شمارهٔ ۹ - این قصیدهٔ را ارتجالا در مدح شروان شاه منوچهر و صفت شکارگاه او و بنای بند باقلانی سروده است
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
از سر زلف تو بوئی سر به مهر آمد به ما
۲
جان به استقبال شد کای مهد جانها تا کجا
۳
این چه موکب بود یارب کاندر آمد شادمان
۴
بارگیرش صبح دم بود و جنیبت کش صبا
۵
در میان جان فروشد بر در دل حلقه زد
۶
از بن هر موی فریادی برآمد کاندرآ
۷
ما در آب و آتش از فکرت که گوئی آن نسیم
۸
باد زلفت بود با خاک جناب پادشا
۹
با غبار صید گاه شاه کز تعظیم هست
۱۰
ز آهوان مشک ده صد تبتش در یک فضا
۱۱
صید گاه شاه جانها را چراگاه است ازآنک
۱۲
لخلخهٔ روحانیان بینی در او بعرالظبا
۱۳
هم در او افعی گوزن آسا شده تریاقدار
۱۴
هم گوزنانش چو افعی مهرهدار اندر قفا
۱۵
شاه را دیدم در او پیکان مقراضه به کف
۱۶
راست چون بحر نهنگ انداز در نخجیر جا
۱۷
وحشیان از حرمت دستش سوی پیکان او
۱۸
پای کوبان آمدندی از سر حرص و هوا
۱۹
خون صید الله اکبر نقش بستی بر زمین
۲۰
جان صید الحمد الله سبحه گفتی در هوا
۲۱
پیش تیرش آهوان را از غم رد و قبول
۲۲
شیر خون گشتی و خون شیر آن ز خوف این از رجا
۲۳
تیر چون در زه نشاندی بر کمان چرخوش
۲۴
گفتی او محور همی راند ز خط استوا
۲۵
سعد ذابح سر بریدی هر شکاری را که شاه
۲۶
سوی او محور ز خط استوا کردی رها
۲۷
پیش پیکان دو شاخش از برای سجدهای
۲۸
شیر چون شاخ گوزنان پشت را کردی دوتا
۲۹
من شنیدم کز نهیب تیر این شیر زمین
۳۰
شیر گردون را اغثنا یا غیاث آمد ندا
۳۱
داور مهدی سیاست مهدی امت پناه
۳۲
رستم حیدر کفایت حیدر احمد لوا
۳۳
خسرو سلطان نشان خاقان اکبر کز جلال
۳۴
روزگارش عبده الاصغر نویسد بر ملا
۳۵
عطسهٔ جودش بهشت و خندهٔ تیغش سقر
۳۶
ظل چترش آفتاب و گرد رخشش کیمیا
۳۷
آفتاب مشتری حکم و سپهر قطب حلم
۳۸
زیر دست آورده مصری مار و هندی اژدها
۳۹
هندی او همچو زنگی آدمی خور در مصاف
۴۰
مصری او چون عرابی تیز منطق در سخا
۴۱
نام او چون اسم اعظم تاج اسمادان از آنک
۴۲
حلقهٔ میم منوچهر است طوق اصفیا
۴۳
بلکه رضوان زین پس از میم منوچهر ملک
۴۴
یارهٔ حوران کند گر شاه را بیند رضا
۴۵
دایرهٔ میم منوچهر از ثوابت برتر است
۴۶
آفرینش در میانش نقطهای بس بینوا
۴۷
گر سما چون میم نام او نبودی از نخست
۴۸
هم چو سین در هم شکستی تاکنون سقف سما
۴۹
حرمتی دارد چنان توقیع او کاندر بهشت
۵۰
صح ذلک گشت تسبیح زبان انبیا
۵۱
چرخ را توقیع او حرز است چون او برکشد
۵۲
آن سعادت بخش مریخ زحلوش در وغا
۵۳
تیغ او خواهد گرفتن روم و هند از بهر آنک
۵۴
این دو جا را هست مریخ و زحل فرمان روا
۵۵
هم زبانش تیغ و هم تیغش زبان نصرت است
۵۶
این سراید سر وحی و آن کند درس غزا
۵۷
تیغ حصرم رنگ و بر وی دانه دانه چون عنب
۵۸
بخت کرده زان عنب نقل و ز حصرم توتیا
۵۹
تیغ او آبستن است از فتح و اینک بنگرش
۶۰
نقطهای چهره بر آبستنی دارد گوا
۶۱
شاه در یک حال هم خضر است و هم اسکندر است
۶۲
کینهٔ دین کرد و شد با آب حیوان آشنا
۶۳
هم ز پیش آب حیوان سد ظلمت برگرفت
۶۴
هم میان آب کر سدی دگر کرد ابتدا
۶۵
از نهیب این چنین سد کوست فتح الباب فتح
۶۶
سد باب الباب لرزان شد به زلزال فنا
۶۷
شاه بود آگه که وقتی ماه و گاو زمین
۶۸
کلی اجزای گیتی را کنند از هم جدا
۶۹
پیش از آن کز هم برفتی هفت اندام زمین
۷۰
رفت و پیش گاو و ماهی ساخت سدی از قضا
۷۱
پس بر آن سد مبارک ده انامل برگماشت
۷۲
جدولی را هفت دریا ساخت از فیض عطا
۷۳
وز فلک آورد در وی گاو و ماهی و صدف
۷۴
گاو گردنده، صدف جنبان و ماهی آشنا
