Research Contextبرای نگه‌داشتن مسیر پژوهش وارد شوید.
ورود پژوهشگر
فرخی سیستانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۲ - در مدح امیرابو محمد بن محمود غزنوی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
همی گفتم که کی باشد که خرم روزگار آید
۲
جهان از سر جوان گردد بهار غمگسار آید
۳
بهار غمگسار آید که هر کس را به کار آید
۴
بهاری کاندر و هر روز می را خواستار آید
۵
زهر بادی که بر خیزد کنون بوی بهار آید
۶
کنون ما را ز باد بامدادی بوی یار آمد
۷
چو روی کودکان ما درخت گل به بار آید
۸
نگار لاله رخ باما به خرم لاله زار آید
۹
می مشکین گسارد تا گه بوس و کنار آید
۱۰
هوا خوش گردد و با طبع خسروسازگار آید
۱۱
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۱۲
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی
۱۳
کرامی خوردن آیینست، می خوردن کنون باید
۱۴
بپرس از من که می خوردن درین ایام چون باید
۱۵
نخست اندر میان باری می بیجاده گون باید
۱۶
پس آنگه ساقی پاکیزه چون سیمین ستون باید
۱۷
دو سه رودی بیکجا ساخته چون ارغنون باید
۱۸
سرود مطرب ساده طرب را رهنمون باید
۱۹
به هر دوری که می خوردی، طرب کردن فزون باید
۲۰
موافق دوستان یکدل همی نیک آزمون باید
۲۱
دل اندر شادی و رامش به آرام وسکون باید
۲۲
زمجلس دشمن خسرو به هر حالی برون باید
۲۳
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۲۴
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۲۵
می اکنون لعل تر گردد که گل رخسار بنماید
۲۶
تو گویی گل همی هر روز در می رنگ بفزاید
۲۷
می از گل گونه بستاند، گل از می رنگ برباید
۲۸
گل و می را تو پنداری که یک مادر همی زاید
۲۹
نگارینا بدین شادی مرا گر می دهی شاید
۳۰
می اکنون ده که می تن را همی چون روح درباید
۳۱
طبیب من گلست و گل مرا جز می نفرماید
۳۲
دل زاهدکه می بیندبه می حقا که بگراید
۳۳
گل آنک وقت آن آمد که چشم از خواب بگشاید
۳۴
چو روی خوبرویان مجلس خسرو بیاراید
۳۵
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۳۶
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی
۳۷
نگارا بوستان اکنون ندانی کز چه سان باشد
۳۸
گشاده آسمان دیدستی اندر شب؟ چنان باشد
۳۹
ازین سو نسترن باشد از آن سو ارغوان باشد
۴۰
بهشتی در میان باشد بهاری بر کران باشد
۴۱
درختان را همه پوشش پرند و پرنیان باشد
۴۲
هوای بوستان همچون هوای دوستان باشد
۴۳
بیا در بوستان چونان که رسم باستان باشد
۴۴
تو سروی و گلی و سرو و گل در بوستان باشد
۴۵
گلی لیکن ز تو تا سرخ گل چندان میان باشد
۴۶
که از قدر بلند شاه تا هفت آسمان باشد
۴۷
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۴۸
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۴۹
نگارا چند ره گفتی که چون وقت بهار آید
۵۰
ترا بامن گه می خوردن و بوس و کنار آید
۵۱
بهار آمد همی گوی برو تا گل به بار آید
۵۲
همی نومیدیم زین وعده نومیدوار آید
۵۳
ترا زین وعده اندر دل به روزی صد هزار آید
۵۴
مرا آری بدین گفتارت ای جان استوار آید
۵۵
چو چیزی از تو بشنیدم دل آن را خواستار آید
۵۶
گر اندر دل نداری، باد پیمودن چه کار آید
۵۷
ترا ترسم که بوس من همی بر چشم خوار آید
۵۸
