بخش ۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هیونی بیاراست کاووس شاه
۲
بفرمود تا بازگردد به راه
۳
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
۴
به کرسی زر پیکرش برنشاند
۵
یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ
۶
زبان تیز و رخساره چون بادرنگ
۷
نخست آفرین کرد بر کردگار
۸
خداوند آرامش و کارزار
۹
خداوند بهرام و کیوان و ماه
۱۰
خداوند نیک و بد و فر و جاه
۱۱
بفرمان اویست گردان سپهر
۱۲
ازو بازگسترده هرجای مهر
۱۳
ترا ای جوان تندرستی و بخت
۱۴
همیشه بماناد با تاج و تخت
۱۵
اگر بر دلت رای من تیره گشت
۱۶
ز خواب جوانی سرت خیره گشت
۱۷
شنیدی که دشمن به ایران چه کرد
۱۸
چو پیروز شد روزگار نبرد
۱۹
کنون خیره آزرم دشمن مجوی
۲۰
برین بارگه بر مبر آبروی
۲۱
منه با جوانی سر اندر فریب
۲۲
گر از چرخگردان نخواهی نهیب
۲۳
که من زان فریبنده گفتار او
۲۴
بسی بازگشتم ز پیکار او
۲۵
ترا گر فریبد نباشد شگفت
۲۶
مرا از خود اندازه باید گرفت
۲۷
نرفت ایچ با من سخن ز آشتی
۲۸
ز فرمان من روی برگاشتی
۲۹
همان رستم از گنج آراسته
۳۰
نخواهد شدن سیر از خواسته
۳۱
ازان مردری تاج شاهنشهی
۳۲
ترا شد سر از جنگ جستن تهی
۳۳
در بینیازی به شمشیر جوی
۳۴
به کشور بود شاه را آبروی
۳۵
چو طوس سپهبد رسد پیش تو
۳۶
بسازد چو باید کم و بیش تو
۳۷
گروگان که داری به بند گران
۳۸
هم اندر زمان بارکن بر خران
۳۹
پرستار وز خواسته هرچ هست
۴۰
به زودی مر آن را به درگه فرست
۴۱
تو شوکین و آویختن را بساز
۴۲
ازین در سخنها مگردان دراز
۴۳
چو تو ساز جنگ شبیخون کنی
۴۴
ز خاک سیه رود جیحون کنی
۴۵
سپهبد سراندر نیارد به خواب
۴۶
بیاید به جنگ تو افراسیاب
۴۷
و گر مهر داری بران اهرمن
۴۸
نخواهی که خواندت پیمان شکن
۴۹
سپه طوس رد را ده و بازگرد
۵۰
نهای مرد پرخاش روز نبرد
۵۱
تو با خوبرویان برآمیختی
۵۲
به بزم اندر از رزم بگریختی
۵۳
نهادند بر نامه بر مهر شاه
۵۴
هیون پر برآورد و ببرید راه
۵۵
چو نامه به نزد سیاووش رسید
۵۶
بران گونه گفتار ناخوب دید
۵۷
فرستاده را خواند و پرسید چست
۵۸
ازو کرد یکسر سخنها درست
۵۹
بگفت آنک با پیلتن رفته بود
۶۰
ز طوس و ز کاووس کاشفته بود
۶۱
سیاوش چو بشنید گفتار اوی
۶۲
ز رستم غمی گشت و برتافت روی
۶۳
ز کار پدر دل پراندیشه کرد
۶۴
ز ترکان و از روزگار نبرد
۶۵
همی گفت صد مرد ترک و سوار
۶۶
ز خویشان شاهی چنین نامدار
۶۷
همه نیک خواه و همه بیگناه
۶۸
اگرشان فرستم به نزدیک شاه
۶۹
نپرسد نه اندیشد از کارشان
۷۰
همانگه کند زنده بر دارشان
۷۱
به نزدیک یزدان چه پوزش برم
۷۲
بد آید ز کار پدر بر سرم
۷۳
ور ایدونک جنگ آورم بیگناه
۷۴
چنان خیره با شاه توران سپاه
