بخش ۲۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو آگاهی آمد به آزادگان
۲
بر پیر گودرز کشوادگان
۳
که طوس و فریبرز گشتند باز
۴
نیارست رفتن بر دژ فراز
۵
بیاراست پیلان و برخاست غو
۶
بیامد سپاه جهاندار نو
۷
یکی تخت زرین زبرجدنگار
۸
نهاد از بر پیل و بستند بار
۹
به گرد اندرش با درفش بنفش
۱۰
به پا اندرون کرده زرینه کفش
۱۱
جهانجوی بر تخت زرین نشست
۱۲
به سر برش تاجی و گرزی به دست
۱۳
دو یاره ز یاقوت و طوقی به زر
۱۴
به زر اندرون نقش کرده گهر
۱۵
همی رفت لشکر گروها گروه
۱۶
که از سم اسپان زمین شد چو کوه
۱۷
چو نزدیک دژ شد همی برنشست
۱۸
بپوشید درع و میان را ببست
۱۹
نویسندهای خواست بر پشت زین
۲۰
یکی نامه فرمود با آفرین
۲۱
ز عنبر نوشتند بر پهلوی
۲۲
چنان چون بود نامهٔ خسروی
۲۳
که این نامه از بندهٔ کردگار
۲۴
جهانجوی کیخسرو نامدار
۲۵
که از بند آهرمن بد بجست
۲۶
به یزدان زد از هر بدی پاک دست
۲۷
که اویست جاوید برتر خدای
۲۸
خداوند نیکی ده و رهنمای
۲۹
خداوند بهرام و کیوان و هور
۳۰
خداوند فر و خداوند زور
۳۱
مرا داد اورند و فر کیان
۳۲
تن پیل و چنگال شیر ژیان
۳۳
جهانی سراسر به شاهی مراست
۳۴
در گاو تا برج ماهی مراست
۳۵
گر این دژ بر و بوم آهرمنست
۳۶
جهان آفرین را به دل دشمنست
۳۷
به فر و به فرمان یزدان پاک
۳۸
سراسر به گرز اندر آرم به خاک
۳۹
و گر جاودان راست این دستگاه
۴۰
مرا خود به جادو نباید سپاه
۴۱
چو خم دوال کمند آورم
۴۲
سر جاودان را به بند آورم
۴۳
وگر خود خجسته سروش اندرست
۴۴
به فرمان یزدان یکی لشکرست
۴۵
همان من نه از دست آهرمنم
۴۶
که از فر و برزست جان و تنم
۴۷
به فرمان یزدان کند این تهی
۴۸
که اینست پیمان شاهنشهی
۴۹
یکی نیزه بگرفت خسرو به دست
۵۰
همان نامه را بر سر نیزه بست
۵۱
بسان درفشی برآورد راست
۵۲
به گیتی به جز فر یزدان نخواست
۵۳
بفرمود تا گیو با نیزه تفت
۵۴
به نزدیک آن بر شده باره رفت
۵۵
بدو گفت کاین نامهٔ پندمند
۵۶
ببر سوی دیوار حصن بلند
۵۷
بنه نامه و نام یزدان بخوان
۵۸
بگردان عنان تیز و لختی ممان
۵۹
بشد گیو نیزه گرفته به دست
۶۰
پر از آفرین جان یزدان پرست
۶۱
چو نامه به دیوار دژ برنهاد
۶۲
به نام جهانجوی خسرو نژاد
۶۳
ز دادار نیکی دهش یاد کرد
۶۴
پس آن چرمهٔ تیزرو باد کرد
۶۵
شد آن نامهٔ نامور ناپدید
۶۶
خروش آمد و خاک دژ بردمید
۶۷
همانگه به فرمان یزدان پاک
۶۸
ازان بارهٔ دژ برآمد تراک
۶۹
تو گفتی که رعدست وقت بهار
۷۰
خروش آمد از دشت و ز کوهسار
۷۱
جهان گشت چون روی زنگی سیاه
۷۲
چه از باره دژ چه گرد سپاه
۷۳
تو گفتی برآمد یکی تیره ابر
۷۴
هوا شد به کردار کام هژبر
۷۵
برانگیخت کیخسرو اسپ سیاه
۷۶
چنین گفت با پهلوان سپاه
۷۷
که بر دژ یکی تیر باران کنید
۷۸
هوا را چو ابر بهاران کنید
۷۹
برآمد یکی میغ بارش تگرگ
۸۰
تگرگی که بردارد از ابر مرگ
۸۱
ز دیوان بسی شد به پیکان هلاک
۸۲
بسی زهره کفته فتاده به خاک
۸۳
ازان پس یکی روشنی بردمید
۸۴
شد آن تیرگی سر به سر ناپدید
۸۵
جهان شد به کردار تابنده ماه
۸۶
به نام جهاندار پیروز شاه
۸۷
برآمد یکی باد با آفرین
۸۸
هوا گشت خندان و روی زمین
۸۹
برفتند دیوان به فرمان شاه
۹۰
در دژ پدید آمد از جایگاه
۹۱
به دژ در شد آن شاه آزادگان
۹۲
ابا پیر گودرز کشوادگان
