شمارهٔ ۴ - در حکمت و موعظه و مدح خاتم الانبیا (ص)
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سریر فقر تو را سرکشد به تاج رضا
۲
تو سر به جیب هوس درکشیدهای به خطا
۳
بر آن سریر سر بیسران به تاج رسید
۴
تو تاج بر سری از سر فرو نهی عمدا
۵
سر است قیمت این تاج گر سرش داری
۶
به من یزید چنین تاج سر بیار بها
۷
تو را چو شمع ز تن هر زمان سری روید
۸
سری که دردسر آرد بریدن است دوا
۹
نگر که نام سری بر چنین سری ننهی
۱۰
که گنبد هوس است این و دخمهٔ سودا
۱۱
سری دگر به کف آور که در طریقت عشق
۱۲
سزاست این سر سگ سار سنگ سار سزا
۱۳
چرا چو لالهٔ نشکفته سر فکنده نهای
۱۴
که آسمان ز سر افکندگی است پا برجا
۱۵
تو را میان سران کی رسد کله داری
۱۶
ز خون حلق تو خاکی نگشته لعل قبا
۱۷
یتیم وار در این تیم ضایع است دلت
۱۸
برو یتیم نوازی بورز چون عنقا
۱۹
دلی طلب کن بیمار کردهٔ وحدت
۲۰
چو چشم دوست که بیماری است عین شفا
۲۱
مگر شبی ز برای عیادت دل تو
۲۲
قدم نهد صفت ینزل الله از بالا
۲۳
بر آستانهٔ وحدت سقیم خوش تر دل
۲۴
به پالکانهٔ جنت عقیم به حورا
۲۵
مقامری صفتی کن طلب که نقش قمار
۲۶
دو یک شمار دگر چه دوشش زند عذرا
۲۷
تو را مقامر صورت کجا دهد انصاف
۲۸
تورا هلیلهٔ زرین کجا برد صفرا
۲۹
به ترک جاه مقامر ظریف تر درویش
۳۰
بخوان شاه مزعفر لطیف تر حلوا
۳۱
سواد اعظمت اینک ببین مقام خرد
۳۲
جهاد اکبرت اینک بدر مصاف هوا
۳۳
میان خاک چه بازی سفال کودک وار
۳۴
سرای خاک به خاکی بباز مرد آسا
۳۵
زر نهاد تو چون پاک شد به بوتهٔ خاک
۳۶
نه طوق و تاج شود چون شود ز بوته جدا
۳۷
زری که گوی گریبان جبرئیل سزد
۳۸
رکاب پای شیاطین مکن که نیست سزا
۳۹
چو گل مباش که هم پوست را کفن سازی
۴۰
چو لاله باری اول ز پوست بیرون آ
۴۱
به دست همت طغرای بینیازی دار
۴۲
که هر دو کون تو داری چو داری این طغرا
۴۳
ره امان نتوان رفت و دل رهین امل
۴۴
رفوگری نتوان کرد و چشم نابینا
۴۵
تو را امان ز امل به که اسب جنگی را
۴۶
به روز معرکه برگستوان به از هرا
۴۷
تو را که رشتهٔ ایمان ز هم گسست امروز
۴۸
سحاء خط امان از چه میکنی فردا
۴۹
تو را ز پشتی همت به کف شود ملکت
۵۰
بلی ز پهلوی آدم پدید شد حوا
۵۱
چو همت آمد هر هشت داده به جنت
۵۲
که از سر دو گروهی است شورش و غوغا
۵۳
خروش و جوش تو از بهر بود و نابود است
۵۴
که از سر دو گروهی است شورش و غوغا
۵۵
به بوی بود دو روزه چرا شوی خرسند
۵۶
که بدو حال محال است و مهر کار فنا
۵۷
به بند دهر چه ماندی بمیر تا برهی
۵۸
که طوطی از پی این مرگ شد ز بند رها
۵۹
چو باشه دوخته چشمی به سوزن تقدیر
۶۰
چو لاشه بسته گلوئی به ریسمان قضا
۶۱
چه خوش حیات و چه ناخوش چو آخر است زوال
۶۲
چه جعد ساده چه پرخم چو خارج است نوا
۶۳
نجسته فقر، سلامت کجا کنی حاصل؟
۶۴
نگفته بسم به الحمد چون کنی مبدا؟
۶۵
دمیده در شب آخر زمان سپیدهٔ حشر
۶۶
پس از تو خفتن اصحاب کهف نیست روا
۶۷
مسافران به سحرگاه راه پیش کنند
۶۸
تو خواب بیش کنی اینت خفتهٔ رعنا
۶۹
به خواب دایم جز سیم و زر نمیبینی
۷۰
ببین که رز همه رنج است و سیم جمله عنا
۷۱
تو را که از مل و مال است مستی و هستی
۷۲
خمار و خواب تو را صور نشکند به صدا
۷۳
