Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

بخش ۱۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دبیر پژوهنده را پیش خواند
۲
سخنهای آگنده را برفشاند
۳
نخست آفریننده را یاد کرد
۴
ز وام خرد جانش آزاد کرد
۵
ازان پس خرد را ستایش گرفت
۶
ابر شاه ترکان نیایش گرفت
۷
که ای شاه پیروز و به روزگار
۸
زمانه مبادا ز تو یادگار
۹
مرا خواستی شاد گشتم بدان
۱۰
که بادا نشست تو با موبدان
۱۱
و دیگر فرنگیس را خواستی
۱۲
به مهر و وفا دل بیاراستی
۱۳
فرنگیس نالنده بود این زمان
۱۴
به لب ناچران و به تن ناچمان
۱۵
بخفت و مرا پیش بالین ببست
۱۶
میان دو گیتیش بینم نشست
۱۷
مرا دل پر از رای و دیدار تست
۱۸
دو کشور پر از رنج و آزار تست
۱۹
ز نالندگی چون سبکتر شود
۲۰
فدای تن شاه کشور شود
۲۱
بهانه مرا نیز آزار اوست
۲۲
نهانم پر از درد و تیمار اوست
۲۳
چو نامه به مهر اندر آمد به داد
۲۴
به زودی به گرسیوز بدنژاد
۲۵
دلاور سه اسپ تگاور بخواست
۲۶
همی تاخت یکسر شب و روز راست
۲۷
چهارم بیامد به درگاه شاه
۲۸
پر از بد روان و زبان پرگناه
۲۹
فراوان بپرسیدش افراسیاب
۳۰
چو دیدش پر از رنج و سر پرشتاب
۳۱
چرا باشتاب آمدی گفت شاه
۳۲
چگونه سپردی چنین تند راه
۳۳
بدو گفت چون تیره شد روی کار
۳۴
نشاید شمردن به بد روزگار
۳۵
سیاوش نکرد ایچ بر کس نگاه
۳۶
پذیره نیامد مرا خود به راه
۳۷
سخن نیز نشنید و نامه نخواند
۳۸
مرا پیش تختش به زانو نشاند
۳۹
ز ایران بدو نامه پیوسته شد
۴۰
به مادر همی مهر او بسته شد
۴۱
سپاهی ز روم و سپاهی ز چین
۴۲
همی هر زمان برخروشد زمین
۴۳
تو در کار او گر درنگ آوری
۴۴
مگر باد زان پس به چنگ آوری
۴۵
و گر دیر گیری تو جنگ آورد
۴۶
دو کشور به مردی به چنگ آورد
۴۷
و گر سوی ایران براند سپاه
۴۸
که یارد شدن پیش او کینه‌خواه
۴۹
ترا کردم آگه ز دیدار خویش
۵۰
ازین پس بپیچی ز کردار خویش
۵۱
چو بشنید افراسیاب این سخن
۵۲
برو تازه شد روزگار کهن
۵۳
به گرسیوز از خشم پاسخ نداد
۵۴
دلش گشت پرآتش و سر چو باد
۵۵
بفرمود تا برکشیدند نای
۵۶
همان سنج و شیپور و هندی درای
۵۷
به سوی سیاووش بنهاد روی
۵۸
ابا نامداران پرخاشجوی
۵۹
بدانگه که گرسیوز بدفریب
۶۰
گران کرد بر زین دوال رکیب
۶۱
سیاوش به پرده درآمد به درد
۶۲
به تن لرز لرزان و رخساره زرد
۶۳
فرنگیس گفت ای گو شیرچنگ
۶۴
چه بودت که دیگر شدستی به رنگ
۶۵
چنین داد پاسخ که ای خوبروی
۶۶
به توران زمین شد مرا آب روی
۶۷
بدین سان که گفتار گرسیوزست
۶۸
ز پرگار بهره مرا مرکزست
۶۹
فرنگیس بگرفت گیسو به دست
۷۰
گل ارغوان را به فندق بخست
۷۱
پر از خون شد آن بسد مشک‌بوی
۷۲
پر از آب چشم و پر از گرد روی
۷۳
همی اشک بارید بر کوه سیم
۷۴
دو لاله ز خوشاب شد به دو نیم
۷۵
همی کند موی و همی ریخت آب
۷۶
ز گفتار و کردار افراسیاب
۷۷
بدو گفت کای شاه گردن فراز
۷۸
چه سازی کنون زود بگشای راز
۷۹
پدر خود دلی دارد از تو به درد
۸۰
از ایران نیاری سخن یاد کرد
۸۱
سوی روم ره با درنگ آیدت
۸۲
نپویی سوی چین که تنگ آیدت
۸۳
ز گیتی کراگیری اکنون پناه
۸۴
پناهت خداوند خورشید و ماه
۸۵
ستم باد بر جان او ماه و سال
۸۶
کجا بر تن تو شود بدسگال
۸۷
همی گفت گرسیوز اکنون ز راه
۸۸
بیاید همانا ز نزدیک شاه
۸۹
چهارم شب اندر بر ماهروی
۹۰
بخوان اندرون بود با رنگ و بوی
۹۱
بلرزید وز خواب خیره بجست
۹۲
خروشی برآورد چون پیل مست
۹۳
همی داشت اندر برش خوب چهر
۹۴
بدو گفت شاها چبودت ز مهر
۹۵
خروشید و شمعی برافروختند
۹۶
برش عود و عنبر همی سوختند
۹۷
بپرسید زو دخت افراسیاب
۹۸
که فرزانه شاها چه دیدی به خواب
۹۹
سیاوش بدو گفت کز خواب من
۱۰۰
لبت هیچ مگشای بر انجمن
۱۰۱
چنین دیدم ای سرو سیمین به خواب
۱۰۲
که بودی یکی بی‌کران رود آب
۱۰۳
یکی کوه آتش به دیگر کران
۱۰۴
گرفته لب آب نیزه وران
۱۰۵
ز یک سو شدی آتش تیزگرد
۱۰۶
برافروختی از سیاووش گرد
۱۰۷
ز یک دست آتش ز یک دست آب
۱۰۸
به پیش اندرون پیل و افراسیاب
۱۰۹
بدیدی مرا روی کرده دژم
۱۱۰
دمیدی بران آتش تیزدم
۱۱۱
چو گرسیوز آن آتش افروختی
۱۱۲
از افروختن مر مرا سوختی
۱۱۳
فرنگیس گفت این به جز نیکوی
۱۱۴
نباشد نگر یک زمان بغنوی
۱۱۵
به گرسیوز آید همی بخت شوم
۱۱۶
شود کشته بر دست سالار روم
۱۱۷
سیاوش سپه را سراسر بخواند
۱۱۸
به درگاه ایوان زمانی بماند
۱۱۹
بسیچید و بنشست خنجر به چنگ
۱۲۰
طلایه فرستاد بر سوی گنگ
۱۲۱
دو بهره چو از تیره شب در گذشت
۱۲۲
طلایه هم آنگه بیامد ز دشت
۱۲۳
که افراسیاب و فراوان سپاه
۱۲۴
پدید آمد از دور تازان به راه
۱۲۵
ز نزدیک گرسیوز آمد نوند
۱۲۶
که بر چارهٔ جان میان را ببند
۱۲۷
نیامد ز گفتار من هیچ سود
۱۲۸
از آتش ندیدم جز از تیره دود
۱۲۹
نگر تا چه باید کنون ساختن
۱۳۰
سپه را کجا باید انداختن
۱۳۱
سیاوش ندانست زان کار او
۱۳۲
همی راست آمدش گفتار او
۱۳۳
فرنگیس گفت ای خردمند شاه
۱۳۴
مکن هیچ گونه به ما در نگاه
۱۳۵
یکی بارهٔ گام‌زن برنشین
۱۳۶
مباش ایچ ایمن به توران زمین
۱۳۷
ترا زنده خواهم که مانی بجای
۱۳۸
