پادشاهی کیخسرو شصت سال بود
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به پالیز چون برکشد سرو شاخ
۲
سر شاخ سبزش برآید ز کاخ
۳
به بالای او شاد باشد درخت
۴
چو بیندش بینادل و نیکبخت
۵
سزد گر گمانی برد بر سه چیز
۶
کزین سه گذشتی چه چیزست نیز
۷
هنر با نژادست و با گوهر است
۸
سه چیزست و هر سه بهبنداندرست
۹
هنر کی بود تا نباشد گهر
۱۰
نژاده بسی دیدهای بیهنر
۱۱
گهر آنک از فر یزدان بود
۱۲
نیازد به بد دست و بد نشنود
۱۳
نژاد آنک باشد ز تخم پدر
۱۴
سزد کاید از تخم پاکیزه بر
۱۵
هنر گر بیاموزی از هر کسی
۱۶
بکوشی و پیچی ز رنجش بسی
۱۷
ازین هر سه گوهر بود مایهدار
۱۸
که زیبا بود خلعت کردگار
۱۹
چو هر سه بیابی خرد بایدت
۲۰
شناسندهٔ نیک و بد بایدت
۲۱
چو این چار با یک تن آید بهم
۲۲
براساید از آز وز رنج و غم
۲۳
مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست
۲۴
وزین بدتر از بخت پتیاره نیست
۲۵
جهانجوی از این چار بد بینیاز
۲۶
همش بخت سازنده بود از فراز
۲۷
سخن راند گویا بدین داستان
۲۸
دگر گوید از گفتهٔ باستان
۲۹
کنون بازگردم بغاز کار
۳۰
که چون بود کردار آن شهریار
۳۱
چو تاج بزرگی بسر برنهاد
۳۲
ازو شاد شد تاج و او نیز شاد
۳۳
به هر جای ویرانی آباد کرد
۳۴
دل غمگنان از غم آزاد کرد
۳۵
از ابر بهاران ببارید نم
۳۶
ز روی زمین زنگ بزدود غم
۳۷
جهان گشت پر سبزه و رود آب
۳۸
سر غمگنان اندر آمد به خواب
۳۹
زمین چون بهشتی شد آراسته
۴۰
ز داد و ز بخشش پر از خواسته
۴۱
چو جم و فریدون بیاراست گاه
۴۲
ز داد و ز بخشش نیاسود شاه
۴۳
جهان شد پر از خوبی و ایمنی
۴۴
ز بد بسته شد دست اهریمنی
۴۵
فرستادگان آمد از هر سوی
۴۶
ز هر نامداری و هر پهلوی
۴۷
پس آگاهی آمد سوی نیمروز
۴۸
بنزد سپهدار گیتیفروز
۴۹
که خسرو ز توران به ایران رسید
۵۰
نشست از بر تخت کو را سزید
۵۱
بیاراست رستم به دیدار شاه
۵۲
ببیند که تا هست زیبای گاه
۵۳
ابا زال، سام نریمان بهم
۵۴
بزرگان کابل همه بیش و کم
۵۵
سپاهی که شد دشت چون آبنوس
۵۶
بدرید هر گوش ز اوای کوس
۵۷
سوی شهر ایران گرفتند راه
۵۸
زواره فرامرز و پیل و سپاه
۵۹
به پیش اندرون زال با انجمن
۶۰
درفش بنفش از پس پیلتن
۶۱
پس آگاهی آمد بر شهریار
۶۲
که آمد ز ره پهلوان سوار
۶۳
زواره فرامرز و دستان سام
۶۴
بزرگان که هستند با جاه و نام
۶۵
دل شاه شد زان سخن شادمان
۶۶
سراینده را گفت کاباد مان
۶۷
که اویست پروردگار پدر
۶۸
وزویست پیدا به گیتی هنر
۶۹
بفرمود تا گیو و گودرز و طوس
۷۰
برفتند با نای رویین و کوس
۷۱
تبیره برآمد ز درگاه شاه
۷۲
همه برنهادند گردان کلاه
۷۳
یکی لشکر از جای برخاستند
۷۴
پذیره شدن را بیاراستند
۷۵
ز پهلو به پهلو پذیره شدند
۷۶
همه با درفش و تبیره شدند
۷۷
برفتند پیشش به دو روزه راه
۷۸
چنین پهلوانان و چندین سپاه
۷۹
درفش تهمتن چو آمد پدید
۸۰
به خورشید گرد سپه بردمید
۸۱
خروش آمد و نالهٔ بوق و کوس
۸۲
ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس
۸۳
به پیش گو پیلتن راندند
۸۴
به شادی برو آفرین خواندند
۸۵
گرفتند هر سه ورا در کنار
۸۶
بپرسید شیراوژن از شهریار
۸۷
ز رستم سوی زال سام آمدند
۸۸
گشاده دل و شادکام آمدند
۸۹
نهادند سوی فرامرز روی
۹۰
گرفتند شادی به دیدار اوی
۹۱
وزان جایگه سوی شاه آمدند
۹۲
به دیدار فرخ کلاه آمدند
۹۳
چو خسرو گو پیلتن را بدید
۹۴
سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
۹۵
فرود آمد از تخت و کرد آفرین
۹۶
تهمتن ببوسید روی زمین
۹۷
