زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۲۱۶ - مطلع دوم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ماه به ماه می‌کند شاه فلک کدیوری
۲
عالم ناقه برده را، توشه دهد توانگری
۳
مائده سازد از بره، بر صفت توانگران
۴
برزگری کند به گاو، از قبل کدیوری
۵
موسی و سامری شود گاو و بره بپرورد
۶
آب خضر برآورد ز آینهٔ سکندری
۷
بنگه تیر ازو شود روضه صفت به تازگی
۸
خرگه ماه ازو شود خلدوش از منوری
۹
چون به دهان شیر در، خشم پلنگی آورد
۱۰
روی زمین شود ز تف، پشت پلنگ بربری
۱۱
تیزتر از کبوتری برج به برج می‌پرد
۱۲
بیضهٔ زر همی نهد در به در از سبک پری
۱۳
هر سر مه به برج نو بچهٔ نو برآورد
۱۴
یک سره برج او شود قصر دوازده دری
۱۵
از همه کشتهٔ فلک دانهٔ خوشه خورد و بس
۱۶
چون سوی برج خوشه رفت از سر برج آذری
۱۷
از سر خوشه ناگهش داس شکست در گلو
۱۸
کرد رگ گلوش راهر سر داس نشتری
۱۹
گوئی از آن رگ گلو ریخته‌اند در رزان
۲۰
این همه خون که می‌کند آتشی و معصفری
۲۱
باز چو زر خالصش سخت ترازوی فلک
۲۲
تا حلی خزان کند صنعت باد آذری
۲۳
از پی صنع زرگری کورهٔ گرم به بود
۲۴
کورهٔ سرد شد فلک، زین همه صنع زرگری
۲۵
گر به همه ترازوئی زر خلاص درخورد
۲۶
خور به ترازوی فلک، هست چو زر بدر خوری
۲۷
ورنه ترازوی فلک زرگر قلب کار شد
۲۸
نقد عراق چون کند زر خلاص جعفری
۲۹
عید رسید و مهرگان باد و جنیبه بر اثر
۳۰
هر دو جنیبه هم‌عنان در گرو تکاوری
۳۱
شاه طغان چرخ بین با دوغلام روز و شب
۳۲
کاین قره سنقری کند، و آن کند آق سنقری
۳۳
شاخ چو مریم از صفت عیسی شش مهه به بر
۳۴
کرده بسان مریمش نفخهٔ روح شوهری
۳۵
عیسی خرد را کند تابش ماه دایگی
۳۶
مریم عور را کند برگ درخت معجری
۳۷
میوه چو بانوی ختن در پس حجله‌های زر
۳۸
زاغ چو خادم حبش پیش دوان به چاکری
۳۹
تا که ترنج را خزان شکل جذام داده بر
۴۰
در یرقان شده است رز همچو ترنج‌زا صفری
۴۱
نخل به جنبش آمده گرنه یهود شد چرا
۴۲
پارهٔ زرد بر کتف دوخت بدان مشهری
۴۳
سیب چو مجمری ز زر خردهٔ عود در میان
۴۴
کرده برای مجمرش نار کفیده اخگری
۴۵
مه چو مشاطگان زده بر رخ سیب خالها
۴۶
سیب برهنه ناف بین نافه دم از معطری
۴۷
خال ز غالیه نهد هرکس، و روی سیب را
۴۸
خال ز خون نهاد ماه، اینت مشاطهٔ فری
۴۹
نار همه دل و دهن، دل همه خون عاشقی
۵۰
سیب همه رخ و ذقن رخ همه خال دلبری
۵۱
خم چو پری گرفته‌ای، یافته صرع و کرده کف
۵۲
خط معزمان شده برگ رز از مزعفری
۵۳
سار به شاخسار بر، زنگی چار تاره زن
۵۴
خنده زنان چو زنگیان، ابر ز روی اغبری
۵۵
در بر بید بن نگر، لشکر مور صف زده
۵۶
گرد لوای سام بین موکب حام لشکری
۵۷
گرچه درخت ریخت زر، ورچه هوا فشاند در
۵۸
هم نرسد به جودشان با کف شه برابری
۵۹
خسرو ذوالجلالتین از ملکی و سلطنت
۶۰
مستحق الخلافتین، از یلواج و تنگری
۶۱
شاه معظم اخستان آنکه رضا و خشم او
۶۲
نحس بر زحل شود، سعد ربای مشتری
۶۳
