بخش ۱۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بسا رنجها کز جهان دیدهاند
۲
ز بهر بزرگی پسندیدهاند
۳
سرانجام بستر جز از خاک نیست
۴
ازو بهره زهرست و تریاک نیست
۵
چو دانی که ایدر نمانی دراز
۶
به تارک چرا بر نهی تاج آز
۷
همان آز را زیر خاک آوری
۸
سرش را سر اندر مغاک آوری
۹
ترا زین جهان شادمانی بس است
۱۰
کجا رنج تو بهر دیگر کس است
۱۱
تو رنجی و آسان دگر کس خورد
۱۲
سوی گور و تابوت تو ننگرد
۱۳
برو نیز شادی سرآید همی
۱۴
سرش زیر گرد اندر آید همی
۱۵
ز روز گذر کردن اندیشه کن
۱۶
پرستیدن دادگر پیشه کن
۱۷
بترس از خدا و میازار کس
۱۸
ره رستگاری همین است و بس
۱۹
کنون ای خردمند بیدار دل
۲۰
مشو در گمان پای درکش ز گل
۲۱
ترا کردگارست پروردگار
۲۲
توی بنده و کردهٔ کردگار
۲۳
چو گردن به اندیشه زیر آوری
۲۴
ز هستی مکن پرسش و داوری
۲۵
نشاید خور و خواب با آن نشست
۲۶
که خستو نباشد بیزدان که هست
۲۷
دلش کور باشد سرش بیخرد
۲۸
خردمندش از مردمان نشمرد
۲۹
ز هستی نشانست بر آب و خاک
۳۰
ز دانش منش را مکن در مغاک
۳۱
توانا و دانا و دارنده اوست
۳۲
خرد را و جان را نگارنده اوست
۳۳
جهان آفرید و مکان و زمان
۳۴
پی پشهٔ خرد و پیل گران
۳۵
چو سالار ترکان به دل گفت من
۳۶
به بیشی برآرم سر از انجمن
۳۷
چنان شاهزاده جوان را بکشت
۳۸
ندانست جز گنج و شمشیر پشت
۳۹
هم از پشت او روشن کردگار
۴۰
درختی برآورد یازان به بار
۴۱
که با او بگفت آنک جز تو کس است
۴۲
که اندر جهان کردگار او بس است
۴۳
خداوند خورشید و کیوان و ماه
۴۴
کزویست پیروزی و دستگاه
۴۵
خداوند هستی و هم راستی
۴۶
نخواهد ز تو کژی و کاستی
۴۷
جز از رای و فرمان او راه نیست
۴۸
خور و ماه ازین دانش آگاه نیست
۴۹
پسر را بفرمود گودرز پیر
۵۰
به توران شدن کار را ناگریز
۵۱
به فرمان او گیو بسته میان
۵۲
بیامد به کردار شیر ژیان
۵۳
همی تاخت تا مرز توران رسید
۵۴
هر آنکس که در راه تنها بدید
۵۵
زبان را به ترکی بیاراستی
۵۶
ز کیخسرو از وی نشان خواستی
۵۷
چو گفتی ندارم ز شاه آگهی
۵۸
تنش را ز جان زود کردی تهی
۵۹
به خم کمندش بیاویختی
۶۰
سبک از برش خاک بربیختی
۶۱
بدان تا نداند کسی راز او
۶۲
همان نشنود نام و آواز او
۶۳
یکی را همی برد با خویشتن
۶۴
ورا رهنمون بود زان انجمن
۶۵
همی رفت بیدار با او به راه
۶۶
برو راز نگشاد تا چندگاه
۶۷
بدو گفت روزی که اندر جهان
۶۸
سخن پرسم از تو یکی در نهان
