بخش ۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو خورشید تابنده بنمود پشت
۲
هوا شد سیاه و زمین شد درشت
۳
سیاووش لشکر به جیحون کشید
۴
به مژگان همی از جگر خون کشید
۵
چو آمد به ترمذ درون بام و کوی
۶
بسان بهاران پر از رنگ و بوی
۷
چنان بد همه شهرها تا به چاچ
۸
تو گفتی عروسیست باطوق و تاج
۹
به هر منزلی ساخته خوردنی
۱۰
خورشهای زیبا و گستردنی
۱۱
چنین تا به قچقار باشی براند
۱۲
فرود آمد آنجا و چندی بماند
۱۳
چو آگاهی آمد پذیره شدند
۱۴
همه سرکشان با تبیره شدند
۱۵
ز خویشان گزین کرد پیران هزار
۱۶
پذیره شدن را برآراست کار
۱۷
بیاراسته چار پیل سپید
۱۸
سپه را همه داد یکسر نوید
۱۹
یکی برنهاده ز پیروزه تخت
۲۰
درفشنده مهدی بسان درخت
۲۱
سرش ماه زرین و بومش بنفش
۲۲
به زر بافته پرنیایی درفش
۲۳
ابا تخت زرین سه پیل دگر
۲۴
صد از ماهرویان زرین کمر
۲۵
سپاهی بران سان که گفتی سپهر
۲۶
بیاراست روی زمین را به مهر
۲۷
صد اسپ گرانمایه با زین زر
۲۸
به دیبا بیاراسته سر به سر
۲۹
سیاووش بشنید کامد سپاه
۳۰
پذیره شدن را بیاراست شاه
۳۱
درفش سپهدار پیران بدید
۳۲
خروشیدن پیل و اسپان شنید
۳۳
بشد تیز و بگرفتش اندر کنار
۳۴
بپرسیدش از نامور شهریار
۳۵
بدو گفت کای پهلوان سپاه
۳۶
چرا رنجه کردی روان را به راه
۳۷
همه بردل اندیشه این بد نخست
۳۸
که بیند دو چشمم ترا تندرست
۳۹
ببوسید پیران سر و پای او
۴۰
همان خوب چهر دلارای او
۴۱
چنین گفت کای شهریار جوان
۴۲
مراگر بخواب این نمودی روان
۴۳
ستایش کنم پیش یزدان نخست
۴۴
چو دیدم ترا روشن و تندرست
۴۵
ترا چون پدر باشد افراسیاب
۴۶
همه بنده باشیم زین روی آب
۴۷
ز پیوستگان هست بیش از هزار
۴۸
پرستندگانند با گوشوار
۴۹
تو بیکام دل هیچ دم بر مزن
۵۰
ترا بنده باشد همی مرد و زن
۵۱
مراگر پذیری تو با پیر سر
۵۲
ز بهر پرستش ببندم کمر
۵۳
برفتند هر دو به شادی به هم
۵۴
سخن یاد کردند بر بیش و کم
۵۵
همه ره ز آوای چنگ و رباب
۵۶
همی خفته را سر برآمد ز خواب
۵۷
همی خاک مشکین شد از مشک و زر
۵۸
همی اسپ تازی برآورد پر
۵۹
سیاوش چو آن دید آب از دو چشم
۶۰
ببارید و ز اندیشه آمد به خشم
۶۱
که یاد آمدش بوم زابلستان
۶۲
بیاراسته تا به کابلستان
۶۳
همان شهر ایرانش آمد به یاد
۶۴
همی برکشید از جگر سرد باد
۶۵
ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت
۶۶
به کردار آتش رخش برفروخت
۶۷
ز پیران بپیچید و پوشید روی
۶۸
سپهبد بدید آن غم و درد اوی
۶۹
بدانست کاو را چه آمد بیاد
۷۰
غمی گشت و دندان به لب بر نهاد
۷۱
به قچقار باشی فرود آمدند
۷۲
نشستند و یکبار دم بر زدند
۷۳
نگه کرد پیران به دیدار او
۷۴
نشست و بر و یال و گفتار او
۷۵
بدو در دو چشمش همی خیره ماند
۷۶
همی هر زمان نام یزدان بخواند
۷۷
بدو گفت کای نامور شهریار
۷۸
ز شاهان گیتی توی یادگار
۷۹
سه چیزست بر تو که اندر جهان
۸۰
کسی را نباشد ز تخم مهان
۸۱
یکی آنک از تخمهٔ کیقباد
۸۲
همی از تو گیرند گویی نژاد
۸۳
و دیگر زبانی بدین راستی
۸۴
به گفتار نیکو بیاراستی
۸۵
سه دیگر که گویی که از چهر تو
۸۶
ببارد همی بر زمین مهر تو
۸۷
چنین داد پاسخ سیاووش بدوی
۸۸
که ای پیر پاکیزه و راستگوی
۸۹
خنیده به گیتی به مهر و وفا
۹۰
ز آهرمنی دور و دور از جفا
۹۱
گر ایدونک با من تو پیمان کنی
۹۲
شناسم که پیان من مشکنی
۹۳
گر از بودن ایدر مرا نیکویست
۹۴
برین کردهٔ خود نباید گریست
۹۵
و گر نیست فرمای تا بگذرم
۹۶
نمایی ره کشوری دیگرم
۹۷
بدو گفت پیران که مندیش زین
۹۸
چو اندر گذشتی ز ایران زمین
۹۹
مگردان دل از مهر افراسیاب
۱۰۰
مکن هیچگونه برفتن شتاب
۱۰۱
پراگنده نامش به گیتی بدیست
۱۰۲
ولیکن جز اینست مرد ایزدیست
۱۰۳
خرد دارد و رای و هوش بلند
۱۰۴
به خیره نیاید به راه گزند
۱۰۵
مرا نیز خویشیست با او به خون
۱۰۶
همش پهلوانم همش رهنمون
۱۰۷
همانا برین بوم و بر صد هزار
۱۰۸
به فرمان من بیش باشد سوار
۱۰۹
همم بوم و بر هست و هم گوسفند
۱۱۰
هم اسپ و سلیح و کمان و کمند
۱۱۱
مرا بینیازیست از هر کسی
۱۱۲
نهفته جزین نیز هستم بسی
۱۱۳
فدای تو بادا همه هرچ هست
۱۱۴
گر ایدونک سازی به شادی نشست
۱۱۵
پذیرفتم از پاک یزدان ترا
۱۱۶
به رای و دل هوشمندان ترا
۱۱۷
که بر تو نیاید ز بدها گزند
۱۱۸
نداند کسی راز چرخ بلند
۱۱۹
مگر کز تو آشوب خیزد به شهر
۱۲۰
بیامیزی از دور تریاک و زهر
۱۲۱
سیاووش بدان گفتها رام شد
۱۲۲
برافروخت و اندر خور جام شد
۱۲۳
بخوردن نشستند یک با دگر
۱۲۴
سیاوش پسر گشت و پیران پدر
۱۲۵
برفتند با خنده و شادمان
۱۲۶
به ره بر نجستند جایی زمان
۱۲۷
چنین تا رسیدند در شهر گنگ
۱۲۸
کزان بود خرم سرای درنگ
۱۲۹
پیاده به کوی آمد افراسیاب
۱۳۰
از ایوان میان بسته و پر شتاب
۱۳۱
سیاوش چو او را پیاده بدید
۱۳۲
فرود آمد از اسپ و پیشش دوید
۱۳۳
گرفتند مر یکدگر را به بر
۱۳۴
بسی بوس دادند بر چشم و سر
۱۳۵
ازان پس چنین گفت افراسیاب
۱۳۶
که گردان جهان اندر آمد به خواب
۱۳۷
ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگ
۱۳۸
به آبشخور آیند میش و پلنگ
۱۳۹
برآشفت گیتی ز تور دلیر
۱۴۰
کنون روی گیتی شد از جنگ سیر
۱۴۱
دو کشور سراسر پر از شور بود
۱۴۲
جهان را دل از آشتی کور بود
۱۴۳
به تو رام گردد زمانه کنون
۱۴۴
برآساید از جنگ وز جوش خون
۱۴۵
کنون شهر توران ترا بندهاند
۱۴۶
همه دل به مهر تو آگندهاند
۱۴۷
مرا چیز با جان همی پیش تست
۱۴۸
سپهبد به جان و به تن خویش تست
۱۴۹
سیاوش برو آفرین کرد سخت
۱۵۰
که از گوهر تو مگر داد بخت
۱۵۱
سپاس از خدای جهان آفرین
۱۵۲
کزویست آرام و پرخاش و کین
۱۵۳
سپهدار دست سیاوش به دست
۱۵۴
بیامد به تخت مهی بر نشست
