شمارهٔ ۱۴۹ - هنگام حبس در عزلت و قناعت و تخلص به مدح خاتم انبیاء
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هر صبح پای صبر به دامن درآورم
۲
پرگار عجز، گرد سر و تن درآورم
۳
از عکس خون قرابهٔ پر میشود فلک
۴
چون جرعه ریز دیده به دامن درآورم
۵
هر دم هزار بچهٔ خونبن کنم له خاک
۶
چون لعبتان دیده به زادن درآورم
۷
از زعفران چهره مگر نشرهای کنم
۸
کبستنی به بخت سترون درآورم
۹
دانم که دهر، خط بلا بر سرم کشید
۱۰
داند که سر به خط بلا من درآورم
۱۱
چون آه آتشین زنم از جان آهنین
۱۲
سیماب وش گداز به آهن درآورم
۱۳
غم در جگر زد آتش برزین مرا و من
۱۴
از آب دیده دجله به برزن درآورم
۱۵
غم بیخ عمر میبرد و من به برگ آنک
۱۶
دستی به شاخ لهو به صد فن درآورم
۱۷
طوفانم از تنور برآمد چه سود از آنک
۱۸
دامن چو پیرزن به نهنبن درآورم
۱۹
شد روز عمر ز آن سوی پیشین و روی نیست
۲۰
کاین روز رفته باز به روزن درآورم
۲۱
با من فلک به کین سیاوش و من ز عجز
۲۲
اسبی ز نی به حرب تهمتن درآورم
۲۳
چون کوه خسته سینه کنندم به جرم آنک
۲۴
فرزند آفتاب به معدن درآورم
۲۵
از جور هفت پردهٔ ازرق به اشک لعل
۲۶
طوفان به هفت رقعهٔ ادکن درآورم
۲۷
از کشتزار چرخ و زمین کاین دو گاو راست
۲۸
یک جو نیافتم که به خرمن درآورم
۲۹
از چنگ غم خلاص تمنی کنم ز دهر
۳۰
کافغان بنای و حلق چو ارغن درآورم
۳۱
چون زال، بستهٔ قفسم نوحه زان کنم
۳۲
تا رحمتی به خاطر بهمن درآورم
۳۳
نینی که با غم است مرا انس لاجرم
۳۴
مریم صفت بهار به بهمن درآورم
۳۵
نشگفت اگر چو آهوی چین مشک بردهم
۳۶
چون سر بخورد سنبل و بهمن درآورم
۳۷
چون دم برآرم از سر زانو به باغ غم
۳۸
از شاخ سدره مرغ نوازن درآورم
۳۹
زانو کنم رصدگه و در بیع خان جان
۴۰
صد کاروان درد معین درآورم
۴۱
غم بختیای است توسن و من یار کاروان
۴۲
از خان بیپشت بختی توسن درآورم
۴۳
دل تنگتر ز دیدهٔ سوزن شده است و من
۴۴
بختی غم به دیدهٔ سوزن درآورم
۴۵
غم تخم خرمی است که در یک دل افکنم
۴۶
دردی است جنس می که ز یک دن درآورم
۴۷
عنقای مغربم به غریبی که بهر الف
۴۸
غم را چو زال زر به نشیمن درآورم
۴۹
در گلشن زمانه نیابم نسیم لطف
۵۰
دود از سموم غصه به گلشن درآورم
۵۱
فقر است پیر مائده افکن که نفس را
۵۲
بر آستان پیر ممکن درآورم
۵۳
آب حیات از آتش گلخن دمد چو باد
۵۴
گر نفس خاک پاش به گلخن درآورم
۵۵
آری ز هند عود قماری برم به روم
۵۶
گر حملها به هند ز روین درآورم
۵۷
چندی نفس به صفهٔ اهل مصفا زدم
۵۸
یک چند پی به دیر برهمن درآورم
۵۹
چون کار عالم است شتر گربه من به کف
۶۰
گه سجدهگاه ساغر روشن درآورم
۶۱
از هزل و جد چو طفل بنگزیردم که دست
۶۲
گاهی به لوح و گه به فلاخن درآورم
۶۳
جنسی نماند پس من و رندان که بهر راه
۶۴
چون رخش نیست پای به کودن درآورم
۶۵
آهوی مشک نیست چه چاره ز گاو و بز
۶۶
کز هر دو برگ عنبر و لادن درآورم
۶۷
چون چرخ سرفکنده زیم گرچه سرورم
۶۸
آغوش از آن به خاک فروتن درآورم