۶۹
گر ایدونک یابم ز تو راستی
۷۰
بشویی به دانش دل از کاستی
۷۱
ببخشم ترا هرچ خواهی ز من
۷۲
ندارم دریغ از تو پرمایه تن
۷۳
چنین داد پاسخ که دانش بسست
۷۴
ولیکن پراگنده با هر کسست
۷۵
اگر زانک پرسیم هست آگهی
۷۶
ز پاسخ زبان را نیابی تهی
۷۷
بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست
۷۸
بباید به من برگشادنت راست
۷۹
چنین داد پاسخ که نشنیدهام
۸۰
چنین نام هرگز نپرسیدهام
۸۱
چو پاسخ چنین یافت از رهنمون
۸۲
بزد تیغ و انداختش سرنگون
۸۳
به توران همی رفت چون بیهشان
۸۴
مگر یابد از شاه جایی نشان
۸۵
چنین تا برآمد برین هفت سال
۸۶
میان سوده از تیغ و بند دوال
۸۷
خورش گور و پوشش هم از چرم گور
۸۸
گیا خوردن باره و آب شور
۸۹
همی گشت گرد بیابان و کوه
۹۰
به رنج و به سختی و دور از گروه
۹۱
چنان بد که روزی پراندیشه بود
۹۲
به پیشش یکی بارور بیشه بود
۹۳
بدان مرغزار اندر آمد دژم
۹۴
جهان خرم و مرد را دل به غم
۹۵
زمین سبز و چشمه پر از آب دید
۹۶
همی جای آرامش و خواب دید
۹۷
فرود آمد و اسپ را برگذاشت
۹۸
بخفت و همی بر دل اندیشه داشت
۹۹
همی گفت مانا که دیو پلید
۱۰۰
بر پهلوان بد که آن خواب دید
۱۰۱
ز کیخسرو ایدر نبینم نشان
۱۰۲
چه دارم همی خویشتن را کشان
۱۰۳
کنون گر به رزماند یاران من
۱۰۴
به بزم اندرون غمگساران من
۱۰۵
یکی نامجوی و یکی شادروز
۱۰۶
مرا بخت بر گنبد افشاند گوز
۱۰۷
همی برفشانم به خیره روان
۱۰۸
خمیدست پشتم چو خم کمان
۱۰۹
همانا که خسرو ز مادر نزاد
۱۱۰
وگر زاد دادش زمانه به باد
۱۱۱
ز جستن مرا رنج و سختیست بهر
۱۱۲
انوشه کسی کاو بمیرد به زهر
۱۱۳
سرش پر ز غم گرد آن مرغزار
۱۱۴
همی گشت شه را کنان خواستار
۱۱۵
یکی چشمهای دید تابان ز دور
۱۱۶
یکی سرو بالا دل آرام پور
۱۱۷
یکی جام پر می گرفته به چنگ
۱۱۸
به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ
۱۱۹
ز بالای او فرهٔ ایزدی
۱۲۰
پدید آمد و رایت بخردی
۱۲۱
تو گفتی منوچهر بر تخت عاج
۱۲۲
نشستست بر سر ز پیروزه تاج
۱۲۳
همی بوی مهر آمد از روی او
۱۲۴
همی زیب تاج آمد از موی او
۱۲۵
به دل گفت گیو این به جز شاه نیست
۱۲۶
چنین چهره جز در خور گاه نیست
۱۲۷
پیاده بدو تیز بنهاد روی
۱۲۸
چو تنگ اندر آمد گو شاهجوی
۱۲۹
گره سست شد بر در رنج او
۱۳۰
پدید آمد آن نامور گنج او
۱۳۱
چو کیخسرو از چشمه او را بدید
۱۳۲
بخندید و شادان دلش بردمید
۱۳۳
