Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

اندر ستایش سلطان محمود

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ز یزدان بران شاه باد آفرین
۲
که نازد بدو تاج و تخت و نگین
۳
که گنجش ز بخشش بنالد همی
۴
بزرگی ز نامش ببالد همی
۵
ز دریا بدریا سپاه ویست
۶
جهان زیر فر کلاه ویست
۷
خداوند نام و خداوند گنج
۸
خداوند شمشیر و خفتان و رنج
۹
زگیتی بکان اندرون زر نماند
۱۰
که منشور جود ورا بر نخواند
۱۱
ببزم اندرون گنج پیدا کند
۱۲
چو رزم آیدش رنج بینا کند
۱۳
ببار آورد شاخ دین و خرد
۱۴
گمانش بدانش خرد پرورد
۱۵
باندیشه از بی گزندان بود
۱۶
همیشه پناهش به یزدان بود
۱۷
چو او مرز گیرد بشمشیر تیز
۱۸
برانگیزد اندر جهان رستخیز
۱۹
ز دشمن ستاند ببخشد بدوست
۲۰
خداوند پیروزگر یار اوست
۲۱
بدان تیغزن دست گوهرفشان
۲۲
ز گیتی نجوید همی جز نشان
۲۳
که در بزم دریاش خواند سپهر
۲۴
برزم اندرون شیر خورشید چهر
۲۵
گواهی دهد بر زمین خاک و آب
۲۶
همان بر فلک چشمه آفتاب
۲۷
که چون او ندیدست شاهی بجنگ
۲۸
نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ
۲۹
اگر مهر با کین برآمیزدی
۳۰
ستاره ز خشمش بپرهیزدی
۳۱
تنش زورمندست و چندان سپاه
۳۲
که اندر میان باد را نیست راه
۳۳
پس لشکرش هفصد ژنده پیل
۳۴
خدای جهان یارش و جبرییل
۳۵
همی باژ خواهد ز هر مهتری
۳۶
ز هر نامداری و هر کشوری
۳۷
اگر باژ ندهند کشور دهند
۳۸
همان گنج و هم تخت و افسر دهند
۳۹
که یارد گذشتن ز پیمان اوی
۴۰
و گر سر کشیدن ز فرمان اوی
۴۱
که در بزم گیتی بدو روشنست
۴۲
برزم اندرون کوه در جوشنست
۴۳
ابوالقاسم آن شهریار دلیر
۴۴
کجا گور بستاند از چنگ شیر
۴۵
جهاندار محمود کاندر نبرد
۴۶
سر سرکشان اندر آرد بگرد
۴۷
جهان تا جهان باشد او شاه باد
۴۸
بلند اخترش افسر ماه باد
۴۹
که آرایش چرخ گردنده اوست
۵۰
ببزم اندرون ابر بخشنده اوست
۵۱
خرد هستش و نیکنامی و داد
۵۲
جهان بی سر و افسر او مباد
۵۳
سپاه و دل و گنج و دستور هست
۵۴
همان رزم وبزم و می و سور هست
۵۵
یکی فرش گسترده شد در جهان
۵۶
که هرگز نشانش نگردد نهان
۵۷
کجا فرش را مسند و مرقدست
۵۸
نشستنگه نصر بن احمدست
۵۹
که این گونه آرام شاهی بدوست
۶۰
خرد در سر نامداران نکوست
۶۱
نبد خسروان را چنو کدخدای
۶۲
بپرهیز دین و برادی و رای
۶۳
گشاده زبان و دل و پاک دست
۶۴
پرستندهٔ شاه یزدان پرست
۶۵
ز دستور فرزانه و دادگر
۶۶
پراگنده رنج من آمد ببر
۶۷
بپیوستم این نامهٔ باستان
۶۸
پسندیده از دفتر راستان
۶۹
که تا روز پیری مرا بر دهد
۷۰
بزرگی و دینار و افسر دهد
۷۱
ندیدم جهاندار بخشنده‌ای
۷۲
بتخت کیان بر درخشنده‌ای
۷۳
همی داشتم تا کی آید پدید
۷۴
جوادی که جودش نخواهد کلید
۷۵
نگهبان دین و نگهبان تاج
۷۶
فروزندهٔ افسر و تخت عاج
۷۷
برزم دلیران توانا بود
۷۸
بچون و چرا نیز دانا بود
۷۹
چنین سال بگذاشتم شست و پنج
۸۰
بدرویشی و زندگانی برنج
۸۱
چو پنج از سر سال شستم نشست
۸۲
من اندر نشیب و سرم سوی پست
۸۳
رخ لاله گون گشت برسان کاه
۸۴
چو کافور شد رنگ مشک سیاه
۸۵
بدان گه که بد سال پنجاه و هفت
۸۶
نوانتر شدم چون جوانی برفت
۸۷
فریدون بیدار دل زنده شد
۸۸
زمان و زمین پیش او بنده شد
۸۹
بداد و ببخشش گرفت این جهان
۹۰
سرش برتر آمد ز شاهنشهان
۹۱
فروزان شد آثار تاریخ اوی
۹۲
که جاوید بادا بن و بیخ اوی
۹۳
ازان پس که گوشم شنید آن خروش
۹۴
نهادم بران تیز آواز گوش
۹۵
بپیوستم این نامه بر نام اوی
۹۶
همه مهتری باد فرجام اوی
۹۷
ازان پس تن جانور خاک راست
۹۸
روان روان معدن پاک راست
۹۹
همان نیزه بخشندهٔ دادگر
۱۰۰
کزویست پیدا بگیتی هنر
۱۰۱
که باشد بپیری مرا دستگیر
۱۰۲
خداوند شمشیر و تاج و سریر
۱۰۳
خداوند هند و خداوند چین
۱۰۴
خداوند ایران و توران زمین
۱۰۵
خداوند زیبای برترمنش
۱۰۶
ازو دور پیغاره و سرزنش
۱۰۷
بدرد ز آواز او کوه سنگ
۱۰۸
بدریا نهنگ و بخشکی پلنگ
۱۰۹
چه دینار در پیش بزمش چه خاک
۱۱۰
ز بخشش ندارد دلش هیچ باک
۱۱۱
جهاندار محمود خورشیدفش
۱۱۲
برزم اندرون شیر شمشیرکش
۱۱۳
مرا او جهان بی‌نیازی دهد
۱۱۴
میان گوان سرفرازی دهد
۱۱۵
که جاوید بادا سر و تخت اوی
۱۱۶
بکام دلش گردش بخت اوی
۱۱۷
که داند ورا در جهان خود ستود
۱۱۸
کسی کش ستاید که یارد شنود
۱۱۹
که شاه از گمان و توان برترست
۱۲۰
چو بر تارک مشتری افسرست
۱۲۱
یکی بندگی کردم ای شهریار
۱۲۲
که ماند ز من در جهان یادگار
۱۲۳
بناهای آباد گردد خراب
۱۲۴
ز باران وز تابش آفتاب
۱۲۵
پی افگندم از نظم کاخی بلند
۱۲۶
که از باد و بارانش نیاید گزند
۱۲۷
برین نامه بر سالها بگذرد
۱۲۸
همی خواند آنکس که دارد خرد
۱۲۹
کند آفرین بر جهاندار شاه
۱۳۰
که بی او مبیناد کس پیشگاه
۱۳۱
مر او را ستاینده کردار اوست
۱۳۲
جهان سربسر زیر آثار اوست
۱۳۳
چو مایه ندارم ثنای ورا
۱۳۴
نیایش کنم خاک پای ورا
۱۳۵
زمانه سراسر بدو زنده باد
۱۳۶
خرد تخت او را فروزنده باد
۱۳۷
دلش شادمانه چو خرم بهار
۱۳۸
همیشه برین گردش روزگار
۱۳۹
ازو شادمانه دل انجمن
۱۴۰
بهر کار پیروز و چیره سخن
۱۴۱
همی تا بگردد فلک چرخ‌وار
۱۴۲
بود اندرو مشتری را گذار
۱۴۳
شهنشاه ما باد با جاه و ناز
۱۴۴
ازو دور چشم بد و بی نیاز
۱۴۵
کنون زین سپس نامه باستان
۱۴۶
بپیوندم از گفتهٔ راستان
۱۴۷
چو پیش آورم گردش روزگار
۱۴۸
نباید مرا پند آموزگار
۱۴۹
چو پیکار کیخسرو آمد پدید
۱۵۰
ز من جادویها بباید شنید
۱۵۱
بدین داستان در ببارم همی
۱۵۲
بسنگ اندرون لاله کارم همی
۱۵۳
کنون خامه‌ای یافتم بیش ازان
۱۵۴
که مغز سخن بافتم پیش ازان
۱۵۵
ایا آزمون را نهاده دو چشم
۱۵۶
گهی شادمانی گهی درد و خشم
۱۵۷
شگفت اندرین گنبد لاژورد
۱۵۸
بماند چنین دل پر از داغ و درد
۱۵۹
چنین بود تا بود دور زمان
۱۶۰
بنوی تو اندر شگفتی ممان
۱۶۱
یکی را همه بهره شهدست و قند
۱۶۲
تن آسانی و ناز و بخت بلند
۱۶۳
یکی زو همه ساله با درد و رنج
۱۶۴
شده تنگدل در سرای سپنج
۱۶۵
یکی را همه رفتن اندر نهیب
۱۶۶
گهی در فراز و گهی در نشیب
۱۶۷
چنین پروراند همی روزگار
۱۶۸
فزون آمد از رنگ گل رنج خار
۱۶۹
هر آنگه که سال اندر آمد بشست
۱۷۰
بباید کشیدن ز بیشیت دست
۱۷۱
ز هفتاد برنگذرد بس کسی
۱۷۲
ز دوران چرخ آزمودم بسی
۱۷۳
وگر بگذرد آن همه بتریست
۱۷۴
بران زندگانی بباید گریست
۱۷۵
اگر دام ماهی بدی سال شست
۱۷۶
خردمند ازو یافتی راه جست
۱۷۷
نیابیم بر چرخ گردنده راه
۱۷۸
نه بر کار دادار خورشید و ماه
۱۷۹
جهاندار اگر چند کوشد برنج
۱۸۰
بتازد بکین و بنازد بگنج
۱۸۱
همش رفت باید بدیگر سرای
۱۸۲
بماند همه کوشش ایدر بجای
۱۸۳
تو از کار کیخسرو اندازه گیر
۱۸۴
کهن گشته کار جهان تازه گیر
۱۸۵
که کین پدر باز جست از نیا
۱۸۶
بشمشیر و هم چاره و کیمیا
۱۸۷
نیا را بکشت و خود ایدر نماند
۱۸۸
جهان نیز منشور او را نخواند
۱۸۹
چنینست رسم سرای سپنج
۱۹۰
بدان کوش تا دور مانی ز رنج
۱۹۱
چو شد کار پیران ویسه بسر
۱۹۲
بجنگ دگر شاه پیروزگر
۱۹۳
بیاراست از هر سوی مهتران
۱۹۴
برفتند با لشکری بی‌کران
۱۹۵
برآمد خروشیدن کرنای
۱۹۶
بهامون کشیدند پرده‌سرای
۱۹۷
بشهر اندرون جای خفتن نماند
۱۹۸
بدشت اندرون راه رفتن نماند
۱۹۹
یکی تخت پیروزه بر پشت پیل
۲۰۰
نهادند و شد روی گیتی چو نیل
۲۰۱
نشست از بر تخت با تاج شاه
۲۰۲
خروش آمد از دشت وز بارگاه
۲۰۳
چو بر پشت پیل آن شه نامور
۲۰۴
زدی مهره در جام و بستی کمر
۲۰۵
نبودی بهر پادشاهی روا
۲۰۶
نشستن مگر بر در پادشا
۲۰۷
ازان نامور خسرو سرکشان
۲۰۸
چنین بود در پادشاهی نشان
۲۰۹
بمرزی که لشکر فرستاده بود
۲۱۰
بسی پند و اندرزها داده بود
۲۱۱
چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ
۲۱۲
که از ژرف دریا ربودی نهنگ
۲۱۳
دگر نامور رستم پهلوان
۲۱۴
پسندیده و راد و روشن روان
۲۱۵
بفرمودشان بازگشتن بدر
۲۱۶
هر آن کس که بد گرد و پرخاشخر
۲۱۷
در گنج بگشاد و روزی بداد
۲۱۸
بسی از روان پدر کرد یاد
۲۱۹
سه تن را گزین کرد زان انجمن
۲۲۰
سخن گو و روشن دل و تیغ زن
۲۲۱
چو رستم که بد پهلوان بزرگ
۲۲۲
چو گودرز بینادل آن پیر گرگ
۲۲۳
دگر پهلوان طوس زرینه کفش
۲۲۴
کجا بود با کاویانی درفش
۲۲۵
بهر نامداری و خودکامه‌ای
۲۲۶
نبشتند بر پهلوی نامه‌ای
۲۲۷
فرستادگان خواست از انجمن
۲۲۸
زبان آور و بخرد و رای زن
۲۲۹
که پیروز کیخسرو از پشت پیل
۲۳۰
بزد مهره و گشت گیتی چو نیل
۲۳۱
مه آرام بادا شما را مه خواب
۲۳۲
مگر ساختن رزم افراسیاب
۲۳۳
چو آن نامه برخواند هر مهتری
۲۳۴
کجا بود در پادشاهی سری
۲۳۵
ز گردان گیتی برآمد خروش
۲۳۶
زمین همچو دریا برآمد بجوش
۲۳۷
بزرگان هر کشوری با سپاه
۲۳۸
نهادند سر سوی درگاه شاه
۲۳۹
چو شد ساخته جنگ را لشکری
۲۴۰
ز هر نامداری بهر کشوری
۲۴۱
ازان پس بگردید گرد سپاه
۲۴۲
بیاراست بر هر سوی رزمگاه
۲۴۳
گزین کرد زان لشکر نامدار
۲۴۴
سواران شمشیر زن سی هزار
۲۴۵
که باشند با او بقلب اندرون
۲۴۶
همه جنگ را دست شسته بخون
۲۴۷
بیک دست مرطوس را کرد جای
۲۴۸
منوشان خوزان فرخنده رای
۲۴۹
که بر کشور خوزیان بود شاه
۲۵۰
بسی نامداران زرین کلاه
۲۵۱
دو تن نیز بودند هم رزم سوز
۲۵۲
چو گوران شه آن گرد لشگر فروز
۲۵۳
وزو نیوتر آرش رزم زن
۲۵۴
بهر کار پیروز و لشکر شکن
۲۵۵
یکی آنک بر کشوری شاه بود
۲۵۶
گه رزم با بخت همراه بود
۲۵۷
دگر شاه کرمان که هنگام جنگ
۲۵۸
نکردی بدل یاد رای درنگ
۲۵۹
چو صیاع فرزانه شاه یمن
۲۶۰
دگر شیر دل ایرج پیل تن
۲۶۱
که بر شهر کابل بد او پادشا
۲۶۲
جهاندار و بیدار و فرمان روا
۲۶۳
هر آنکس که از تخمهٔ کیقباد
۲۶۴
بزرگان بادانش و بانژاد
۲۶۵
چو شماخ سوری شه سوریان
۲۶۶
کجا رزم را بود بسته میان
۲۶۷
فروتر ازو گیوهٔ رزم زن
۲۶۸
بهر کار پیروز و لشکر شکن
۲۶۹
که بر شهر داور بد او پادشا
۲۷۰
جهانگیر و فرزانه و پارسا
۲۷۱
بدست چپ خویش بر پای کرد
۲۷۲
دلفروز را لشکر آرای کرد
۲۷۳
بزرگان که از تخم پورست تیغ
۲۷۴
زدندی شب تیره بر باد میغ
۲۷۵
خر آنکس که بود او ز تخم زرسب
۲۷۶
پرستندهٔ فرخ آذر گشسب
۲۷۷
دگر بیژن گیو و رهام گرد
۲۷۸
کجا شاهشان از بزرگان شمرد
۲۷۹
چو گرگین میلاد و گردان ری
۲۸۰
برفتند یکسر بفرمان کی
۲۸۱
پس پشت او را نگه داشتند
۲۸۲
همه نیزه از ابر بگذاشتند
۲۸۳
به رستم سپرد آن زمان میمنه
۲۸۴
که بود او سپاهی شکن یک تنه
۲۸۵
هر آنکس که از زابلستان بدند
۲۸۶
وگر کهتر و خویش دستان بدند
۲۸۷
بدیشان سپرد آن زمان دست راست
۲۸۸
همی نام و آرایش جنگ خواست
۲۸۹
سپاهی گزین کرد بر میسره
۲۹۰
چو خورشید تابان ز برج بره
۲۹۱
سپهدار گودرز کشواد بود
۲۹۲
هجیر و چو شیدوش و فرهاد بود
۲۹۳
بزرگان که از بردع و اردبیل
۲۹۴
بپیش جهاندار بودند خیل
۲۹۵
سپهدار گودرز را خواستند
۲۹۶
چپ لشکرش را بیاراستند
۲۹۷
بفرمود تا پیش قلب پساه
۲۹۸
بپیلان جنگی ببستند راه
۲۹۹
نهادند صندوق بر پشت پیل
۳۰۰
زمین شد بکردار دریای نیل
۳۰۱
هزار از دلیران روز نبرد
۳۰۲
بصندوق بر ناوک انداز کرد
۳۰۳
نگهبان هر پیل سیصد سوار
۳۰۴
همه جنگ‌جوی و همه نیزه‌دار
۳۰۵
ز بغداد گردان جنگاوران
۳۰۶
که بودند با زنگهٔ شاوران
۳۰۷
سپاهی گزیده ز گردان بلخ
۳۰۸
بفرمود تا با کمانهای چرخ
۳۰۹
پیاده ببودند بر پیش پیل
۳۱۰
که گر کوه پیش آمدی بر دو میل
۳۱۱
دل سنگ بگذاشتندی بتیر
۳۱۲
نبودی کس آن زخم را دستگیر
۳۱۳
پیاده پس پیل کرده بپای
۳۱۴
ابا نه رشی نیزهٔ سرگرای
۳۱۵
سپرهای گیلی بپیش اندرون
۳۱۶
همی از جگرشان بجوشید خون
۳۱۷
پیاده صفی از پس نیزه‌دار
۳۱۸
سپردار با تیر جوشن‌گذار
۳۱۹
پس پشت ایشان سواران جنگ
۳۲۰
برآگنده ترکش ز تیر خدنگ
۳۲۱
ز خاور سپاهی گزین کرد شاه
۳۲۲
سپردار با درع و رومی کلاه
۳۲۳
ز گردان گردنکشان سی هزار
۳۲۴
فریبرز را داد جنگی سوار
۳۲۵
ابا شاه شهر دهستان تخوار
۳۲۶
که جنگ بداندیش بودیش خوار
۳۲۷
ز بغداد و گردن فرازان کرخ
۳۲۸
بفرمود تا با کمانهای چرخ
۳۲۹
بپیش اندرون تیرباران کنند
۳۳۰
هوا را چو ابر بهاران کنند
۳۳۱
بدست فریبرز نستوه بود
۳۳۲
که نزدیک او لشکر انبوه بود
۳۳۳
بزرگان رزم آزموده سران
۳۳۴
ز دشت سواران نیزه وران
۳۳۵
سر مایه و پیشروشان زهیر
۳۳۶
که آهو ربودی ز چنگال شیر
۳۳۷
بفرمود تا نزد نستوه شد
۳۳۸
چپ لشکر شاه چون کوه شد
۳۳۹
سپاهی بد از روم و بر برستان
۳۴۰
گوی پیشرو نام لشکرستان
۳۴۱
سوار و پیاده بدی سی هزار
۳۴۲
برفتند با ساقهٔ شهریار
۳۴۳
دگر لشکری کز خراسان بدند
۳۴۴
جهانجوی و مردم شناسان بدند
۳۴۵
منوچهر آرش نگهدارشان
۳۴۶
گه نام جستن سپهدارشان
۳۴۷
دگر نامداری گروخان نژاد
۳۴۸
جهاندار وز تخمهٔ کیقباد
۳۴۹
کجا نام آن شاه پیروز بود
۳۵۰
سپهبد دل و لشکر افروز بود
۳۵۱
شه غرچگان بود برسان شیر
۳۵۲
کجا ژنده پیل آوریدی بزیر
۳۵۳
بدست منوچهرشان جای کرد
۳۵۴
سر تخمه را لشکر آرای کرد
۳۵۵
بزرگان که از کوه قاف آمدند
۳۵۶
ابا نیزه و تیغ لاف آمدند
۳۵۷
سپاهی ز تخم فریدون و جم
۳۵۸
پر از خون دل از تخمهٔ زادشم
۳۵۹
ازین دست شمشیرزن سی هزار
۳۶۰
جهاندار وز تخمهٔ شهریار
۳۶۱
سپرد این سپه گیو گودرز را
۳۶۲
بدو تازه شد دل همه مرز را
۳۶۳
بیاری بپشت سپهدار گیو
۳۶۴
برفتند گردان بیدار و نیو
۳۶۵
فرستاد بر میمنه ده هزار
۳۶۶
دلاور سواران خنجر گزار
۳۶۷
سپه ده هزار از دلیران گرد
۳۶۸
پس پشت گودرز کشواد برد
۳۶۹
دمادم بشد برتهٔ تیغ زن
۳۷۰
ابا کوهیار اندر آن انجمن
۳۷۱
به مردی شود جنگ را یارگیو
۳۷۲
سپاهی سرافراز و گردان نیو
۳۷۳
زواره بد این جنگ را پیشرو
۳۷۴
سپاهی همه جنگ سازان نو
۳۷۵
بپیش اندرون قارن رزم زن
۳۷۶
سر نامداران آن انجمن
۳۷۷
بدان تا میان دو رویه سپاه
۳۷۸
بود گرد اسب افگن و رزمخواه
۳۷۹
ازان پس بگستهم گژدهم گفت
۳۸۰
که با قارن رزم زن باش جفت
۳۸۱
بفرمود تا اندمان پور طوس
۳۸۲
بگردد بهر جای با پیل و کوس
۳۸۳
بدان تا ببندد ز بیداد دست
۳۸۴
کسی را کجا نیست یزدان پرست
۳۸۵
نباشد کس از خوردنی بی‌نوا
۳۸۶
ستم نیز برکس ندارد روا
۳۸۷
جهان پر ز گردون بد و گاومیش
۳۸۸
ز بهر خورش را همی راند پیش
۳۸۹
بخواهد همی هرچ باید ز شاه
۳۹۰
بهر کار باشد زبان سپاه
۳۹۱
به سو طلایه پدیدار کرد
۳۹۲
سر خفته از خواب بیدار کرد
۳۹۳
بهر سو برفتند کار آگهان
۳۹۴
همی جست بیدار کار جهان
۳۹۵
کجا کوه بد دیده‌بان داشتی
۳۹۶
سپه را پراگنده نگذاشتی
۳۹۷
همه کوه و غار و بیابان و دشت
۳۹۸
بهر سو همی گرد لشکر بگشت
۳۹۹
عنانها یک اندر دگر ساخته
۴۰۰
همه جنگ را گردن افراخته
۴۰۱
ازیشان کسی را نبد بیم و رنج
۴۰۲
همی راند با خویشتن شاه گنج
۴۰۳
برین گونه چون شاه لشکر بساخت
۴۰۴
بگردون کلاه کیی برفراخت
۴۰۵
دل مرد بدساز با نیک خوی
۴۰۶
جز از جنگ جستن نکرد آرزوی
۴۰۷
سپهدار توران ازان سوی جاج
۴۰۸
نشسته برام بر تخت عاج
۴۰۹
دوباره ز لشکر هزاران هزار
۴۱۰
سپه بود با آلت کارزار
۴۱۱
نشسته همه خلخ و سرکشان
۴۱۲
همی سرفرازان و گردنکشان
۴۱۳
بمرز کروشان زمین هرچ بود
۴۱۴
ز برگ درخت و زکشت و درود
۴۱۵
بخوردند یکسر همه بار و برگ
۴۱۶
جهان را همی آرزو کرد مرگ
۴۱۷
سپهدار ترکان به بیکند بود
۴۱۸
بسی گرد او خویش و پیوند بود
۴۱۹
همه نامداران ما چین و چین
۴۲۰
نشسته بمرز کروشان زمین
۴۲۱
جهان پر ز خرگاه و پرده سرای
۴۲۲
ز خیمه نبد نیز بر دشت جای
۴۲۳
جهانجوی پر دانش افراسیاب
۴۲۴
نشسته بکندز بخورد و بخواب
۴۲۵
نشست اندران مرز زان کرده بود
۴۲۶
که کندز فریدون برآورده بود
۴۲۷
برآورده در کندز آتشکده
۴۲۸
همه زند و استا بزر آژده
۴۲۹
ورا نام کندز بدی پهلوی
۴۳۰
اگر پهلوانی سخن بشنوی
۴۳۱
کنون نام کندز به بیکند گشت
۴۳۲
زمانه پر از بند و ترفند گشت
۴۳۳
نبیره فریدون بد افراسیاب
۴۳۴
ز کندز برفتن نکردی شتاب
۴۳۵
خود و ویژگانش نشسته بدشت
۴۳۶
سپهر از سپاهش همی خیره گشت
۴۳۷
ز دیبای چینی سراپرده بود
۴۳۸
فراوان بپرده درون برده بود
۴۳۹
بپرده درون خیمه‌های پلنگ
۴۴۰
بر آیین سالار ترکان پشنگ
۴۴۱
نهاده به خیمه درون تخت زر
۴۴۲
همه پیکر تخت یکسر گهر
۴۴۳
نشسته برو شاه توران سپاه
۴۴۴
بچنگ اندرون بگرز و بر سر کلاه
۴۴۵
ز بیرون دهلیز پرده‌سرای
۴۴۶
فراوان درفش بزرگان بپای
۴۴۷
زده بر در خیمهٔ هر کسی
۴۴۸
که نزدیک او آب بودش بسی
۴۴۹
برادر بد و چند جنگی پسر
۴۵۰
ز خویشان شاه آنک بد نامور
۴۵۱
همی خواست کید بپشت سپاه
۴۵۲
بنزدیک پیران بدان رزمگاه
۴۵۳
سحر گه سواری بیامد چو گرد
۴۵۴
سخنهای پیران همه یاد کرد
۴۵۵
همه خستگان از پس یکدگر
۴۵۶
رسیدند گریان و خسته جگر
۴۵۷
همی هر کسی یاد کرد آنچ دید
۴۵۸
وزان بد کز ایران بدیشان رسید
۴۵۹
ز پیران و لهاک و فرشیدورد
۴۶۰
وزان نامداران روز نبرد
۴۶۱
کزیشان چه آمد بروی سپاه
۴۶۲
چه زاری رسید اندر آن رزمگاه
۴۶۳
همان روز کیخسرو آنجا رسید
۴۶۴
زمین کوه تا کوه لشکر کشید
۴۶۵
بزنهار شد لشکر ما همه
۴۶۶
هراسان شد از بی‌شبانی رمه
۴۶۷
چو بشنید شاه این سخن خیره گشت
۴۶۸
سیه گشت و چشم و دلش تیره گشت
۴۶۹
خروشان فرود آمد از تخت عاج
۴۷۰
بپیش بزرگان بینداخت تاج
۴۷۱
خروشی ز لشکر بر آمد بدرد
۴۷۲
رخ نامداران شد از درد زرد
۴۷۳
ز بیگانه خیمه بپرداختند
۴۷۴
ز خویشان یکی انجمن ساختند
۴۷۵
ازان درد بگریست افراسیاب
۴۷۶
همی کند موی و همی ریخت آب
۴۷۷
همی گفت زار این جهانبین من
۴۷۸
سوار سرافراز رویین من
۴۷۹
جهانجوی لهاک و فرشیدورد
۴۸۰
سواران و گردان روز نبرد
۴۸۱
ازین جنگ پور و برادر نماند
۴۸۲
بزرگان و سالار و لشکر نماند
۴۸۳
بنالید و برزد یکی باد سرد
۴۸۴
پس آنگه یکی سخت سوگند خورد
۴۸۵
بیزدان که بیزارم از تخت و گاه
۴۸۶
اگر نیز بیند سر من کلاه
۴۸۷
قبا جوشن و اسب تخت منست
۴۸۸
کله خود و نیزه درخت منست
۴۸۹
ازین پس نخواهم چمید و چرید
۴۹۰
و گر خویشتن تاج را پرورید
۴۹۱
مگر کین آن نامداران خویش
۴۹۲
جهانجوی و خنجرگزاران خویش
۴۹۳
بخواهم ز کیخسرو شوم‌زاد
۴۹۴
که تخم سیاوش بگیتی مباد
۴۹۵
خروشان همی بود زین گفت و گوی
۴۹۶
ز کیخسرو آگاهی آمد بروی
۴۹۷
که لشکر بنزدیک جیحون رسید
۴۹۸
همه روی کشور سپه گسترید
۴۹۹
بدان درد و زاری سپه را بخواند
۵۰۰
ز پیران فراوان سخنها برآند
۵۰۱
ز خون برادرش فرشیدورد
۵۰۲
ز رویین و لهاک شیر نبرد
۵۰۳
کنون گاه کینست و آویختن
۵۰۴
ابا گیو گودرز خون ریختن
۵۰۵
همم رنج و مهرست و هم درد و کین
۵۰۶
از ایران وز شاه ایران زمین
۵۰۷
بزرگان ترکان افراسیاب
۵۰۸
ز گفتن بکردند مژگان پر آب
۵۰۹
که ما سربسر مر تو را بنده‌ایم
۵۱۰
بفرمان و رایت سرافگنده‌ایم
۵۱۱
چو رویین و پیران ز مادر نزاد
۵۱۲
چو فرشیدورد گرامی نژاد
۵۱۳
ز خون گر در و کوه و دریا شود
۵۱۴
درازای ما همچو پهنا شود
۵۱۵
یکی برنگردیم زین رزمگاه
۵۱۶
ار یار باشد خداوند ماه
۵۱۷
دل شاه ترکان از آن تازه گشت
۵۱۸
ازان کار بر دیگر اندازه گشت
۵۱۹
در گنج بگشاد و روزی بداد
۵۲۰
دلش پر زکین و سرش پر ز باد
۵۲۱
گله هرچ بودش بدشت و بکوه
۵۲۲
ببخشید بر لشکرش همگروه
۵۲۳
ز گردان شمشیرزن سی هزار
۵۲۴
گزین کرد شاه از در کارزار
۵۲۵
سوی بلخ بامی فرستادشان
۵۲۶
بسی پند و اندرزها دادشان
۵۲۷
که گستهم نوذر بد آنجا بپای
۵۲۸
سواران روشن دل و رهنمای
۵۲۹
گزین کرد دیگر سپه سی هزار
۵۳۰
سواران گرد از در کارزار
۵۳۱
بجیحون فرستاد تا بگذرند
۵۳۲
بکشتی رخ آب را بسپرند
۵۳۳
بدان تا شب تیره بی ساختن
۵۳۴
ز ایران نیاید یکی تاختن
۵۳۵
فرستاد بر هر سوی لشکری
۵۳۶
بسی چاره‌ها ساخت از هر دری
۵۳۷
چنین بود فرمان یزدان پاک
۵۳۸
که بیدادگر شاه گردد هلاک
۵۳۹
شب تیره بنشست با بخردان
۵۴۰
جهاندیده و رای زن موبدان
۵۴۱
ز هرگونه با او سخن ساختند
۵۴۲
جهان را چپ و راست انداختند
۵۴۳
بران برنهادند یکسر که شاه
۵۴۴
ز جیحون بران سو گذارد سپاه
۵۴۵
قراخان که او بود مهتر پسر
۵۴۶
بفرمود تا رفت پیش پدر
۵۴۷
پدر بود گفتی بمردی بجای
۵۴۸
ببالا و دیدار و فرهنگ و رای
۵۴۹
ز چندان سپه نیمه او را سپرد
۵۵۰
جهاندیده و نامداران گرد
۵۵۱
بفرمودتا در بخارا بود
۵۵۲
بپشت پدر کوه خارا بود
۵۵۳
دمادم فرستد سلیح و سپاه
۵۵۴
خورش را شتر نگسلاند ز راه
۵۵۵
سپه را ز بیکند بیرون کشید
۵۵۶
دمان تالب رود جیحون کشید
۵۵۷
سپه بود سرتاسر رودبار
۵۵۸
بیاورد کشتی و زورق هزار
۵۵۹
بیک هفته بر آب کشتی گذشت
۵۶۰
سپه بود یکسر همه کوه ودشت
۵۶۱
بخرطوم پیلان و شیران بدم
۵۶۲
گذرهای جیحون پر از باد و دم
۵۶۳
ز کشتی همه آب شد ناپدید
۵۶۴
بیابان آموی لشکر کشید
۵۶۵
بیامد پس لشکر افراسیاب
۵۶۶
بر اندیشهٔ رزم بگذاشت آب
۵۶۷
پراگند هر سو هیونی دوان
۵۶۸
یکی مرد هشیار روشن روان
۵۶۹
ببینید گفت از چپ و دست راست
۵۷۰
که بالا و پهنای لشکر کجاست
۵۷۱
چو بازآمد از هر سوی رزمساز
۵۷۲
چنین گفت با شاه گردن فراز
۵۷۳
که چندین سپه را برین دشت جنگ
۵۷۴
علف باید و ساز و جای درنگ
۵۷۵
ز یک سو بدریای گیلان رهست
۵۷۶
چراگاه اسبان و جای نشست
۵۷۷
بدین روی جیحون و آب روان
۵۷۸
خورش آورد مرد روشن روان
۵۷۹
میان اندرون ریگ و دشت فراخ
۵۸۰
سراپرده و خیمه بر سوی کاخ
۵۸۱
دلش تازه‌تر گشت زان آگهی
۵۸۲
بیامد بدرگاه شاهنشهی
۵۸۳
سپهدار خود دیده بد روزگار
۵۸۴
نرفتی بگفتار آموزگار
۵۸۵
بیاراست قلب و جناح سپاه
۵۸۶
طلایه که دارد ز دشمن نگاه
۵۸۷
همان ساقه و جایگاه بنه
۵۸۸
همان میسره راست با میمنه
۵۸۹
بیاراست لشکر گهی شاهوار
۵۹۰
بقلب اندرون تیغ زن سی هزار
۵۹۱
نگه کدر بر قلبگه جای خویش
۵۹۲
سپهبد بد و لشکر آرای خویش
۵۹۳
بفرمود تا پیش او شد پشنگ
۵۹۴
که او داشتی چنگ و زور نهنگ
۵۹۵
بلشکر چنو نامداری نبود
۵۹۶
بهر کار چون او سواری نبود
۵۹۷
برانگیختی اسب و دم پلنگ
۵۹۸
گرفتی بکندی ز نیروی جنگ
۵۹۹
همان نیزهٔ آهنین داشتی
۶۰۰
بورد بر کوه بگذاشتی
۶۰۱
پشنگست نامش پدر شیده خواند
۶۰۲
که شیده بخورشید تابنده ماند
۶۰۳
ز گردان گردنکشان صد هزار
۶۰۴
بدو داد شاه از در کارزار
۶۰۵
همان میسره جهن را داد و گفت
۶۰۶
که نیک اخترت باد هر جای جفت
۶۰۷
که باشد نگهبان پشت پشنگ
۶۰۸
نپیچد سر ار بارد از ابر سنگ
۶۰۹
سپاهی بجنگ کهیلا سپرد
۶۱۰
یکی تیزتر بود ایلای گرد
۶۱۱
نبیره جهاندار فراسیاب
۶۱۲
که از پشت شیران ربودی کباب
۶۱۳
دو جنگی ز توران سواران بدند
۶۱۴
بدل یک بیک کوه ساران بدند
۶۱۵
سوی میمنه لشکری برگزید
۶۱۶
که خورسید گشت از جهان ناپدید
۶۱۷
قراخان سالار چارم پسر
۶۱۸
کمر بست و آمد بپیش پدر
۶۱۹
بدو داد ترک چگل سی هزار
۶۲۰
سواران و شایستهٔ کارزار
۶۲۱
طرازی و غزی و خلخ سوار
۶۲۲
همان سی هزار آزموده سوار
۶۲۳
که سالارشان بود پنجم پسر
۶۲۴
یکی نامور گرد پرخاشخر
۶۲۵
ورا خواندندی گو گردگیر
۶۲۶
که بر کوه بگذاشتی تیغ و تیر
۶۲۷
دمور و جرنجاش با او برفت
۶۲۸
بیاری جهن سرافراز تفت
۶۲۹
ز گردان و جنگ آوران سی هزار
۶۳۰
برفتند با خنجر کارزار
۶۳۱
جهاندیده نستوه سالارشان
۶۳۲
پشنگ دلاور نگهدارشان
۶۳۳
همان سی هزار از یلان ترکمان
۶۳۴
برفتند با گرز و تیر و کمان
۶۳۵
سپهبد چو اغریرث جنگجوی
۶۳۶
که با خون یکی داشتی آب جوی
۶۳۷
وزان نامور تیغ زن سی هزار
۶۳۸
گزین کرد شاه از در کارزار
۶۳۹
سپهبد چو گرسیوز پیلتن
۶۴۰
جهانجوی و سالار آن انجمن
۶۴۱
بدو داد پیلان و سالارگاه
۶۴۲
سر نامداران و پشت سپاه
۶۴۳
ازان پس گزید از یلان ده هزار
۶۴۴
که سیری ندادند کس از کارزار
۶۴۵
بفرمود تا در میان دو صف
۶۴۶
بوردگاه بر لب آورده کف
۶۴۷
پراگنده بر لشکر اسب افگنند
۶۴۸
دل و پشت ایرانیان بشکنند
۶۴۹
سوی باختر بود پشت سپاه
۶۵۰
شب آمد به پیلان ببستند راه
۶۵۱
چنین گفت سالار گیتی فروز
۶۵۲
که دارد سپه چشم بر نیمروز
۶۵۳
چو آگاه شد شهریار جهان
۶۵۴
ز گفتار بیدار کار آگهان
۶۵۵
ز ترکان وز کار افراسیاب
۶۵۶
که لشکرگه آورد زین روی آب
۶۵۷
سپاهی ز جیحون بدین سو کشید
۶۵۸
که شد ریگ و سنگ از جهان ناپدید
۶۵۹
چو بشنید خسرو یلانرا بخواند
۶۶۰
همه گفتنی پیش ایشان براند
۶۶۱
سپاهی ز جنگ آوران برگزید
۶۶۲
بزرگان ایران چنانچون سزید
۶۶۳
چشیده بسی از جهان شور و تلخ
۶۶۴
بیاری گستهم نوذر ببلخ
۶۶۵
باشکش بفرمود تا سوی زم
۶۶۶
برد لشکر و پیل و گنج درم
۶۶۷
بدان تا پس اندر نیاید سپاه
۶۶۸
کند رای شیران ایران تباه
۶۶۹
ازان پس یلان را همه برنشاند
۶۷۰
بزد کوس رویین و لشکر براند
۶۷۱
همی رفت با رای و هوش و درنگ
۶۷۲
که تیزی پشیمانی آرد بجنگ
۶۷۳
سپهدار چون در بیابان رسید
۶۷۴
گرازیدن و ساز و لشکر بدید
۶۷۵
سپه را گذر سوی خورازم بود
۶۷۶
همه رنگ و دشت از در رزم بود
۶۷۷
بچپ بر دهستان و بر راست آب
۶۷۸
میان ریگ و پیش اندر افراسیاب
۶۷۹
چو خورشید سر زد ز برج بره
۶۸۰
بیاراست روی زمین یکسره
۶۸۱
سپهدار ترکان سپه را بدید
۶۸۲
بزد نای رویین و صف برکشید
۶۸۳
جهان شد پر آوای بوق و سپاه
۶۸۴
همه برنهادند ز آهن کلاه
۶۸۵
چو خسرو بدید آن سپاه نیا
۶۸۶
دل پادشا شد پر از کیمیا
۶۸۷
خود و رستم و طوس و گودرز و گیو
۶۸۸
ز لشکر بسی نامبردار نیو
۶۸۹
همی گشت بر گرد آن رزمگاه
۶۹۰
بیابان نگه گرد و بی‌راه و راه
۶۹۱
که لشکر فزون بود زان کو شمرد
۶۹۲
همان ژنده پیلان و مردان گرد
۶۹۳
بگرد سپه بر یکی کنده کرد
۶۹۴
طلایه بهر سو پراگنده کرد
۶۹۵
شب آمد بکنده در افگند آب
۶۹۶
بدان سو که بد روی افراسیاب
۶۹۷
دو لشکر چنین هم دو روز و دو شب
۶۹۸
از ایشان یکی را نجنبید لب
۶۹۹
تو گفتی که روی زمین آهنست
۷۰۰
ز نیزه هوا نیز در جوشنست
۷۰۱
ازین روی و زان روی بر پشت زین
۷۰۲
پیاده بپیش اندرون همچنین
۷۰۳
تو گفتی جهان کوه آهن شدست
۷۰۴
همان پوشش چرخ جوشن شدست
۷۰۵
ستاره شمر پیش دو شهریار
۷۰۶
پر اندیشه و زیجها برکنار
۷۰۷
همی باز جستند راز سپهر
۷۰۸
بصلاب تا بر که گردد بمهر
۷۰۹
سپهر اندر آن جنگ نظاره بود
۷۱۰
ستاره شمر سخت بیچاره بود
۷۱۱
بروز چهارم چو شد کار تنگ
۷۱۲
بپیش پدر شد دلاور پشنگ
۷۱۳
بدو گفت کای کدخدای جهان
۷۱۴
سرافراز بر کهتران و مهان
۷۱۵
بفر تو زیر فلک شاه نیست
۷۱۶
ترا ماه و خورشید بد خواه نیست
۷۱۷
شود کوه آهن چو دریای آب
۷۱۸
اگر بشنود نام افرسیاب
۷۱۹
زمین بر نتابد سپاه ترا
۷۲۰
نه خورشید تابان کلاه ترا
۷۲۱
نیاید ز شاهان کسی پیش تو
۷۲۲
جزین بی‌پدر بد گوهر خویش تو
۷۲۳
سیاوش را چون پسر داشتی
۷۲۴
برو رنج و مهر پدر داشتی
۷۲۵
یکی باد ناخوش ز روی هوا
۷۲۶
برو برگذشتی نبودی روا
۷۲۷
ازو سیر گشتی چو کردی درست
۷۲۸
که او تاج و تخت و سپاه تو جست
۷۲۹
گر او را نکشتی جهاندار شاه
۷۳۰
بدو باز گشتی نگین و کلاه
۷۳۱
کنون اینک آمد بپیشت بجنگ
۷۳۲
نباید به گیتی فراوان درنگ
۷۳۳
هر آن کس که نیکی فرامش کند
۷۳۴
همی رای جان سیاوش کند
۷۳۵
بپروردی این شوم ناپاک را
۷۳۶
پدروار نسپردیش خاک را
۷۳۷
همی داشتی تا بر آورد پر
۷۳۸
شد از مهر شاه از در تاج زر
۷۳۹
ز توران چو مرغی بایران پرید
۷۴۰
تو گفتی که هرگز نیا را ندید
۷۴۱
ز خوبی نگه کن که پیران چه کرد
۷۴۲
بدان بی‌وفا ناسزاوار مرد
۷۴۳
همه مهر پیران فراموش کرد
۷۴۴
پر از کینه سر دل پر از جوش کرد
۷۴۵
همی بود خامش چو آمد به مشت
۷۴۶
چنان مهربان پهلوان را بکشت
۷۴۷
از ایران کنون با سپاهی به جنگ
۷۴۸
بیامد به پیش نیا تیزچنگ
۷۴۹
نه دینار خواهد نه تخت و کلاه
۷۵۰
نه اسب و نه شمشیر و گنج و سپاه
۷۵۱
ز خویشان جز از جان نخواهد همی
۷۵۲
سخن را ازین در نکاهد همی
۷۵۳
پدر شاه و فرزانه‌تر پادشاست
۷۵۴
بدیت راست گفتار من بر گواست
۷۵۵
از ایرانیان نیست چندین سخن
۷۵۶
سپه را چنین دل شکسته مکن
۷۵۷
بدیشان چباید ستاره شمر
۷۵۸