۷۵
جهاندار نپسندد این بد ز من
۷۶
گشایند بر من زبان انجمن
۷۷
وگر بازگردم به نزدیک شاه
۷۸
به طوس سپهبد سپارم سپاه
۷۹
ازو نیز هم بر تنم بد رسد
۸۰
چپ و راست بد بینم و پیش بد
۸۱
نیاید ز سودابه خود جز بدی
۸۲
ندانم چه خواهد رسید ایزدی
۸۳
دو تن را ز لشکر ز کندآوران
۸۴
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
۸۵
بران رازشان خواند نزدیک خویش
۸۶
بپرداخت ایوان و بنشاند پیش
۸۷
که رازش به هم بود با هر دو تن
۸۸
ازان پس که رستم شد از انجمن
۸۹
بدیشان چنین گفت کز بخت بد
۹۰
فراوان همی بر تنم بد رسد
۹۱
بدان مهربانی دل شهریار
۹۲
بسان درختی پر از برگ و بار
۹۳
چو سودابه او را فریبنده گشت
۹۴
تو گفتی که زهر گزاینده گشت
۹۵
شبستان او گشت زندان من
۹۶
غمی شد دل و بخت خندان من
۹۷
چنین رفت بر سر مرا روزگار
۹۸
که با مهر او آتش آورد بار
۹۹
گزیدم بدان شوربختیم جنگ
۱۰۰
مگر دور مانم ز چنگ نهنگ
۱۰۱
به بلخ اندرون بود چندان سپاه
۱۰۲
سپهبد چو گرسیوز کینهخواه
۱۰۳
نشسته به سغد اندرون شهریار
۱۰۴
پر از کینه با تیغ زن صدهزار
۱۰۵
برفتیم بر سان باد دمان
۱۰۶
نجستیم در جنگ ایشان زمان
۱۰۷
چو کشور سراسر بپرداختند
۱۰۸
گروگان و آن هدیهها ساختند
۱۰۹
همه موبدان آن نمودند راه
۱۱۰
که ما بازگردیم زین رزمگاه
۱۱۱
پسندش نیامد همی کار من
۱۱۲
بکوشد به رنج و به آزار من
۱۱۳
به خیره همی جنگ فرمایدم
۱۱۴
بترسم که سوگند بگزایدم
۱۱۵
وراگر ز بهر فزونیست جنگ
۱۱۶
چو گنج آمد و کشور آمد به چنگ
۱۱۷
چه باید همی خیره خون ریختن
۱۱۸
چنین دل به کین اندر آویختن
۱۱۹
همی سر ز یزدان نباید کشید
۱۲۰
فراوان نکوهش بباید شنید
۱۲۱
دو گیتی همی برد خواهد ز من
۱۲۲
بمانم به کام دل اهرمن
۱۲۳
نزادی مرا کاشکی مادرم
۱۲۴
وگر زاد مرگ آمدی بر سرم
۱۲۵
که چندین بلاها بباید کشید
۱۲۶
ز گیتی همی زهر باید چشید
۱۲۷
بدین گونه پیمان که من کردهام
۱۲۸
به یزدان و سوگندها خوردهام
۱۲۹
اگر سر بگردانم از راستی
۱۳۰
فراز آید از هر سوی کاستی
۱۳۱
پراگنده شد در جهان این سخن
۱۳۲
که با شاه ترکان فگندیم بن
۱۳۳
زبان برگشایند هر کس به بد
۱۳۴
به هرجای بر من چنان چون سزد
۱۳۵
به کین بازگشتن بریدن ز دین
۱۳۶
کشیدن سر از آسمان و زمین
۱۳۷
چنین کی پسندد ز من کردگار
۱۳۸
کجا بر دهد گردش روزگار
۱۳۹
شوم کشوری جویم اندر جهان
۱۴۰
که نامم ز کاووس ماند نهان
۱۴۱
که روشن زمانه بران سان بود
۱۴۲
که فرمان دادار گیهان بود
۱۴۳
سری کش نباشد ز مغز آگهی
۱۴۴
نه از بتری باز داند بهی
۱۴۵
قباد آمد و رفت و گیتی سپرد
۱۴۶
ورا نیز هم رفته باید شمرد
۱۴۷
تو ای نامور زنگه شاوران
۱۴۸
بیارای تن را به رنج گران
۱۴۹