میان بادیهای هان و هان مخسب ار نه
۷۴
حرامیان ز تو هم سر برند و هم کالا
۷۵
غلام آب رزانی نداری آب روان
۷۶
رفیق صاف رحیقی نهای به صف صفا
۷۷
به کار آبی و دین با دل و تنت گویان
۷۸
که کار آب شما برد آب کار شما
۷۹
بهینه چیز که آن کیمیای دولت توست
۸۰
ز همنشینی صهبا هبا شده است هبا
۸۱
خرد به ماتم و تن در نشاط خوش نبود
۸۲
که دیو جلوه کند بر تو و پری رسوا
۸۳
برو نخست طهارت کن از جماع الاثم
۸۴
که کس جنب نگذارند در جناب خدا
۸۵
مجرد آی در این راه تا زحق شنوی
۸۶
الی عبدی اینجا نزول کن اینجا
۸۷
ز چار ارکان برگرد و پنج ارکان جوی
۸۸
که هست فایده زین پنج پنج نوبت لا
۸۹
ز نه خراس برون شو به کوی هشت صفات
۹۰
که هست حاصل این هشت هشت باغ بقا
۹۱
اگر ز عارضهٔ معصیت شکسته دلی
۹۲
تو را شفاعت احمد ضمان کند به شفا
۹۳
به یک شهادت سربسته مرد احمد باش
۹۴
که پایمرد سران اوست در سرای جزا
۹۵
پی ثنای محمد برآر تیغ ضمیر
۹۶
که خاص بر قد او بافتند درع ثنا
۹۷
زبان بسته به مدح محمد آرد نطق
۹۸
که نخل خشک پی مریم آورد خرما
۹۹
بهینه سورت او بود و انبیا ابجد
۱۰۰
مهینه معنی او بود و اصفیا اسما
۱۰۱
اگرچه بعد همه در وجودش آوردند
۱۰۲
قدوم آخر او بر کمال اوست گوا
۱۰۳
نه سورت از پی ابجد همی شود مرقوم
۱۰۴
نه معنی از پی اسما همی شود پیدا
۱۰۵
نه روح را پس ترکیب صورت است نزول
۱۰۶
نه شمس را ز پس صبح صادق است ضیا
۱۰۷
نه سبزه بردمد از خاک وانگهی سوسن
۱۰۸
نه غوره در رسد از تاک وانگهی صهبا
۱۰۹
گه ولادتش ارواح خوانده سورهٔ نور
۱۱۰
ستار بست ستاره سماع کرد سما
۱۱۱
بکوفت موکب اقبال مرکب اجرام
۱۱۲
ببست قبهٔ زربفت قبهٔ مینا
۱۱۳
چو نقل کرد روانش، مسافر ملکوت
۱۱۴
برای عرسش بر عرش خرقه کرد وطا
۱۱۵
درید جوزا جیب و برید پروین عقد
۱۱۶
گذاشت مهر دواج و فکند صبح لوا
۱۱۷
ز بوی خلقش حبلالورید یافت حیات
۱۱۸
ز فر لطفش حبلالمتین گرفت بها
۱۱۹
به وقت مکرمه بحر کفش چو موج زدی
۱۲۰
حباب وار بدی هفت گنبد خضرا
۱۲۱
سزد که چون کف او نشر کرد نشرهٔ جود
۱۲۲
روان حاتم طی، طی کند بساط سخا
۱۲۳
ز بارگاه محمد ندای هاتف غیب
۱۲۴
به من رسید که خاقانیا بیار ثنا
۱۲۵
ز خشک آخور خذلان برست خاقانی
۱۲۶
که در ریاض محمد چرید کشت رضا
۱۲۷
مراد بخشا در تو گریزم از اخلاص
۱۲۸
کزین خراس خسیسان دهی خلاص مرا
۱۲۹
مرا تو باش که از ما و من دلم بگرفت
۱۳۰
برآر تیغ عنایت نه من گذار و نه ما
۱۳۱
کلید رحمتم آخر عطا فرست چنان
۱۳۲
که گنج معرفت اول هم از تو بود عطا
۱۳۳
گوا توئی که ندارم به کاه برگی، برگ
۱۳۴
به اهل بیت ز من چون رسد نوال و نوا
۱۳۵
چو قرصهٔ جو و سرکه نمیرسد به مسیح
۱۳۶
کجا رسد به حواری خواره و حلوا
۱۳۷
مرا ز خطهٔ شروان برون فکن ملکا
۱۳۸
که فرضهای است در او صد هزار بحر بلا
۱۳۹
مرا کنف کفن است الغیاث از این موطن
۱۴۰
مرا مقر سقر است الامان از این منشا
۱۴۱
بر مهان نشوم ور شوم چو خاک مهین
۱۴۲
غم کیا نخورم ور خورم به کوه، گیا
۱۴۳
از این گره که چو پرگار دزد بدراهند
۱۴۴
دلم چو نقطهٔ نون است در خط دنیا
۱۴۵
گرفته سرشان سرسام و جسمشان ابرص
۱۴۶
ز سام ابرص جانکاهتر به زهر جفا
۱۴۷
مرا به باطل محتاج جاه خود شمرند
۱۴۸
به حق حق که جز از حق مراست استغنا