ندانی کز لبم بوی بساط شهریار آید
۵۹
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۶۰
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۶۱
دلا یار دگر جستی بدین کار از تو خوشنودم
۶۲
تو از زاری بیاسودی من از خواری بیاسودم
۶۳
تن اندر مهر آن کز من نیندیشد بفرسودم
۶۴
روان اندر هوا و مهر بد مهری بیالودم
۶۵
نه روزی راست بنشستم نه یک شب شادبغنودم
۶۶
نه برامید آن کاخر مگر زین کار برسودم
۶۷
نگاری بر کفم دادی که چون آواش بشنودم
۶۸
بر آن کس کاین نگاراز کف او گم شد ببخشودم
۶۹
بدین خوبی که تو کردی ترا بسیار بستودم
۷۰
محل و جاه تو ای دل بر خسرو بیفزودم
۷۱
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۷۲
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۷۳
بهار آمد من و هر روز نو باغی و نوجایی
۷۴
به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی
۷۵
قدح پر باده رنگین به دست باده پیمایی
۷۶
چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشا یی
۷۷
نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی
۷۸
ازین خوشی، ازین کشی، ازین در کار زیبایی
۷۹
خردمندی که از رایم خبر دارد به ایمایی
۸۰
غزلگویی که مرغان را به بانگ آرد به آوایی
۸۱
من و چنگی و آن دلبر که او را نیست همتایی
۸۲
زمن کرده مدیح شاه را هزمان تقاضایی
۸۳
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۸۴
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۸۵
امیر عالم عادل نبیره خسرو غازی
۸۶
جلال دولت عالی امین ملت تازی
۸۷
ملک بو احمد محمود زیبای سرافرازی
۸۸
شهنشاهی که روز جنگ با شیران کند بازی
۸۹
ایا شاه جهانداری که فردی و بی انباز ی
۹۰
چه اندر مملکت گیری، چه اندر مملکت سازی
۹۱
بزرگی راو شاهی را، هم انجام و هم آغازی
۹۲
جهانداری زتو نازد، تو از فضل و هنر نازی
۹۳
تو آن شاهی که گیتی را زبد کیشان بپردازی
۹۴
به تیغ و تیر خان و مان بدخواهان بر اندازی
۹۵
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۹۶
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۹۷
نباشد بس عجب شاها! اگر شادی کندشاهی
۹۸
ز چون تو شه، که شاهان چون ستاره اندو تو چون ماهی
۹۹
چنان کز تو به نزدیک منست ای خسرو آگاهی
۱۰۰
ز تو تا خسروان چندان بودکز ماه تاماهی
۱۰۱
ایا مرگاه شاهی را به جای یوسف چاهی
۱۰۲
جهان از عیب و آهو پاک باشد تا تو بر گاهی
۱۰۳
زبس پرهیز و بی طمعی و ازبس دست کوتاهی
۱۰۴
ولایت را نکو داری رعیت را نکو خواهی
۱۰۵
نکو رویی نکو خویی نکو طبعی نکو خواهی
۱۰۶
ترا پرهیز پیران داد یزدان در به برناهی
۱۰۷
ازین فرخنده فروردین وخرم جشن نوروزی
۱۰۸
نصیب خسرو عادل سعادت باد پیروزی
۱۰۹
امیرا در دل هر کس ترا جایی همی بینم
۱۱۰
دل هر مهتری را سوی تو رایی همی بینم
۱۱۱
به تو هر راد مردی را تو لایی همی بینم
۱۱۲
نه در گیتی چو تو پیری و برنایی همی بینم
۱۱۳
نه در شاهی ترا یاری و همتایی همی بینم
۱۱۴
دلت را چون فراخ و پهن دریایی همی بینم
۱۱۵
زتو اندر جهان پیوسته آوایی همی بینم
۱۱۶
زعدل تو ولایت را چو دیبایی همی بینم
۱۱۷
ترا زین کاردانی کارفرمایی همی بینم
۱۱۸
ز رای ملک آرا ملک آرایی همی بینم
۱۱۹