برو تا به درگاه افرسیاب
۱۵۰
درنگی مباش و منه سر به خواب
۱۵۱
گروگان و این خواسته هرچ هست
۱۵۲
ز دینار و ز تاج و تخت نشست
۱۵۳
ببر همچنین جمله تا پیش اوی
۱۵۴
بگویش که ما را چه آمد به روی
۱۵۵
بفرمود بهرام گودرز را
۱۵۶
که این نامور لشکر و مرز را
۱۵۷
سپردم ترا گنج و پیلان کوس
۱۵۸
بمان تا بیاید سپهدار طوس
۱۵۹
بدو ده تو این لشکر و خواسته
۱۶۰
همه کارها یکسر آراسته
۱۶۱
یکایک برو بر شمر هرچ هست
۱۶۲
ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست
۱۶۳
چو بهرام بشنید گفتار اوی
۱۶۴
دلش گشت پیچان به تیمار اوی
۱۶۵
ببارید خون زنگهٔ شاوران
۱۶۶
بنفرید بر بوم هاماوران
۱۶۷
پر از غم نشستند هر دو به هم
۱۶۸
روانشان ز گفتار او شد دژم
۱۶۹
بدو باز گفتند کاین رای نیست
۱۷۰
ترا بیپدر در جهان جای نیست
۱۷۱
یکی نامه بنویس نزدیک شاه
۱۷۲
دگر باره زو پیلتن را بخواه
۱۷۳
اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز
۱۷۴
مکن خیره اندیشهٔ دل دراز
۱۷۵
مگردان به ما بر دژم روزگار
۱۷۶
چو آمد درخت بزرگی به بار
۱۷۷
نپذرفت زان دو خردمند پند
۱۷۸
دگرگونه بد راز چرخ بلند
۱۷۹
چنین داد پاسخ که فرمان شاه
۱۸۰
برانم که برتر ز خورشید و ماه
۱۸۱
ولیکن به فرمان یزدان دلیر
۱۸۲
نباشد ز خاشاک تا پیل و شیر
۱۸۳
کسی کاو ز فرمان یزدان بتافت
۱۸۴
سراسیمه شد خویشتن را نیافت
۱۸۵
همی دست یازید باید به خون
۱۸۶
به کین دو کشور بدن رهنمون
۱۸۷
وزان پس که داند کزین کارزار
۱۸۸
کرا برکشد گردش روزگار
۱۸۹
ز بهر نوا هم بیازارد او
۱۹۰
سخنهای گم کرده بازآرد او
۱۹۱
همان خشم و پیگار بار آورد
۱۹۲
سرشک غم اندر کنار آورد
۱۹۳
اگر تیرهتان شد دل از کار من
۱۹۴
بپیچید سرتان ز گفتار من
۱۹۵
فرستاده خود باشم و رهنمای
۱۹۶
بمانم برین دشت پردهسرای
۱۹۷
سیاوش چو پاسخ چنین داد باز
۱۹۸
بپژمرد جان دو گردن فراز
۱۹۹
ز بیم جداییش گریان شدند
۲۰۰
چو بر آتش تیز بریان شدند
۲۰۱
همی دید چشم بد روزگار
۲۰۲
که اندر نهان چیست با شهریار
۲۰۳
نخواهد بدن نیز دیدار او
۲۰۴
ازان چشم گریان شد از کار او
۲۰۵
چنین گفت زنگه که ما بندهایم
۲۰۶
به مهر سپهبد دل آگندهایم
۲۰۷
فدای تو بادا تن و جان ما
۲۰۸
چنین باد تا مرگ پیمان ما
۲۰۹
چو پاسخ چنین یافت از نیکخواه
۲۱۰
چنین گفت با زنگه بیدار شاه
۲۱۱
که رو شاه توران سپه را بگوی
۲۱۲
که زین کار ما را چه آمد بروی
۲۱۳
ازین آشتی جنگ بهر منست
۲۱۴
همه نوش تو درد و زهر منست
۲۱۵
ز پیمان تو سر نگردد تهی
۲۱۶
وگر دور مانم ز تخت مهی
۲۱۷
جهاندار یزدان پناه منست
۲۱۸
زمین تخت و گردون کلاه منست
۲۱۹
و دیگر که بر خیره ناکرده کار
۲۲۰
نشایست رفتن بر شهریار
۲۲۱
یکی راه بگشای تا بگذرم