۱۵۵
به روی سیاوش نگه کرد و گفت
۱۵۶
که این را به گیتی کسی نیست جفت
۱۵۷
نه زینگونه مردم بود در جهان
۱۵۸
چنین روی و بالا و فر و مهان
۱۵۹
ازان پس به پیران چنین گفت رد
۱۶۰
که کاووس تندست و اندک خرد
۱۶۱
که بشکیبد از روی چونین پسر
۱۶۲
چنین برز بالا و چندین هنر
۱۶۳
مرا دیده از خوب دیدار او
۱۶۴
بماندست دل خیره از کار او
۱۶۵
که فرزند باشد کسی را چنین
۱۶۶
دو دیده بگرداند اندر زمین
۱۶۷
از ایوانها پس یکی برگزید
۱۶۸
همه کاخ زربفتها گسترید
۱۶۹
یکی تخت زرین نهادند پیش
۱۷۰
همه پایها چون سر گاومیش
۱۷۱
به دیبای چینی بیاراستند
۱۷۲
فراوان پرستندگان خواستند
۱۷۳
بفرمود پس تا رود سوی کاخ
۱۷۴
بباشد به کام و نشیند فراخ
۱۷۵
سیاوش چو در پیش ایوان رسید
۱۷۶
سر طاق ایوان به کیوان رسید
۱۷۷
بیامد بران تخت زر بر نشست
۱۷۸
هشیوار جان اندر اندیشه بست
۱۷۹
چو خوان سپهبد بیاراستند
۱۸۰
کس آمد سیاووش را خواستند
۱۸۱
ز هر گونهای رفت بر خوان سخن
۱۸۲
همه شادمانی فگندند بن
۱۸۳
چو از خوان سالار برخاستند
۱۸۴
نشستنگه می بیاراستند
۱۸۵
برفتند با رود و رامشگران
۱۸۶
بباده نشستند یکسر سران
۱۸۷
بدو داد جان و دل افراسیاب
۱۸۸
همی بی سیاوش نیامدش خواب
۱۸۹
همی خورد می تا جهان تیره شد
۱۹۰
سرمیگساران ز می خیره شد
۱۹۱
سیاوش به ایوان خرامید شاد
۱۹۲
به مستی ز ایران نیامدش یاد
۱۹۳
بدان شب هم اندر بفرمود شاه
۱۹۴
بدان کس که بودند بر بزمگاه
۱۹۵
چنین گفت با شیده افراسیاب
۱۹۶
که چون سر برآرد سیاوش ز خواب
۱۹۷
تو با پهلوانان و خویشان من
۱۹۸
کسی کاو بود مهتر انجمن
۱۹۹
به شبگیر با هدیه و با غلام
۲۰۰
گرانمایه اسپان زرین ستام
۲۰۱
ز لشکر همی هر کسی با نثار
۲۰۲
ز دینار وز گوهر شاهوار
۲۰۳
ازینگونه پیش سیاوش روند
۲۰۴
هشیوار و بیدار و خامش روند
۲۰۵
فراوان سپهبد فرستاد چیز
۲۰۶
بدین گونه یک هفته بگذشت نیز
۲۰۷
شبی با سیاوش چنین گفت شاه
۲۰۸
که فردا بسازیم هر دو پگاه
۲۰۹
که با گوی و چوگان به میدان شویم
۲۱۰
زمانی بتازیم و خندان شویم
۲۱۱
ز هر کس شنیدم که چوگان تو
۲۱۲
نبینند گردان به میدان تو
۲۱۳
تو فرزند مایی و زیبای گاه
۲۱۴
تو تاج کیانی و پشت سپاه
۲۱۵
بدو گفت شاها انوشه بدی
۲۱۶
روان را به دیدار توشه بدی
۲۱۷
همی از تو جویند شاهان هنر
۲۱۸
که یابد به هرکار بر تو گذر
۲۱۹
مرا روز روشن به دیدار تست
۲۲۰
همی از تو خواهم بد و نیک جست
۲۲۱
به شبگیر گردان به میدان شدند
۲۲۲
گرازان و تازان و خندان شدند
۲۲۳
چنین گفت پس شاه توران بدوی
۲۲۴
که یاران گزینیم در زخم گوی
۲۲۵
تو باشی بدانروی و زینروی من
۲۲۶
بدو نیم هم زین نشان انجمن
۲۲۷
سیاوش بدو گفت کای شهریار
۲۲۸
کجا باشدم دست و چوگان به کار
۲۲۹
برابر نیارم زدن با تو گوی
۲۳۰
به میدان همآورد دیگر بجوی
۲۳۱
چو هستم سزاوار یار توام
۲۳۲
برین پهن میدان سوار توام
۲۳۳
سپهبد ز گفتار او شاد شد
۲۳۴
سخن گفتن هر کسی باد شد
۲۳۵
به جان و سر شاه کاووس گفت
۲۳۶
که با من تو باشی همآورد و جفت
۲۳۷
هنر کن به پیش سواران پدید
۲۳۸
بدان تا نگویند کاو بد گزید
۲۳۹
کنند آفرین بر تو مردان من
۲۴۰
شگفته شود روی خندان من
۲۴۱
سیاوش بدو گفت فرمان تراست
۲۴۲
سواران و میدان و چوگان تراست
۲۴۳
سپهبد گزین کرد کلباد را
۲۴۴
چو گرسیوز و جهن و پولاد را
۲۴۵
چو پیران و نستیهن جنگجوی
۲۴۶
چو هومان که بردارد از آب گوی
۲۴۷
به نزد سیاووش فرستاد یار
۲۴۸
چو رویین و چون شیدهٔ نامدار
۲۴۹
دگر اندریمان سوار دلیر
۲۵۰
چو ارجاسپ اسپ افگن نره شیر
۲۵۱
سیاوش چنین گفت کای نامجوی
۲۵۲
ازیشان که یارد شدن پیشگوی
۲۵۳
همه یار شاهند و تنها منم
۲۵۴
نگهبان چوگان یکتا منم
۲۵۵
گر ایدونک فرمان دهد شهریار
۲۵۶
بیارم به میدان ز ایران سوار
۲۵۷
مرا یار باشند بر زخم گوی
۲۵۸
بران سان که آیین بود بر دو روی
۲۵۹
سپهبد چو بشنید زو داستان
۲۶۰
بران داستان گشت هم داستان
۲۶۱
سیاوش از ایرانیان هفت مرد
۲۶۲
گزین کرد شایستهٔ کارکرد
۲۶۳
خروش تبیره ز میدان بخاست
۲۶۴
همی خاک با آسمان گشت راست
۲۶۵
از آوای سنج و دم کره نای
۲۶۶
تو گفتی بجنبید میدان ز جای
۲۶۷
سیاووش برانگیخت اسپ نبرد
۲۶۸
چو گوی اندر آمد به پیشش به گرد
۲۶۹
بزد هم چنان چون به میدان رسید
۲۷۰
بران سان که از چشم شد ناپدید
۲۷۱
بفرمود پس شهریار بلند
۲۷۲
که گویی به نزد سیاوش برند
۲۷۳
سیاوش بران گوی بر داد بوس
۲۷۴
برآمد خروشیدن نای و کوس
۲۷۵
سیاوش به اسپی دگر برنشست
۲۷۶
بیانداخت آن گوی خسرو به دست
۲۷۷
ازان پس به چوگان برو کار کرد
۲۷۸
چنان شد که با ماه دیدار کرد
۲۷۹
ز چوگان او گوی شد ناپدید
۲۸۰
تو گفتی سپهرش همی برکشید
۲۸۱
ازان گوی خندان شد افراسیاب
۲۸۲
سر نامداران برآمد ز خواب
۲۸۳
به آواز گفتند هرگز سوار
۲۸۴
ندیدیم بر زین چنین نامدار
۲۸۵
ز میدان به یکسو نهادند گاه
۲۸۶
بیامد نشست از برگاه شاه
۲۸۷
سیاووش بنشست با او به تخت
۲۸۸
به دیدار او شاد شد شاه سخت
۲۸۹
به لشگر چنین گفت پس نامجوی
۲۹۰
که میدان شما را و چوگان و گوی
۲۹۱
همی ساختند آن دو لشکر نبرد
۲۹۲
برآمد همی تا به خورشید گرد
۲۹۳
چو ترکان به تندی بیاراستند
۲۹۴
همی بردن گوی را خواستند
۲۹۵
ربودند ایرانیان گوی پیش
۲۹۶
بماندند ترکان ز کردار خویش
۲۹۷
سیاووش غمی گشت ز ایرانیان
۲۹۸
سخن گفت بر پهلوانی زبان
۲۹۹
که میدان بازیست گر کارزار
۳۰۰
برین گردش و بخشش روزگار
۳۰۱
چو میدان سرآید بتابید روی
۳۰۲
بدیشان سپارید یکبار گوی
۳۰۳
سواران عنانها کشیدند نرم
۳۰۴
نکردند زان پس کسی اسپ گرم
۳۰۵
یکی گوی ترکان بینداختند
۳۰۶
به کردار آتش همی تاختند
۳۰۷
سپهبد چو آواز ترکان شنود
۳۰۸
بدانست کان پهلوانی چه بود
