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۲۷۶
ملک را در جهان هر روزجشنی بادو نوروزی
۲۷۷
سپه را پشتبان بادی جهان را پادشا بادی
۲۷۸
جهان را پادشا بادی طرب را آشنا بادی
۲۷۹
امیر کاردان بادی شه فرمانروا بادی
۲۸۰
عجم را روستم بادی عرب را مرتضا بادی
۲۸۱
مخالف را شقا بادی موافق را بقا بادی
۲۸۲
معین مؤمنان بادی امید اولیا بادی
۲۸۳
خداوند سخن بادی خداوند سخا بادی
۲۸۴
خداوند نعم بادی خداوند عطا بادی
۲۸۵
شفای هر غمی بادی و دفع هر بلا بادی
۲۸۶
بزرگی را بقا بادی بقا را منتها بادی
۲۸۷
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
۲۸۸
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی