Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

بخش ۱۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو از سروبن دور گشت آفتاب
۲
سر شهریار اندرآمد به خواب
۳
چه خوابی که چندین زمان برگذشت
۴
نجنبیند و بیدار هرگز نگشت
۵
چو از شاه شد گاه و میدان تهی
۶
مه خورشید بادا مه سرو سهی
۷
چپ و راست هر سو بتابم همی
۸
سر و پای گیتی نیابم همی
۹
یکی بد کند نیک پیش آیدش
۱۰
جهان بنده و بخت خویش آیدش
۱۱
یکی جز به نیکی جهان نسپرد
۱۲
همی از نژندی فرو پژمرد
۱۳
مدار ایچ تیمار با او به هم
۱۴
به گیتی مکن جان و دل را دژم
۱۵
ز خان سیاوش برآمد خروش
۱۶
جهانی ز گرسیوز آمد به جوش
۱۷
ز سر ماهرویان گسسته کمند
۱۸
خراشیده روی و بمانده نژند
۱۹
همه بندگان موی کردند باز
۲۰
فرنگیس مشکین کمند دراز
۲۱
برید و میان را به گیسو ببست
۲۲
به فندق گل ارغوانرا بخست
۲۳
به آواز بر جان افراسیاب
۲۴
همی کرد نفرین و می‌ریخت آب
۲۵
خروشش به گوش سپهبد رسید
۲۶
چو آن ناله و زار نفرین شنید
۲۷
به گرسیوز بدنشان شاه گفت
۲۸
که او را به کوی آورید از نهفت
۲۹
ز پرده به درگه بریدش کشان
۳۰
بر روزبانان مردم کشان
۳۱
بدان تا بگیرند موی سرش
۳۲
بدرند بر بر همه چادرش
۳۳
زنندش همی چوب تا تخم کین
۳۴
بریزد برین بوم توران زمین
۳۵
نخواهم ز بیخ سیاوش درخت
۳۶
نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
۳۷
همه نامداران آن انجمن
۳۸
گرفتند نفرین برو تن به تن
۳۹
که از شاه و دستور وز لشکری
۴۰
ازین‌گونه نشیند کس داوری
۴۱
بیامد پر از خون دو رخ پیلسم
۴۲
روان پر ز داغ و رخان پر ز نم
۴۳
به نزدیک لهاک و فرشیدورد
۴۴
سراسر سخنها همه یاد کرد
۴۵
که دوزخ به از بوم افراسیاب
۴۶
نباید بدین کشور آرام و خواب
۴۷
بتازیم و نزدیک پیران شویم
۴۸
به تیمار و درد اسیران شویم
۴۹
سه اسپ گرانمایه کردند زین
۵۰
همی برنوشتند گفتی زمین
۵۱
به پیران رسیدند هر سه سوار
۵۲
رخان پر ز خون همچو ابر بهار
۵۳
برو بر شمردند یکسر سخن
۵۴
که بخت از بدیها چه افگند بن
۵۵
یکی زاریی خاست کاندر جهان
۵۶
نبیند کسی از کهان و مهان
۵۷
سیاووش را دست بسته چو سنگ
۵۸
فگندند در گردنش پالهنگ
۵۹
به دشتش کشیدند پر آب روی
۶۰
پیاده دوان در به پیش گروی
۶۱
تن پیل وارش بران گرم خاک
۶۲
فگندند و از کس نکردند باک
۶۳
یکی تشت بنهاد پیشش گروی
۶۴
بپیچید چون گوسفندانش روی
۶۵
برید آن سر شاهوارش ز تن
۶۶
فگندش چو سرو سهی بر چمن
۶۷
همه شهر پر زاری و ناله گشت
۶۸
به چشم اندرون آب چون ژاله گشت
۶۹
چو پیران به گفتار بنهاد گوش
۷۰
ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
۷۱
همی جامه را بر برش کرد چاک
۷۲
همی کند موی و همی ریخت خاک
۷۳
بدو پیلسم گفت بشتاب زود
۷۴
که دردی بدین درد و سختی فزود
۷۵
فرنگیس رانیز خواهند کشت
۷۶
مکن هیچ‌گونه برین کار پشت
۷۷
به درگاه بردند مویش کشان
۷۸
بر روزبانان مردم کشان
۷۹
جهانی بدو کرده دیده پرآب