۲۲۲
بجایی که کرد ایزد آبشخورم
۲۲۳
یکی کشوری جویم اندر جهان
۲۲۴
که نامم ز کاووس ماند نهان
۲۲۵
ز خوی بد او سخن نشنوم
۲۲۶
ز پیگار او یک زمان بغنوم
۲۲۷
بشد زنگه با نامور صد سوار
۲۲۸
گروگان ببرد از در شهریار
۲۲۹
چو در شهر سالار ترکان رسید
۲۳۰
خروش آمد و دیدهبانش بدید
۲۳۱
پذیره شدش نامداری بزرگ
۲۳۲
کجا نام او بود جنگی طورگ
۲۳۳
چو زنگه بیامد به نزدیک شاه
۲۳۴
سپهدار برخاست از پیشگاه
۲۳۵
گرفتش به بر تنگ و بنواختش
۲۳۶
گرامی بر خویش بنشاختش
۲۳۷
چو بنشست با شاه پیغام داد
۲۳۸
سراسر سخنها بدو کرد یاد
۲۳۹
چو بشنید پیچان شد افراسیاب
۲۴۰
دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب
۲۴۱
بفرمود تا جایگه ساختند
۲۴۲
ورا چون سزا بود بنواختند
۲۴۳
چو پیران بیامد تهی کرد جای
۲۴۴
سخن رفت با نامور کدخدای
۲۴۵
ز کاووس وز خام گفتار او
۲۴۶
ز خوی بد و رای و پیگار او
۲۴۷
همی گفت و رخساره کرده دژم
۲۴۸
ز کار سیاووش دل پر ز غم
۲۴۹
فرستادن زنگهٔ شاوران
۲۵۰
همه یاد کرد از کران تا کران
۲۵۱
بپرسید کاین را چه درمان کنیم
۲۵۲
وزین چاره جستن چه پیمان کنیم
۲۵۳
بدو گفت پیران که ای شهریار
۲۵۴
انوشه بدی تا بود روزگار
۲۵۵
تو از ما به هر کار داناتری
۲۵۶
ببایستها بر تواناتری
۲۵۷
گمان و دل و دانش و رای من
۲۵۸
چنینست اندیشه بر جای من
۲۵۹
که هر کس که بر نیکوی در جهان
۲۶۰
توانا بود آشکار و نهان
۲۶۱
ازین شاهزاده نگیرند باز
۲۶۲
زگنج و ز رنج آنچ آید فراز
۲۶۳
من ایدون شنیدم که اندر جهان
۲۶۴
کسی نیست مانند او از مهان
۲۶۵
به بالا و دیدار و آهستگی
۲۶۶
به فرهنگ و رای و به شایستگی
۲۶۷
هنر با خرد نیز بیش از نژاد
۲۶۸
ز مادر چنو شاهزاده نزاد
۲۶۹
بدیدن کنون از شنیدن بهست
۲۷۰
گرانمایه و شاهزاد و مهست
۲۷۱
وگر خود جز اینش نبودی هنر
۲۷۲
که از خون صد نامور با پدر
۲۷۳
برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه
۲۷۴
همی از تو جوید بدین گونه راه
۲۷۵
نه نیکو نماید ز راه خرد
۲۷۶
کزین کشور آن نامور بگذرد
۲۷۷
ترا سرزنش باشد از مهتران
۲۷۸
سر او همان از تو گردد گران
۲۷۹
و دیگر که کاووس شد پیرسر
۲۸۰
ز تخت آمدش روزگار گذر
۲۸۱
سیاوش جوانست و با فرهی
۲۸۲
بدو ماند آیین و تخت مهی
۲۸۳
اگر شاه بیند به رای بلند
۲۸۴
نویسد یکی نامهٔ سودمند
۲۸۵
چنان چون نوازنده فرزند را
۲۸۶
نوازد جوان خردمند را
۲۸۷
یکی جای سازد بدین کشورش
۲۸۸
بدارد سزاوار اندر خورش
۲۸۹
بر آیین دهد دخترش را بدوی
۲۹۰
بداردش با ناز و با آبروی
۲۹۱
مگر کاو بماند به نزدیک شاه
۲۹۲
کند کشور و بومت آرامگاه
۲۹۳
و گر باز گردد سوی شهریار
۲۹۴
ترا بهتری باشد از روزگار
۲۹۵
سپاسی بود نزد شاه زمین
۲۹۶