به رستم چنین گفت کای پهلوان
۹۸
همیشه بدی شاد و روشنروان
۹۹
به گیتی خردمند و خامش تویی
۱۰۰
که پروردگار سیاوش تویی
۱۰۱
سر زال زان پس به بر در گرفت
۱۰۲
ز بهر پدر دست بر سر گرفت
۱۰۳
گوان را به تخت مهی برنشاند
۱۰۴
بریشان همی نام یزدان بخواند
۱۰۵
نگه کرد رستم سرو پای اوی
۱۰۶
نشست و سخن گفتن و رای اوی
۱۰۷
رخش گشت پرخون و دل پر ز درد
۱۰۸
زکار سیاوش بسی یاد کرد
۱۰۹
به شاه جهان گفت کای شهریار
۱۱۰
جهان را تویی از پدر یادگار
۱۱۱
ندیدم من اندر جهان تاجور
۱۱۲
بدین فر و مانندگی پدر
۱۱۳
وزان پس چو از تخت برخاستند
۱۱۴
نهادند خوان و می آراستند
۱۱۵
جهاندار تا نیمی از شب نخفت
۱۱۶
گذشته سخنها همه بازگفت
۱۱۷
چو خورشید تیغ از میان برکشید
۱۱۸
شب تیره گشت از جهان ناپدید
۱۱۹
تبیره برآمد ز درگاه شاه
۱۲۰
به سر برنهادند گردان کلاه
۱۲۱
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
۱۲۲
چو گرگین و گستهم و بهرام شیر
۱۲۳
گرانمایگان نزد شاه آمدند
۱۲۴
بران نامور بارگاه آمدند
۱۲۵
به نخچیر شد شهریار جهان
۱۲۶
ابا رستم نامور پهلوان
۱۲۷
ز لشکر برفتند آزادگان
۱۲۸
چو گیو و چو گودرز کشوادگان
۱۲۹
سپاهی که شد تیره خورشید و ماه
۱۳۰
همی رفت با یوز و با باز شاه
۱۳۱
همه بوم ایران سراسر بگشت
۱۳۲
به آباد و ویرانی اندر گذشت
۱۳۳
هران بوم و برکان نه آباد بود
۱۳۴
تبه بود و ویران ز بیداد بود
۱۳۵
درم داد و آباد کردش ز گنج
۱۳۶
ز داد و ز بخشش نیامدش رنج
۱۳۷
به هر شهر بنشست و بنهاد تخت
۱۳۸
چنانچون بود خسرو نیک بخت
۱۳۹
همه بدره و جام و می خواستی
۱۴۰
به دینار گیتی بیاراستی
۱۴۱
وز آنجا سوی شهر دیگر شدی
۱۴۲
همی با می و تخت و افسر شدی
۱۴۳
همی رفت تا آذرابادگان
۱۴۴
ابا او بزرگان و آزادگان
۱۴۵
گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ
۱۴۶
بیامد سوی خان آذرگشسپ
۱۴۷
جهانآفرین را ستایش گرفت
۱۴۸
به آتشکده در نیایش گرفت
۱۴۹
بیامد خرامان ازان جایگاه
۱۵۰
نهادند سر سوی کاوس شاه
۱۵۱
نشستند هر دو به هم شادمان
۱۵۲
نبودند جز شادمان یک زمان
۱۵۳
چو پر شد سر از جام روشنگلاب
۱۵۴
به خواب و به آسایش آمد شتاب
۱۵۵
چو روز درخشان برآورد چاک
۱۵۶
بگسترد یاقوت بر تیره خاک
۱۵۷
جهاندار بنشست و کاوس کی
۱۵۸
دو شاه سرافراز و دو نیکپی
۱۵۹
ابا رستم گرد و دستان به هم
۱۶۰
همی گفت کاوس هر بیش و کم
۱۶۱
از افراسیاب اندر آمد نخست
۱۶۲
دو رخ را به خون دو دیده بشست
۱۶۳
بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد
۱۶۴
از ایران سراسر برآورد گرد
۱۶۵
بسی پهلوانان که بیجان شدند
۱۶۶
زن و کودک خرد پیچان شدند
۱۶۷
بسی شهر بینی ز ایران خراب
۱۶۸
تبه گشته از رنج افراسیاب
۱۶۹
ترا ایزدی هرچ بایدت هست
۱۷۰
ز بالا و از دانش و زور دست
۱۷۱
ز فر تمامی و نیکاختری
۱۷۲
ز شاهان به هر گونهای برتری
۱۷۳
کنون از تو سوگند خواهم یکی
۱۷۴
نباید که پیچی ز داد اندکی
۱۷۵
که پرکین کنی دل ز افراسیاب
۱۷۶
دمی آتش اندر نیاری به آب
۱۷۷
ز خویشی مادر بدو نگروی
۱۷۸
نپیچی و گفت کسی نشمری
۱۷۹
به گنج و فزونی نگیری فریب
۱۸۰
همان گر فراز آیدت گر نشیب
۱۸۱
به تاج و به تخت و نگین و کلاه
۱۸۲
به گفتار با او نگردی ز راه
۱۸۳
بگویم که بنیاد سوگند چیست
۱۸۴
خرد را و جان ترا پند چیست
۱۸۵
بگویی به دادار خورشید و ماه
۱۸۶
به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه
۱۸۷
به فر و به نیکاختر ایزدی
۱۸۸
که هرگز نپیچی به سوی بدی
۱۸۹
میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز
۱۹۰
منش برز داری و بالای برز
۱۹۱
چو بشنید زو شهریار جوان
۱۹۲
سوی آتش آورد روی و روان
۱۹۳
به دادار دارنده سوگند خورد
۱۹۴
به روز سپید و شب لاژورد
۱۹۵
به خورشید و ماه و به تخت و کلاه
۱۹۶
به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه
۱۹۷
که هرگز نپیچم سوی مهر اوی
۱۹۸
نبینم بخواب اندرون چهر اوی
۱۹۹
یکی خط بنوشت بر پهلوی
۲۰۰
به مشکاب بر دفتر خسروی
۲۰۱
گوا بود دستان و رستم برین
۲۰۲
بزرگان لشکر همه همچنین
۲۰۳
به زنهار بر دست رستم نهاد
۲۰۴
چنان خط و سوگند و آن رسم و داد
۲۰۵
ازان پس همی خوان و می خواستند
۲۰۶
ز هر گونه مجلس بیاراستند
۲۰۷
ببودند یک هفته با رود و می
۲۰۸
بزرگان به ایوان کاوس کی
۲۰۹
جهاندار هشتم سر و تن بشست
۲۱۰
بیاسود و جای نیایش بجست
۲۱۱
به پیش خداوند گردان سپهر
۲۱۲
برفت آفرین را بگسترد چهر
۲۱۳
شب تیره تا برکشید آفتاب
۲۱۴
خروشان همی بود دیده پرآب
۲۱۵
چنین گفت کای دادگر یک خدای
۲۱۶
جهاندار و روزی ده و رهنمای
۲۱۷
به روز جوانی تو کردی رها
۲۱۸
مرا بیسپاه از دم اژدها
۲۱۹
تو دانی که سالار توران سپاه
۲۲۰
نه پرهیز داند نه شرم گناه
۲۲۱
به ویران و آباد نفرین اوست
۲۲۲
دل بیگناهان پر از کین اوست
۲۲۳
به بیداد خون سیاوش بریخت
۲۲۴
بدین مرز باران آتش ببیخت
۲۲۵
دل شهریاران پر از بیم اوست
۲۲۶
بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست
۲۲۷
به کین پدر بنده را دست گیر
۲۲۸
ببخشای بر جان کاوس پیر
۲۲۹
تو دانی که او را بدی گوهرست
۲۳۰
همان بدنژادست و افسونگرست
۲۳۱
فراوان بمالید رخ بر زمین
۲۳۲
همی خواند بر کردگار آفرین
۲۳۳
وزان جایگه شد سوی تخت باز
۲۳۴
بر پهلوانان گردنفراز
۲۳۵
چنین گفت کای نامداران من
۲۳۶
جهانگیر و خنجر گزاران من
۲۳۷
بپیمودم این بوم ایران بر اسپ
۲۳۸
ازین مرز تا خان آذرگشسپ
۲۳۹
ندیدم کسی را که دلشاد بود
۲۴۰
توانگر بد و بومش آباد بود
۲۴۱
همه خستگانند از افراسیاب
۲۴۲
همه دل پر از خون و دیده پرآب
۲۴۳
نخستین جگرخسته از وی منم
۲۴۴
که پر درد ازویست جان و تنم
۲۴۵
دگر چون نیا شاه آزادمرد
۲۴۶
که از دل همی برکشد باد سرد
۲۴۷
به ایران زن و مرد ازو با خروش
۲۴۸
ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش
۲۴۹
کنون گر همه ویژهٔار منید
۲۵۰
به دل سربسر دوستدار منید
۲۵۱
به کین پدر بست خواهم میان
۲۵۲
بگردانم این بد ز ایرانیان
۲۵۳
اگر همگنان رای جنگ آورید
۲۵۴
بکوشید و رستم پلنگ آورید
۲۵۵
مرا این سخن پیش بیرون شود
۲۵۶
ز جنگ یلان کوه هامون شود
۲۵۷
هران خون که آید به کین ریخته
۲۵۸
گنهکار او باشد آویخته
۲۵۹
وگر کشته گردد کسی زین سپاه
۲۶۰
بهشت بلندش بود جایگاه
۲۶۱
چه گویید و این را چه پاسخ دهید
۲۶۲
همه یکسره رای فرخ نهید
۲۶۳
بدانید کو شد به بد پیشدست
۲۶۴
مکافات بد را نشاید نشست
۲۶۵
بزرگان به پاسخ بیاراستند
۲۶۶
به درد دل از جای برخاستند
۲۶۷
که ای نامدار جهان شادباش
۲۶۸
همیشه ز رنج و غم آزاد باش
۲۶۹
تن و جان ما سربهسر پیش تست
۲۷۰
غم و شادمانی کم و بیش تست
۲۷۱
ز مادر همه مرگ را زادهایم
۲۷۲
همه بندهایم ارچه آزادهایم
۲۷۳
چو پاسخ چنین یافت از پیلتن
۲۷۴
ز طوس و ز گودرز و از انجمن
۲۷۵
رخ شاه شد چون گل ارغوان
۲۷۶
که دولت جوان بود و خسرو جوان
۲۷۷
بدیشان فراوان بکرد آفرین
۲۷۸
که آباد بادا به گردان زمین
۲۷۹
بگشت اندرین نیز گردان سپهر
۲۸۰
چو از خوشه خورشید بنمود چهر
۲۸۱
ز پهلو همه موبدانرا بخواند
۲۸۲
سخنهای بایسته چندی براند
۲۸۳