به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست
۱۳۴
بدین مرز خود زین نشان نیونیست
۱۳۵
مرا کرد خواهد همی خواستار
۱۳۶
به ایران برد تا کند شهریار
۱۳۷
چو آمد برش گیو بردش نماز
۱۳۸
بدو گفت کای نامور سرافراز
۱۳۹
برانم که پور سیاوش توی
۱۴۰
ز تخم کیانی و کیخسروی
۱۴۱
چنین داد پاسخ ورا شهریار
۱۴۲
که تو گیو گودرزی ای نامدار
۱۴۳
بدو گفت گیو ای سر راستان
۱۴۴
ز گودرز با تو که زد داستان
۱۴۵
ز کشواد و گیوت که داد آگهی
۱۴۶
که با خرمی بادی و فرهی
۱۴۷
بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد
۱۴۸
مرا مادر این از پدر یاد کرد
۱۴۹
که از فر یزدان گشادی سخن
۱۵۰
بدانگه که اندرزش آمد به بن
۱۵۱
همی گفت با نامور مادرم
۱۵۲
کز ایدر چه آید ز بد بر سرم
۱۵۳
سرانجام کیخسرو آید پدید
۱۵۴
بجا آورد بندها را کلید
۱۵۵
بدانگه که گردد جهاندار نیو
۱۵۶
ز ایران بیاید سرافراز گیو
۱۵۷
مر او را سوی تخت ایران برد
۱۵۸
بر نامداران و شیران برد
۱۵۹
جهان را به مردی به پای آورد
۱۶۰
همان کین ما را بجای آورد
۱۶۱
بدو گفت گیو ای سر سرکشان
۱۶۲
ز فر بزرگی چه داری نشان
۱۶۳
نشان سیاوش پدیدار بود
۱۶۴
چو بر گلستان نقطهٔ قار بود
۱۶۵
تو بگشای و بنمای بازو به من
۱۶۶
نشان تو پیداست بر انجمن
۱۶۷
برهنه تن خویش بنمود شاه
۱۶۸
نگه کرد گیو آن نشان سیاه
۱۶۹
که میراث بود از گه کیقباد
۱۷۰
درستی بدان بد کیان را نژاد
۱۷۱
چو گیو آن نشان دید بردش نماز
۱۷۲
همی ریخت آب و همی گفت راز
۱۷۳
گرفتش به بر شهریار زمین
۱۷۴
ز شادی برو بر گرفت آفرین
۱۷۵
از ایران بپرسید و ز تخت و گاه
۱۷۶
ز گودرز وز رستم نیکخواه
۱۷۷
بدو گفت گیو ای جهاندار کی
۱۷۸
سرافراز و بیدار و فرخنده پی
۱۷۹
جهاندار دارندهٔ خوب و زشت
۱۸۰
مراگر نمودی سراسر بهشت
۱۸۱
همان هفت کشور به شاهنشهی
۱۸۲
نهاد بزرگی و تاج مهی
۱۸۳
نبودی دل من بدین خرمی
۱۸۴
که روی تو دیدم به توران ز می
۱۸۵
که داند به گیتی که من زندهام
۱۸۶
به خاکم و گر بتش افگندهام
۱۸۷
سپاس از جهاندار کاین رنج سخت
۱۸۸
به شادی و خوبی سرآورد بخت
۱۸۹
برفتند زان بیشه هر دو به راه
۱۹۰
بپرسید خسرو ز کاووس شاه
۱۹۱
وزان هفت ساله غم و درد او
۱۹۲
ز گستردن و خواب وز خورد او
۱۹۳
همی گفت با شاه یکسر سخن
۱۹۴
که دادار گیتی چه افگند بن
۱۹۵
همان خواب گودرز و رنج دراز
۱۹۶
خور و پوشش و درد و آرام و ناز
۱۹۷
ز کاووس کش سال بفگند فر
۱۹۸