سر خویش گیر و کسی را مپای
۱۳۹
سیاوش بدو گفت کان خواب من
۱۴۰
بجا آمد و تیره شد آب من
۱۴۱
مرا زندگانی سرآید همی
۱۴۲
غم و درد و انده درآید همی
۱۴۳
چنین است کار سپهر بلند
۱۴۴
گهی شاد دارد گهی مستمند
۱۴۵
گر ایوان من سر به کیوان کشید
۱۴۶
همان زهر گیتی بباید چشید
۱۴۷
اگر سال گردد هزار و دویست
۱۴۸
بجز خاک تیره مرا جای نیست
۱۴۹
ز شب روشنایی نجوید کسی
۱۵۰
کجا بهره دارد ز دانش بسی
۱۵۱
ترا پنج ماهست ز آبستنی
۱۵۲
ازین نامور گر بود رستنی
۱۵۳
درخت تو گر نر به بار آورد
۱۵۴
یکی نامور شهریار آورد
۱۵۵
سرافراز کیخسروش نام کن
۱۵۶
به غم خوردن او دل آرام کن
۱۵۷
چنین گردد این گنبد تیزرو
۱۵۸
سرای کهن را نخوانند نو
۱۵۹
ازین پس به فرمان افراسیاب
۱۶۰
مرا تیره‌بخت اندرآید به خواب
۱۶۱
ببرند بر بیگنه بر سرم
۱۶۲
ز خون جگر برنهند افسرم
۱۶۳
نه تابوت یابم نه گور و کفن
۱۶۴
نه بر من بگرید کسی ز انجمن
۱۶۵
نهالی مرا خاک توران بود
۱۶۶
سرای کهن کام شیران بود
۱۶۷
برین گونه خواهد گذشتن سپهر
۱۶۸
نخواهد شدن رام با من به مهر
۱۶۹
ز خورشید تابنده تا تیره‌خاک
۱۷۰
گذر نیست از داد یزدان پاک
۱۷۱
به خواری ترا روزبانان شاه
۱۷۲
سر و تن برهنه برندت به راه
۱۷۳
بیاید سپهدار پیران به در
۱۷۴
بخواهش بخواهد ترا از پدر
۱۷۵
به جان بی‌گنه خواهدت زینهار
۱۷۶
به ایوان خویشش برد زار و خوار
۱۷۷
وز ایران بیاید یکی چاره‌گر
۱۷۸
به فرمان دادار بسته کمر
۱۷۹
از ایدر ترا با پسر ناگهان
۱۸۰
سوی رود جیحون برد در نهان
۱۸۱
نشانند بر تخت شاهی ورا
۱۸۲
به فرمان بود مرغ و ماهی ورا
۱۸۳
ز گیتی برآرد سراسر خروش
۱۸۴
زمانه ز کیخسرو آید به جوش
۱۸۵
ز ایران یکی لشکر آرد به کین
۱۸۶
پرآشوب گردد سراسر زمین
۱۸۷
پی رخش فرخ زمین بسپرد
۱۸۸
به توران کسی را به کس نشمرد
۱۸۹
به کین من امروز تا رستخیز
۱۹۰
نبینی جز از گرز و شمشیر تیز
۱۹۱
برین گفتها بر تو دل سخت کن
۱۹۲
تن از ناز و آرام پردخت کن
۱۹۳
سیاوش چو با جفت غمها بگفت
۱۹۴
خروشان بدو اندر آویخت جفت
۱۹۵
رخش پر ز خون دل و دیده گشت
۱۹۶
سوی آخر تازی اسپان گذشت
۱۹۷
بیاورد شبرنگ بهزاد را
۱۹۸
که دریافتی روز کین باد را
۱۹۹
خروشان سرش را به بر در گرفت
۲۰۰
لگام و فسارش ز سر برگرفت
۲۰۱
به گوش اندرش گفت رازی دراز
۲۰۲
که بیدار دل باش و با کس مساز
۲۰۳
چو کیخسرو آید به کین خواستن
۲۰۴
عنانش ترا باید آراستن
۲۰۵
ورا بارگی باش و گیتی بکوب
۲۰۶
چنان چون سر مار افعی به چوب
۲۰۷
از آخر ببر دل به یکبارگی
۲۰۸