دو هفته در بار دادن ببست
۲۸۴
بنوی یکی دفتر اندر شکست
۲۸۵
بفرمود موبد به روزی دهان
۲۸۶
که گویند نام کهان و مهان
۲۸۷
نخستین ز خویشان کاوس کی
۲۸۸
صد و ده سپهبد فگندند پی
۲۸۹
سزاوار بنوشت نام گوان
۲۹۰
چنانچون بود درخور پهلوان
۲۹۱
فریبرز کاوسشان پیش رو
۲۹۲
کجا بود پیوستهٔ شاه نو
۲۹۳
گزین کرد هشتاد تن نوذری
۲۹۴
همه گرزدار و همه لشکری
۲۹۵
زرسپ سپهبد نگهدارشان
۲۹۶
که بردی به هر کار تیمارشان
۲۹۷
که تاج کیان بود و فرزند طوس
۲۹۸
خداوند شمشیر و گوپال و کوس
۲۹۹
سه دیگر چو گودرز کشواد بود
۳۰۰
که لشکر به رای وی آباد بود
۳۰۱
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت
۳۰۲
دلیران کوه و سواران دشت
۳۰۳
فروزندهٔ تاج و تخت کیان
۳۰۴
فرازندهٔ اختر کاویان
۳۰۵
چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم
۳۰۶
بزرگان و سالارشان گستهم
۳۰۷
ز خویشان میلاد بد صد سوار
۳۰۸
چو گرگین پیروزگر مایهدار
۳۰۹
ز تخم لواده چو هشتادو پنج
۳۱۰
سواران رزم و نگهبان گنج
۳۱۱
کجا برته بودی نگهدارشان
۳۱۲
به رزم اندرون دست بردارشان
۳۱۳
چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ
۳۱۴
که رویین بدی شاهشان روز جنگ
۳۱۵
به گاه نبرد او بدی پیش کوس
۳۱۶
نگهبان گردان و داماد طوس
۳۱۷
ز خویشان شیروی هفتاد مرد
۳۱۸
که بودند گردان روز نبرد
۳۱۹
گزین گوان شهره فرهاد بود
۳۲۰
گه رزم سندان پولاد بود
۳۲۱
ز تخم گرازه صد و پنج گرد
۳۲۲
نگهبان ایشان هم او را سپرد
۳۲۳
کنارنگ وز پهلوانان جزین
۳۲۴
ردان و بزرگان باآفرین
۳۲۵
چنان بد که موبد ندانست مر
۳۲۶
ز بس نامداران با برز و فر
۳۲۷
نوشتند بر دفتر شهریار
۳۲۸
همه نامشان تا کی آید به کار
۳۲۹
بفرمود کز شهر بیرون شوند
۳۳۰
ز پهلو سوی دشت و هامون شوند
۳۳۱
سر ماه باید که از کرنای
۳۳۲
خروش آید و زخم هندی درای
۳۳۳
همه سر سوی رزم توران نهند
۳۳۴
همه شادمانی و سوران نهند
۳۳۵
نهادند سر پیش او بر زمین
۳۳۶
همه یک به یک خواندند آفرین
۳۳۷
که ما بندگانیم و شاهی تراست
۳۳۸
در گاو تا برج ماهی تراست
۳۳۹
به جایی که بودند ز اسپان یله
۳۴۰
به لشکر گه آورد یکسر گله
۳۴۱
بفرمود کان کو کمند افگنست
۳۴۲
به زرم اندرون گرد و رویین تنست
۳۴۳
به پیش فسیله کمند افگنند
۳۴۴
سر بادپایان به بند افگنند
۳۴۵
در گنج دینار بگشاد و گفت
۳۴۶
که گنج از بزرگان نشاید نهفت
۳۴۷
گه بخشش و کینهٔ شهریار
۳۴۸
شود گنج دینار بر چشمخوار
۳۴۹
به مردان همی گنج و تخت آوریم
۳۵۰
به خورشید بار درخت آوریم
۳۵۱
چرا برد باید غم روزگار
۳۵۲
که گنج از پی مردم آید به کار
۳۵۳
بزرگان ایران از انجمن
۳۵۴
نشسته به پیشش همه تن به تن
۳۵۵
بیاورد صد جامه دیبای روم
۳۵۶
همه پیکر از گوهر و زر بوم
۳۵۷
هم از خز و منسوج و هم پرنیان
۳۵۸
یکی جام پر گوهر اندر میان
۳۵۹
نهادند پیش سرافراز شاه
۳۶۰
چنین گفت شاه جهان با سپاه
۳۶۱
که اینت بهای سر بیبها
۳۶۲
پلاشان دژخیم نر اژدها
۳۶۳
کجا پهلوان خواند افراسیاب
۳۶۴
به بیداری او شود سیر خواب
۳۶۵
سر و تیغ و اسپش بیارد چو گرد
۳۶۶
به لشکر گه ما بروز نبرد
۳۶۷
سبک بیژن گیو بر پای جست
۳۶۸
میان کشتن اژدها را ببست
۳۶۹
همه جامه برداشت وان جام زر
۳۷۰
به جام اندرون نیز چندی گهر
۳۷۱
بسی آفرین کرد بر شهریار
۳۷۲
که خرم بدی تا بود روزگار
۳۷۳
وزانجا بیامد به جای نشست
۳۷۴
گرفته چنان جام گوهر به دست
۳۷۵
به گنجور فرمود پس شهریار
۳۷۶
که آرد دو صد جامهٔ زرنگار
۳۷۷
صد از خز و دیبا و صد پرنیان
۳۷۸
دو گلرخ به زنار بسته میان
