زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۸۱ - این قصیدهٔ را حرز الحجاز خوانند در کعبهٔ علیا انشاء کرده و بر بالین مقدس پیغمبر اکرم صلوات الله علیه در یثرب به پایان آورده

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شب روان چو رخ صبح آینه سیما بینند
۲
کعبه را چهره در آن آینه پیدا بینند
۳
گر چه زان آینه خاتون عرب را نگرند
۴
در پس آینه رویم زن رعنا بینند
۵
اختران عود شب آرند و بر آتش فکنند
۶
خوش بسوزند و صبا خوش دم از آنجا بینند
۷
صبح دندان چو مطرا کند از سوخته عود
۸
عودی خاک ز دندانش مطرا بینند
۹
صبح را در رداء سادهٔ احرام کشند
۱۰
تا فلک را سلب کعبه مهیا بینند
۱۱
محرمان چون رداء صبح در آرند به کتف
۱۲
کعبه را سبز لباسی فلک آسا بینند
۱۳
خود فلک شقهٔ دیبای تن کعبه شود
۱۴
هم ز صبحش علم شقهٔ دیبا بینند
۱۵
دم صبح از جگر آرند و نم ژاله ز چشم
۱۶
تا دل زنگ پذیر آینه سیما بینند
۱۷
نم و دم تیره کنند آینه، این آینه بین
۱۸
کز نم گرم و دم سرد مصفا بینند
۱۹
ز آه سبوح زنان راه صبوحی بزنند
۲۰
دیو را ره زدن روح چه یارا بینند
۲۱
بشکنند آن قدح مه تن گردون زنار
۲۲
که به دست همه تسبیح ثریا بینند
۲۳
اختران از پی تسبیح همه زیر آیند
۲۴
کآتش دل زده در قبهٔ بالا بینند
۲۵
نیک لرزانند از مؤذن تسبیح فلک
۲۶
اخترانی که چو تسبیح مجزا بینند
۲۷
خوش دمان آن ردی صبح بشویند چو شیر
۲۸
کن ردا جامهٔ احرام مسیحا بینند
۲۹
نه نه مشتاقان از صبح و ز شام آزادند
۳۰
که دل از هر چه دو رنگی است شکیبا بینند
۳۱
صبح و شام آمده گل گونه رخ و غالیه فام
۳۲
رو که مردان نه بدین رنگ، زنان وابینند
۳۳
صبح صادق پس کاذب چکند بر تن دهر
۳۴
چادر سبز درد تا زن رسوا بینند
۳۵
ز آبنوس شب و روز آمده بر رقعهٔ دهر
۳۶
دو سپه کالت شطرنجی سودا بینند
۳۷
لعب دهر است چو تضعیف حساب شطرنج
۳۸
گر چه پایان طلبندش نه همانا بینند
۳۹
کی کند خاک در این کاسهٔ مینای فلک
۴۰
که در او آتش و زهر آبخور ما بینند
۴۱
غلطم خاک چه حاجت که چو اندر نگرند
۴۲
همه خاک است که در کاسهٔ مینا بینند
۴۳
خاک خوران ز فلک خواری بینند چو خاک
۴۴
خاک بر سر همه را هیچ مگو تا بینند
۴۵
بگذریم از فلک و دهر و در کعبه زنیم
۴۶
کاین دو را هم به در کعبه تولا بینند
۴۷
ما و خاک پی وادی سپران کز تف و نم
۴۸
آهشان مشعله دار و مژه سقا بینند
۴۹
ها ره واقصه و قصهٔ آن راه شویم
۵۰
که ز برکه‌ش برکه برکه سینا بینند
۵۱
بادیه بحر و بر آن بحر، چو باران ز حباب
۵۲
قبهٔ سیم زده حله و احیا بینند
۵۳
از خفاجه به سر راه معونت یابند
۵۴
وز عرینه به لب چاه مواسا بینند
۵۵
گرم گاهی که چو دوزخ بدمد باد سموم
۵۶
تف باحورا چو نکهت حورا بینند
۵۷
قرصهٔ شمس شود قرصهٔ ریوند ز لطف
۵۸
بهر تفته جگران کافت گرما بینند
