Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۳ - در پند و اندرز و مدح پیامبر بزرگوار

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
عروس عافیت آنگه قبول کرد مرا
۲
که عمر بیش‌بها دادمش به شیربها
۳
چو کشت عافیتم خوشه در گلو آورد
۴
چو خوشه باز بریدم گلوی کام و هوا
۵
خروس کنگرهٔ عقل پر بکوفت چو دید
۶
که در شب امل من سپیده شد پیدا
۷
چو ماه سی شبه ناچیز شد خیال غرور
۸
چو روز پانزده ساعت کمال یافت ضیا
۹
مسیح وار پی راستی گرفت آن دل
۱۰
که باژ گونه روی بود چون خط ترسا
۱۱
ز مرغزار سلامت در مراست خبر
۱۲
که هم مسیح خبر دارد از مزاج گیا
۱۳
مرا طبیب دل اندرز گونه‌ای کرده است
۱۴
کز این سواد بترس از حوادث سودا
۱۵
به تلخ و ترش رضا ده به خوان گیتی بر
۱۶
که نیشتر خوری ار بیشتر خوری حلوا
۱۷
اسیر طبع مخالف مدار جان و خرد
۱۸
زبون چارزبانی مکن دو حور لقا
۱۹
که پوست پاره‌ای آمد هلاک دولت آن
۲۰
که مغز بی‌گنهان را دهد به اژدها
۲۱
مرا شهنشه وحدت ز داغ گاه خرد
۲۲
به شیب و مقرعه دعوت همی کند که بیا
۲۳
از این سراچهٔ آوا و رنگ دل بگسل
۲۴
به ارغوان ده رنگ و به ارغنون آوا
۲۵
در این رصد گه خاکی چه خاک می‌بیزی
۲۶
نه کودکی نه مقامر ز خاک چیست تو را؟
۲۷
به دست آز مده دل که بهر فرش کنشت
۲۸
ز بام کعبه ند زدند مکیان دیبا
۲۹
به بوی نفس مکن جان که بهر گردن خوک
۳۰
کسی نبرد زنجیر مسجد الاقصا
۳۱
ببین که کوکبهٔ عمر خضر وار گذشت
۳۲
تو بازمانده چو موسی به تیه خوف و رجا
۳۳
پریر نوبت حج بود و مهد خواجه هنوز
۳۴
از آن سوی عرفات است چشم بر فردا
۳۵
به چاه جاه چه افتی و عمر در نقصان
۳۶
به قصد فصد چه کوشی و ماه در جوزا
۳۷
برفت روز و تو چون طفل خرمی آری
۳۸
نشاط طفل نماز دگر بود عذرا
۳۹
چو عمر دادی دنیا بده که خوش نبود
۴۰
به صد خزینه تبذل به دانگی استقصا
۴۱
دو رنگی شب و روز سپهر بوقلمون
۴۲
پرند عمر تو را می‌برند رنگ و بها
۴۳
دو چشمه‌اند یکی قیر و دیگری سیماب
۴۴
شب بنفشه وش و روز یاسمین سیما
۴۵
تو غرق چشمهٔ سیماب و قیر و پنداری
۴۶
که گرد چشمهٔ حیوان و کوثری به چرا
۴۷
جهان به چشمی ماند در او سیاه و سپید
۴۸
سپید ناخنه دار تو سیاه نابینا
۴۹
ببر طناب هوس پیش از آنکه ایامت
۵۰
چهار میخ کند زیر خیمهٔ خضرا
۵۱
به صور نیم شبی درفکن رواق فلک
۵۲
به ناوک سحری بر شکن مصاف فضا
۵۳
جهان به بوالعجبی تا کیت نماید لعب
۵۴
به هفت مهرهٔ زرین و حقهٔ مینا
۵۵
تو را به مهره و حقه فریفتند ایراک
۵۶
چو حقه بی‌دل و مغزی چو مهره بی سر و پا
۵۷
فریب گنبد نیلوفری مخور که کنون
۵۸
اجل چو گنبد گل برشکافدت عمدا
۵۹
ز خشک سال حوادث امید امن مدار
۶۰
که در تموز ندارد دلیل برف هوا
۶۱
چه جای راحت و امن است و دهر پر نکبت
۶۲
چه روز باشه و صید است دست پر نکبا
۶۳
مگو که دهر کجا خون خورد که نیست دهانش
۶۴
ببین به پشه که زوبین زن است و نیست کیا
۶۵
مساز عیش که نامردم است طبع جهان
۶۶
مخور کرفس که پر کژدم است بوم و سرا
۶۷
ز روزگار وفا هم به روزگار آید
۶۸
که حصرم از پس شش ماه می‌شود صهبا
۶۹
چه خوش بوی که درون وحشت است و بیرون غم
۷۰
کجا روی که ز پیش آتش است و پس دریا