۳۷۹
چنین گفت کین هدیه آن را دهم
۳۸۰
وزان پس بدو نیز دیگر دهم
۳۸۱
که تاج تژاو آورد پیش من
۳۸۲
وگر پیش این نامدار انجمن
۳۸۳
که افراسیابش به سر برنهاد
۳۸۴
ورا خواند بیدار و فرخ نژاد
۳۸۵
همان بیژن گیو برجست زود
۳۸۶
کجا بود در جنگ برسان دود
۳۸۷
بزد دست و آن هدیهها برگرفت
۳۸۸
ازو ماند آن انجمن در شگفت
۳۸۹
بسی آفرین کرد و بنشست شاد
۳۹۰
که گیتی به کیخسرو آباد باد
۳۹۱
بفرمود تا با کمر ده غلام
۳۹۲
ده اسپ گزیده به زرین ستام
۳۹۳
ز پوشیده رویان ده آراسته
۳۹۴
بیاورد موبد چنین خواسته
۳۹۵
چنین گفت بیدار شاه رمه
۳۹۶
که اسپان و این خوبرویان همه
۳۹۷
کسی را که چون سر بپیچد تژاو
۳۹۸
سزد گر ندارد دل شیر گاو
۳۹۹
پرستندهای دارد او روز جنگ
۴۰۰
کز آواز او رام گردد پلنگ
۴۰۱
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو
۴۰۲
میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو
۴۰۳
یکی ماهرویست نام اسپنوی
۴۰۴
سمن پیکر و دلبر و مشک بوی
۴۰۵
نباید زدن چون بیابدش تیغ
۴۰۶
که از تیغ باشد چنان رخ دریغ
۴۰۷
به خم کمر ار گرفته کمر
۴۰۸
بدان سان بیارد مر او را به بر
۴۰۹
بزد دست بیژن بدان هم به بر
۴۱۰
بیامد بر شاه پیروزگر
۴۱۱
به شاه جهان بر ستایش گرفت
۴۱۲
جهانآفرین را نیایش گرفت
۴۱۳
بدو شاد شد شهریار بزرگ
۴۱۴
چنین گفت کای نامدار سترگ
۴۱۵
چو تو پهلوان یار دشمن مباد
۴۱۶
درخشنده جان تو بیتن مباد
۴۱۷
جهاندار از آن پس به گنجور گفت
۴۱۸
که ده جام زرین بیار از نهفت
۴۱۹
شمامه نهاده در آن جام زر
۴۲۰
ده از نقرهٔ خام با شش گهر
۴۲۱
پر از مشک جامی ز یاقوت زرد
۴۲۲
ز پیروزه دیگر یکی لاژورد
۴۲۳
عقیق و زمرد بر او ریخته
۴۲۴
به مشک و گلاب آندرآمیخته
۴۲۵
پرستندهای با کمر ده غلام
۴۲۶
ده اسپ گرانمایه زرین ستام
۴۲۷
چنین گفت کین هدیه آن را که تاو
۴۲۸
بود در تنش روز جنگ تژاو
۴۲۹
سرش را بدین بارگاه آورد
۴۳۰
به پیش دلاور سپاه آورد
۴۳۱
ببر زد بدین گیو گودرز دست
۴۳۲
میان رزم آن پهلوان را ببست
۴۳۳
گرانمایه خوبان و آن خواسته
۴۳۴
ببردند پیش وی آراسته
۴۳۵
همی خواند بر شهریار آفرین
۴۳۶
که بی تو مبادا کلاه و نگین
۴۳۷
وزان پس به گنجور فرمود شاه
۴۳۸
که ده جام زرین بنه پیش گاه
۴۳۹
برو ریز دینار و مشک و گهر
۴۴۰
یکی افسری خسروی با کمر
۴۴۱
چنین گفت کین هدیه آن را که رنج
۴۴۲
ندارد دریغ از پی نام و گنج
۴۴۳
از ایدر شود تا در کاسه رود
۴۴۴
دهد بر روان سیاوش درود
۴۴۵
ز هیزم یکی کوه بیند بلند
۴۴۶
فزونست بالای او ده کمند
۴۴۷
چنان خواست کان ره کسی نسپرد
۴۴۸
از ایران به توران کسی نگذرد
۴۴۹
دلیری از ایران بباید شدن
۴۵۰
همه کاسه رود آتش اندر زدن
۴۵۱
بدان تا گر آنجا بود رزمگاه
۴۵۲
پس هیزم اندر نماند سپاه
۴۵۳
همان گیو گفت این شکار منست
۴۵۴
برافروختن کوه کار منست
۴۵۵
اگر لشکر آید نترسم ز رزم
۴۵۶
برزم اندرون کرگس آرم ببزم
۴۵۷
«ره لشکر از برف آسان کنم
۴۵۸
دل ترک از آن هراسان کنم»
۴۵۹
همه خواسته گیو را داد شاه
۴۶۰
بدو گفت کای نامدار سپاه
۴۶۱
که بی تیغ تو تاج روشن مباد
۴۶۲
چنین باد و بی بت برهمن مباد
۴۶۳
بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگ
۴۶۴
که گنجور پیش آورد بیدرنگ
۴۶۵
هم از گنج صد دانه خوشاب جست
۴۶۶
که آب فسردست گفتی درست
۴۶۷
ز پرده پرستار پنج آورید
۴۶۸
سر جعد از افسر شده ناپدید
۴۶۹
چنین گفت کین هدیه آن را سزاست
۴۷۰
که برجان پاکش خرد پادشاست
۴۷۱
دلیرست و بینا دل و چربگوی
۴۷۲
نه برتابد از شیر در جنگ روی