۶۹
دشمن مرا شکسته کند دوست دارمش
۷۰
حاشا که من شکست به دشمن درآورم
۷۱
تهدید تیغ میدهد آوخ کجاست تیغ
۷۲
تا چون حلیش دست به گردن درآورم
۷۳
کانرا که تیشه رخنه کند فضل کان نهم
۷۴
رخنه چرا به تیشهٔ کان کن درآورم
۷۵
در دیولاخ آز مرا مسکن است و من
۷۶
خط فسون عقل به مسکن درآورم
۷۷
همت شود حجاب میان من و نظر
۷۸
گر من نظر به عالم ریمن درآورم
۷۹
آسیمه سر چو گاو خراسم که چشم بند
۸۰
نگذاردم که چشم به روغن درآورم
۸۱
در رنگ و بوی دهر نپیچم که ره روم
۸۲
ارقم نیم که یال به چندان درآورم
۸۳
من نامه بر کبوتر راهم ز همرهان
۸۴
باز اوفتم چو دیده به ارزن درآورم
۸۵
گر خاص قرب حق نشوم واثقم بدانک
۸۶
رخت امان به خلد مزین درآورم
۸۷
جان و دل و خرد برسانم به باغ خلد
۸۸
آخر مثلثی به مثمن درآورم
۸۹
چون خرمگس ز جیفه و خس طعمه چون کنم
۹۰
نحلم که روزی از گل و سوسن درآورم
۹۱
چون قوتم آرزو کند از گرم و سرد چرخ
۹۲
بر خوان جان دو نان ملون درآورم
۹۳
با آنکه قانعم چو سلیمان ز مهر و ماه
۹۴
نان ریزهها چو مور به مکمن درآورم
۹۵
نسرین را به خوشهٔ پروین بپرورند
۹۶
تا من به خون دو مرغ مسمن درآورم
۹۷
مرد توکلم، نزنم درگه ملوک
۹۸
حاشا که شک به بخشش ذو المن درآورم
۹۹
آنکس که داد جان، ندهد نان؟ بلی دهد
۱۰۰
پس کفر باشد ار به دل این ظن درآورم
۱۰۱
چون موسیم شجر دهد آتش چه حاجت است
۱۰۲
کآتش ز تیه وادی ایمن درآورم
۱۰۳
گردون ناکس ار نخرد فضل من رواست
۱۰۴
نقصی چرا به فضل مبرهن درآورم
۱۰۵
بهراموار گر به من آرند دوکدان
۱۰۶
غارت چرا به تیغ و به جوشن درآورم
۱۰۷
ز آن غم که آفتاب کرم مرد برقوار
۱۰۸
شب زهره را چو رعد به شیون درآورم
۱۰۹
این پیرزن هنوز عروس کرم نزاد
۱۱۰
پس سر چرا به خطبهٔ این زن درآورم
۱۱۱
گفتم به ترک مدح سلاطین، مبین از آنک
۱۱۲
سحر مبین به شعر مبین درآورم
۱۱۳
کو شه طغان جود؟ که من بهر اتمکی
۱۱۴
پیشش زبان به گفتن سنسن درآورم
۱۱۵
خاقانی مسیح دمم پس به تیغ نطق
۱۱۶
همچون کلیم رخنهٔ الکن درآورم
۱۱۷
بهر دو نان ستایش دو نان کنم؟ مباد
۱۱۸
کب گهر به سنگ خماهن درآورم
۱۱۹
چون موی خوک در زن ترسا بود چرا
۱۲۰
تار ردای روح به درزن درآورم
۱۲۱
هم نعت حضرت نبوی کان نکوتر است
۱۲۲
کاین لعل هم به طوق و به گردن درآورم
۱۲۳
کحال دانشم که برند اختران به چشم
۱۲۴
کحل الجواهری که به هاون درآورم
۱۲۵
گفتم روم به مکه و جویم در آن حرم
۱۲۶
گنجی که سر به حصن محصن درآورم
۱۲۷
چون نیست وجهزر نکنم عزم مکه باز
۱۲۸
جلباب نیستی به سر و تن درآورم
۱۲۹
تبریز غم فزود مرا آرزوم هست
۱۳۰
کاین غم به ارزروم و به ارمن درآورم
۱۳۱
خوش مقصدی است ار من و خوش مامن ارزروم
۱۳۲
من رخت دل به مقصد و مامن درآورم
۱۳۳
چون مور ساز خانه به اخلاط درکشم
۱۳۴
چون مرغ برگ دانه به ارزن درآورم
۱۳۵
منت برد عراق و ری از من بدین دو جای
۱۳۶
بحری ز نظم و نثر مدون درآورم
۱۳۷
بس شکر کز منیژه و گیوم رسد که من
۱۳۸
شمعی به چاه تیرهٔ بیژن درآورم