۳۰۹
چنین گفت پس شاه توران سپاه
۳۱۰
که گفتست با من یکی نیکخواه
۳۱۱
که او را ز گیتی کسی نیست جفت
۳۱۲
به تیر و کمان چون گشاید دو سفت
۳۱۳
سیاوش چو گفتار مهتر شنید
۳۱۴
ز قربان کمان کی برکشید
۳۱۵
سپهبد کمان خواست تا بنگرد
۳۱۶
یکی برگراید که فرمان برد
۳۱۷
کمان را نگه کرد و خیره بماند
۳۱۸
بسی آفرین کیانی بخواند
۳۱۹
به گرسیوز تیغ زن داد مه
۳۲۰
که خانه بمال و در آور به زه
۳۲۱
بکوشید تا بر زه آرد کمان
۳۲۲
نیامد برو خیره شد بدگمان
۳۲۳
ازو شاه بستد به زانو نشست
۳۲۴
بمالید خانه کمان را به دست
۳۲۵
به زه کرد و خندان چنین گفت شاه
۳۲۶
که اینت کمانی چو باید به راه
۳۲۷
مرا نیز گاه جوانی کمان
۳۲۸
چنین بود و اکنون دگر شد زمان
۳۲۹
به توران و ایران کس این را به چنگ
۳۳۰
نیارد گرفتن به هنگام جنگ
۳۳۱
بر و یال و کتف سیاوش جزین
۳۳۲
نخواهد کمان نیز بر دشت کین
۳۳۳
نشانی نهادند بر اسپریس
۳۳۴
سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس
۳۳۵
نشست از بر بادپایی چو دیو
۳۳۶
برافشارد ران و برآمد غریو
۳۳۷
یکی تیر زد بر میان نشان
۳۳۸
نهاده بدو چشم گردنکشان
۳۳۹
خدنگی دگر باره با چارپر
۳۴۰
بینداخت از باد و بگشاد پر
۳۴۱
نشانه دوباره به یک تاختن
۳۴۲
مغربل بکرد اندر انداختن
۳۴۳
عنان را بپیچید بر دست راست
۳۴۴
بزد بار دیگر بران سو که خواست
۳۴۵
کمان را به زه بر بباز و فگند
۳۴۶
بیامد بر شهریار بلند
۳۴۷
فرود آمد و شاه برپای خاست
۳۴۸
برو آفرین ز آفریننده خواست
۳۴۹
وزان جایگه سوی کاخ بلند
۳۵۰
برفتند شادان دل و ارجمند
۳۵۱
نشستند خوان و می آراستند
۳۵۲
کسی کاو سزا بود بنشاستند
۳۵۳
میی چند خوردند و گشتند شاد
۳۵۴
به نام سیاووش کردند یاد
۳۵۵
بخوان بر یکی خلعت آراست شاه
۳۵۶
از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه
۳۵۷
همان دست زر جامهٔ نابرید
۳۵۸
که اندر جهان پیش ازان کس ندید
۳۵۹
ز دینار وز بدرهای درم
۳۶۰
ز یاقوت و پیروزه و بیش و کم
۳۶۱
پرستار بسیار و چندی غلام
۳۶۲
یکی پر ز یاقوت رخشنده جام
۳۶۳
بفرمود تا خواسته بشمرند
۳۶۴
همه سوی کاخ سیاوش برند
۳۶۵
ز هر کش به توران زمین خویش بود
۳۶۶
ورا مهربانی برو بیش بود
۳۶۷
به خویشان چنین گفت کاو را همه
۳۶۸
شما خیل باشید هم چون رمه
۳۶۹
بدان شاهزاده چنین گفت شاه
۳۷۰
که یک روز با من به نخچیرگاه
۳۷۱
گر آیی که دل شاد و خرم کنیم
۳۷۲
روان را به نخچیر بیغم کنیم
۳۷۳
بدو گفت هرگه که رای آیدت
۳۷۴
بران سو که دل رهنمای آیدت
۳۷۵
برفتند روزی به نخچیرگاه
۳۷۶
همی رفت با یوز و با باز شاه
۳۷۷
سپاهی ز هرگونه با او برفت
۳۷۸
از ایران و توران بنخچیر تفت
۳۷۹
سیاوش به دشت اندرون گور دید
۳۸۰
چو باد از میان سپه بردمید
۳۸۱
سبک شد عنان و گران شد رکیب
۳۸۲
همی تاخت اندر فراز و نشیب
۳۸۳
یکی را به شمشیر زد بدو نیم
۳۸۴
دو دستش ترازو بد و گور سیم
۳۸۵
به یک جو ز دیگر گرانتر نبود
۳۸۶
نظاره شد آن لشکر شاه زود
۳۸۷
بگفتند یکسر همه انجمن
۳۸۸
که اینت سرافراز و شمشیرزن
۳۸۹
به آواز گفتند یک با دگر
۳۹۰
که ما را بد آمد ز ایران به سر
۳۹۱
سر سروران اندر آمد به تنگ
۳۹۲
سزد گر بسازیم با شاه جنگ
۳۹۳
سیاوش هیمدون به نخچیر بور
۳۹۴
همی تاخت و افگند در دشت گور
۳۹۵
به غار و به کوه و به هامون بتاخت
۳۹۶
بشمشیر و تیر و بنیزه بیاخت
۳۹۷
به هر جایگه بر یکی توده کرد
۳۹۸
سپه را ز نخچیر آسوده کرد
۳۹۹
وزان جایگه سوی ایوان شاه
۴۰۰
همه شاد دل برگرفتند راه
۴۰۱
سپهبد چه شادان چه بودی دژم
۴۰۲
بجز با سیاوش نبودی به هم
۴۰۳
ز جهن و ز گرسیوز و هرک بود
۴۰۴
به کس راز نگشاد و شادان نبود
۴۰۵
مگر با سیاوش بدی روز و شب
۴۰۶
ازو برگشادی به خنده دو لب
۴۰۷
برین گونه یک سال بگذاشتند
۴۰۸
غم و شادمانی بهم داشتند
۴۰۹
سیاوش یکی روز و پیران بهم
۴۱۰
نشستند و گفتند هر بیش و کم
۴۱۱
بدو گفت پیران کزین بوم و بر
۴۱۲
چنانی که باشد کسی برگذر
۴۱۳
بدین مهربانی که بر تست شاه
۴۱۴
به نام تو خسپد به آرامگاه
۴۱۵
چنان دان که خرم بهارش توی
۴۱۶
نگارش تویی غمگسارش تویی
۴۱۷
بزرگی و فرزند کاووس شاه
۴۱۸
سر از بس هنرها رسیده به ماه
۴۱۹
پدر پیر سر شد تو برنا دلی
۴۲۰
نگر سر ز تاج کیی نگسلی
۴۲۱
به ایران و توران توی شهریار
۴۲۲
ز شاهان یکی پرهنر یادگار
۴۲۳
بنه دل برین بوم و جایی بساز
۴۲۴
چنان چون بود درخور کام و ناز
۴۲۵
نبینمت پیوستهٔ خون کسی
۴۲۶
کجا داردی مهر بر تو بسی
۴۲۷
برادر نداری نه خواهر نه زن
۴۲۸
چو شاخ گلی بر کنار چمن
۴۲۹
یکی زن نگه کن سزاوار خویش
۴۳۰
از ایران منه درد و تیمار پیش
۴۳۱
پس از مرگ کاووس ایران تراست
۴۳۲
همان تاج و تخت دلیران تراست
۴۳۳
پس پردهٔ شهریار جهان
۴۳۴
سه ماهست با زیور اندر نهان
۴۳۵
اگر ماه را دیده بودی سیاه
۴۳۶
از ایشان نه برداشتی چشم ماه
۴۳۷
سه اندر شبستان گرسیوزاند
۴۳۸
که از مام وز باب با پروزاند
۴۳۹
نبیره فریدون و فرزند شاه
۴۴۰
که هم جاه دارند و هم تاج و گاه
۴۴۱
ولیکن ترا آن سزاوارتر
۴۴۲
که از دامن شاه جویی گهر
۴۴۳
پس پردهٔ من چهارند خرد
۴۴۴
چو باید ترا بنده باید شمرد
۴۴۵
ازیشان جریرست مهتر بسال
۴۴۶
که از خوبرویان ندارد همال
۴۴۷
یکی دختری هستی آراسته
۴۴۸
چو ماه درخشنده با خواسته
۴۴۹
نخواهد کسی را که آن رای نیست
۴۵۰
بجز چهر شاهش دلارای نیست
۴۵۱
ز خوبان جریرست انباز تو
۴۵۲
بود روز رخشنده دمساز تو
۴۵۳
اگر رای باشد ترا بندهایست
۴۵۴
به پیش تو اندر پرستندهایست
۴۵۵
سیاوش بدو گفت دارم سپاس
۴۵۶
مرا خود ز فرزند برتر شناس
۴۵۷
گر او باشدم نازش جان و تن
۴۵۸
نخواهم جزو کس ازین انجمن
۴۵۹
سپاسی نهی زین همی بر سرم