بشمشیر جویند مردان هنر
۷۵۹
سواران که در میمنه با منند
۷۶۰
همه جنگ را یکدل و یکتند
۷۶۱
چو دستور باشد مرا پادشا
۷۶۲
از ایشان نمانم یکی پارسا
۷۶۳
بدوزم سر و ترگ ایشان بتیر
۷۶۴
نه اندیشم از کنده و آبگیر
۷۶۵
چو بشنید افراسیاب این سخن
۷۶۶
بدو گفت مشتاب و تندی مکن
۷۶۷
سخن هرچ گفتی همه راست بود
۷۶۸
جز از راستی را نباید شنود
۷۶۹
ولیکن تو دانی که پیران گرد
۷۷۰
بگیتی همه راه نیکی سپرد
۷۷۱
نبد در دلش کژی و کاستی
۷۷۲
نجستی به جز خوبی و راستی
۷۷۳
همان پیل بد روز جنگ او به زور
۷۷۴
چو دریا دل و رخ چو تابنده هور
۷۷۵
برادرش هومان پلنگ نبرد
۷۷۶
چو لهاک جنگی و فرشیدورد
۷۷۷
ز ترکان سواران کین صدهزار
۷۷۸
همه نامجوی از در کارزار
۷۷۹
برفتند از ایدر پر از جنگ و جوش
۷۸۰
من ایدر نوان با غم و با خروش
۷۸۱
ازان کو برین دشت کین کشته شد
۷۸۲
زمین زیر او چو گل آغشته شد
۷۸۳
همه مرز توران شکسته دلند
۷۸۴
ز تیمار دل را همی بگسلند
۷۸۵
نبینند جز مرگ پیران بخواب
۷۸۶
نخواند کسی نام افراسیاب
۷۸۷
بباشیم تا نامداران ما
۷۸۸
مهان و ز لشکر سواران ما
۷۸۹
ببینند ایرانیان را بچشم
۷۹۰
ز دل کم شود سوگ با درد و خشم
۷۹۱
هم ایرانیان نیز چندین سپاه
۷۹۲
ببینند آیین تخت و کلاه
۷۹۳
دو لشکر برین گونه پر درد و خشم
۷۹۴
ستاره به ما دارد از چرخ چشم
۷۹۵
بانبوه جستن نه نیکوست جنگ
۷۹۶
شکستی بود باد ماند بچنگ
۷۹۷
مبارز پراگنده بیرون کنیم
۷۹۸
از ایشان بیابان پر از خون کنیم
۷۹۹
چنین داد پاسخ که ای شهریار
۸۰۰
چو زین گونه جویی همی کارزار
۸۰۱
نخستین ز لشکر مبارز منم
۸۰۲
که بر شیر و بر پیل اسب افگنم
۸۰۳
کسی را ندانم که روز نبرد
۸۰۴
فشاند بر اسب من از دور گرد
۸۰۵
مرا آرزو جنگ کیخسروست
۸۰۶
که او در جهان شهریار نوست
۸۰۷
اگر جوید او بی گمان جنگ من
۸۰۸
رهایی نیابد ز چنگال من
۸۰۹
دل و پشت ایشان شکسته شود
۸۱۰
بارن انجمن کار بسته شود
۸۱۱
و گر دیگری پیشم آید به جنگ
۸۱۲
بخاک اندر آرم سرش بی‌درنگ
۸۱۳
بدو گفت کای کار نادیده مرد
۸۱۴
شهنشاه کی جوید از تو نبرد
۸۱۵
اگر جویدی هم نبردش منم
۸۱۶
تن و نام او زیر پای افگنم
۸۱۷
گر او با من آید بوردگاه
۸۱۸
برآساید از جنگ هر دو سپاه
۸۱۹
بدو شیده گفت ای جهاندیده مرد
۸۲۰
چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
۸۲۱
پسر پنج زنده‌ست پیشت بپای
۸۲۲
نمانیم تا تو کنی رزم رای
۸۲۳
نه لشکر پسندد نه ایزد پرست
۸۲۴
که تو جنگ او را کنی پیشدست
۸۲۵
بدو گفت شاه ای سرفراز مرد
۸۲۶
نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
۸۲۷
از ایدر برو تا میان سپاه
۸۲۸
ازیشان یکی مرد دانا بخواه
۸۲۹
بکیخسرو از من پیامی رسان
۸۳۰
که گیتی جز این دارد آیین و سان
۸۳۱
نبیره که رزم آورد با نیا
۸۳۲
دلش بر بدی باشد و کیمیا
۸۳۳
چنین بود رای جهان آفرین
۸۳۴
که گردد جهان پر ز پرخاش و کین
۸۳۵
سیاوش نه بر بیگنه کشته شد
۸۳۶
شد از آموزگاران سرش گشته شد
۸۳۷
گنه گر مرا بود پیران چه کرد
۸۳۸
چو رویین و لهاک وفرشیدورد
۸۳۹
که بر پشت زینشان ببایست بست
۸۴۰
پر از خون بکردار پیلان مست
۸۴۱
گر ایدونک گویم که تو بدتنی
۸۴۲
بد اندیش وز تخم آهرمنی
۸۴۳
بگوهر نگه کن بتخمه منم
۸۴۴
نکوهش همی خویشتن را کنم
۸۴۵
تو این کین بگودرز و کاوس مان
۸۴۶
که پیش من آرند لشکر دمان
۸۴۷
نه زان گفتم این کز تو ترسان شدم
۸۴۸
وگر پیر گشتم دگر سان شدم
۸۴۹
همه ریگ و دریا مرا لشکرند
۸۵۰
همه نره شیرند و کنداورند
۸۵۱
هر آنگه که فرمان دهم کوه گنگ
۸۵۲
چو دریا کنند ای پسر روز جنگ
۸۵۳
ولیکن همی ترسم از کردگار
۸۵۴
ز خون ریختن وز بد روزگار
۸۵۵
که چندین سرنامور بی‌گناه
۸۵۶
جدا گردد از تن بدین رزمگاه
۸۵۷
گر از پیش من بر نگردی ز جنگ
۸۵۸
نگردی همانا که آیدت ننگ
۸۵۹
چو با من بسوگند پیمان کنی
۸۶۰
بکوشی که پیمان من نشکنی
۸۶۱
بدین کار باشم ترا رهنمای
۸۶۲
که گنج و سپاهت بماند بجای
۸۶۳
چو کار سیاوش فرامش کنی
۸۶۴
نیارا بتوران برامش کنی
۸۶۵
برادر بود جهن و جنگی پشنگ
۸۶۶
که در جنگ دریا کند کوه سنگ
۸۶۷
هران بوم و برکان ز ایران نهی
۸۶۸
بفرمان کنم آن ز ترکان تهی
۸۶۹
ز گنج نیاکان ما هرچ هست
۸۷۰
ز دینار وز تاج و تخت و نشست
۸۷۱
ز اسب و سلیح و ز بیش و ز کم
۸۷۲
که میراث ماند از نیا زادشم
۸۷۳
ز گنج بزرگان و تخت و کلاه
۸۷۴
ز چیزی که باید ز بهر سپاه
۸۷۵
فرستم همه همچنین پیش تو
۸۷۶
پسر پهلوان و پدر خویش تو
۸۷۷
دو لشکر برآساید از رنج رزم
۸۷۸
همه روز ما بازگردد ببزم
۸۷۹
ور ایدونک جان ترا اهرمن
۸۸۰
بپیچد همی تا بپوشی کفن
۸۸۱
جز از رزم و خون کردنت رای نیست
۸۸۲
بمغز تو پند مرا جای نیست
۸۸۳
تو از لشکر خویش بیرون خرام
۸۸۴
مگر خود برآیدت ازین کار کام
۸۸۵
بگردیم هر دو بوردگاه
۸۸۶
بر آساید از جنگ چندین سپاه
۸۸۷
چو من کشته آیم جهان پیش تست
۸۸۸
سپه بندگان و پسر خویش تست
۸۸۹
و گر تو شوی کشته بر دست من
۸۹۰
کسی را نیازارم از انجمن
۸۹۱
سپاه تو در زینهار منند
۸۹۲
همه مهترانند و یار منند
۸۹۳
وگر زانکه بامن نیایی به جنگ
۸۹۴
نتابی تو با کار دیده نهنگ
۸۹۵
کمر بسته پیش تو آید پشنگ
۸۹۶
چو جنگ آوری او نسازد درنگ
۸۹۷
پدر پیر شد پایمردش جوان
۸۹۸
جوانی خردمند و روشن‌روان
۸۹۹
بوردگه با تو جنگ آورد
۹۰۰
دلیرست و جنگ پلنگ آورد
۹۰۱
ببینیم تا بر که گردد سپهر
۹۰۲
کرا بر نهد بر سر از تاج مهر
۹۰۳
ورایدونک با او نجویی نبرد
۹۰۴
دگرگونه خواهی همی کار کرد
۹۰۵
بمان تا بیاساید امشب سپاه
۹۰۶
چو بر سر نهد کوه زرین کلاه
۹۰۷
ز لشکر گزینیم جنگاوران
۹۰۸
سرافراز با گرزهای گران
۹۰۹
زمین را ز خون رود دریا کنیم
۹۱۰
ز بالای بد خواه پهنا کنیم
۹۱۱
دوم روز هنگام بانگ خروس
۹۱۲
ببندیم بر کوههٔ پیل کوس
۹۱۳
سران را به یاری برون آوریم
۹۱۴
بجوی اندرون آب و خون آوریم
۹۱۵
چو بد خواه پیغام تو نشنود
۹۱۶
بپیچد بدین گفتها نگرود
۹۱۷
بتنها تن خویش ازو رزم خواه
۹۱۸
بدیدار دوراز میان سپاه
۹۱۹
پسر آفرین کرد و آمد برون
۹۲۰
پدر دیده پر آب و دل پر ز خون
۹۲۱
گزین کرد از موبدان چار مرد
۹۲۲
چشیده بسی از جهان گرم و سرد
۹۲۳
وزان نامداران لشکر هزار
۹۲۴
خردمند و شایستهٔ کارزار
۹۲۵
بره چون طلایه بدیدش ز دور
۹۲۶
درفش و سنان سواران تور
۹۲۷
ز ترکان که هر آنکس که بد پیشرو
۹۲۸
زناکاردیده جوانان نو
۹۲۹
بره با طلایه بر آویختند
۹۳۰
بنام از پی شیده خون ریختند
۹۳۱
تنی چند از ایرانیان خسته شد
۹۳۲
وزان روی پیکار پیوسته شد
۹۳۳
هم اندر زمان شیده آنجا رسید
۹۳۴
نگهبان ایرانیان را بدید
۹۳۵
دل شیده کشت اندر آن کار تنگ
۹۳۶
همی باز خواند آن یلانرا ز جنگ
۹۳۷
بایرانیان گفت نزدیک شاه
۹۳۸
سواری فرستید با رسم و راه
۹۳۹
بگوید که روشن دلی شیده نام
۹۴۰
بشاه آوریدست چندی پیام
۹۴۱
از افراسیاب آن سپهدار چین
۹۴۲
پدر مادر شاه ایران زمین
۹۴۳
سواری دمان از طلایه برفت
۹۴۴
بر شاه ایران خرامید تفت
۹۴۵
که پیغمبر شاه‌توران سپاه
۹۴۶
گوی بر منش بر درفشی سیاه
۹۴۷
همی شیده گوید که هستم بنام
۹۴۸
کسی بایدم تا گزارم پیام
۹۴۹
دل شاه شد زان سخن پر ز شرم
۹۵۰
فرو ریخت از دیدگان آب گرم
۹۵۱
چنین گفت کین شیده خال منست
۹۵۲
ببالا و مردی همال منست
۹۵۳
نگه کرد گردنکشی زان میان
۹۵۴
نبد پیش جز قارن کاویان
۹۵۵
بدو گفت رو پیش او شادکام
۹۵۶
درودش ده از ما و بشنو پیام
۹۵۷
چو قارن بیامد ز پیش سپاه
۹۵۸
بدید آن درفشان درفش سیاه
۹۵۹
چو آمد بر شیده دادش درود
۹۶۰
ز شاه و ز ایرانیان برفزود
۹۶۱
جوان نیز بگشاد شیرین زبان
۹۶۲
که بیدار دل بود و روشن روان
۹۶۳
بگفت آنچه بشنید ز افراسیاب
۹۶۴
ز آرام وز بزم و رزم و شتاب
۹۶۵
چو بشنید قارن سخنهای نغز
۹۶۶
ازان نامور بخرد پاک مغز
۹۶۷
بیامد بر شاه ایران بگفت
۹۶۸
که پیغامها با خرد بود جفت
۹۶۹
چو بشنید خسرو ز قارن سخن
۹۷۰
بیاد آمدش گفتهای کهن
۹۷۱
بخندید خسرو ز کار نیا
۹۷۲
ازان جستن چاره و کیمیا
۹۷۳
ازان پس چنین گفت کافراسیاب
۹۷۴
پشیمان شدست از گذشتن ز آب
۹۷۵
ورا چشم بی آب و لب پر سخن
۹۷۶
مرا دل پر از دردهای کهن
۹۷۷
بکوشد که تا دل بپیچاندم
۹۷۸
ببیشی لشکر بترساندم
۹۷۹
بدان گه که گردنده چرخ بلند
۹۸۰
نگردد ببایست روز گزند
۹۸۱
کنون چارهٔ ما جزین نیست روی
۹۸۲
که من دل پر از کین شوم پیش اوی
۹۸۳
بگردم بورد با او بجنگ
۹۸۴
بهنگام کوشش نسازم درنگ
۹۸۵
همه بخردان و ردان سپاه
۹۸۶
بواز گفتند کین نیست راه
۹۸۷
جهاندیده پردانش افراسیاب
۹۸۸
جز از چاره جستن نبیند بخواب
۹۸۹
نداند جز از تنبل و جادویی
۹۹۰
فریب و بداندیشی و بدخویی
۹۹۱
ز لشکر کنون شیده را برگزید
۹۹۲
که این دید بند بدی را کلید
۹۹۳
همی خواهد از شاه ایران نبرد
۹۹۴
بدان تا کند روز ما را بدرد
۹۹۵
تو بر تیزی او دلیری مکن
۹۹۶
از ایران وز تاج سیری مکن
۹۹۷
وگر شیده از شاه جوید نبرد
۹۹۸
بورد گستاخ با او مگرد
۹۹۹
بدست تو گر شیده گردد تباه
۱٬۰۰۰
یکی نامور کم شود زان سپاه
۱٬۰۰۱
وگر دور از ایدر تو گردی هلاک
۱٬۰۰۲
ز ایران برآید یکی تیره خاک
۱٬۰۰۳
یکی زنده از ما نماند بجای
۱٬۰۰۴
نه شهر و بر و بوم ایران بپای
۱٬۰۰۵
کسی نیست ما را ز تخم کیان
۱٬۰۰۶
که کین را ببندد کمر بر میان
۱٬۰۰۷
نیای تو پیری جهاندیده است
۱٬۰۰۸
بتوران و چین در پسندیده است
۱٬۰۰۹
همی پوزش آرد بدین بد که کرد
۱٬۰۱۰
ز بیچارگی جست خواهد نبرد
۱٬۰۱۱
همی گوید اسبان و گنج درم
۱٬۰۱۲
که بنهاد تور از پی زادشم
۱٬۰۱۳
همان تخت شاهی و تاج سران
۱٬۰۱۴
کمرهای زرین و گرز گران
۱٬۰۱۵
سپارد بگنج تو از گنج خویش
۱٬۰۱۶
همی باز خرد بدین رنج خویش
۱٬۰۱۷
هران شهر کز مرزایران نهی
۱٬۰۱۸
همی کرد خواهد ز ترکان تهی
۱٬۰۱۹
بایران خرامیم پیروز و شاد
۱٬۰۲۰
ز کار گذشته نگیریم یاد
۱٬۰۲۱
برین گفته بودند پیر و جوان
۱٬۰۲۲
جز از نامور رستم پهلوان
۱٬۰۲۳
که رستم همی ز آشتی سربگاشت
۱٬۰۲۴
ز درد سیاوش بدل کینه داشت
۱٬۰۲۵
همی لب بدندان بخوایید شاه
۱٬۰۲۶
همی کرد خیره بدیشان نگاه
۱٬۰۲۷
وزان پس چنین گفت کین نیست راه
۱٬۰۲۸
بایران خرامیم زین رزمگاه
۱٬۰۲۹
کجا آن همه رستم و سوگند ما
۱٬۰۳۰
همان بدره و گفته و پند ما
۱٬۰۳۱
جو بر تخت بر زنده افراسیاب
۱٬۰۳۲
بماند جهان گردد از وی خراب
۱٬۰۳۳
بکاوس یکسر چه پوزش بریم
۱٬۰۳۴
بدین دیدگان چو بدو بنگریم
۱٬۰۳۵
شنیدیم که بر ایرج نیکبخت
۱٬۰۳۶
چه آمد بتور از پی تاج و تخت
۱٬۰۳۷
سیاوش را نیز بر بیگناه
۱٬۰۳۸
بکشت از پی گنج و تخت و کلاه
۱٬۰۳۹
فریبنده ترکی ازان انجمن
۱٬۰۴۰
بیامد خرامان بنزدیک من
۱٬۰۴۱
گر از من همی جست خواهد نبرد
۱٬۰۴۲
شارا چرا شد چنین روی زرد
۱٬۰۴۳
همی از شما این شگفت آیدم
۱٬۰۴۴
همان کین پیشین بیفزایدم
۱٬۰۴۵
گمانی نبردم که ایرانیان
۱٬۰۴۶
گشایند جاوید زین کین میان
۱٬۰۴۷
کسی را ندیدم ز ایران سپاه
۱٬۰۴۸
که افگنده بود اندرین رزمگاه
۱٬۰۴۹
که از جنگ ایشان گرفتی شتاب
۱٬۰۵۰
بگفت فریبنده افراسیاب
۱٬۰۵۱
چو ایرانیان این سخنها ز شاه
۱٬۰۵۲
شنیدند و پیچان شدند از گناه
۱٬۰۵۳
گرفتند پوزش که ما بنده‌ایم
۱٬۰۵۴
هم از مهربانی سرافگنده‌ایم
۱٬۰۵۵
نخواهد شهنشاه جز نام نیک
۱٬۰۵۶
وگر کارها را سرانجام نیک
۱٬۰۵۷
ستوده جهاندار برتر منش
۱٬۰۵۸
نخواهد که بر مابود سرزنش
۱٬۰۵۹
که گویند از ایران سواری نبود
۱٬۰۶۰
که یارست با شیده رزم آزمود
۱٬۰۶۱
که آمد سواری بدشت نبرد
۱٬۰۶۲
جز از شاهشان این دلیری نکرد
۱٬۰۶۳
نخواهد مگر خسرو موبدان
۱٬۰۶۴
که بر ما بود ننگ تا جاودان
۱٬۰۶۵
بدیشان چنین پاسخ آورد شاه
۱٬۰۶۶
که ای موبدان نماینده راه
۱٬۰۶۷
بدانید کاین شیده روز نبرد
۱٬۰۶۸
پدر را ندارد بهامون بمرد
۱٬۰۶۹
سلیحش پدر کرده از جادویی
۱٬۰۷۰
ز کژی و بی راهی و بدخویی
۱٬۰۷۱
نباشد سلیح شما کارگر
۱٬۰۷۲
بدان جوشن و خود پولادبر
۱٬۰۷۳
همان اسبش از باد دارد نژاد
۱٬۰۷۴
بدل همچو شیر و برفتن چو باد
۱٬۰۷۵
کسی را که یزدان ندادست فر
۱٬۰۷۶
نباشدش با چنگ او پای و پر
۱٬۰۷۷
همان با شما او نیاید بجنگ
۱٬۰۷۸
ز فر و نژاد خود آیدش ننگ
۱٬۰۷۹
نبیره فریدون و پور قباد
۱٬۰۸۰
دو جنگی بود یک‌دل و یک نهاد
۱٬۰۸۱
بسوزم برو تیره جان پدرش
۱٬۰۸۲
چو کاوس را سوخت او بر پسرش
۱٬۰۸۳
دلیران و شیران ایران زمین
۱٬۰۸۴
همه شاه را خواندند آفرین
۱٬۰۸۵
بفرمود تا قارن نیک‌خواه
۱٬۰۸۶
شود باز و پاسخ گزارد ز شاه
۱٬۰۸۷
که این کار ما دیر و دشوار گشت
۱٬۰۸۸
سخنها ز اندازه اندر گذشت
۱٬۰۸۹
هنر یافته مرد سنگی بجنگ
۱٬۰۹۰
نجوید گه رزم چندین درنگ
۱٬۰۹۱
کنون تا خداوند خورشید و ماه
۱٬۰۹۲
کراشاد دارد بدین رزمگاه
۱٬۰۹۳
نخواهم ز تو اسب و دینار و گنج
۱٬۰۹۴
که بر کس نماند سرای سپنج
۱٬۰۹۵
بزور جهان آفرین کردگار
۱٬۰۹۶
بدیهیم کاوس پروردگار
۱٬۰۹۷
که چندان نمانم شما را زمان
۱٬۰۹۸
که بر گل جهد تندباد خزان
۱٬۰۹۹
بدان خواسته نیست ما را نیاز
۱٬۱۰۰
که از جور و بیدادی آمد فراز
۱٬۱۰۱
کرا پشت گرمی بیزدان بود
۱٬۱۰۲
همیشه دل و بخت خندان بود
۱٬۱۰۳
بر و بوم و گنج و سپاهت مراست
۱٬۱۰۴
همان تخت و زرین کلاهت مراست
۱٬۱۰۵
پشنگ آمد و خواست از من نبرد
۱٬۱۰۶
زره‌دار بی لشکر و دار و برد
۱٬۱۰۷
سپیده‌دمان هست مهمان من
۱٬۱۰۸
بخنجر ببیند سرافشان من
۱٬۱۰۹
کسی را نخواهم ز ایران سپاه
۱٬۱۱۰
که با او بگردد بوردگاه
۱٬۱۱۱
من و شیده و دشت و شمشیر تیز
۱٬۱۱۲
برآرم بفرجام ازو رستخیز
۱٬۱۱۳
گر ایدونک پیروز گردم بجنگ
۱٬۱۱۴
نسازم برین سان که گفتی درنگ
۱٬۱۱۵
مبارز خروشان کنیم از دور روی
۱٬۱۱۶
ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوی
۱٬۱۱۷
ازان پس یلان را همه همگروه
۱٬۱۱۸
بجنگ اندر آریم بر سان کوه
۱٬۱۱۹
چو این گفت باشی به شیده بگوی
۱٬۱۲۰
که ای کم خرد مهتر کامجوی
۱٬۱۲۱
نه تنها تو ایدر بکام آمدی
۱٬۱۲۲
نه بر جستن ننگ و نام آمدی
۱٬۱۲۳
نه از بهر پیغام افراسیاب
۱٬۱۲۴
که کردار بد کرد بر تو شتاب
۱٬۱۲۵
جهاندارت انگیخت از انجمن
۱٬۱۲۶
ستودانت ایدر بود هم کفن
۱٬۱۲۷
گزند آیدت زان سر بی‌گزند
۱٬۱۲۸
که از تن بریدند چون گوسفند
۱٬۱۲۹
بیامد دمان قارن از نزد شاه
۱٬۱۳۰
بنزد یکی آن درفش سیاه
۱٬۱۳۱
سخن هرچ بشنید با او بگفت
۱٬۱۳۲
نماند ایچ نیک و بد اندر نهفت
۱٬۱۳۳
بشد شیده نزدیک افراسیاب
۱٬۱۳۴
دلش چون بر آتش نهاده کباب
۱٬۱۳۵
ببد شاه ترکان ز پاسخ دژم
۱٬۱۳۶
غمی گشت و برزد یکی تیز دم
۱٬۱۳۷
ازان خواب کز روزگار دراز
۱٬۱۳۸
بدید و ز هر کس همی داشت راز
۱٬۱۳۹
سرش گشت گردان و دل پرنهیب
۱٬۱۴۰
بدانست کامد بتنگی نشیب
۱٬۱۴۱
بدو گفت فردا بدین رزمگاه
۱٬۱۴۲
ز افگنده مردان نیابند راه
۱٬۱۴۳
بشیده چنین گفت کز بامداد
۱٬۱۴۴
مکن تا دو روز ای پسر جنگ یاد
۱٬۱۴۵
بدین رزم بشکست گویی دلم
۱٬۱۴۶
بر آنم که دل را ز تن بگسلم
۱٬۱۴۷
پسر گفت کای شاه ترکان و چین
۱٬۱۴۸
دل خویش را بد مکن روز کین
۱٬۱۴۹
چو خورشید فردا بر آرد درفش
۱٬۱۵۰
درفشان کند روی چرخ بنفش
۱٬۱۵۱
من و خسرو و دشت آوردگاه
۱٬۱۵۲
برانگیزم از شاه گرد سیاه
۱٬۱۵۳
چو روشن شد آن چادر لاژورد
۱٬۱۵۴
جهان شد به کردار یاقوت زرد
۱٬۱۵۵
نشست از بر اسب چنگی پشنگ
۱٬۱۵۶
ز باد جوانی سرش پر ز جنگ
۱٬۱۵۷
بجوشن بپوشید روشن برش
۱٬۱۵۸
ز آهن کلاه کیان بر سرش
۱٬۱۵۹
درفشش یکی ترک جنگی بچنگ
۱٬۱۶۰
خرامان بیامد بسان پلنگ
۱٬۱۶۱
چو آمد بنزدیک ایران سپاه
۱٬۱۶۲
یکی نامداری بشد نزد شاه
۱٬۱۶۳
که آمد سواری میان دو صف
۱٬۱۶۴
سرافراز و جوشان و تیغی بکف
۱٬۱۶۵
بخندید ازو شاه و جوشن بخواست
۱٬۱۶۶
درفش بزرگی برآورد راست
۱٬۱۶۷
یکی ترگ زرین بسر بر نهاد
۱٬۱۶۸
درفشش برهام گودرز داد
۱٬۱۶۹
همه لشکرش زار و گریان شدند
۱٬۱۷۰
چو بر آتش تیز بریان شدند
۱٬۱۷۱
خروشی بر آمد که ای شهریار
۱٬۱۷۲
بهن تن خویش رنجه مدار
۱٬۱۷۳
شهان را همه تخت بودی نشست
۱٬۱۷۴
که بر کین کمر بر میان تو بست
۱٬۱۷۵
که جز خاک تیره نشستش مباد
۱٬۱۷۶
بهیچ آرزو کام و دستش مباد
۱٬۱۷۷
سپهدار با جوشن و گرز و خود
۱٬۱۷۸
بلشکر فرستاد چندی درود
۱٬۱۷۹
که یک تن مجنبید زین رزمگاه
۱٬۱۸۰
چپ و راست و قلب و جناح سپاه
۱٬۱۸۱
نباید که جوید کسی جنگ و جوش
۱٬۱۸۲
برهام گودرز دارید گوش
۱٬۱۸۳
چو خورشید بر چرخ گردد بلند
۱٬۱۸۴
ببینید تا بر که آید گزند
۱٬۱۸۵
شما هیچ دل را مدارید تنگ
۱٬۱۸۶
چنینست آغاز و فرجام جنگ
۱٬۱۸۷
گهی بر فراز و گهی در نشیب
۱٬۱۸۸
گهی شادکامی گهی با نهیب
۱٬۱۸۹
برانگیخت شبرنگ بهزاد را
۱٬۱۹۰
که دریافتی روز تگ باد را
۱٬۱۹۱
میان بسته با نیزه و خود و گبر
۱٬۱۹۲
همی گرد اسبش بر آمد بابر
۱٬۱۹۳
میان دو صف شیده او را بدید
۱٬۱۹۴
یکی باد سرد از جگر بر کشید
۱٬۱۹۵
بدو گفت پور سیاوش رد
۱٬۱۹۶
توی ای پسندیدهٔ پرخرد
۱٬۱۹۷
نبیره جهاندار توران سپاه
۱٬۱۹۸
که ساید همی ترگ بر چرخ ماه
۱٬۱۹۹
جز آنی که بر تو گمانی برد
۱٬۲۰۰
جهاندیده‌ای کو خرد پرورد
۱٬۲۰۱
اگر مغز بودیت با خال خویش
۱٬۲۰۲
نکردی چنین جنگ را دست پیش
۱٬۲۰۳
اگر جنگ‌جویی ز پیش سپاه
۱٬۲۰۴
برو دور بگزین یکی رزمگاه
۱٬۲۰۵
کز ایران و توران نبینند کس
۱٬۲۰۶
نخواهیم یاران فریادرس
۱٬۲۰۷
چنین داد پاسخ بدو شهریار
۱٬۲۰۸
که ای شیر درنده در کارزار
۱٬۲۰۹
منم داغ‌دل پور آن بیگناه
۱٬۲۱۰
سیاوش که شد کشته بر دست شاه
۱٬۲۱۱
بدین دشت از ایران به کین آمدم
۱٬۲۱۲
نه از بهر گاه و نگین آمدم
۱٬۲۱۳
ز پیش پدر چونک برخاستی
۱٬۲۱۴
ز لشکر نبرد مرا خواستی
۱٬۲۱۵
مرا خواستی کس نبودی روا
۱٬۲۱۶
که پیشت فرستادمی ناسزا
۱٬۲۱۷
کنون آرزو کن یکی رزمگاه
۱٬۲۱۸
بدیدار دور از میان سپاه
۱٬۲۱۹
نهادند پیمان که از هر دو روی
۱٬۲۲۰
بیاری نیاید کسی کینه‌جوی
۱٬۲۲۱
هم اینها که دارند با ما درفش
۱٬۲۲۲
ز بد روی ایشان نگردد بنفش
۱٬۲۲۳
برفتند هر دو ز لشکر بدور
۱٬۲۲۴
چنانچون شود مرد شادان بسور
۱٬۲۲۵
بیابان که آن از در رزم بود
۱٬۲۲۶
بدانجایگه مرز خوارزم بود
۱٬۲۲۷
رسیدند جایی که شیر و پلنگ
۱٬۲۲۸
بدان شخ بی آب ننهاد چنگ
۱٬۲۲۹
نپرید بر آسمانش عقاب
۱٬۲۳۰
ازو بهره‌ای شخ و بهری سراب
۱٬۲۳۱
نهادند آوردگاهی بزرگ
۱٬۲۳۲
دو اسب و دو جنگی بسان دو گرگ
۱٬۲۳۳
سواران چو شیران اخته زهار
۱٬۲۳۴
که باشند پر خشم روز شکار
۱٬۲۳۵
بگشتند با نیزه‌های دراز
۱٬۲۳۶
چو خورشید تابنده گشت از فراز
۱٬۲۳۷
نماند ایچ بر نیزه‌هاشان سنان
۱٬۲۳۸
پر از آب برگستوان و عنان
۱٬۲۳۹
برومی عمود و بشمشیر و تیر
۱٬۲۴۰
بگشتند با یکدگر ناگزیر
۱٬۲۴۱
زمین شد ز گرد سواران سیاه
۱٬۲۴۲
نگشتند سیر اندر آوردگاه
۱٬۲۴۳
چو شیده دل و زور خسرو بدید
۱٬۲۴۴
ز مژگان سرشکش برخ برچکید
۱٬۲۴۵
بدانست کان فره ایزدیست
۱٬۲۴۶
ازو بر تن خویش باید گریست
۱٬۲۴۷
همان اسبش از تشنگی شد غمی
۱٬۲۴۸
بنیروی مرد اندر آمد کمی
۱٬۲۴۹
چو درمانده شد با دل اندیشه کرد
۱٬۲۵۰
که گر شاه را گویم اندر نبرد
۱٬۲۵۱
بیا تا به کشتی پیاده شویم
۱٬۲۵۲
ز خوی هر دو آهار داده شویم
۱٬۲۵۳
پیاده نگردد که عار آیدش
۱٬۲۵۴
ز شاهی تن خویش خوار آیدش
۱٬۲۵۵
بدین چاره گر زو نیابم رها
۱٬۲۵۶
شدم بی گمان در دم اژدها
۱٬۲۵۷
بدو گفت شاها بتیغ و سنان
۱٬۲۵۸
کند هر کسی جنگ و پیچد عنان
۱٬۲۵۹
پیاه به آید که جوییم جنگ
۱٬۲۶۰
بکردار شیران بیازیم چنگ
۱٬۲۶۱
جهاندار خسرو هم اندر زمان
۱٬۲۶۲
بدانست اندیشهٔ بدگمان
۱٬۲۶۳
بدل گفت کین شیر با زور و جنگ
۱٬۲۶۴
نبیره فریدون و پور پشگ
۱٬۲۶۵
گر آسوده گردد تن آسان کند
۱٬۲۶۶
بسی شیر دلرا هراسان کند
۱٬۲۶۷
اگر من پیاده نگردم به جنگ
۱٬۲۶۸
به ایرانیان بر کند جای تنگ
۱٬۲۶۹
بدو گفت رهام کای تاجور
۱٬۲۷۰
بدین کار ننگی مگردان گهر
۱٬۲۷۱
چو خسرو پیاده کند کارزار
۱٬۲۷۲
چه باید بر این دشت چندین سوار
۱٬۲۷۳
اگر پای بر خاک باید نهاد
۱٬۲۷۴
من از تخم کشواد دارم نژاد
۱٬۲۷۵
بمان تا شوم پیش او جنگ‌ساز
۱٬۲۷۶
نه شاه جهاندار گردن فراز
۱٬۲۷۷
برهام گفت آن زمان شهریار
۱٬۲۷۸
که ای مهربان پهلوان سوار
۱٬۲۷۹
چو شیده دلاور ز تخم پشنگ
۱٬۲۸۰
چنان دان که با تو نیاید به جنگ
۱٬۲۸۱
ترا نیز با رزم او پای نیست
۱٬۲۸۲
بترکان چنو لشکر آرای نیست
۱٬۲۸۳
یکی مرد جنگی فریدون نژاد
۱٬۲۸۴
که چون او دلاور ز مادر نزاد
۱٬۲۸۵
نباشد مرا ننگ رفتن بجنگ
۱٬۲۸۶
پیاده بسازیم جنگ پلنگ
۱٬۲۸۷
وزان سو بر شیده شد ترجمان
۱٬۲۸۸
که دوری گزین از بد بدگمان
۱٬۲۸۹
جز از بازگشتن ترا رای نیست
۱٬۲۹۰
که با جنگ خسرو ترا پای نیست
۱٬۲۹۱
بهنگام کردن ز دشمن گریز
۱٬۲۹۲
به از کشتن و جستن رستخیز
۱٬۲۹۳
بدان نامور ترجمان شیده گفت
۱٬۲۹۴
که آورد مردان نشاید نهفت
۱٬۲۹۵
چنان دان که تا من ببستم کمر
۱٬۲۹۶
همی برفرازم بخورشید سر
۱٬۲۹۷
بدین زور و این فره و دستبرد
۱٬۲۹۸
ندیدم بوردگه نیز گرد
۱٬۲۹۹
ولیکن ستودان مرا از گریز
۱٬۳۰۰
به آید چو گیرم بکاری ستیز
۱٬۳۰۱
هم از گردش چرخ بر بگذرم
۱٬۳۰۲
وگر دیدهٔ اژدها بسپرم
۱٬۳۰۳
گر ایدر مرا هوش بر دست اوست
۱٬۳۰۴
نه دشمن ز من باز دارد نه دوست
۱٬۳۰۵
ندانم من این زور مردی ز چیست
۱٬۳۰۶
برین نامور فره ایزدیست
۱٬۳۰۷
پیاده مگر دست یابم بدوی
۱٬۳۰۸
بپیکار خون اندر آرم بجوی
۱٬۳۰۹
بشیده چنین گفت شاه جهان
۱٬۳۱۰
که ای نامدار از نژاد مهان
۱٬۳۱۱
ز تخم کیان بی گمان کس نبود
۱٬۳۱۲
که هرگز پیاده نبرد آزمود
۱٬۳۱۳
ولیکن ترا گرد چنینست کام
۱٬۳۱۴
نپیچم ز رای تو هرگز لگام
۱٬۳۱۵
فرود آمد از اسب شبرنگ شاه
۱٬۳۱۶
ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
۱٬۳۱۷
برهام داد آن گرانمایه اسب
۱٬۳۱۸
پیاده بیامد چو آذرگشسب
۱٬۳۱۹
پیاده چو از دور دیدش پشنگ
۱٬۳۲۰
فرود آمد از باره جنگی پلنگ
۱٬۳۲۱
بهامون چو پیلان بر آویختند
۱٬۳۲۲
همی خاک با خون برآمیختند
۱٬۳۲۳
چو شیده بدید آن بر و برز شاه
۱٬۳۲۴
همان ایزدی فر و آن دستگاه
۱٬۳۲۵
همی جست کید مگر زو رها
۱٬۳۲۶
که چون سر بشد تن نیارد بها
۱٬۳۲۷
چو آگاه شد خسرو از روی اوی
۱٬۳۲۸
وزان زور و آن برز بالای اوی
۱٬۳۲۹
گرفتش بچپ گردن و راست پشت
۱٬۳۳۰
برآورد و زد بر زمین بر درشت
۱٬۳۳۱
همه مهرهٔ پشت او همچو نی
۱٬۳۳۲
شد از درد ریزان و بگسست پی
۱٬۳۳۳
یکی تیغ تیز از میان بر کشید
۱٬۳۳۴
سراسر دل نامور بر درید
۱٬۳۳۵
برو کرد جوشن همه چاک چاک
۱٬۳۳۶
همی ریخت بر تارک از درد خاک
۱٬۳۳۷
برهام گفت این بد بدسگال
۱٬۳۳۸
دلیر و سبکسر مرا بود خال
۱٬۳۳۹
پس از کشتنش مهربانی کنید
۱٬۳۴۰
یکی دخمهٔ خسروانی کنید
۱٬۳۴۱
تنش را بمشک و عبیر و گلاب
۱٬۳۴۲
بشویی مغزش بکافور ناب
۱٬۳۴۳
بگردنش بر طوق مشکین نهید
۱٬۳۴۴
کله بر سرش عنبرآگین نهید
۱٬۳۴۵
نگه کرد پس ترجمانش ز راه
۱٬۳۴۶
بدید آن تن نامبردار شاه
۱٬۳۴۷
که با خون ازان ریگ برداشتند
۱٬۳۴۸
سوی لشکر شاه بگذاشتند
۱٬۳۴۹
بیامد خروشان بنزدیک شاه
۱٬۳۵۰
که ای نامور دادگر پیشگاه
۱٬۳۵۱
یکی بنده بودم من او را نوان
۱٬۳۵۲
نه جنگی سواری و نه پهلوان
۱٬۳۵۳
بمن بر ببخشای شاها بمهر
۱٬۳۵۴
که از جان تو شاد بادا سپهر
۱٬۳۵۵
بدو گفت شاه آنچ دیدی ز من
۱٬۳۵۶
نیا را بگو اندر آن انجمن
۱٬۳۵۷
زمین را ببوسید و کرد آفرین
۱٬۳۵۸
بسیچید ره سوی سالار چین
۱٬۳۵۹
وزان دشت کیخسرو کینه‌جوی
۱٬۳۶۰
سوی لشکر خویش بنهاد روی
۱٬۳۶۱
خروشی بر آمد ز ایران سپاه
۱٬۳۶۲
که بخشایش آورد خورشید و ماه
۱٬۳۶۳
بیامد همانگاه گودرز و گیو
۱٬۳۶۴
چو شیدوش و رستم چو گرگین نیو
۱٬۳۶۵
همه بوسه دادند پیشش زمین
۱٬۳۶۶
بسی شاه را خواندند آفرین
۱٬۳۶۷
وزان روی ترکان دو دیده براه
۱٬۳۶۸
که شویده کی آید ز آوردگاه
۱٬۳۶۹
سواری همی شد بران ریگ نرم
۱٬۳۷۰
برهنه سر و دیده پر خون و گرم
۱٬۳۷۱
بیامد بنزدیک افراسیاب
۱٬۳۷۲
دل از درد خسته دو دیده پر آب
۱٬۳۷۳
برآورد پوشیده راز از نهفت
۱٬۳۷۴
همه پیش سالار ترکان بگفت
۱٬۳۷۵
جهاندار گشت از جهان ناامید
۱٬۳۷۶
بکند آن چو کافور موی سپید
۱٬۳۷۷
بسر بر پراگند ریگ روان
۱٬۳۷۸
ز لشکر برفت آنک بد پهلوان
۱٬۳۷۹
رخ شاه ترکان هر آنکس که دید
۱٬۳۸۰
بر و جامه و دل همه بردرید
۱٬۳۸۱
چنین گفت با مویه افراسیاب
۱٬۳۸۲
کزین پس نه آرام جویم نه خواب
۱٬۳۸۳
مرا اندرین سوگ یاری کنید
۱٬۳۸۴
همه تن بتن سوگواری کنید
۱٬۳۸۵
نه بیند سر تیغ ما را نیام
۱٬۳۸۶
نه هرگز بوم زین سپس شادکام
۱٬۳۸۷
ز مردم شمر ار ز دام و دده
۱٬۳۸۸
دلی کو نباشد بدرد آژده
۱٬۳۸۹
مبادا بدان دیده در آب و شرم
۱٬۳۹۰
که از درد ما نیست پر خون گرم
۱٬۳۹۱
ازان ماه‌دیدار جنگی سوار
۱٬۳۹۲
ازان سروبن بر لب جویبار
۱٬۳۹۳
همی ریخت از دیده خونین سرشک
۱٬۳۹۴
ز دردی که درمان نداند پزشک
۱٬۳۹۵
همه نامداران پاسخ‌گزار
۱٬۳۹۶
زبان برگشادند بر شهریار
۱٬۳۹۷
که این دادگر بر تو آسان کناد
۱٬۳۹۸
بداندیش را دل هراسان کناد
۱٬۳۹۹
ز ما نیز یک تن نسازد درنگ
۱٬۴۰۰
شب و روز بر درد و کین پشنگ
۱٬۴۰۱
سپه را همه دل خروشان کنیم
۱٬۴۰۲
باوردگه بر سر افشان کنیم
۱٬۴۰۳
ز خسرو نبد پیش ازین کینه چیز
۱٬۴۰۴
کنون کینه بر کین بیفزود نیز
۱٬۴۰۵
سپه دل شکسته شد از بهر شاه
۱٬۴۰۶
خروشان و جوشان همه رزمگاه
۱٬۴۰۷
چو خورشید برزد سر از برج گاو
۱٬۴۰۸
ز هامون برآمد خروش چکاو
۱٬۴۰۹
تبیره برآمد ز هر دو سرای
۱٬۴۱۰
همان ناله بوق باکرنای
۱٬۴۱۱
ز گردان شمشیرزن سی هزار
۱٬۴۱۲
بیاورد جهن از در کارزار
۱٬۴۱۳
چو خسرو بر آن گونه بر دیدشان
۱٬۴۱۴
بفرمود تا قارن کاویان
۱٬۴۱۵
ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه
۱٬۴۱۶
ازو گشت جهن دلاور ستوه
۱٬۴۱۷
سوی راست گستهم نوذر چو گرد
۱٬۴۱۸
بیامد دمان با درفش نبرد
۱٬۴۱۹
جهان شد ز گرد سواران بنفش
۱٬۴۲۰
زمین پرسپاه و هوا پر درفش
۱٬۴۲۱
بجنبید خسرو ز قلب سپاه
۱٬۴۲۲
هم افراسیاب اندران رزمگاه
۱٬۴۲۳
بپیوست جنگی کزان سان نشان
۱٬۴۲۴
ندادند گردان گردنکشان
۱٬۴۲۵
بکشتند چندان ز توران سپاه
۱٬۴۲۶
که دریای خون گشت آوردگاه
۱٬۴۲۷
چنین بود تا آسمان تیره گشت
۱٬۴۲۸
همان چشم جنگاوران خیره گشت
۱٬۴۲۹
چو پیروز شد قارن رزم زن
۱٬۴۳۰
به جهن دلیر اندر آمد شکن
۱٬۴۳۱
چو بر دامن کوه بنشست ماه
۱٬۴۳۲
یلان بازگشتند ز آوردگاه
۱٬۴۳۳
از ایرانیان شاد شد شهریار
۱٬۴۳۴
که چیره شدند اندران کارزار
۱٬۴۳۵
همه شب همی جنگ را ساختند
۱٬۴۳۶
بخواب و بخوردن نپرداختند
۱٬۴۳۷
چو برزد سر از چنگ خرچنگ هور
۱٬۴۳۸
جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور
۱٬۴۳۹
سپاه دو لشکر کشیدند صف
۱٬۴۴۰
همه جنگ را بر لب آورده کف
۱٬۴۴۱
سپهدار ایران ز پشت سپاه
۱٬۴۴۲
بشد دور با کهتری نیک‌خواه
۱٬۴۴۳
چو لختی بیامد پیاده ببود
۱٬۴۴۴
جهان آفرین را فراوان ستود
۱٬۴۴۵
بمالید رخ را بران تیره خاک
۱٬۴۴۶
چنین گفت کای داور داد و پاک
۱٬۴۴۷
تو دانی کزو من ستم دیده‌ام
۱٬۴۴۸
بسی روز بد را پسندیده‌ام
۱٬۴۴۹
مکافات کن بدکنش را بخون
۱٬۴۵۰
تو باشی ستم دیده را رهنمون
۱٬۴۵۱
وزان جایگه با دلی پر ز غم
۱٬۴۵۲
پر از کین سر از تخمه زادشم
۱٬۴۵۳
بیامد خروشان بقلب سپاه
۱٬۴۵۴
بسر بر نهاد آن خجسته کلاه
۱٬۴۵۵
خروش آمد و نالهٔ گاودم
۱٬۴۵۶
دم نای رویین و رویینه خم
۱٬۴۵۷
وزان روی لشکر بکردار کوه
۱٬۴۵۸
برفتند جوشان گروها گروه
۱٬۴۵۹
سپاهی به کردار دریای آب
۱٬۴۶۰
بقلب اندرون جهن و افراسیاب
۱٬۴۶۱
چو هر دو سپاه اندر آمد ز جای
۱٬۴۶۲
تو گفتی که دارد در و دشت پای
۱٬۴۶۳
سیه شد ز گرد سپاه آفتاب
۱٬۴۶۴
ز پیکان الماس و پر عقاب
۱٬۴۶۵
ز بس نالهٔ بوق و گرد سپاه
۱٬۴۶۶
ز بانگ سواران در آن رزمگاه
۱٬۴۶۷
همی آب گشت آهن و کوه و سنگ
۱٬۴۶۸
بدریا نهنگ و بهامون پلنگ
۱٬۴۶۹
زمین پرزجوش و هوا پر خروش