۴۷۳
پیامی برد نزد افراسیاب
۴۷۴
ز بیمش نیارد بدیده در آب
۴۷۵
ز گفتار او پاسخ آرد بمن
۴۷۶
که دانید از این نامدار انجمن
۴۷۷
بیازید گرگین میلاد دست
۴۷۸
بدان راه رفتن میان راببست
۴۷۹
پرستار و آن جامهٔ زرنگار
۴۸۰
بیاورد با گوهر شاهوار
۴۸۱
ابر شهریار آفرین کرد و گفت
۴۸۲
که با جان خسرو خرد باد جفت
۴۸۳
چو روی زمین گشت چون پر زاغ
۴۸۴
ز افراز کوه اندر آمد چراغ
۴۸۵
سپهبد بیامد بایوان خویش
۴۸۶
برفتند گردان سوی خان خویش
۴۸۷
می آورد و رامشگران را بخواند
۴۸۸
همه شب همی زر و گوهر فشاند
۴۸۹
چو از روز شد کوه چون سندروس
۴۹۰
بابر اندر آمد خروش خروس
۴۹۱
تهمتن بیامد به درگاه شاه
۴۹۲
ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه
۴۹۳
زواره فرامرز با او بهم
۴۹۴
همی رفت هر گونه از بیش و کم
۴۹۵
چنین گفت رستم به شاه زمین
۴۹۶
که ای نامبردار باآفرین
۴۹۷
بزاولستان در یکی شهر بود
۴۹۸
کزان بوم و بر تور را بهر بود
۴۹۹
منوچهر کرد آن ز ترکان تهی
۵۰۰
یکی خوب جایست با فرهی
۵۰۱
چو کاوس شد بیدل و پیرسر
۵۰۲
بیفتاد ازو نام شاهی و فر
۵۰۳
همی باژ و ساوش بتوران برند
۵۰۴
سوی شاه ایران همی ننگرند
۵۰۵
فراوان بدان مرز پیلست و گنج
۵۰۶
تن بیگناهان از ایشان برنج
۵۰۷
ز بس کشتن و غارت و تاختن
۵۰۸
سر از باژ ترکان برافراختن
۵۰۹
کنون شهریاری بایران تراست
۵۱۰
تن پیل و چنگال شیران تراست
۵۱۱
یکی لشکری باید اکنون بزرگ
۵۱۲
فرستاد با پهلوانی سترگ
۵۱۳
اگر باژ نزدیک شاه آورند
۵۱۴
وگر سر بدین بارگاه آورند
۵۱۵
چو آن مرز یکسر بدست آوریم
۵۱۶
بتوران زمین بر شکست آوریم
۵۱۷
برستم چنین پاسخ آورد شاه
۵۱۸
که جاوید بادی که اینست راه
۵۱۹
ببین تا سپه چند باید بکار
۵۲۰
تو بگزین از این لشکر نامدار
۵۲۱
زمینی که پیوستهٔ مرز تست
۵۲۲
بهای زمین درخور ارز تست
۵۲۳
فرامرز را ده سپاهی گران
۵۲۴
چنان چون بباید ز جنگآوران
۵۲۵
گشاده شود کار بر دست اوی
۵۲۶
بکام نهنگان رسد شصت اوی
۵۲۷
رخ پهلوان گشت ازان آبدار
۵۲۸
بسی آفرین خواند بر شهریار
۵۲۹
بفرمود خسرو بسالار بار
۵۳۰
که خوان از خورشگر کند خواستار
۵۳۱
می آورد و رامشگران را بخواند
۵۳۲
وز آواز بلبل همی خیره ماند
۵۳۳
سران با فرامرز و با پیلتن
۵۳۴
همی باده خوردند بر یاسمن
۵۳۵
غریونده نای و خروشنده چنگ
۵۳۶
بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ
۵۳۷
همه تازهروی و همه شاددل
۵۳۸
ز درد و غمان گشته آزاددل
۵۳۹
ز هرگونه گفتارها راندند
۵۴۰
سخنهای شاهان بسی خواندند
۵۴۱
که هر کس که در شاهی او داد داد
۵۴۲
شود در دو گیتی ز کردار شاد
۵۴۳
همان شاه بیدادگر در جهان
۵۴۴
نکوهیده باشد بنزد مهان
۵۴۵
به گیتی بماند از او نام بد
۵۴۶
همان پیش یزدان سرانجام بد
۵۴۷
کسی را که پیشه به جز داد نیست
۵۴۸
چنو در دو گیتی دگر شاد نیست
۵۴۹
چو خورشید تابان برآمد ز کوه
۵۵۰
سراینده آمد ز گفتن ستوه
۵۵۱
تبیره برآمد ز درگاه شاه
۵۵۲
رده برکشیدند بر بارگاه
۵۵۳
ببستند بر پیل رویینه خم
۵۵۴
برآمد خروشیدن گاودم
۵۵۵
نهادند بر کوههٔ پیل تخت
۵۵۶
ببار آمد آن خسروانی درخت
۵۵۷
بیامد نشست از بر پیل شاه
۵۵۸
نهاده بسر بر ز گوهر کلاه
۵۵۹
یکی طوق پر گوهر شاهوار
۵۶۰
فروهشته از تاج دو گوشوار
۵۶۱
بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل
۵۶۲
زمین شد بکردار دریای نیل
۵۶۳
ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد
۵۶۴
سیه شد زمین آسمان لاژورد
۵۶۵
تو گفتی بدام اندرست آفتاب
۵۶۶