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۱۲۰
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۱۲۱
اگر فضل و هنر باید همی فضل و هنر داری
۱۲۲
وگر اصل و گهر باید همی اصل و گهرداری
۱۲۳
به هر کاری توان داری زهر علمی خبر داری
۱۲۴
زمال و ملک دنیا نام نیکو دوست ترداری
۱۲۵
همه گفت نکو نامی چوسیم و زر ز بر داری
۱۲۶
نداندکس که تو اندر نکو نامی چه سر داری
۱۲۷
زنام بدهمیشه خویشتن را برحذر داری
۱۲۸
شهان رسم دگردارندو تو رسم دگرداری
۱۲۹
به رسم نیکو از شاهان گیتی سر زبر داری
۱۳۰
همه راه و نهادو عادت و رسم پدر داری
۱۳۱
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۱۳۲
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۱۳۳
پسر کو چون پدر باشد ستایش را سزا باشد
۱۳۴
پدر کز جان و دل چونان پسر جوید و رواباشد
۱۳۵
پسر نزد پدر زیرا گرامی تر عطا باشد
۱۳۶
به خاصه چون پسر نیکو خو و نیکو لقا باشد
۱۳۷
پسر باید که چون تو نیکنام و پارسا باشد
۱۳۸
خطا گفتم چو تو اندر جهان دیگر کجا باشد
۱۳۹
هر آن کس کو بی اندیشه سخن گوید خطا باشد
۱۴۰
چگونه پارسا باشد کسی کو پادشا باشد
۱۴۱
کسی کو پادشاه و مهتر و فرمانروا باشد
۱۴۲
به آن کوشد که او را همت و کام وهوا باشد
۱۴۳
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۱۴۴
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۱۴۵
به رنج دل تو پروردی امیرا نیکنامی را
۱۴۶
چنان چون مادر دلسوز فرزندگرامی را
۱۴۷
سخا را دوستر داری . . . مر نامی را
۱۴۸
ثنارا بیشتر جویی که غمگین شادکامی را
۱۴۹
عطای تو بر آورده ست خاصی را و عامی را
۱۵۰
چو نام تو یمینی و امینی و نظامی را
۱۵۱
بشوید رای تو از روی شبها تیره فامی را
۱۵۲
کف جود تو چون پدرام گرداند نظامی را
۱۵۳
هزار آلت فزون داری بزرگی و همامی را
۱۵۴
جهان پیش تو زین گردن نهاده مر غلامی را
۱۵۵
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۱۵۶
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۱۵۷
دل سلطان نگه داری ترا هر روز به باشد
۱۵۸
چنین باشی جهان از قدر تو بسیار که باشد
۱۵۹
پسر کو با پدر همدل بود هر روز مه باشد
۱۶۰
به خاصه چون پدر گیتی گشای و تاج ده باشد
۱۶۱
چنین بایدکه هر کس رابتو احسنت و زه باشد
۱۶۲
کمانت روز و شب با دشمن سلطان بزه باشد
۱۶۳
حدیث تو همه با دشمنانش «دار» و «ده » باشد
۱۶۴
جواب تو مرایشان را به هر گفتار نه باشد
۱۶۵
همیشه دامنت با دامن طاعت گره باشد
۱۶۶
ترا با دیگران اندر چنین معنی فره باشد
۱۶۷
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۱۶۸
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۱۶۹
جز از سلطان زهر شاهی که باشددر هنر بیشی
۱۷۰
چنان چون کاندر آن بیشی به قدر و منزلت پیشی
۱۷۱
معین دینی و ویران کننده بدعت کیشی
۱۷۲
بدان ماندکه دین پاک را نزدیکتر خویشی
۱۷۳
ولی رادر دهن نوشی عدو را بر جگر نیشی
۱۷۴
عدو خیشست و تو چون ماه تابان آفت خیشی
۱۷۵
جز از نیکی نفرمایی جز از نیکی نیندیشی
۱۷۶
خویی داری نکو و آنگه به صورت چون خوی خویشی
۱۷۷
ز چندین مال و چندین زر که بر پاشی و بپر یشی
۱۷۸
عجب باشد که باشددر جهان تنگی و درویشی
۱۷۹
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۱۸۰