ز درد پسر گشت بی پای و پر
۱۹۹
ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی
۲۰۰
سراسر به ویرانی آورد روی
۲۰۱
دل خسرو از درد و رنجش بسوخت
۲۰۲
به کردار آتش رخش برفروخت
۲۰۳
بدو گفت کاکنون ز رنج دراز
۲۰۴
ترا بردهد بخت آرام و ناز
۲۰۵
مرا چون پدر باش و با کس مگوی
۲۰۶
ببین تا زمانه چه آرد به روی
۲۰۷
سپهبد نشست از بر اسپ گیو
۲۰۸
پیاده همی رفت بر پیش نیو
۲۰۹
یکی تیغ هندی گرفته به چنگ
۲۱۰
هر آنکس که پیش آمدی بیدرنگ
۲۱۱
زدی گیو بیدار دل گردنش
۲۱۲
به زیر گل و خاک کردی تنش
۲۱۳
برفتند سوی سیاووش گرد
۲۱۴
چو آمد دو تن را دل و هوش گرد
۲۱۵
فرنگیس را نیز کردند یار
۲۱۶
نهانی بران بر نهادند کار
۲۱۷
که هر سه به راه اندر آرند روی
۲۱۸
نهان از دلیران پرخاشجوی
۲۱۹
فرنگیس گفت ار درنگ آوریم
۲۲۰
جهان بر دل خویش تنگ آوریم
۲۲۱
ازین آگهی یابد افراسیاب
۲۲۲
نسازد بخورد و نیازد به خواب
۲۲۳
بیاید به کردار دیو سپید
۲۲۴
دل از جان شیرین شود ناامید
۲۲۵
یکی را ز ما زنده اندر جهان
۲۲۶
نبیند کسی آشکار و نهان
۲۲۷
جهان پر ز بدخواه و پردشمنست
۲۲۸
همه مرز ما جای آهرمنست
۲۲۹
تو ای بافرین شاه فرزند من
۲۳۰
نگر تا نیوشی یکی پند من
۲۳۱
که گر آگهی یابد آن مرد شوم
۲۳۲
برانگیزد آتش ز آباد بوم
۲۳۳
یکی مرغزارست ز ایدر نه دور
۲۳۴
به یکسو ز راه سواران تور
۲۳۵
همان جویبارست و آب روان
۲۳۶
که از دیدنش تازه گردد روان
۲۳۷
تو بر گیر زین و لگام سیاه
۲۳۸
برو سوی آن مرغزاران پگاه
۲۳۹
چو خورشید بر تیغ گنبد شود
۲۴۰
گه خواب و خورد سپهبد شود
۲۴۱
گله هرچ هست اندر آن مرغزار
۲۴۲
به آبشخور آید سوی جویبار
۲۴۳
به بهزاد بنمای زین و لگام
۲۴۴
چو او رام گردد تو بگذار گام
۲۴۵
چو آیی برش نیک بنمای چهر
۲۴۶
بیارای و ببسای رویش به مهر
۲۴۷
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
۲۴۸
برو تیره شد روی روز سپید
۲۴۹
چنین گفت شبرنگ بهزاد را
۲۵۰
که فرمان مبر زین سپس باد را
۲۵۱
همی باش بر کوه و در مرغزار
۲۵۲
چو کیخسرو آید ترا خواستار
۲۵۳
ورا بارگی باش و گیتی بکوب
۲۵۴
ز دشمن زمین را به نعلت بروب
۲۵۵
نشست از بر اسپ سالار نیو
۲۵۶
پیاده همی رفت بر پیش گیو
۲۵۷
بدان تند بالا نهادند روی
۲۵۸
چنان چون بود مردم چارهجوی
۲۵۹
فسیله چو آمد به تنگی فراز
۲۶۰
بخوردند سیراب و گشتند باز
۲۶۱
نگه کرد بهزاد و کی را بدید
۲۶۲
یکی باد سرد از جگر برکشید
۲۶۳