که او را تو باشی به کین بارگی
۲۰۹
دگر مرکبان را همه کرد پی
۲۱۰
برافروخت برسان آتش ز نی
۲۱۱
خود و سرکشان سوی ایران کشید
۲۱۲
رخ از خون دیده شده ناپدید
۲۱۳
چو یک نیم فرسنگ ببرید راه
۲۱۴
رسید اندرو شاه توران سپاه
۲۱۵
سپه دید با خود و تیغ و زره
۲۱۶
سیاوش زده بر زره بر گره
۲۱۷
به دل گفت گرسیوز این راست گفت
۲۱۸
سخن زین نشانی که بود در نهفت
۲۱۹
سیاوش بترسید از بیم جان
۲۲۰
مگر گفت بدخواه گردد نهان
۲۲۱
همی بنگرید این بدان آن بدین
۲۲۲
که کینه نبدشان به دل پیش ازین
۲۲۳
ز بیم سیاوش سواران جنگ
۲۲۴
گرفتند آرام و هوش و درنگ
۲۲۵
چه گفت آن خردمند بسیار هوش
۲۲۶
که با اختر بد به مردی مکوش
۲۲۷
چنین گفت زان پس به افراسیاب
۲۲۸
که ای پرهنر شاه با جاه و آب
۲۲۹
چرا جنگ جوی آمدی با سپاه
۲۳۰
چرا کشت خواهی مرا بی‌گناه
۲۳۱
سپاه دو کشور پر از کین کنی
۲۳۲
زمان و زمین پر ز نفرین کنی
۲۳۳
چنین گفت گرسیوز کم خرد
۲۳۴
کزین در سخن خود کی اندر خورد
۲۳۵
گر ایدر چنین بی‌گناه آمدی
۲۳۶
چرا با زره نزد شاه آمدی
۲۳۷
پذیره شدن زین نشان راه نیست
۲۳۸
سنان و سپر هدیهٔ شاه نیست
۲۳۹
سیاوش بدانست کان کار اوست
۲۴۰
برآشفتن شه ز بازار اوست
۲۴۱
چو گفتار گرسیوز افراسیاب
۲۴۲
شنید و برآمد بلند آفتاب
۲۴۳
به ترکان بفرمود کاندر دهید
۲۴۴
درین دشت کشتی به خون برنهید
۲۴۵
از ایران سپه بود مردی هزار
۲۴۶
همه نامدار از در کارزار
۲۴۷
رده بر کشیدند ایرانیان
۲۴۸
ببستند خون ریختن را میان
۲۴۹
همه با سیاوش گرفتند جنگ
۲۵۰
ندیدند جای فسون و درنگ
۲۵۱
کنون خیره گفتند ما را کشند
۲۵۲
بباید که تنها به خون در کشند
۲۵۳
بمان تا ز ایرانیان دست برد
۲۵۴
ببینند و مشمر چنین کار خرد
۲۵۵
سیاوش چنین گفت کین رای نیست
۲۵۶
همان جنگ را مایه و پای نیست
۲۵۷
مرا چرخ گردان اگر بی‌گناه
۲۵۸
به دست بدان کرد خواهد تباه
۲۵۹
به مردی کنون زور و آهنگ نیست
۲۶۰
که با کردگار جهان جنگ نیست
۲۶۱
سرآمد بریشان بر آن روزگار
۲۶۲
همه کشته گشتند و برگشته کار
۲۶۳
ز تیر و ز ژوپین ببد خسته شاه
۲۶۴
نگون اندر آمد ز پشت سپاه
۲۶۵
همی گشت بر خاک و نیزه به دست
۲۶۶
گروی زره دست او را ببست
۲۶۷
نهادند بر گردنش پالهنگ
۲۶۸
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
۲۶۹
دوان خون بران چهرهٔ ارغوان
۲۷۰
چنان روز نادیده چشم جوان
۲۷۱
برفتند سوی سیاووش گرد
۲۷۲
پس پشت و پیش سپه بود گرد
۲۷۳
چنین گفت سالار توران سپاه
۲۷۴
که ایدر کشیدش به یکسو ز راه
۲۷۵