۴۶۰
که تا زندهام حق آن نسپرم
۴۶۱
پس آنگاه پیران ز نزدیک اوی
۴۶۲
سوی خانهٔ خویش بنهاد روی
۴۶۳
چو پیران ز پیش سیاوش برفت
۴۶۴
به نزدیک گلشهر تازید تفت
۴۶۵
بدو گفت کار جریره بساز
۴۶۶
به فر سیاووش خسرو به ناز
۴۶۷
چگونه نباشیم امروز شاد
۴۶۸
که داماد باشد نبیره قباد
۴۶۹
بیورد گلشهر دخترش را
۴۷۰
نهاد از بر تارک افسرش را
۴۷۱
به دیبا و دینار و در و درم
۴۷۲
به بوی و به رنگ و به هر بیش و کم
۴۷۳
بیاراست او را چو خرم بهار
۴۷۴
فرستاد در شب بر شهریار
۴۷۵
مراو را بپیوست با شاه نو
۴۷۶
نشاند از بر گاه چون ماه نو
۴۷۷
ندانست کس گنج او را شمار
۴۷۸
ز یاقوت و ز تاج گوهرنگار
۴۷۹
سیاوش چو روی جریره بدید
۴۸۰
خوش آمدش خندید و شادی گزید
۴۸۱
همی بود با او شب و روز شاد
۴۸۲
نیامد ز کاووس و دستانش یاد
۴۸۳
برین نیز چندی بگردید چرخ
۴۸۴
سیاووش را بد ز نیکیش به رخ
۴۸۵
ورا هر زمان پیش افراسیاب
۴۸۶
فرونتر بدی حشمت و جاه و آب
۴۸۷
یکی روز پیران به به روزگار
۴۸۸
سیاووش را گفت کای نامدار
۴۸۹
تو دانی که سالار توران سپاه
۴۹۰
ز اوج فلک برفرازد کلاه
۴۹۱
شب و روز روشن روانش توی
۴۹۲
دل و هوش و توش و توانش توی
۴۹۳
چو با او تو پیوستهٔ خون شوی
۴۹۴
ازین پایه هر دم به افزون شوی
۴۹۵
بباشد امیدش به تو استوار
۴۹۶
که خواهی بدن پیش او پایدار
۴۹۷
اگر چند فرزند من خویش تست
۴۹۸
مرا غم ز بهر کم و بیش تست
۴۹۹
فرنگیس مهتر ز خوبان اوی
۵۰۰
نبینی به گیتی چنان موی و روی
۵۰۱
به بالا ز سرو سهی برترست
۵۰۲
ز مشک سیه بر سرش افسرست
۵۰۳
هنرها و دانش ز اندازه بیش
۵۰۴
خرد را پرستار دارد به پیش
۵۰۵
از افراسیاب ار بخواهی رواست
۵۰۶
چنو بت به کشمیر و کابل کجاست
۵۰۷
شود شاه پرمایه پیوند تو
۵۰۸
درفشان شود فر و اورند تو
۵۰۹
چو فرمان دهی من بگویم بدوی
۵۱۰
بجویم بدین نزد او آبروی
۵۱۱
سیاوش به پیران نگه کرد و گفت
۵۱۲
که فرمان یزدان نشاید نهفت
۵۱۳
اگر آسمانی چنین است رای
۵۱۴
مرا با سپهر روان نیست پای
۵۱۵
اگر من به ایران نخواهم رسید
۵۱۶
نخواهم همی روی کاووس دید
۵۱۷
چو دستان که پروردگار منست
۵۱۸
تهمتن که روشن بهار منست
۵۱۹
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
۵۲۰
جزین نامدران کنداوران
۵۲۱
چو از روی ایشان بباید برید
۵۲۲
به توران همی جای باید گزید
۵۲۳
پدر باش و این کدخدایی بساز
۵۲۴
مگو این سخن با زمین جز به راز
۵۲۵
اگر بخت باشد مرا نیکخواه
۵۲۶
همانا دهد ره به پیوند شاه
۵۲۷
همی گفت و مژگان پر از آب کرد
۵۲۸
همی برزد اندر میان باد سرد
۵۲۹
بدو گفت پیران که با روزگار
۵۳۰
نسازد خرد یافته کارزار
۵۳۱
نیابی گذر تو ز گردان سپهر
۵۳۲
کزویست آرام و پرخاش و مهر
۵۳۳
به ایران اگر دوستان داشتی
۵۳۴
به یزدان سپردی و بگذاشتی
۵۳۵
نشست و نشانت کنون ایدرست
۵۳۶
سر تخت ایران به دست اندرست
۵۳۷
بگفت این و برخاست از پیش او
۵۳۸
چو آگاه گشت از کم و بیش او
۵۳۹
به شادی بشد تا بدرگاه شاه
۵۴۰
فرود آمد و برگشادند راه
۵۴۱
همی بود بر پیش او یک زمان
۵۴۲
بدو گفت سالار نیکوگمان
۵۴۳
که چندین چه باشی به پیشم به پای
۵۴۴
چه خواهی به گیتی چه آیدت رای
۵۴۵
سپاه و در گنج من پیش تست
۵۴۶
مرا سودمندی کم و بیش تست
۵۴۷
کسی کاو به زندان و بند منست
۵۴۸
گشادنش درد و گزند منست
۵۴۹
ز خشم و ز بند من آزاد گشت
۵۵۰
ز بهر تو پیگار من باد گشت
۵۵۱
ز بسیار و اندک چه باید بخواه
۵۵۲
ز تیغ و ز مهر و ز تخت و کلاه
۵۵۳
خردمند پاسخ چنین داد باز
۵۵۴
که از تو مبادا جهان بینیاز
۵۵۵
مرا خواسته هست و گنج و سپاه
۵۵۶
به بخت تو هم تیغ و هم تاج و گاه
۵۵۷
ز بهر سیاوش پیامی دراز
۵۵۸
رسانم به گوش سپهبد به راز
۵۵۹
مرا گفت با شاه ترکان بگوی
۵۶۰
که من شاد دل گشتم و نامجوی
۵۶۱
بپروردیم چون پدر در کنار
۵۶۲
همه شادی آورد بخت تو بار
۵۶۳
کنون همچنین کدخدایی بساز
۵۶۴
به نیک و بد از تو نیم بینیاز
۵۶۵
پس پردهٔ تو یکی دخترست
۵۶۶
که ایوان و تخت مرا درخورست
۵۶۷
فرنگیس خواند همی مادرش
۵۶۸
شود شاد اگر باشم اندر خورش
۵۶۹
پراندیشه شد جان افراسیاب
۵۷۰
چنین گفت با دیده کرده پرآب
۵۷۱
که من گفتهام پیش ازین داستان
۵۷۲
نبودی بران گفته همداستان
۵۷۳
چنین گفت با من یکی هوشمند
۵۷۴
که رایش خرد بود و دانش بلند
۵۷۵
که ای دایهٔ بچهٔ شیرنر
۵۷۶
چه رنجی که جان هم نیاری به بر
۵۷۷
و دیگر که از پیش کندآوران
۵۷۸
ز کار ستاره شمر بخردان
۵۷۹
شمار ستاره به پیش پدر
۵۸۰
همی راندندی همه دربدر
۵۸۱
کزین دو نژاده یکی شهریار
۵۸۲
بیاید بگیرد جهان در کنار
۵۸۳
به توران نماند برو بوم و رست
۵۸۴
کلاه من اندازد از کین نخست
۵۸۵
کنون باورم شد که او این بگفت
۵۸۶
که گردون گردان چه دارد نهفت
۵۸۷
چرا کشت باید درختی به دست
۵۸۸
که بارش بود زهر و برگش کبست
۵۸۹
ز کاووس وز تخم افراسیاب
۵۹۰
چو آتش بود تیز یا موج آب
۵۹۱
ندانم به توران گراید به مهر
۵۹۲
وگر سوی ایران کند پاک چهر
۵۹۳
چرا بر گمان زهر باید چشید
۵۹۴
دم مار خیره نباید گزید
۵۹۵
بدو گفت پیران که ای شهریار
۵۹۶
دلت را بدین کار غمگین مدار
۵۹۷
کسی کز نژاد سیاوش بود
۵۹۸
خردمند و بیدار و خامش بود
۵۹۹
بگفت ستارهشمر مگرو ایچ
۶۰۰
خردگیر و کار سیاوش بسیچ
۶۰۱
کزین دو نژاده یکی نامور
۶۰۲
برآرد به خورشید تابنده سر
۶۰۳
بایران و توران بود شهریار
۶۰۴
دو کشور برآساید از کارزار
۶۰۵
وگر زین نشان راز دارد سپهر
۶۰۶
بیفزایدش هم باندیشه مهر
۶۰۷
بخواهد بدن بیگمان بودنی
۶۰۸
نکاهد به پرهیز افزودنی
۶۰۹
نگه کن که این کار فرخ بود
۶۱۰
ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود
۶۱۱
ز تخم فریدون وز کیقباد
۶۱۲