بدید آن نشست سیاوش پلنگ
۲۶۴
رکیب دراز و جناغ خدنگ
۲۶۵
همی داشت در آبخور پای خویش
۲۶۶
از آنجا که بد دست ننهاد پیش
۲۶۷
چو کیخسرو او را به آرام یافت
۲۶۸
بپویید و با زین سوی او شتافت
۲۶۹
بمالید بر چشم او دست و روی
۲۷۰
بر و یال ببسود و بشخود موی
۲۷۱
لگامش بدو داد و زین بر نهاد
۲۷۲
بسی از پدر کرد با درد یاد
۲۷۳
چو بنشست بر باره بفشارد ران
۲۷۴
برآمد ز جا آن هیون گران
۲۷۵
به کردار باد هوا بردمید
۲۷۶
بپرید وز گیو شد ناپدید
۲۷۷
غمی شد دل گیو و خیره بماند
۲۷۸
بدان خیرگی نام یزدان بخواند
۲۷۹
همی گفت کاهرمن چارهجوی
۲۸۰
یکی بارگی گشت و بنمود روی
۲۸۱
کنون جان خسرو شد و رنج من
۲۸۲
همین رنج بد در جهان گنج من
۲۸۳
چو یک نیمه ببرید زان کوه شاه
۲۸۴
گران کرد باز آن عنان سیاه
۲۸۵
همی بود تاپیش او رفت گیو
۲۸۶
چنین گفت بیدار دل شاه نیو
۲۸۷
که شاید که اندیشهٔ پهلوان
۲۸۸
کنم آشکارا به روشن روان
۲۸۹
بدو گفت گیو ای شه سرفراز
۲۹۰
سزد کاشکارا بود بر تو راز
۲۹۱
تو از ایزدی فر و برز کیان
۲۹۲
به موی اندر آیی ببینی میان
۲۹۳
بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد
۲۹۴
یکی بر دل اندیشه آمدت یاد
۲۹۵
چنین بود اندیشهٔ پهلوان
۲۹۶
که اهریمن آمد بر این جوان
۲۹۷
کنون رفت و رنج مرا باد کرد
۲۹۸
دل شاد من سخت ناشاد کرد
۲۹۹
ز اسپ اندر آمد جهاندیده گیو
۳۰۰
همی آفرین خواند بر شاه نیو
۳۰۱
که روز و شبان بر تو فرخنده باد
۳۰۲
سر بدسگالان تو کنده باد
۳۰۳
که با برز و اورندی و رای و فر
۳۰۴
ترا داد داور هنر با گهر
۳۰۵
ز بالا به ایوان نهادند روی
۳۰۶
پراندیشه مغز و روان راهجوی
۳۰۷
چو نزد فرنگیس رفتند باز
۳۰۸
سخن رفت چندی ز راه دارز
۳۰۹
بدان تا نهانی بود کارشان
۳۱۰
نباشد کسی آگه از رازشان
۳۱۱
فرنگیس چون روی بهزاد دید
۳۱۲
شد از آب دیده رخش ناپدید
۳۱۳
دو رخ را به یال و برش بر نهاد
۳۱۴
ز درد سیاوش بسی کرد یاد
۳۱۵
چو آب دو دیده پراگنده کرد
۳۱۶
سبک سر سوی گنج آگنده کرد
۳۱۷
به ایوان یکی گنج بودش نهان
۳۱۸
نبد زان کسی آگه اندر جهان
۳۱۹
یکی گنج آگنده دینار بود
۳۲۰
زره بود و یاقوت بسیار بود
۳۲۱
همان گنج گوپال و برگستوان
۳۲۲
همان خنجر و تیغ و گرز گران
۳۲۳
در گنج بگشاد پیش پسر
۳۲۴
پر از خون رخ از درد خسته جگر
۳۲۵
چنین گفت با گیو کای برده رنج
۳۲۶
ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج
۳۲۷
ز دینار وز گوهر شاهوار