کنیدش به خنجر سر از تن جدا
۲۷۶
به شخی که هرگز نروید گیا
۲۷۷
بریزید خونش بران گرم خاک
۲۷۸
ممانید دیر و مدارید باک
۲۷۹
چنین گفت با شاه یکسر سپاه
۲۸۰
کزو شهریارا چه دیدی گناه
۲۸۱
چرا کشت خواهی کسی را که تاج
۲۸۲
بگرید برو زار با تخت عاج
۲۸۳
سری را کجا تاج باشد کلاه
۲۸۴
نشاید برید ای خردمند شاه
۲۸۵
به هنگام شادی درختی مکار
۲۸۶
که زهر آورد بار او روزگار
۲۸۷
همی بود گرسیوز بدنشان
۲۸۸
ز بیهودگی یار مردم کشان
۲۸۹
که خون سیاوش بریزد به درد
۲۹۰
کزو داشت درد دل اندر نبرد
۲۹۱
ز پیران یکی بود کهتر به سال
۲۹۲
برادر بد او را و فرخ همال
۲۹۳
کجا پیلسم بود نام جوان
۲۹۴
یکی پرهنر بود و روشن روان
۲۹۵
چنین گفت مر شاه را پیلسم
۲۹۶
که این شاخ را بار دردست و غم
۲۹۷
ز دانا شنیدم یکی داستان
۲۹۸
خرد شد بران نیز همداستان
۲۹۹
که آهسته دل کم پشیمان شود
۳۰۰
هم آشفته را هوش درمان شود
۳۰۱
شتاب و بدی کار آهرمنست
۳۰۲
پشیمانی جان و رنج تنست
۳۰۳
سری را که باشی بدو پادشا
۳۰۴
به تیزی بریدن نبینم روا
۳۰۵
ببندش همی دار تا روزگار
۳۰۶
برین بد ترا باشد آموزگار
۳۰۷
چو باد خرد بر دلت بروزد
۳۰۸
از ان پس ورا سربریدن سزد
۳۰۹
بفرمای بند و تو تندی مکن
۳۱۰
که تندی پشیمانی آرد به بن
۳۱۱
چه بری سری را همی بی‌گناه
۳۱۲
که کاووس و رستم بود کینه خواه
۳۱۳
پدر شاه و رستمش پروردگار
۳۱۴
بپیچی به فرجام زین روزگار
۳۱۵
چو گودرز و چون گیو و برزین و طوس
۳۱۶
ببندند بر کوههٔ پیل کوس
۳۱۷
دمنده سپهبد گو پیلتن
۳۱۸
که خوارند بر چشم او انجمن
۳۱۹
فریبرز کاووس درنده شیر
۳۲۰
که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر
۳۲۱
برین کینه بندند یکسر کمر
۳۲۲
در و دشت گردد پر از کینه‌ور
۳۲۳
نه من پای دارم نه پیوند من
۳۲۴
نه گردی ز گردان این انجمن
۳۲۵
همانا که پیران بیاید پگاه
۳۲۶
ازو بشنود داستان نیز شاه
۳۲۷
مگر خود نیازت نیاید بدین
۳۲۸
مگستر یکی تا جهانست کین
۳۲۹
بدو گفت گرسیوز ای هوشمند
۳۳۰
بگفت جوانان هوا را مبند
۳۳۱
از ایرانیان دشت پر کرگس است
۳۳۲
گر از کین بترسی ترا این بس است
۳۳۳
همین بد که کردی ترا خود نه بس
۳۳۴
که خیره همی بشنوی پند کس
۳۳۵
سیاووش چو بخروشد از روم و چین
۳۳۶
پر از گرز و شمشیر بینی زمین
۳۳۷
بریدی دم مار و خستی سرش
۳۳۸
به دیبا بپوشید خواهی برش
۳۳۹
گر ایدونک او را به جان زینهار
۳۴۰
دهی من نباشم بر شهریار
۳۴۱
به بیغوله‌ای خیزم از بیم جان
۳۴۲
مگر خود به زودی سرآید زمان
۳۴۳
برفتند پیچان دمور و گروی