فروزندهتر زین نباشد نژاد
۶۱۳
به پیران چنین گفت پس شهریار
۶۱۴
که رای تو بر بد نیاید به کار
۶۱۵
به فرمان و رای تو کردم سخن
۶۱۶
برو هرچ باید به خوبی بکن
۶۱۷
دو تا گشت پیران و بردش نماز
۶۱۸
بسی آفرین کرد و برگشت باز
۶۱۹
به نزد سیاوش خرامید زود
۶۲۰
برو بر شمرد آن کجا رفته بود
۶۲۱
نشستند شادان دل آن شب بهم
۶۲۲
به باده بشستند جان را ز غم
۶۲۳
چو خورشید از چرخ گردنده سر
۶۲۴
برآورد برسان زرین سپر
۶۲۵
سپهدار پیران میان را ببست
۶۲۶
یکی بارهٔ تیزرو برنشست
۶۲۷
به کاخ سیاووش بنهاد روی
۶۲۸
بسی آفرین خواند بر فر اوی
۶۲۹
بدو گفت کامروز برساز کار
۶۳۰
به مهمانی دختر شهریار
۶۳۱
چو فرمان دهی من سزاوار او
۶۳۲
میان را ببندم پی کار او
۶۳۳
سیاووش را دل پر آزرم بود
۶۳۴
ز پیران رخانش پر از شرم بود
۶۳۵
بدو گفت رو هرچ باید بساز
۶۳۶
تو دانی که از تو مرا نیست راز
۶۳۷
چو بشنید پیران سوی خانه رفت
۶۳۸
دل و جان ببست اندر آن کار تفت
۶۳۹
در خانهٔ جامهٔ نابرید
۶۴۰
به گلشهر بسپرد پیران کلید
۶۴۱
کجا بود کدبانوی پهلوان
۶۴۲
ستوده زنی بود روشن روان
۶۴۳
به گنج اندرون آنچ بد نامدار
۶۴۴
گزیده ز زربفت چینی هزار
۶۴۵
زبرجد طبقها و پیروزه جام
۶۴۶
پر از نافهٔ مشک و پر عود خام
۶۴۷
دو افسر پر از گوهر شاهوار
۶۴۸
دو یاره یکی طوق و دو گوشوار
۶۴۹
ز گستردنیها شتروار شست
۶۵۰
ز زربفت پوشیدینها سه دست
۶۵۱
همه پیکرش سرخ کرده به زر
۶۵۲
برو بافته چند گونه گهر
۶۵۳
ز سیمین و زرین شتربار سی
۶۵۴
طبقها و از جامهٔ پارسی
۶۵۵
یکی تخت زرین و کرسی چهار
۶۵۶
سه نعلین زرین زبرجد نگار
۶۵۷
پرستنده سیصد به زرین کلاه
۶۵۸
ز خویشان نزدیک صد نیکخواه
۶۵۹
پرستار با جام زرین دو شست
۶۶۰
گرفته ازان جام هر یک به دست
۶۶۱
همان صد طبق مشک و صد زعفران
۶۶۲
سپردند یکسر به فرمانبران
۶۶۳
به زرین عماری و دیبا و جلیل
۶۶۴
برفتند با خواسته خیل خیل
۶۶۵
بیورد بانو ز بهر نثار
۶۶۶
ز دینار با خویشتن سیهزار
۶۶۷
به نزد فرنگیس بردند چیز
۶۶۸
روانشان پر از آفرین بود نیز
۶۶۹
وزان روی پیران و افراسیاب
۶۷۰
ز بهر سیاوش همه پرشتاب
۶۷۱
به یک هفته بر مرغ و ماهی نخفت
۶۷۲
نیمد سر یک تن اندر نهفت
۶۷۳
زمین باغ گشت از کران تا کران
۶۷۴
ز شادی و آوای رامشگران
۶۷۵
به پیوستگی بر گوا ساختند
۶۷۶
چو زین عهد و پیمان بپرداختند
۶۷۷
پیامی فرستاد پیران چو دود
۶۷۸
به گلشهر گفتا فرنگیس زود
۶۷۹
هم امشب به کاخ سیاوش رود
۶۸۰
خردمند و بیدار و خامش رود
۶۸۱
چو بانوی بشنید پیغام اوی
۶۸۲
به سوی فرنگیس بنهاد روی
۶۸۳
زمین را ببوسید گلشهر و گفت
۶۸۴
که خورشید را گشت ناهید جفت
۶۸۵
هم امشب بباید شدن نزد شاه
۶۸۶
بیاراستن گاه او را به ماه
۶۸۷
بیامد فرنگیس چون ماه نو
۶۸۸
به نزدیک آن تاجور شاه نو
۶۸۹
بدین کار بگذشت یک هفته نیز
۶۹۰
سپهبد بیاراست بسیار چیز
۶۹۱
از اسپان تازی و از گوسفند
۶۹۲
همان جوشن و خود و تیغ و کمند
۶۹۳
ز دینار و از بدرهای درم
۶۹۴
ز پوشیدنیها و از بیش و کم
۶۹۵
وزین مرز تا پیش دریای چین
۶۹۶
همی نام بردند شهر و زمین
۶۹۷
به فرسنگ صد بود بالای او
۶۹۸
نشایست پیمود پهنای او
۶۹۹
نوشتند منشور بر پرنیان
۷۰۰
همه پادشاهی به رسم کیان
۷۰۱
به خان سیاوش فرستاد شاه
۷۰۲
یکی تخت زرین و زرین کلاه
۷۰۳
ازان پس بیاراست میدان سور
۷۰۴
هرآنکس که رفتی ز نزدیک و دور
۷۰۵
می و خوان و خوالیگران یافتی
۷۰۶
بخوردی و هرچند برتافتی
۷۰۷
ببردی و رفتی سوی خان خویش
۷۰۸
بدی شاد یک هفته مهمان خویش
۷۰۹
در بسته زندانها برگشاد
۷۱۰
ازو شادمان بخت و او نیز شاد
۷۱۱
به هشتم سیاووش بیامد به گاه
۷۱۲
اباگرد پیران به نزدیک شاه
۷۱۳
گرفتند هر دو برو آفرین
۷۱۴
کهای مهتر و شهریار زمین
۷۱۵
همیشه ترا جاودان باد روز
۷۱۶
به شادی و بدخواه را پشت کوز
۷۱۷
وزان جایگه بازگشتند شاد
۷۱۸
بسی از جهاندار کردند یاد
۷۱۹
چنین نیز یک سال گردان سپهر
۷۲۰
همی گشت بیدار بر داد و مهر
۷۲۱
فرستاده آمد ز نزدیک شاه
۷۲۲
به نزد سیاوش یکی نیکخواه
۷۲۳
که پرسد همی شاه را شهریار
۷۲۴
همی گوید ای مهتر نامدار
۷۲۵
بود کت ز من دل بگیرد همی
۷۲۶
وزین برنشستن گزیرد همی
۷۲۷
از ایدر ترا دادهام تا به چین
۷۲۸
یکی گرد برگرد و بنگر زمین
۷۲۹
به شهری که آرام و رای آیدت
۷۳۰
همان آرزوها بجای آیدت
۷۳۱
به شادی بباش و به نیکی بمان
۷۳۲
ز خوبی مپرداز دل یک زمان
۷۳۳
سیاوش ز گفتار او گشت شاد
۷۳۴
بزد نای و کوس و بنه برنهاد
۷۳۵
سلیح و سپاه و نگین و کلاه
۷۳۶
ببردند زینگونه با او به راه
۷۳۷
فراوان عماری بیاراستند
۷۳۸
پس پرده خوبان بپیراستند
۷۳۹
فرنگیس را در عماری نشاند
۷۴۰
بنه برنهاد و سپه را براند
۷۴۱
ازو بازنگسست پیران گرد
۷۴۲
بنه برنهاد و سپه را ببرد
۷۴۳
به شادی برفتند سوی ختن
۷۴۴
همه نامداران شدند انجمن
۷۴۵
که سالار پیران ازان شهر بود
۷۴۶
که از بدگمانیش بیبهر بود
۷۴۷
همی بود یکماه مهمان او
۷۴۸
بران سر چنین بود پیمان او
۷۴۹
ز خوردن نیاسود یک روز شاه
۷۵۰
گهی رود و می گاه نخچیرگاه
۷۵۱
سر ماه برخاست آوای کوس
۷۵۲
برانگه که خیزد خروش خروس
۷۵۳
بیامد سوی پادشاهی خویش
۷۵۴
سپاه از پس پشت و پیران ز پیش
۷۵۵
بران مرز و بوم اندر آگه شدند
۷۵۶
بزرگان به راه شهنشه شدند
۷۵۷
به شادی دل از جای برخاستند
۷۵۸
جهانی به آیین بیاراستند
۷۵۹
ازان پادشاهی خروشی بخاست
۷۶۰
تو گفتی زمین گشت با چرخ راست
۷۶۱
ز بس رامش و نالهٔ کرنای
۷۶۲
تو گفتی بجنبد همی دل ز جای
۷۶۳
بجایی رسیدند کاباد بود
۷۶۴
یکی خوب فرخنده بنیاد بود
۷۶۵
به یک روی دریا و یک روی کوه
۷۶۶
برو بر ز نخچیر گشته گروه
۷۶۷
درختان بسیار و آب روان
۷۶۸
همی شد دل سالخورده جوان