۵۹
چرخ نارنج صفت شیشهٔ کافور شود
۶۰
که ز انفاس مریدان دم سرما بینند
۶۱
علم خاص خلیفه زده در لشکر حاج
۶۲
چتر شام است کز او ماه شب آرا بینند
۶۳
ماه زرین زبر رایت و دستارچه زیر
۶۴
آفتابی به شب آراسته عمدا بینند
۶۵
تاج زرین به سر دختر شاهنشه زنگ
۶۶
باز پوشیده به گیسوش سراپا بینند
۶۷
ز می از خیمه پر افلاک و ز بس فلکهٔ زر
۶۸
بر سر هر فلکی کوکب رخشا بینند
۶۹
سالکان راست ره بادیه دهلیز خطر
۷۰
لکن ایوان امان کعبه علیا بینند
۷۱
همه شب‌های غم آبستن روز طرب است
۷۲
یوسف روز، به چاه شب یلدا بینند
۷۳
خوشی عافیت از تلخی دارو یابند
۷۴
تابش معنی در ظلمت اسما بینند
۷۵
برشوند از پل آتش که اثیرش خوانند
۷۶
پس به صحرای فلک جای تماشا بینند
۷۷
بگذرند از سر موئی که صراطش دانند
۷۸
پس سر مائدهٔ جنت ماوا بینند
۷۹
حفت الجنه همه راه بهشت آمد خار
۸۰
پس خارستان گلزار تمنا بینند
۸۱
حفت النار همه راه سقر گلزار است
۸۲
باز خارستان سر تاسر صحرا بینند
۸۳
شوره بینند به ره پس به سر چشمه رسند
۸۴
غوره یابند به رز پس می‌حمرا بینند
۸۵
آب ابر است کزاو شوره فرات انگارند
۸۶
تاب مهر است کز او غوره منقا بینند
۸۷
فر کعبه است که در راه دل و باغ امید
۸۸
شوره و غورهٔ ما چشمه و صهبا بینند
۸۹
تخم کاینجا فکنی کشت تو آنجا دروند
۹۰
جوی کامروز کنی آب تو فردا بینند
۹۱
بد دلی در ره نیکی چه کنی کاهل نیاز
۹۲
نیک را هم نظر نیک مکافا بینند
۹۳
تشنگانی که ز جان سیر شوند از می عشق
۹۴
دل دریا کش سرمست چو دریا بینند
۹۵
دیو کز وادی محرم شنود نالهٔ کوس
۹۶
چون حریر علمش لرزه بر اعضا بینند
۹۷
گوسفند فلک و گاو زمین را به منی
۹۸
حاضر آرند و دو قربان مهیا بینند
۹۹
پی غلط کرده چو خرگوش همه شیر دلان
۱۰۰
ره به تنها شده تا کعبه به تنها بینند
۱۰۱
آسمان در حرم کعبه کبوتروار است
۱۰۲
که ز امنش به در کعبه مسما بینند
۱۰۳
آسمان کو ز کبودی به کبوتر ماند
۱۰۴
بر در کعبه معلق زن و دروا بینند
۱۰۵
این کبوتر که نیارد ز بر کعبه پرید
۱۰۶
طیرانش نه به بالا که به پهنا بینند
۱۰۷
شقه‌ای کز بر کعبه فلکش می‌خوانند
۱۰۸
سایهٔ جامهٔ کعبه است که بالا بینند
۱۰۹
روز و شب را که به اصل از حبش و روم آرند
۱۱۰
پیش خاتون عرب جوهر و لالا بینند
۱۱۱
حبشی زلف یمانی رخ زنگی خال است
۱۱۲
که چو ترکانش تتق رومی خضرا بینند
۱۱۳
کعبه را بینند از حلقهٔ در حلقهٔ زلف
۱۱۴
نقطهٔ خالش از آن صخرهٔ صما بینند
۱۱۵
جان فشانند بر آن خال و بر آن حلقهٔ زلف
۱۱۶
عاشقان کان رخ زیتونی زیبا بینند
۱۱۷
مشتری عاشق آن زلف و رخ و خال شده است
۱۱۸
که چو گردونش سراسیمه و شیدا بینند
۱۱۹
گفتی آن حلقهٔ زلف از چه سپید است چو شیر
۱۲۰
که ز خال سیهی عنبر سارا بینند
۱۲۱
کعبه دیرینه عروسی است عجب نی که بر او
۱۲۲
زلف پیرانه و خال رخ برنا بینند
