Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

بخش ۱۹

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سواران گزین کرد پیران هزار
۲
همه جنگجوی و همه نامدار
۳
بدیشان چنین گفت پیران که زود
۴
عنان تگاور بباید بسود
۵
شب و روز رفتن چو شیر ژیان
۶
نباید گشادن به ره بر میان
۷
که گر گیو و خسرو به ایران شوند
۸
زنان اندر ایران چه شیران شوند
۹
نماند برین بوم و بر خاک و آب
۱۰
وزین داغ دل گردد افراسیاب
۱۱
به گفتار او سر برافراختند
۱۲
شب و روز یکسر همی تاختند
۱۳
نجستند روز و شب آرام و خواب
۱۴
وزین آگهی شد به افراسیاب
۱۵
چنین تا بیامد یکی ژرف رود
۱۶
سپه شد پراگنده چون تار و پود
۱۷
بنش ژرف و پهناش کوتاه بود
۱۸
بدو بر به رفتن دژآگاه بود
۱۹
نشسته فرنگیس بر پاس گاه
۲۰
به دیگر کران خفته بد گیو و شاه
۲۱
فرنگیس زان جایگه بنگرید
۲۲
درفش سپهدار توران بدید
۲۳
دوان شد بر گیو و آگاه کرد
۲۴
بران خفتگان خواب کوتاه کرد
۲۵
بدو گفت کای مرد با رنج خیز
۲۶
که آمد ترا روزگار گریز
۲۷
ترا گر بیابند بیجان کنند
۲۸
دل ما ز درد تو پیچان کنند
۲۹
مرا با پسر دیده گردد پرآب
۳۰
برد بسته تا پیش افراسیاب
۳۱
وزان پس ندانم چه آید گزند
۳۲
نداند کسی راز چرخ بلند
۳۳
بدو گفت گیو ای مه بانوان
۳۴
چرا رنجه کردی بدینسان روان
۳۵
تو با شاه برشو به بالای تند
۳۶
ز پیران و لشکر مشو هیچ کند
۳۷
جهاندار پیروز یار منست
۳۸
سر اختر اندر کنار منست
۳۹
بدوگفت کیخسرو ای رزمساز
۴۰
کنون بر تو بر کار من شد دراز
۴۱
ز دام بلا یافتم من رها
۴۲
تو چندین مشو در دم اژدها
۴۳
به هامون مرارفت باید کنون
۴۴
فشاندن به شمشیر بر شید خون
۴۵
بدو گفت گیو ای شه سرفراز
۴۶
جهان را به نام تو آمد نیاز
۴۷
پدر پهلوانست و من پهلوان
۴۸
به شاهی نپیچیم جان و روان
۴۹
برادر مرا هست هفتاد و هشت
۵۰
جهان شد چو نام تو اندر گذشت
۵۱
بسی پهلوانست شاه اندکی
۵۲
چه باشد چو پیدا نباشد یکی
۵۳
اگر من شوم کشته دیگر بود
۵۴
سر تاجور باشد افسر بود
۵۵
اگر تو شوی دور از ایدر تباه
۵۶
نبینم کسی از در تاج و گاه
۵۷
شود رنج من هفت ساله به باد
۵۸
دگر آنک ننگ آورم بر نژاد
۵۹
تو بالا گزین و سپه را ببین
۶۰
مرا یاد باشد جهان آفرین
۶۱
بپوشید درع و بیامد چو شیر
۶۲
همان باره دستکش را به زیر
۶۳
ازین سوی شه بود ز آنسو سپاه
۶۴
میانچی شده رود و بر بسته راه
۶۵
چو رعد بهاران بغرید گیو
۶۶
ز سالار لشکر همی جست نیو