۷۵
ماهیش دندان فکن گشت و صدف گوهر نمای
۷۶
گاو او عنبر فزای و ساحلش سنبل گیا
۷۷
بود در احکام خسرو کز پی سی و دو سال
۷۸
خسف آب و باد خواهد بود در اقلیم ما
۷۹
آب را بربست و دست و باد را بشکست پای
۸۰
تا نه زآب آید گزند و نه ز باد آید بلا
۸۱
زآنکه چون نحل این بنا را خود مهندس بود شاه
۸۲
آب چون آیینهشان انگبین گشت از صفا
۸۳
تا چو شاه نحل شاه انگیخت لشکر چشم خصم
۸۴
صد هزاران چشمه شد چون خانهٔ نحل از بکا
۸۵
تا به افزون برد رنج و گنج افزون برگشاد
۸۶
رنجهای هرکسی را گنجها دادش جزا
۸۷
بهر مزدوران که محروران بدند از ماندگی
۸۸
قرصهٔ کافور کرد از قرصهٔ شمس الضحی
۸۹
وز ملایک نعرها برخاست کاینک در زمین
۹۰
شاه بند باقلانی بست چون بند قبا
۹۱
قاصد بخت از زبان صبح دم این دم شنید
۹۲
صد زبان شد هم چو خورشید از پی این ماجرا
۹۳
چون کبوتر نامه آورد از ظفر، نعم البرید
۹۴
عنکبوت آسا خبر داد از خطر نعم الفتا
۹۵
گفت کای خاقانی آتش گاه محنت شد دلت
۹۶
راه حضرت گیر و جان از آتش غم کن رها
۹۷
شاه سد آب کرد اینک رکاب شاه بوس
۹۸
تا برای سد آتش بندها سازد تورا
۹۹
زانکه امروز آب و آتش عاجز از اعجاز اوست
۱۰۰
گر بخواهد زآب سازد شمع و ز آتش آسیا
۱۰۱
گفتم ای جبریل عصمت گفتم ای هدهد خبر
۱۰۲
وحی پردازی عفا الله ملک بخشی مرحبا
۱۰۳
دعوتم کردی به لشگرگاه خاقان کبیر
۱۰۴
حبذا لشگرگه خاقان اکبر حبذا
۱۰۵
لیک من در طوق خدمت چون کبوتر بد دلم
۱۰۶
پیش شه بازی چنان، زنهار کی باشد مرا
۱۰۷
گفت کان شه باز در نسرین گردون ننگرد
۱۰۸
بر کبوتر باز بیند اینت پنداری خطا
۱۰۹
هین بگو ای فیض رحمت هین بگو ای ظل حق
۱۱۰
هین بگو ای حرز امت هین بگو ای مقتدا
۱۱۱
ای خدیو ماه رخش ای خسرو خورشید چتر
۱۱۲
ای یل بهرام زهره ای شه کیوان دها
۱۱۳
آستانت گنبد سیماب گون را متکاست
۱۱۴
بندهٔ سیماب دل سیماب شد زین متکا
۱۱۵
خود سپاه پیل در بیت الحرم گو پی منه
۱۱۶
خود قطار خوک در بیت المقدس گو میا
۱۱۷
کی برند آب درمنه بر لب آب حیات
۱۱۸
کی شود سنگ منات اندر خور سنگ منا
۱۱۹
بنده چون زی حضرتت پوید ندارد بس خطر
۱۲۰
نجم سفلی چون شود شرقی ندارد بس ضیا
۱۲۱
خود مدیحت را به گفت او کجا باشد نیاز
۱۲۲
مصحف مجد از پر طاووس کی بگیرد بها
۱۲۳
خاک درگاهت دهد از علت خذلان نجات
۱۲۴
کاتفاق است این که از یاقوت کم گردد وبا
۱۲۵
بندهٔ خاکین به خدمت نیم رو خاکین رسید
۱۲۶
سهم خسران پس نهاد و سهم خسرو پیشوا
۱۲۷
کیمیای جان نثار آورده بر درگاه شاه
۱۲۸
با عقیق اشک و زر چهره و در ثنا
۱۲۹
زید چون در خدمت احمد به ترک زن بگفت
۱۳۰
نام باقی یافت اینک آیت لماقضی
۱۳۱
هم نثار از جان توان کردن به صدر چون تو شاه
۱۳۲
هم به ترک زن توان گفتن برای مصطفی
۱۳۳
جان خاقانی ز تف آفتاب و رنج راه
۱۳۴
مانده بود آسوده شد در سایهٔ ظل خدا
۱۳۵
اجتماع ماه بود امروز و استقبال بخت
۱۳۶
کاوفتاد این ذره را با چون تو خورشید التقا
۱۳۷
مریم طبعش نکاح یوسف وصف تو بست
۱۳۸
مریمی با حسن یوسف نی چو یوسف کم بها
۱۳۹
لیک با ام الخبائث چون طلاقش واقع است
۱۴۰
خسروش رجعت نفرماید به فتوی جفا
۱۴۱
گر بسیط خاک را چون من سخن پیرای هست
۱۴۲
اصلم آتش دان و فرعم کفر و پیوندم ابا
۱۴۳
آسمان صدرا شنیدی لفظ پروینبار من
۱۴۴
قائلان عهد را گو هکذا والا فلا
۱۴۵
ای گه توقیع آصف خامه و جمشید قدر
۱۴۶
وی گه نیت ارسطو علم و اسکندر بنا
۱۴۷
ای ربیع فضل، از تو گشت آدم را شرف
۱۴۸
وی ربیع فصل، از تو گشت عالم را نما
۱۴۹
در ربیع دولتت هرگز خزان را ره مباد
۱۵۰
فارغم ز آمین که دانم مستجاب است این دعا