وگر گشت خم سپهر اندر آب
۵۶۷
همی چشم روشن عنانرا ندید
۵۶۸
سپهر و ستاره سنان را ندید
۵۶۹
ز دریای ساکن چو برخاست موج
۵۷۰
سپاه اندر آمد همی فوج فوج
۵۷۱
سراپرده بردند ز ایوان بدشت
۵۷۲
سپهر از خروشیدن آسیمه گشت
۵۷۳
همی زد میان سپه پیل گام
۵۷۴
ابا زنگ زرین و زرین ستام
۵۷۵
یکی مهره در جام بر دست شاه
۵۷۶
بکیوان رسیده خروش سپاه
۵۷۷
چو بر پشت پیل آن شه نامور
۵۷۸
زدی مهره بر جام و بستی کمر
۵۷۹
نبودی بهر پادشاهی روا
۵۸۰
نشستن مگر بر در پادشا
۵۸۱
ازان نامور خسرو سرکشان
۵۸۲
چنین بود در پادشاهی نشان
۵۸۳
همی بود بر پیل در پهن دشت
۵۸۴
بدان تا سپه پیش او برگذشت
۵۸۵
نخستین فریبرز بد پیش رو
۵۸۶
که بگذشت پیش جهاندار نو
۵۸۷
ابا گرز و با تاج و زرینه کفش
۵۸۸
پس پشت خورشید پیکر درفش
۵۸۹
یکی بارهای برنشسته سمند
۵۹۰
بفتراک بر حلقه کرده کمند
۵۹۱
همی رفت با باد و با برز و فر
۵۹۲
سپاهش همه غرقه در سیم و زر
۵۹۳
برو آفرین کرد شاه جهان
۵۹۴
که بیشی ترا باد و فر مهان
۵۹۵
بهر کار بخت تو پیروز باد
۵۹۶
بباز آمدن باد پیروز و شاد
۵۹۷
پس شاه گودرز کشواد بود
۵۹۸
که با جوشن و گرز پولاد بود
۵۹۹
درفش از پس پشت او شیر بود
۶۰۰
که جنگش بگرز و بشمشیر بود
۶۰۱
بچپ بر همی رفت رهام نیو
۶۰۲
سوی راستش چون سرافراز گیو
۶۰۳
پس پشت شیدوش یل با درفش
۶۰۴
زمین گشته از شیر پیکر بنفش
۶۰۵
هزار از پس پشت آن سرفراز
۶۰۶
عناندار با نیزههای دراز
۶۰۷
یکی گرگ پیکر درفشی سیاه
۶۰۸
پس پشت گیو اندرون با سپاه
۶۰۹
درفش جهانجوی رهام ببر
۶۱۰
که بفراخته بود سر تا بابر
۶۱۱
پس بیژن اندر درفشی دگر
۶۱۲
پرستارفش بر سرش تاج زر
۶۱۳
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت
۶۱۴
از ایشان نبد جای بر پهن دشت
۶۱۵
پس هر یک اندر دگرگون درفش
۶۱۶
جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش
۶۱۷
تو گفتی که گیتی همه زیر اوست
۶۱۸
سر سروران زیر شمشیر اوست
۶۱۹
چو آمد بنزدیکی تخت شاه
۶۲۰
بسی آفرین خواند بر تاج و گاه
۶۲۱
بگودرز و بر شاه کرد آفرین
۶۲۲
چه بر گیو و بر لشکرش همچنین
۶۲۳
پس پشت گودرز گستهم بود
۶۲۴
که فرزند بیدار گژدهم بود
۶۲۵
یکی نیزه بودی به چنگش بجنگ
۶۲۶
کمان یار او بود و تیر خدنگ
۶۲۷
ز بازوش پیکان بزندان بدی
۶۲۸
همی در دل سنگ و سندان بدی
۶۲۹
ابا لشکری گشن و آراسته
۶۳۰
پر از گرز و شمشیر و پر خواسته
۶۳۱
یکی ماهپیکر درفش از برش
۶۳۲
بابر اندر آورده تابان سرش
۶۳۳
همی خواند بر شهریار آفرین
۶۳۴
ازو شاد شد شاه ایرانزمین
۶۳۵
پس گستهم اشکش تیزگوش
۶۳۶
که با زور و دل بود و با مغز و هوش
۶۳۷
یکی گرزدار از نژاد همای
۶۳۸
براهی که جستیش بودی بپای
۶۳۹
سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ
۶۴۰
سگالیده جنگ و برآورده خوچ
۶۴۱
کسی در جهان پشت ایشان ندید
۶۴۲
برهنه یک انگشت ایشان ندید
۶۴۳
درفشی برآورده پیکر پلنگ
۶۴۴
همی از درفشش ببارید جنگ
۶۴۵
بسی آفرین کرد بر شهریار
۶۴۶
بدان شادمان گردش روزگار
۶۴۷
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل
۶۴۸
بدید آن سپه را زده بر دو میل
۶۴۹
پسند آمدش سخت و کرد آفرین
۶۵۰
بدان بخت بیدار و فرخنگین
۶۵۱
ازان پس درآمد سپاهی گران
۶۵۲
همه نامداران جوشنوران
۶۵۳
سپاهی کز ایشان جهاندار شاه
۶۵۴
همی بود شادان دل و نیکخواه
۶۵۵
گزیده پس اندرش فرهاد بود
۶۵۶
کزو لشکر خسرو آباد بود
۶۵۷
سپه را بکردار پروردگار
۶۵۸
بهر جای بودی به هر کار یار
۶۵۹
یکی پیکرآهو درفش از برش
۶۶۰
بدان سایهٔ آهو اندر سرش