۱٬۴۷۰
هژبر ژیان را بدرید گوش
۱٬۴۷۱
جهان سر بسر گفتی از آهنست
۱٬۴۷۲
وگر آسمان بر زمین دشمنست
۱٬۴۷۳
بهر جای بر توده چون کوه کوه
۱٬۴۷۴
ز گردان و ایران و توران گروه
۱٬۴۷۵
همه ریگ ارمان سر و دست و پای
۱٬۴۷۶
زمین را همی دل برآمد ز جای
۱٬۴۷۷
همه بوم شد زیر نعل اندرون
۱٬۴۷۸
چو کرباس آهار داده بخون
۱٬۴۷۹
وزان پس دلیران افراسیاب
۱٬۴۸۰
برفتند بر سان کشتی بر آب
۱٬۴۸۱
بصندوق پیلان نهادند روی تیر
۱٬۴۸۲
کجا ناوک‌انداز بود اندروی
۱٬۴۸۳
حصاری بد از پیل پیش سپاه
۱٬۴۸۴
برآورده بر قلب و بر بسته راه
۱٬۴۸۵
ز صندوق پیلان ببارید تیر
۱٬۴۸۶
برآمد خروشیدن دار و گیر
۱٬۴۸۷
برفتند گردان نیزه‌وران
۱٬۴۸۸
هم از قلب لشکر سپاهی گران
۱٬۴۸۹
نگه کرد افراسیاب از دو میل
۱٬۴۹۰
بدان لشکر و جنگ صندوق و پیل
۱٬۴۹۱
همه ژنده پیلان و لشکر براند
۱٬۴۹۲
جهان تیره شد روشنایی نماند
۱٬۴۹۳
خروشید کای نامداران جنگ
۱٬۴۹۴
چه دارید بر خویش تن جای تنگ
۱٬۴۹۵
ممانید بر پیش صندوق و پیل
۱٬۴۹۶
سپاهست بیکار بر چند میل
۱٬۴۹۷
سوی میمنه میسره برکشید
۱٬۴۹۸
ز قلب و ز صندوق برتر کشید
۱٬۴۹۹
بفرمود تا جهن رزم آزمای
۱٬۵۰۰
رود با تگینال لشکر ز جای
۱٬۵۰۱
برد دو هزار آزموده سوار
۱٬۵۰۲
همه نیزه‌دار از در کارزار
۱٬۵۰۳
بر مسیره شیر جنگی طبرد
۱٬۵۰۴
بشد تیز با نامداران گرد
۱٬۵۰۵
چو کیخسرو آن رزم ترکان بدید
۱٬۵۰۶
که خورشید گشت از جهان ناپدید
۱٬۵۰۷
سوی آوه و سمنکنان کرد روی
۱٬۵۰۸
که بودند شیران پرخاشجوی
۱٬۵۰۹
بفرمود تا بر سوی میسره
۱٬۵۱۰
بتابند چون آفتاب از بره
۱٬۵۱۱
برفتند با نامور ده هزار
۱٬۵۱۲
زره‌دار با گرزهٔ گاوسار
۱٬۵۱۳
بشماخ سوری بفرمود شاه
۱٬۵۱۴
که از نامداران ایران سپاه
۱٬۵۱۵
گزین کن ز جنگ آوران ده‌هزار
۱٬۵۱۶
سواران گرد از در کارزار
۱٬۵۱۷
میان دو صف تیغها بر کشید
۱٬۵۱۸
مبینید کس را سر اندر کشید
۱٬۵۱۹
دو لشکر برینسان بر آویختند
۱٬۵۲۰
چنان شد که گفتی برآمیختند
۱٬۵۲۱
چکاچاک برخاست از هر دو روی
۱٬۵۲۲
ز پرخاش خون اندر آمد بجوی
۱٬۵۲۳
چو برخاست گرد از چپ و دست راست
۱٬۵۲۴
جهاندار خفتان رومی بخواست
۱٬۵۲۵
بیک سو کشیدند صندوق پیل
۱٬۵۲۶
جهان شد بکردار دریای نیل
۱٬۵۲۷
بجنبید با رستم از قبلگاه
۱٬۵۲۸
منوشان خوزان لشکر پناه
۱٬۵۲۹
برآمد خروشیدن بوق و کوس
۱٬۵۳۰
بیک دست خسرو سپهدار طوس
۱٬۵۳۱
بیاراسته کاویانی درفش
۱٬۵۳۲
همه پهلوانان زرینه کفش
۱٬۵۳۳
به درد دل از جای برخاستند
۱٬۵۳۴
چپ شاه لشکر بیاراستند
۱٬۵۳۵
سوی راستش رستم کینه جوی
۱٬۵۳۶
زواره برادرش بنهاد روی
۱٬۵۳۷
جهاندیده گودرز کشوادگان
۱٬۵۳۸
بزرگان بسیار و آزادگان
۱٬۵۳۹
ببودند بر دست رستم بپای
۱٬۵۴۰
زرسب و منوشان فرخنده رای
۱٬۵۴۱
برآمد ز آوردگاه گیر و دار
۱٬۵۴۲
ندیدند ز آنگونه کس کارزار
۱٬۵۴۳
همه ریگ پر خسته و کشته بود
۱٬۵۴۴
کسی را کجا روز برگشته بود
۱٬۵۴۵
ز بس کشته بردشت آوردگاه
۱٬۵۴۶
همی راندند اسب بر کشته گاه
۱٬۵۴۷
بیابان بکردار جیحون ز خون
۱٬۵۴۸
یکی بی سر و دیگری سرنگون
۱٬۵۴۹
خروش سواران و اسبان ز دشت
۱٬۵۵۰
ز بانگ تبیره همی برگذشت
۱٬۵۵۱
دل کوه گفتی بدرد همی
۱٬۵۵۲
زمین با سواران بپرد هیم
۱٬۵۵۳
سر بی تنان و تن بی سران
۱٬۵۵۴
چرنگیدن گرزهای گران
۱٬۵۵۵
درخشیدن خنجر و تیغ تیز
۱٬۵۵۶
همی جست خورشید راه گریز
۱٬۵۵۷
بدست منوچر بر میمنه
۱٬۵۵۸
کهیلا که صد شیر بد یک تنه
۱٬۵۵۹
جرنجاش بر میسره شد تباه
۱٬۵۶۰
بدست فریبرز کاوس شاه
۱٬۵۶۱
یکی باد و ابری سوی نیمروز
۱٬۵۶۲
برآمد رخ هور گیتی فروز
۱٬۵۶۳
تو گفتی که ابری برآمد سیاه
۱٬۵۶۴
ببارید خون اندر آوردگاه
۱٬۵۶۵
بپوشید و روی زمین تیره گشت
۱٬۵۶۶
همی دیده از تیرگی خیره گشت
۱٬۵۶۷
بدآنگه که شد چشمه سوی نشیب
۱٬۵۶۸
دل شاه ترکان بجست از نهیب
۱٬۵۶۹
ز جوش سواران هر کشوری
۱٬۵۷۰
ز هر مرز و هر بوم و هر مهتری
۱٬۵۷۱
سواران شمشیر زن سی هزار
۱٬۵۷۲
گزیده سوارن خنجر گزار
۱٬۵۷۳
دگرگونه جوشن دگرگون درفش
۱٬۵۷۴
جهانی شده سرخ و زرد و بنفش
۱٬۵۷۵
نگه کرد گرسیوز از پشت شاه
۱٬۵۷۶
بجنگ اندر آورد یکسر سپاه
۱٬۵۷۷
سپاهی فرستاد بر میمنه
۱٬۵۷۸
گرانمایگان یک‌دل و یک تنه
۱٬۵۷۹
سوی میسره همچنین لشکری
۱٬۵۸۰
پراگنده بر هر سویی مهتری
۱٬۵۸۱
سواران جنگاوران سی هزار
۱٬۵۸۲
گزیده همه از در کارزار
۱٬۵۸۳
چو گرسیوز از پشت لشکر برفت
۱٬۵۸۴
بپیش برادر خرامید تفت
۱٬۵۸۵
برادر چو روی برادر بدید
۱٬۵۸۶
بنیرو شد و لشکر اندر کشید
۱٬۵۸۷
برآمد ز لشکر ده و دار و گیر
۱٬۵۸۸
بپوشید روی هوا را بتیر
۱٬۵۸۹
چو خورشید را پشت باریک شد
۱٬۵۹۰
ز دیدار شب روز تاریک شد
۱٬۵۹۱
فریبنده گرسیوز پهلوان
۱٬۵۹۲
بیامد بپیش برادر نوان
۱٬۵۹۳
که اکنون ز گردان که جوید نبد
۱٬۵۹۴
زمین پر ز خون آسمان پر ز گرد
۱٬۵۹۵
سپه بازکش چون شب آمد مکوش
۱٬۵۹۶
که اکنون برآید ز ترکان خروش
۱٬۵۹۷
تو در جنگ باشی سپه در گریز
۱٬۵۹۸
مکن با تن خویش چندین ستیز
۱٬۵۹۹
دل شاه ترکان پر از خشم و جوش
۱٬۶۰۰
ز تندی نبودش بگفتار گوش
۱٬۶۰۱
برانگیخت اسب از میان سپاه
۱٬۶۰۲
بیامد دمان با درفش سیاه
۱٬۶۰۳
از ایرانیان چند نامی بکشت
۱٬۶۰۴
چو خسرو بدید اندر آمد بپشت
۱٬۶۰۵
دو شاه دو کشور چنین کینه دار
۱٬۶۰۶
برفتند با خوار مایه سوار
۱٬۶۰۷
ندیدند گرسیوز و جهن روی
۱٬۶۰۸
که او پیش خسرو شود رزمجوی
۱٬۶۰۹
عنانش گرفتند و بر تافتند
۱٬۶۱۰
سوی ریگ آموی بشتافتند
۱٬۶۱۱
چنو بازگشت استقیلا چو گرد
۱٬۶۱۲
بیامد که با شاه جوید نبرد
۱٬۶۱۳
دمان شاه ایلا بپیش سپاه
۱٬۶۱۴
یکی نیزه زد بر کمرگاه شاه
۱٬۶۱۵
نبد کارگر نیزه بر جوشنش
۱٬۶۱۶
نه ترس آمد اندر دل روشنش
۱٬۶۱۷
چو خسرو دل و زور او را بدید
۱٬۶۱۸
سبک تیغ تیز از میان برکشید
۱٬۶۱۹
بزد بر میانش بدو نیم کرد
۱٬۶۲۰
دل برز ایلا پر از بیم کرد
۱٬۶۲۱
سبک برز ایلا چو آن زخم شاه
۱٬۶۲۲
بدید آن دل و زور و آن دستگاه
۱٬۶۲۳
بتاریکی اندر گریزان برفت
۱٬۶۲۴
همی پوست بر تنش گفتی بکفت
۱٬۶۲۵
سپه چون بدیدند زو دستبرد
۱٬۶۲۶
بورد گه بر نماند ایچ گرد
۱٬۶۲۷
بر افراسیاب آن سخن مرگ بود
۱٬۶۲۸
کجا پشت خود را بدیشان نمود
۱٬۶۲۹
ز تورانیان او چو آگاه شد
۱٬۶۳۰
تو گفتی برو روز کوتاه شد
۱٬۶۳۱
چو آوردگه خوار بگذاشتند
۱٬۶۳۲
بفرمود تا بانگ برداشتند
۱٬۶۳۳
که این شیر مردی ز زنگ شبست
۱٬۶۳۴
مرا باز گشتن ز تنگ شبست
۱٬۶۳۵
گر ایدونک امروز یکبار باد
۱٬۶۳۶
ترا جست و شادی ترا در گشاد
۱٬۶۳۷
چو روشن کند روز روی زمین
۱٬۶۳۸
درفش دلفروز ما را ببین
۱٬۶۳۹
همه روی ایران چو دریا کنیم
۱٬۶۴۰
ز خورشید تابان ثریا کنیم
۱٬۶۴۱
دو شاه و دو کشور چنان رزمساز
۱٬۶۴۲
بلکشر گه خویش رفتند باز
۱٬۶۴۳
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت
۱٬۶۴۴
سپهر از بر کوه ساکن بگشت
۱٬۶۴۵
سپهدار ترکان بنه بر نهاد
۱٬۶۴۶
سپه را همه ترگ و جوشن بداد
۱٬۶۴۷
طلایه بفرمود تا ده هزار
۱٬۶۴۸
بود ترک بر گستوان ور سوار
۱٬۶۴۹
چنین گفت با لشکر افراسیاب
۱٬۶۵۰
که من چون گذر یابم از رود آب
۱٬۶۵۱
دمادم شما از پسم بگذرید
۱٬۶۵۲
بجیحون و زورق زمان مشمرید
۱٬۶۵۳
شب تیره با لشکر افراسیاب
۱٬۶۵۴
گذر کرد از آموی و بگذاشت آب
۱٬۶۵۵
همه روی کشور به بی راه و راه
۱٬۶۵۶
سراپرده و خیمه بد بی سپاه
۱٬۶۵۷
سپیده چو از باختر بردمید
۱٬۶۵۸
طلایه سپه را بهامون ندید
۱٬۶۵۹
بیامد بمژده بر شهریار
۱٬۶۶۰
که پردخته شد شاه زین کارزار
۱٬۶۶۱
همه دشت خیمه‌ست و پرده‌سرای
۱٬۶۶۲
ز دشمن سواری نبینم بجای
۱٬۶۶۳
چو بشنید خسرو دوان شد بخاک
۱٬۶۶۴
نیایش کنان پیش یزدان پاک
۱٬۶۶۵
همی گفت کای روشن کردگار
۱٬۶۶۶
جهاندار و بیدار و پروردگار
۱٬۶۶۷
تو دادی مرا فر و دیهیم و زور
۱٬۶۶۸
تو کردی دل و چشم بدخواه کور
۱٬۶۶۹
ز گیتی ستمکاره را دور کن
۱٬۶۷۰
ز بیمش همه ساله رنجور کن
۱٬۶۷۱
چو خورشید زرین سپر برگرفت
۱٬۶۷۲
شب آن شعر پیروزه بر سر گرفت
۱٬۶۷۳
جهاندار بنشست بر تخت عاج
۱٬۶۷۴
بسر برنهاد آن دلفروز تاج
۱٬۶۷۵
نیایش کنان پیش او شد سپاه
۱٬۶۷۶
که جاوید باد این سزاوار گاه
۱٬۶۷۷
شد این لشکر از خواسته بی‌نیاز
۱٬۶۷۸
که از لشکر شاه چین ماند باز
۱٬۶۷۹
همی گفت هر کس که اینت فسوس
۱٬۶۸۰
که او رفت با لشکر و بوق وکوس
۱٬۶۸۱
شب تیره از دست پرمایگان
۱٬۶۸۲
بشد نامداران چنین رایگان
۱٬۶۸۳
بدیشان چنین گفت بیدار شاه
۱٬۶۸۴
که ای نامداران ایران سپاه
۱٬۶۸۵
چو دشمن بود شاه را کشته به
۱٬۶۸۶
گر آواره از جنگ برگشته به
۱٬۶۸۷
چو پیروزگر دادمان فرهی
۱٬۶۸۸
بزرگی و دیهیم شاهنشهی
۱٬۶۸۹
ز گیتی ستایش مر او را کنید
۱٬۶۹۰
شب آید نیایش مر او را کنید
۱٬۶۹۱
که آنرا که خواهد کند شوربخت
۱٬۶۹۲
یکی بی هنر برنشاند بتخت
۱٬۶۹۳
ازین کوشش و پرسشت رای نیست
۱٬۶۹۴
که با داد او بنده را پای نیست
۱٬۶۹۵
بباشم بدین رزمگه پنج روز
۱٬۶۹۶
ششم روز هرمزد گیتی فروز
۱٬۶۹۷
براید برانیم ز ایدر سپاه
۱٬۶۹۸
که او کین فزایست و ما کینه خواه
۱٬۶۹۹
بدین پنج روز اندرین رزمگاه
۱٬۷۰۰
همی کشته جستند ز ایران سپاه
۱٬۷۰۱
بشستند ایرانیان را ز گرد
۱٬۷۰۲
سزاوار هر یک یکی دخمه کرد
۱٬۷۰۳
بفرمود تا پیش او شد دبیر
۱٬۷۰۴
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
۱٬۷۰۵
نبشتند نامه بکاوس شاه
۱٬۷۰۶
چنانچون سزا بود زان رزمگاه
۱٬۷۰۷
سرنامه کرد از نخست آفرین
۱٬۷۰۸
ستایش سزای جهان آفرین
۱٬۷۰۹
دگر گفت شاه جهانبان من
۱٬۷۱۰
پدروار لرزیده بر جان من
۱٬۷۱۱
بزرگیش با کوه پیوسته باد
۱٬۷۱۲
دل بدسگالان او خسته باد
۱٬۷۱۳
رسیدم ز ایران بریگ فرب
۱٬۷۱۴
سه جنگ گران کرده شد در سه شب
۱٬۷۱۵
شمار سواران افراسیاب
۱٬۷۱۶
بیند خردمند هرگز بخواب
۱٬۷۱۷
بریده چو سیصد سرنامدار
۱٬۷۱۸
فرستادم اینک بر شهریار
۱٬۷۱۹
برادر بد و خویش و پیوند اوی
۱٬۷۲۰
گرامی بزرگان و فرزند اوی
۱٬۷۲۱
وزان نامداران بسته دویست
۱٬۷۲۲
که صد شیر با جنگ هر یک یکیست
۱٬۷۲۳
همه رزم بر دشت خوارزم بود
۱٬۷۲۴
ز چرخ آفرین بر چنان رزم بود
۱٬۷۲۵
برفت او و ما از پس اندر دمان
۱٬۷۲۶
کشیدیم تا بر چه گرد زمان
۱٬۷۲۷
برین رزمگاه آفرین باد گفت
۱٬۷۲۸
همه ساله با اختر نیک جفت
۱٬۷۲۹
نهادند بر نامه مهری ز مشک
۱٬۷۳۰
ازان پس گذر کرد بر ریگ خشک
۱٬۷۳۱
چو زان رود جیحون شد افراسیاب
۱٬۷۳۲
چو باد دمان تیز بگذشت آب
۱٬۷۳۳
بپیش سپاه قراخان رسید
۱٬۷۳۴
همی گفت هر کس ز جنگ آنچ دید
۱٬۷۳۵
سپهدار ترکان چه مایه گریست
۱٬۷۳۶
بران کس که از تخمهٔ او بزیست
۱٬۷۳۷
ز بهر گرانمایه فرزند خویش
۱٬۷۳۸
بزرگان و خویشان و پیوند خویش
۱٬۷۳۹
خروشی یر آمد تو گفتی که ابر
۱٬۷۴۰
همی خون چکاند ز چشم هژبر
۱٬۷۴۱
همی بودش اندر بخارا درنگ
۱٬۷۴۲
همی خواست کایند شیران به جنگ
۱٬۷۴۳
ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند
۱٬۷۴۴
بزرگان برتر منش را بخواند
۱٬۷۴۵
چو گشتند پر مایگان انجمن
۱٬۷۴۶
ز لشکر هر آنکس که بد رای زن
۱٬۷۴۷
زبان بر گشادند بر شهریار
۱٬۷۴۸
چو بیچاره شدشان دل از کار زار
۱٬۷۴۹
که از لشکر ما بزرگان که بود
۱٬۷۵۰
گذشتند و زیشان دل ما شخود
۱٬۷۵۱
همانا که از صد نماندست بیست
۱٬۷۵۲
بران رفتگان بر بباید گریست
۱٬۷۵۳
کنون ما دل از گنج و فرزند خویش
۱٬۷۵۴
گسستیم چندی ز پیوند خویش
۱٬۷۵۵
بدان روی جیحون یکی رزمگاه
۱٬۷۵۶
بکردیم زان پس که فرمود شاه
۱٬۷۵۷
ز بی دانشی آنچ آمد بروی
۱٬۷۵۸
تو دانی که شاهی و ما چاره‌جوی
۱٬۷۵۹
گر ایدونک روشن بود رای شاه
۱٬۷۶۰
از ایدر بچاچ اندر آرد سپاه
۱٬۷۶۱
چو کیخسرو آید بکین خواستن
۱٬۷۶۲
بباید تو را لشکر آراستن
۱٬۷۶۳
چو شانه اندرین کار فرمان برد
۱٬۷۶۴
ز گلزریون نیز هم بگذرد
۱٬۷۶۵
بباشد برام ببهشت گنگ
۱٬۷۶۶
که هم جای جنگست و جای درنگ
۱٬۷۶۷
برین بر نهادند یکسر سخن
۱٬۷۶۸
کسی رای دیگر نیفگند بن
۱٬۷۶۹
برفتند یکسر بگلزریون
۱٬۷۷۰
همه دیده پرآب و دل پر ز خون
۱٬۷۷۱
بگلزریون شاه توران سه روز
۱٬۷۷۲
ببود و براسود با باز و یوز
۱٬۷۷۳
برفتند زان جایگه سوی گنگ
۱٬۷۷۴
بجایی نبودش فراوان درنگ
۱٬۷۷۵
یکی جای بود آن بسان بهشت
۱٬۷۷۶
گلش مشک سارا بد و زر خشت
۱٬۷۷۷
بدان جایگه شاد و خندان بخفت
۱٬۷۷۸
تو گفتی که با ایمنی گشت جفت
۱٬۷۷۹
سپه خواند از هر سوی بی‌کران
۱٬۷۸۰
برگان گردنکش و مهتران
۱٬۷۸۱
می و گلشن و بانگ چنگ و رباب
۱٬۷۸۲
گل و سنبل و رطل و افراسیاب
۱٬۷۸۳
همی بود تا بر چه گردد جهان
۱٬۷۸۴
بدین آشکارا چه دارد نهان
۱٬۷۸۵
چو کیخسرو آمد برین روی آب
۱٬۷۸۶
ازو دور شد خورد و آرام و خواب
۱٬۷۸۷
سپه چون گذر کرد زان سوی رود
۱٬۷۸۸
فرستاد زان پس به هر کس درود
۱٬۷۸۹
کزین آمدن کس مدارید باک
۱٬۷۹۰
بخواهید ما را ز یزدان
۱٬۷۹۱
گرانمایه گنجی بدرویش داد
۱٬۷۹۲
کسی را کزو شاد بد بیش داد
۱٬۷۹۳
وزآنجا بیامد سوی شهر سغد
۱٬۷۹۴
یکی نو جهان دید رسته ز چغد
۱٬۷۹۵
ببخشید گنجی بران شهر نیز
۱٬۷۹۶
همی خواست کباد گردد بچیز
۱٬۷۹۷
بر منزلی زینهاری سوار
۱٬۷۹۸
همی آمدندی بر شهریار
۱٬۷۹۹
ازان پس چو آگاهی آمد بشاه
۱٬۸۰۰
ز گنگ و ز افراسیاب و سپاه
۱٬۸۰۱
که آمد بنزدیک او گلگله
۱٬۸۰۲
ابا لشکری چون هژبر یله
۱٬۸۰۳
که از تخم تورست پرکین و درد
۱٬۸۰۴
بجوید همی روزگار نبرد
۱٬۸۰۵
فرستاد بهری ز گردان بچاج
۱٬۸۰۶
که جوید همی تخت ترکان و تاج
۱٬۸۰۷
سپاهی بسوی بیابان سترگ
۱٬۸۰۸
فرستاد سالار ایشان طورگ
۱٬۸۰۹
پذیرفت زین هر یکی جنگ شاه
۱٬۸۱۰
که بر نامداران ببندند راه
۱٬۸۱۱
جهاندار کیخسرو آن خوار داشت
۱٬۸۱۲
خرد را باندیشه سالار داشت
۱٬۸۱۳
سپاهی که از بردع و اردبیل
۱٬۸۱۴
بیامد بفرمود تا خیل خیل
۱٬۸۱۵
بیایند و بر پیش او بگذرند
۱٬۸۱۶
رد و موبد و مرزبان بشمرند
۱٬۸۱۷
برفتند و سالارشان گستهم
۱٬۸۱۸
که در جنگ شیران نبودی دژم
۱٬۸۱۹
همان گفت تا لشکر نیمروز
۱٬۸۲۰
برفتند با رستم نیوسوز
۱٬۸۲۱
بفرمود تا بر هیونان مست
۱٬۸۲۲
نشینند و گیرند اسبان بدست
۱٬۸۲۳
بسغد اندرون بود یک ماه شاه
۱٬۸۲۴
همه سغد شد شاه را نیک‌خواه
۱٬۸۲۵
سپه را درم داد و آسوده کرد
۱٬۸۲۶
همی جست هنگام روز نبرد
۱٬۸۲۷
هر آن کس که بود از در کارزار
۱٬۸۲۸
بدانست نیرنگ و بند حصار
۱٬۸۲۹
بیاورد و با خویشتن یار کرد
۱٬۸۳۰
سر بدکنش پر ز تیمار کرد
۱٬۸۳۱
وزان جایگه گردن افراخته
۱٬۸۳۲
کمر بسته و جنگ را ساخته
۱٬۸۳۳
ز سغد کشانی سپه بر گرفت
۱٬۸۳۴
جهانی درو مانده اندر شگفت
۱٬۸۳۵
خبر شد به ترکان که آمد سپاه
۱٬۸۳۶
جهانجوی کیخسرو کینه‌خواه
۱٬۸۳۷
همه سوی دژها نهادند روی
۱٬۸۳۸
جهان شد پر از جنبش و گفت و گوی
۱٬۸۳۹
بلشکر چنین گفت پس شهریار
۱٬۸۴۰
که امروز به گونه شد کارزار
۱٬۸۴۱
ز ترکان هر آنکس که فرمان کند
۱٬۸۴۲
دل از جنگ جستن پشیمان کند
۱٬۸۴۳
مسازید جنگ و مریزید خون
۱٬۸۴۴
مباشید کس را ببد رهنمون
۱٬۸۴۵
وگر جنگ جوید کسی با سپاه
۱٬۸۴۶
دل کینه دارش نیاید براه
۱٬۸۴۷
شما را حلال است خون ریختن
۱٬۸۴۸
بهر جای تاراج و آویختن
۱٬۸۴۹
بره بر خورشها مدارید تنگ
۱٬۸۵۰
مدارید کین و مسازید جنگ
۱٬۸۵۱
خروشی بر آمد ز پیش سپاه
۱٬۸۵۲
که گفتی بدرد همی چرخ و ماه
۱٬۸۵۳
سواران بدژها نهادند روی
۱٬۸۵۴
جهان شد پر از غلغل و گفتگوی
۱٬۸۵۵
هر آنکس که فرمان بجا آورید
۱٬۸۵۶
سپاه شهنشه بدو ننگرید
۱٬۸۵۷
هر آن کو برون شد ز فرمان شاه
۱٬۸۵۸
سرانشان بریدند یکسر سپاه
۱٬۸۵۹
ز ترکان کس از بیم افراسیاب
۱٬۸۶۰
لب تشنه نگذاشتندی بر آب
۱٬۸۶۱
وگر باز ماندی کسی زین سپاه
۱٬۸۶۲
تن بی سرش یافتندی براه
۱٬۸۶۳
دلیران بدژها نهادند روی
۱٬۸۶۴
بهر دژ که بودی یکی جنگجوی
۱٬۸۶۵
شدی بارهٔ دژ هم آنگاه پست
۱٬۸۶۶
نماندی در و بام وجای نشست
۱٬۸۶۷
غلام و پرستنده و چارپای
۱٬۸۶۸
نماندی بد و نیک چیزی به جای
۱٬۸۶۹
برین گونه فرسنگ بر صد گذشت
۱٬۸۷۰
نه دژ ماند آباد جایی نه دشت
۱٬۸۷۱
چو آورد لشکر بگلزریون
۱٬۸۷۲
بهر سو بگردید با رهنمون
۱٬۸۷۳
جهان دید بر سان باغ بهار
۱٬۸۷۴
در و دشت و کوه و زمین پرنگار
۱٬۸۷۵
همه کوه نخچیر و هامون درخت
۱٬۸۷۶
جهان از در مردم نیک بخت
۱٬۸۷۷
طلایه فرستاد و کارآگهان
۱٬۸۷۸
بدان تا نماند بدی در نهان
۱٬۸۷۹
سراپردهٔ شهریار جهان
۱٬۸۸۰
کشیدند بر پیش آب روان
۱٬۸۸۱
جهاندار بر تخت زرین نشست
۱٬۸۸۲
خود و نامداران خسروپرست
۱٬۸۸۳
شبی کرد جشنی که تا روز پاک
۱٬۸۸۴
همی مرده برخاست از تیره خاک
۱٬۸۸۵
وزان سوی گنگ اندر افراسیاب
۱٬۸۸۶
برخشنده روز و بهنگام خواب
۱٬۸۸۷
همی گفت با هرک بد کاردان
۱٬۸۸۸
بزرگان بیدار و بسیاردان
۱٬۸۸۹
که اکنون که دشمن ببالین رسید
۱٬۸۹۰
بگنگ اندرون چون توان آرمید
۱٬۸۹۱
همه بر گشادند گویا زبان
۱٬۸۹۲
که اکنون که نزدیک شد بد گمان
۱٬۸۹۳
جز از جنگ چیزی نبینیم راه
۱٬۸۹۴
زبونی نه خوبست چندین سپاه
۱٬۸۹۵
بگفتند وز پیش برخاستند
۱٬۸۹۶
همه شب همی لشکر آراستند
۱٬۸۹۷
سپیده دمان گاه بانگ خروس
۱٬۸۹۸
ز درگاه برخاست آوای کوس
۱٬۸۹۹
سپاهی بهامون بیامد ز گنگ
۱٬۹۰۰
که بر مور و بر پشه شد راه تنگ
۱٬۹۰۱
چو آمد بنزدیک گلزریون
۱٬۹۰۲
زمین شد بسان که بیستون
۱٬۹۰۳
همی لشکر آمد سه روز و سه شب
۱٬۹۰۴
جهان شد پرآشوب جنگ و جلب
۱٬۹۰۵
کشیدند بر هفت فرسنگ نخ
۱٬۹۰۶
فزون گشت مردم ز مور و ملخ
۱٬۹۰۷
چهارم سپه برکشیدند صف
۱٬۹۰۸
ز دریا برآمد بخورشید تف
۱٬۹۰۹
بقلب اندر افراسیاب و ردان
۱٬۹۱۰
سواران گردنکش و بخردان
۱٬۹۱۱
سوی میمنه جهن افراسیاب
۱٬۹۱۲
همی نیزه بگذاشت از آفتاب
۱٬۹۱۳
وزین روی کیخسرو از قلبگاه
۱٬۹۱۴
همی داشت چون کوه پشت سپاه
۱٬۹۱۵
چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد
۱٬۹۱۶
منوشان خوزان و پیروز و داد
۱٬۹۱۷
چو گرگین میلاد و رهام شیر
۱٬۹۱۸
هجیر و چو شیدوش گرد دلیر
۱٬۹۱۹
فریبرز کاوس بر میمنه
۱٬۹۲۰
سپاهی هه یک‌دل و یک تنه
۱٬۹۲۱
منوچهر بر میسره جای داشت
۱٬۹۲۲
که با جنگ هر جنگیی پای داشت
۱٬۹۲۳
بپشت سپه گیو گودرز بود
۱٬۹۲۴
که پشت و نگهبان هر مرز بود
۱٬۹۲۵
زمین کان آهن شد از میخ نعل
۱٬۹۲۶
همه آب دریا شد از خون لعل
۱٬۹۲۷
بسر بر ز گرد سیاه ابر بست
۱٬۹۲۸
تبیره دل سنگ خارا بخست
۱٬۹۲۹
زمین گشت چون چادر آبنوس
۱٬۹۳۰
ستاره غمی شد ز آوای کوس
۱٬۹۳۱
زمین گشت جنبان چو ابر سیاه
۱٬۹۳۲
تو گفتی همی بر نتابد سپاه
۱٬۹۳۳
همه دشت مغز و سر و پای بود
۱٬۹۳۴
همانا مگر بر زمین جای بود
۱٬۹۳۵
همی نعل اسبان سرکشته خست
۱٬۹۳۶
همه دشت بی‌تن سر و پای و دست
۱٬۹۳۷
خردمند مردم بیکسو شدند
۱٬۹۳۸
دو لشکر برین کار خستو شدند
۱٬۹۳۹
که گر یک زمان نیز لشکر چنین
۱٬۹۴۰
بماند برین دشت با درد و کین
۱٬۹۴۱
نماند یکی زین سواران بجای
۱٬۹۴۲
همانا سپهر اندر آید ز پای
۱٬۹۴۳
ز بس چاک چاک تبرزین و خود
۱٬۹۴۴
روانها همی داد تن رادرود
۱٬۹۴۵
چو کیخسرو آن پیچش جنگ دید
۱٬۹۴۶
جهان بر دل خویشتن تنگ دید
۱٬۹۴۷
بیامد بیکسو ز پشت سپاه
۱٬۹۴۸
بپیش خداوند شد دادخواه
۱٬۹۴۹
که ای برتر از دانش پارسا
۱٬۹۵۰
جهاندار و بر هر کسی پادشا
۱٬۹۵۱
ار نیستم من ستم یافته
۱٬۹۵۲
چو آهن بکوره درون تافته
۱٬۹۵۳
نخواهم که پیروز باشم بجنگ
۱٬۹۵۴
نه بر دادگر بر کنم جای تنگ
۱٬۹۵۵
بگفت این و بر خاک مالید روی
۱٬۹۵۶
جهان پر شد ازنالهٔ زار اوی
۱٬۹۵۷
همانگه برآمد یکی باد سخت
۱٬۹۵۸
که بشکست شاداب شاخ درخت
۱٬۹۵۹
همی خاک بر داشت از رزمگاه
۱٬۹۶۰
بزد بر رخ شاه توران سپاه
۱٬۹۶۱
کسی کو سر از جنگ برتافتی
۱٬۹۶۲
چو افراسیاب آگهی یافتی
۱٬۹۶۳
بریدی بجنجر سرش را ز تن
۱٬۹۶۴
جز از خاک و ریگش نبودی کفن
۱٬۹۶۵
چنین تا سپهر و زمین تار شد
۱٬۹۶۶
فراوان ز ترکان گرفتار شد
۱٬۹۶۷
بر آمد شب و چادر مشک رنگ
۱٬۹۶۸
بپوشید تا کس نیاید بجنگ
۱٬۹۶۹
سپه باز چیدند شاهان ز دشت
۱٬۹۷۰
چو روی زمین ز آسمان تیره گشت
۱٬۹۷۱
همه دامن کوه تا پیش رود
۱٬۹۷۲
سپه بود با جوشن و درع و خود
۱٬۹۷۳
برافروختند آتش از هر سوی
۱٬۹۷۴
طلایه بیامد ز هر پهلوی
۱٬۹۷۵
همی جنگ را ساخت افراسیاب
۱٬۹۷۶
همی بود تا چشمهٔ آفتاب
۱٬۹۷۷
بر آید رخ کوه رخشان کند
۱٬۹۷۸
زمین چون نگین بدخشان کند
۱٬۹۷۹
جهان آفرین را دگر بود رای
۱٬۹۸۰
بهر کار با رای او نیست پای
۱٬۹۸۱
شب تیره چون روی زنگی سیاه
۱٬۹۸۲
کس آمد ز گستهم نوذر بشاه
۱٬۹۸۳
که شاه جهان جاودان زنده باد
۱٬۹۸۴
مه ما بازگشتیم پیروز و شاد
۱٬۹۸۵
بدان نامداران افراسیاب
۱٬۹۸۶
رسیدیم ناگه بهنگام خواب
۱٬۹۸۷
ازیشان سواری طلایه نبود
۱٬۹۸۸
کی را ز اندیشه مایه نبود
۱٬۹۸۹
چو بیدار گشتند زیشان سران
۱٬۹۹۰
کشیدیم شمشیر و گرز گران
۱٬۹۹۱
چو شب روز شد جز قراخان نماند
۱٬۹۹۲
ز مردان ایشان فراوان نماند
۱٬۹۹۳
همه دشت زیشان سرون و سرست
۱٬۹۹۴
زمین بستر و خاکشان چادر است
۱٬۹۹۵
بمژده ز رستم هم اندر زمان
۱٬۹۹۶
هیونی بیامد سپیده‌دمان
۱٬۹۹۷
که ما در بیابان خبر یافتیم
۱٬۹۹۸
بدان آگهی تیز بشتافتیم
۱٬۹۹۹
شب و روز رستم یکی داشتی
۲٬۰۰۰
چو تنها شدی راه بگذاشتی
۲٬۰۰۱
بدیشان رسیدیم هنگام روز
۲٬۰۰۲
چو بر زد سر از چرخ گیتی فروز
۲٬۰۰۳
تهمتن کمان را بزه برنهاد
۲٬۰۰۴
چو نزدیک شد ترگ بر سر نهاد
۲٬۰۰۵
نخستین که از کلک بگشاد شست
۲٬۰۰۶
قراخان ز پیکان رستم بخست
۲٬۰۰۷
بتوران زمین شد کنون کنیه‌خواه
۲٬۰۰۸
همانا که آگاهی آمد بشاه
۲٬۰۰۹
بشادی به لشکر بر آمد خروش
۲٬۰۱۰
سپهدار ترکان همی داشت گوش
۲٬۰۱۱
هر آنکس که بودند خسروپرست
۲٬۰۱۲
بشادی و رامش گشادند دست
۲٬۰۱۳
سواری بیامد هم اندر شتاب
۲٬۰۱۴
خروشان به نزدیک افراسیاب
۲٬۰۱۵
که از لشکر ما قراخان برست
۲٬۰۱۶
رسیدست نزدیک ما مردشست
۲٬۰۱۷
سپاهی بتوران نهادند روی
۲٬۰۱۸
کزیشان شود ناپدید آب جوی
۲٬۰۱۹
چنین گفت با رای زن شهریار
۲٬۰۲۰
که پیکار سخت اندر آمد بکار
۲٬۰۲۱
چو رستم بگیرد سر گاه ما
۲٬۰۲۲
بیکبارگی گم شود راه ما
۲٬۰۲۳
کنونش گمان آنک ما نشنویم
۲٬۰۲۴
چنین کار در جنگ کیخسرویم
۲٬۰۲۵
چو آتش بریشان شبیخون کنیم
۲٬۰۲۶
زخون روی کشور چو جیحون کنیم
۲٬۰۲۷
چو کیخسرو آید ز لشکر دو بهر
۲٬۰۲۸
نبیند مگر بام و دیوار و شهر
۲٬۰۲۹
سراسر همه لشکر این دید رای
۲٬۰۳۰
همان مرد فرزانه و رهنمای
۲٬۰۳۱
بنه هرچ بودش هم آنجا بماند
۲٬۰۳۲
چو آتش ازان دشت لشکر براند
۲٬۰۳۳
همانگه طلایه بیامد ز دشت
۲٬۰۳۴
که گرد سپاه از هوا برگذشت
۲٬۰۳۵
همه دشت خرگاه و خیمست و بس
۲٬۰۳۶
ازیشان بخیمه درون نیست کس
۲٬۰۳۷
بدانست خسرو که سالار چین
۲٬۰۳۸
چرا رفت بیگاه زان دشت کین
۲٬۰۳۹
ز گستهم و رستم خبر یافتست
۲٬۰۴۰
بدان آگهی نیز بشتافتست
۲٬۰۴۱
نوندی برافگند هم در زمان
۲٬۰۴۲
فرستاد نزدیک رستم دمان
۲٬۰۴۳
که برگشت زین کینه افراسیاب
۲٬۰۴۴
همانا بجنگ تو دارد شتاب
۲٬۰۴۵
سپه را بیارای و بیدار باش
۲٬۰۴۶
برو خویشتن زو نگهدار باش
۲٬۰۴۷
نوند جهاندیده شایسته بود
۲٬۰۴۸
بدان راه بی‌راه بایسته بود
۲٬۰۴۹
همی رفت چون پیش رستم رسید
۲٬۰۵۰
گو شیردل را میان بسته دید
۲٬۰۵۱
سپه گرزها بر نهاده بدوش
۲٬۰۵۲
یکایک نهاده به آواز گوش
۲٬۰۵۳
برستم بگفت آنچ پیغام بود
۲٬۰۵۴
که فرجام پیغامش آرام بود
۲٬۰۵۵
وزین روی کیخسرو کینه‌جوی
۲٬۰۵۶
نشسته برام بی‌گفت و گوی
۲٬۰۵۷
همی کرد بخشش همه بر سپاه
۲٬۰۵۸
سراپرده و خیمه و تاج و گاه
۲٬۰۵۹
از ایرانیان کشتگان را بجست
۲٬۰۶۰
کفن کرد وز خون و گلشان بنشست
۲٬۰۶۱
برسم مهان کشته را دخمه کرد
۲٬۰۶۲
چو برداشت زان خاک و خون نبرد
۲٬۰۶۳
بنه بر نهاد و سپه بر نشاند
۲٬۰۶۴
دمان از پس شاه ترکان براند
۲٬۰۶۵
چو نزدیک شهر آمد افراسیاب
۲٬۰۶۶
بران بد که رستم شود سیرخواب
۲٬۰۶۷
کنون من شبیخون کنم برسرش
۲٬۰۶۸
برآیم گرد از سر لشکرش
۲٬۰۶۹
بتاریکی اندر طلایه بدید
۲٬۰۷۰
بشهر اندر آواز ایشان شنید
۲٬۰۷۱
فروماند زان کار رستم شگفت
۲٬۰۷۲
همی راند و اندیشه اندر گرفت
۲٬۰۷۳
همه کوفته لشکر و ریخته
۲٬۰۷۴
بشیرین روان اندر آویخته
۲٬۰۷۵
بپیش اندرون رستم تیزچنگ
۲٬۰۷۶
پس پشت شاه و سواران جنگ
۲٬۰۷۷
کسی را که نزدیک بد پیش خواند
۲٬۰۷۸
وزیشان فراوان سخنها براند
۲٬۰۷۹
بپرسید کین را چه بینید روی
۲٬۰۸۰
چنین گفت با نامور چاره‌جوی
۲٬۰۸۱
که در گنگ دژ آن همه گنج شاه
۲٬۰۸۲
چه بایست اکنون همه رنج راه
۲٬۰۸۳
زمین هشت فرسنگ بالای اوی
۲٬۰۸۴
همانا که چارست پهنای اوی
۲٬۰۸۵
زن و کودک و گنج و چندان سپاه
۲٬۰۸۶
بزرگی و فرمان و تخت و کلاه
۲٬۰۸۷
بران بارهٔ دژ نپرد عقاب
۲٬۰۸۸
نبیند کسی آن بلندی بخواب
۲٬۰۸۹
خورش هست و ایوان و گنج و سپاه
۲٬۰۹۰
ترا رنج بدخواه را تاج و گاه
۲٬۰۹۱
همان بوم کو را بهشتست نام
۲٬۰۹۲
همه جای شادی و آرام و کام
۲٬۰۹۳
بهر گوشه‌ای چشمهٔ آبگیر
۲٬۰۹۴
ببالا و پهنای پرتاب تیر
۲٬۰۹۵
همی موبد آورد از هند و روم
۲٬۰۹۶
بهشتی بر آورده آباد بوم
۲٬۰۹۷
همانا کزان باره فرسنگ بیست
۲٬۰۹۸
ببینند آسان که بر دشت کیست
۲٬۰۹۹
ترازین جهان بهره جنگست و بس
۲٬۱۰۰
بفرجام گیتی نماند بکس
۲٬۱۰۱
چو بشنید گفتارها شهریار
۲٬۱۰۲
خوش آمدش و ایمن شد از روزگار
۲٬۱۰۳
بیامد بدلشاد ببهشت گنگ
۲٬۱۰۴
ابا آلت لشکر و ساز جنگ
۲٬۱۰۵
همی گشت بر گرد آن شارستان
۲٬۱۰۶
بدستی ندید اندرو خارستان
۲٬۱۰۷
یکی کاخ بودش سر اندر هوا
۲٬۱۰۸
برآوردهٔ شاه فرمان روا
۲٬۱۰۹
بایوان فرود آمد و بار داد
۲٬۱۱۰
سپه را درم داد و دینار داد
۲٬۱۱۱
فرستاد بر هر سوی لشکری
۲٬۱۱۲
نگهبان هر لشکری مهتری
۲٬۱۱۳
پیاده بران باره بر دیده‌بان
۲٬۱۱۴
نگهبان بروز و بشب پاسبان
۲٬۱۱۵
رد و موبدش بود بر دست راست
۲٬۱۱۶
نویسندهٔ نامه را پیش خواست
۲٬۱۱۷
یکی نامه نزدیک فغفور چین
۲٬۱۱۸
نبشتند با صد هزار آفرین
۲٬۱۱۹
چنین گفت کز گردش روزگار
۲٬۱۲۰
نیامد مرا بهره جز کارزار
۲٬۱۲۱
بپروردم آن را که بایست کشت
۲٬۱۲۲
کنون شد ازو روزگارم درشت
۲٬۱۲۳
چو فغفور چین گر بیاید رواست
۲٬۱۲۴
که بر مهر او بر روانم گواست
۲٬۱۲۵
وگر خود نیاید فرستد سپاه
۲٬۱۲۶
کزین سو خرامد همی کینه خواه
۲٬۱۲۷
فرستاده از نزد افراسیاب
۲٬۱۲۸
بچین اندر آمد بهنگام خواب
۲٬۱۲۹
سرافراز فغفور بنواختش
۲٬۱۳۰
یکی خرم ایوان بپرداختش
۲٬۱۳۱
وزان سو بگنگ اندر افراسیاب
۲٬۱۳۲
نه آرام بودش نه خورد و نه خواب
۲٬۱۳۳
بدیوار عراده بر پای کرد
۲٬۱۳۴
ببرج اندرون رزم را جای کرد
۲٬۱۳۵
بفرمود تا سنگهای گران
۲٬۱۳۶
کشیدند بر باره افسونگران
۲٬۱۳۷
بس کاردانان رومی بخواند
۲٬۱۳۸
سپاهی بدیوار دژ برنشاند
۲٬۱۳۹
برآورد بیدار دل جاثلیق
۲٬۱۴۰
بران باره عراده و منجنیق
۲٬۱۴۱
کمانهای چرخ و سپرهای کرگ
۲٬۱۴۲
همه برجها پر ز خفتان و ترگ
۲٬۱۴۳
گروهی ز آهنگران رنجه کرد
۲٬۱۴۴
ز پولاد بر هر سوی پنجه کرد
۲٬۱۴۵
ببستند بر نیزه‌های دراز
۲٬۱۴۶
که هر کس که رفتی بر دژ فراز
۲٬۱۴۷
بدان چنگ تیز اندر آویختی
۲٬۱۴۸
و گرنه ز دژ زود بگریختی
۲٬۱۴۹
سپه را درم داد و آباد کرد
۲٬۱۵۰
بهر کار با هر کسی داد کرد
۲٬۱۵۱
همان خود و شمشیر و بر گستوان
۲٬۱۵۲
سپرهای چینی و تیر و کمان
۲٬۱۵۳
ببخشید بر لشکرش بی‌شمار
۲٬۱۵۴
بویژه کسی کو کند کارزار
۲٬۱۵۵
چو آسوده شد زین بشادی نشست
۲٬۱۵۶
خود و جنگسازان خسرو پرست
۲٬۱۵۷
پری چهره هر روز صد چنگ‌زن
۲٬۱۵۸
شدندی بدرگاه شاه انجمن
۲٬۱۵۹
شب و روز چون مجلس آراستی
۲٬۱۶۰
سرود از لب ترک و می خواستی
۲٬۱۶۱
همی داد هر روز گنجی بباد
۲٬۱۶۲
بر امروز و فردا نیامدش یاد
۲٬۱۶۳
دو هفته برین گونه شادان بزیست
۲٬۱۶۴
که داند که فردا دل‌افروز کیست
۲٬۱۶۵
سیم هفته کیخسرو آمد بگنگ
۲٬۱۶۶
شنید آن غونای و آوای چنگ
۲٬۱۶۷
بخندید و برگشت گرد حصار
۲٬۱۶۸
بماند اندر آن گردش روزگار
۲٬۱۶۹
چنین گفت کان کو چنین باره کرد
۲٬۱۷۰
نه از بهر پیکار پتیاره کرد