قامت صاحب افسران، حلقهٔ افسری شده
۶۴
برده سجود افسرش، با همه صاحب افسری
۶۵
ای به حسام نیلگون یافته ملک یوسفی
۶۶
بر در مصر وقاهره کوفته کوس قاهری
۶۷
هشت بهشت و نه فلک هست بهای دولتت
۶۸
دولت یوسفیت را عقل به هفده مشتری
۶۹
از فلکی شریف‌تر یا شرف مشخصی
۷۰
از ملکی کریم‌تر یا کرم مصوری
۷۱
بدر ستاره موکبی، مهر فلک جنیبتی
۷۲
ابر درخش رایتی، بحر نهنگ خنجری
۷۳
نوح خلیل حالتی، خضر کلیم قالتی
۷۴
احمد عرش هیبتی، عیسی روح منظری
۷۵
خسرو سام دولتی، سام سپهر صولتی
۷۶
رستم زال دانشی، زال زمانه داوری
۷۷
ربع زمین ز درگهت ثلث نهند و بعد ازین
۷۸
ز آن سوی خط استوا در خط حکمت آوری
۷۹
عالم نو بنا کند رای تو از مهندسی
۸۰
کشور نو رقم زند، فر تو از موفری
۸۱
امر تو نطفه افکند بهر سه نوع تا کند
۸۲
هفت محیط دایگی، چار بسیط مادری
۸۳
عدل تو مادری کند، ملک بپرورد چنان
۸۴
کاتش و آب را دهد با گل و مل برادری
۸۵
چرخ مدور از شرف عرش مربع از علو
۸۶
طوف در تو می‌کنند از پی کسب سروری
۸۷
خدت زلف و رخ کند از پی سنبل و سمن
۸۸
شانه در آن مربعی، آینه در مدوری
۸۹
کشتن حاسد تو را درد حسد نه بس بود
۹۰
کو به خلاف جستنت درد امید مهتری
۹۱
روی بهی کجا بود مرد زحیر را که خود
۹۲
وقت سقوط قوتش صبر خورد سقوطری
۹۳
در همه طبلهٔ فلک پیلور زمانه را
۹۴
نیست به بخت خصم تو داروی درد مدبری
۹۵
خنجر گندنائیت هم به کدوی مغز او
۹۶
می‌دهدش مزوری تا رهد از مزوری
۹۷
تیغ تو صیقل هدی تا که خطیب ملک شد
۹۸
دست تو چون عمود صبح آمد و کرد منبری
۹۹
آنت مفسر ظفر، خاطب اعجمی زبان
۱۰۰
زاعجمیان عجب بود خاطبی و مفسری
۱۰۱
قائم پنجم آسمان، منتقم از ششم زمین
۱۰۲
اختر و فعل عقربی، آتش و لون عبقری
۱۰۳
پایهٔ تخت زیبدت بر سر تاج آسمان
۱۰۴
کز سر تخت مملکت تاج ملوک کشوری
۱۰۵
تخت حساب شد عدو کرده ز خاک تاج سر
۱۰۶
چهره چو تاج خسروان، دیده چو تخت جوهری
۱۰۷
تاجوران ملک را فخر ز گوهرت رسد
۱۰۸
تو سر گوهری تو را مفخر تاج گوهری
۱۰۹
تا که عروس دولتت یافت عماری از فلک
۱۱۰
بهر عماریش کند ابلق گیتی استری
۱۱۱
نعل سمند تو سزد حلقهٔ فرج استرت
۱۱۲
تاج سر ملک‌شهی خاتم دست سنجری
۱۱۳
چون ز گهر سخن رود در شرف و جلال و کین
۱۱۴
چون اسد و اثیر و خور، ناری و نوری و نری
۱۱۵
گر گذری کند عدو بر طرف ممالکت
۱۱۶
زحمت او چه کم کند ملک تو را مقرری
۱۱۷
ور جنبی ز مغکده بر در کعبه بگذرد
۱۱۸
کعبه به لوث کعب او کی فتد از مطهری
۱۱۹
پاسخ او به یاسجی باز دهی که در ظفر
۱۲۰
ناصر رایت حقی، ناسخ آیت شری
۱۲۱
ای حرم تو از کرم بیت حرام خسروان
۱۲۲
چون سخن من از نکت سحر حلال خاطری
۱۲۳
ز آن کرم است سرگران جان و سر سبکتکین
۱۲۴
زین سخن است دل سبک عنصر طبع عنصری
۱۲۵
تا به صفت بود فلک صورت دیر عیسوی
۱۲۶
محور خط استوا، شکل صلیب قیصری
۱۲۷
باد خطاب عیسوی با سگ درگهت چنین
۱۲۸
کافسر دیر اعظمی، فخر صلیب اکبری

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.