۳۲۸
ز یاقوت وز تاج گوهرنگار
۳۲۹
ببوسید پیشش زمین پهلوان
۳۳۰
بدو گفت کای مهتر بانوان
۳۳۱
همه پاسبانیم و گنج آن تست
۳۳۲
فدی کردن جان و رنج آن تست
۳۳۳
زمین از تو گردد بهار بهشت
۳۳۴
سپهر از تو زاید همی خوب و زشت
۳۳۵
جهان پیش فرزند تو بنده باد
۳۳۶
سر بدسگالانش افگنده باد
۳۳۷
چو افتاد بر خواسته چشم گیو
۳۳۸
گزین کرد درع سیاووش نیو
۳۳۹
ز گوهر که پرمایهتر یافتند
۳۴۰
ببردند چندانک برتافتند
۳۴۱
همان ترگ و پرمایه برگستوان
۳۴۲
سلیحی که بود از در پهلوان
۳۴۳
سر گنج را شاه کرد استوار
۳۴۴
به راه بیابان برآراست کار
۳۴۵
چو این کرده شد برنهادند زین
۳۴۶
بران باد پایان باآفرین
۳۴۷
فرنگیس ترگی به سر بر نهاد
۳۴۸
برفتند هر سه به کردار باد
۳۴۹
سران سوی ایران نهادند گرم
۳۵۰
نهانی چنان چون بود نرم نرم
۳۵۱
بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی
۳۵۲
که خسرو به ایران نهادست روی
۳۵۳
نماند این سخن یک زمان در نهفت
۳۵۴
کس آمد به نزدیک پیران بگفت
۳۵۵
که آمد ز ایران سرافراز گیو
۳۵۶
به نزدیک بیدار دل شاه نیو
۳۵۷
سوی شهر ایران نهادند روی
۳۵۸
فرنگیس و شاه و گو جنگجوی
۳۵۹
چو بشنید پیران غمی گشت سخت
۳۶۰
بلرزید برسان برگ درخت
۳۶۱
ز گردان گزین کرد کلباد را
۳۶۲
چو نستیهن و گرد پولاد را
۳۶۳
بفرمود تا ترک سیصد سوار
۳۶۴
برفتند تازان بران کارزار
۳۶۵
سر گیو بر نیزه سازید گفت
۳۶۶
فرنگیس را خاک باید نهفت
۳۶۷
ببندید کیخسرو شوم را
۳۶۸
بداختر پی او بر و بوم را
۳۶۹
سپاهی برین گونه گرد و جوان
۳۷۰
برفتند بیدار دو پهلوان
۳۷۱
فرنگیس با رنج دیده پسر
۳۷۲
به خواب اندر آورده بودند سر
۳۷۳
ز پیمودن راه و رنج شبان
۳۷۴
جهانجوی را گیو بد پاسبان
۳۷۵
دو تن خفته و گیو با رنج و خشم
۳۷۶
به راه سواران نهاده دو چشم
۳۷۷
به برگستوان اندرون اسپ گیو
۳۷۸
چنان چون بود ساز مردان نیو
۳۷۹
زره در بر و بر سرش بود ترگ
۳۸۰
دل ارغنده و تن نهاده به مرگ
۳۸۱
چو از دور گرد سپه را بدید
۳۸۲
بزد دست و تیغ از میان برکشید
۳۸۳
خروشی برآورد برسان ابر
۳۸۴
که تاریک شد مغز و چشم هژبر
۳۸۵
میان سواران بیامد چو گرد
۳۸۶
ز پرخاش او خاک شد لاژورد
۳۸۷
زمانی به خنجر زمانی به گرز
۳۸۸
همی ریخت آهن ز بالای برز
۳۸۹
ازان زخم گوپال گیو دلیر
۳۹۰
سران را همی شد سر از جنگ سیر
۳۹۱
دل گیو خندان شد از زور خشم
۳۹۲
که چون چشمه بودیش دریا به چشم
۳۹۳