۲٬۱۷۱
چو خون سر شاه ایران بریخت
۲٬۱۷۲
بما بر چنین آتش کین ببیخت
۲٬۱۷۳
شگفت آمدش کانچنان جای دید
۲٬۱۷۴
سپهری دلارام بر پای دید
۲٬۱۷۵
برستم چنین گفت کای پهلوان
۲٬۱۷۶
سزد گر ببینی بروشن روان
۲٬۱۷۷
که با ما جهاندار یزدان چه کرد
۲٬۱۷۸
ز خوب و پیروزی اندر نبرد
۲٬۱۷۹
بدی را کجا نام بد بر بدی
۲٬۱۸۰
بتندی و کژی و نابخردی
۲٬۱۸۱
گریزان شد از دست ما بر حصار
۲٬۱۸۲
برین سان برآسود از روزگار
۲٬۱۸۳
بدی کو بد آن جهان را سرست
۲٬۱۸۴
بپیری رسیده کنون بترست
۲٬۱۸۵
بدین گر ندارم ز یزدان سپاس
۲٬۱۸۶
مبادا که شب زنده باشم سه پاس
۲٬۱۸۷
کزویست پیروزی و دستگاه
۲٬۱۸۸
هم او آفرینندهٔ هور و ماه
۲٬۱۸۹
ز یک سوی آن شارستان کوه بود
۲٬۱۹۰
ز پیکار لشکر بی اندوه بود
۲٬۱۹۱
بروی دگر بودش آب روان
۲٬۱۹۲
که روشن شدی مرد را زو روان
۲٬۱۹۳
کشیدند بر دشت پرده سرای
۲٬۱۹۴
ز هر سوی دژ پهلوانی بپای
۲٬۱۹۵
زمین هفت فرسنگ لشکر گرفت
۲٬۱۹۶
ز لشکر زمین دست بر سر گرفت
۲٬۱۹۷
سراپرده زد رستم از دست راست
۲٬۱۹۸
ز شاه جهاندار لشکر بخواست
۲٬۱۹۹
بچپ بر فریبرز کاوس بود
۲٬۲۰۰
دل‌افروز با بوق و با کوس بود
۲٬۲۰۱
برفتند و بردند پرده‌سرای
۲٬۲۰۲
سیم روی گودرز بگزید جای
۲٬۲۰۳
شب آمد بر آمد ز هر سو خروش
۲٬۲۰۴
تو گفتی جهان را بدرید گوش
۲٬۲۰۵
زمین را همی دل برآمد ز جای
۲٬۲۰۶
ز بس نالهٔ بوق و شیپور و نای
۲٬۲۰۷
چو خورشید برداشت از چرخ زنگ
۲٬۲۰۸
بدرید پیراهن مشک رنگ
۲٬۲۰۹
نشست از بر اسب شبرنگ شاه
۲٬۲۱۰
بیامد بگردید گرد سپاه
۲٬۲۱۱
چنین گفت با رستم پیلتن
۲٬۲۱۲
که این نامور مهتر انجمن
۲٬۲۱۳
چنین دارم امید کافراسیاب
۲٬۲۱۴
نبیند جهان نیز هرگز بخواب
۲٬۲۱۵
اگر کشته گر زنده آید بدست
۲٬۲۱۶
ببیند سر تیغ یزدان پرست
۲٬۲۱۷
برآنم که او را ز هر سو سپاه
۲٬۲۱۸
بیاری بیاید بدین رزمگاه
۲٬۲۱۹
بترسند وز ترس یاری کنند
۲٬۲۲۰
نه از کین و از کامکاری کنند
۲٬۲۲۱
بکوشیم تا پیش ازان کو سپاه
۲٬۲۲۲
بخواند برو بر بگیریم راه
۲٬۲۲۳
همه بارهٔ دژ فرود آوریم
۲٬۲۲۴
همه سنگ و خاکش برود آوریم
۲٬۲۲۵
سپه را کنون روز سختی گذشت
۲٬۲۲۶
همان روز رزم اندر آرام گشت
۲٬۲۲۷
چو دشمن بدیوار گیرد پناه
۲٬۲۲۸
ز پیکار و کینش نترسد سپاه
۲٬۲۲۹
شکسته دلست او بدین شارستان
۲٬۲۳۰
کزین پس شود بی گمان خارستان
۲٬۲۳۱
چو گفتار کاوس یاد آوریم
۲٬۲۳۲
روان را همه سوی داد آوریم
۲٬۲۳۳
کجا گفت کاین کین با دار و برد
۲٬۲۳۴
بپوشد زمانه بزنگار و گرد
۲٬۲۳۵
پسر بر پسر بگذرانم بدست
۲٬۲۳۶
چنین تا شود سال بر پنج شست
۲٬۲۳۷
بسان درختی بود تازه برگ
۲٬۲۳۸
دل از کین شاهان نترسد ز مرگ
۲٬۲۳۹
پذر بگذرد کین بماند بجای
۲٬۲۴۰
پسر باشد این درد را رهنمای
۲٬۲۴۱
بزرگان برو آفرین خواندند
۲٬۲۴۲
ورا خسرو پاکدین خواندند
۲٬۲۴۳
که کین پدر بر تو آید بسر
۲٬۲۴۴
مبادی به جز شاه و پیروزگر
۲٬۲۴۵
دگر روز چون خور برآمد ز راغ
۲٬۲۴۶
نهاد از بر چرخ زرین چراغ
۲٬۲۴۷
خروشی برآمد بلند از حصار
۲٬۲۴۸
پر اندیشه شد زان سخن شهریار
۲٬۲۴۹
همانگه در دژ گشادند باز
۲٬۲۵۰
برهنه شد از روی پوشیده راز
۲٬۲۵۱
بیامد ز دژ جهن باده سوار
۲٬۲۵۲
خردمند و بادانش و مایه دار
۲٬۲۵۳
بشد پیش دهلیز پرده سرای
۲٬۲۵۴
همی بود با نامداران بپای
۲٬۲۵۵
ازان پس بیامد منوشان گرد
۲٬۲۵۶
خرد یافته جهن را پیش برد
۲٬۲۵۷
خردمند چو پیش خسرو رسید
۲٬۲۵۸
شد از آب دیده رخش ناپدید
۲٬۲۵۹
بماند اندرو جهن جنگی شگفت
۲٬۲۶۰
کلاه بزرگی ز سر بر گرفت
۲٬۲۶۱
چو آمد بنزدیک تختش فراز
۲٬۲۶۲
برو آفرین کرد و بردش نماز
۲٬۲۶۳
چنین گفت کای نامور شهریار
۲٬۲۶۴
همیشه جهان را بشادی گذار
۲٬۲۶۵
بر و بوم ما بر تو فرخنده باد
۲٬۲۶۶
دل و چشم بدخواه تو کنده باد
۲٬۲۶۷
همیشه بدی شاد و یزدان پرست
۲٬۲۶۸
بر و بوم ما پیش گسترده دست
۲٬۲۶۹
خجسته شدن باد و باز آمدن
۲٬۲۷۰
به نیکی همی داستانها زدن
۲٬۲۷۱
پیامی گزارم ز افراسیاب
۲٬۲۷۲
اگر شاه را زان نگیرد شتاب
۲٬۲۷۳
چو از جهن گفتار بشنید شاه
۲٬۲۷۴
بفرمود زرین یکی پیشگاه
۲٬۲۷۵
نهادند زیر خردمند مرد
۲٬۲۷۶
نشست و پیام پدر یاد کرد
۲٬۲۷۷
چنین گفت با شاه کافراسیاب
۲٬۲۷۸
نشستست پر درد و مژگان پر آب
۲٬۲۷۹
نخستین درودی رسانم بشاه
۲٬۲۸۰
ازان داغ دل شاه توران سپاه
۲٬۲۸۱
که یزدان سپاس و بدویم پناه
۲٬۲۸۲
که فرزند دیدم بدین پایگاه
۲٬۲۸۳
که لشکر کشد شهریاری کند
۲٬۲۸۴
بپیش سواران سواری کند
۲٬۲۸۵
ز راه پدر شاه تا کیقباد
۲٬۲۸۶
ز مادر سوی تور دارد نژاد
۲٬۲۸۷
ز شاهان گیتی سرش برترست
۲٬۲۸۸
بچین نام او تخت را افسرست
۲٬۲۸۹
بابر اندرون تیز پران عقاب
۲٬۲۹۰
نهنگ دلاور بدریای آب
۲٬۲۹۱
همه پاسبانان تخت ویند
۲٬۲۹۲
دد و دام شادان ببخت ویند
۲٬۲۹۳
بزرگان که با تاج و با زیورند
۲٬۲۹۴
بروی زمین مر ترا کهترند
۲٬۲۹۵
شگفتی تر از کار دیو نژند
۲٬۲۹۶
که هرگز نخواهد بما جز گزند
۲٬۲۹۷
بدان مهربانی و آن راستی
۲٬۲۹۸
چرا شد دل من سوی کاستی
۲٬۲۹۹
که بردست من پور کاوس شاه
۲٬۳۰۰
سیاوش رد کشته شد بی گناه
۲٬۳۰۱
جگر خسته‌ام زین سخن پر ز درد
۲٬۳۰۲
نشسته بیکسو ز خواب و ز خورد
۲٬۳۰۳
نه من کشتم او را که ناپاک دیو
۲٬۳۰۴
ببرد از دلم ترس گیهان خدیو
۲٬۳۰۵
زمانه ورا بد بهانه مرا
۲٬۳۰۶
بچنگ اندرون بد فسانه مرا
۲٬۳۰۷
تو اکنون خردمندی و پادشا
۲٬۳۰۸
پذیرندهٔ مردم پارسا
۲٬۳۰۹
نگه کن تا چند شهر فراخ
۲٬۳۱۰
پر از باغ و ایوان و میدان و کاخ
۲٬۳۱۱
شدست اندرین کینه جستن خراب
۲٬۳۱۲
بهانه سیاوش و افراسیاب
۲٬۳۱۳
همان کارزاری سواران جنگ
۲٬۳۱۴
بتن همچو پیل و بزور نهنگ
۲٬۳۱۵
که جز کام شیران کفنشان نبود
۲٬۳۱۶
سری تیز نزدیک تنشان نبود
۲٬۳۱۷
یکی منزل اندر بیابان نماند
۲٬۳۱۸
بکشور جز از دشت ویران نماند
۲٬۳۱۹
جز از کینه و زخم شمشیر تیز
۲٬۳۲۰
نماند ز ما نام تا رستخیز
۲٬۳۲۱
نیاید جهان آفرین را پسند
۲٬۳۲۲
بفرجام پیچان شویم از گزند
۲٬۳۲۳
وگر جنگ جویی همی بیگمان
۲٬۳۲۴
نیاساید از کین دلت یک زمان
۲٬۳۲۵
نگه کن بدین گردش روزگار
۲٬۳۲۶
جز او را مکن بر دل آموزگار
۲٬۳۲۷
که ما در حصاریم و هامون تراست
۲٬۳۲۸
سری پر ز کین دل پر از خون تر است
۲٬۳۲۹
همی گنگ خوانم بهشت منست
۲٬۳۳۰
برآوردهٔ بوم و کشت منست
۲٬۳۳۱
هم ایدر مرا گنج و ایدر سپاه
۲٬۳۳۲
هم ایدر نگین و هم ایدر کلاه
۲٬۳۳۳
هم اینجام کشت و هم اینجام خورد
۲٬۳۳۴
هم اینجام مردان روز نبرد
۲٬۳۳۵
تراگاه گرمی و خوشی گذشت
۲٬۳۳۶
گل و لاله و رنگ و شی گذشت
۲٬۳۳۷
زمستان و سرما بپیش اندرست
۲٬۳۳۸
که بر نیزه‌ها گردد افسرده دست
۲٬۳۳۹
بدامن چو ابر اندرافگند چین
۲٬۳۴۰
بر و بوم ما سنگ گردد زمین
۲٬۳۴۱
ز هر سو که خوانم بیاید سپاه
۲٬۳۴۲
نتابی تو با گردش هور و ماه
۲٬۳۴۳
ور ایدون گمانی که هر کارزار
۲٬۳۴۴
ترا بردهد اختر روزگار
۲٬۳۴۵
از اندیشه گردون مگر بگذرد
۲٬۳۴۶
ز رنج تو دیگر کسی برخورد
۲٬۳۴۷
گر ایدونک گویی که ترکان چین
۲٬۳۴۸
بگیرم زنم آسمان بر زمین
۲٬۳۴۹
بشمشیر بگذارم این انجمن
۲٬۳۵۰
بدست تو آیم گرفتار من
۲٬۳۵۱
مپندار کاین نیز نابود نیست
۲٬۳۵۲
نساید کسی کو نفرسود نیست
۲٬۳۵۳
نبیرهٔ سر خسروان زادشم
۲٬۳۵۴
ز پشت فریدون وز تخم جم
۲٬۳۵۵
مرا دانش ایزدی هست و فر
۲٬۳۵۶
همان یاورم ایزد دادگر
۲٬۳۵۷
چو تنگ اندر آید بد روزگار
۲٬۳۵۸
نخواهد دلم پند آموزگار
۲٬۳۵۹
بفرمان یزدان بهنگام خواب
۲٬۳۶۰
شوم چون ستاره برآفتاب
۲٬۳۶۱
بدریای کیماک بر بگذرم
۲٬۳۶۲
سپارم ترا لشکر و کشورم
۲٬۳۶۳
مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه
۲٬۳۶۴
نبیند مرا نیز شاه و سپاه
۲٬۳۶۵
چو آید مرا روز کین خواستن
۲٬۳۶۶
ببین آنزمان لشکر آراستن
۲٬۳۶۷
بیایم بخواهم ز تو کین خویش
۲٬۳۶۸
بهرجای پیدا کنم دین خویش
۲٬۳۶۹
و گر کینه از مغز بیرون کنی
۲٬۳۷۰
بمهر اندرین کشور افسون کنی
۲٬۳۷۱
گشایم در گنج تاج و کمر
۲٬۳۷۲
همان تخت و دینار و جام گهر
۲٬۳۷۳
که تور فریدون به ایرج نداد
۲٬۳۷۴
تو بردار وز کین مکن هیچ یاد
۲٬۳۷۵
و گر چین و ماچین بگیری رواست
۲٬۳۷۶
بدان رای ران دل همی کت هواست
۲٬۳۷۷
خراسان و مکران زمین پیش تست
۲٬۳۷۸
مرا شادکامی کم وبیش تست
۲٬۳۷۹
براهی که بگذشت کاوس شاه
۲٬۳۸۰
فرستم چندانک باید سپاه
۲٬۳۸۱
همه لشکرت را توانگر کنم
۲٬۳۸۲
ترا تخت زرین و افسر کنم
۲٬۳۸۳
همت یار باشم بهر کارزار
۲٬۳۸۴
بهر انجمن خوانمت شهریار
۲٬۳۸۵
گر از پند من سر بپیچی همی
۲٬۳۸۶
و گر با نیاکین بسیچی همی
۲٬۳۸۷
چو زین باز گردی بیارای جنگ
۲٬۳۸۸
منم ساخته جنگ را چون پلنگ
۲٬۳۸۹
چو از جهن پیغام بشنید شاه
۲٬۳۹۰
همی کرد خندان بدوبر نگاه
۲٬۳۹۱
بپاسخ چنین گفت کای رزمجوی
۲٬۳۹۲
شنیدیم سر تا سر این گفت و گوی
۲٬۳۹۳
نخست آنک کردی مرا آفرین
۲٬۳۹۴
همان باد بر تخت و تاج و نگین
۲٬۳۹۵
درودی که دادی ز افراسیاب
۲٬۳۹۶
بگفتی که او کرد مژگان پر آب
۲٬۳۹۷
شنیدم همین باد بر تاج و تخت
۲٬۳۹۸
مبادم مگر شاد و پیروزبخت
۲٬۳۹۹
دوم آنک گفتی ز یزدان سپاس
۲٬۴۰۰
که بینم همی پور یزدان شناس
۲٬۴۰۱
زشاهان گیتی دل افروزتر
۲٬۴۰۲
پسندیده‌تر شاه و پیروزتر
۲٬۴۰۳
مرا داد یزدان همه هرچ گفت
۲٬۴۰۴
که با این هنرها خرد باد جفت
۲٬۴۰۵
ترا چند خواهی سخن چرب هست
۲٬۴۰۶
بدل نیستی پاک و یزدان پرست
۲٬۴۰۷
کسی کو بدانش توانگر بود
۲٬۴۰۸
زگفتار کردار بهتر بود
۲٬۴۰۹
فریدون فرخ ستاره نگشت
۲٬۴۱۰
نه از خاک تیره همی برگذشت
۲٬۴۱۱
تو گویی که من بر شوم بر سپهر
۲٬۴۱۲
بشستی برین گونه از شرم چهر
۲٬۴۱۳
دلت جادوی را چو سرمایه گشت
۲٬۴۱۴
سخن بر زبانت چو پیرایه گشت
۲٬۴۱۵
زبان پر زگفتار و دل پر دروغ
۲٬۴۱۶
بر مرد دانا نگیرد فروغ
۲٬۴۱۷
پدر کشته را شاه گیتی مخوان
۲٬۴۱۸
کنون کز سیاوش نماند استخوان
۲٬۴۱۹
همان مادرم را ز پرده براه
۲٬۴۲۰
کشیدی و گشتی چنین کینه خواه
۲٬۴۲۱
مرا نوز نازاده از مادرم
۲٬۴۲۲
همی آتش افروختی برسرم
۲٬۴۲۳
هر آنکس که او بد بدرگاه تو
۲٬۴۲۴
بنفرید بر جان بی راه تو
۲٬۴۲۵
که هرگز بگیتی کس آن بد نکرد
۲٬۴۲۶
ز شاهان و گردان و مردان مرد
۲٬۴۲۷
که بر انجمن مر زنی را کشان
۲٬۴۲۸
سپارد بزرگی بمردم کشان
۲٬۴۲۹
زننده همی تازیانه زند
۲٬۴۳۰
که تا دخترش بچه را بفگند
۲٬۴۳۱
خردمند پیران بدانجا رسید
۲٬۴۳۲
بدید آنک هرگز ندید و شنید
۲٬۴۳۳
چنین بود فرمان یزدان که من
۲٬۴۳۴
سرافراز گردم بهر انجمن
۲٬۴۳۵
گزند و بلای تو از من بگاشت
۲٬۴۳۶
که با من زمانه یکی راز داشت
۲٬۴۳۷
ازان پس که گشتم ز مادر جدا
۲٬۴۳۸
چنانچون بود بچهٔ بینوا
۲٬۴۳۹
بپیش شبانان فرستادیم
۲٬۴۴۰
بپرواز شیران نر دادیم
۲٬۴۴۱
مرا دایه و پیشکاره شبان
۲٬۴۴۲
نه آرام روز و نه خواب شبان
۲٬۴۴۳
چنین بود تا روز من برگذشت
۲٬۴۴۴
مرا اندر آورد پیران ز دشت
۲٬۴۴۵
بپیش تو آورد و کردی نگاه
۲٬۴۴۶
که هستم سزاوار تخت و کلاه
۲٬۴۴۷
بسان سیاوش سرم را ز تن
۲٬۴۴۸
ببری و تن هم نیابد کفن
۲٬۴۴۹
زبان مرا پاک یزدان ببست
۲٬۴۵۰
همان خیره ماندم بجای نشست
۲٬۴۵۱
مرا بی دل و بی خرد یافتی
۲٬۴۵۲
بکردار بد تیز نشتافتی
۲٬۴۵۳
سیاوش نگه کن که از راستی
۲٬۴۵۴
چه کرد و چه دید از بد و کاستی
۲٬۴۵۵
ز گیتی بیامد ترا برگزید
۲٬۴۵۶
چنان کز ره نامداران سزید
۲٬۴۵۷
ز بهر تو پرداخت آیین و گاه
۲٬۴۵۸
بیامد ز گیتی ترا خواند شاه
۲٬۴۵۹
وفا جست و بگذاشت آن انجمن
۲٬۴۶۰
بدان تا نخوانیش پیمان‌شکن
۲٬۴۶۱
چو دیدی بر و گردگاه ورا
۲٬۴۶۲
بزرگی و گردی و راه ورا
۲٬۴۶۳
بجنبیدت آن گوهر بد ز جای
۲٬۴۶۴
بیفگندی آن پاک دلرا ز پای
۲٬۴۶۵
سر تاجداری چنان ارجمند
۲٬۴۶۶
بریدی بسان سر گوسفند
۲٬۴۶۷
ز گاه منوچهر تا این زمان
۲٬۴۶۸
نبودی مگر بدتن و بدگمان
۲٬۴۶۹
ز تور اندر آمد زیان از نخست
۲٬۴۷۰
کجا با پدر دست بد را بشست
۲٬۴۷۱
پسر بر پسر بگذرد همچنین
۲٬۴۷۲
نه راه بزرگی نه آیین دین
۲٬۴۷۳
زدی گردن نوذر نامدار
۲٬۴۷۴
پدر شاه وز تخمهٔ شهریار
۲٬۴۷۵
برادرت اغریرث نیکخوی
۲٬۴۷۶
کجا نیکنامی بدش آرزوی
۲٬۴۷۷
بکشتی و تا بوده‌ای بدتنی
۲٬۴۷۸
نه از آدم از تخم آهرمنی
۲٬۴۷۹
کسی گر بدیهات گیرد شمار
۲٬۴۸۰
فزون آید از گردش روزگار
۲٬۴۸۱
نهالی بدوزخ فرستاده‌ای
۲٬۴۸۲
نگویی که از مردمان زاده‌ای
۲٬۴۸۳
دگر آنک گفتی که دیو پلید
۲٬۴۸۴
دل و رای من سوی زشتی کشید
۲٬۴۸۵
همین گفت ضحاک و هم جمشید
۲٬۴۸۶
چو شدشان دل از نیکویی ناامید
۲٬۴۸۷
که ما را دل ابلیس بی راه کرد
۲٬۴۸۸
ز هر نیکویی دست کوتاه کرد
۲٬۴۸۹
نه برگشت ازیشان بد روزگار
۲٬۴۹۰
ز بد گوهر و گفت آموزگار
۲٬۴۹۱
کسی کو بتابد سر از راستی
۲٬۴۹۲
گزیند همی کژی و کاستی
۲٬۴۹۳
بجنگ پشن نیز چندان سپاه
۲٬۴۹۴
که پیران بکشت اندر آوردگاه
۲٬۴۹۵
زمین گل شد از خون گودرزیان
۲٬۴۹۶
نجویی جز از رنج و راه زیان
۲٬۴۹۷
کنون آمدی با هزاران هزار
۲٬۴۹۸
ز ترکان سوار از در کارزار
۲٬۴۹۹
بموی لشکر کشیدی بجنگ
۲٬۵۰۰
وزیشان بپیش من آمد پشنگ
۲٬۵۰۱
فرستادیش تا ببرد سرم
۲٬۵۰۲
ازان پس تو ویران کنی کشورم
۲٬۵۰۳
جهاندار یزدان مرا یار گشت
۲٬۵۰۴
سر بخت دشمن نگونسار گشت
۲٬۵۰۵
مرا گویی اکنون که از تخت تو
۲٬۵۰۶
دل‌افروز و شادانم از بخت تو
۲٬۵۰۷
نگه کن که تا چون بود باورم
۲٬۵۰۸
چو کردارهای تو یاد آورم
۲٬۵۰۹
ازین پس مرا جز بشمشیر تیز
۲٬۵۱۰
نباشد سخن با تو تا رستخیز
۲٬۵۱۱
بکوشم بنیروی گنج و سپاه
۲٬۵۱۲
بنیک اختر و گردش هور و ماه
۲٬۵۱۳
همان پیش یزدان بباشم بپای
۲٬۵۱۴
نخواهم بگیتی جزو رهنمای
۲٬۵۱۵
مگر گز بدان پاک گردد جهان
۲٬۵۱۶
بداد و دهش من ببندم میان
۲٬۵۱۷
بداندیش را از میان بر کنم
۲٬۵۱۸
سر بدنشان را بی‌افسر کنم
۲٬۵۱۹
سخن هرچ گفتم نیا را بگوی
۲٬۵۲۰
که درجنگ چندین بهانه مجوی
۲٬۵۲۱
یکی تاج دادش زبر جد نگار
۲٬۵۲۲
یکی طوق زرین و دو گوشوار
۲٬۵۲۳
همانگه بشد جهن پیش پدر
۲٬۵۲۴
بگفت آن سخنها همه دربدر
۲٬۵۲۵
ز پاسخ برآشفت افراسیاب
۲٬۵۲۶
سواری ز ترکان کجا یافت خواب
۲٬۵۲۷
ببخشید گنج درم بر سپاه
۲٬۵۲۸
همان ترگ و شمشیر و تخت و کلاه
۲٬۵۲۹
شب تیره تا برزد از چرخ شید
۲٬۵۳۰
بشد کوه چون پشت پیل سپید
۲٬۵۳۱
همی لشکر آراست افراسیاب
۲٬۵۳۲
دلش بود پردرد و سر پر شتاب
۲٬۵۳۳
چو از گنگ برخاست آوای کوس
۲٬۵۳۴
زمین آهنین شد هوا آبنوس
۲٬۵۳۵
سر موبدان شاه نیکی گمان
۲٬۵۳۶
نشست از بر زین سپیده‌دمان
۲٬۵۳۷
بیامد بگردید گرد حصار
۲٬۵۳۸
نگه کرد تا چون کند کارزار
۲٬۵۳۹
برستم بفرمود تا همچو کوه
۲٬۵۴۰
بیارد بیک سود دریا گروه
۲٬۵۴۱
دگر سوش گستهم نوذر بپای
۲٬۵۴۲
سه دیگر چو گودرز فرخنده رای
۲٬۵۴۳
بسوی چهارم شه نامدار
۲٬۵۴۴
ابا کوس و پیلان و چندی سوار
۲٬۵۴۵
سپه را همه هرچ بایست ساز
۲٬۵۴۶
بکرد و بیامد بر دژ فراز
۲٬۵۴۷
بلشکر بفرمود پس شهریار
۲٬۵۴۸
یکی کنده کردن بگرد حصار
۲٬۵۴۹
بدان کار هر کس که دانا بدند
۲٬۵۵۰
بجنگ دژ اندر توانا بدند
۲٬۵۵۱
چه از چین وز روم وز هندوان
۲٬۵۵۲
چه رزم آزموده ز هر سو گوان
۲٬۵۵۳
همه گرد آن شارستان چون نوند
۲٬۵۵۴
بگشتند و جستند هر گونه بند
۲٬۵۵۵
دو نیزه ببالا یکی کنده کرد
۲٬۵۵۶
سپه را بگردش پراگنده کرد
۲٬۵۵۷
بدان تا شب تیره بی ساختن
۲٬۵۵۸
نیارد ترکان یکی تاختن
۲٬۵۵۹
دو صد ساخت عراده بر هر دری
۲٬۵۶۰
دو صد منجنیق از پس لشکری
۲٬۵۶۱
دو صد چرخ بر هر دری با کمان
۲٬۵۶۲
ز دیوار دژ چون سر بدگمان
۲٬۵۶۳
پدید آمدی منجینق از برش
۲٬۵۶۴
چو ژاله همی کوفتی بر سرش
۲٬۵۶۵
پس منجنیق اندرون رومیان
۲٬۵۶۶
ابا چرخها تنگ بسته میان
۲٬۵۶۷
دو صد پیل فرمود پس شهریار
۲٬۵۶۸
کشیدن ز هر سو بگرد حصار
۲٬۵۶۹
یکی کنده‌ای زیر باره درون
۲٬۵۷۰
بکند و نهادند زیرش ستون
۲٬۵۷۱
بد آن منکری باره مانده بپای
۲٬۵۷۲
بدان نیزه‌ها برگرفته ز جای
۲٬۵۷۳
پس آلود بر چوب نفط سیاه
۲٬۵۷۴
بدین گونه فرمود بیدار شاه
۲٬۵۷۵
بیک سو بر از منجنیق و ز تیر
۲٬۵۷۶
رخ سرکشان گشته همچون زریر
۲٬۵۷۷
به‌زیر اندرون آتش و نفط و چوب
۲٬۵۷۸
ز بر گرزهای گران کوب کوب
۲٬۵۷۹
بهر چارسو ساخت آن کارزار
۲٬۵۸۰
چنانچون بود ساز جنگ حصار
۲٬۵۸۱
وزآن جایگه شهریار زمین
۲٬۵۸۲
بیامد بپیش جهان‌آفرین
۲٬۵۸۳
ز لشکر بشد تا بجای نماز
۲٬۵۸۴
ابا کردگار جهان گفت زار
۲٬۵۸۵
ابر خاک چون مار پیچان ز کین
۲٬۵۸۶
همی خواند بر کردگار آفرین
۲٬۵۸۷
همی گفت کام و بلندی ز تست
۲٬۵۸۸
بهر سختیی یارمندی ز تست
۲٬۵۸۹
اگر داد بینی همی رای من
۲٬۵۹۰
مرگدان ازین جایگه پای من
۲٬۵۹۱
نگون کن سر جاودانرا ز تخت
۲٬۵۹۲
مرادار شادان‌دل و نیک‌بخت
۲٬۵۹۳
چو برداشت از پیش یزدان سرش
۲٬۵۹۴
بجوشن بپوشید روشن برش
۲٬۵۹۵
کمر بر میان بست و برجست زود
۲٬۵۹۶
بجنگ اندر آمد بکردار دود
۲٬۵۹۷
بفرمود تا سخت بر هر دری
۲٬۵۹۸
بجنگ اندر آید یکی لشکری
۲٬۵۹۹
بدان چوب و نفط آتش اندر زدند
۲٬۶۰۰
ز برشان همی سنگ بر سر زدند
۲٬۶۰۱
زبانگ کمانهای چرخ و ز دود
۲٬۶۰۲
شده روی خورشید تابان کبود
۲٬۶۰۳
ز عراده و منجنیق و ز گرد
۲٬۶۰۴
زمین نیلگون شد هوا لاژورد
۲٬۶۰۵
خروشیدن پیل و بانگ سران
۲٬۶۰۶
درخشیدن تیغ و گرز گران
۲٬۶۰۷
تو گفتی برآویخت با شید ماه
۲٬۶۰۸
ز باریدن تیر و گرد سیاه
۲٬۶۰۹
ز نفط سیه چوبها برفروخت
۲٬۶۱۰
به فرمان یزدان چو هیزم بسوخت
۲٬۶۱۱
نگون باره گفتی که برداشت پای
۲٬۶۱۲
بکردار کوه اندر آمد ز جای
۲٬۶۱۳
وزان باره چندی ز ترکان دلیر
۲٬۶۱۴
نگون اندر آمد چو باران بزیر
۲٬۶۱۵
که آید بدام اندرون ناگهان
۲٬۶۱۶
سر آرد بران شوربختی جهان
۲٬۶۱۷
بپیروزی از لشکر شهریار
۲٬۶۱۸
برآمد خروشیدن کارزار
۲٬۶۱۹
سوی رخنهٔ دژ نهادند روی
۲٬۶۲۰
بیامد دمان رستم کینه‌جوی
۲٬۶۲۱
خبر شد بنزدیک افراسیاب
۲٬۶۲۲
کجا بارهٔ شارستان شد خراب
۲٬۶۲۳
پس افراسیاب اندر آمد چو گرد
۲٬۶۲۴
به جهن و بگرسیوز آواز کرد
۲٬۶۲۵
که با بارهٔ دژ شما را چه کار
۲٬۶۲۶
سپه را ز شمشیر باید حصار
۲٬۶۲۷
ز بهر بر و بوم و پیوند خویش
۲٬۶۲۸
همان از پی گنج و فرزند خویش
۲٬۶۲۹
ببندیم دامن یک اندر دگر
۲٬۶۳۰
نمانیم بر دشمنان بوم و بر
۲٬۶۳۱
سپاهی ز ترکان گروها گروه
۲٬۶۳۲
بدان رخنه رفتند بر سان کوه
۲٬۶۳۳
بکردار شیران برآویختند
۲٬۶۳۴
خروش از دو رویه برانگیختند
۲٬۶۳۵
سواران ترکان بکردار بید
۲٬۶۳۶
شده لرزلرزان و دل نااامید
۲٬۶۳۷
برستم بفرمود پس شهریار
۲٬۶۳۸
پیاده هرآنکس که بد نامدار
۲٬۶۳۹
که پیش اندر آید بدان رخنه گاه
۲٬۶۴۰
همیدون بی نیزه‌ور کینه‌خواه
۲٬۶۴۱
ابا ترکش و تیغ و تیر و تبر
۲٬۶۴۲
سوار ایستاده پس نیزه‌ور
۲٬۶۴۳
سواران جنگی نگهدارشان
۲٬۶۴۴
بدانگه که شد سخت پیکارشان
۲٬۶۴۵
سوار و پیاده بهر سو گروه
۲٬۶۴۶
بجنگ اندر آمد بکردار کوه
۲٬۶۴۷
برخنه در آورد یکسر سپاه
۲٬۶۴۸
چو شیر ژیان رستم کینه‌خواه
۲٬۶۴۹
پیاده بیامد بکردار گرد
۲٬۶۵۰
درفش سیه را نگون‌سار کرد
۲٬۶۵۱
نشان سپهدار ایران بنفش
۲٬۶۵۲
بران باره زد شیر پیکر درفش
۲٬۶۵۳
بپیروزی شاه ایران سپاه
۲٬۶۵۴
برآمد خروشیدن از رزمگاه
۲٬۶۵۵
فراوان ز توران سپه کشته شد
۲٬۶۵۶
سر بخت تورانیان گشته شد
۲٬۶۵۷
بدانگه کجا رزمشان شد درشت
۲٬۶۵۸
دو تن رستم آورد ازیشان بمشت
۲٬۶۵۹
چو گرسیو و جهن رزم آزمای
۲٬۶۶۰
که بد تخت توران بدیشان بپای
۲٬۶۶۱
برادر یکی بود و فرخ پسر
۲٬۶۶۲
چنین آمد از شوربختی بسر
۲٬۶۶۳
بدان شارستان اندر آمد سپاه
۲٬۶۶۴
چنان داغ‌دل لشکری کینه‌خواه
۲٬۶۶۵
بتاراج و کشتن نهادند روی
۲٬۶۶۶
برآمد خروشیدن های هوی
۲٬۶۶۷
زن و کودکان بانگ برداشتند
۲٬۶۶۸
بایرانیان جای بگذاشتند
۲٬۶۶۹
چه مایه زن و کودک نارسید
۲٬۶۷۰
که زیر پی پیل شد ناپدید
۲٬۶۷۱
همه شهر توران گریزان چو باد
۲٬۶۷۲
نیامد کسی را بر و بوم یاد
۲٬۶۷۳
بشد بخت گردان ترکان نگون
۲٬۶۷۴
بزاری همه دیدگان پر ز خون
۲٬۶۷۵
زن و گنج و فرزند گشته اسیر
۲٬۶۷۶
ز گردون روان خسته و تن بتیر
۲٬۶۷۷
بایوان برآمد پس افراسیاب
۲٬۶۷۸
پر از خون دل از درد و دیده پرآب
۲٬۶۷۹
بران باره بر شد که بد کاخ اوی
۲٬۶۸۰
بیامد سوی شارستان کرد روی
۲٬۶۸۱
دو بهره ز جنگاوران کشته دید
۲٬۶۸۲
دگر یکسر از جنگ برگشته دید
۲٬۶۸۳
خروش سواران و بانگ زنان
۲٬۶۸۴
هم از پشت پیلان تبیره زنان
۲٬۶۸۵
همی پیل بر زندگان راندند
۲٬۶۸۶
همی پشتشان بر زمین ماندند
۲٬۶۸۷
همه شارستان دود و فریاد دید
۲٬۶۸۸
همان کشتن و غارت و باد دید
۲٬۶۸۹
یکی شاد و دیگر پر از درد و رنج
۲٬۶۹۰
چنانچون بود رسم و رای سپنج
۲٬۶۹۱
چو افراسیاب آنچنان دید کار
۲٬۶۹۲
چنان هول و برگشتن کارزار
۲٬۶۹۳
نه پور و برادر نه بوم و نه بر
۲٬۶۹۴
نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر
۲٬۶۹۵
همی گفت با دل پر از داغ و درد
۲٬۶۹۶
که چرخ فلک خیره با من چه کرد
۲٬۶۹۷
بدیده بدیدم همان روزگار
۲٬۶۹۸
که آمد مرا کشتن و مرگ خوار
۲٬۶۹۹
پر از درد ازان باره آمد فرود
۲٬۷۰۰
همی داد تخت مهی را درود
۲٬۷۰۱
همی گفت کی بینمت نیز باز
۲٬۷۰۲
ایاروز شادی و آرام و ناز
۲٬۷۰۳
وزان جایگه خیره شد ناپدید
۲٬۷۰۴
تو گفتی چو مرغان همی بر پرید
۲٬۷۰۵
در ایوان که در دژ برآورده بود
۲٬۷۰۶
یکی راه زیر زمین کرده بود
۲٬۷۰۷
ازان نامداران دو صد برگزید
۲٬۷۰۸
بران راه بی‌راه شد ناپدید
۲٬۷۰۹
وزآنجای راه بیابان گرفت
۲٬۷۱۰
همه کشورش ماند اندر شگفت
۲٬۷۱۱
نشانی ندادش کس اندر جهان
۲٬۷۱۲
بدان گونه آواره شد در نهان
۲٬۷۱۳
چو کیخسرو آمد درایوان اوی
۲٬۷۱۴
بپای اندر آورد کیوان اوی
۲٬۷۱۵
ابر تخت زرینش بنشست شاه
۲٬۷۱۶
بجستنش بر کرد هر سو سپاه
۲٬۷۱۷
فراوان بجستند جایی نشان
۲٬۷۱۸
نیامد ز سالار گردنکشان
۲٬۷۱۹
ز گرسیوز و جهن پرسید شاه
۲٬۷۲۰
ز کار سپهدار توران سپاه
۲٬۷۲۱
که چون رفت و آرامگاهش کجاست
۲٬۷۲۲
نهان گشته ز ایدر پناهش کجاست
۲٬۷۲۳
ز هر گونه گفتند و خسرو شنید
۲٬۷۲۴
نیامد همی روشنایی پدید
۲٬۷۲۵
بایرانیان گفت پیروز شاه
۲٬۷۲۶
که دشمن چو آواره گردد ز گاه
۲٬۷۲۷
ز گیتی برو نام و کام اندکیست
۲٬۷۲۸
ورا مرگ با زندگانی یکیست
۲٬۷۲۹
ز لشکر گزین کرد پس بخردان
۲٬۷۳۰
جهاندیده و کار بین موبدان
۲٬۷۳۱
بدیشان چنین گفت کباد بید
۲٬۷۳۲
همیشه بهر کار با داد بید
۲٬۷۳۳
در گنج این ترک شوریده بخت
۲٬۷۳۴
شما را سپردم بکوشید سخت
۲٬۷۳۵
نباید که بر کاخ افراسیاب
۲٬۷۳۶
بتابد ز چرخ بلند آفتاب
۲٬۷۳۷
هم آواز پوشیده‌رویان اوی
۲٬۷۳۸
نخواهم که آید ز ایوان بکوی
۲٬۷۳۹
نگهبان فرستاد سوی گله
۲٬۷۴۰
که بودند گلد دژ اندر یله
۲٬۷۴۱
ز خویشان او کس نیازرد شاه
۲٬۷۴۲
چنانچون بود در خور پیشگاه
۲٬۷۴۳
چو زان گونه دیدند کردار اوی
۲٬۷۴۴
سپه شد سراسر پر از گفت و گوی
۲٬۷۴۵
که کیخسرو ایدر بدان سان شدست
۲٬۷۴۶
که گویی سوی باب مهمان شدست
۲٬۷۴۷
همی یاد نایدش خون پدر
۲٬۷۴۸
بخیره بریده ببیداد سر
۲٬۷۴۹
همان مادرش را که از تخت و گاه
۲٬۷۵۰
ز پرده کشیدند یکسو براه
۲٬۷۵۱
شبان پروریدست وز گوسفند
۲٬۷۵۲
مزیدست شیر این شه هوشمند
۲٬۷۵۳
چرا چون پلنگان بچنگال تیز
۲٬۷۵۴
نه انگیزد از خان او رستخیز
۲٬۷۵۵
فرود آورد کاخ و ایوان اوی
۲٬۷۵۶
برانگیزد آتش ز کیوان اوی
۲٬۷۵۷
ز گفتار ایرانیان پس خبر
۲٬۷۵۸
بکیخسرو آمد همه در بدر
۲٬۷۵۹
فرستاد کس بخردان را بخواند
۲٬۷۶۰
بسی داستان پیش ایشان براند
۲٬۷۶۱
که هر جای تندی نباید نمود
۲٬۷۶۲
سر بی‌خرد را نشاید ستود
۲٬۷۶۳
همان به که با کینه داد آوریم
۲٬۷۶۴
بکام اندرون نام یاد آوریم
۲٬۷۶۵
که نیکیست اندر جهان یادگار
۲٬۷۶۶
نماند بکس جاودان روزگار
۲٬۷۶۷
همین چرخ گردنده با هر کسی
۲٬۷۶۸
تواند جفا گستریدن بسی
۲٬۷۶۹
ازان پس بفرمود شاه جهان
۲٬۷۷۰
که آرند پوشیدگان را نهان
۲٬۷۷۱
چو ایرانیان آگهی یافتند
۲٬۷۷۲
پر از کین سوی کاخ بشتافتند
۲٬۷۷۳
بران گونه بردند گردان گمان
۲٬۷۷۴
که خسرو سرآرد بریشان زمان
۲٬۷۷۵
بخوری همی نزدشان خواستند
۲٬۷۷۶
بتاراج و کشتن بیاراستند
۲٬۷۷۷
ز ایوان بزاری برآمد خروش
۲٬۷۷۸
که ای دادگر شاه بسیار هوش
۲٬۷۷۹
تو دانی که ما سخت بیچاره‌ایم
۲٬۷۸۰
نه بر جای خواری و پیغاره‌ایم
۲٬۷۸۱
بر شاه شد مهتر بانوان
۲٬۷۸۲
ابا دختران اندر آمد نوان
۲٬۷۸۳
پرستنده صد پیش هر دختری
۲٬۷۸۴
ز یاقوت بر هر سری افسری
۲٬۷۸۵
چو خورشید تابان ازیشان گهر
۲٬۷۸۶
بپیش اندر افگنده از شرم سر
۲٬۷۸۷
بیک دست مجمر بیک دست جام
۲٬۷۸۸
برافروخته عنبر و عود خام
۲٬۷۸۹
تو گفتی که کیوان ز چرخ برین
۲٬۷۹۰
ستاره فشاند همی بر زمین
۲٬۷۹۱
مه بانوان شد بنزدیک تخت
۲٬۷۹۲
ابر شهریار آفرین کرد سخت
۲٬۷۹۳
همان پروریده بتان طراز
۲٬۷۹۴
برین گونه بردند پیشش نماز
۲٬۷۹۵
همه یکسره زار بگریستند
۲٬۷۹۶
بدان شوربختی همی زیستند
۲٬۷۹۷
کسی کو ندیدست جز کام و ناز
۲٬۷۹۸
برو بر ببخشای روز نیاز
۲٬۷۹۹
همی خواندند آفرینی بدرد
۲٬۸۰۰
که ای نیک‌دل خسرو رادمرد
۲٬۸۰۱
چه نیکو بدی گر ز توران زمین
۲٬۸۰۲
نبودی بدلت اندرون ایچ کین
۲٬۸۰۳
تو ایدر بجشن و خرام آمدی
۲٬۸۰۴
ز شاهان درود و پیام آمدی
۲٬۸۰۵
برین بوم بر نیست خود کدخدای
۲٬۸۰۶
بتخت نیا بر نهادی تو پای
۲٬۸۰۷
سیاوش نگشتی بخیره تباه
۲٬۸۰۸
ولیکن چنین گشت خورشید و ماه
۲٬۸۰۹
چنان کرد بدگوهر افراسیاب
۲٬۸۱۰
که پیش تو پوزش نبیند بخواب
۲٬۸۱۱
بسی دادمش پند و سودی نداشت
۲٬۸۱۲
بخیره همی سر ز پندم بگاشت
۲٬۸۱۳
گوای منست آفریننده‌ام
۲٬۸۱۴
که بارید خون از دو بیننده‌ام
۲٬۸۱۵
چو گرسیوز و جهن پیوند تو
۲٬۸۱۶
که ساید بزاری کنون بند تو
۲٬۸۱۷
ز بهر سیاوش که در خان من
۲٬۸۱۸
چه تیمار بد بر دل و جان من
۲٬۸۱۹
که افراسیاب آن بداندیش مرد
۲٬۸۲۰
بسی پند بشنید و سودش نکرد
۲٬۸۲۱
بدان تا چنین روزش آید بسر
۲٬۸۲۲
شود پادشاهیش زیر و زبر
۲٬۸۲۳
بتاراج داده کلاه و کمر
۲٬۸۲۴
شده روز او تار و برگشته سر
۲٬۸۲۵
چنین زندگانی همی مرگ اوست
۲٬۸۲۶
شگفت آنک بر تن ندردش پوست
۲٬۸۲۷
کنون از پی بیگناهان بما
۲٬۸۲۸
نگه کن بر آیین شاهان بما
۲٬۸۲۹
همه پاک پیوستهٔ خسرویم
۲٬۸۳۰
جز از نام او در جهان نشنویم
۲٬۸۳۱
ببد کردن جادو افراسیاب
۲٬۸۳۲
نگیرد برین بیگناهان شتاب
۲٬۸۳۳
بخواری و زخم و بخون ریختن
۲٬۸۳۴
چه بر بی‌گنه خیره آویختن
۲٬۸۳۵
که از شهریاران سزاوار نیست
۲٬۸۳۶
بریدن سری کان گنهکار نیست
۲٬۸۳۷
ترا شهریارا جز اینست جای
۲٬۸۳۸
نماند کسی در سپنجی سرای
۲٬۸۳۹
هم آن کن که پرسد ز تو کردگار
۲٬۸۴۰
نپیچی ازان شرم روز شمار
۲٬۸۴۱
چو بشنید خسرو ببخشود سخت
۲٬۸۴۲
بران خوبرویان برگشت بخت
۲٬۸۴۳
که پوشیده‌رویان از آن درد و داغ
۲٬۸۴۴
شده لعل رخسارشان چون چراغ
۲٬۸۴۵
بپیچید دل بخردان را ز درد
۲٬۸۴۶
ز فرزند و زن هر کسی یاد کرد
۲٬۸۴۷
همی خواندند آفرینی بزرگ
۲٬۸۴۸
سران سپه مهتران سترگ
۲٬۸۴۹
کز ایشان شه نامبردار کین
۲٬۸۵۰
نخواهد ز بهر جهان آفرین
۲٬۸۵۱
چنین گفت کیخسرو هوشمند
۲٬۸۵۲
که هر چیز کان نیست ما را پسند
۲٬۸۵۳
نیاریم کس را همان بد بروی
۲٬۸۵۴
وگر چند باشد جگر کینه‌جوی
۲٬۸۵۵
چو از کار آن نامدار بلند
۲٬۸۵۶
براندیشم اینم نیاید پسند
۲٬۸۵۷
که بد کرد با پرهنر مادرم
۲٬۸۵۸
کسی را همان بد بسر ناورم
۲٬۸۵۹
بفرمودشان بازگشتن بجای
۲٬۸۶۰
چنان پاک‌زاده جهان کدخدای
۲٬۸۶۱
بدیشان چنین گفت کایمن شوید
۲٬۸۶۲
ز گوینده گفتار بد مشنوید
۲٬۸۶۳
کزین پس شما را ز من بیم نیست
۲٬۸۶۴
مرا بی‌وفایی و دژخیم نیست
۲٬۸۶۵
تن خویش را بد نخواهد کسی
۲٬۸۶۶
چو خواهد زمانش نباشد بسی
۲٬۸۶۷
بباشید ایمن بایوان خویش
۲٬۸۶۸
بیزدان سپرده تن و جان خویش
۲٬۸۶۹
بایرانیان گفت پیروزبخت
۲٬۸۷۰
بماناد تا جاودان تاج و تخت
۲٬۸۷۱
همه شهر توران گرفته بدست
۲٬۸۷۲
بایران شما را سرای و نشست
۲٬۸۷۳
ز دلها همه کینه بیرون کنید