۳۴۴
بر شاه ترکان پر از رنگ و بوی
۳۴۵
که چندین به خون سیاوش مپیچ
۳۴۶
که آرام خوار آید اندر بسیچ
۳۴۷
به گفتار گرسیوز رهنمای
۳۴۸
برآرای و بردار دشمن ز جای
۳۴۹
زدی دام و دشمن گرفتی بدوی
۳۵۰
ز ایران برآید یکی های و هوی
۳۵۱
سزا نیست این را گرفتن به دست
۳۵۲
دل بدسگالان بباید شکست
۳۵۳
سپاهی بدین گونه کردی تباه
۳۵۴
نگر تا چگونه بود رای شاه
۳۵۵
اگر خود نیازردتی از نخست
۳۵۶
به آب این گنه را توانست شست
۳۵۷
کنون آن به آید که اندر جهان
۳۵۸
نباشد پدید آشکار و نهان
۳۵۹
بدیشان چنین پاسخ آورد شاه
۳۶۰
کزو من ندیدم به دیده گناه
۳۶۱
و لیکن ز گفت ستاره شمر
۳۶۲
به فرجام زو سختی آید به سر
۳۶۳
گر ایدونک خونش بریزم به کین
۳۶۴
یکی گرد خیزد ز ایران زمین
۳۶۵
رها کردنش بتر از کشتنست
۳۶۶
همان کشتنش رنج و درد منست
۳۶۷
به توران گزند مرا آمدست
۳۶۸
غم و درد و بند مرا آمدست
۳۶۹
خردمند گر مردم بدگمان
۳۷۰
نداند کسی چارهٔ آسمان
۳۷۱
فرنگیس بشنید رخ را بخست
۳۷۲
میان را به زنار خونین ببست
۳۷۳
پیاده بیامد به نزدیک شاه
۳۷۴
به خون رنگ داده دو رخساره ماه
۳۷۵
به پیش پدر شد پر از درد و باک
۳۷۶
خروشان به سر بر همی ریخت خاک
۳۷۷
بدو گفت کای پرهنر شهریار
۳۷۸
چرا کرد خواهی مرا خاکسار
۳۷۹
دلت را چرا بستی اندر فریب
۳۸۰
همی از بلندی نبینی نشیب
۳۸۱
سر تاجداران مبر بی‌گناه
۳۸۲
که نپسندد این داور هور و ماه
۳۸۳
سیاوش که بگذاشت ایران زمین
۳۸۴
همی از جهان بر تو کرد آفرین
۳۸۵
بیازرد از بهر تو شاه را
۳۸۶
چنان افسر و تخت و آن گاه را
۳۸۷
بیامد ترا کرد پشت و پناه
۳۸۸
کنون زو چه دیدی که بردت ز راه
۳۸۹
نبرد سر تاجداران کسی
۳۹۰
که با تاج بر تخت ماند بسی
۳۹۱
مکن بی‌گنه بر تن من ستم
۳۹۲
که گیتی سپنج است با باد و دم
۳۹۳
یکی را به چاه افگند بی‌گناه
۳۹۴
یکی با کله برشناند به گاه
۳۹۵
سرانجام هر دو به خاک اندرند
۳۹۶
ز اختر به چنگ مغاک اندرند
۳۹۷
شنیدی که از آفریدون گرد
۳۹۸
ستمگاره ضحاک تازی چه برد
۳۹۹
همان از منوچهر شاه بزرگ
۴۰۰
چه آمد به سلم و به تور سترگ
۴۰۱
کنون زنده بر گاه کاووس شاه
۴۰۲
چو دستان و چون رستم کینه خواه
۴۰۳
جهان از تهمتن بلرزد همی
۴۰۴
که توران به جنگش نیرزد همی
۴۰۵
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
۴۰۶
که نندیشد از گرز کنداوران
۴۰۷
همان گیو کز بیم او روز جنگ
۴۰۸
همی چرم روباه پوشد پلنگ
۴۰۹
درختی نشانی همی بر زمین
۴۱۰
کجا برگ خون آورد بار کین
۴۱۱
به کین سیاوش سیه پوشد آب