۷۶۹
سیاوش به پیران سخن برگشاد
۷۷۰
که اینت بر و بوم فرخ نهاد
۷۷۱
بسازم من ایدر یکی خوب جای
۷۷۲
که باشد به شادی مرا رهنمای
۷۷۳
برآرم یکی شارستان فراخ
۷۷۴
فراوان کنم اندرو باغ و کاخ
۷۷۵
نشستنگهی برفرازم به ماه
۷۷۶
چنان چون بود در خور تاج و گاه
۷۷۷
بدو گفت پیران که ای خوب رای
۷۷۸
بران رو که اندیشه آرد بجای
۷۷۹
چو فرمان دهد من بران سان که خواست
۷۸۰
برآرم یکی جای تا ماه راست
۷۸۱
نخواهم که باشد مرا بوم و گنج
۷۸۲
زمان و زمین از تو دارم سپنج
۷۸۳
یکی شارستان سازم ایدر فراخ
۷۸۴
فراوان بدو اندر ایوان و کاخ
۷۸۵
سیاوش بدو گفت کای بختیار
۷۸۶
درخت بزرگی تو آری به بار
۷۸۷
مرا گنج و خوبی همه زان تست
۷۸۸
به هر جای رنج تو بینم نخست
۷۸۹
یکی شهر سازم بدین جای من
۷۹۰
که خیره بماند دل انجمن
۷۹۱
ازان بوم خرم چو گشتند باز
۷۹۲
سیاوش همی بود با دل به راز
۷۹۳
از اخترشناسان بپرسید شاه
۷۹۴
که گر سازم ایدر یکی جایگاه
۷۹۵
ازو فر و بختم به سامان بود
۷۹۶
وگرکار با جنگ سازان بود
۷۹۷
بگفتند یکسر به شاه گزین
۷۹۸
که بس نیست فرخنده بنیاد این
۷۹۹
از اخترشناسان برآورد خشم
۸۰۰
دلش گشت پردرد و پرآب چشم
۸۰۱
کجا گفته بودند با او ز پیش
۸۰۲
که چون بگذرد چرخ بر کار خویش
۸۰۳
سرانجام چون گرددت روزگار
۸۰۴
به زشتی شود بخت آموزگار
۸۰۵
عنان تگاور همی داشت نرم
۸۰۶
همی ریخت از دیدگان آب گرم
۸۰۷
بدو گفت پیران که ای شهریار
۸۰۸
چه بودت که گشتی چنین سوگوار
۸۰۹
چنین داد پاسخ که چرخ بلند
۸۱۰
دلم کرد پردرد و جانم نژند
۸۱۱
که هر چند گرد آورم خواسته
۸۱۲
هم از گنج و هم تاج آراسته
۸۱۳
به فرجام یکسر به دشمن رسد
۸۱۴
بدی بد بود مرگ بر تن رسد
۸۱۵
کجا آن حکیمان و دانندگان
۸۱۶
همان رنجبردار خوانندگان
۸۱۷
کجا آن سر تاج شاهنشهان
۸۱۸
کجا آن دلاور گرامی مهان
۸۱۹
کجا آن بتان پر از ناز و شرم
۸۲۰
سخن گفتن خوب و آوای نرم
۸۲۱
کجا آنک بر کوه بودش کنام
۸۲۲
رمیده ز آرام وز کام و نام
۸۲۳
چو گیتی تهی ماند از راستان
۸۲۴
تو ایدر ببودن مزن داستان
۸۲۵
ز خاکیم و باید شدن زیر خاک
۸۲۶
همه جای ترسست و تیمار و باک
۸۲۷
تو رفتی و گیتی بماند دراز
۸۲۸
کسی آشکارا نداند ز راز
۸۲۹
جهان سر به سر عبرت و حکمتست
۸۳۰
چرا زو همه بهر من غفلتست
۸۳۱
چو شد سال برشست و شش چاره جوی
۸۳۲
ز بیشی و از رنج برتاب روی
۸۳۳
تو چنگ فزونی زدی بر جهان
۸۳۴
گذشتند بر تو بسی همرهان
۸۳۵
چو زان نامداران جهان شد تهی
۸۳۶
تو تاج فزونی چرا برنهی
۸۳۷
نباشی بدین گفته همداستان
۸۳۸
یکی شو بخوان نامهٔ باستان
۸۳۹
کزیشان جهان یکسر آباد بود
۸۴۰
بدانگه که اندر جهان داد بود
۸۴۱
ز من بشنو از گنگ دژ داستان
۸۴۲
بدین داستان باش همداستان
۸۴۳
که چون گنگ دژ در جهان جای نیست
۸۴۴
بدان سان زمینی دلارای نیست
۸۴۵
که آن را سیاوش برآورده بود
۸۴۶
بسی اندرو رنجها برده بود
۸۴۷
به یک ماه زان روی دریای چین
۸۴۸
که بینام بود آن زمان و زمین
۸۴۹
بیابان بیاید چو دریا گذشت
۸۵۰
ببینی یکی پهن بیآب دشت
۸۵۱
کزین بگذری بینی آباد شهر
۸۵۲
کزان شهرها بر توان داشت بهر
۸۵۳
ازان پس یکی کوه بینی بلند
۸۵۴
که بالای او برتر از چون و چند
۸۵۵
مرین کوه را گنگ دژ در میان
۸۵۶
بدان کت ز دانش نیاید زیان
۸۵۷
چو فرسنگ صد گرد بر گرد کوه
۸۵۸
ز بالای او چشم گردد ستوه
۸۵۹
ز هر سو که پویی بدو راه نیست
۸۶۰
همه گرد بر گرد او در یکیست
۸۶۱
بدین کوه بینی دو فرسنگ تنگ
۸۶۲
ازین روی و زان روی دیوار سنگ
۸۶۳
بدین چند فرسنگ اگر پنج مرد
۸۶۴
بباشد به راه از پی کارکرد
۸۶۵
نیابد بریشان گذر صد هزار
۸۶۶
زرهدار و بر گستوان ور سوار
۸۶۷
چو زین بگذری شهر بینی فراخ
۸۶۸
همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ
۸۶۹
همه شهر گرمابه و رود و جوی
۸۷۰
به هر برزنی آتش و رنگ و بوی
۸۷۱
همه کوه نخچیر و آهو به دشت
۸۷۲
چو این شهر بینی نشاید گذشت
۸۷۳
تذروان و طاووس و کبک دری
۸۷۴
بیابی چو از کوهها بگذری
۸۷۵
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد
۸۷۶
همه جای شادی و آرام و خورد
۸۷۷
نبینی بدان شهر بیمار کس
۸۷۸
یکی بوستان بهشتست و بس
۸۷۹
همه آبها روشن و خوشگوار
۸۸۰
همیشه بر و بوم او چون بهار
۸۸۱
درازی و پهناش سی بار سی
۸۸۲
بود گر بپیمایدش پارسی
۸۸۳
یک و نیم فرسنگ بالای کوه
۸۸۴
که از رفتنش مرد گردد ستوه
۸۸۵
وزان روی هامونی آید پدید
۸۸۶
کزان خوبتر جایها کس ندید
۸۸۷
همه گلشن و باغ و ایوان بود
۸۸۸
کش ایوانها سر به کیوان بود
۸۸۹
بشد پور کاووس و آنجای دید
۸۹۰
مر آن را ز ایران همی برگزید
۸۹۱
تن خویش را نامبردار کرد
۸۹۲
فزونی یکی نیز دیوار کرد
۸۹۳
ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخام
۸۹۴
وزان جوهری کش ندانیم نام
۸۹۵
دو صد رش فزونست بالای اوی
۸۹۶
همان سی و پنچست پهنای اوی
۸۹۷
که آن را کسی تا نبیند به چشم
۸۹۸
تو گویی ز گوینده گیرند خشم
۸۹۹
نیاید برو منجنیق و نه تیر
۹۰۰
بباید ترا دیدن آن ناگزیر
۹۰۱
ز تیغش دو فرسنگ تا بوم خاک
۹۰۲
همه گرد بر گرد خاکش مغاک
۹۰۳
نبیند ز بن دیده بر تیغ کوه
۹۰۴
هم از بر شدن مرد گردد ستوه
۹۰۵
بدان آفرین کان چنان آفرید
۹۰۶
ابا آشکارا نهان آفرید
۹۰۷
نبایست یار و نه آموزگار
۹۰۸
برو بر همه کار دشوار خوار
۹۰۹
جز او را مخوان کردگار جهان
۹۱۰
جز او را مدان آشکار و نهان
۹۱۱
به پیغمبرش بر کنیم آفرین
۹۱۲
بیارانش بر هر یکی همچنین
۹۱۳
مرا فر نیکیدهش یار بود
۹۱۴
خردمندی و بخت بیدار بود
۹۱۵
برین سان یکی شارستان ساختند
۹۱۶
سرش را به پروین پرداختند
۹۱۷
کنون اندرین هم به کار آوریم
۹۱۸
بدو در فراوان نگار آوریم