۲٬۸۷۴
بمهر اندرین کشور افسون کنید
۲٬۸۷۵
که از ما چنین دردشان دردلست
۲٬۸۷۶
ز خون ریختن گرد کشور گلست
۲٬۸۷۷
همه گنج توران شما را دهم
۲٬۸۷۸
بران گنج دادن سپاهی نهم
۲٬۸۷۹
بکوشید و خوبی بکار آورید
۲٬۸۸۰
چو دیدند سرما بهار آورید
۲٬۸۸۱
من ایرانیانرا یکایک نه دیر
۲٬۸۸۲
کنم یکسر از گنج دینار سیر
۲٬۸۸۳
ز خون ریختن دل بباید کشید
۲٬۸۸۴
سر بیگناهان نباید برید
۲٬۸۸۵
نه مردی بود خیره آشوفتن
۲٬۸۸۶
بزیر اندر آورده را کوفتن
۲٬۸۸۷
ز پوشیده‌رویان بپیچید روی
۲٬۸۸۸
هرآن کس که پوشیده دارد بکوی
۲٬۸۸۹
ز چیز کسان سر بتابید نیز
۲٬۸۹۰
که دشمن شود دوست از بهر چیز
۲٬۸۹۱
نیاید جهان‌آفرین را پسند
۲٬۸۹۲
که جوینده بر بیگناهان گزند
۲٬۸۹۳
هرآنکس که جوید همی رای من
۲٬۸۹۴
نباید که ویران کند جای من
۲٬۸۹۵
و دیگر که خوانند بیداد و شوم
۲٬۸۹۶
که ویران کند مهتر آباد بوم
۲٬۸۹۷
ازان پس بلشکر بفرمود شاه
۲٬۸۹۸
گشادن در گنج توران سپاه
۲٬۸۹۹
جز از گنج ویژه رد افراسیاب
۲٬۹۰۰
که کس را نبود اندران دست یاب
۲٬۹۰۱
ببخشید دیگر همه بر سپاه
۲٬۹۰۲
چه گنج سلیح و چه تخت و کلاه
۲٬۹۰۳
ز هر سو پراگنده بی مر سپاه
۲٬۹۰۴
زترکان بیامد بنزدیک شاه
۲٬۹۰۵
همی داد زنهار و بنواختشان
۲٬۹۰۶
بزودی همی کار بر ساختشان
۲٬۹۰۷
سران را ز توران زمین بهر داد
۲٬۹۰۸
بهر نامداری یکی شهر داد
۲٬۹۰۹
بهر کشوری هر که فرمان نبرد
۲٬۹۱۰
ز دست دلیران او جان نبرد
۲٬۹۱۱
شدند آن زمان شاه را چاکران
۲٬۹۱۲
چو پیوسته شد نامهٔ مهتران
۲٬۹۱۳
ز هر سو فرستادگان نزد شاه
۲٬۹۱۴
یکایک سر اندر نهاده براه
۲٬۹۱۵
ابا هدیه و نامهٔ مهتران
۲٬۹۱۶
شده یک بیک شاه را چاکران
۲٬۹۱۷
دبیر نویسنده را پیش خواند
۲٬۹۱۸
سخن هرچ بایست با او براند
۲٬۹۱۹
سرنامه کرد آفرین از نخست
۲٬۹۲۰
بدان کو زمین از بدیها بشست
۲٬۹۲۱
چنان اختر خفته بیدار کرد
۲٬۹۲۲
سر جاودان را نگونسار کرد
۲٬۹۲۳
توانایی و دانش و داد ازوست
۲٬۹۲۴
بگیتی ستم یافته شاد ازوست
۲٬۹۲۵
دگر گفت کز بخت کاموس کی
۲٬۹۲۶
بزرگ و جهاندیده و نیک‌پی
۲٬۹۲۷
گشاده شد آن گنگ افراسیاب
۲٬۹۲۸
سر بخت او اندر آمد بخواب
۲٬۹۲۹
بیک رزمگاه از نبرده سران
۲٬۹۳۰
سرافراز با گرزهای گران
۲٬۹۳۱
همانا که افگنده شد صد هزار
۲٬۹۳۲
بگلزریون در یکی کارزار
۲٬۹۳۳
وز آن پس برآمد یکی باد سخت
۲٬۹۳۴
که برکند شاداب بیخ درخت
۲٬۹۳۵
بب اندر افتاد چندی سپاه
۲٬۹۳۶
که جستند بر ما یکی دستگاه
۲٬۹۳۷
بوردگه در چنان شد سوار
۲٬۹۳۸
که از ما یکی را دو صد شد شکار
۲٬۹۳۹
وز آن جایگه رفت ببهشت گنگ
۲٬۹۴۰
حصاری پر از مردم و جای تنگ
۲٬۹۴۱
بجنگ حصار اندرون سی‌هزار
۲٬۹۴۲
همانا که شد کشته در کارزار
۲٬۹۴۳
همان بد که بیدادگر بود مرد
۲٬۹۴۴
ورا دانش و بخت یاری نکرد
۲٬۹۴۵
همه روی کشور سپه گسترید
۲٬۹۴۶
شدست او کنون از جهان ناپدید
۲٬۹۴۷
ازین پس فرستم بشاه آگهی
۲٬۹۴۸
ز روزی که باشد مرا فرهی
۲٬۹۴۹
ازان پس بیامد به شادی نشست
۲٬۹۵۰
پری روی پیش اندرون می بدست
۲٬۹۵۱
ببد تا بهار اندرآورد روی
۲٬۹۵۲
جهان شد بهشتی پر از رنگ و بوی
۲٬۹۵۳
همه دشت چون پرنیان شد برنگ
۲٬۹۵۴
هوا گشت برسان پشت پلنگ
۲٬۹۵۵
گرازیدن گور و آهو بدشت
۲٬۹۵۶
بدین گونه بر چند خوشی گذشت
۲٬۹۵۷
به نخچیر یوزان و پرنده باز
۲٬۹۵۸
همه مشک بویان بتان طراز
۲٬۹۵۹
همه چارپایان بکردار گور
۲٬۹۶۰
پراگنده و آگنده کردن بزور
۲٬۹۶۱
بگردن بکردار شیران نر
۲٬۹۶۲
بسان گوزنان بگوش و بسر
۲٬۹۶۳
ز هر سو فرستاد کارآگهان
۲٬۹۶۴
همی چست پیدا ز کار جهان
۲٬۹۶۵
پس آگاهی آمد ز چین و ختن
۲٬۹۶۶
از افراسیاب و ازان انجمن
۲٬۹۶۷
که فغفور چین باوی انباز گشت
۲٬۹۶۸
همه روی کشور پرآواز گشت
۲٬۹۶۹
ز چین تا بگلزریون لشکرست
۲٬۹۷۰
بریشان چو خاقان چین سرورست
۲٬۹۷۱
نداند کسی راز آن خواسته
۲٬۹۷۲
پرستنده و اسب آراسته
۲٬۹۷۳
که او را فرستاد خاقان چین
۲٬۹۷۴
بشاهی برو خواندند آفرین
۲٬۹۷۵
همان گنج پیرانش آمد بدست
۲٬۹۷۶
شتروار دینار صدبار شست
۲٬۹۷۷
چو آن خواسته برگرفت از ختن
۲٬۹۷۸
سپاهی بیاورد لشکر شکن
۲٬۹۷۹
چو زین گونه آگاهی آمد بشاه
۲٬۹۸۰
بنزدیک زنهار داده سپاه
۲٬۹۸۱
همه بازگشتند ز ایرانیان
۲٬۹۸۲
ببستند خون ریختن را میان
۲٬۹۸۳
چو برداشت افراسیاب از ختن
۲٬۹۸۴
یکی لشکری شد برو انجمن
۲٬۹۸۵
که گفتی زمین برنتابد همی
۲٬۹۸۶
ستاره شمارش نیابد همی
۲٬۹۸۷
ز چین سوی کیخسرو آورد روی
۲٬۹۸۸
پر از درد با لشکری کینه‌جوی
۲٬۹۸۹
چو کیخسرو آگاه شد زان سپاه
۲٬۹۹۰
طلایه فرستاد چندی براه
۲٬۹۹۱
بفرمود گودرز کشواد را
۲٬۹۹۲
سپهدار گرگین و فرهاد را
۲٬۹۹۳
که ایدر بباشید با داد و رای
۲٬۹۹۴
طلایه شب و روز کرده بپای
۲٬۹۹۵
بگودرز گفت این سپاه تواند
۲٬۹۹۶
چو کار آید اندر پناه تواند
۲٬۹۹۷
ز ترکان هرآنگه که بینی یکی
۲٬۹۹۸
که یاد آرد از دشمنان اندکی
۲٬۹۹۹
هم اندر زمان زنده بر دارکن
۳٬۰۰۰
دو پایش ز بر سر نگونسار کن
۳٬۰۰۱
چو بی‌رنج باشد تو بی‌رنج باش
۳٬۰۰۲
نگهبان این لشکر و گنج باش
۳٬۰۰۳
تبیره برآمد ز پرده سرای
۳٬۰۰۴
خروشیدن زنگ و هندی داری
۳٬۰۰۵
بدین سان سپاهی بیامد ز گنگ
۳٬۰۰۶
که خورشید را آرزو کرد جنگ
۳٬۰۰۷
چو بیرون شد از شهر صف بر کشید
۳٬۰۰۸
سوی کوکها لشکر اندر کشید
۳٬۰۰۹
میان دو لشکر دو منزل بماند
۳٬۰۱۰
جهانداران گردنکشان را بخواند
۳٬۰۱۱
چنین گفت کامشب مجنبید هیچ
۳٬۰۱۲
نه خوب آید آرامش اندر بسیچ
۳٬۰۱۳
طلایه برافگند بر گرد دشت
۳٬۰۱۴
همه شب همی گرد لشکر بگشت
۳٬۰۱۵
بیک هفته بودش هم آنجا درنگ
۳٬۰۱۶
همی ساخت آرایش و ساز جنگ
۳٬۰۱۷
بهشتم بیامد طلایه ز راه
۳٬۰۱۸
بخسرو خبر داد کآمد سپاه
۳٬۰۱۹
سپه را بدان سان بیاراست شاه
۳٬۰۲۰
که نظاره گشتند خورشید و ماه
۳٬۰۲۱
چو افراسیاب آن سپه را بدید
۳٬۰۲۲
بیامد برابر صفی برکشید
۳٬۰۲۳
بفرزانگان گفت کین دشت رزم
۳٬۰۲۴
بدل مر مرا چون خرامست و بزم
۳٬۰۲۵
مرا شاد بر گاه خواب آمدی
۳٬۰۲۶
چو رزمم نبودی شتاب آمدی
۳٬۰۲۷
کنون مانده گشتم چنین در گریز
۳٬۰۲۸
سری پر ز کینه دلی پرستیز
۳٬۰۲۹
بر آنم که از بخت کیخسروست
۳٬۰۳۰
و گر بر سرم روزگاری نوست
۳٬۰۳۱
بر آنم که با او شوم همنبرد
۳٬۰۳۲
اگر کام یابم اگر مرگ و درد
۳٬۰۳۳
بدو گفت هر کس فرزانه بود
۳٬۰۳۴
گر از خویش بود ار ز بیگانه بود
۳٬۰۳۵
که گر شاه را جست باید نبرد
۳٬۰۳۶
چرا باید این لشکر و دار و برد
۳٬۰۳۷
همه چین و توران بپیش تواند
۳٬۰۳۸
ز بیگانگان ار ز خویش تواند
۳٬۰۳۹
فدای تو بادا همه جان ما
۳٬۰۴۰
چنین بود تا بود پیمان ما
۳٬۰۴۱
اگر صد شود کشته گر صد هزار
۳٬۰۴۲
تن خویش را خوار مایه مدار
۳٬۰۴۳
همه سربسر نیکخواه توایم
۳٬۰۴۴
که زنده بفر کلاه توایم
۳٬۰۴۵
وزآن پس برآمد ز لشکر خروش
۳٬۰۴۶
زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش
۳٬۰۴۷
ستاره پدید آمد از تیره گرد
۳٬۰۴۸
رخ زرد خورشید شد لاژورد
۳٬۰۴۹
سپهدار ترکان ازان انجمن
۳٬۰۵۰
گزین کرد کار آزموده دو تن
۳٬۰۵۱
پیامی فرستاد نزدیک شاه
۳٬۰۵۲
که کردی فراوان پس پشت راه
۳٬۰۵۳
همانا که فرسنگ ز ایران هزار
۳٬۰۵۴
بود تا بگنگ اندر ای شهریار
۳٬۰۵۵
ز ریگ و بیابان وز کوه و شخ
۳٬۰۵۶
دو لشکر برین سان چو مور و ملخ
۳٬۰۵۷
زمین همچو دریا شد از خون کین
۳٬۰۵۸
ز گنگ و ز چین تا بایران زمین
۳٬۰۵۹
اگر خون آن کشتگان را ز خاک
۳٬۰۶۰
بژرفی برد رای یزدان پاک
۳٬۰۶۱
همانا چو دریای قلزم شود
۳٬۰۶۲
دولشکر بخون اندرون گم شود
۳٬۰۶۳
اگر گنج خواهی ز من گر سپاه
۳٬۰۶۴
وگر بوم ترکان و تخت و کلاه
۳٬۰۶۵
سپارم ترا من شوم ناپدید
۳٬۰۶۶
جز از تیغ جان را ندارم کلید
۳٬۰۶۷
مکن گر ترا من پدر مادرم
۳٬۰۶۸
ز تخم فریدون افسونگرم
۳٬۰۶۹
ز کین پدر گر دلت خیره شد
۳٬۰۷۰
چنین آب من پیش تو تیره شد
۳٬۰۷۱
ازان بد سیاوش گنهکار بود
۳٬۰۷۲
مرا دل پر از درد و تیمار بود
۳٬۰۷۳
دگر گردش اختران بلند
۳٬۰۷۴
که هم باپناهند و هم باگزند
۳٬۰۷۵
مرا سالیان شست بر سر گذشت
۳٬۰۷۶
که با نامداری نرفتم بدشت
۳٬۰۷۷
تو فرزندی و شاه ایران توی
۳٬۰۷۸
برزم اندرون چنگ شیران توی
۳٬۰۷۹
یکی رزمگاهی گزین دوردست
۳٬۰۸۰
نه بر دامن مرد خسروپرست
۳٬۰۸۱
بگردیم هر دو بوردگاه
۳٬۰۸۲
بجایی کزو دور ماند سپاه
۳٬۰۸۳
اگر من شوم کشته بر دست تو
۳٬۰۸۴
ز دریا نهنگ آورد شست تو
۳٬۰۸۵
تو با خویش و پیوند مادر مکوش
۳٬۰۸۶
بپرهیز وز کینه چندین مجوش
۳٬۰۸۷
وگر تو شوی کشته بر دست من
۳٬۰۸۸
بزنهار یزدان کزان انجمن
۳٬۰۸۹
نمانم که یک تن بپیچد ز درد
۳٬۰۹۰
دگر بیند از باد خاک نبرد
۳٬۰۹۱
ز گوینده بشنید خسرو پیام
۳٬۰۹۲
چنین گفت با پور دستان سام
۳٬۰۹۳
که این ترک بدساز مردم فریب
۳٬۰۹۴
نبیند همی از بلندی نشیب
۳٬۰۹۵
بچاره چنین از کف ما بجست
۳٬۰۹۶
نماید که بر تخت ایران نشست
۳٬۰۹۷
ز آورد چندین بگوید همی
۳٬۰۹۸
مگر دخمهٔ شیده جوید همی
۳٬۰۹۹
نبیره فریدن و پور پشنگ
۳٬۱۰۰
بورد با او مرا نیست ننگ
۳٬۱۰۱
بدو گفت رستم که ای شهریار
۳٬۱۰۲
بدین در مدار آتش اندر کنار
۳٬۱۰۳
که ننگست بر شاه رفتن بجنگ
۳٬۱۰۴
وگر همنبرد تو باشد پشنگ
۳٬۱۰۵
دگر آنک گوید که با لشکرم
۳٬۱۰۶
مکن چنگ با دوده و کشورم
۳٬۱۰۷
ز دریا بدریا ترا لشکرست
۳٬۱۰۸
کجا رایشان زین سخن دیگرست
۳٬۱۰۹
چو پیمان یزدان کنی با نیا
۳٬۱۱۰
نشاید که در دل بود کیمیا
۳٬۱۱۱
بانبوه لشکر بجنگ اندر آر
۳٬۱۱۲
سخن چند آلودهٔ نابکار
۳٬۱۱۳
ز رستم چو بشنید خسرو سخن
۳٬۱۱۴
یکی دیگر اندیشه افگند بن
۳٬۱۱۵
بگوینده گفت این بداندیش مرد
۳٬۱۱۶
چنین با من آویخت اندر نبرد
۳٬۱۱۷
فزون کرد ازین با سیاوش وفا
۳٬۱۱۸
زبان پر فسون بود دل پرجفا
۳٬۱۱۹
سپهبد بکژی نگیرد فروغ
۳٬۱۲۰
زبان خیره پرتاب و دل پر دروغ
۳٬۱۲۱
گر ایدونک رایش نبردست و بس
۳٬۱۲۲
جز از من نبرد ورا هست کس
۳٬۱۲۳
تهمتن بجایست و گیو دلیر
۳٬۱۲۴
که پیکار جویند با پیل و شیر
۳٬۱۲۵
اگر شاه با شاه جوید نبرد
۳٬۱۲۶
چرا باید این دشت پرمرد کرد
۳٬۱۲۷
نباشد مرا با تو زین بیش جنگ
۳٬۱۲۸
ببینی کنون روز تاریک و تنگ
۳٬۱۲۹
فرستاد برگشت و آمد چو باد
۳٬۱۳۰
شنیده سراسر برو کرد یاد
۳٬۱۳۱
پر از درد شد جان افراسیاب
۳٬۱۳۲
نکرد ایچ بر جنگ جستن شتاب
۳٬۱۳۳
سپه را بجنگ اندر آورد شاه
۳٬۱۳۴
بجنبید ناچار دیگر سپاه
۳٬۱۳۵
یکی با درنگ و یکی با شتاب
۳٬۱۳۶
زمین شد بکردار دریای آب
۳٬۱۳۷
ز باریدن تیر گفتی ز ابر
۳٬۱۳۸
همی ژاله بارید بر خود و ببر
۳٬۱۳۹
ز شبگیر تا گشت خورشید لعل
۳٬۱۴۰
زمین پر ز خون بود در زیر نعل
۳٬۱۴۱
سپه بازگشتند چون تیره گشت
۳٬۱۴۲
که چشم سواران همی خیره گشت
۳٬۱۴۳
سپهدار با فر و نیرنگ و ساز
۳٬۱۴۴
چو آمد به لشکرگه خویش باز
۳٬۱۴۵
چنین گفت با طوس کامروز جنگ
۳٬۱۴۶
نه بر آرزو کرد پور پشنگ
۳٬۱۴۷
گمانم که امشب شبیخون کند
۳٬۱۴۸
ز دل درد دیرینه بیرون کند
۳٬۱۴۹
یکی کنده فرمود کردن براه
۳٬۱۵۰
برآن سو که بد شاه توران سپاه
۳٬۱۵۱
چنین گفت کآتش نسوزید کس
۳٬۱۵۲
نباید که آید خروش جرس
۳٬۱۵۳
ز لشکر سواران که بودند گرد
۳٬۱۵۴
گزین کرد شاه و برستم سپرد
۳٬۱۵۵
دگر بهره بگزید ز ایرانیان
۳٬۱۵۶
که بندند بر تاختن بر میان
۳٬۱۵۷
بطوس سپهدار داد آن گروه
۳٬۱۵۸
بفرمود تا رفت بر سوی کوه
۳٬۱۵۹
تهمتن سپه را بهامون کشید
۳٬۱۶۰
سپهبد سوی کوه بیرون کشید
۳٬۱۶۱
بفرمود تا دور بیرون شوند
۳٬۱۶۲
چپ و راست هر دو بهامون شوند
۳٬۱۶۳
طلایه مدارند و شمع و چراغ
۳٬۱۶۴
یکی سوی دشت و یکی سوی راغ
۳٬۱۶۵
بدان تا اگر سازد افرسیاب
۳٬۱۶۶
برو بر شبیخون بهنگام خواب
۳٬۱۶۷
گر آید سپاه اندر آید ز پس
۳٬۱۶۸
بماند نباشدش فریادرس
۳٬۱۶۹
بره کنده پیش و پس اندر سپاه
۳٬۱۷۰
پس کنده با لشکر و پیل شاه
۳٬۱۷۱
سپهدار ترکان چو شب در شکست
۳٬۱۷۲
میان با سپه تاختن را ببست
۳٬۱۷۳
ز لشکر جهاندیدگان را بخواند
۳٬۱۷۴
ز کار گذشته فراوان براند
۳٬۱۷۵
چنین گفت کین شوم پر کیمیا
۳٬۱۷۶
چنین خیره شد بر سپاه نیا
۳٬۱۷۷
کنون جمله ایرانیان خفته‌اند
۳٬۱۷۸
همه لشکر ما برآشفته‌اند
۳٬۱۷۹
کنون ما ز دل بیم بیرون کنیم
۳٬۱۸۰
سحرگه بریشان شبیخون کینم
۳٬۱۸۱
گر امشب بر ایشان بیابیم دست
۳٬۱۸۲
ببیشی ابر تخت باید نشست
۳٬۱۸۳
وگر بختمان بر نگیرد فروغ
۳٬۱۸۴
همه چاره بادست و مردی دروغ
۳٬۱۸۵
برین برنهادند و برخاستند
۳٬۱۸۶
ز بهر شبیخون بیاراستند
۳٬۱۸۷
ز لشکر گزین کرد پنجه هزار
۳٬۱۸۸
جهاندیده مردان خنجرگزار
۳٬۱۸۹
برفتند کارآگهان پیش شاه
۳٬۱۹۰
جهاندیده مردان با فر و جاه
۳٬۱۹۱
ز کارآگهان آنک بد رهنمای
۳٬۱۹۲
بیامد بنزدیک پرده سرای
۳٬۱۹۳
بجایی غو پاسبانان ندید
۳٬۱۹۴
تو گفتی جهان سربسر آرمید
۳٬۱۹۵
طلایه نه و آتش و باد نه
۳٬۱۹۶
ز توران کسی را بدل یاد نه
۳٬۱۹۷
چو آن دید برگشت و آمد دوان
۳٬۱۹۸
کزیشان کسی نیست روشن‌روان
۳٬۱۹۹
همه خفتگان سربسرمرده‌اند
۳٬۲۰۰
وگر نه همه روز می خورده‌اند
۳٬۲۰۱
بجایی طلایه پدیدار نیست
۳٬۲۰۲
کس آن خفتگان را نگهدار نیست
۳٬۲۰۳
چو افراسیاب این سخنها شنود
۳٬۲۰۴
بدلش اندرون روشنایی فزود
۳٬۲۰۵
سپه را فرستاد و خود برنشست
۳٬۲۰۶
میان یلی تاختن را ببست
۳٬۲۰۷
برفتند گردان چو دریای آب
۳٬۲۰۸
گرفتند بر تاختن بر شتاب
۳٬۲۰۹
بران تاختن جنبش و ساز نه
۳٬۲۱۰
همان نالهٔ بوق و آواز نه
۳٬۲۱۱
چو رفتند نزدیک پرده سرای
۳٬۲۱۲
برآمد خروشیدن کر نای
۳٬۲۱۳
غو طبل بر کوهه زین بخاست
۳٬۲۱۴
درفش سیه را برآورد راست
۳٬۲۱۵
ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو
۳٬۲۱۶
برانگیختند اسب و برخاست غو
۳٬۲۱۷
بکنده در افتاد چندی سوار
۳٬۲۱۸
بپیچید دیگر سر از کارزار
۳٬۲۱۹
ز یک دست رستم برآمد ز دشت
۳٬۲۲۰
ز گرد سواران هواتیره گشت
۳٬۲۲۱
ز دست دگر گیو گودرز و طوس
۳٬۲۲۲
بپیش اندرون نالهٔ بوق و کوس
۳٬۲۲۳
شهنشاه باکاویانی درفش
۳٬۲۲۴
هوا شد ز تیغ سواران بنفش
۳٬۲۲۵
برآمد ده و گیر و بربند و کش
۳٬۲۲۶
نه با اسب تاب و نه با مرد هش
۳٬۲۲۷
ازیشان ز صد نامور ده بماند
۳٬۲۲۸
کسی را که بد اختر بد براند
۳٬۲۲۹
چو آگاهی آمد برین رزمگاه
۳٬۲۳۰
چنان خسته بد شاه توران سپاه
۳٬۲۳۱
که از خستگی جمله گریان شدند
۳٬۲۳۲
ز درد دل شاه بریان شدند
۳٬۲۳۳
چنین گفت کز گردش آسمان
۳٬۲۳۴
نیابد گذر دانشی بی‌گمان
۳٬۲۳۵
چو دشمن همی جان بسیچد نه چیز
۳٬۲۳۶
بکوشیم ناچار یک دست نیز
۳٬۲۳۷
اگر سربسر تن بکشتن دهیم
۳٬۲۳۸
وگر ایرجی تاج بر سر نهیم
۳٬۲۳۹
برآمد خروش از دو پرده‌سرای
۳٬۲۴۰
جهان پر شد از نالهٔ کر نای
۳٬۲۴۱
گرفتند ژوپین و خنجر بکف
۳٬۲۴۲
کشیدند لشکر سه فرسنگ صف
۳٬۲۴۳
بکردار دریا شد آن رزمگاه
۳٬۲۴۴
نه خورشید تابنده روشن نه ماه
۳٬۲۴۵
سپاه اندر آمد همی فوج فوج
۳٬۲۴۶
بران سان که برخیزد از باد موج
۳٬۲۴۷
در و دشت گفتی همه خون شدست
۳٬۲۴۸
خور از چرخ گردنده بیرون شدست
۳٬۲۴۹
کسی را نبد بر تن خویش مهر
۳٬۲۵۰
بقیر اندر اندود گفتی سپهر
۳٬۲۵۱
همانگه برآمد یکی تیره باد
۳٬۲۵۲
که هرگز ندارد کسی آن بیاد
۳٬۲۵۳
همی خاک برداشت از رزمگاه
۳٬۲۵۴
بزد بر سر و چشم توران سپاه
۳٬۲۵۵
ز سرها همی ترگها برگرفت
۳٬۲۵۶
بماند اندران شاه ترکان شگفت
۳٬۲۵۷
همه دشت مغز سر و خون گرفت
۳٬۲۵۸
دل سنگ رنگ طبر خون گرفت
۳٬۲۵۹
سواران توران که روز درنگ
۳٬۲۶۰
زبون داشتندی شکار پلنگ
۳٬۲۶۱
ندیدند با چرخ گردان نبرد
۳٬۲۶۲
همی خاک برداشت از دشت مرد
۳٬۲۶۳
چو کیخسرو آن خاک و آن باد دید
۳٬۲۶۴
دل و بخت ایرانیان شاد دید
۳٬۲۶۵
ابا رستم و گیو گودرز و طوس
۳٬۲۶۶
ز پشت سپاه اندر آورد کوس
۳٬۲۶۷
دهاده برآمد ز قلب سپاه
۳٬۲۶۸
ز یک دست رستم ز یک دست شاه
۳٬۲۶۹
شد اندر هوا گرد برسان میغ
۳٬۲۷۰
چه میغی که باران او تیر و تیغ
۳٬۲۷۱
تلی کشته هر جای چون کوه کوه
۳٬۲۷۲
زمین گشته از خون ایشان ستوه
۳٬۲۷۳
هوا گشت چون چادر نیلگون
۳٬۲۷۴
زمین شد بکردار دریای خون
۳٬۲۷۵
ز تیر آسمان شد چو پر عقاب
۳٬۲۷۶
نگه کرد خیره سر افراسیاب
۳٬۲۷۷
بدید آن درفشان درفش بنفش
۳٬۲۷۸
نهان کرد بر قلبگه بر درفش
۳٬۲۷۹
سپه را رده بر کشیده بماند
۳٬۲۸۰
خود و نامداران توران براند
۳٬۲۸۱
زخویشان شایسته مردی هزار
۳٬۲۸۲
بنزدیک او بود در کارزار
۳٬۲۸۳
به بیراه راه بیابان گرفت
۳٬۲۸۴
برنج تن از دشمنان جان گرفت
۳٬۲۸۵
ز لشکر نیا را همی جست شاه
۳٬۲۸۶
بیامد دمان تا بقلب سپاه
۳٬۲۸۷
ز هر سوی پویید و چندی شتافت
۳٬۲۸۸
نشان پی شاه توران نیافت
۳٬۲۸۹
سپه چون نگه کرد در قلبگاه
۳٬۲۹۰
ندیدند جایی درفش سیاه
۳٬۲۹۱
ز شه خواستند آن زمان زینهار
۳٬۲۹۲
فروریختند آلت کارزار
۳٬۲۹۳
چو خسرو چنان دید بنواختشان
۳٬۲۹۴
ز لشکر جدا جایگه ساختشان
۳٬۲۹۵
بفرمود تا تخت زرین نهند
۳٬۲۹۶
بخیمه در آرایش چین نهند
۳٬۲۹۷
می‌آورد و رامشگران را بخواند
۳٬۲۹۸
ز لشکر فراوان سران را بخواند
۳٬۲۹۹
شبی کرد جشنی که تا روز پاک
۳٬۳۰۰
همی مرده برخاست از تیره خاک
۳٬۳۰۱
چو خورشید بر چرخ بنمود پشت
۳٬۳۰۲
شب تیره شد از نمودن درشت
۳٬۳۰۳
شهنشاه ایران سر و تن بشست
۳٬۳۰۴
یکی جایگاه پرستش بجست
۳٬۳۰۵
کز ایرانیان کس مر او را ندید
۳٬۳۰۶
نه دام و دد آوای ایشان شنید
۳٬۳۰۷
ز شبگرد تا ماه بر چرخ ساج
۳٬۳۰۸
بسر بر نهاد آن دل‌افروز تاج
۳٬۳۰۹
ستایش همی کرد برکردگار
۳٬۳۱۰
ازان شادمان گردش روزگار
۳٬۳۱۱
فراوان بمالید بر خاک روی
۳٬۳۱۲
برخ بر نهاد از دو دیده دو جوی
۳٬۳۱۳
و زآنجا بیامد سوی تاج و تخت
۳٬۳۱۴
خرامان و شادان دل و نیکبخت
۳٬۳۱۵
از ایرانیان هرک افگنده بود
۳٬۳۱۶
اگر کشته بودند گر زنده بود
۳٬۳۱۷
ازان خاک آورد برداشتند
۳٬۳۱۸
تن دشمنان خوار بگذاشتند
۳٬۳۱۹
همه رزمگه دخمه‌ها ساختند
۳٬۳۲۰
ازان کشتگان چو بپرداختند
۳٬۳۲۱
ز چیزی که بود اندران رزمگاه
۳٬۳۲۲
ببخشید شاه جهان بر سپاه
۳٬۳۲۳
و زآنجا بشد شاه ببهشت گنگ
۳٬۳۲۴
همه لشکر آباد با ساز جنگ
۳٬۳۲۵
چو آگاهی آمد بماچین و چین
۳٬۳۲۶
ز ترکان وز شاه ایران زمین
۳٬۳۲۷
بپیچید فغفور و خاقان بدرد
۳٬۳۲۸
ز تخت مهی هر کسی یاد کرد
۳٬۳۲۹
وزان یاوریها پشیمان شدند
۳٬۳۳۰
پراندیشه دل سوی درمان شدند
۳٬۳۳۱
همی گفت فغفور کافراسیاب
۳٬۳۳۲
ازین پس نبیند بزرگی بخواب
۳٬۳۳۳
ز لشکر فرستادن و خواسته
۳٬۳۳۴
شود کار ما بی‌گمان کاسته
۳٬۳۳۵
پشیمانی آمد همه بهر ما
۳٬۳۳۶
کزین کار ویران شود شهر ما
۳٬۳۳۷
ز چین و ختن هدیه‌ها ساختند
۳٬۳۳۸
بدان کار گنجی بپرداختند
۳٬۳۳۹
فرستاده‌ای نیک‌دل را بخواند
۳٬۳۴۰
سخنهای شایسته چندی براند
۳٬۳۴۱
یکی مرد بد نیک‌دل نیک خواه
۳٬۳۴۲
فرستاد فغفور نزدیک شاه
۳٬۳۴۳
طرایف بچین اندرون آنچ بود
۳٬۳۴۴
ز دینار وز گوهر نابسود
۳٬۳۴۵
بپوزش فرستاد نزدیک شاه
۳٬۳۴۶
فرستادگان برگرفتند راه
۳٬۳۴۷
بزرگان چین بی‌درنگ آمدند
۳٬۳۴۸
بیک هفته از چین بگنگ آمدند
۳٬۳۴۹
جهاندار پیروز بنواختشان
۳٬۳۵۰
چنانچون ببایست بنشاختشان
۳٬۳۵۱
بپذرفت چیزی که آورده بود
۳٬۳۵۲
طرایف بد و بدره و پرده بود
۳٬۳۵۳
فرستاده را گفت کو را بگوی
۳٬۳۵۴
که خیره بر ما مبر آب روی
۳٬۳۵۵
نباید که نزد تو افراسیاب
۳٬۳۵۶
بیاید شب تیره هنگام خواب
۳٬۳۵۷
فرستاده برگشت و آمد چو باد
۳٬۳۵۸
بفغفور یکسر پیامش بداد
۳٬۳۵۹
چو بشنید فغفور هنگام خواب
۳٬۳۶۰
فرستاد کس نزد افراسیاب
۳٬۳۶۱
که از من ز چین و ختن دور باش
۳٬۳۶۲
ز بد کردن خویش رنجور باش
۳٬۳۶۳
هرآنکس که او گم کند راه خویش
۳٬۳۶۴
بد آید بداندیش را کار پیش
۳٬۳۶۵
چو بشنید افراسیاب این سخن
۳٬۳۶۶
پشیمان شد از کرده‌های کهن
۳٬۳۶۷
بیفگند نام مهی جان گرفت
۳٬۳۶۸
به بیراه، راه بیابان گرفت
۳٬۳۶۹
چو با درد و با رنج و غم دید روز
۳٬۳۷۰
بیامد دمان تا بکوه اسپروز
۳٬۳۷۱
ز بدخواه روز و شب اندیشه کرد
۳٬۳۷۲
شب روز را دل یکی پیشه کرد
۳٬۳۷۳
بیامد ز چین تا بب زره
۳٬۳۷۴
میان سوده از رنج و بند گره
۳٬۳۷۵
چو نزدیک آن ژرف دریا رسید
۳٬۳۷۶
مر آن را میان و کرانه ندید
۳٬۳۷۷
بدو گفت ملاح کای شهریار
۳٬۳۷۸
بدین ژرف دریا نیابی گذار
۳٬۳۷۹
مرا سالیان هست هفتاد و هشت
۳٬۳۸۰
ندیدم که کشتی بروبر گذشت
۳٬۳۸۱
بدو گفت پر مایه افراسیاب
۳٬۳۸۲
که فرخ کسی کو بمیرد در آب
۳٬۳۸۳
مرا چون بشمشیر دشمن نکشت
۳٬۳۸۴
چنانچون نکشتش نگیرد بمشت
۳٬۳۸۵
بفرمود تا مهتران هر کسی
۳٬۳۸۶
بب اندر آرند کشتی بسی
۳٬۳۸۷
سوی گنگ دژ بادبان برکشید
۳٬۳۸۸
بنیک و بدیها سر اندر کشید
۳٬۳۸۹
چو آن جایگه شد بخفت و بخورد
۳٬۳۹۰
برآسود از روزگار نبرد
۳٬۳۹۱
چنین گفت کایدر بباشیم شاد
۳٬۳۹۲
ز کار گذشته نگیریم یاد
۳٬۳۹۳
چو روشن شود تیره گرن اخترم
۳٬۳۹۴
بکشتی بر آب زره بگذرم
۳٬۳۹۵
ز دشمن بخواهم همان کین خویش
۳٬۳۹۶
درفشان کنم راه و آیین خویش
۳٬۳۹۷
چو کیخسرو آگاه شد زین سخن
۳٬۳۹۸
که کار نو آورد مرد کهن
۳٬۳۹۹
به رستم چنین گفت کافراسیاب
۳٬۴۰۰
سوی گنگ دژ شد ز دریای آب
۳٬۴۰۱
بکردار کرد آنچ با ما بگفت
۳٬۴۰۲
که ما را سپهر بلندست جفت
۳٬۴۰۳
بکشتی بب زره برگذشت
۳٬۴۰۴
همه رنج ما سربسر باد گشت
۳٬۴۰۵
مرا با نیا جز بخنجر سخن
۳٬۴۰۶
نباشد نگردانم این کین کهن
۳٬۴۰۷
بنیروی یزدان پیروزگر
۳٬۴۰۸
ببندم بکین سیاوش کمر
۳٬۴۰۹
همه چین و ماچین سپه گسترم
۳٬۴۱۰
بدریای کیماک بر بگذرم
۳٬۴۱۱
چو گردد مرا راست ماچین و چین
۳٬۴۱۲
بخواهیم باژی ز مکران زمین
۳٬۴۱۳
بب زره بگذرانم سپاه
۳٬۴۱۴
اگر چرخ گردان بود نیک‌خواه
۳٬۴۱۵
اگر چند جایی درنگ آیدم
۳٬۴۱۶
مگر مرد خونی بچنگ آیدم
۳٬۴۱۷
شما رنج بسیار برداشتید
۳٬۴۱۸
بر و بوم آباد بگذاشتید
۳٬۴۱۹
همین رنج بر خویشتن برنهید
۳٬۴۲۰
ازان به که گیتی بدشمن دهید
۳٬۴۲۱
بماند ز ما نام تا رستخیز
۳٬۴۲۲
بپیروزی و دشمن اندر گریز
۳٬۴۲۳
شدند اندران پهلوانان دژم
۳٬۴۲۴
دهان پر ز باد ابروان پر زخم
۳٬۴۲۵
که دریای با موج و چندین سپاه
۳٬۴۲۶
سر و کار با باد و شش ماه راه
۳٬۴۲۷
که داند که بیرون که آید ز آب
۳٬۴۲۸
بد آمد سپه را ز افراسیاب
۳٬۴۲۹
چو خشکی بود ما بجنگ اندریم
۳٬۴۳۰
بدریا بکام نهنگ اندریم
۳٬۴۳۱
همی گفت هر گونه‌ای هر کسی
۳٬۴۳۲
بدانگه که گفتارها شد بسی
۳٬۴۳۳
همی گفت رستم که ای مهتران
۳٬۴۳۴
جهان دیده و رنجبرده سران
۳٬۴۳۵
نباید که این رنج بی بر شود
۳٬۴۳۶
به ناز و تن آسانی اندر شود
۳٬۴۳۷
و دیگر که این شاه پیروزگر
۳٬۴۳۸
بیابد همی ز اختر نیک بر
۳٬۴۳۹
از ایران برفتیم تا پیش گنگ
۳٬۴۴۰
ندیدیم جز چنگ یازان بجنگ
۳٬۴۴۱
ز کاری که سازد همی برخورد
۳٬۴۴۲
بدین آمد و هم بدین بگذرد
۳٬۴۴۳
چو بشنید لشکر ز رستم سخن
۳٬۴۴۴
یکی پاسخ نو فگندند بن
۳٬۴۴۵
که ما سربسر شاه را بنده‌ایم
۳٬۴۴۶
ابا بندگی دوست دارنده‌ایم
۳٬۴۴۷
بخشکی و بر آب فرمان رواست
۳٬۴۴۸
همه کهترانیم و پیمان وراست
۳٬۴۴۹
ازان شاد شد شاه و بنواختشان
۳٬۴۵۰
یکایک باندازه بنشاختشان
۳٬۴۵۱
در گنجهای نیا برگشاد
۳٬۴۵۲
ز پیوند و مهرش نکرد ایچ یاد
۳٬۴۵۳
ز دینار و دیبای گوهرنگار
۳٬۴۵۴
هیونان شایسته کردند بار
۳٬۴۵۵
همیدون ز گنج درم صد هزار
۳٬۴۵۶
ببردند با آلت کارزار
۳٬۴۵۷
ز گاوان گردون کشان ده هزار
۳٬۴۵۸
ببر دند تا خود کی آید بکار
۳٬۴۵۹
هیونان ز گنج درم ده هزار
۳٬۴۶۰
بسی بار کردند با شهریار
۳٬۴۶۱
بفرمود زان پس بهنگام خواب
۳٬۴۶۲
که پوشیده رویان افراسیاب
۳٬۴۶۳
ز خویشان و پیوند چندانک هست
۳٬۴۶۴
اگر دخترانند اگر زیر دست
۳٬۴۶۵
همه در عماری براه آوردند
۳٬۴۶۶
ز ایوان بمیدان شاه آوردند
۳٬۴۶۷
دو از نامداران گردنکشان
۳٬۴۶۸
که بودند هر یک بمردی نشان
۳٬۴۶۹
چو جهن و چو گرسیوز ارجمند
۳٬۴۷۰
بمهد اندرون پای کرده ببند
۳٬۴۷۱
همه خویش و پیوند افراسیاب
۳٬۴۷۲
ز تیمارشان دیده کرده پر آب
۳٬۴۷۳
نواها که از شهرها یادگار
۳٬۴۷۴
گروگان ستد ترک چینی هزار
۳٬۴۷۵
سپرد آن زمان گیو را شهریار
۳٬۴۷۶
گزین کرد ز ایرانیان ده هزار
۳٬۴۷۷
بدو گفت کای مرد فرخنده پی
۳٬۴۷۸
برو با سپه پیش کاوس کی
۳٬۴۷۹
بفرمود تا پیش او شد دبیر
۳٬۴۸۰
بیاورد قرطاس و چینی حریر
۳٬۴۸۱
یکی نامه از قیر و مشک و گلاب
۳٬۴۸۲
بفرمود در کار افراسیاب
۳٬۴۸۳
چو شد خامه از مشک وز قیر تر
۳٬۴۸۴
نخست آفرین کرد بر دادگر
۳٬۴۸۵
که دارنده و بر سر آرنده اوست
۳٬۴۸۶
زمین و زمان را نگارنده اوست
۳٬۴۸۷
همو آفرینندهٔ پیل و مور
۳٬۴۸۸
ز خاشاک تا آب دریای شور
۳٬۴۸۹
همه با توانایی او یکیست
۳٬۴۹۰
خداوند هست و خداوند نیست
۳٬۴۹۱
کسی را که او پروراند بمهر
۳٬۴۹۲
بر آنکس نگردد بتندی سپهر
۳٬۴۹۳
ازو باد بر شاه گیتی درود
۳٬۴۹۴
کزو خیزد آرام را تار و پود
۳٬۴۹۵
رسیدم بدین دژ که افراسیاب
۳٬۴۹۶
همی داشت از بهر آرام و خواب
۳٬۴۹۷
بدو اندرون بود تخت و کلاه
۳٬۴۹۸
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
۳٬۴۹۹
چهل پیل زیشان همه بسته گشت
۳٬۵۰۰
هر آنکس که برگشت تن خسته گشت
۳٬۵۰۱
بگوید کنون گیو یک یک بشاه
۳٬۵۰۲
سخن هرچ رفت اندرین رزمگاه
۳٬۵۰۳
چو بر پیش یزدان گشایی دو لب
۳٬۵۰۴
نیایش کن از بهر من روز و شب
۳٬۵۰۵
کشیدیم لشکر بما چین و چین
۳٬۵۰۶
و زآن روی رانم بمکران زمین
۳٬۵۰۷
و زآن پس بر آب زره بگذرم
۳٬۵۰۸
اگر پای یزدان بود یاورم
۳٬۵۰۹
ز پیش شهنشاه برگشت گیو
۳٬۵۱۰
ابا لشکری گشن و مردان نیو
۳٬۵۱۱
چو باد هوا گشت و ببرید راه
۳٬۵۱۲
بیامد بنزدیک کاوس شاه
۳٬۵۱۳
پس آگاهی آمد بکاوس کی
۳٬۵۱۴
ازان پهلوان زادهٔ نیک پی
۳٬۵۱۵
پذیره فرستاد چندی سپاه
۳٬۵۱۶
گرانمایگان بر گرفتند راه
۳٬۵۱۷
چو آمد بر شهر گیو دلیر
۳٬۵۱۸
سپاهی ز گردان چو یک دشت شیر
۳٬۵۱۹
چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه
۳٬۵۲۰
زمین را ببوسید بر پیش گاه
۳٬۵۲۱
و رادید کاوس بر پای جست
۳٬۵۲۲
بخندید و بسترد رویش بدست
۳٬۵۲۳
بپرسیدش از شهریار و سپاه
۳٬۵۲۴
ز گردنده خورشید و تابنده ماه
۳٬۵۲۵
بگفت آن کجا دید گیو سترگ
۳٬۵۲۶
ز گردان وز شهریار بزرگ
۳٬۵۲۷
جوان شد زگفتار او مرد پیر
۳٬۵۲۸
پس آن نامه بنهاد پیش دبیر
۳٬۵۲۹
چو آن نامه بر شاه ایران بخواند
۳٬۵۳۰
همه انجمن در شگفتی بماند
۳٬۵۳۱
همه شاد گشتند و خرم شدند
۳٬۵۳۲
ز شادی دو دیده پر از نم شدند
۳٬۵۳۳
همه چیز دادند درویش را
۳٬۵۳۴
بنفریده کردند بدکیش را
۳٬۵۳۵
فرود آمد از تخت کاوس شاه
۳٬۵۳۶
ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
۳٬۵۳۷
بیامد بغلتید بر تیره خاک
۳٬۵۳۸
نیایش کنان پیش یزدان پاک
۳٬۵۳۹
وز آن جایگه شد بجای نشست
۳٬۵۴۰
بگرد دژ آیین شادی ببست
۳٬۵۴۱
همی گفت با شاه گیو آنچ دید
۳٬۵۴۲
سخن کز لب شاه ایران شنید
۳٬۵۴۳
می آورد و رامشگران را بخواند
۳٬۵۴۴
وز ایران نبرده سران را بخواند
۳٬۵۴۵
ز هر گونه‌ای گفت و پاسخ شنید
۳٬۵۴۶
چنین تا شب تیره اندر چمید
۳٬۵۴۷
برفتند با شمع یاران ز پیش
۳٬۵۴۸
دلش شاد و خرم بایوان خویش
۳٬۵۴۹
چو برزد خور از چرخ رخشان سنان
۳٬۵۵۰
بپیچید شب گرد کرده عنان
۳٬۵۵۱
تبیره بر آمد ز درگاه شاه
۳٬۵۵۲
برفتند گردان بدان بارگاه
۳٬۵۵۳
جهاندار پس گیو را پیش خواند
۳٬۵۵۴
بران نامور تخت شاهی نشاند
۳٬۵۵۵
بفرمود تا خواسته پیش برد
۳٬۵۵۶
همان نامور سرفرازان گرد
۳٬۵۵۷
همان بیگنه روی پوشیدگان
۳٬۵۵۸
پس پرده اندر ستم دیدگان
۳٬۵۵۹
همان جهن و گرسیوز بندسای
۳٬۵۶۰
که او برد پای سیاوش ز جای
۳٬۵۶۱
چو گرسیوز بدکنش را بدید
۳٬۵۶۲
برو کرد نفرین که نفرین سزید
۳٬۵۶۳
همان جهن را پای کرده ببند
۳٬۵۶۴
ببردند نزدیک تخت بلند
۳٬۵۶۵
بدان دختران رد افراسیاب
۳٬۵۶۶
نگه کرد کاوس مژگان پر آب
۳٬۵۶۷
پس پردهٔ شاهشان جای کرد
۳٬۵۶۸
همانگه پرستنده بر پای کرد
۳٬۵۶۹
اسیران و آنکس که بود از نوا
۳٬۵۷۰
بیاراست مر هر یکی را جدا
۳٬۵۷۱
یکی را نگهبان یکی را ببند
۳٬۵۷۲