۴۱۲
کند زار نفرین به افراسیاب
۴۱۳
ستمگاره‌ای بر تن خویشتن
۴۱۴
بسی یادت آید ز گفتار من
۴۱۵
نه اندر شکاری که گور افگنی
۴۱۶
دگر آهوان را به شور افگنی
۴۱۷
همی شهریاری ربایی ز گاه
۴۱۸
درین کار به زین نگه کن پگاه
۴۱۹
مده شهر توران به خیره به باد
۴۲۰
بباید که روز بد آیدت یاد
۴۲۱
بگفت این و روی سیاوش بدید
۴۲۲
دو رخ را بکند و فغان برکشید
۴۲۳
دل شاه توران برو بر بسوخت
۴۲۴
همی خیره چشم خرد را بدوخت
۴۲۵
بدو گفت برگرد و ایدر مپای
۴۲۶
چه دانی کزین بد مرا چیست رای
۴۲۷
به کاخ بلندش یکی خانه بود
۴۲۸
فرنگیس زان خانه بیگانه بود
۴۲۹
مر او را دران خانه انداختند
۴۳۰
در خانه را بند برساختند
۴۳۱
بفرمود پس تا سیاووش را
۴۳۲
مرآن شاه بی‌کین و خاموش را
۴۳۳
که این را بجایی بریدش که کس
۴۳۴
نباشد ورا یار و فریادرس
۴۳۵
سرش را ببرید یکسر ز تن
۴۳۶
تنش کرگسان را بپوشد کفن
۴۳۷
بباید که خون سیاوش زمین
۴۳۸
نبوید نروید گیا روز کین
۴۳۹
همی تاختندش پیاده کشان
۴۴۰
چنان روزبانان مردم کشان
۴۴۱
سیاوش بنالید با کردگار
۴۴۲
که‌ای برتر از گردش روزگار
۴۴۳
یکی شاخ پیدا کن از تخم من
۴۴۴
چو خورشید تابنده بر انجمن
۴۴۵
که خواهد ازین دشمنان کین خویش
۴۴۶
کند تازه در کشور آیین خویش
۴۴۷
همی شد پس پشت او پیلسم
۴۴۸
دو دیده پر از خون و دل پر ز غم
۴۴۹
سیاوش بدو گفت پدرود باش
۴۵۰
زمین تار و تو جاودان پود باش
۴۵۱
درودی ز من سوی پیران رسان
۴۵۲
بگویش که گیتی دگر شد بسان
۴۵۳
به پیران نه زین‌گونه بودم امید
۴۵۴
همی پند او باد بد من چو بید
۴۵۵
مرا گفته بود او که با صد هزار
۴۵۶
زره‌دار و بر گستوان‌ور سوار
۴۵۷
چو برگرددت روز یار توام
۴۵۸
بگاه چرا مرغزار توام
۴۵۹
کنون پیش گرسیوز اندر دوان
۴۶۰
پیاده چنین خوار و تیره‌روان
۴۶۱
نبینم همی یار با خود کسی
۴۶۲
که بخروشدی زار بر من بسی
۴۶۳
چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت
۴۶۴
کشانش ببردند بر سوی دشت
۴۶۵
ز گرسیوز آن خنجر آبگون
۴۶۶
گروی زره بستد از بهر خون
۴۶۷
بیفگند پیل ژیان را به خاک
۴۶۸
نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک
۴۶۹
یکی تشت بنهاد زرین برش
۴۷۰
جدا کرد زان سرو سیمین سرش
۴۷۱
بجایی که فرموده بد تشت خون
۴۷۲
گروی زره برد و کردش نگون
۴۷۳
یکی باد با تیره گردی سیاه
۴۷۴
برآمد بپوشید خورشید و ماه
۴۷۵
همی یکدگر را ندیدند روی
۴۷۶
گرفتند نفرین همه بر گروی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.