ازان پس گرفتندش اندر میان
۳۹۴
چنان لشکری همچو شیر ژیان
۳۹۵
ز نیزه نیستان شد آوردگاه
۳۹۶
بپوشید دیدار خورشید و ماه
۳۹۷
غمی شد دل شیر در نیستان
۳۹۸
ز خون نیستان کرد چون میستان
۳۹۹
ازیشان بیفگند بسیار گیو
۴۰۰
ستوه آمدند آن سواران ز نیو
۴۰۱
به نستیهن گرد کلباد گفت
۴۰۲
که این کوه خاراست نه یال و سفت
۴۰۳
همه خسته و بسته گشتند باز
۴۰۴
به نزدیک پیران گردن فراز
۴۰۵
همه غار و هامون پر از کشته بود
۴۰۶
ز خون خاک چون ارغوان گشته بود
۴۰۷
چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر
۴۰۸
پر از خون بر و چنگ برسان شیر
۴۰۹
بدو گفت کای شاه دل شاد دار
۴۱۰
خرد را ز اندیشه آزاد دار
۴۱۱
یکی لشکر آمد بر ما به جنگ
۴۱۲
چو کلباد و نستیهن تیز چنگ
۴۱۳
چنان بازگشتند آن کس که زیست
۴۱۴
که بر یال و برشان بباید گریست
۴۱۵
گذشته ز رستم به ایران سوار
۴۱۶
ندانم که با من کند کارزار
۴۱۷
ازو شاد شد خسرو پاکدین
۴۱۸
ستودش فراوان و کرد آفرین
۴۱۹
بخوردند چیزی کجا یافتند
۴۲۰
سوی راه بی راه بشتافتند
۴۲۱
چو ترکان به نزدیک پیران شدند
۴۲۲
چنان خسته و زار و گریان شدند
۴۲۳
برآشفت پیران به کلباد گفت
۴۲۴
که چونین شگفتی نشاید نهفت
۴۲۵
چه کردید با گیو و خسرو کجاست
۴۲۶
سخن بر چه سانست برگوی راست
۴۲۷
بدو گفت کلباد کای پهلوان
۴۲۸
به پیش تو گر برگشایم زبان
۴۲۹
که گیو دلاور به گردان چه کرد
۴۳۰
دلت سیر گردد به دشت نبرد
۴۳۱
فراوان به لشکر مرا دیدهای
۴۳۲
نبرد مرا هم پسندیدهای
۴۳۳
همانا که گوپال بیش از هزار
۴۳۴
گرفتی ز دست من آن نامدار
۴۳۵
سرش ویژه گفتی که سندان شدست
۴۳۶
بر و ساعدش پیل دندان شدست
۴۳۷
من آورد رستم بسی دیدهام
۴۳۸
ز جنگ آوران نیز بشنیدهام
۴۳۹
به زخمش ندیدم چنین پایدار
۴۴۰
نه در کوشش و پیچش کارزار
۴۴۱
همی هر زمان تیز و جوشان بدی
۴۴۲
به نوی چو پیلی خروشان بدی
۴۴۳
برآشفت پیران بدو گفت بس
۴۴۴
که ننگست ازین یاد کردن به کس
۴۴۵
نه از یک سوارست چندین سخن
۴۴۶
تو آهنگ آورد مردان مکن
۴۴۷
تو رفتی و نستیهن نامور
۴۴۸
سپاهی به کردار شیران نر
۴۴۹
کنون گیو را ساختی پیل مست
۴۵۰
میان یلان گشت نام تو پست
۴۵۱
چو زین یابد افراسیاب آگهی
۴۵۲
بیندازد آن تاج شاهنشهی
۴۵۳
که دو پهلوان دلیر و سوار
۴۵۴
چنین لشکری از در کارزار
۴۵۵
ز پیش سواری نمودید پشت
۴۵۶
بسی از دلیران ترکان بکشت
۴۵۷
گواژه بسی باشدت بافسوس
۴۵۸
نه مرد نبردی و گوپال و کوس