ببردند از پیش شاه بلند
۳٬۵۷۳
ازان پس همه خواسته هرچ بود
۳٬۵۷۴
ز دینار وز گوهر نابسود
۳٬۵۷۵
بارزانیان داد تا آفرین
۳٬۵۷۶
بخوانند بر شاه ایران زمین
۳٬۵۷۷
دگر بردگان مهتران را سپرد
۳٬۵۷۸
بایوان ببرد از بزرگان و خرد
۳٬۵۷۹
بیاراستند از در جهن جای
۳٬۵۸۰
خورش با پرستنده و رهنمای
۳٬۵۸۱
بدژ بر یکی جای تاریک بود
۳٬۵۸۲
ز دل دور با دخمه نزدیک بود
۳٬۵۸۳
بگرسیوز آمد چنان جای بهر
۳٬۵۸۴
چنینست کردار گردنده دهر
۳٬۵۸۵
خنک آنکسی کو بود پادشا
۳٬۵۸۶
کفی راد دارد دلی پارسا
۳٬۵۸۷
بداند که گیتی برو بگذرد
۳٬۵۸۸
نگردد بگرد در بی خرد
۳٬۵۸۹
خرد چون شود از دو دیده سرشک
۳٬۵۹۰
چنان هم که دیوانه خواهد پزشک
۳٬۵۹۱
ازان پس کزیشان بپردخت شاه
۳٬۵۹۲
ز بیگانه مردم تهی کرد گاه
۳٬۵۹۳
نویسنده آهنگ قرطاس کرد
۳٬۵۹۴
سر خامه برسان الماس کرد
۳٬۵۹۵
نبشتند نامه بهر کشوری
۳٬۵۹۶
بهر نامداری و هر مهتری
۳٬۵۹۷
که شد ترک و چین شاه را یکسره
۳٬۵۹۸
ببشخور آمد پلنگ و بره
۳٬۵۹۹
درم داد و دینار درویش را
۳٬۶۰۰
پراگنده و مردم خویش را
۳٬۶۰۱
بدو هفته در پیش درگاه شاه
۳٬۶۰۲
از انبوه بخشش ندیدند راه
۳٬۶۰۳
سیم هفته بر جایگاه مهی
۳٬۶۰۴
نشست اندر آرام با فرهی
۳٬۶۰۵
ز بس نالهٔ نای و بانگ سرود
۳٬۶۰۶
همی داد گل جام می را درود
۳٬۶۰۷
بیک هفته از کاخ کاوس کی
۳٬۶۰۸
همی موج برخاست از جام می
۳٬۶۰۹
سر ماه نو خلعت گیو ساخت
۳٬۶۱۰
همی زر و پیروزه اندر نشاخت
۳٬۶۱۱
طبق‌های زرین و پیروزه جام
۳٬۶۱۲
کمرهای زرین و زرین ستام
۳٬۶۱۳
پرستار با طوق و با گوشوار
۳٬۶۱۴
همان یاره و تاج گوهر نگار
۳٬۶۱۵
همان جامهٔ تخت و افگندنی
۳٬۶۱۶
ز رنگ و ز بو وز پراگندنی
۳٬۶۱۷
فرستاد تا گیو را خواندند
۳٬۶۱۸
براورنگ زرینش بنشاندند
۳٬۶۱۹
ببردند خلعت بنزدیک اوی
۳٬۶۲۰
بمالید گیو اندران تخت روی
۳٬۶۲۱
وزان پس بیامد خرامان دبیر
۳٬۶۲۲
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
۳٬۶۲۳
نبشتند نامه که از کردگار
۳٬۶۲۴
بدادیم و خشنود از روزگار
۳٬۶۲۵
که فرزند ما گشت پیروزبخت
۳٬۶۲۶
سزای مهی وز در تاج و تخت
۳٬۶۲۷
بدی را که گیتی همی ننگ داشت
۳٬۶۲۸
جهانرا پر از غارت و جنگ داشت
۳٬۶۲۹
ز دست تو آواره شد در جهان
۳٬۶۳۰
نگویند نامش جز اندر نهان
۳٬۶۳۱
همه ساله تا بود خونریز بود
۳٬۶۳۲
ببدنامی و زشتی آویز بود
۳٬۶۳۳
بزد گردن نوذر تاجدار
۳٬۶۳۴
ز شاهان وز راستان یادگار
۳٬۶۳۵
برادرکش و بدتن و شاه کش
۳٬۶۳۶
بداندیش و بدراه و آشفته هش
۳٬۶۳۷
پی او ممان تا نهد بر زمین
۳٬۶۳۸
بتوران و مکران و دریای چین
۳٬۶۳۹
جهان را مگر زو رهایی بود
۳٬۶۴۰
سر بی بهایش بهایی بود
۳٬۶۴۱
اگر داور دادگر یک خدای
۳٬۶۴۲
همی بود خواهد ترا رهنمای
۳٬۶۴۳
که گیتی بشویی ز رنج بدان
۳٬۶۴۴
ز گفتار و کردار نابخردان
۳٬۶۴۵
بداد جهان آفرین شاد باش
۳٬۶۴۶
جهان را یکی تازه بنیاد باش
۳٬۶۴۷
مگر باز بینم تورا شادمان
۳٬۶۴۸
پر از درد گردد دل بدگمان
۳٬۶۴۹
وزین پس جز از پیش یزدان پاک
۳٬۶۵۰
نباشم کزویست امید و باک
۳٬۶۵۱
بدان تا تو پیروز باشی و شاد
۳٬۶۵۲
سرت سبز باد و دلت پر ز داد
۳٬۶۵۳
جهان آفرین رهنمای تو باد
۳٬۶۵۴
همیشه سر تخت جای تو باد
۳٬۶۵۵
نهادند بر نامه بر مهر شاه
۳٬۶۵۶
بر ایوان شه گیو بگزید راه
۳٬۶۵۷
بره بر نبودش بجایی درنگ
۳٬۶۵۸
بنزدیک کیخسرو آمد بگنگ
۳٬۶۵۹
برو آفرین کرد و نامه بداد
۳٬۶۶۰
پیام نیا پیش او کرد یاد
۳٬۶۶۱
ز گفتار او شاد شد شهریار
۳٬۶۶۲
می‌آورد و رامشگر و میگسار
۳٬۶۶۳
همی خورد پیروز و شادان سه روز
۳٬۶۶۴
چهارم چو بفروخت گیتی فروز
۳٬۶۶۵
سپه را همه ترک و جوشن بداد
۳٬۶۶۶
پیام نیا پیششان کرد یاد
۳٬۶۶۷
مر آن را بگستهم نوذر سپرد
۳٬۶۶۸
یکی لشکری نامبردار و گرد
۳٬۶۶۹
ز گنگ گزین راه چین برگرفت
۳٬۶۷۰
جهان را بشمشیر در بر گرفت
۳٬۶۷۱
نبد روز بیکار و تیره شبان
۳٬۶۷۲
طلایه بروز و بشب پاسبان
۳٬۶۷۳
بدین گونه تا شارستان پدر
۳٬۶۷۴
همی رفت گریان و پر کینه سر
۳٬۶۷۵
همی گرد باغ سیاوش بگشت
۳٬۶۷۶
بجایی که بنهاد خونریز تشت
۳٬۶۷۷
همی گفت کز داور یک خدای
۳٬۶۷۸
بخواهم که باشد مرا رهنمای
۳٬۶۷۹
مگر همچنین خون افراسیاب
۳٬۶۸۰
هم ایدر بریزم بکردار آب
۳٬۶۸۱
و ز آن جایگه شد سوی تخت باز
۳٬۶۸۲
همی گفت با داور پاک راز
۳٬۶۸۳
ز لشکر فرستادگان برگزید
۳٬۶۸۴
که گویند و دانند گفت و شنید
۳٬۶۸۵
فرستاد کس نزد خاقان چین
۳٬۶۸۶
بفغفور و سالار مکران زمین
۳٬۶۸۷
که گر دادگیرید و فرمان کنید
۳٬۶۸۸
ز کردار بد دل پشیمان کنید
۳٬۶۸۹
خورشها فرستید نزد سپاه
۳٬۶۹۰
ببینید ناچار ما را براه
۳٬۶۹۱
کسی کو بتابد ز فرمان من
۳٬۶۹۲
و گر دور باشد ز پیمان من
۳٬۶۹۳
بیاراست باید پسه را برزم
۳٬۶۹۴
هرآنکس که بگریزد از راه بزم
۳٬۶۹۵
فرستاده آمد بهر کشوری
۳٬۶۹۶
بهر جا که بد نامور مهتری
۳٬۶۹۷
غمی گشت فغفور و خاقان چین
۳٬۶۹۸
بزرگان هر کشوری همچنین
۳٬۶۹۹
فرستاده را چند گفتند گرم
۳٬۷۰۰
سخنهای شیرین به آواز نرم
۳٬۷۰۱
که ما شاه را سربسر کهتریم
۳٬۷۰۲
زمین جز بفرمان او نسپریم
۳٬۷۰۳
گذرها که راه دلیران بدست
۳٬۷۰۴
ببینیم تا چند ویران شدست
۳٬۷۰۵
کنیم از سر آباد با خوردنی
۳٬۷۰۶
بباشیم و آریمش آوردنی
۳٬۷۰۷
همی گفت هر کس که بودش خرد
۳٬۷۰۸
که گر بی زیان او بما بگذرد
۳٬۷۰۹
بدرویش بخشیم بسیار چیز
۳٬۷۱۰
نثار و خورشها بسازیم نیز
۳٬۷۱۱
فرستاده را بی‌کران هدیه داد
۳٬۷۱۲
بیامد بدرگاه پیروز و شاد
۳٬۷۱۳
دگر نامور چون بمکران رسید
۳٬۷۱۴
دل شاه مکران دگرگونه دید
۳٬۷۱۵
بر تخت او رفت و نامه بداد
۳٬۷۱۶
بگفت از پیام آنچ بودش بیاد
۳٬۷۱۷
سبک مر فرستاده را خوار کرد
۳٬۷۱۸
دل انجمن پر ز تیمار کرد
۳٬۷۱۹
بدو گفت با شاه ایران بگوی
۳٬۷۲۰
که نادیده بر ما فزونی مجوی
۳٬۷۲۱
زمانه همه زیر تخت منست
۳٬۷۲۲
جهان روشن از فر بخت منست
۳٬۷۲۳
چو خورشید تابان شود برسپهر
۳٬۷۲۴
نخستین برین بوم تابد بمهر
۳٬۷۲۵
همم دانش و گنج آباد هست
۳٬۷۲۶
بزرگی و مردی و نیروی دست
۳٬۷۲۷
گراز من همی راه جوید رواست
۳٬۷۲۸
که هر جانور بر زمین پادشاست
۳٬۷۲۹
نبندیم اگر بگذری بر تو راه
۳٬۷۳۰
زیانی مکن بر گذر با سپاه
۳٬۷۳۱
ور ایدونک با لشکر آیی بشهر
۳٬۷۳۲
برین پادشاهی ترا نیست بهر
۳٬۷۳۳
نمانم که بر بوم من بگذری
۳٬۷۳۴
وزین مرز جایی به پی بسپری
۳٬۷۳۵
نمانم که مانی تو پیروزگر
۳٬۷۳۶
وگر یابی از اختر نیک بر
۳٬۷۳۷
برین گونه چون شاه پاسخ شنید
۳٬۷۳۸
ازان جایگه لشکر اندر کشید
۳٬۷۳۹
بیامد گرازان بسوی ختن
۳٬۷۴۰
جهاندار با نامدار انجمن
۳٬۷۴۱
برفتند فغفور و خاقان چین
۳٬۷۴۲
برشاه با پوزش و آفرین
۳٬۷۴۳
سه منزل ز چین پیش شاه آمدند
۳٬۷۴۴
خود و نامداران براه آمدند
۳٬۷۴۵
همه راه آباد کرده چو دست
۳٬۷۴۶
در و دشت چون جایگاه نشست
۳٬۷۴۷
همه بوم و بر پوشش و خوردنی
۳٬۷۴۸
از آرایش بزم و گستردنی
۳٬۷۴۹
چو نزدیک شاه اندر آمد سپاه
۳٬۷۵۰
ببستند آذین به بیراه و راه
۳٬۷۵۱
بدیوار دیبا برآویختند
۳٬۷۵۲
ز بر زعفران و درم ریختند
۳٬۷۵۳
چو با شاه فغفور گستاخ شد
۳٬۷۵۴
بپیش اندر آمد سوی کاخ شد
۳٬۷۵۵
بدو گفت ما شاه را کهتریم
۳٬۷۵۶
اگر کهتری را خود اندر خوریم
۳٬۷۵۷
جهانی ببخت تو آباد گشت
۳٬۷۵۸
دل دوستداران تو شاد گشت
۳٬۷۵۹
گر ایوان ما در خور شاه نیست
۳٬۷۶۰
گمانم که هم بتر از راه نیست
۳٬۷۶۱
بکاخ اندر آمد سرافراز شاه
۳٬۷۶۲
نشست از بر نامور پیشگاه
۳٬۷۶۳
ز دینار چینی ز بهر نثار
۳٬۷۶۴
بیاورد فغفور چین صد هزار
۳٬۷۶۵
همی بود بر پیش او بربپای
۳٬۷۶۶
ابا مرزبانان فرخنده رای
۳٬۷۶۷
بچین اندرون بود خسرو سه ماه
۳٬۷۶۸
ابا نامداران ایران سپاه
۳٬۷۶۹
پرستنده فغفور هر بامداد
۳٬۷۷۰
همی نو بنو شاه را هدیه داد
۳٬۷۷۱
چهارم ز چین شاه ایران براند
۳٬۷۷۲
بمکران شد و رستم آنجا بماند
۳٬۷۷۳
بیامد چو نزدیک مکران رسید
۳٬۷۷۴
ز لشکر جهاندیده‌ای برگزید
۳٬۷۷۵
بر شاه مکران فرستاد و گفت
۳٬۷۷۶
که با شهریاران خرد باد جفت
۳٬۷۷۷
خروش ساز راه سپاه مرا
۳٬۷۷۸
بخوبی بیارای گاه مرا
۳٬۷۷۹
نگه کن که ما از کجا رفته‌ایم
۳٬۷۸۰
نه مستیم و بیراه و نه خفته‌ایم
۳٬۷۸۱
جهان روشن از تاج و بخت منست
۳٬۷۸۲
سر مهتران زیر تخت منست
۳٬۷۸۳
برند آنگهی دست چیز کسان
۳٬۷۸۴
مگر من نباشم بهر کس رسان
۳٬۷۸۵
علف چون نیابند جنگ آورند
۳٬۷۸۶
جهان بر بداندیش تنگ آورند
۳٬۷۸۷
ور ایدونک گفتار من نشنوی
۳٬۷۸۸
بخون فراوان کس اندر شوی
۳٬۷۸۹
همه شهر مکران تو ویران کنی
۳٬۷۹۰
چو بر کینه آهنگ شیران کنی
۳٬۷۹۱
فرستاده آمد پیامش بداد
۳٬۷۹۲
نبد بر دلش جای پیغام و داد
۳٬۷۹۳
سر بی خرد زان سخن خیره شد
۳٬۷۹۴
بجوشید و مغزش ازان تیره شد
۳٬۷۹۵
پراگنده لشکر همه گرد کرد
۳٬۷۹۶
بیاراست بر دشت جای نبرد
۳٬۷۹۷
فرستاده را گفت بر گرد و رو
۳٬۷۹۸
بنزدیک آن بدگمان باز شو
۳٬۷۹۹
بگویش که از گردش تیره روز
۳٬۸۰۰
تو گشتی چنین شاد و گیتی فروز
۳٬۸۰۱
ببینی چو آیی ز ما دستبرد
۳٬۸۰۲
بدانی که مردان کدامند و گرد
۳٬۸۰۳
فرستادهٔ شاه چون بازگشت
۳٬۸۰۴
همه شهر مکران پرآواز گشت
۳٬۸۰۵
زمین کوه تا کوه لشکر گرفت
۳٬۸۰۶
همه تیز و مکران سپه برگرفت
۳٬۸۰۷
بیاورد پیلان جنگی دویست
۳٬۸۰۸
تو گفتی که اندر زمین جای نیست
۳٬۸۰۹
از آواز اسبان و جوش سپاه
۳٬۸۱۰
همی ماه بر چرخ گم کرد راه
۳٬۸۱۱
تو گفتی برآمد زمین بسمان
۳٬۸۱۲
وگر گشت خورشید اندر نهان
۳٬۸۱۳
طلایه بیامد بنزدیک شاه
۳٬۸۱۴
که مکران سیه شد ز گرد سپاه
۳٬۸۱۵
همه روی کشور درفشست و پیل
۳٬۸۱۶
ببیند کنون شهریار از دو میل
۳٬۸۱۷
بفرمود تا برکشیدند صف
۳٬۸۱۸
گرفتند گوپال و خنجر بکفت
۳٬۸۱۹
ز مکران طلایه بیامد بدشت
۳٬۸۲۰
همه شب همی گرد لشکر بگشت
۳٬۸۲۱
نگهبان لشکر از ایران تخوار
۳٬۸۲۲
که بودی بنزدیک او رزم‌خوار
۳٬۸۲۳
بیامد برآویخت با او بهم
۳٬۸۲۴
چو پیل سرافراز و شیر دژم
۳٬۸۲۵
بزد تیغ و او را بدونیم کرد
۳٬۸۲۶
دل شاه مکران پر از بیم کرد
۳٬۸۲۷
دو لشکر بران گونه صف برکشید
۳٬۸۲۸
که از گرد شد آسمان ناپدید
۳٬۸۲۹
سپاه اندر آمد دو رویه چو کوه
۳٬۸۳۰
روده برکشیدند هر دو گروه
۳٬۸۳۱
بقلب اندر آمد سپهدار طوس
۳٬۸۳۲
جهان شد پر از نالهٔ بوق و کوس
۳٬۸۳۳
بپیش اندرون کاویانی رفش
۳٬۸۳۴
پس پشت گردان زرینه کفش
۳٬۸۳۵
هوا پر ز پیکان شد و پر و تیر
۳٬۸۳۶
جهان شد بکردار دریای قیر
۳٬۸۳۷
بقلب اندرون شاه مکران بخست
۳٬۸۳۸
وزآن خستگی جان او هم برست
۳٬۸۳۹
یکی گفت شاها سرش را بریم
۳٬۸۴۰
بدو گفت شاه اندرو ننگریم
۳٬۸۴۱
سر شهریاران نبرد ز تن
۳٬۸۴۲
مگر نیز از تخمهٔ اهرمن
۳٬۸۴۳
برهنه نباید که گردد تنش
۳٬۸۴۴
بران هم نشان خسته در جوشنش
۳٬۸۴۵
یکی دخمه سازید مشک و گلاب
۳٬۸۴۶
چنانچون بود شاه را جای خواب
۳٬۸۴۷
بپوشید رویش بدیبای چین
۳٬۸۴۸
که مرگ بزرگان بود همچنین
۳٬۸۴۹
و زآن انجمن کشته شد ده هزار
۳٬۸۵۰
سواران و گردان خنجرگزار
۳٬۸۵۱
هزار و صد و چل گرفتار شد
۳٬۸۵۲
سر زندگان پر ز تیمار شد
۳٬۸۵۳
ببردند پیلان و آن خواسته
۳٬۸۵۴
سراپرده و گاه آراسته
۳٬۸۵۵
بزرگان ایران توانگر شدند
۳٬۸۵۶
بسی نیز با تخت و افسر شدند
۳٬۸۵۷
ازان پس دلیران پرخاشجوی
۳٬۸۵۸
بتاراج مکران نهادند روی
۳٬۸۵۹
خروش زنان خاست از دشت و شهر
۳٬۸۶۰
چشیدند زان رنج بسیار بهر
۳٬۸۶۱
بدرهای شهر آتش اندر زدند
۳٬۸۶۲
همی آسمان بر زمین برزدند
۳٬۸۶۳
بخستند زیشان فراوان بتیر
۳٬۸۶۴
زن و کودک خرد کردند اسیر
۳٬۸۶۵
چو کم شد ازان انجمن خشم شاه
۳٬۸۶۶
بفرمود تا باز گردد سپاه
۳٬۸۶۷
بفرمود تا اشکش تیز هوش
۳٬۸۶۸
بیارامد از غارت و جنگ و جوش
۳٬۸۶۹
کسی را نماند که زشتی کند
۳٬۸۷۰
وگر با نژندی درشتی کند
۳٬۸۷۱
ازان شهر هر کس که بد پارسا
۳٬۸۷۲
بپوزش بیامد بر پادشا
۳٬۸۷۳
که ما بیگناهیم و بیچاره‌ایم
۳٬۸۷۴
همیشه برنج ستمکاره‌ایم
۳٬۸۷۵
گر ایدونک بیند سر بی‌گناه
۳٬۸۷۶
ببخشد سزاوار باشد ز شاه
۳٬۸۷۷
ازیشان چو بشنید فرخنده شاه
۳٬۸۷۸
بفرمود تا بانگ زد بر سپاه
۳٬۸۷۹
خروشی برآمد ز پرده‌سرای
۳٬۸۸۰
که ای پهلوانان فرخنده رای
۳٬۸۸۱
ازین پس گر آید ز جایی خروش
۳٬۸۸۲
ز بیدادی و غارت و جنگ و جوش
۳٬۸۸۳
ستمکارگان را کنم به دو نیم
۳٬۸۸۴
کسی کو ندارد ز دادار بیم
۳٬۸۸۵
جهاندار سالی بمکران بماند
۳٬۸۸۶
ز هر جای کشتی گرانرا بخواند
۳٬۸۸۷
چو آمد بهار و زمین گشت سبز
۳٬۸۸۸
همه کوه پر لاله و دشت سبز
۳٬۸۸۹
چراگاه اسبان و جای شکار
۳٬۸۹۰
بیاراست باغ از گل و میوه‌دار
۳٬۸۹۱
باشکش بفرمود تا با سپاه
۳٬۸۹۲
بمکران بباشد یکی چندگاه
۳٬۸۹۳
نجوید جز از خوبی و راستی
۳٬۸۹۴
نیارد بکار اندرون کاستی
۳٬۸۹۵
و زآن شهر راه بیابان گرفت
۳٬۸۹۶
همه رنجها بر دل آسان گرفت
۳٬۸۹۷
چنان شد بفرمان یزدان پاک
۳٬۸۹۸
که اندر بیابان ندیدند خاک
۳٬۸۹۹
هوا پر ز ابر و زمین پر ز خوید
۳٬۹۰۰
جهانی پر از لاله و شنبلید
۳٬۹۰۱
خورشهای مردم ببردند پیش
۳٬۹۰۲
بگردون بزیر اندرون گاومیش
۳٬۹۰۳
بدشت اندرون سبزه و جای خواب
۳٬۹۰۴
هوا پر ز ابر و زمین پر ز آب
۳٬۹۰۵
چو آمد بنزدیک آب زره
۳٬۹۰۶
گشادند گردان میان از گره
۳٬۹۰۷
همه چاره سازان دریا براه
۳٬۹۰۸
ز چین و زمکران همی برد شاه
۳٬۹۰۹
بخشکی بکرد آنچ بایست کرد
۳٬۹۱۰
چو کشتی بب اندر افگند مرد
۳٬۹۱۱
بفرمود تا توشه برداشتند
۳٬۹۱۲
بیک ساله ره راه بگذاشتند
۳٬۹۱۳
جهاندار نیک اختر و راه‌جوری
۳٬۹۱۴
برفت از لب آب با آب روی
۳٬۹۱۵
بران بندگی بر نیایش گرفت
۳٬۹۱۶
جهان آفرین را ستایش گرفت
۳٬۹۱۷
همی خواست از کردگار بلند
۳٬۹۱۸
کز آبش بخشکی برد بی‌گزند
۳٬۹۱۹
همان ساز جنگ و سپاه ورا
۳٬۹۲۰
بزرگان ایران و گاه ورا
۳٬۹۲۱
همی گفت کای کردگار جهان
۳٬۹۲۲
شناسندهٔ آشکار و نهان
۳٬۹۲۳
نگهدار خشکی و دریاتوی
۳٬۹۲۴
خدای ثری و ثریا توی
۳٬۹۲۵
نگه‌دار جان و سپاه مرا
۳٬۹۲۶
همان تخت و گنج و کلاه مرا
۳٬۹۲۷
پرآشوب دریا ازان گونه بود
۳٬۹۲۸
کزو کس نرستی بدان برشخود
۳٬۹۲۹
بشش ماه کشتی برفتی بب
۳٬۹۳۰
کزو ساختی هر کسی جای خواب
۳٬۹۳۱
بهفتم که نیمی گذشتی ز سال
۳٬۹۳۲
شدی کژ و بی راه باد شمال
۳٬۹۳۳
سر بادبان تیز برگاشتی
۳٬۹۳۴
چو برق درخشنده بگماشتی
۳٬۹۳۵
براهی کشیدیش موج مدد
۳٬۹۳۶
که ملاح خواندش فم الاسد
۳٬۹۳۷
چنان خواست یزدان که باد هوا
۳٬۹۳۸
نشد کژ با اختر پادشا
۳٬۹۳۹
شگفت اندران آب مانده سپاه
۳٬۹۴۰
نمودی بانگشت هر یک بشاه
۳٬۹۴۱
باب اندرون شیر دیدند و گاو
۳٬۹۴۲
همی داشتی گاو با شیر تاو
۳٬۹۴۳
همان مردم و مویها چون کمند
۳٬۹۴۴
همه تن پر از پشم چون گوسفند
۳٬۹۴۵
گروهی سران چون سر گاومیش
۳٬۹۴۶
دو دست از پس مردم و پای پیش
۳٬۹۴۷
یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگ
۳٬۹۴۸
یکی پای چون گور و تن چون پلنگ
۳٬۹۴۹
نمودی همی این بدان آن بدین
۳٬۹۵۰
بدادار بر خواندند آفرین
۳٬۹۵۱
ببخشایش کردگار سپهر
۳٬۹۵۲
هوا شد خوش و باد ننمود چهر
۳٬۹۵۳
گذشتند بر آب بر هفت ماه
۳٬۹۵۴
که بادی نکرد اندریشان نگاه
۳٬۹۵۵
چو خسرو ز دریا بخشکی رسید
۳٬۹۵۶
نگه کرد هامون جهان را بدید
۳٬۹۵۷
بیامد بپیش جهان آفرین
۳٬۹۵۸
بمالید بر خاک رخ بر زمین
۳٬۹۵۹
برآورد کشتی و زورق ز آب
۳٬۹۶۰
شتاب آمدش بود جای شتاب
۳٬۹۶۱
بیابانش پیش آمد و ریگ و دشت
۳٬۹۶۲
تن‌آسان بریگ روان برگذشت
۳٬۹۶۳
همه شهرها دید برسان چین
۳٬۹۶۴
زبانها بکردار مکران زمین
۳٬۹۶۵
بدان شهرها در بیاسود شاه
۳٬۹۶۶
خورش خواست چندی ز بهر سپاه
۳٬۹۶۷
سپرد آن زمین گیو را شهریار
۳٬۹۶۸
بدو گفت بر خوردی از روزگار
۳٬۹۶۹
درشتی مکن با گنهکار نیز
۳٬۹۷۰
که بی رنج شد مردم از گنج و چیز
۳٬۹۷۱
ازین پس ندرام کسی را بکس
۳٬۹۷۲
پرستش کنم پیش فریادرس
۳٬۹۷۳
ز لشکر یکی نامور برگزید
۳٬۹۷۴
که گفتار هر کس بداند شنید
۳٬۹۷۵
فرستاد نزدیک شاهان پیام
۳٬۹۷۶
که هر کس که او جوید آرام و کام
۳٬۹۷۷
بیایند خرم بدین بارگاه
۳٬۹۷۸
برفتند یکسر بفرمان شاه
۳٬۹۷۹
یکی سر نپیچید زان مهتران
۳٬۹۸۰
بدرگاه رفتند چون کهتران
۳٬۹۸۱
چو دیدار بد شاه بنواختشان
۳٬۹۸۲
بخورشید گردن برافراختشان
۳٬۹۸۳
پس از گنگ دژ باز جست آگهی
۳٬۹۸۴
ز افراسیاب و ز تخت مهی
۳٬۹۸۵
چنین گفت گوینده‌ای زان گروه
۳٬۹۸۶
که ایدر نه آبست پیشت نه کوه
۳٬۹۸۷
اگر بشمری سربسر نیک و بد
۳٬۹۸۸
فزون نیست تا گنگ فرسنگ صد
۳٬۹۸۹
کنون تا برآمد ز دریای آب
۳٬۹۹۰
بگنگست با مردم افراسیاب
۳٬۹۹۱
ازان آگهی شاد شد شهریار
۳٬۹۹۲
شد آن رنجها بر دلش نیز خوار
۳٬۹۹۳
دران مرزها خلعت آراستند
۳٬۹۹۴
پس اسب جهاندیدگان خواستند
۳٬۹۹۵
بفرمود تا بازگشتند شاه
۳٬۹۹۶
سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه
۳٬۹۹۷
بران سو که پور سیاوش براند
۳٬۹۹۸
ز بیداد مردم فراوان نماند
۳٬۹۹۹
سپه را بیاراست و روزی بداد
۴٬۰۰۰
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
۴٬۰۰۱
همی گفت هر کس که جوید بدی
۴٬۰۰۲
بپیچد ز باد افره ایزدی
۴٬۰۰۳
نباید که باشید یک تن بشهر
۴٬۰۰۴
گر از رنج یابد پی مور بهر
۴٬۰۰۵
چهانجوی چون گنگ دژ را بدید
۴٬۰۰۶
شد از آب دیده رخش ناپدید
۴٬۰۰۷
پیاده شد از اسب و رخ بر زمین
۴٬۰۰۸
همی کرد بر کردگار آفرین
۴٬۰۰۹
همی گفت کای داور داد و پاک
۴٬۰۱۰
یکی بنده‌ام دل پر از ترس و باک
۴٬۰۱۱
که این بارهٔ شارستان پدر
۴٬۰۱۲
بدیدم برآورده از ماه سر
۴٬۰۱۳
سیاوش که از فر یزدان پاک
۴٬۰۱۴
چنین باره‌ای برکشید از مغاک
۴٬۰۱۵
ستمگر بد آن کو ببد آخت دست
۴٬۰۱۶
دل هر کس از کشتن او بخست
۴٬۰۱۷
بران باره بگریست یکسر سپاه
۴٬۰۱۸
ز خون سیاوش که بد بیگناه
۴٬۰۱۹
بدستت بداندیش بر کشته شد
۴٬۰۲۰
چنین تخم کین در جهان کشته شد
۴٬۰۲۱
پس آگاهی آمد بافراسیاب
۴٬۰۲۲
که شاه جهاندار بگذاشت آب
۴٬۰۲۳
شنیده همی داشت اندر نهفت
۴٬۰۲۴
بیامد شب تیره با کس نگفت
۴٬۰۲۵
جهاندیدگان را هم آنجا بماند
۴٬۰۲۶
دلی پر ز تیمار تنها براند
۴٬۰۲۷
چو کیخسرو آمد بگنگ اندرون
۴٬۰۲۸
سری پر ز تیمار دل پر ز خون
۴٬۰۲۹
بدید آن دل افروز باغ بهشت
۴٬۰۳۰
شمرهای او چون چراغ بهشت
۴٬۰۳۱
بهر گوشه‌ای چشمه و گلستان
۴٬۰۳۲
زمین سنبل و شاخ بلبلستان
۴٬۰۳۳
همی گفت هر کس که اینت نهاد
۴٬۰۳۴
هم ایدر بباشیم تا مرگ شاد
۴٬۰۳۵
وزان پس بفرمود بیدار شاه
۴٬۰۳۶
طلب کردن شاه توران سپاه
۴٬۰۳۷
بجستند بر دشت و باع و سرای
۴٬۰۳۸
گرفتند بر هر سوی رهنمای
۴٬۰۳۹
همی رفت جوینده چون بیهشان
۴٬۰۴۰
مگر زو بیابند جایی نشان
۴٬۰۴۱
چو بر جستنش تیز بشتافتند
۴٬۰۴۲
فراوان ز کسهای او یافتند
۴٬۰۴۳
بکشتند بسیار کس بی‌گناه
۴٬۰۴۴
نشانی نیامد ز بیداد شاه
۴٬۰۴۵
همی بود در گنگ دژ شهریار
۴٬۰۴۶
یکی سال با رامش و میگسار
۴٬۰۴۷
جهان چون بهشتی دلاویز بود
۴٬۰۴۸
پر از گلشن و باغ و پالیز بود
۴٬۰۴۹
برفتن همی شاه را دل نداد
۴٬۰۵۰
همی بود در گنگ پیروز و شاد
۴٬۰۵۱
همه پهلوانان ایران سپاه
۴٬۰۵۲
برفتند یکسر بنزدیک شاه
۴٬۰۵۳
که گر شاه را دل نجنبد ز جای
۴٬۰۵۴
سوی شهر ایران نیایدش رای
۴٬۰۵۵
همانا بداندیش افراسیاب
۴٬۰۵۶
گذشتست زان سو بدریای آب
۴٬۰۵۷
چنان پیر بر گاه کاوس شاه
۴٬۰۵۸
نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه
۴٬۰۵۹
گر او سوی ایران شود پر ز کین
۴٬۰۶۰
که باشد نگهبان ایران زمین
۴٬۰۶۱
گر او باز با تخت و افسر شود
۴٬۰۶۲
همه رنج ما پاک بی‌بر شود
۴٬۰۶۳
ازان پس بایرانیان شاه گفت
۴٬۰۶۴
که این پند با سودمندیست جفت
۴٬۰۶۵
ازان شارستان پس مهان را بخواند
۴٬۰۶۶
وزان رنج بردن فراوان براند
۴٬۰۶۷
ازیشان کسی را که شایسته‌تر
۴٬۰۶۸
گرامی‌تر از شهر و بایسته‌تر
۴٬۰۶۹
تنش را بخلعت بیاراستند
۴٬۰۷۰
ز دژ بارهٔ مرزبان خواستند
۴٬۰۷۱
چنین گفت کایدر بشادی بمان
۴٬۰۷۲
ز دل بر کن اندیشهٔ بدگمان
۴٬۰۷۳
ببخشید چندانک بد خواسته
۴٬۰۷۴
ز اسبان وز گنج آراسته
۴٬۰۷۵
همه شهر زیشان توانگر شدند
۴٬۰۷۶
چه با یاره و تخت و افسر شدند
۴٬۰۷۷
بدانگه که بیدار گردد خروس
۴٬۰۷۸
ز درگاه برخاست آوای کوس
۴٬۰۷۹
سپاهی شتابنده و راه‌جوی
۴٬۰۸۰
بسوی بیابان نهادند روی
۴٬۰۸۱
همه نامداران هر کشوری
۴٬۰۸۲
برفتند هر جا که بد مهتری
۴٬۰۸۳
خورشها ببردند نزدیک شاه
۴٬۰۸۴
که بود از در شهریار و سپاه
۴٬۰۸۵
براهی که لشکر همی برگذشت
۴٬۰۸۶
در و دشت یکسر چو بازار گشت
۴٬۰۸۷
بکوه و بیابان و جای نشست
۴٬۰۸۸
کسی را نبد کس که بگشاد دست
۴٬۰۸۹
بزرگان ابا هدیه و با نثار
۴٬۰۹۰
پذیره شدندی بر شهریار
۴٬۰۹۱
چو خلعت فراز آمدیشان ز گنج
۴٬۰۹۲
نهشتی که با او برفتی برنج
۴٬۰۹۳
پذیره شدش گیو با لشکری
۴٬۰۹۴
و زآن شهر هر کس که بد مهتری
۴٬۰۹۵
چو دید آن سر و فرهٔ سرفراز
۴٬۰۹۶
پیاده شد و برد پیشش نماز
۴٬۰۹۷
جهاندار بسیار بنواختشان
۴٬۰۹۸
برسم کیان جایگه ساختشان
۴٬۰۹۹
چو خسرو بنزدیک کشتی رسید
۴٬۱۰۰
فرود آمد و بادبان برکشید
۴٬۱۰۱
دو هفته بران روی دریا بماند
۴٬۱۰۲
ز گفتار با گیو چندی براند
۴٬۱۰۳
چنین گفت هر کو ندیدست گنگ
۴٬۱۰۴
نباید که خواهد بگیتی درنگ
۴٬۱۰۵
بفرمود تا کار برساختند
۴٬۱۰۶
دو زورق بب اندر انداختند
۴٬۱۰۷
شناسای کشتی هر آنکس که بود
۴٬۱۰۸
که بر ژرف دریا دلیری نمود
۴٬۱۰۹
بفرمود تا بادبان برکشید
۴٬۱۱۰
بدریای بی‌مایه اندر کشید
۴٬۱۱۱
همان راه دریا بیک ساله راه
۴٬۱۱۲
چنان تیز شد باد در هفت ماه
۴٬۱۱۳
که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت
۴٬۱۱۴
که از باد کژ آستی تر نگشت
۴٬۱۱۵
سپهدار لشکر بخشکی کشید
۴٬۱۱۶
ببستند کشتی و هامون بدید
۴٬۱۱۷
خورش کرد و پوشش هم آنجا یله
۴٬۱۱۸
بملاح و آنکس که کردی خله
۴٬۱۱۹
بفرمود دینار و خلعت ز گنج
۴٬۱۲۰
ز گیتی کسی را که بردند رنج
۴٬۱۲۱
وزان آب راه بیابان گرفت
۴٬۱۲۲
جهانی ازو مانده اندر شگفت
۴٬۱۲۳
چو آگاه شد اشکش آمد براه
۴٬۱۲۴
ابا لشکری ساخته پیش شاه
۴٬۱۲۵
پیاده شد از اسب و روی زمین
۴٬۱۲۶
ببوسید و بر شاه کرد آفرین
۴٬۱۲۷
همه تیز و مکران بیاراستند
۴٬۱۲۸
ز هر جای رامشگران خواستند
۴٬۱۲۹
همه راه و بی‌راه آوای رود
۴٬۱۳۰
تو گفتی هوا تار شد رود پود
۴٬۱۳۱
بدیوار دیبا برآویختند
۴٬۱۳۲
درم با شکر زیر پی ریختند
۴٬۱۳۳
بمکران هرآنکس که بد مهتری
۴٬۱۳۴
وگر نامداری و کنداوری
۴٬۱۳۵
برفتند با هدیه و با نثار
۴٬۱۳۶
بنزدیک پیروزگر شهریار
۴٬۱۳۷
و زآن مرز چندانک بد خواسته
۴٬۱۳۸
فراز آورید اشکش آراسته
۴٬۱۳۹
ز اشکش پذیرفت شاه آنچ دید
۴٬۱۴۰
و زآن نامداران یکی برگزید
۴٬۱۴۱
ورا کرد مهتر بمکران زمین
۴٬۱۴۲
بسی خلعتش داد و کرد آفرین
۴٬۱۴۳
چو آمد ز مکران و توران بچین
۴٬۱۴۴
خود و سرفرازان ایران زمین
۴٬۱۴۵
پذیره شدش رستم زال سام
۴٬۱۴۶
سپاهی گشاده دل و شاد کام
۴٬۱۴۷
چو از دور کیخسرو آمد پدید
۴٬۱۴۸
سوار سرفراز چترش کشید
۴٬۱۴۹
پیاده شد از باره بردش نماز
۴٬۱۵۰
گرفتش ببر شاه گردن‌فراز
۴٬۱۵۱
بگفت آن شگفتی که دید اندر آب
۴٬۱۵۲
ز گم بودن جادو افراسیاب
۴٬۱۵۳
بچین نیز مهمان رستم بماند
۴٬۱۵۴
بیک هفته از چین بماچین براند
۴٬۱۵۵
همی رفت سوی سیاوش گرد
۴٬۱۵۶
بماه سفندار مذ روز ارد
۴٬۱۵۷
چو آمد بدان شارستان پدر
۴٬۱۵۸
دو رخساره پر آب و خسته جگر
۴٬۱۵۹
بجایی که گر سیوز بدنشان
۴٬۱۶۰
گروی بنفرین مردم کشان
۴٬۱۶۱
سر شاه ایران بریدند خوار
۴٬۱۶۲
بیامد بدان جایگه شهریار
۴٬۱۶۳
همی ریخت برسر ازان تیره خاک
۴٬۱۶۴
همی کرد روی و بر خویش چاک
۴٬۱۶۵
بمالید رستم بران خاک روی
۴٬۱۶۶
بنفرید برجان ناکس گروی
۴٬۱۶۷
همی گفت کیخسرو ای شهریار
۴٬۱۶۸
مراماندی در جهان یادگار
۴٬۱۶۹
نماندم زکین تومانند چیز
۴٬۱۷۰
برنج اندرم تا جهانست نیز
۴٬۱۷۱
بپرداختم تخت افراسیاب
۴٬۱۷۲
ازین پس نه آرام جویم نه خواب
۴٬۱۷۳
بر امید آن کش بچنگ آورم
۴٬۱۷۴
جهان پیش او تار وتنگ آورم
۴٬۱۷۵
ازان پس بدان گنج بنهاد سر
۴٬۱۷۶
که مادر بدو یاد کرد از پدر
۴٬۱۷۷
در گنج بگشاد و روزی بداد
۴٬۱۷۸
دو هفته دران شارستان بود شاد
۴٬۱۷۹
برستم دو صد بدره دینار داد
۴٬۱۸۰
همان گیو را چیز بسیار داد
۴٬۱۸۱
چو بشنید گستهم نوذر که شاه
۴٬۱۸۲
بدان شارستان پدر کرد راه
۴٬۱۸۳
پذیره شدش با سپاهی گران
۴٬۱۸۴
زایران بزرگان و کنداوران
۴٬۱۸۵
چو از دور دید افسر و تاج شاه
۴٬۱۸۶
پیاده فراوان بپیمود راه
۴٬۱۸۷
همه یکسره خواندند آفرین
۴٬۱۸۸
بران دادگر شهریار زمین
۴٬۱۸۹
بگستهم فرمود تا برنشست
۴٬۱۹۰
همه راه شادان و دستش بدثست
۴٬۱۹۱
کشیدند زان روی ببهشت گنگ
۴٬۱۹۲
سپه را بنزدیک شاه آب و رنگ
۴٬۱۹۳
وفا چون درختی بود میوه‌دار
۴٬۱۹۴
همی هرزمانی نو آید ببار
۴٬۱۹۵
نیاسود یک تن ز خورد و شکار
۴٬۱۹۶
همان یک سواره همان شهریار
۴٬۱۹۷
زترکان هرآنکس که بد سرفراز
۴٬۱۹۸
شدند ازنوازش همه بی‌نیاز
۴٬۱۹۹
برخشنده روز و بهنگام خواب
۴٬۲۰۰
هم آگهی جست ز افراسیاب
۴٬۲۰۱
ازیشان کسی زو نشانی نداد
۴٬۲۰۲
نکردند ازو در جهان نیز یاد
۴٬۲۰۳
جهاندار یک شب سرو تن بشست
۴٬۲۰۴
بشد دور با دفتر زند و است
۴٬۲۰۵
همه شب بپیش جهان آفرین
۴٬۲۰۶
همی بود گریان وسربر زمین
۴٬۲۰۷
همی گفت کین بنده ناتوان
۴٬۲۰۸
همیشه پر از درد دارد روان
۴٬۲۰۹
همه کوه و رود و بیابان و آب
۴٬۲۱۰
نبیند نشانی ز افراسیاب
۴٬۲۱۱
همی گفت کای داور دادگر
۴٬۲۱۲
تودادی مرانازش و زور و فر
۴٬۲۱۳
که او راه تو دادگر نسپرد
۴٬۲۱۴
کسی را زگیتی بکس نشمرد
۴٬۲۱۵
تو دانی که او نیست برداد و راه
۴٬۲۱۶
بسی ریخت خون سربیگناه
۴٬۲۱۷
مگر باشدم دادگر یک خدای
۴٬۲۱۸
بنزدیک آن بدکنش رهنمای
۴٬۲۱۹
تودانی که من خود سراینده‌ام
۴٬۲۲۰
پرستنده آفریننده‌ام
۴٬۲۲۱
بگیتی ازو نام و آواز نیست
۴٬۲۲۲
ز من راز باشد ز تو راز نیست
۴٬۲۲۳
اگر زو تو خشنودی ای دادگر
۴٬۲۲۴
مرابازگردان ز پیکار سر
۴٬۲۲۵
بکش در دل این آتش کین من
۴٬۲۲۶
بیین خویش آور آیین من
۴٬۲۲۷
ز جای نیایش بیامد بتخت
۴٬۲۲۸
جوان سرافراز و پیروز بخت
۴٬۲۲۹
همی بود یک سال در حصن گنگ
۴٬۲۳۰
برآسود از جنبش و ساز جنگ
۴٬۲۳۱
چو بودن بگنگ اندرون شد دراز
۴٬۲۳۲
بدیدار کاوسش آمد نیاز
۴٬۲۳۳
بگستهم نوذر سپرد آن زمین
۴٬۲۳۴
ز قچغار تا پیش دریای چین
۴٬۲۳۵
بی‌اندازه لشکر بگستهم داد
۴٬۲۳۶
بدو گفت بیدار دل باش و شاد
۴٬۲۳۷
بچین و بمکران زمین دست یاز
۴٬۲۳۸
بهر سو فرستاده و نامه ساز
۴٬۲۳۹
همی جوی ز افراسیاب آگهی
۴٬۲۴۰
مگر زو شود روی گیتی تهی
۴٬۲۴۱
و زآن جایگه خواسته هرچ بود
۴٬۲۴۲
ز دینار وز گوهر نابسود
۴٬۲۴۳
ز مشک و پرستار و زرین ستام
۴٬۲۴۴
همان جامه و اسب و تخت وغلام
۴٬۲۴۵
زگستردنیها و آلات چین
۴٬۲۴۶
ز چیزی که خیزد ز مکران زمین
۴٬۲۴۷
ز گاوان گردونکشان چل هزار
۴٬۲۴۸
همی راندپیش اندرون شهریار
۴٬۲۴۹
همی گفت هرگز کسی پیش ازین
۴٬۲۵۰
ندید ونبد خواسته بیش ازین
۴٬۲۵۱
سپه بود چندانک برکوه و دشت
۴٬۲۵۲
همی ده شب و روز لشکر گذشت
۴٬۲۵۳
چو دمدار برداشتی پیشرو
۴٬۲۵۴
بمنزل رسیدی همی نو بنو
۴٬۲۵۵
بیامد بران هم نشان تا بچاج
۴٬۲۵۶
بیاویخت تاج از برتخت عاج
۴٬۲۵۷
بسغد اندرون بود یک هفته شاه
۴٬۲۵۸
همه سغد شد شاه را نیک خواه
۴٬۲۵۹
وزآنجا بشهر بخارا رسید
۴٬۲۶۰
ز لشکر هوا را همی کس ندید
۴٬۲۶۱
بخورد و بیاسود و یک هفته بود
۴٬۲۶۲
دوم هفته با جامه نابسود
۴٬۲۶۳
بیامد خروشان بتشکده
۴٬۲۶۴
غمی بود زان اژدهای شده
۴٬۲۶۵
که تور فریدون برآورده بود
۴٬۲۶۶
بدو اندرون کاخها کرده بود
۴٬۲۶۷
بگسترد بر موبدان سیم و زر
۴٬۲۶۸
برآتش پراگند چندی گهر
۴٬۲۶۹
و زآن جایگه سر برفتن نهاد
۴٬۲۷۰
همی رفت با کام دل شاه شاد
۴٬۲۷۱
بجیحون گذر کرد بر سوی بلخ
۴٬۲۷۲
چشیده ز گیتی بسی شور و تلخ
۴٬۲۷۳
ببلخ اندرون بود یک ماه شاه
۴٬۲۷۴
سر ماه بر بلخ بگزید راه
۴٬۲۷۵