نصیبت خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۱۸۱
امیرا همتی داری که با او هیچ برنایی
۱۸۲
ندانم با چنین همت کرا باشد توانایی
۱۸۳
جهانداری به خود کامی عطا پاشی به خود رایی
۱۸۴
بزرگان را عطا دادن بیاموزی و بنمایی
۱۸۵
ترا باید جهان تا تو مراورا کارفرمایی
۱۸۶
در گفتار دربندی در کردار بگشایی
۱۸۷
چو نوشروان به عدل و داد گیتی را بیارایی
۱۸۸
به تیغ تیز باغ پادشاهی را بپیرایی
۱۸۹
به وقتی کر شرف گویند با خورشید همتایی
۱۹۰
دل سلطان نگه داری بپنهانی و پیدایی
۱۹۱
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۱۹۲
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی
۱۹۳
خداوندا بدین مایه بکردم برتو استادی
۱۹۴
نه زان گفتم من این کز تو پدر را نیست آزادی
۱۹۵
تو اندر خدمت سلطان مثل با جنبش بادی
۱۹۶
فزونتر کو ترا فرمود هرگز پای ننهادی
۱۹۷
به خدمت کردن بسیار داد خویشتن دادی
۱۹۸
بدین سلطان ز تو شادست و تو از خویشتن شادی
۱۹۹
همایونی بر سلطان زمادر نیکدل زادی
۲۰۰
به فرخ فال بر گیتی در اقبال بگشادی
۲۰۱
زعدل وداد تو گم گشت نام جور و بیدادی
۲۰۲
همیشه همچنین باید همیشه همچنین بادی
۲۰۳
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۲۰۴
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی
۲۰۵
خداوندا ندیدم هیچ سالاری به سنگ تو
۲۰۶
نه اندر کارها شاهی به آیین و به هنگ تو
۲۰۷
نباشد کوه را وقت درنگ تو در نگ تو
۲۰۸
جهان هرگز نخواهد تا توباشی آدرنگ تو
۲۰۹
به وقت کارزار خصم و روز نام و ننگ تو
۲۱۰
فلک درگردن آویزد شغا و نیملنگ تو
۲۱۱
نیاید هیچ شاهی سوی تو هرگز به جنگ تو
۲۱۲
ور آید باز گرداند ز راه او را خدنگ تو
۲۱۳
به آتش ماند اندر جنگ تیغ آب رنگ تو
۲۱۴
خداوند آب گردانید آتش را به چنگ تو
۲۱۵
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۲۱۶
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی
۲۱۷
اجل خواهد که همچون تیغ مردمخوار تو باشد
۲۱۸
قضا خواهد که همچون تیر جان او بار تو باشد
۲۱۹
ز بیم تیغ تو آن را که دشمن دار تو باشد
۲۲۰
همه ساله دو رخ بر گونه دینار تو باشد
۲۲۱
ظفر درجنگها دایم سپهسالار تو باشد
۲۲۲
جهان راچشم و گوش و دل سوی گفتار تو باشد
۲۲۳
همیشه دولت و پیروزی اندر کار تو باشد
۲۲۴
خدای اندر همه وقتی معین و یار تو باشد
۲۲۵
اجل با تیغ تو باشد کجا پیکار تو باشد
۲۲۶
قضا باتیغ تو آنجا رود کآزار تو باشد
۲۲۷
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۲۲۸
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی
۲۲۹
به وقتی کز دولشکر گاه بانگ کوس برخیزد
۲۳۰
خروش کوس گردان را زخواب خوش برانگیزد
۲۳۱
علامت کش به گوش نیزه منجوق اندر آویزد
۲۳۲
برآید نیلگون ابری که گل برزعفران بیزد
۲۳۳
یلان را سرخی اندر روی با زردی در آمیزد
۲۳۴
بخندد تیغ و از چشمش بوقت خنده خون ریزد
۲۳۵
چو گویند اینک آمد میر تا با خصم بستیزد
۲۳۶
ز دو لشکر نماند هیچ سالاری که نگریزد
۲۳۷
کسی کز مرگ نندیشد نه از کشتن بپرهیزد
۲۳۸
ز بیم و هیبت شمشیر او بر اسب خون میزد
۲۳۹
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۲۴۰
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
۲۴۱