۷۱
خوشی طلب کنی از دهر، ساده دل مردا
۷۲
که از زکات ستانان زکات خواست عطا
۷۳
سلاح کار خود اینجا ز بی زبانی ساز
۷۴
که بی زبان دفع زبانیه است آنجا
۷۵
چو خوشه چند شوی صد زبان نمی‌خواهی
۷۶
که یک زبان چون ترازو بوی به روز جزا
۷۷
در این مقام کسی کو چو مار شد دو زبان
۷۸
چو ماهی است بریده زبان در آن ماوا
۷۹
خرد خطیب دل است و دماغ منبر او
۸۰
زبان به صورت تیغ و دهان نیام آسا
۸۱
درون کام نهان کن زبان که تیغ خطیب
۸۲
برای نام بود در برش نه بهر وغا
۸۳
زبان به مهر کن و جز بگاه لا مگشای
۸۴
که در ولایت قالوابلی رسی از لا
۸۵
دو اسبه بر اثر لا بران بدان شرطی
۸۶
که رخت نفکنی الا به منزل الا
۸۷
مگر معاملهٔ لا اله الا الله
۸۸
درم خرید رسول اللهت کند به بها
۸۹
زبان ثناگر درگاه مصطفی خوشتر
۹۰
که بارگیر سلیمان نکوتر است صبا
۹۱
ثنای او به دل ما فرو نیاید از آنک
۹۲
عروس سخت شگرف است و حجله نا زیبا
۹۳
سپید روی ازل مصطفی است کز شرفش
۹۴
سیاه گشت به پیرانه سر، سر دنیا
۹۵
فلک به دایگی دین او در این مرکز
۹۶
زنی است بر سر گهواره‌ای بمانده دوتا
۹۷
دمش خزینه‌گشای مجاهز ارواج
۹۸
دلش خلیفهٔ کتاب علم الاسما
۹۹
به پیش کاتب وحیش دوات دار، خرد
۱۰۰
به فرق حاجب بارش نثار بار خدا
۱۰۱
هزار فصل ربیعش جنیبه دار جمال
۱۰۲
هزار فضل ربیعش خریطه دار سخا
۱۰۳
زبان در آن دهن پاک گوئیا که مگر
۱۰۴
میان چشمهٔ خضر است ماهیی گویا
۱۰۵
دو شاخ گیسوی او چون چهار بیخ حیات
۱۰۶
به هر کجا که اثر کرد اخرج المرعی
۱۰۷
نه باد گیسوی او ز آتش بهار کم است
۱۰۸
که آب و گل را آبستنی دهد ز نما
۱۰۹
عروس دهر و سرور جهان نخواست از آنک
۱۱۰
نداشت از غم امت به این و آن پروا
۱۱۱
از این حریف گلو بر حذر گزید حذر
۱۱۲
وز این ابای گلوگیر ابا نمود ابا
۱۱۳
چهار یارش تا تاج اصفیا نشدند
۱۱۴
نداشت ساعد دین یاره داشتن یارا
۱۱۵
الهی از دل خاقانی آگهی که در او
۱۱۶
خزینه خانهٔ عشق است در به مهر رضا
۱۱۷
از آن شراب که نامش مفرح کرم است
۱۱۸
به رحمت این جگر گرم را بساز دوا
۱۱۹
ز هرچه زیب جهان است و هرکه ز اهل جهان
۱۲۰
مرا چو صفر تهی دار و چون الف تنها
۱۲۱
قنوت من به نماز و نیاز در این است
۱۲۲
که عافنا و قنا شر ما قضیت لنا
۱۲۳
مرا به منزل الا الذین فرود آور
۱۲۴
فرو گشای ز من طمطراق الشعرا
۱۲۵
یقین من تو شناسی ز شک مختصران
۱۲۶
که علم توست شناسای ربنا ارنا
۱۲۷
مرا ز آفت مشتی زیاد باز رهان
۱۲۸
که بر زنای زن زید گشته‌اند گوا
۱۲۹
خلاص ده سخنم را ز غارت گرهی
۱۳۰
که مولع‌اند به نقش ریا و قلب ریا
۱۳۱
به روز حشر که آواز لاتخف شنوند
۱۳۲
به گوش خاطر ایشان رسان که لابشری
۱۳۳
چو کاسه باز گشاده دهان ز جوع الکلب
۱۳۴
چو کوزه پیش نهاده شکم ز استسقا
۱۳۵
اگر خسیسی بر من گران سر است رواست
۱۳۶
که او زمین کثیف است و من سمای سنا
۱۳۷
گر او نشسته و من ایستاده‌ام شاید
۱۳۸
نشسته باد زمین و ستاده باد سما
۱۳۹
ور او به راحت و من در مشقتم چه عجب
۱۴۰
که هم زمین بود آسوده و آسمان دروا
۱۴۱
سخن به است که ماند ز مادر فکرت
۱۴۲
که یادگار هم اسما نکوتر از اسما

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.