۶۶۱
سپاهش همه تیغ هندی بدست
۶۶۲
زره سغدی زین ترکی نشست
۶۶۳
چو دید آن نشست و سر گاه نو
۶۶۴
بسی آفرین خواند بر شاه نو
۶۶۵
گرازه سر تخمهٔ گیوگان
۶۶۶
همی رفت پرخاشجوی و ژگان
۶۶۷
درفشی پس پشت پیکر گراز
۶۶۸
سپاهی کمندافگن و رزمساز
۶۶۹
سواران جنگی و مردان دشت
۶۷۰
بسی آفرین کرد و اندر گذشت
۶۷۱
ازان شادمان شد که بودش پسند
۶۷۲
بزین اندرون حلقههای کمند
۶۷۳
دمان از پسش زنگهٔ شاوران
۶۷۴
بشد با دلیران و کنداوران
۶۷۵
درفشی پس پشت پیکرهمای
۶۷۶
سپاهی چو کوه رونده ز جای
۶۷۷
هرانکس که از شهر بغداد بود
۶۷۸
که با نیزه و تیغ و پولاد بود
۶۷۹
همه برگذشتند زیر همای
۶۸۰
سپهبد همی داشت بر پیل جای
۶۸۱
بسی زنگه بر شاه کرد آفرین
۶۸۲
بران برز و بالا و تیغ و نگین
۶۸۳
ز پشت سپهبد فرامرز بود
۶۸۴
که با فر و با گرز و باارز بود
۶۸۵
ابا کوس و پیل و سپاهی گران
۶۸۶
همه رزم جویان و کنداوران
۶۸۷
ز کشمیر وز کابل و نیمروز
۶۸۸
همه سرفرازان گیتیفروز
۶۸۹
درفشی کجا چون دلاور پدر
۶۹۰
که کس را ز رستم نبودی گذر
۶۹۱
سرش هفت همچون سر اژدها
۶۹۲
تو گفتی ز بند آمدستی رها
۶۹۳
بیامد بسان درختی ببار
۶۹۴
یکی آفرین خواند بر شهریار
۶۹۵
دل شاه گشت از فرامرز شاد
۶۹۶
همی کرد با او بسی پند یاد
۶۹۷
بدو گفت پروردهٔ پیلتن
۶۹۸
سرافراز باشد بهر انجمن
۶۹۹
تو فرزند بیداردل رستمی
۷۰۰
ز دستان سامی و از نیرمی
۷۰۱
کنون سربسر هندوان مر تراست
۷۰۲
ز قنوج تا سیستان مر تراست
۷۰۳
گر ایدونک با تو نجویند جنگ
۷۰۴
برایشان مکن کار تاریک و تنگ
۷۰۵
بهر جایگه یار درویش باش
۷۰۶
همه رادبا مردم خویش باش
۷۰۷
ببین نیک تا دوستدار تو کیست
۷۰۸
خردمند و اندهگسار تو کیست
۷۰۹
بخوبی بیارای و فردا مگوی
۷۱۰
که کژی پشیمانی آرد بروی
۷۱۱
ترا دادم این پادشاهی بدار
۷۱۲
بهر جای خیره مکن کارزار
۷۱۳
مشو در جوانی خریدار گنج
۷۱۴
ببی رنج کس هیچ منمای رنج
۷۱۵
مجو ایمنی در سرای فسوس
۷۱۶
که گه سندروسست و گاه آبنوس
۷۱۷
ز تو نام باید که ماند بلند
۷۱۸
نگر دل نداری بگیتی نژند
۷۱۹
مرا و ترا روز هم بگذرد
۷۲۰
دمت چرخ گردان همی بشمرد
۷۲۱
دلت شاد باید تن و جان درست
۷۲۲
سه دیگر ببین تا چه بایدت جست
۷۲۳
جهانآفرین از تو خشنود باد
۷۲۴
دل بدسگالت پر از دود باد
۷۲۵
چو بشنید پند جهاندار نو
۷۲۶
پیاده شد از بارهٔ تیزرو
۷۲۷
زمین را ببوسید و بردش نماز
۷۲۸
بتابید سر سوی راه دراز
۷۲۹
بسی آفرین خواند بر شاه نو
۷۳۰
که هر دم فزون باش چون ماه نو
۷۳۱
تهمتن دو فرسنگ با او برفت
۷۳۲
همی مغزش از رفتن او بتفت
۷۳۳
بیاموختش بزم و رزم و خرد
۷۳۴
همی خواست کش روز رامش برد
۷۳۵
پر از درد از آن جایگه بازگشت
۷۳۶
بسوی سراپرده آمد ز دشت
۷۳۷
سپهبد فرود آمد از پیل مست
۷۳۸
یکی بارهٔ تیزتگ برنشست
۷۳۹
گرازان بیامد به پردهسرای
۷۴۰
سری پر ز باد و دلی پر ز رای
۷۴۱
چو رستم بیامد بیاورد می
۷۴۲
بجام بزرگ اندر افگند پی
۷۴۳
همی گفت شادی ترا مایه بس
۷۴۴
بفردا نگوید خردمند کس
۷۴۵
کجا سلم و تور و فریدون کجاست
۷۴۶
همه ناپدیدند با خاک راست
۷۴۷
بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم
۷۴۸
بدل بر همی آرزو بشکنیم
۷۴۹
سرانجام زو بهره خاکست و بس
۷۵۰
رهایی نیابد ز او هیچ کس
۷۵۱
شب تیره سازیم با جام می
۷۵۲
چو روشن شود بشمرد روز پی
۷۵۳
بگوییم تا برکشد نای طوس
۷۵۴
تبیره برآرند با بوق و کوس
۷۵۵
ببینیم تا دست گردان سپهر
۷۵۶
بدین جنگ سوی که یازد بمهر
۷۵۷
بکوشیم وز کوشش ما چه سود
۷۵۸
کز آغاز بود آنچ بایست بود