بهر شهر در نامور مهتری
۴٬۲۷۶
بماندی سرافراز بالشکری
۴٬۲۷۷
ببستند آذین به بیراه و راه
۴٬۲۷۸
بجایی که بگذشت شاه و سپاه
۴٬۲۷۹
همه بوم کشور بیاراستند
۴٬۲۸۰
می و رود و رامشگران خواستند
۴٬۲۸۱
درم ریختند از بر و زعفران
۴٬۲۸۲
چه دینار و مشک از کران تا کران
۴٬۲۸۳
بشهر اندرون هرک درویش بود
۴٬۲۸۴
وگر سازش از کوشش خویش بود
۴٬۲۸۵
درم داد مر هر یکی را ز گنج
۴٬۲۸۶
پراگنده شد بدره پنجاه و پنج
۴٬۲۸۷
سر هفته را کرد آهنگ ری
۴٬۲۸۸
سوی پارس نزدیک کاوس کی
۴٬۲۸۹
دو هفته بری نیز بخشید و خورد
۴٬۲۹۰
سیم هفته آهنگ بغداد کرد
۴٬۲۹۱
هیونان فرستاد چندی ز ری
۴٬۲۹۲
بنزدیک کاوس فرخنده‌پی
۴٬۲۹۳
دل پیر زان آگهی تازه شد
۴٬۲۹۴
تو گفتی که بر دیگر اندازه شد
۴٬۲۹۵
بایوانها تخت زرین نهاد
۴٬۲۹۶
بخانه در آرایش چین نهاد
۴٬۲۹۷
ببستند آذین بشهر وبه راه
۴٬۲۹۸
همه برزن و کوی و بازارگاه
۴٬۲۹۹
پذیره شدندش همه مهتران
۴٬۳۰۰
بزرگان هر شهر وکنداوران
۴٬۳۰۱
همه راه و بی راه گنبد زده
۴٬۳۰۲
جهان شد چو دیبا بزر آزده
۴٬۳۰۳
همه مشک با گوهر آمیختند
۴٬۳۰۴
ز گنبد بسرها فرو ریختند
۴٬۳۰۵
چو بیرون شد از شهر کاوس کی
۴٬۳۰۶
ابا نامداران فرخنده‌پی
۴٬۳۰۷
سوی طالقان آمد و مرو رود
۴٬۳۰۸
جهان بود پربانگ و آوای رود
۴٬۳۰۹
و زآن پس براه نشاپور شاه
۴٬۳۱۰
بدیدند مر یکدگر را براه
۴٬۳۱۱
نیا را چو دید از کران شاه نو
۴٬۳۱۲
برانگیخت آن باره تندرو
۴٬۳۱۳
بروبرنیا برگرفت آفرین
۴٬۳۱۴
ستایش سزای جهان آفرین
۴٬۳۱۵
همی گفت بی‌تو مبادا جهان
۴٬۳۱۶
نه تخت بزرگی نه تاج مهان
۴٬۳۱۷
که خورشید چون تو ندیدست شاه
۴٬۳۱۸
نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه
۴٬۳۱۹
زجمشید تا بفریدون رسید
۴٬۳۲۰
سپهر و زمین چون تو شاهی ندید
۴٬۳۲۱
نه زین سان کسی رنج برد از مهان
۴٬۳۲۲
نه دید آشکارا نهان جهان
۴٬۳۲۳
که روشن جهان برتو فرخنده باد
۴٬۳۲۴
دل وجان بدخواه تو کنده باد
۴٬۳۲۵
سیاوش گرش روز باز آمدی
۴٬۳۲۶
بفر تو او رانیاز آمدی
۴٬۳۲۷
بدو گفت شاه این زبخت تو بود
۴٬۳۲۸
برومند شاخ درخت تو بود
۴٬۳۲۹
زبرجد بیاورد و یاقوت و زر
۴٬۳۳۰
همی ریخت بر تارک شاه بر
۴٬۳۳۱
بدین گونه تا تخت گوهرنگار
۴٬۳۳۲
بشد پایه ها ناپدید از نثار
۴٬۳۳۳
بفرمود پس کانجمن را بخوان
۴٬۳۳۴
بایوان دیگر بیارای خوان
۴٬۳۳۵
نشستند در گلشن زرنگار
۴٬۳۳۶
بزرگان پرمایه با شهریار
۴٬۳۳۷
همی گفت شاه آن شگفتی که دید
۴٬۳۳۸
بدریا در و نامداران شنید
۴٬۳۳۹
ز دریا و از گنگ دژ یادکرد
۴٬۳۴۰
لب نامداران پراز باد کرد
۴٬۳۴۱
ازان خرمی دشت و آن شهر و راغ
۴٬۳۴۲
شمرهاو پالیزها چون چراغ
۴٬۳۴۳
بدو ماندکاوس کی در شگفت
۴٬۳۴۴
ز کردارش اندازه‌ها برگرفت
۴٬۳۴۵
بدو گفت روز نو وماه نو
۴٬۳۴۶
چو گفتارهای نو و شاه نو
۴٬۳۴۷
نه کس چون تواندر جهان شاه دید
۴٬۳۴۸
نه این داستان گوش هر کس شنید
۴٬۳۴۹
کنون تا بدین اختری نو کنیم
۴٬۳۵۰
بمردی همه یاد خسرو کنیم
۴٬۳۵۱
بیاراست آن گلشن زرنگار
۴٬۳۵۲
می آورد یاقوت‌لب میگسار
۴٬۳۵۳
بیک هفته ز ایوان کاوس کی
۴٬۳۵۴
همی موج برخاست از جام می
۴٬۳۵۵
بهشتم در گنج بگشاد شاه
۴٬۳۵۶
همی ساخت آن رنج راپایگاه
۴٬۳۵۷
بزرگان که بودند بااوبهم
۴٬۳۵۸
برزم و ببزم وبشادی و غم
۴٬۳۵۹
باندازه‌شان خلعت آراستند
۴٬۳۶۰
زگنج آنچ پرمایه‌تر خواستند
۴٬۳۶۱
برفتند هر کس سوی کشوری
۴٬۳۶۲
سرافراز بانامور لشکری
۴٬۳۶۳
بپرداخت زان پس بکارسپاه
۴٬۳۶۴
درم داد یک‌ساله از گنج شاه
۴٬۳۶۵
وزآن پس نشستند بی‌انجمن
۴٬۳۶۶
نیا و جهانجوی با رای‌زن
۴٬۳۶۷
چنین گفت خسرو بکاوس شاه
۴٬۳۶۸
جز از کردگار ازکه جوییم راه
۴٬۳۶۹
بیابان و یک‌ساله دریا و کوه
۴٬۳۷۰
برفتیم با داغ دل یک گروه
۴٬۳۷۱
بهامون و کوه و بدریای آب
۴٬۳۷۲
نشانی ندیدیم ز افراسیاب
۴٬۳۷۳
گرو یک زمان اندر آید بگنگ
۴٬۳۷۴
سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ
۴٬۳۷۵
همه رنج و سختی بپیش اندرست
۴٬۳۷۶
اگر چندمان دادگر یاورست
۴٬۳۷۷
نیا چون شنید از نبیره سخن
۴٬۳۷۸
یکی پند پیرانه افگند بن
۴٬۳۷۹
بدو گفت ما همچنین بردو اسب
۴٬۳۸۰
بتازیم تا خان آذرگشسب
۴٬۳۸۱
سر و تن بشوییم با پا و دست
۴٬۳۸۲
چنانچون بودمرد یزدان پرست
۴٬۳۸۳
ابا باژ با کردگار جهان
۴٬۳۸۴
بدو برکنیم آفرین نهان
۴٬۳۸۵
بباشیم بر پیش آتش بپای
۴٬۳۸۶
مگر پاک یزدان بود رهنمای
۴٬۳۸۷
بجایی که او دارد آرامگاه
۴٬۳۸۸
نماید نماینده داد راه
۴٬۳۸۹
برین باژ گشتند هر دو یکی
۴٬۳۹۰
نگردیدیک تن ز راه اندکی
۴٬۳۹۱
نشستند با باژ هر دو براسب
۴٬۳۹۲
دوان تا سوی خان آذرگشسب
۴٬۳۹۳
پراز بیم دل یک بیک پرامید
۴٬۳۹۴
برفتند با جامه‌های سپید
۴٬۳۹۵
چو آتش بدیدند گریان شدند
۴٬۳۹۶
چو بر آتش تیز بریان شدند
۴٬۳۹۷
بدان جایگه زار و گریان دو شاه
۴٬۳۹۸
ببودند بادرد و فریاد خواه
۴٬۳۹۹
جهان‌آفرین را همی خواندند
۴٬۴۰۰
بدان موبدان گوهر افشاندند
۴٬۴۰۱
چو خسرو بب مژه رخ بشست
۴٬۴۰۲
برافشاند دینار بر زند و است
۴٬۴۰۳
بیک هفته بر پیش یزدان بدند
۴٬۴۰۴
مپندار کآتش پرستان بدند
۴٬۴۰۵
که آتش بدان گاه محراب بود
۴٬۴۰۶
پرستنده را دیده پرآب بود
۴٬۴۰۷
اگر چند اندیشه گردد دراز
۴٬۴۰۸
هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز
۴٬۴۰۹
بیک ماه در آذرابادگان
۴٬۴۱۰
ببودند شاهان و آزادگان
۴٬۴۱۱
ازان پس چنان بد که افراسیاب
۴٬۴۱۲
همی بود هر جای بی‌خورد و خواب
۴٬۴۱۳
نه ایمن بجان و نه تن سودمند
۴٬۴۱۴
هراسان همیشه ز بیم گزند
۴٬۴۱۵
همی از جهان جایگاهی بجست
۴٬۴۱۶
که باشد بجان ایمن و تن‌درست
۴٬۴۱۷
بنزدیک بردع یکی غار بود
۴٬۴۱۸
سرکوه غار از جهان نابسود
۴٬۴۱۹
ندید ازبرش جای پرواز باز
۴٬۴۲۰
نه زیرش پی شیر و آن گراز
۴٬۴۲۱
خورش برد وز بیم جان جای ساخت
۴٬۴۲۲
بغار اندرون جای بالای ساخت
۴٬۴۲۳
زهر شهر دور و بنزدیک آب
۴٬۴۲۴
که خوانی ورا هنگ افراسیاب
۴٬۴۲۵
همی بود چندی بهنگ اندرون
۴٬۴۲۶
ز کرده پشیمان و دل پرزخون
۴٬۴۲۷
چو خونریز گردد سرافراز
۴٬۴۲۸
بتخت کیان برنماند دراز
۴٬۴۲۹
یکی مرد نیک اندران روزگار
۴٬۴۳۰
ز تخم فریدون آموزگار
۴٬۴۳۱
پرستار با فر و برزکیان
۴٬۴۳۲
بهر کار با شاه‌بسته میان
۴٬۴۳۳
پرستشگهش کوه بودی همه
۴٬۴۳۴
ز شادی شده دور و دور از رمه
۴٬۴۳۵
کجا نام این نامور هوم بود
۴٬۴۳۶
پرستنده دور از بروبوم بود
۴٬۴۳۷
یکی کاخ بود اندران برز کوه
۴٬۴۳۸
بدو سخت نزدیک و دور از گروه
۴٬۴۳۹
پرستشگهی کرده پشمینه پوش
۴٬۴۴۰
زکافش یکی ناله آمد بگوش
۴٬۴۴۱
که شاها سرانامور مهترا
۴٬۴۴۲
بزرگان و برداوران داورا
۴٬۴۴۳
همه ترک و چین زیر فرمان تو
۴٬۴۴۴
رسیده بهر جای پیمان تو
۴٬۴۴۵
یکی غار داری ببهره بچنگ
۴٬۴۴۶
کجات آن سرتاج و مردان جنگ
۴٬۴۴۷
کجات آن همه زور ومردانگی
۴٬۴۴۸
دلیری ونیروی و فرزانگی
۴٬۴۴۹
کجات آن بزرگی و تخت و کلاه
۴٬۴۵۰
کجات آن بروبوم و چندان سپاه
۴٬۴۵۱
که اکنون بدین تنگ غار اندری
۴٬۴۵۲
گریزان بسنگین حصار اندری
۴٬۴۵۳
بترکی چو این ناله بشنید هوم
۴٬۴۵۴
پرستش رهاکردو بگذاشت بوم
۴٬۴۵۵
چنین گفت کین ناله هنگام خواب
۴٬۴۵۶
نباشد مگر آن افراسیاب
۴٬۴۵۷
چو اندیشه شد بر دلش بر درست
۴٬۴۵۸
در غار تاریک چندی بجست
۴٬۴۵۹
زکوه اندر آمد بهنگام خواب
۴٬۴۶۰
بدید آن در هنگ افراسیاب
۴٬۴۶۱
بیامد بکردار شیر ژیان
۴٬۴۶۲
زپشمینه بگشاد گردی میان
۴٬۴۶۳
کمندی که بر جای زنار داشت
۴٬۴۶۴
کجا در پناه جهاندار داشت
۴٬۴۶۵
بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست
۴٬۴۶۶
چو نزدیک شد بازوی او ببست
۴٬۴۶۷
همی رفت واو را پس اندر کشان
۴٬۴۶۸
همی تاخت با رنج چون بیهشان
۴٬۴۶۹
شگفت ار بمانی بدین در رواست
۴٬۴۷۰
هرآنکس که او بر جهان پادشاست
۴٬۴۷۱
جز از نیک‌نامی نباید گزید
۴٬۴۷۲
بباید چمید و بباید چرید
۴٬۴۷۳
زگیتی یک عار بگزید راست
۴٬۴۷۴
چه دانست کان غار هنگ بلاست
۴٬۴۷۵
چو آن شاه راهوم بازو ببست
۴٬۴۷۶
همی بردش از جایگاه نشست
۴٬۴۷۷
بدو گفت کای مرد باهوش و باک
۴٬۴۷۸
پرستار دارنده یزدان پاک
۴٬۴۷۹
چه خواهی زمن من کییم درجهان
۴٬۴۸۰
نشسته بدین غار بااندهان
۴٬۴۸۱
بدو گفت هوم این نه آرام تست
۴٬۴۸۲
جهانی سراسر پراز نام تست
۴٬۴۸۳
زشاهان گیتی برادر که کشت
۴٬۴۸۴
که شد نیز با پاک یزدان درشت
۴٬۴۸۵
چو اغریرث و نوذر نامدار
۴٬۴۸۶
سیاوش که بد در جهان یادگار
۴٬۴۸۷
تو خون سربیگناهان مریز
۴٬۴۸۸
نه اندر بن غار بی‌بن گریز
۴٬۴۸۹
بدو گفت کاندر جهان بیگناه
۴٬۴۹۰
کرادانی ای مردبا دستگاه
۴٬۴۹۱
چنین راند برسر سپهر بلند
۴٬۴۹۲
که آید زمن درد ورنج و گزند
۴٬۴۹۳
زفرمان یزدان کسی نگذرد
۴٬۴۹۴
وگردیده اژدها بسپرد
۴٬۴۹۵
ببخشای بر من که بیچاره‌ام
۴٬۴۹۶
وگر چند بر خود ستمکاره‌ام
۴٬۴۹۷
نبیره فریدون فرخ منم
۴٬۴۹۸
زبند کمندت همی بگسلم
۴٬۴۹۹
کجابرد خواهی مرابسته خوار
۴٬۵۰۰
نترسی ز یزدان بروزشمار
۴٬۵۰۱
بدو گفت هوم ای بد بدگمان
۴٬۵۰۲
همانا فراوان نماندت زمان
۴٬۵۰۳
سخنهات چون گلستان نوست
۴٬۵۰۴
تراهوش بردست کیخروست
۴٬۵۰۵
بپیچد دل هوم را زان گزند
۴٬۵۰۶
برو سست کرد آن کیانی کمند
۴٬۵۰۷
بدانست کان مرد پرهیزگار
۴٬۵۰۸
ببخشود بر ناله شهریار
۴٬۵۰۹
بپیچد وزو خویشتن درکشید
۴٬۵۱۰
بدریا درون جست و شد ناپدید
۴٬۵۱۱
چنان بد که گودرز کشوادگان
۴٬۵۱۲
همی رفت باگیو و آزادگان
۴٬۵۱۳
گرازان و پویان بنزدیک شاه
۴٬۵۱۴
بدریا درون کرد چندی نگاه
۴٬۵۱۵
بچشم آمدش هوم با آن کمند
۴٬۵۱۶
نوان برلب آب برمستمند
۴٬۵۱۷
همان گونه آب را تیره دید
۴٬۵۱۸
پرستنده را دیدگان خیره دید
۴٬۵۱۹
بدل گفت کین مرد پرهیزگار
۴٬۵۲۰
زدریای چیچست گیرد شکار
۴٬۵۲۱
نهنگی مگر دم ماهی گرفت
۴٬۵۲۲
بدیدار ازو مانده اندر شگفت
۴٬۵۲۳
بدو گفت کای مرد پرهیزگار
۴٬۵۲۴
نهانی چه داری بکن آشکار
۴٬۵۲۵
ازین آب دریا چه جویی همی
۴٬۵۲۶
مگر تیره تن را بشویی همی
۴٬۵۲۷
بدو گفت هوم ای سرافراز مرد
۴٬۵۲۸
نگه کن یکی اندرین کارکرد
۴٬۵۲۹
یکی جای دارم بدین تیغ کوه
۴٬۵۳۰
پرستشگه بنده دور از گروه
۴٬۵۳۱
شب تیره بر پیش یزدان بدم
۴٬۵۳۲
همه شب زیزدان پرستان بدم
۴٬۵۳۳
بدانگه که خیزد ز مرغان خروش
۴٬۵۳۴
یکی ناله زارم آمد بگوش
۴٬۵۳۵
همانگه گمان برد روشن دلم
۴٬۵۳۶
که من بیخ کین از جهان بگسلم
۴٬۵۳۷
بدین گونه آوازم هنگام خواب
۴٬۵۳۸
نشاید که باشد جز افراسیاب
۴٬۵۳۹
بجستن گرفتم همه کوه و غار
۴٬۵۴۰
بدیدم در هنگ آن سوگوار
۴٬۵۴۱
دو دستش بزنار بستم چو سنگ
۴٬۵۴۲
بدان سان که خونریز بودش دو چنگ
۴٬۵۴۳
ز کوه اندر آوردمش تازیان
۴٬۵۴۴
خروشان و نوحه‌زنان چون زنان
۴٬۵۴۵
ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی
۴٬۵۴۶
یکی سست کردم همی بند اوی
۴٬۵۴۷
بدین جایگه در ز چنگم بجست
۴٬۵۴۸
دل و جانم از رستن او بخست
۴٬۵۴۹
بدین آب چیچست پنهان شدست
۴٬۵۵۰
بگفتم ترا راست چونانک هست
۴٬۵۵۱
چو گودرز بشنید این داستان
۴٬۵۵۲
بیادآمدش گفته راستان
۴٬۵۵۳
از آنجا بشد سوی آتشکده
۴٬۵۵۴
چنانچون بود مردم دلشده
۴٬۵۵۵
نخستین برآتش ستایش گرفت
۴٬۵۵۶
جهان‌آفرین را نیایش گرفت
۴٬۵۵۷
بپردخت و بگشاد راز از نهفت
۴٬۵۵۸
همان دیده برشهریاران بگفت
۴٬۵۵۹
همانگه نشستند شاهان براسب
۴٬۵۶۰
برفتند زایوان آذر گشسب
۴٬۵۶۱
پراندیشه شد زان سخن شهریار
۴٬۵۶۲
بیامد بنزدیک پرهیزگار
۴٬۵۶۳
چوهوم آن سرو تاج شاهان بدید
۴٬۵۶۴
بریشان بداد آفرین گسترید
۴٬۵۶۵
همه شهریاران برو آفرین
۴٬۵۶۶
همی خواندند از جهان‌آفرین
۴٬۵۶۷
چنین گفت باهوم کاوس شاه
۴٬۵۶۸
به یزدان سپاس و بدویم پناه
۴٬۵۶۹
که دیدم رخ مردان یزدان‌پرست
۴٬۵۷۰
توانا و بادانش و زور دست
۴٬۵۷۱
چنین داد پاسخ پرستنده هوم
۴٬۵۷۲
به آباد بادا بداد تو بوم
۴٬۵۷۳
بدین شاه‌نوروز فرخنده باد
۴٬۵۷۴
دل بدسگالان او کنده باد
۴٬۵۷۵
پرستنده بودم بدین کوهسار
۴٬۵۷۶
که بگذشت برگنگ دژ شهریار
۴٬۵۷۷
همی خواستم تا جهان‌آفرین
۴٬۵۷۸
بدو دارد آباد روی زمین
۴٬۵۷۹
چو باز آمد او شاد و خندان شدم
۴٬۵۸۰
نیایش کنان پیش یزدان شدم
۴٬۵۸۱
سروش خجسته شبی ناگهان
۴٬۵۸۲
بکرد آشکارا بمن برنهان
۴٬۵۸۳
ازین غار بی‌بن برآمدخروش
۴٬۵۸۴
شنیدم نهادم به آواز گوش
۴٬۵۸۵
کسی زار بگریست برتخت عاج
۴٬۵۸۶
چه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج
۴٬۵۸۷
ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ
۴٬۵۸۸
کمندی که زنار بودم بچنگ
۴٬۵۸۹
بدیدم سر و گوش افراسیاب
۴٬۵۹۰
درو ساخته جای آرام و خواب
۴٬۵۹۱
ببند کمندش ببستم چو سنگ
۴٬۵۹۲
کشیدمش بیچاره زان جای تنگ
۴٬۵۹۳
بخواهش بدو سست کردم کمند
۴٬۵۹۴
چو آمد برآب بگشاد بند
۴٬۵۹۵
بب اندرست این زمان ناپدید
۴٬۵۹۶
پی او ز گیتی بباید برید
۴٬۵۹۷
ورا گر ببرد باز گیرد سپهر
۴٬۵۹۸
بجنبد بگرسیوزش خون و مهر
۴٬۵۹۹
چو فرماند دهد شهریار بلند
۴٬۶۰۰
برادرش را پای کرده ببند
۴٬۶۰۱
بیارند بر کتف او خام گاو
۴٬۶۰۲
بدوزند تاگم کند زور وتاو
۴٬۶۰۳
چو آواز او یابد افراسیاب
۴٬۶۰۴
همانا برآید ز دریای آب
۴٬۶۰۵
بفرمود تا روزبانان در
۴٬۶۰۶
برفتند باتیغ و گیلی سپر
۴٬۶۰۷
ببردند گرسیوز شوم را
۴٬۶۰۸
که آشوب ازو بد بر و بوم را
۴٬۶۰۹
بدژخیم فرمود تا برکشید
۴٬۶۱۰
زرخ پرده شوم رابردرید
۴٬۶۱۱
همی دوخت برکتف او خام گاو
۴٬۶۱۲
چنین تانماندش بتن هیچ تاو
۴٬۶۱۳
برو پوست بدرید و زنهار خواست
۴٬۶۱۴
جهان آفرین را همی یار خواست
۴٬۶۱۵
چو بشنید آوازش افراسیاب
۴٬۶۱۶
پر از درد گریان برآمد ز آب
۴٬۶۱۷
بدریا همی کرد پای آشناه
۴٬۶۱۸
بیامد بجایی که بد پایگاه
۴٬۶۱۹
ز خشکی چو بانگ برادر شنید
۴٬۶۲۰
برو بتر آمد ز مرگ آنچ دید
۴٬۶۲۱
چو گرسیوز او را بدید اندر آب
۴٬۶۲۲
دو دیده پر از خون و دل پر شتاب
۴٬۶۲۳
فغان کرد کای شهریار جهان
۴٬۶۲۴
سر نامداران و تاج مهان
۴٬۶۲۵
کجات آن همه رسم و آیین و گاه
۴٬۶۲۶
کجات آن سر تاج و چندان سپاه
۴٬۶۲۷
کجات آن همه دانش و زور دست
۴٬۶۲۸
کجات آن بزرگان خسروپرست
۴٬۶۲۹
کجات آن برزم اندرون فر و نام
۴٬۶۳۰
کجات آن ببزم اندرون کام و جام
۴٬۶۳۱
که اکنون بدریا نیاز آمدت
۴٬۶۳۲
چنین اختر دیرساز آمدت
۴٬۶۳۳
چو بشنید بگریست افراسیاب
۴٬۶۳۴
همی ریخت خونین سرشک اندر آب
۴٬۶۳۵
چنی اد پاسخ که گرد جهان
۴٬۶۳۶
بگشتم همی آشکار و نهان
۴٬۶۳۷
کزین بخشش بد مگر بگذرم
۴٬۶۳۸
ز بد بتر آمد کنون بر سرم
۴٬۶۳۹
مرا زندگانی کنون خوار گشت
۴٬۶۴۰
روانم پر از درد و تیمار گشت
۴٬۶۴۱
نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ
۴٬۶۴۲
برآویخته سر بکام نهنگ
۴٬۶۴۳
همی پوست درند بر وی بچرم
۴٬۶۴۴
کسی را نبینم بچشم آب شرم
۴٬۶۴۵
زبان دو مهتر پر از گفت و گوی
۴٬۶۴۶
روان پرستنده پر جست و جوی
۴٬۶۴۷
چو یزدان پرستنده او را بدید
۴٬۶۴۸
چنان نوحهٔ زار ایشان شنید
۴٬۶۴۹
ز راه جزیره برآمد یکی
۴٬۶۵۰
چو دیدش مر او را ز دور اندکی
۴٬۶۵۱
گشاد آن کیانی کمند از میان
۴٬۶۵۲
دو تایی بیامد چو شیر ژیان
۴٬۶۵۳
بینداخت آن گرد کرده کمند
۴٬۶۵۴
سر شهریار اندر آمد ببند
۴٬۶۵۵
بخشکی کشیدش ز دریای آب
۴٬۶۵۶
بشد توش و هوش از رد افراسیاب
۴٬۶۵۷
گرفته ورا مرد دین‌دار دست
۴٬۶۵۸
بخواری ز دریا کشید و ببست
۴٬۶۵۹
سپردش بدیشان و خود بازگشت
۴٬۶۶۰
تو گفتی که با باد انباز گشت
۴٬۶۶۱
بیامد جهاندار با تیغ تیز
۴٬۶۶۲
سری پر ز کینه دلی پر ستیز
۴٬۶۶۳
چنین گفت بی‌دولت افراسیاب
۴٬۶۶۴
که این روز را دیده بودم بخواب
۴٬۶۶۵
سپهر بلند ار فراوان کشید
۴٬۶۶۶
همان پردهٔ رازها بردرید
۴٬۶۶۷
بواز گفت ای بد کینه جوی
۴٬۶۶۸
چراکشت خواهی نیا را بگوی
۴٬۶۶۹
چنین داد پاسخ که ای بدکنش
۴٬۶۷۰
سزاوار پیغاره و سرزنش
۴٬۶۷۱
ز جان برادرت گویم نخست
۴٬۶۷۲
که هرگز بلای مهان را نجست
۴٬۶۷۳
دگر نوذر آن نامور شهریار
۴٬۶۷۴
که از تخم ایرج بد او یادگار
۴٬۶۷۵
زدی گردنش را بشمشیر تیز
۴٬۶۷۶
برانگیختی از جهان رستخیز
۴٬۶۷۷
سه دیگر سیاوش که چون او سوار
۴٬۶۷۸
نبیند کسی از مهان یادگار
۴٬۶۷۹
بریدی سرش چون سر گوسفند
۴٬۶۸۰
همی برگذشتی ز چرخ بلند
۴٬۶۸۱
بکردار بد تیز بشتافتی
۴٬۶۸۲
مکافات آن بد کنون یافتی
۴٬۶۸۳
بدو گفت شاها ببود آنچ بود
۴٬۶۸۴
کنون داستانم بباید شنود
۴٬۶۸۵
بمان تا مگر مادرت را بجان
۴٬۶۸۶
ببینم پس این داستانها بخوان
۴٬۶۸۷
بدو گفت گر خواستی مادرم
۴٬۶۸۸
چرا آتش افروختی بر سرم
۴٬۶۸۹
پدر بیگنه بود و من در نهان
۴٬۶۹۰
چه رفت از گزند تو اندر جهان
۴٬۶۹۱
سر شهریاری ربودی که تاج
۴٬۶۹۲
بدو زار گریان شد و تخت عاج
۴٬۶۹۳
کنون روز بادا فره ایزدیست
۴٬۶۹۴
مکافات بد را ز یزدان بدیست
۴٬۶۹۵
بشمشیر هندی بزد گردنش
۴٬۶۹۶
بخاک اندر افگند نازک تنش
۴٬۶۹۷
ز خون لعل شد ریش و موی سپید
۴٬۶۹۸
برادرش گشت از جهان ناامید
۴٬۶۹۹
تهی ماند زو گاه شاهنشهی
۴٬۷۰۰
سرآمد برو روزگار مهی
۴٬۷۰۱
ز کردار بد بر تنش بد رسید
۴٬۷۰۲
مجو ای پسر بند بد را کلید
۴٬۷۰۳
چو جویی بدانی که از کار بد
۴٬۷۰۴
بفرجام بر بدکنش بد رسد
۴٬۷۰۵
سپهبد که با فر یزدان بود
۴٬۷۰۶
همه خشم او بند و زندان بود
۴٬۷۰۷
چو خونریز گردد بماند نژند
۴٬۷۰۸
مکافات یابد ز چرخ بلند
۴٬۷۰۹
چنین گفت موبد ببهرام تیز
۴٬۷۱۰
که خون سر بیگناهان مریز
۴٬۷۱۱
چو خواهی که تاج تو ماند بجای
۴٬۷۱۲
مبادی جز آهسته و پاک‌رای
۴٬۷۱۳
نگه کن که خود تاج با سر چه گفت
۴٬۷۱۴
که با مغزت ای سر خرد باد جفت
۴٬۷۱۵
بگرسیوز آمد ز کار نیا
۴٬۷۱۶
دو رخ زرد و یک دل پر از کیمیا
۴٬۷۱۷
کشیدندش از پیش دژخیم زار
۴٬۷۱۸
ببند گران و ببد روزگار
۴٬۷۱۹
ابا روزبانان مردم‌کشان
۴٬۷۲۰
چنانچون بود مردم بدنشان
۴٬۷۲۱
چو در پیش کیخسرو آمد بدرد
۴٬۷۲۲
ببارید خون بر رخ لاژورد
۴٬۷۲۳
شهنشاه ایران زبان برگشاد
۴٬۷۲۴
و زآن تشت و خنجر بسی کرد یاد
۴٬۷۲۵
ز تور و فریدون و سلم سترگ
۴٬۷۲۶
ز ایرج که بد پادشاه بزرگ
۴٬۷۲۷
بدژخیم فرمود تا تیغ تیز
۴٬۷۲۸
کشید و بیامد دلی پر ستیز
۴٬۷۲۹
میان سپهبد بدو نیم کرد
۴٬۷۳۰
سپه را همه دل پر از بیم کرد
۴٬۷۳۱
بهم برفگندندشان همچو کوه
۴٬۷۳۲
ز هر سو بدور ایستاده گروه
۴٬۷۳۳
ز یزدان چو شاه آرزوها بیافت
۴٬۷۳۴
ز دریا سوی خان آذر شتافت
۴٬۷۳۵
بسی زر بر آتش برافشاندند
۴٬۷۳۶
بزمزم همی آفرین خواندند
۴٬۷۳۷
ببودند یک روز و یک شب بپای
۴٬۷۳۸
بپیش جهانداور رهنمای
۴٬۷۳۹
چو گنجور کیخسرو آمد زرسب
۴٬۷۴۰
ببخشید گنجی بر آذرگشسب
۴٬۷۴۱
بران موبدان خلعت افگند نیز
۴٬۷۴۲
درم داد و دینار و بسیار چیز
۴٬۷۴۳
بشهر اندرون هرک درویش بود
۴٬۷۴۴
وگر خوردش از کوشش خویش بود
۴٬۷۴۵
بران نیز گنجی پراگنده کرد
۴٬۷۴۶
جهانی بداد و دهش بنده کرد
۴٬۷۴۷
ازان پس بتخت کیان برنشست
۴٬۷۴۸
در بار بگشاد و لب را ببست
۴٬۷۴۹
نبشتند نامه بهر کشوری
۴٬۷۵۰
بهر نامداری و هر مهتری
۴٬۷۵۱
ز خاور بشد نامه تا باختر
۴٬۷۵۲
بجایی که بد مهتری با گهر
۴٬۷۵۳
که روی زمین از بد اژدها
۴٬۷۵۴
بشمشیر کیخسرو آمد رها
۴٬۷۵۵
بنیروی یزدان پیروزگر
۴٬۷۵۶
نیاسود و نگشاد هرگز کمر
۴٬۷۵۷
روان سیاوش را زنده کرد
۴٬۷۵۸
جهان را بداد و دهش بنده کرد
۴٬۷۵۹
همی چیز بخشید درویش را
۴٬۷۶۰
پرستنده و مردم خویش را
۴٬۷۶۱
ازان پس چنین گفت شاه جهان
۴٬۷۶۲
که ای نامداران فرخ مهان
۴٬۷۶۳
زن و کودک خرد بیرون برید
۴٬۷۶۴
خورشها و رامش بهامون برید
۴٬۷۶۵
بپردخت زان پس برامش نهاد
۴٬۷۶۶
برفتند گردان خسرو نژاد
۴٬۷۶۷
هرآنکس که بود از نژاد زرسب
۴٬۷۶۸
بیامد بایوان آذرگشسب
۴٬۷۶۹
چهل روز با شاه کاوس کی
۴٬۷۷۰
همی بود با رامش و رود و می
۴٬۷۷۱
چو رخشنده شد بر فلک ماه نو
۴٬۷۷۲
ز زر افسری بر سر شاه نو
۴٬۷۷۳
بزرگان سوی پارس کردند روی
۴٬۷۷۴
برآسوده از رزم وز گفت و گوی
۴٬۷۷۵
بهر شهر کاندر شدندی ز راه
۴٬۷۷۶
شدی انجمن مرد بر پیشگاه
۴٬۷۷۷
گشادی سر بدره‌ها شهریار
۴٬۷۷۸
توانگر شدی مرد پرهیزگار
۴٬۷۷۹
چو با ایمنی گشت کاوس جفت
۴٬۷۸۰
همه راز دل پیش یزدان بگفت
۴٬۷۸۱
چنین گفت کای برتر از روزگار
۴٬۷۸۲
تو باشی بهر نیکی آموزگار
۴٬۷۸۳
ز تو یافتم فر و اورنگ و بخت
۴٬۷۸۴
بزرگی و دیهیم و هم تاج و تخت
۴٬۷۸۵
تو کردی کسی را چو من بهرمند
۴٬۷۸۶
ز گنج و ز تخت و ز نام بلند
۴٬۷۸۷
ز تو خواستم تا بکی کینه‌ور
۴٬۷۸۸
بکین سیاوش ببندد کمر
۴٬۷۸۹
نبیره بدیدم جهانبین خویش
۴٬۷۹۰
بفرهنگ و تدبیر و آیین خویش
۴٬۷۹۱
جهانجوی با فر و برز و خرد
۴٬۷۹۲
ز شاهان پیشینگان بگذرد
۴٬۷۹۳
چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت
۴٬۷۹۴
سر موی مشکین چو کافور گشت
۴٬۷۹۵
همان سرو یازنده شد چون کمان
۴٬۷۹۶
ندارم گران گر سرآید زمان
۴٬۷۹۷
بسی برنیامد برین روزگار
۴٬۷۹۸
کزو ماند نام از جهان یادگار
۴٬۷۹۹
جهاندار کیخسرو آمد بگاه
۴٬۸۰۰
نشست از بر زیرگه با سپاه
۴٬۸۰۱
از ایرانیان هرک بد نامجوی
۴٬۸۰۲
پیاده برفتند بی‌رنگ و بوی
۴٬۸۰۳
همه جامه‌هاشان کبود و سیاه
۴٬۸۰۴
دو هفته ببودند با سوگ شاه
۴٬۸۰۵
ز بهر ستودانش کاخی بلند
۴٬۸۰۶
بکردند بالای او ده کمند
۴٬۸۰۷
ببردند پس نامداران شاه
۴٬۸۰۸
دبیقی و دیبای رومی سیاه
۴٬۸۰۹
برو تافته عود و کافور و مشک
۴٬۸۱۰
تنش را بدو در بکردند خشک
۴٬۸۱۱
نهادند زیراندرش تخت عاج
۴٬۸۱۲
بسربر ز کافور وز مشک تاج
۴٬۸۱۳
چو برگشت کیخسرو از پیش تخت
۴٬۸۱۴
در خوابگه را ببستند سخت
۴٬۸۱۵
کسی نیز کاوس کی را ندید
۴٬۸۱۶
ز کین و ز آوردگاه آرمید
۴٬۸۱۷
چنینست رسم سرای سپنج
۴٬۸۱۸
نمانی درو جاودانه مرنج
۴٬۸۱۹
نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ
۴٬۸۲۰
نه جنگ‌آوران زیر خفتان و ترگ
۴٬۸۲۱
اگر شاه باشی وگر زردهشت
۴٬۸۲۲
نهالی ز خاکست و بالین ز خشت
۴٬۸۲۳
چنان دان که گیتی ترا دشمنست
۴٬۸۲۴
زمین بستر و گور پیراهنست
۴٬۸۲۵
چهل روز سوگ نیا داشت شاه
۴٬۸۲۶
ز شادی شده دور وز تاج و گاه
۴٬۸۲۷
پس آنگه نشست از بر تخت عاج
۴٬۸۲۸
بسر برنهاد آن دل‌افروز تاج
۴٬۸۲۹
سپاه انجمن شد بدرگاه شاه
۴٬۸۳۰
ردان و بزرگان زرین کلاه
۴٬۸۳۱
بشاهی برو آفرین خواندند
۴٬۸۳۲
بران تاج بر گوهر افشاندند
۴٬۸۳۳
یکی سور بد در جهان سربسر
۴٬۸۳۴
چو بر تخت بنشست پیروزگر
۴٬۸۳۵
برین گونه تا سالیان گشت شست
۴٬۸۳۶
جهان شد همه شاه را زیردست
۴٬۸۳۷
پراندیشه شد مایه‌ور جان شاه
۴٬۸۳۸
ازان رفتن کار و آن دستگاه
۴٬۸۳۹
همی گفت ویران و آباد بوم
۴٬۸۴۰
ز چین و ز هند و توران و روم
۴٬۸۴۱
هم از خاوران تا در باختر
۴٬۸۴۲
ز کوه و بیابان وز خشک و تر
۴٬۸۴۳
سراسر ز بدخواه کردم تهی
۴٬۸۴۴
مرا گشت فرمان و گاه مهی
۴٬۸۴۵
جهان از بداندیش بی‌بیم شد
۴٬۸۴۶
دل اهرمن زین به دو نیم شد
۴٬۸۴۷
ز یزدان همه آرزو یافتم
۴٬۸۴۸
وگر دل همه سوی کین تافتم
۴٬۸۴۹
روانم نباید که آرد منی
۴٬۸۵۰
بداندیشی و کیش آهرمنی
۴٬۸۵۱
شوم همچو ضحاک تازی و جم
۴٬۸۵۲
که با سلم و تور اندر آیم بزم
۴٬۸۵۳
بیک سو چو کاوس دارم نیا
۴٬۸۵۴
دگر سو چو توران پر از کیمیا
۴٬۸۵۵
چو کاوس و چون جادو افراسیاب
۴٬۸۵۶
که جز روی کژی ندیدی بخواب
۴٬۸۵۷
بیزدان شوم یک زمان ناسپاس
۴٬۸۵۸
بروشن روان اندر آرم هراس
۴٬۸۵۹
ز من بگسلد فره ایزدی
۴٬۸۶۰
گر آیم بکژی و راه بدی
۴٬۸۶۱
ازان پس بران تیرگی بگذرم
۴٬۸۶۲
بخاک اندر آید سر و افسرم
۴٬۸۶۳
بگیتی بماند ز من نام بد
۴٬۸۶۴
همان پیش یزدان سرانجام بد
۴٬۸۶۵
تبه گرددم چهر و رنگ رخان
۴٬۸۶۶
بریزد بخاک اندرون استخوان
۴٬۸۶۷
هنر کم شود ناسپاسی بجای
۴٬۸۶۸
روان تیره گردد بدیگر سرای
۴٬۸۶۹
گرفته کسی تاج و تخت مرا
۴٬۸۷۰
بپای اندر آورده بخت مرا
۴٬۸۷۱
ز من نام ماند بدی یادگار
۴٬۸۷۲
گل رنجهای کهن گشته خار
۴٬۸۷۳
من اکنون چو کین پدر خواستم
۴٬۸۷۴
جهانی بخوبی بیاراستم
۴٬۸۷۵
بکشتم کسی را که بایست کشت
۴٬۸۷۶
که بد کژ و با راه یزدان درشت
۴٬۸۷۷
بباد و ویران درختی نماند
۴٬۸۷۸
که منشور تخت مرا برنخواند
۴٬۸۷۹
بزرگان گیتی مرا کهترند
۴٬۸۸۰
وگر چند با گنج و با افسرند
۴٬۸۸۱
سپاسم ز یزدان که او داد فر
۴٬۸۸۲
همان گردش اختر و پای و پر
۴٬۸۸۳
کنون آن به آید که من راه‌جوی
۴٬۸۸۴
شوم پیش یزدان پر از آب روی
۴٬۸۸۵
مگر هم بدین خوبی اندر نهان
۴٬۸۸۶
پرستندهٔ کردگار جهان
۴٬۸۸۷
روانم بدان جای نیکان برد
۴٬۸۸۸
که این تاج و تخت مهی بگذرد
۴٬۸۸۹
نیابد کسی زین فزون کام و نام
۴٬۸۹۰
بزرگی و خوبی و آرام و جام
۴٬۸۹۱
رسیدیم و دیدیم راز جهان
۴٬۸۹۲
بد و نیک هم آشکار و نهان
۴٬۸۹۳
کشاورز دیدیم گر تاجور
۴٬۸۹۴
سرانجام بر مرگ باشد گذر
۴٬۸۹۵
بسالار نوبت بفرمود شاه
۴٬۸۹۶
که هر کس که آید بدین بارگاه
۴٬۸۹۷
ورا بازگردان بنیکو سخن
۴٬۸۹۸
همه مردمی جوی و تندی مکن
۴٬۸۹۹
ببست آن در بارگاه کیان
۴٬۹۰۰
خروشان بیامد گشاده‌میان
۴٬۹۰۱
ز بهر پرستش سر وتن بشست
۴٬۹۰۲
بشمع خرد راه یزدان بجست
۴٬۹۰۳
بپوشید پس جامهٔ نو سپید
۴٬۹۰۴
نیایش کنان رفت دل پر امید
۴٬۹۰۵
بیامد خرامان بجای نماز
۴٬۹۰۶
همی گفت با داور پاک راز
۴٬۹۰۷
همی گفت کای برتر از جان پاک
۴٬۹۰۸
برآرندهٔ آتش از تیره خاک
۴٬۹۰۹
مرا بین و چندی خرد ده مرا
۴٬۹۱۰
هم اندیشهٔ نیک و بد ده مرا
۴٬۹۱۱
ترا تا بباشم نیایش کنم
۴٬۹۱۲
بدین نیکویها فزایش کنم
۴٬۹۱۳
بیامرز رفته گناه مرا
۴٬۹۱۴
ز کژی بکش دستگاه مرا
۴٬۹۱۵
بگردان ز جانم بد روزگار
۴٬۹۱۶
همان چارهٔ دیو آموزگار
۴٬۹۱۷
بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم
۴٬۹۱۸
نگیرد هوا بر روانم ستم
۴٬۹۱۹
چو بر من بپوشد در راستی
۴٬۹۲۰
بنیرو شود کژی و کاستی
۴٬۹۲۱
بگردان ز من دیو را دستگاه
۴٬۹۲۲
بدان تا ندارد روانم تباه
۴٬۹۲۳
نگه‌دار بر من همین راه و سان
۴٬۹۲۴
روانم بدان جای نیکان رسان
۴٬۹۲۵
شب و روز یک هفته بر پای بود
۴٬۹۲۶
تن آنجا و جانش دگر جای بود
۴٬۹۲۷
سر هفته را گشت خسرو نوان
۴٬۹۲۸
بجای پرستش نماندش توان
۴٬۹۲۹
بهشتم ز جای پرستش برفت
۴٬۹۳۰
بر تخت شاهی خرامید تفت
۴٬۹۳۱
همه پهلوانان ایران سپاه
۴٬۹۳۲
شگفتی فرومانده از کار شاه
۴٬۹۳۳
ازان نامداران روز نبرد
۴٬۹۳۴
همی هر کسی دیگر اندیشه کرد
۴٬۹۳۵
چو بر تخت شد نامور شهریار
۴٬۹۳۶
بیامد بدرگاه سالار بار
۴٬۹۳۷
بفرمود تا پرده برداشتند
۴٬۹۳۸
سپه را ز درگاه بگذاشتند
۴٬۹۳۹
برفتند با دست کرده بکش
۴٬۹۴۰
بزرگان پیل افکن شیرفش
۴٬۹۴۱
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
۴٬۹۴۲
چو گرگین و بیژن چو رهام شیر
۴٬۹۴۳
چو دیدند بردند پیشش نماز
۴٬۹۴۴
ازان پس همه برگشادند راز
۴٬۹۴۵
که شاها دلیرا گوا داورا
۴٬۹۴۶
جهاندار و بر مهتران مهترا
۴٬۹۴۷
چو تو شاه ننشست بر تخت عاج
۴٬۹۴۸
فروغ از تو گیرد همی مهر و تاج
۴٬۹۴۹
فرازندهٔ نیزه و تیغ و اسب
۴٬۹۵۰
فروزندهٔ فرخ آذرگشسب
۴٬۹۵۱
نترسی ز رنج و ننازی بگنج
۴٬۹۵۲
بگیتی ز گنجت فزونست رنج
۴٬۹۵۳
همه پهلوانان ترا بنده‌ایم
۴٬۹۵۴
سراسر بدیدار تو زنده‌ایم
۴٬۹۵۵
همه دشمنان را سپردی بخاک
۴٬۹۵۶
نماندت بگیتی ز کس بیم و باک
۴٬۹۵۷
بهر کشوری لشکر و گنج تست
۴٬۹۵۸
بجایی که پی برنهی رنج تست
۴٬۹۵۹
ندانیم کاندیشهٔ شهریار
۴٬۹۶۰
چرا تیره شد اندرین روزگار
۴٬۹۶۱
ترا زین جهان روز برخوردنست
۴٬۹۶۲
نه هنگام تیمار و پژمردنست
۴٬۹۶۳
گر از ما بچیزی بیازرد شاه
۴٬۹۶۴
از آزار او نیست ما را گناه
۴٬۹۶۵
بگوید بما تا دلش خوش کنیم
۴٬۹۶۶
پر از خون دل و رخ بر آتش کنیم
۴٬۹۶۷
وگر دشمنی دارد اندر نهان
۴٬۹۶۸
بگوید بما شهریار جهان
۴٬۹۶۹
همه تاجداران که بودند شاه
۴٬۹۷۰
بدین داشتند ارج گنج و سپاه
۴٬۹۷۱
که گر سر ستانند و گر سر دهند
۴٬۹۷۲
چو ترگ دلیران بسر برنهند
۴٬۹۷۳
نهانی که دارد بگوید بما
۴٬۹۷۴
همان چارهٔ آن بجوید ز ما
۴٬۹۷۵
بدیشان چنین گفت پس شهریار