۹۱۹
چه بندی دل اندر سرای سپنج
۹۲۰
چه یازی به رنج و چه نازی به گنج
۹۲۱
که از رنج دیگر کسی برخورد
۹۲۲
جهانجوی دشمن چرا پرورد
۹۲۳
چو خرم شود جای آراسته
۹۲۴
پدید آید از هر سوی خواسته
۹۲۵
نباشد مرا بودن ایدر بسی
۹۲۶
نشیند برین جای دیگر کسی
۹۲۷
نه من شاد باشم نه فرزند من
۹۲۸
نه پرمایه گردی ز پیوند من
۹۲۹
نباشد مرا زندگانی دراز
۹۳۰
ز کاخ و ز ایوان شوم بینیاز
۹۳۱
شود تخت من گاه افراسیاب
۹۳۲
کند بیگنه مرگ بر من شتاب
۹۳۳
چنین است رای سپهر بلند
۹۳۴
گهی شاد دارد گهی مستمند
۹۳۵
بدو گفت پیران کای سرفراز
۹۳۶
مکن خیره اندیشهٔ دل دراز
۹۳۷
که افراسیاب از بلا پشت تست
۹۳۸
به شاهی نگین اندر انگشت تست
۹۳۹
مرا نیز تا جان بود در تنم
۹۴۰
بکوشم که پیمان تو نشکنم
۹۴۱
نمانم که بادی به تو بگذرد
۹۴۲
وگر موی بر تو هوا بشمرد
۹۴۳
سیاوش بدو گفت کای نیکنام
۹۴۴
نبینم جز از نیکنامیت کام
۹۴۵
تو پپمان چنین داری و رای راست
۹۴۶
ولیکن فلک را جز اینست خواست
۹۴۷
همه راز من آشکارا به تست
۹۴۸
که بیدار دل بادی و تندرست
۹۴۹
من آگاهی از فر یزدان دهم
۹۵۰
هم از راز چرخ بلند آگهم
۹۵۱
بگویم ترا بودنیها درست
۹۵۲
ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست
۹۵۳
بدان تا نگویی چو بینی جهان
۹۵۴
که این بر سیاوش چرا شد نهان
۹۵۵
تو ای گرد پیران بسیار هوش
۹۵۶
بدین گفتها پهن بگشای گوش
۹۵۷
فراوان بدین نگذرد روزگار
۹۵۸
که بر دست بیداردل شهریار
۹۵۹
شوم زار من کشته بر بیگناه
۹۶۰
کسی دیگر آراید این تاج و گاه
۹۶۱
ز گفتار بدخواه و ز بخت بد
۹۶۲
چنین بیگنه بر سرم بد رسد
۹۶۳
ز کشته شود زندگانی دژم
۹۶۴
برآشوبد ایران و توران بهم
۹۶۵
پر از رنج گردد سراسر زمین
۹۶۶
دو کشور شود پر ز شمشیر و کین
۹۶۷
بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش
۹۶۸
از ایران و توران ببینی درفش
۹۶۹
بسی غارت و بردن خواسته
۹۷۰
پراگندن گنج آراسته
۹۷۱
بسا کشورا کان به پای ستور
۹۷۲
بکوبند و گردد به جوی آب شور
۹۷۳
از ایران و توران برآید خروش
۹۷۴
جهانی ز خون من آید به جوش
۹۷۵
جهاندار بر چرخ چونین نوشت
۹۷۶
به فرمان او بردهد هرچ کشت
۹۷۷
سپهدار ترکان ز کردار خویش
۹۷۸
پشیمان شود هم ز گفتار خویش
۹۷۹
پشیمانی آنگه نداردش سود
۹۸۰
که برخیزد از بوم آباد دود
۹۸۱
بیا تا به شادی خوریم و دهیم
۹۸۲
چو گاه گذشتن بود بگذریم
۹۸۳
چو بشنید پیران و اندیشه کرد
۹۸۴
ز گفتار او شد دلش پر ز درد
۹۸۵
چنین گفت کز من بد آمد به من
۹۸۶
گر او راست گوید همی این سخن
۹۸۷
ورا من کشیده به توران زمین
۹۸۸
پراگندم اندر جهان تخم کین
۹۸۹
شمردم همه باد گفتار شاه
۹۹۰
چنین هم همی گفت با من پگاه
۹۹۱
وزان پس چنین گفت با دل به مهر
۹۹۲
که از جنبش و راز گردان سپهر
۹۹۳
چه داند بدو رازها کی گشاد
۹۹۴
همانا ز ایرانش آمد بیاد
۹۹۵
ز کاووس و ز تخت شاهنشهی
۹۹۶
بیاد آمدش روزگار بهی
۹۹۷
دل خویش زان گفته خرسند کرد
۹۹۸
نه آهنگ رای خردمند کرد
۹۹۹
همه راه زینگونه بد گفت و گوی
۱٬۰۰۰
دل از بودنیها پر از جست و جوی
۱٬۰۰۱
چو از پشت اسپان فرود آمدند
۱٬۰۰۲
ز گفتار یکباره دم برزدند
۱٬۰۰۳
یکی خوان زرین بیاراستند
۱٬۰۰۴
می و رود و رامشگران خواستند
۱٬۰۰۵
ببودند یک هفته زینگونه شاد
۱٬۰۰۶
ز شاهان گیتی گرفتند یاد
۱٬۰۰۷
به هشتم یکی نامه آمد ز شاه
۱٬۰۰۸
به نزدیک سالار توران سپاه
۱٬۰۰۹
کزانجا برو تا به دریای چین
۱٬۰۱۰
ازان پس گذر کن به مکران زمین
۱٬۰۱۱
همی رو چنین تا سر مرز هند
۱٬۰۱۲
وزانجا گذر کن به دریای سند
۱٬۰۱۳
همه باژ کشور سراسر بخواه
۱٬۰۱۴
بگستر به مرز خزر در سپاه
۱٬۰۱۵
برآمد خروش از در پهلوان
۱٬۰۱۶
ز بانگ تبیره زمین شد نوان
۱٬۰۱۷
ز هر سو سپاه انجمن شد به روی
۱٬۰۱۸
یکی لشکری گشت پرخاش جوی
۱٬۰۱۹
به نزد سیاوش بسی خواسته
۱٬۰۲۰
ز دینار و اسپان آراسته
۱٬۰۲۱
به هنگام پدرود کردن بماند
۱٬۰۲۲
به فرمان برفت و سپه را براند
۱٬۰۲۳
هیونی ز نزدیک افراسیاب
۱٬۰۲۴
چو آتش بیامد به هنگام خواب
۱٬۰۲۵
یکی نامه سوی سیاوش به مهر
۱٬۰۲۶
نوشته به کردار گردان سپهر
۱٬۰۲۷
که تا تو برفتی نیم شادمان
۱٬۰۲۸
از اندیشه بیغم نیم یک زمان
۱٬۰۲۹
ولیکن من اندر خور رای تو
۱٬۰۳۰
به توران بجستم همی جای تو
۱٬۰۳۱
گر آنجا که هستی خوش و خرم است
۱٬۰۳۲
چنان چون بباید دلت بیغم است
۱٬۰۳۳
به شادی بباش و به نیکی بمان
۱٬۰۳۴
تو شادان بداندیش تو با غمان
۱٬۰۳۵
بدان پادشاهی همی بازگرد
۱٬۰۳۶
سر بدسگال اندرآور به گرد
۱٬۰۳۷
سیاوش سپه برگرفت و برفت
۱٬۰۳۸
بدان سو که فرمود سالار تفت
۱٬۰۳۹
صد اشتر ز گنج و درم بار کرد
۱٬۰۴۰
چهل را همه بار دینار کرد
۱٬۰۴۱
هزار اشتر بختی سرخ موی
۱٬۰۴۲
بنه بر نهادند با رنگ و بوی
۱٬۰۴۳
از ایران و توران گزیده سوار
۱٬۰۴۴
برفتند شمشیرزن ده هزار
۱٬۰۴۵
به پیش سپاه اندرون خواسته
۱٬۰۴۶
عماری و خوبان آراسته
۱٬۰۴۷
ز یاقوت و ز گوهر شاهوار
۱٬۰۴۸
چه از طوق و ز تاج وزگوشوار
۱٬۰۴۹
چه مشک و چه کافور و عود و عبیر
۱٬۰۵۰
چه دیبا و چه تختهای حریر
۱٬۰۵۱
ز مصری و چینی و از پارسی
۱٬۰۵۲
همی رفت با او شتر بار سی
۱٬۰۵۳
چو آمد بران شارستان دست آخت
۱٬۰۵۴
دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت
۱٬۰۵۵
از ایوان و میدان و کاخ بلند
۱٬۰۵۶
ز پالیز وز گلشن ارجمند
۱٬۰۵۷
بیاراست شهری بسان بهشت
۱٬۰۵۸
به هامون گل و سنبل و لاله کشت
۱٬۰۵۹
بر ایوان نگارید چندی نگار
۱٬۰۶۰
ز شاهان وز بزم وز کارزار
۱٬۰۶۱
نگار سر و تاج و کاووس شاه
۱٬۰۶۲
نگارید با یاره و گرز و گاه
۱٬۰۶۳
بر تخت او رستم پیلتن
۱٬۰۶۴
همان زال و گودرز و آن انجمن
۱٬۰۶۵
ز دیگر سو افراسیاب و سپاه