گر اندرو وهم گنجیدی جهان میدان تو بودی
۲۴۲
ور اندر عقل شایستی سپهر ایوان تو بودی
۲۴۳
چو هندوی فلان، رضوان به در، دربان تو بودی
۲۴۴
درخت طوبی اندر ساحت بستان تو بودی
۲۴۵
همیدون کوثر اندر ژرف ماهیدان تو بودن
۲۴۶
به خلوت هر شبی حور دگر مهمان تو بودی
۲۴۷
هر آن چیزی کز آن اندیشه کردی زان تو بودی
۲۴۸
از ایزد آیتی چون نام تو درشان توبادی
۲۴۹
پس از فرمان ایزد در جهان فرمان تو بودی
۲۵۰
بقای این جهان اندر گرامی جان تو بودی
۲۵۱
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۲۵۲
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی
۲۵۳
امیرا! توبه هر خوبی و نیکویی سزاواری
۲۵۴
ازیرا خوب کرداری چنان چون خوب دیداری
۲۵۵
توان گفتن ترا کاندر جهان فردی و بی یاری
۲۵۶
به دانایی و بینایی و بیداری و هشیاری
۲۵۷
حدیث ملک و کار عالم و شغل جهانداری
۲۵۸
تو اندرخواب به ورزی که دیگر کس به بیداری
۲۵۹
بخیلی را همی اندر دیار خویش نگذاری
۲۶۰
کریمی را ورادی را همی آیین پدید آری
۲۶۱
بکوشی تادل کس را به گفتاری نیازاری
۲۶۲
تو گر خواهی چنین چیزی ندانی کرد پنداری
۲۶۳
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۲۶۴
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی
۲۶۵
سزای تو ترا شاها ندانم آفرین گفتن
۲۶۶
همی شرم آیدم زین خام گفتاری چنین گفتن
۲۶۷
خجل گشتم ز بس حلم ترا کوه وزمین گفتن
۲۶۸
فرو ماندم ز بس جود ترا ماء معین گفتن
۲۶۹
حدیث تیغ و تیرو قصه تاج و نگین گفتن
۲۷۰
ترا بر کشوری یا برفزونتر زان امین گفتن
۲۷۱
جلال وهمت و قدر ترا چرخ برین گفتن
۲۷۲
پناه داد و دین خواندن بلای کفرو کین گفتن
۲۷۳
چه خوانم مرترا شاها که دل شد سیر ازین گفتن
۲۷۴
بگو تامن بگردانم ترا مدح متین گفتن
۲۷۵
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۲۷۶
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی
۲۷۷
خداوندا! گهر دانی که شهری پر گهر بیند
۲۷۸
بکوشد تا بچیند هر چه درقیمت ز بربیند
۲۷۹
چو بر گردد گهر هر جای از جنس دگر بیند
۲۸۰
زمین را از گهر چون گلستان بارور بیند
۲۸۱
همه گوهر سزای تاج و زیبای کمر بیند
۲۸۲
کمینه گوهر اندر قیمت یک تنگ زر بیند
۲۸۳
بماند خیره در چندین گهر کز پیش در بیند
۲۸۴
نداند زان چه برگیرد، که اندر پیش بر بیند
۲۸۵
گهرهای بهایی گونه گون اندر گذر بیند
۲۸۶
گذرها را همه پراز لآلی و گهر بیند
۲۸۷
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۲۸۸
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی
۲۸۹
جوان دولت خداوندا! جوانبخت و جوان بادی
۲۹۰
فراوان دوستان داری به کام دوستان بادی
۲۹۱
جهانداری ترا زیبد خداوند جهان بادی
۲۹۲
ز دولت بهره ور بادی به شاهی شادمان بادی
۲۹۳
همیشه کامران بودی، هماره کامران بادی
۲۹۴
به از نوشین روان گفتی به از نوشیروان بادی
۲۹۵
ز گردون بی ضرر بادی به گیتی بی زیان بادی
۲۹۶
بقای دین و دولت رابه دست و دل ضمان بادی
۲۹۷
ازین نوروز فرخنده به شادی جاودان بادی
۲۹۸
دل من مر ترا شاها چنان خواهد، چنان بادی
۲۹۹
از این فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
۳۰۰
نصیب خسرو عادل سعادت بادو پیروزی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.