۸۰
ز کردار بدگوهر افراسیاب
۸۱
که این هول کاریست بادرد و بیم
۸۲
که اکنون فرنگیس را بر دو نیم
۸۳
زنند و شود پادشاهی تباه
۸۴
مر او را نخواند کسی نیز شاه
۸۵
ز آخر بیاورد پس پهلوان
۸۶
ده اسپ سوار آزموده جوان
۸۷
خود و گرد رویین و فرشیدورد
۸۸
برآورد زان راه ناگاه گرد
۸۹
بدو روز و دو شب بدرگه رسید
۹۰
درنامور پرجفا پیشه دید
۹۱
فرنگیس را دید چون بیهشان
۹۲
گرفته ورا روزبانان کشان
۹۳
به چنگال هر یک یکی تیغ تیز
۹۴
ز درگاه برخواسته رستخیز
۹۵
همانگاه پیران بیامد چو باد
۹۶
کسی کش خرد بوی گشتند شاد
۹۷
چو چشم گرامی به پیران رسید
۹۸
شد از خون دیده رخش ناپدید
۹۹
بدو گفت با من چه بد ساختی
۱۰۰
چرا خیره بر آتش انداختی
۱۰۱
ز اسپ اندر افتاد پیران به خاک
۱۰۲
همه جامهٔ پهلوی کرده چاک
۱۰۳
بفرمود تا روزبانان در
۱۰۴
زمانی ز فرمان بتابند سر
۱۰۵
بیامد دمان پیش افراسیاب
۱۰۶
دل از درد خسته دو دیده پر آب
۱۰۷
بدو گفت شاها انوشه بدی
۱۰۸
روان را به دیدار توشه بدی
۱۰۹
چه آمد ز بد بر تو ای نیکخوی
۱۱۰
که آوردت این روز بد آرزوی
۱۱۱
چرا بر دلت چیره شد رای دیو
۱۱۲
ببرد از رخت شرم گیهان خدیو
۱۱۳
به کشتی سیاووش را بی‌گناه
۱۱۴
به خاک اندر انداختی نام و جاه
۱۱۵
به ایران رسد زین بدی آگهی
۱۱۶
که شد خشک پالیز سرو سهی
۱۱۷
بسا تاجداران ایران زمین
۱۱۸
که با لشکر آیند پردرد و کین
۱۱۹
جهان آرمیده ز دست بدی
۱۲۰
شده آشکارا ره ایزدی
۱۲۱
فریبنده دیوی ز دوزخ بجست
۱۲۲
بیامد دل شاه ترکان بخست
۱۲۳
بران اهرمن نیز نفرین سزد
۱۲۴
که پیچد روانت سوی راه بد
۱۲۵
پشیمان شوی زین به روز دراز
۱۲۶
بپیچی زمانی به گرم و گداز
۱۲۷
ندانم که این گفتن بد ز کیست
۱۲۸
و زین آفریننده را رای چیست
۱۲۹
چو دیوانه از جای برخاستی
۱۳۰
چنین خیره بد را بیاراستی
۱۳۱
کنون زو گذشتی به فرزند خویش
۱۳۲
رسیدی به پیچاره پیوند خویش
۱۳۳
نجوید همانا فرنگیس بخت
۱۳۴
نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت
۱۳۵
به فرزند با کودکی در نهان
۱۳۶
درفشی مکن خویشتن در جهان
۱۳۷
که تا زنده‌ای بر تو نفرین بود
۱۳۸
پس از زندگی دوزخ آیین بود
۱۳۹
اگر شاه روشن کند جان من
۱۴۰
فرستد ورا سوی ایوان من
۱۴۱
گر ایدونک اندیشه زین کودک است
۱۴۲
همانا که این درد و رنج اندک است
۱۴۳
بمان تا جدا گردد از کالبد
۱۴۴
بپیش تو آرم بدو ساز بد
۱۴۵
بدو گفت زینسان که گفتی بساز
۱۴۶
مرا کردی از خون او بی‌نیاز
۱۴۷
سپهدار پیران بدان شاد شد
۱۴۸
از اندیشه و درد آزاد شد
۱۴۹
بیامد به درگاه و او را ببرد
۱۵۰
بسی نیز بر روزبانان شمرد
۱۵۱
بی‌آزار بردش به سوی ختن
۱۵۲
خروشان همه درگه و انجمن
۱۵۳
چو آمد به ایوان گلشهر گفت
۱۵۴
که این خوب رخ را بباید نهفت
۱۵۵
تو بر پیش این نامور زینهار
۱۵۶
بباش و بدارش پرستاروار
۱۵۷
برین نیز بگذشت یک چند روز
۱۵۸
گران شد فرنگیس گیتی فروز

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.