بزرگان گیتی کنند آفرین
۲۹۷
برآساید از کین دو کشور مگر
۲۹۸
اگر آردش نزد ما دادگر
۲۹۹
ز داد جهان آفرین این سزاست
۳۰۰
که گردد زمانه بدین جنگ راست
۳۰۱
چو سالار گفتار پیران شنید
۳۰۲
چنان هم همه بودنیها بدید
۳۰۳
پس اندیشه کرد اندر آن یک زمان
۳۰۴
همی داشت بر نیک و بد بر گمان
۳۰۵
چنین داد پاسخ به پیران پیر
۳۰۶
که هست اینک گفتی همه دلپذیر
۳۰۷
ولیکن شنیدم یکی داستان
۳۰۸
که باشد بدین رای همداستان
۳۰۹
که چون بچهٔ شیر نر پروری
۳۱۰
چو دندان کند تیز کیفر بری
۳۱۱
چو با زور و با چنگ برخیزد او
۳۱۲
به پروردگار اندر آویزد او
۳۱۳
بدو گفت پیران کاندر خرد
۳۱۴
یکی شاه کندآوران بنگرد
۳۱۵
کسی کز پدر کژی و خوی بد
۳۱۶
نگیرد ازو بدخویی کی سزد
۳۱۷
نبینی که کاووس دیرینه گشت
۳۱۸
چو دیرینه گشت او بباید گذشت
۳۱۹
سیاوش بگیرد جهان فراخ
۳۲۰
بسی گنج بیرنج و ایوان و کاخ
۳۲۱
دو کشور ترا باشد و تاج و تخت
۳۲۲
چنین خود که یابد مگر نیکبخت
۳۲۳
چو بشنید افراسیاب این سخن
۳۲۴
یکی رای با دانش افگند بن
۳۲۵
دبیر جهاندیده را پیش خواند
۳۲۶
زبان برگشاد و سخن برفشاند
۳۲۷
نخستین که بر خامه بنهاد دست
۳۲۸
به عنبر سر خامه را کرد مست
۳۲۹
جهان آفرین را ستایش گرفت
۳۳۰
بزرگی و دانش نمایش گرفت
۳۳۱
کجا برترست از مکان و زمان
۳۳۲
بدو کی رسد بندگی را گمان
۳۳۳
خداوند جانست و آن خرد
۳۳۴
خردمند را داد او پرورد
۳۳۵
ازو باد بر شاهزاده درود
۳۳۶
خداوند گوپال و شمشیر و خود
۳۳۷
خداوند شرم و خداوند باک
۳۳۸
ز بیداد و کژی دل و دست پاک
۳۳۹
شنیدم پیام از کران تا کران
۳۴۰
ز بیدار دل زنگهٔ شاوران
۳۴۱
غمی شد دلم زانک شاه جهان
۳۴۲
چنین تیز شد با تو اندر نهان
۳۴۳
ولیکن به گیتی به جز تاج و تخت
۳۴۴
چه جوید خردمند بیدار بخت
۳۴۵
ترا این همه ایدر آراستست
۳۴۶
اگر شهریاری و گر خواستست
۳۴۷
همه شهر توران برندت نماز
۳۴۸
مرا خود به مهر تو باشد نیاز
۳۴۹
تو فرزند باشی و من چون پدر
۳۵۰
پدر پیش فرزند بسته کمر
۳۵۱
چنان دان که کاووس بر تو به مهر
۳۵۲
بران گونه یک روز نگشاد چهر
۳۵۳
کجا من گشایم در گنج بست
۳۵۴
سپارم به تو تاج و تخت نشست
۳۵۵
بدارمت بیرنج فرزندوار
۳۵۶
به گیتی تو مانی زمن یادگار
۳۵۷
چو از کشورم بگذری در جهان
۳۵۸
نکوهش کنندم کهان و مهان
۳۵۹
وزین روی دشوار یابی گذر
۳۶۰
مگر ایزدی باشد آیین و فر
۳۶۱
بدین راه پیدا نبینی زمین
۳۶۲
گذر کرد باید به دریای چین
۳۶۳
ازین کرد یزدان ترا بی نیاز
۳۶۴
هم ایدر بباش و به خوبی بناز
۳۶۵
سپاه و در گنج و شهر آن تست
۳۶۶
به رفتن بهانه نبایدت جست
۳۶۷
چو رای آیدت آشتی با پدر
۳۶۸
سپارم ترا تاج و زرین کمر
۳۶۹
که ز ایدر به ایران شوی با سپاه
۳۷۰