۹۳
یکی شهر دید اندر آن دژ فراخ
۹۴
پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ
۹۵
بدانجای کان روشنی بردمید
۹۶
سر بارهٔ دژ بشد ناپدید
۹۷
بفرمود خسرو بدان جایگاه
۹۸
یکی گنبدی تا به ابر سیاه
۹۹
درازی و پهنای او ده کمند
۱۰۰
به گرد اندرش طاقهای بلند
۱۰۱
ز بیرون دو نیمی تگ تازی اسپ
۱۰۲
برآورد و بنهاد آذرگشسپ
۱۰۳
نشستند گرد اندرش موبدان
۱۰۴
ستارهشناسان و هم بخردان
۱۰۵
دران شارستان کرد چندان درنگ
۱۰۶
که آتشکده گشت با بوی و رنگ
۱۰۷
چو یک سال بگذشت لشکر براند
۱۰۸
بنه بر نهاد و سپه برنشاند
۱۰۹
چو آگاهی آمد به ایران ز شاه
۱۱۰
ازان ایزدی فر و آن دستگاه
۱۱۱
جهانی فرو ماند اندر شگفت
۱۱۲
که کیخسرو آن فر و بالا گرفت
۱۱۳
همه مهتران یک به یک با نثار
۱۱۴
برفتند شادان بر شهریار
۱۱۵
فریبرز پیش آمدش با گروه
۱۱۶
از ایران سپاهی بکردار کوه
۱۱۷
چو دیدش فرود آمد از تخت زر
۱۱۸
ببوسید روی برادر پدر
۱۱۹
نشاندش بر تخت زر شهریار
۱۲۰
که بود از در یاره و گوشوار
۱۲۱
همان طوس با کاویانی درفش
۱۲۲
همی رفت با کوس و زرینه کفش
۱۲۳
بیاورد و پیش جهاندار برد
۱۲۴
زمین را ببوسید و او را سپرد
۱۲۵
بدو گفت کاین کوس و زرینه کفش
۱۲۶
به نیک اختری کاویانی درفش
۱۲۷
ز لشکر ببین تا سزاوار کیست
۱۲۸
یکی پهلوان از در کار کیست
۱۲۹
ز گفتارها پوزش آورد پیش
۱۳۰
بپیچید زان بیهده رای خویش
۱۳۱
جهاندار پیروز بنواختش
۱۳۲
بخندید و بر تخت بنشاختش
۱۳۳
بدو گفت کین کاویانی درفش
۱۳۴
هم آن پهلوانی و زرینه کفش
۱۳۵
نبینم سزای کسی در سپاه
۱۳۶
ترا زیبد این کار و این دستگاه
۱۳۷
ترا پوزش اکنون نیاید به کار
۱۳۸
نه بیگانهای خواستی شهریار
۱۳۹
چو پیروز برگشت شیر از نبرد
۱۴۰
دل و دیدهٔ دشمنان تیره کرد
۱۴۱
سوی پهلو پارس بنهاد روی
۱۴۲
جوان بود و بیدار و دیهیم جوی
۱۴۳
چو زو آگهی یافت کاووس کی
۱۴۴
که آمد ز ره پور فرخنده پی
۱۴۵
پذیره شدش با رخی ارغوان
۱۴۶
ز شادی دل پیر گشته جوان
۱۴۷
چو از دود خسرو نیا را بدید
۱۴۸
بخندید و شادان دلش بردمید
۱۴۹
پیاده شد و برد پیشش نماز
۱۵۰
به دیدار او بد نیا را نیاز
۱۵۱
بخندید و او را به بر در گرفت
۱۵۲
نیایش سزاوار او برگرفت
۱۵۳
وزانجا سوی کاخ رفتند باز
۱۵۴
به تخت جهاندار دیهیم ساز
۱۵۵
چو کاووس بر تخت زرین نشست
۱۵۶
گرفت آن زمان دست خسرو به دست
۱۵۷
بیاورد و بنشاند بر جای خویش
۱۵۸
ز گنجور تاج کیان خواست پیش
۱۵۹
ببوسید و بنهاد بر سرش تاج
۱۶۰
به کرسی شد از نامور تخت عاج
۱۶۱
ز گنجش زبرجد نثار آورید
۱۶۲
بسی گوهر شاهوار آورید
۱۶۳
بسی آفرین بر سیاوش بخواند
۱۶۴
که خسرو به چهره جز او را نماند
۱۶۵
ز پهلو برفتند آزادگان
۱۶۶
سپهبد سران و گرانمایگان
۱۶۷
به شاهی برو آفرین خواندند
۱۶۸
همه زر و گوهر برافشاندند
۱۶۹
جهان را چنین است ساز و نهاد
۱۷۰
ز یک دست بستد به دیگر بداد
۱۷۱
بدردیم ازین رفتن اندر فریب
۱۷۲
زمانی فراز و زمانی نشیب
۱۷۳
اگر دل توان داشتن شادمان
۱۷۴
به شادی چرا نگذرانی زمان
۱۷۵
به خوشی بناز و به خوبی ببخش
۱۷۶
مکن روز را بر دل خویش رخش
۱۷۷
ترا داد و فرزند را هم دهد
۱۷۸
درختی که از بیخ تو برجهد
۱۷۹
نبینی که گنجش پر از خواستست
۱۸۰
جهانی به خوبی بیاراستست
۱۸۱
کمی نیست در بخشش دادگر
۱۸۲
فزونی بخوردست انده مخور