۶۷
چو بشنید پیرانش دشنام داد
۶۸
بدو گفت کای بد رگ دیوزاد
۶۹
چو تنها بدین رزمگاه آمدی
۷۰
دلاور به پیش سپاه آمدی
۷۱
کنون خوردنت نوک ژوپین بود
۷۲
برت را کفن چنگ شاهین بود
۷۳
اگر کوه آهن بود یک سوار
۷۴
چو مور اندر آید به گردش هزار
۷۵
شود خیره سر گرچه خردست مور
۷۶
نه مورست پوشیده مرد و ستور
۷۷
کنند این زره بر تنش چاک چاک
۷۸
چو مردار گردد کشندش به خاک
۷۹
یکی داستان زد هژبر دمان
۸۰
که چون بر گوزنی سرآید زمان
۸۱
زمانه برو دم همی بشمرد
۸۲
بیاید دمان پیش من بگذرد
۸۳
زمان آوریدت کنون پیش من
۸۴
همان پیش این نامدار انجمن
۸۵
بدو گفت گیو ای سپهدار شیر
۸۶
سزد گر به آب اندر آیی دلیر
۸۷
ببینی کزین پرهنر یک سوار
۸۸
چه آید ترا بر سر ای نامدار
۸۹
هزارید و من نامور یک دلیر
۹۰
سر سرکشان اندر آرم به زیر
۹۱
چو من گرزهٔ سرگرای آورم
۹۲
سران را همه زیر پای آورم
۹۳
چو بشنید پیران برآورد خشم
۹۴
دلش گشت پرخون و پرآب چشم
۹۵
برانگیخت اسپ و بیفشارد ران
۹۶
به گردن برآورد گرز گران
۹۷
چو کشتی ز دشت اندر آمد به رود
۹۸
همی داد نیکی دهش را درود
۹۹
نکرد ایچ گیو آزمون را شتاب
۱۰۰
بدان تا برآمد سپهبد ز آب
۱۰۱
ز بالا به پستی بپیچید گیو
۱۰۲
گریزان همی شد ز سالار نیو
۱۰۳
چو از آب وز لشکرش دور کرد
۱۰۴
به زین اندر افگند گرز نبرد
۱۰۵
گریزان ازو پهلوان بلند
۱۰۶
ز فتراک بگشاد پیچان کمند
۱۰۷
هم‌آورد با گیو نزدیک شد
۱۰۸
جهان چون شب تیره تاریک شد
۱۰۹
بپیچید گیو سرافراز یال
۱۱۰
کمند اندرافگند و کردش دوال
۱۱۱
سر پهلوان اندر آمد به بند
۱۱۲
ز زین برگرفتش به خم کمند
۱۱۳
پیاده به پیش اندر افگند خوار
۱۱۴
ببردش دمان تا لب رودبار
۱۱۵
بیفگند بر خاک و دستش ببست
۱۱۶
سلیحش بپوشید و خود بر نشست
۱۱۷
درفشش گرفته به چنگ اندرون
۱۱۸
بشد تا لب آب گلزریون
۱۱۹
چو ترکان درفش سپهدار خویش
۱۲۰
بدیدند رفتند ناچار پیش
۱۲۱
خروش آمد و نالهٔ کرنای
۱۲۲
دم نای رویین و هندی درای
۱۲۳
جهاندیده گیو اندر آمد به آب
۱۲۴
چو کشتی که از باد گیرد شتاب
۱۲۵
برآورد گرز گران را به کفت
۱۲۶
سپه ماند از کار او در شگفت
۱۲۷
سبک شد عنان وگران شد رکیب
۱۲۸
سر سرکشان خیره گشت از نهیب
۱۲۹
به شمشیر و با نیزهٔ سرگرای
۱۳۰
همی کشت ازیشان یل رهنمای
۱۳۱
از افگنده شد روی هامون چون کوه
۱۳۲
ز یک تن شدند آن دلیران ستوه
۱۳۳
قفای یلان سوی او شد همه
۱۳۴
چو شیر اندر آمد به پیش رمه
۱۳۵