ببندم به دلسوزگی با تو راه
۳۷۱
نماند ترا با پدر جنگ دیر
۳۷۲
کهن شد سرش گردد از جنگ سیر
۳۷۳
گر آتش ببیند پی شصت و پنج
۳۷۴
رسد آتش از باد پیری به رنج
۳۷۵
ترا باشد ایران و گنج و سپاه
۳۷۶
ز کشور به کشور رساند کلاه
۳۷۷
پذیرفتم از پاک یزدان که من
۳۷۸
بکوشم به خوبی به جان و به تن
۳۷۹
نفرمایم و خود نسازم به بد
۳۸۰
به اندیشه دل را نیازم به بد
۳۸۱
چو نامه به مهر اندر آورد شاه
۳۸۲
بفرمود تا زنگهٔ نیکخواه
۳۸۳
به زودی به رفتن ببندد کمر
۳۸۴
یکی خلعت آراست با سیم و زر
۳۸۵
یکی اسپ بر سر ستام گران
۳۸۶
بیامد دمان زنگهٔ شاوران
۳۸۷
چو نزدیک تخت سیاوش رسید
۳۸۸
بگفت آنچ پرسید و بشنید و دید
۳۸۹
سیاوش به یک روی زان شاد شد
۳۹۰
به دیگر پر از درد و فریاد شد
۳۹۱
که دشمن همی دوست بایست کرد
۳۹۲
ز آتش کجا بردمد باد سرد
۳۹۳
یکی نامه بنوشت نزد پدر
۳۹۴
همه یاد کرد آنچ بد در به در
۳۹۵
که من با جوانی خرد یافتم
۳۹۶
بهر نیک و بد نیز بشتافتم
۳۹۷
از آن زن یکی مغز شاه جهان
۳۹۸
دل من برافروخت اندر نهان
۳۹۹
شبستان او درد من شد نخست
۴۰۰
ز خون دلم رخ ببایست شست
۴۰۱
ببایست بر کوه آتش گذشت
۴۰۲
مرا زار بگریست آهو به دشت
۴۰۳
ازان ننگ و خواری به جنگ آمدم
۴۰۴
خرامان به چنگ نهنگ آمدم
۴۰۵
دو کشور بدین آشتی شاد گشت
۴۰۶
دل شاه چون تیغ پولاد گشت
۴۰۷
نیاید همی هیچ کارش پسند
۴۰۸
گشادن همان و همان بود بند
۴۰۹
چو چشمش ز دیدار من گشت سیر
۴۱۰
بر سیر دیده نباشند دیر
۴۱۱
ز شادی مبادا دل او رها
۴۱۲
شدم من ز غم در دم اژدها
۴۱۳
ندانم کزین کار بر من سپهر
۴۱۴
چه دارد به راز اندر از کین و مهر
۴۱۵
ازان پس بفرمود بهرام را
۴۱۶
که اندر جهان تازه کن کام را
۴۱۷
سپردم ترا تاج و پردهسرای
۴۱۸
همان گنج آگنده و تخت و جای
۴۱۹
درفش و سواران و پیلان کوس
۴۲۰
چو ایدر بیاید سپهدار طوس
۴۲۱
چنین هم پذیرفته او را سپار
۴۲۲
تو بیدار دل باش و به روزگار
۴۲۳
ز دیده ببارید خوناب زرد
۴۲۴
لب رادمردان پر از باد سرد
۴۲۵
ز لشکر گزین کرد سیصد سوار
۴۲۶
همه گرد و شایستهٔ کارزار
۴۲۷
صد اسپ گزیده به زرین ستام
۴۲۸
پرستار و زرین کمر صد غلام
۴۲۹
بفرمود تا پیش او آورند
۴۳۰
سلیح و ستام و کمر بشمرند
۴۳۱
درم نیز چندان که بودش به کار
۴۳۲
ز دینار وز گوهر شاهوار
۴۳۳
ازان پس گرانمایگان را بخواند
۴۳۴
سخنهای بایسته چندی براند
۴۳۵
چنین گفت کز نزد افراسیاب
۴۳۶
گذشتست پیران بدین روی آب
۴۳۷
یکی راز پیغام دارد به من
۴۳۸
که ایمن به دویست از انجمن
۴۳۹
همی سازم اکنون پذیره شدن
۴۴۰
شما را هم ایدر بباید بدن
۴۴۱
همه سوی بهرام دارید روی
۴۴۲
مپیچد دل را ز گفتار اوی
۴۴۳
همی بوسه دادند گردان زمین
۴۴۴
بران خوب سالار باآفرین