۱٬۰۶۶
چو پیران و گرسیوز کینهخواه
۱٬۰۶۷
بهر گوشهای گنبدی ساخته
۱٬۰۶۸
سرش را به ابراندر افراخته
۱٬۰۶۹
نشسته سراینده رامشگران
۱٬۰۷۰
سر اندر ستاره سران سران
۱٬۰۷۱
سیاووش گردش نهادند نام
۱٬۰۷۲
همه شهر زان شارستان شادکام
۱٬۰۷۳
چو پیران بیامد ز هند و ز چین
۱٬۰۷۴
سخن رفت زان شهر با آفرین
۱٬۰۷۵
خنیده به توران سیاووش گرد
۱٬۰۷۶
کز اختر بنش کرده شد روز ارد
۱٬۰۷۷
از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ
۱٬۰۷۸
ز کوه و در و رود وز دشت راغ
۱٬۰۷۹
شتاب آمدش تا ببیند که شاه
۱٬۰۸۰
چه کرد اندران نامور جایگاه
۱٬۰۸۱
هرآنکس که او از در کار بود
۱٬۰۸۲
بدان مرز با او سزاوار بود
۱٬۰۸۳
هزار از هنرمند گردان گرد
۱٬۰۸۴
چو هنگامهٔ رفتن آمد ببرد
۱٬۰۸۵
چو آمد به نزدیک آن جایگاه
۱٬۰۸۶
سیاوش پذیره شدش با سپاه
۱٬۰۸۷
چو پیران به نزد سیاوش رسید
۱٬۰۸۸
پیاده شد از دور کاو را بدید
۱٬۰۸۹
سیاوش فرود آمد از نیل رنگ
۱٬۰۹۰
مر او را گرفت اندر آغوش تنگ
۱٬۰۹۱
بگشتند هر دو بدان شارستان
۱٬۰۹۲
ز هر در زدند از هنر داستان
۱٬۰۹۳
سراسر همه باغ و میدان و کاخ
۱٬۰۹۴
همی دید هرسو بنای فراخ
۱٬۰۹۵
سپهدار پیران ز هر سو براند
۱٬۰۹۶
بسی آفرین بر سیاوش بخواند
۱٬۰۹۷
بدو گفت گر فر و برز کیان
۱٬۰۹۸
نبودیت با دانش اندر جهان
۱٬۰۹۹
کی آغاز کردی بدین گونه جای
۱٬۱۰۰
کجا آمدی جای زین سان به پای
۱٬۱۰۱
بماناد تا رستخیز این نشان
۱٬۱۰۲
میان دلیران و گردنکشان
۱٬۱۰۳
پسر بر پسر همچنین شاد باد
۱٬۱۰۴
جهاندار و پیروز و فرخ نژاد
۱٬۱۰۵
چو یک بهره از شهر خرم بدید
۱٬۱۰۶
به ایوان و باغ سیاوش رسید
۱٬۱۰۷
به کاخ فرنگیس بنهاد روی
۱٬۱۰۸
چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی
۱٬۱۰۹
پذیره شدش دختر شهریار
۱٬۱۱۰
به پرسید و دینار کردش نثار
۱٬۱۱۱
چو بر تخت بنشست و آن جای دید
۱٬۱۱۲
بران سان بهشتی دلارای دید
۱٬۱۱۳
بدان نیز چندی ستایش گرفت
۱٬۱۱۴
جهان آفرین را نیایش گرفت
۱٬۱۱۵
ازان پس بخوردن گرفتند کار
۱٬۱۱۶
می و خوان و رامشگر و میگسار
۱٬۱۱۷
ببودند یک هفته با می به دست
۱٬۱۱۸
گهی خرم و شاددل گاه مست
۱٬۱۱۹
به هشتم رهآورد پیش آورید
۱٬۱۲۰
همان هدیهٔ شارستان چون سزید
۱٬۱۲۱
ز یاقوت و زگوهر شاهوار
۱٬۱۲۲
ز دینار وز تاج گوهرنگار
۱٬۱۲۳
ز دیبا و اسپان به زین پلنگ
۱٬۱۲۴
به زرین ستام و جناغ خدنگ
۱٬۱۲۵
فرنگیس را افسر و گوشوار
۱٬۱۲۶
همان یاره و طوق گوهرنگار
۱٬۱۲۷
بداد و بیامد بسوی ختن
۱٬۱۲۸
همی رای زد شاد با انجمن
۱٬۱۲۹
چو آمد به شادی به ایوان خویش
۱٬۱۳۰
همانگاه شد در شبستان خویش
۱٬۱۳۱
به گلشهر گفت آنک خرم بهشت
۱٬۱۳۲
ندید و نداند که رضوان چه کشت
۱٬۱۳۳
چو خورشید بر گاه فرخ سروش
۱٬۱۳۴
نشسته به آیین و با فر و هوش
۱٬۱۳۵
به رامش بپیمای لختی زمین
۱٬۱۳۶
برو شارستان سیاوش ببین
۱٬۱۳۷
خداوند ازان شهر نیکوترست
۱٬۱۳۸
تو گویی فروزندهٔ خاورست
۱٬۱۳۹
وزان جایگه نزد افراسیاب
۱٬۱۴۰
همی رفت برسان کشتی بر آب
۱٬۱۴۱
بیامد بگفت آن کجا کرده بود
۱٬۱۴۲
همان باژ کشور که آورده بود
۱٬۱۴۳
بیاورد پیشش همه سربسر
۱٬۱۴۴
بدادش ز کشور سراسر خبر
۱٬۱۴۵
که از داد شه گشت آباد بوم
۱٬۱۴۶
ز دریای چین تا به دریای روم
۱٬۱۴۷
وزانجا به کار سیاوش رسید
۱٬۱۴۸
سراسر همه یاد کرد آنچ دید
۱٬۱۴۹
ز کار سیاوش بپرسید شاه
۱٬۱۵۰
وزان شهر و آن کشور و جایگاه
۱٬۱۵۱
بدو گفت پیران که خرم بهشت
۱٬۱۵۲
کسی کاو نبیند به اردیبهشت
۱٬۱۵۳
سروش آوریدش همانا خبر
۱٬۱۵۴
که چونان نگاریدش آن بوم و بر
۱٬۱۵۵
همانا ندانند ازان شهر باز
۱٬۱۵۶
نه خورشید ازان مهتر سرافراز
۱٬۱۵۷
یکی شهر دیدم که اندر زمین
۱٬۱۵۸
نبیند دگر کس به توران و چین
۱٬۱۵۹
ز بس باغ و ایوان و آب روان
۱٬۱۶۰
برآمیخت گفتی خرد با روان
۱٬۱۶۱
چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور
۱٬۱۶۲
چو گنج گهر بد به میدان سور
۱٬۱۶۳
بدان زیب و آیین که داماد تست
۱٬۱۶۴
ز خوبی به کام دل شاد تست
۱٬۱۶۵
گله کرد باید به گیتی یله
۱٬۱۶۶
ترا چون نباشد ز گیتی گله
۱٬۱۶۷
گر ایدونک آید ز مینو سروش
۱٬۱۶۸
نباشد بدان فر و اورنگ و هوش
۱٬۱۶۹
و دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوش
۱٬۱۷۰
برآسود چون مهتر آمد به هوش
۱٬۱۷۱
بماناد بر ما چنین جاودان
۱٬۱۷۲
دل هوشمندان و رای ردان
۱٬۱۷۳
زگفتار او شاد شد شهریار
۱٬۱۷۴
که دخت برومندش آمد به بار
۱٬۱۷۵
به گرسیوز این داستان برگشاد
۱٬۱۷۶
سخنهای پیران همه کرد یاد
۱٬۱۷۷
پس آنگه به گرسیوز آهسته گفت
۱٬۱۷۸
نهفته همه برگشاد از نهفت
۱٬۱۷۹
بدو گفت رو تا سیاووش گرد
۱٬۱۸۰
ببین تا چه جایست بر گرد گرد
۱٬۱۸۱
سیاوش به توران زمین دل نهاد
۱٬۱۸۲
از ایران نگیرد دگر هیچ یاد
۱٬۱۸۳
مگر کرد پدرود تخت و کلاه
۱٬۱۸۴
چو گودرز و بهرام و کاووس شاه
۱٬۱۸۵
بران خرمی بر یکی خارستان
۱٬۱۸۶
همی بوم و بر سازد و شارستان
۱٬۱۸۷
فرنگیس را کاخهای بلند
۱٬۱۸۸
برآورد و دارد همی ارجمند
۱٬۱۸۹
چو بینی به خوبی فراوان بگوی
۱٬۱۹۰
به چشم بزرگی نگه کن به روی
۱٬۱۹۱
چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه
۱٬۱۹۲
نشینند پیشت ز ایران گروه
۱٬۱۹۳
بدانگه که یاد من آید به دست
۱٬۱۹۴
چو خوردی به شادی بباید نشست
۱٬۱۹۵
یکی هدیه آرای بسیار مر
۱٬۱۹۶
ز دینار وز اسب و زرین کمر
۱٬۱۹۷
همان گوهر و تخت و دیبای چین
۱٬۱۹۸
همان یاره و گرز و تیغ و نگین
۱٬۱۹۹
ز گستردنیها و از بوی و رنگ
۱٬۲۰۰
ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ
۱٬۲۰۱
فرنگیس را هدیه بر همچنین
۱٬۲۰۲
برو با زبانی پر از آفرین
۱٬۲۰۳
اگر آب دارد ترا میزبان
۱٬۲۰۴
بران شهر خرم دو هفته بمان