چو لشکر هزیمت شد از پیش گیو
۱۳۶
چنان لشکری گشن و مردان نیو
۱۳۷
چنان خیره برگشت و بگذاشت آب
۱۳۸
که گفتی ندیدست لشکر به خواب
۱۳۹
دمان تا به نزدیک پیران رسید
۱۴۰
همی خواست از تن سرش را برید
۱۴۱
به خواری پیاده ببردش کشان
۱۴۲
دمان و پر از درد چون بیهشان
۱۴۳
چنین گفت کاین بددل و بی‌وفا
۱۴۴
گرفتار شد در دم اژدها
۱۴۵
سیاوش به گفتار او سر بداد
۱۴۶
گر او باد شد این شود نیز باد
۱۴۷
ابر شاه پیران گرفت آفرین
۱۴۸
خروشان ببوسید روی زمین
۱۴۹
همی گفت کای شاه دانش پژوه
۱۵۰
چو خورشید تابان میان گروه
۱۵۱
تو دانسته‌ای درد و تیمار من
۱۵۲
ز بهر تو با شاه پیگار من
۱۵۳
سزد گر من از چنگ این اژدها
۱۵۴
به بخت و به فر تو یابم رها
۱۵۵
به کیخسرو اندر نگه کرد گیو
۱۵۶
بدان تا چه فرمان دهد شاه نیو
۱۵۷
فرنگیس را دید دیده پرآب
۱۵۸
زبان پر ز نفرین افراسیاب
۱۵۹
به گیو آن زمان گفت کای سرافراز
۱۶۰
کشیدی بسی رنج راه دراز
۱۶۱
چنان دان که این پیرسر پهلوان
۱۶۲
خردمند و رادست و روشن روان
۱۶۳
پس از داور دادگر رهنمون
۱۶۴
بدان کاو رهانید ما را ز خون
۱۶۵
ز بد مهر او پردهٔ جان ماست
۱۶۶
وزین کردهٔ خویش زنهار خواست
۱۶۷
بدو گفت گیو ای سر بانوان
۱۶۸
انوشه روان باش تا جاودان
۱۶۹
یکی سخت سوگند خوردم به ماه
۱۷۰
به تاج و به تخت شه نیک‌خواه
۱۷۱
که گر دست یابم برو روز کین
۱۷۲
کنم ارغوانی ز خونش زمین
۱۷۳
بدو گفت کیخسرو ای شیرفش
۱۷۴
زبان را ز سوگند یزدان مکش
۱۷۵
کنونش به سوگند گستاخ کن
۱۷۶
به خنجر وراگوش سوراخ کن
۱۷۷
چو از خنجرت خون چکد بر زمین
۱۷۸
هم از مهر یاد آیدت هم ز کین
۱۷۹
بشد گیو و گوشش به خنجر بسفت
۱۸۰
ز سوگند برتر درشتی نگفت
۱۸۱
چنین گفت پیران ازان پس به شاه
۱۸۲
که کلباد شد بی‌گمان با سپاه
۱۸۳
بفرمای کاسپم دهد باز نیز
۱۸۴
چنان دان که بخشیده‌ای جان و چیز
۱۸۵
بدو گفت گیو ای دلیر سپاه
۱۸۶
چرا سست گشتی به آوردگاه
۱۸۷
به سوگند یابی مگر باره باز
۱۸۸
دو دستت ببندم به بند دراز
۱۸۹
که نگشاید این بند تو هیچکس
۱۹۰
گشاینده گلشهر خواهیم و بس
۱۹۱
کجا مهتر بانوان تو اوست
۱۹۲
وزو نیست پیدا ترا مغز و پوست
۱۹۳
بدان گشت همداستان پهلوان
۱۹۴
به سوگند بخرید اسپ و روان
۱۹۵
که نگشاید آن بند را کس به راه
۱۹۶
ز گلشهر سازد وی آن دستگاه
۱۹۷
بدو داد اسپ و دو دستش ببست
۱۹۸
ازان پس بفرمود تا برنشست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.