۱۲۳
حلقهٔ زلف کهن رنگ بگرداند لیک
۱۲۴
خال را رنگ همان غالیه گونا بینند
۱۲۵
عشق بازان که به دست آرند آن حلقهٔ زلف
۱۲۶
دست در سلسلهٔ مسجد اقصی بینند
۱۲۷
خاک پاشان که بر آن سنگ سیه بوسه زنند
۱۲۸
نور در جوهر آن سنگ معبا بینند
۱۲۹
از پس سنگ سیه بوسه زدن وقت وداع
۱۳۰
چشمهٔ خضر ز ظلمات مفاجا بینند
۱۳۱
گر به مکه فلک و نور مجزا دیدند
۱۳۲
در مدینه ملک و عرض معلا بینند
۱۳۳
خاکیان جگر آتش زده از باد سموم
۱۳۴
آب خور خاک در حضرت والا بینند
۱۳۵
مصطفی پیش خلایق فکند خوان کرم
۱۳۶
که مگس ران وی از شهپر عنقا بینند
۱۳۷
عیسی از چرخ فرود آید و ادریس ز خلد
۱۳۸
کاین دو را زله ز خوان پایهٔ طاها بینند
۱۳۹
خاصگان بر سر خوان کرمش دم نزنند
۱۴۰
ز آن اباها که بر این خوانچهٔ دنیا بینند
۱۴۱
زعفران رنگ نماید سر سکباش ولیک
۱۴۲
گونهٔ سگ مگس است آنکه ز سکبا بینند
۱۴۳
عقل واله شده از فر محمد یابند
۱۴۴
طور پاره شده از نور تجلی بینند
۱۴۵
عقل و جان چون یی و سین بر در یاسین خفتند
۱۴۶
تن چو نون کز قلمش دور کنی تا بینند
۱۴۷
او گرفته ز سخن روزه و از عید سخاش
۱۴۸
صاع خواهان زکوة آدم و حوا بینند
۱۴۹
شیر مردان به حریمش سگ کهفند همه
۱۵۰
اینت شیران که مدد ز آتش هیجا بینند
۱۵۱
سرمهٔ دیده ز خاک در احمد سازند
۱۵۲
تا لقای ملک العرش تعالی بینند
۱۵۳
حضرت اوست جهانی که شب و روز جهان
۱۵۴
شاخ و برگی است که آن روضهٔ غرا بینند
۱۵۵
داد خواهان که ز بیداد فلک ترسانند
۱۵۶
داد از آن حضرت دین داور دارا بینند
۱۵۷
بنده خاقانی و درگاه رسول الله از آنک
۱۵۸
بندگان حرمت از این درگه اعلی بینند
۱۵۹
خاک مشکین که ز درگاه رسول آورده است
۱۶۰
حرز بازوش چو الکهف و چو کاها بینند
۱۶۱
مصطفی حاضر و حسان عجم مدح سرای
۱۶۲
پیش سیمرغ خمش طوطی گویا بینند
۱۶۳
گر چه حسان عجم را همه جا جای دهند
۱۶۴
جایش آن به که به خاک عربش جا بینند
۱۶۵
گر چه در نفت سیه چهره توان دید ولیک
۱۶۶
آن نکوتر که در آیینهٔ بیضا بینند
۱۶۷
لاف از آن روح توان زد که به چارم فلک است
۱۶۸
نی از آن روح که در تبت و یغما بینند
۱۶۹
یادش آید که به شروان چه بلا برد و چه دید
۱۷۰
نکبتی کان پشه و باشه ز نکبا بینند
۱۷۱
بس که دید آفت اعدا ز پی انس عیال
۱۷۲
مردم از بهر عیال آفت اعدا بینند
۱۷۳
موسی از بهر صفورا کند آتش خواهی
۱۷۴
و آن شبانیش هم از بهر صفورا بینند
۱۷۵
به فریب فلک آزرده دلش خوش نکنند
۱۷۶
تا فلک را چو دلش رنگ معزا بینند
۱۷۷
کی توان برد به خرما ز دل کس غصه
۱۷۸
کاستخوان غصه شده در دل خرما بینند
۱۷۹
سخنش معجز دهر آمد از این به سخنان
۱۸۰
به خدا گر شنوند اهل عجم یا بینند
۱۸۱
چو تمسکت به حبل الله از اول دیدند
۱۸۲
حسبنا الله و کفی آخر انشا بینند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.