۴٬۹۷۶
که با کس ندارید کس کارزار
۴٬۹۷۷
بگیتی ز دشمن مرا نیست رنج
۴٬۹۷۸
نشد نیز جایی پراکنده گنج
۴٬۹۷۹
نه آزار دارم ز کار سپاه
۴٬۹۸۰
نه اندر شما هست مرد گناه
۴٬۹۸۱
ز دشمن چو کین پدر خواستم
۴٬۹۸۲
بداد وبدین گیتی آراستم
۴٬۹۸۳
بگیتی پی خاک تیره نماند
۴٬۹۸۴
که مهر نگین مرا برنخواند
۴٬۹۸۵
شما تیغها در نیام آورید
۴٬۹۸۶
می سرخ و سیمینه جام آورید
۴٬۹۸۷
بجای چرنگ کمان نای و چنگ
۴٬۹۸۸
بسازید با باده و بوی و رنگ
۴٬۹۸۹
بیک هفته من پیش یزدان بپای
۴٬۹۹۰
ببودم به اندیشه و پاک‌رای
۴٬۹۹۱
یکی آرزو دارم اندر نهان
۴٬۹۹۲
همی خواهم از کردگار جهان
۴٬۹۹۳
بگویم گشاده چو پاسخ دهید
۴٬۹۹۴
بپاسخ مرا روز فرخ نهید
۴٬۹۹۵
شما پیش یزدان نیایش کنید
۴٬۹۹۶
برین کام و شادی ستایش کنید
۴٬۹۹۷
که او داد بر نیک و بد دستگاه
۴٬۹۹۸
ستایش مر او را که بنمود راه
۴٬۹۹۹
ازان پس بمن شادمانی کنید
۵٬۰۰۰
ز بدها روان بی‌گمانی کنید
۵٬۰۰۱
بدانید کین چرخ ناپایدار
۵٬۰۰۲
نداند همی کهتر از شهریار
۵٬۰۰۳
همی بدرود پیر و برنا بهم
۵٬۰۰۴
ازو داد بینیم و زو هم ستم
۵٬۰۰۵
همه پهلوانان ز نزدیک شاه
۵٬۰۰۶
برون آمدند از غمان جان تباه
۵٬۰۰۷
بسالار بار آن زمان گفت شاه
۵٬۰۰۸
که بنشین پس پردهٔ بارگاه
۵٬۰۰۹
کسی را مده بار در پیش من
۵٬۰۱۰
ز بیگانه و مردم خویش من
۵٬۰۱۱
بیامد بجای پرستش بشب
۵٬۰۱۲
بدادار دارنده بگشاد لب
۵٬۰۱۳
همی گفت ای برتر از برتری
۵٬۰۱۴
فزایندهٔ پاکی و مهتری
۵٬۰۱۵
تو باشی بمینو مرا رهنمای
۵٬۰۱۶
مگر بگذرم زین سپنجی سرای
۵٬۰۱۷
نکردی دلم هیچ نایافته
۵٬۰۱۸
روان جای روشن دلان تافته
۵٬۰۱۹
چو یک هفته بگذشت ننمود روی
۵٬۰۲۰
برآمد یکی غلغل و گفت و گوی
۵٬۰۲۱
همه پهلوانان شدند انجمن
۵٬۰۲۲
بزرگان فرزانه و رای زن
۵٬۰۲۳
چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد
۵٬۰۲۴
سخن رفت چندی ز بیداد و داد
۵٬۰۲۵
ز کردار شاهان برتر منش
۵٬۰۲۶
ز یزدان پرستان وز بدکنش
۵٬۰۲۷
همه داستانها زدند از مهان
۵٬۰۲۸
بزرگان و فرزانگان جهان
۵٬۰۲۹
پدر گیو را گفت کای نیکبخت
۵٬۰۳۰
همیشه پرستندهٔ تاج و تخت
۵٬۰۳۱
از ایران بسی رنج برداشتی
۵٬۰۳۲
بر و بوم و پیوند بگذاشتی
۵٬۰۳۳
بپیش آمد اکنون یکی تیره کار
۵٬۰۳۴
که آن را نشاید که داریم خوار
۵٬۰۳۵
بباید شدن سوی زابلستان
۵٬۰۳۶
سواری فرستی بکابلستان
۵٬۰۳۷
بزابل برستم بگویی که شاه
۵٬۰۳۸
ز یزدان بپیچید و گم کرد راه
۵٬۰۳۹
در بار بر نامداران ببست
۵٬۰۴۰
همانا که با دیو دارد نشست
۵٬۰۴۱
بسی پوزش و خواهش آراستیم
۵٬۰۴۲
همی زان سخن کام او خواستیم
۵٬۰۴۳
فراوان شنید ایچ پاسخ نداد
۵٬۰۴۴
دلش خیره بینیم و سر پر ز باد
۵٬۰۴۵
بترسیم کو هیچو کاوس شاه
۵٬۰۴۶
شود کژ و دیوش بپیچد ز راه
۵٬۰۴۷
شما پهلوانید و داناترید
۵٬۰۴۸
بهر بودنی بر تواناترید
۵٬۰۴۹
کنون هرک اوهست پاکیزه‌رای
۵٬۰۵۰
ز قنوج وز دنور و مرغ و مای
۵٬۰۵۱
ستاره‌شناسان کابلستان
۵٬۰۵۲
همه پاکریان زابلستان
۵٬۰۵۳
بیارید زین در یکی انجمن
۵٬۰۵۴
بایران خرامید با خویشتن
۵٬۰۵۵
شد این پادشاهی پر از گفت و گوی
۵٬۰۵۶
چو پوشید خسرو ز ما رای و روی
۵٬۰۵۷
فگندیم هرگونه رایی ز بن
۵٬۰۵۸
ز دستان گشاید همی این سخن
۵٬۰۵۹
سخنهای گودرز بشنید گیو
۵٬۰۶۰
ز لشکر گزین کرد مردان نیو
۵٬۰۶۱
برآشفت و اندیشه اندر گرفت
۵٬۰۶۲
ز ایران ره سیستان برگرفت
۵٬۰۶۳
چو نزدیک دستان و رستم رسید
۵٬۰۶۴
بگفت آن شگفتی که دید و شنید
۵٬۰۶۵
غمی گشت پس نامور زال گفت
۵٬۰۶۶
که گشتیم با رنج بسیار جفت
۵٬۰۶۷
برستم چنین گفت کز بخردان
۵٬۰۶۸
ستاره‌شناسان و هم موبدان
۵٬۰۶۹
ز زابل بخوان و ز کابل بخواه
۵٬۰۷۰
بدان تا بیایند با ما براه
۵٬۰۷۱
شدند انجمن موبدان و ردان
۵٬۰۷۲
ستاره‌شناسان و هم بخردان
۵٬۰۷۳
همه سوی دستان نهادند روی
۵٬۰۷۴
ز زابل به ایران نهادند روی
۵٬۰۷۵
جهاندار برپای بد هفت روز
۵٬۰۷۶
بهشتم چو بفروخت گیتی‌فروز
۵٬۰۷۷
ز در پرده برداشت سالار بار
۵٬۰۷۸
نشست از بر تخت زر شهریار
۵٬۰۷۹
همه پهلوانان ابا موبدان
۵٬۰۸۰
برفتند نزدیک شاه جهان
۵٬۰۸۱
فراوان ببودند پیشش بپای
۵٬۰۸۲
بزرگان با دانش و رهنمای
۵٬۰۸۳
جهاندار چون دید بنداختشان
۵٬۰۸۴
برسم کیان پایگه ساختشان
۵٬۰۸۵
ازان نامداران خسروپرست
۵٬۰۸۶
کس از پای ننشست و نگشاد دست
۵٬۰۸۷
گشادند لب کی سپهر روان
۵٬۰۸۸
جهاندار باداد و روشن‌روان
۵٬۰۸۹
توانایی و فر شاهی تراست
۵٬۰۹۰
ز خورشید تا پشت ماهی تراست
۵٬۰۹۱
همه بودنیها بروشن‌روان
۵٬۰۹۲
بدانی بکردار و دانش جوان
۵٬۰۹۳
همه بندگانیم در پیش شاه
۵٬۰۹۴
چه کردیم و بر ما چرا بست راه
۵٬۰۹۵
ارغم ز دریاست خشکی کنیم
۵٬۰۹۶
همه چادر خاک مشکی کنیم
۵٬۰۹۷
وگر کوه باشد ز بن برکنیم
۵٬۰۹۸
بخنجر دل دشمنان بشکنیم
۵٬۰۹۹
وگر چارهٔ این برآید بگنج
۵٬۱۰۰
نبیند ز گنج درم نیز رنج
۵٬۱۰۱
همه پاسبانان گنج توایم
۵٬۱۰۲
پر از درد گریان ز رنج توایم
۵٬۱۰۳
چنین داد پاسخ جهاندار باز
۵٬۱۰۴
که از پهلوانان نیم بی‌نیاز
۵٬۱۰۵
ولیکن ندارم همی دل برنج
۵٬۱۰۶
ز نیروی دست و ز مردان و گنج
۵٬۱۰۷
نه در کشوری دشمن آمد پدید
۵٬۱۰۸
که تیمار آن بد بباید کشید
۵٬۱۰۹
یکی آرزو خواست روشن دلم
۵٬۱۱۰
همی دل آن آرزو نگسلم
۵٬۱۱۱
بدان آرزو دارم اکنون امید
۵٬۱۱۲
شب تیره تا گاه روز سپید
۵٬۱۱۳
چه یابم بگویم همه راز خویش
۵٬۱۱۴
برآرم نهان کرده آواز خویش
۵٬۱۱۵
شما بازگردید پیروز و شاد
۵٬۱۱۶
بد اندیشه بر دل مدارید یاد
۵٬۱۱۷
همه پهلوانان آزادمرد
۵٬۱۱۸
برو خواندند آفرینی بدرد
۵٬۱۱۹
چو ایشان برفتند پیروز شاه
۵٬۱۲۰
بفرمود تا پردهٔ بارگاه
۵٬۱۲۱
فروهشت و بنشست گریان بدرد
۵٬۱۲۲
همی بود پیچان و رخ لاژورد
۵٬۱۲۳
جهاندار شد پیش برتر خدای
۵٬۱۲۴
همی خواست تا باشدش رهنمای
۵٬۱۲۵
همی گفت کای کردگار سپهر
۵٬۱۲۶
فروزندهٔ نیکی و داد و مهر
۵٬۱۲۷
ازین شهریاری مرا سود نیست
۵٬۱۲۸
گر از من خداوند خشنود نیست
۵٬۱۲۹
ز من نیکوی گر پذیرفت و زشت
۵٬۱۳۰
نشستن مرا جای ده در بهشت
۵٬۱۳۱
چنین پنج هفته خروشان بپای
۵٬۱۳۲
همی بود بر پیش گیهان خدای
۵٬۱۳۳
شب تیره از رنج نغنود شاه
۵٬۱۳۴
بدانگه که برزد سر از برج ماه
۵٬۱۳۵
بخفت او و روشن روانش نخفت
۵٬۱۳۶
که اندر جهان با خرد بود جفت
۵٬۱۳۷
چنان دید در خواب کو را بگوش
۵٬۱۳۸
نهفته بگفتی خجسته سروش
۵٬۱۳۹
که ای شاه نیک‌اختر و نیک‌بخت
۵٬۱۴۰
بسودی بسی یاره و تاج و تخت
۵٬۱۴۱
اگر زین جهان تیز بشتافتی
۵٬۱۴۲
کنون آنچ جستی همه یافتی
۵٬۱۴۳
بهمسیایگی داور پاک جای
۵٬۱۴۴
بیابی بدین تیرگی در مپای
۵٬۱۴۵
چو بخشی بارزانیان بخش گنج
۵٬۱۴۶
کسی را سپار این سرای سپنج
۵٬۱۴۷
توانگر شوی گر تو درویش را
۵٬۱۴۸
کنی شادمان مردم خویش را
۵٬۱۴۹
کسی گردد ایمن ز چنگ بلا
۵٬۱۵۰
که یابد رها زین دم اژدها
۵٬۱۵۱
هرآنکس که از بهر تو رنج برد
۵٬۱۵۲
چنان دان که آن از پی گنج برد
۵٬۱۵۳
چو بخشی بارزانیان بخش چیز
۵٬۱۵۴
که ایدر نمانی تو بسیار نیز
۵٬۱۵۵
سر تخت را پادشاهی گزین
۵٬۱۵۶
که ایمن بود مور ازو بر زمین
۵٬۱۵۷
چو گیتی ببخشی میاسای هیچ
۵٬۱۵۸
که آمد ترا روزگار بسیچ
۵٬۱۵۹
چو بیدار شد رنج دیده ز خواب
۵٬۱۶۰
ز خوی دید جای پرستش پرآب
۵٬۱۶۱
همی بود گریان و رخ بر زمین
۵٬۱۶۲
همی خواند بر کردگار آفرین
۵٬۱۶۳
همی گفت گر تیز بشتافتم
۵٬۱۶۴
ز یزدان همه کام دل یافتم
۵٬۱۶۵
بیامد بر تخت شاهی نشست
۵٬۱۶۶
یکی جامهٔ نابسوده بدست
۵٬۱۶۷
بپوشید و بنشست بر تخت عاج
۵٬۱۶۸
جهاندار بی‌یاره و گرز و تاج
۵٬۱۶۹
سر هفته را زال و رستم بهم
۵٬۱۷۰
رسیدند بی‌کام دل پر ز غم
۵٬۱۷۱
چو ایرانیان آگهی یافتند
۵٬۱۷۲
همه داغ دل پیش بشتافتند
۵٬۱۷۳
چو رستم پدید آمد و زال زر
۵٬۱۷۴
همان موبدان فراوان هنر
۵٬۱۷۵
هرآنکس که بود از نژاد زرسب
۵٬۱۷۶
پذیره شدن را بیاراست اسب
۵٬۱۷۷
همان طوس با کاویانی درفش
۵٬۱۷۸
همه نامداران زرینه کفش
۵٬۱۷۹
چو گودرز پیش تهمتن رسید
۵٬۱۸۰
سرشکش ز مژگان برخ برچکید
۵٬۱۸۱
سپاهی همی رفت رخساره زرد
۵٬۱۸۲
ز خسرو همه دل پر از داغ و درد
۵٬۱۸۳
بگفتند با زال و رستم که شاه
۵٬۱۸۴
بگفتار ابلیس گم کرد راه
۵٬۱۸۵
همه بارگاهش سیاهست و بس
۵٬۱۸۶
شب و روز او را ندیدست کس
۵٬۱۸۷
ازین هفته تا آن در بارگاه
۵٬۱۸۸
گشایند و پوییم و یابیم راه
۵٬۱۸۹
جز آنست کیخسرو ای پهلوان
۵٬۱۹۰
که دیدی تو شاداب و روشن‌روان
۵٬۱۹۱
شده کوژ بالای سرو سهی
۵٬۱۹۲
گرفته گل سرخ رنگ بهی
۵٬۱۹۳
ندانم چه چشم بد آمد بروی
۵٬۱۹۴
چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی
۵٬۱۹۵
مگر تیره شد بخت ایرانیان
۵٬۱۹۶
وگر شاه را ز اختر آمد زیان
۵٬۱۹۷
بدیشان چنین گفت زال دلیر
۵٬۱۹۸
که باشد که شاه آمد از گاه سیر
۵٬۱۹۹
درستی و هم دردمندی بود
۵٬۲۰۰
گهی خوشی و گه نژندی بود
۵٬۲۰۱
شما دل مدارید چندین بغم
۵٬۲۰۲
که از غم شود جان خرم دژم
۵٬۲۰۳
بکوشیم و بسیار پندش دهیم
۵٬۲۰۴
بپند اختر سودمندش دهیم
۵٬۲۰۵
وزان پس هرآنکس که آمد براه
۵٬۲۰۶
برفتند پویان سوی بارگاه
۵٬۲۰۷
هم آنگه ز در پرده برداشتند
۵٬۲۰۸
بر اندازه‌شان شاد بگذاشتند
۵٬۲۰۹
چو دستان و چون رستم پیلتن
۵٬۲۱۰
چو طوس و چو گودرز و آن انجمن
۵٬۲۱۱
چو گرگین و چون بیژن و گستهم
۵٬۲۱۲
هرآنکس که رفتند گردان بهم
۵٬۲۱۳
شهنشاه چون روی ایشان بدید
۵٬۲۱۴
بپرده در آوای رستم شنید
۵٬۲۱۵
پراندیشه از تخت برپای خاست
۵٬۲۱۶
چنان پشت خمیده را کرد راست
۵٬۲۱۷
ز دانندگان هرک بد زابلی
۵٬۲۱۸
ز قنوج وز دنبر و کابلی
۵٬۲۱۹
یکایک بپرسید و بنواختشان
۵٬۲۲۰
برسم مهی پایگه ساختشان
۵٬۲۲۱
همان نیز ز ایرانیان هرک بود
۵٬۲۲۲
باندازه‌شان پایگه برفزود
۵٬۲۲۳
برو آفرین کرد بسیار زال
۵٬۲۲۴
که شادان بدی تا بود ماه و سال
۵٬۲۲۵
ز گاه منوچهر تا کیقباد
۵٬۲۲۶
ازان نامداران که داریم یاد
۵٬۲۲۷
همان زو طهماسب و کاوس کی
۵٬۲۲۸
بزرگان و شاهان فرخنده‌پی
۵٬۲۲۹
سیاوش مرا خود چو فرزند بود
۵٬۲۳۰
که با فر و با برز و اورند بود
۵٬۲۳۱
ندیدم کسی را بدین بخردی
۵٬۲۳۲
بدین برز و این فره ایزدی
۵٬۲۳۳
بپیروزی و مردی و مهر و رای
۵٬۲۳۴
که شاهیت بادا همیشه بجای
۵٬۲۳۵
چه مهتر که پای ترا خاک نیست
۵٬۲۳۶
چه زهر آنک نام تو تریاک نیست
۵٬۲۳۷
یکی ناسزا آگهی یافتم
۵٬۲۳۸
بدان آگهی تیز بشتافتم
۵٬۲۳۹
ستاره‌شناسان و کنداوران
۵٬۲۴۰
ز هر کشوری آنک دیدم سران
۵٬۲۴۱
ز قنوج وز دنور و مرغ و مای
۵٬۲۴۲
برفتند با زیج هندی ز جای
۵٬۲۴۳
بدان تا بجویند راز سپهر
۵٬۲۴۴
کز ایران چرا پاک ببرید مهر
۵٬۲۴۵
از ایران کس آمد که پیروز شاه
۵٬۲۴۶
بفرمود تا پردهٔ بارگاه
۵٬۲۴۷
نه بردارد از پیش سالار بار
۵٬۲۴۸
بپوشد ز ما چهرهٔ شهریار
۵٬۲۴۹
من از درد ایرانیان چو عقاب
۵٬۲۵۰
همی تاختم همچو کشتی بر آب
۵٬۲۵۱
بدان تا بپرسم ز شاه جهان
۵٬۲۵۲
ز چیزی که دارد همی در نهان
۵٬۲۵۳
به سه چیز هر کار نیکو شود
۵٬۲۵۴
همان تخت شاهی بی‌آهو شود
۵٬۲۵۵
بگنج و برنج و بمردان مرد
۵٬۲۵۶
بجز این نشاید همی کار کرد
۵٬۲۵۷
چهارم بیزدان ستایش کنیم
۵٬۲۵۸
شب و روز او را نیایش کنیم
۵٬۲۵۹
که اویست فریادرس بنده را
۵٬۲۶۰
همو بازدارد گراینده را
۵٬۲۶۱
بدرویش بخشیم بسیار چیز
۵٬۲۶۲
اگر چند چیز ارجمند است نیز
۵٬۲۶۳
بدان تا روان تو روشن کند
۵٬۲۶۴
خرد پیش مغز تو جوشن کند
۵٬۲۶۵
چو بشنید خسرو ز دستان سخن
۵٬۲۶۶
یکی دانشی پاسخ افگند بن
۵٬۲۶۷
بدو گفت کای پیر پاکیزه مغز
۵٬۲۶۸
همه رای و گفتارهای تو نغز
۵٬۲۶۹
ز گاه منوچهر تا این زمان
۵٬۲۷۰
نه‌ای جز بی‌آزار و نیکی گمان
۵٬۲۷۱
همان نامور رستم پیلتن
۵٬۲۷۲
ستون کیان نازش انجمن
۵٬۲۷۳
سیاوش را پروراننده اوست
۵٬۲۷۴
بدو نیکویها رساننده اوست
۵٬۲۷۵
سپاهی که دیدند گوپال او
۵٬۲۷۶
سر ترگ و برز و فر و یال او
۵٬۲۷۷
بسی جنگ ناکرده بگریختند
۵٬۲۷۸
همه دشت تیر و کمان ریختند
۵٬۲۷۹
بپیش نیاکان من کینه‌خواه
۵٬۲۸۰
چو دستور فرخ نماینده راه
۵٬۲۸۱
وگر نام و رنج تو گیرم بیاد
۵٬۲۸۲
بماند سخن تازه تا صد نژاد
۵٬۲۸۳
ز گفتار چرب ار پژوهش کنم
۵٬۲۸۴
ترا این ستایش نکوهش کنم
۵٬۲۸۵
دگر هرچ پرسیدی از کار من
۵٬۲۸۶
ز نادادن بار و آزار من
۵٬۲۸۷
بیزدان یکی آرزو داشتم
۵٬۲۸۸
جهان را همه خوار بگذاشتم
۵٬۲۸۹
کنون پنج هفتست تا من بپای
۵٬۲۹۰
همی خواهم از داور رهنمای
۵٬۲۹۱
که بخشد گذشته گناه مرا
۵٬۲۹۲
درخشان کند تیرگاه مرا
۵٬۲۹۳
برد مر مرا زین سپنجی سرای
۵٬۲۹۴
بود در همه نیکوی رهنمای
۵٬۲۹۵
نماند کزین راستی بگذرم
۵٬۲۹۶
چو شاهان پیشین یپیچد سرم
۵٬۲۹۷
کنون یافتم هرچ جستم ز کام
۵٬۲۹۸
بباید پسیچید کآمد خرام
۵٬۲۹۹
سحرگه مرا چشم بغنود دوش
۵٬۳۰۰
ز یزدان بیامد خجسته سروش
۵٬۳۰۱
که برساز کآمد گه رفتنت
۵٬۳۰۲
سرآمد نژندی و ناخفتنت
۵٬۳۰۳
کنون بارگاه من آمد بسر
۵٬۳۰۴
غم لشکر و تاج و تخت و کمر
۵٬۳۰۵
غمی شد دل ایرانیان را ز شاه
۵٬۳۰۶
همه خیره گشتند و گم کرده راه
۵٬۳۰۷
چو بشنید زال این سخن بردمید
۵٬۳۰۸
یکی باد سرد از جگر برکشید
۵٬۳۰۹
بایرانیان گفت کین رای نیست
۵٬۳۱۰
خرد را بمغز اندرش جای نیست
۵٬۳۱۱
که تا من ببستم کمر بر میان
۵٬۳۱۲
پرستنده‌ام پیش تخت کیان
۵٬۳۱۳
ز شاهان ندیدم کسی کین بگفت
۵٬۳۱۴
چو او گفت ما را نباید نهفت
۵٬۳۱۵
نباید بدین بود همداستان
۵٬۳۱۶
که او هیچ راند چنین داستان
۵٬۳۱۷
مگر دیو با او هم‌آواز گشت
۵٬۳۱۸
که از راه یزدان سرش بازگشت
۵٬۳۱۹
فریدون و هوشنگ یزدان پرست
۵٬۳۲۰
نبردند هرگز بدین کار دست
۵٬۳۲۱
بگویم بدو من همه راستی
۵٬۳۲۲
گر آید بجان اندرون کاستی
۵٬۳۲۳
چنین یافت پاسخ ز ایرانیان
۵٬۳۲۴
کزین سان سخن کس نگفت از میان
۵٬۳۲۵
همه با توایم آنچ گویی بشاه
۵٬۳۲۶
مبادا که او گم کند رسم و راه
۵٬۳۲۷
شنید این سخن زال برپای خاست
۵٬۳۲۸
چنین گفت کای خسرو داد و راست
۵٬۳۲۹
ز پیر جهاندیده بشنو سخن
۵٬۳۳۰
چو کژ آورد رای پاسخ مکن
۵٬۳۳۱
که گفتار تلخست با راستی
۵٬۳۳۲
ببندد بتلخی در کاستی
۵٬۳۳۳
نشاید که آزار گیری ز من
۵٬۳۳۴
برین راستی پیش این انجمن
۵٬۳۳۵
بتوران زمین زادی از مادرت
۵٬۳۳۶
همانجا بد آرام و آبشخورت
۵٬۳۳۷
ز یک سو نبیرهٔ رد افراسیاب
۵٬۳۳۸
که جز جادوی را ندیدی بخواب
۵٬۳۳۹
چو کاوس دژخیم دیگر نیا
۵٬۳۴۰
پر از رنگ رخ دل پر از کیمیا
۵٬۳۴۱
ز خاور ورا بود تا باختر
۵٬۳۴۲
بزرگی و شاهی و تاج و کمر
۵٬۳۴۳
همی خواست کز آسمان بگذرد
۵٬۳۴۴
همه گردش اختران بشمرد
۵٬۳۴۵
بدان بر بسی پندها دادمش
۵٬۳۴۶
همین تلخ گفتار بگشادمش
۵٬۳۴۷
بس پند بشنید و سودی نکرد
۵٬۳۴۸
ازو بازگشتم پر از داغ و درد
۵٬۳۴۹
چو بر شد نگون اندر آمد بخاک
۵٬۳۵۰
ببخشود بر جانش یزدان پاک
۵٬۳۵۱
بیامد بیزدان شده ناسپاس
۵٬۳۵۲
سری پر ز گرد و دلی پرهراس
۵٬۳۵۳
تو رفتی و شمشیرزن صد هزار
۵٬۳۵۴
زره‌دار با گرزهٔ گاوسار
۵٬۳۵۵
چو شیر ژیان ساختی رزم را
۵٬۳۵۶
بیاراستی دشت خوارزم را
۵٬۳۵۷
ز پیش سپه تیز رفتی بجنگ
۵٬۳۵۸
پیاده شدی پس بجنگ پشنگ
۵٬۳۵۹
گر او را بدی بر تو بر دست‌یاب
۵٬۳۶۰
بایران کشیدی رد افراسیاب
۵٬۳۶۱
زن و کودک خرد ایرانیان
۵٬۳۶۲
ببردی بکین کس نبستی میان
۵٬۳۶۳
ترا ایزد از دست او رسته کرد
۵٬۳۶۴
ببخشود و رای تو پیوسته کرد
۵٬۳۶۵
بکشتی کسی را که زو بد هراس
۵٬۳۶۶
بدادار دارنده بد ناسپاس
۵٬۳۶۷
چو گفتم که هنگام آرام بود
۵٬۳۶۸
گه بخشش و پوشش و جام بود
۵٬۳۶۹
بایران کنون کار دشوارتر
۵٬۳۷۰
فزونتر بدی دل پرآزارتر
۵٬۳۷۱
که تو برنوشتی ره ایزدی
۵٬۳۷۲
بکژی گذشتی و راه بدی
۵٬۳۷۳
ازین بد نباشد تنت سودمند
۵٬۳۷۴
نیاید جهان‌آفرین را پسند
۵٬۳۷۵
گر این باشد این شاه سامان تو
۵٬۳۷۶
نگردد کسی گرد پیمان تو
۵٬۳۷۷
پشیمانی آید ترا زین سخن
۵٬۳۷۸
براندیش و فرمان دیوان مکن
۵٬۳۷۹
وگر نیز جویی چنین کار دیو
۵٬۳۸۰
ببرد ز تو فر کیهان خدیو
۵٬۳۸۱
بمانی پر از درد و دل پر گناه
۵٬۳۸۲
نخوانند ازین پس ترا نیز شاه
۵٬۳۸۳
بیزدان پناه و بیزدان گرای
۵٬۳۸۴
که اویست بر نیک و بد رهنمای
۵٬۳۸۵
گر این پند من یک بیک نشنوی
۵٬۳۸۶
بهرمن بدکنش بگروی
۵٬۳۸۷
بماندت درد و نماندت بخت
۵٬۳۸۸
نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت
۵٬۳۸۹
خرد باد جان ترا رهنمای
۵٬۳۹۰
بپاکی بماناد مغزت بجای
۵٬۳۹۱
سخنهای دستان چو آمد ببن
۵٬۳۹۲
یلان برگشادند یکسر سخن
۵٬۳۹۳
که ما هم برآنیم کین پیر گفت
۵٬۳۹۴
نباید در راستی را نهفت
۵٬۳۹۵
چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید
۵٬۳۹۶
زمانی بیاسود و اندر شمید
۵٬۳۹۷
پراندیشه گفت ای جهاندیده زال
۵٬۳۹۸
بمردی بی‌اندازه پیموده سال
۵٬۳۹۹
اگر سرد گویمت بر انجمن
۵٬۴۰۰
جهاندار نپسندد این بد ز من
۵٬۴۰۱
دگر آنک رستم شود دردمند
۵٬۴۰۲
ز درد وی آید بایران گزند
۵٬۴۰۳
دگر آنگ گر بشمری رنج‌اوی
۵٬۴۰۴
همانا فزون آید از گنج اوی
۵٬۴۰۵
سپر کرد پیشم تن خویش را
۵٬۴۰۶
نبد خواب و خوردن بداندیش را
۵٬۴۰۷
همان پاسخت را بخوبی کنیم
۵٬۴۰۸
دلت را بگفتار تو نشکنیم
۵٬۴۰۹
چنین گفت زان پس به آواز سخت
۵٬۴۱۰
که ای سرفرازان پیروز بخت
۵٬۴۱۱
سخنهای دستان شنیدم همه
۵٬۴۱۲
که بیدار بگشاد پیش رمه
۵٬۴۱۳
بدارنده یزدان گیهان خدیو
۵٬۴۱۴
که من دورم از راه و فرمان دیو
۵٬۴۱۵
به یزدان گراید همی جان من
۵٬۴۱۶
که آن دیدم از رنج درمان من
۵٬۴۱۷
بدید آن جهان را دل روشنم
۵٬۴۱۸
خرد شد ز بدهای او جوشنم
۵٬۴۱۹
بزال آنگهی گفت تندی مکن
۵٬۴۲۰
براندازه باید که رانی سخن
۵٬۴۲۱
نخست آنک گفتی ز توران‌نژاد
۵٬۴۲۲
خردمند و بیدار هرگز نزاد
۵٬۴۲۳
جهاندار پور سیاوش منم
۵٬۴۲۴
ز تخم کیان راد و باهش منم
۵٬۴۲۵
نبیرهٔ جهاندار کاوس کی
۵٬۴۲۶
دل‌افروز و با دانش و نیک‌پی
۵٬۴۲۷
بمادر هم از تخم افراسیاب
۵٬۴۲۸
که با خشم او گم شدی خورد و خواب
۵٬۴۲۹
نبیرهٔ فریدون و پور پشنگ
۵٬۴۳۰
ازین گوهران چنین نیست ننگ
۵٬۴۳۱
که شیران ایران بدریای آب
۵٬۴۳۲
نشستی تن از بیم افراسیاب
۵٬۴۳۳
دگر آنک کاوس صندوق ساخت
۵٬۴۳۴
سر از پادشاهی همی برفراخت
۵٬۴۳۵
چنان دان که اندر فزونی منش
۵٬۴۳۶
نسازند بر پادشا سرزنش
۵٬۴۳۷
کنون من چو کین پدر خواستم
۵٬۴۳۸
جهان را بپیروزی آراستم
۵٬۴۳۹
بکشتم کسی را کزو بود کین
۵٬۴۴۰
وزو جور و بیداد بد بر زمین
۵٬۴۴۱
بگیتی مرا نیز کاری نماند
۵٬۴۴۲
ز بدگوهران یادگاری نماند
۵٬۴۴۳
هرآنگه که اندیشه گردد دراز
۵٬۴۴۴
ز شادی و از دولت دیریاز
۵٬۴۴۵
چو کاوس و جمشید باشم براه
۵٬۴۴۶
چو ایشان ز من گم شود پایگاه
۵٬۴۴۷
چو ضحاک ناپاک و تور دلیر
۵٬۴۴۸
که از جور ایشان جهان گشت سیر
۵٬۴۴۹
بترسم که چون روز نخ برکشد
۵٬۴۵۰
چو ایشان مرا سوی دوزخ کشد
۵٬۴۵۱
دگر آنک گفتی که باشیده جنگ
۵٬۴۵۲
بیاراستی چون دلاور پلنگ
۵٬۴۵۳
ازان بد کز ایران ندیدم سوار
۵٬۴۵۴
نه اسپ افگنی از در کارزار
۵٬۴۵۵
که تنها بر او بجنگ آمدی
۵٬۴۵۶
چو رفتی برزمش درنگ آمدی
۵٬۴۵۷
کسی را کجا فر یزدان نبود
۵٬۴۵۸
وگر اختر نیک خندان نبود
۵٬۴۵۹
همه خاک بودی بجنگ پشنگ
۵٬۴۶۰
از ایران بدین سان شدم تیزچنگ
۵٬۴۶۱
بدین پنج هفته که من روز و شب
۵٬۴۶۲
همی بفرین برگشادم دو لب
۵٬۴۶۳
بدان تا جهاندار یزدان پاک
۵٬۴۶۴
رهاند مرا زین غم تیره خاک
۵٬۴۶۵
شدم سیر زین لشکر و تاج و تخت
۵٬۴۶۶
سبک بار گشتیم و بستیم رخت
۵٬۴۶۷
تو ای پیر بیدار دستان سام
۵٬۴۶۸
مرا دیو گویی که بنهاد دام
۵٬۴۶۹
بتاری و کژی بگشتم ز راه
۵٬۴۷۰
روان گشته بی‌مایه و دل تباه
۵٬۴۷۱
ندانم که بادافره ایزدی
۵٬۴۷۲
کجا یابم و روزگار بدی
۵٬۴۷۳
چو دستان شنید این سخن خیره شد
۵٬۴۷۴
همی چشمش از روی او تیره شد
۵٬۴۷۵
خروشان شد از شاه و بر پای خاست
۵٬۴۷۶
چنین گفت کای داور داد و راست
۵٬۴۷۷
ز من بود تیزی و نابخردی
۵٬۴۷۸
توی پاک فرزانهٔ ایزدی
۵٬۴۷۹
سزد گر ببخشی گناه مرا
۵٬۴۸۰
اگر دیو گم کرد راه مرا
۵٬۴۸۱
مرا سالیان شد فزون از شمار
۵٬۴۸۲
کمر بسته‌ام پیش هر شهریار
۵٬۴۸۳
ز شاهان ندیدم کزین گونه راه
۵٬۴۸۴
بجستی ز دادار خورشید و ماه
۵٬۴۸۵
که ما را جدایی نبود آرزوی
۵٬۴۸۶
ازین دادگر خسرو نیک‌خوی
۵٬۴۸۷
سخنهای دستان چو بشنید شاه
۵٬۴۸۸
پسند آمدش پوزش نیک‌خواه
۵٬۴۸۹
بیازید و بگرفت دستش بدست
۵٬۴۹۰
بر خویش بردش بجای نشست
۵٬۴۹۱
بدانست کو این سخن جز بمهر
۵٬۴۹۲
نپیمود با شاه خورشید چهر
۵٬۴۹۳
چنین گفت پس شاه با زال زر
۵٬۴۹۴
که اکنون ببندید یکسر کمر
۵٬۴۹۵
تو و رستم و طوس و گودرز و گیو
۵٬۴۹۶
دگر هرک او نامدارست نیو
۵٬۴۹۷
سراپرده از شهر بیرون برید
۵٬۴۹۸
درفش همایون بهامون برید
۵٬۴۹۹
ز خرگاه وز خیمه چندانک هست
۵٬۵۰۰
بسازید بر دشت جای نشست
۵٬۵۰۱
درفش بزرگان و پیل و سپاه
۵٬۵۰۲
بسازید روشن یکی رزمگاه
۵٬۵۰۳
چنان کرد رستم که خسرو بگفت
۵٬۵۰۴
ببردند پرده‌سرای از نهفت
۵٬۵۰۵
بهامون کشیدند ایرانیان
۵٬۵۰۶
بفرمان ببستند یکسر میان
۵٬۵۰۷
سپید و سیاه و بنفش و کبود
۵٬۵۰۸
زمین کوه تا کوه پر خیمه بود
۵٬۵۰۹
میان اندرون کاویانی درفش
۵٬۵۱۰
جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
۵٬۵۱۱
سراپردهٔ زال نزدیک شاه
۵٬۵۱۲
برافراخته زو درفش سیاه
۵٬۵۱۳
بدست چپش رستم پهلوان
۵٬۵۱۴
ز کابل بزرگان روشن‌روان
۵٬۵۱۵
بپیش اندرون طوس و گودرز و گیو
۵٬۵۱۶
چو رهام و شاپور و گرگین نیو
۵٬۵۱۷
پس پشت او بیژن و گستهم
۵٬۵۱۸
بزرگان که بودند با او بهم
۵٬۵۱۹
شهنشاه بر تخت زرین نشست
۵٬۵۲۰
یکی گرزهٔ گاوپیکر بدست
۵٬۵۲۱
بیک دست او زال و رستم بهم
۵٬۵۲۲
چو پیل سرافراز و شیر دژم
۵٬۵۲۳
بدست گر طوس و گودرز و گیو
۵٬۵۲۴
دگر بیژن گرد و رهام نیو
۵٬۵۲۵
نهاده همه چهر بر چشم شاه
۵٬۵۲۶
بدان تا چه گوید ز کار سپاه
۵٬۵۲۷
بواز گفت آن زمان شهریار
۵٬۵۲۸
که این نامداران به روزگار
۵٬۵۲۹
هران کس که دارید راه و خرد
۵٬۵۳۰
بدانید کین نیک و بد بگذرد
۵٬۵۳۱
همه رفتنی‌ایم و گیتی سپنچ
۵٬۵۳۲
چرا باید این درد و اندوه و رنج
۵٬۵۳۳
ز هر دست خوبی فرازآوریم
۵٬۵۳۴
بدشمن بمانیم و خود بگذریم
۵٬۵۳۵
کنون گاو آن زیر چرم اندر است
۵٬۵۳۶
که پاداش و بادافره دیگرست
۵٬۵۳۷
بترسید یکسر ز یزدان پاک
۵٬۵۳۸
مباشید ایمن بدین تیره خاک
۵٬۵۳۹
که این روز بر ما همی بگذرد
۵٬۵۴۰
زمانه دم هر کسی بشمرد
۵٬۵۴۱
ز هوشنگ و جمشید و کاوس شاه
۵٬۵۴۲
که بودند با فر و تخت و کلاه
۵٬۵۴۳
جز از نام ازیشان بگیتی نماند
۵٬۵۴۴
کسی نامهٔ رفتگان برنخواند
۵٬۵۴۵
از ایشان بسی ناسپاسان بدند
۵٬۵۴۶
بفرجام زان بد هراسان بدند
۵٬۵۴۷
چو ایشان همان من یکی بنده‌ام
۵٬۵۴۸
وگر چند با رنج کوشنده‌ام
۵٬۵۴۹
بکوشیدم و رنج بردم بسی
۵٬۵۵۰
ندیدم که ایدر بماند کسی
۵٬۵۵۱
کنون جان و دل زین سرای سپنج
۵٬۵۵۲
بکندم سرآوردم این درد و رنج
۵٬۵۵۳
کنون آنچ جستم همه یافتم
۵٬۵۵۴
ز تخت کیی روی برتافتم
۵٬۵۵۵
هر آن کس که در پیش من برد رنج
۵٬۵۵۶
ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج
۵٬۵۵۷
ز کردار هر کس که دارم سپاس
۵٬۵۵۸
بگویم بیزدان نیکی‌شناس
۵٬۵۵۹
بایرانیان بخشم این خواسته
۵٬۵۶۰
سلیح و در گنج آراسته
۵٬۵۶۱
هر آن کس که هست از شما مهتری
۵٬۵۶۲
ببخشم بهر مهتری کشوری
۵٬۵۶۳
همان بدره و برده و چارپای
۵٬۵۶۴
براندیشم آرم شمارش بجای
۵٬۵۶۵
ببخشم که من راه را ساختم
۵٬۵۶۶
وزین تیرگی دل بپرداختم
۵٬۵۶۷
شما دست شادی بخوردن برید
۵٬۵۶۸
بیک هفته ایدر چمید و چرید
۵٬۵۶۹
بخواهم که تا زین سرای سپنج
۵٬۵۷۰
گذر یابم و دور مانم ز رنج
۵٬۵۷۱
چو کیخسرو این پندها برگرفت
۵٬۵۷۲
بماندند گردان ایران شگفت
۵٬۵۷۳
یکی گفت کین شاه دیوانه شد
۵٬۵۷۴
خرد با دلش سخت بیگانه شد
۵٬۵۷۵
ندانم برو بر چه خواهد رسید
۵٬۵۷۶
کجا خواهد این تاج و تخت آرمید
۵٬۵۷۷
برفتند یکسر گروهاگروه
۵٬۵۷۸
همه دشت لشکر بدو راغ و کوه
۵٬۵۷۹
غو نای و آوای مستان ز دشت
۵٬۵۸۰
تو گفتی همی از هوا برگذشت
۵٬۵۸۱
ببودند یک هفته زین گونه شاد
۵٬۵۸۲
کسی را نیامد غم و رنج یاد
۵٬۵۸۳
بهشتم نشست از بر گاه شاه
۵٬۵۸۴
ابی یاره و گرز و زرین کلاه
۵٬۵۸۵
چو آمدش رفتن بتنگی فراز
۵٬۵۸۶
یکی گنج را درگشادند باز
۵٬۵۸۷
چو بگشاد آن گنج آباد را
۵٬۵۸۸
وصی کرد گودرز کشواد را
۵٬۵۸۹
بدو گفت بنگر بکار جهان
۵٬۵۹۰
چه در آشکار و چه اندر نهان
۵٬۵۹۱
که هر گنج را روزی آگندنیست
۵٬۵۹۲
بسختی و روزی پراگندنیست
۵٬۵۹۳
نگه کن رباطی که ویران بود
۵٬۵۹۴
یکی کان بنزدیک ایران بود
۵٬۵۹۵
دگر آبگیری که باشد خراب
۵٬۵۹۶
از ایران وز رنج افراسیاب
۵٬۵۹۷
دگر کودکانی که بی‌مادرند
۵٬۵۹۸
زنانی که بی شوی و بی‌چادرند
۵٬۵۹۹
دگر آنکش آید بچیزی نیاز
۵٬۶۰۰
ز هر کس همی دارد آن رنج راز
۵٬۶۰۱
بر ایشان در گنج بسته مدار
۵٬۶۰۲
ببخش و بترس از بد روزگار
۵٬۶۰۳
دگر گنج کش نام بادآورست
۵٬۶۰۴
پر از افسر و زیور و گوهرست
۵٬۶۰۵
نگه کن بشهری که ویران شدست
۵٬۶۰۶
کنام پلنگان و شیران شدست
۵٬۶۰۷
دگر هرکجا رسم آتشکدست
۵٬۶۰۸
که بی‌هیربد جای ویران شدست
۵٬۶۰۹
سه دیگر کسی کو ز تن بازماند
۵٬۶۱۰
بروز جوانی درم برفشاند
۵٬۶۱۱
دگر چاهساری که بی‌آب گشت
۵٬۶۱۲
فراوان برو سالیان برگذشت
۵٬۶۱۳
بدین گنج بادآور آباد کن
۵٬۶۱۴
درم خوار کن مرگ را یاد کن
۵٬۶۱۵
دگر گنج کش خواندندی عروس
۵٬۶۱۶
که آگند کاوس در شهر طوس
۵٬۶۱۷
بگودرز فرمود کان را ببخش
۵٬۶۱۸
یزال و بگیو و خداوند رخش
۵٬۶۱۹
همه جامه‌های تنش برشمرد
۵٬۶۲۰
نگه کرد یکسر برستم سپرد
۵٬۶۲۱
همان یاره و طوق کنداوران
۵٬۶۲۲
همان جوشن و گرزهای گران
۵٬۶۲۳
ز اسبان بجایی که بودش یله
۵٬۶۲۴
بطوس سپهبد سپردش گله
۵٬۶۲۵
همه باغ و گلشن بگودرز داد
۵٬۶۲۶
بگیتی ز مرزی که آمدش یاد
۵٬۶۲۷
سلیح تنش هرچ در گنج بود
۵٬۶۲۸
که او را بدان خواسته رنج بود
۵٬۶۲۹
سپردند یکسر بگیو دلیر
۵٬۶۳۰
بدانگه که خسرو شد از گنج سیر
۵٬۶۳۱
از ایوان و خرگاه و پرده‌سرای
۵٬۶۳۲
همان خیمه و آخور و چارپای
۵٬۶۳۳
فریبرز کاوس را داد شاه
۵٬۶۳۴
بسی جوشن و ترگ و رومی کلاه
۵٬۶۳۵
یکی طوق روشن‌تر از مشتری
۵٬۶۳۶
ز یاقوت رخشان دو انگشتری
۵٬۶۳۷
نبشته برو نام شاه جهان
۵٬۶۳۸
که اندر جهان آن نبودی نهان
۵٬۶۳۹
ببیژن چنین گفت کین یادگار
۵٬۶۴۰
همی دار و جز تخم نیکی مکار
۵٬۶۴۱
بایرانیان گفت هنگام من
۵٬۶۴۲
فراز آمد و تازه شد کام من
۵٬۶۴۳
بخواهید چیزی که باید ز من
۵٬۶۴۴
که آمد پراگندن انجمن
۵٬۶۴۵
همه مهتران زار و گریان شدند
۵٬۶۴۶
ز درد شهنشاه بریان شدند
۵٬۶۴۷
همی گفت هرکس که ای شهریار
۵٬۶۴۸
کرا مانی این تاج را یادگار
۵٬۶۴۹
چو بشنید دستان خسرو پرست
۵٬۶۵۰
زمین را ببوسید و برپای جست
۵٬۶۵۱
چنین گفت کای شهریار جهان
۵٬۶۵۲
سزد کرزوها ندارم نهان
۵٬۶۵۳
تو دانی که رستم بایران چه کرد
۵٬۶۵۴
برزم و ببزم و بننگ و نبرد
۵٬۶۵۵
چو کاوس کی شد بمازندران
۵٬۶۵۶
رهی دور و فرسنگهای گران
۵٬۶۵۷
چو دیوان ببستند کاوس را
۵٬۶۵۸
چو گودرز گردنکش و طوس را
۵٬۶۵۹
تهمتن چو بشنید تنها برفت
۵٬۶۶۰
بمازندران روی بنهاد تفت
۵٬۶۶۱
بیابان وتاریکی و دیو و شیر
۵٬۶۶۲
همان جادوی و اژدهای دلیر
۵٬۶۶۳
بدان رنج و تیمار ببرید راه
۵٬۶۶۴
بمازندران شد بنزدیک شاه
۵٬۶۶۵
بدرید پهلوی دیو سپید
۵٬۶۶۶
جگرگاه پولاد غندی و بید
۵٬۶۶۷
سر سنجه را ناگه از تن بکند
۵٬۶۶۸
خروشش برآمد بابر بلند
۵٬۶۶۹
چو سهراب فرزند کاندر جهان
۵٬۶۷۰
کسی را نبود از کهان و مهان
۵٬۶۷۱
بکشت از پی کین کاوس شاه
۵٬۶۷۲
ز دردش بگرید همی سال و ماه
۵٬۶۷۳
وزان پس کجا رزم کاموس کرد
۵٬۶۷۴
بمردی بابر اندر آورد گرد
۵٬۶۷۵
ز کردار او چند رانم سخن
۵٬۶۷۶
که هم داستانها نیاید ببن
۵٬۶۷۷
اگر شاه سیر آمد از تاج و گاه
۵٬۶۷۸
چه ماند بدین شیردل نیک‌خواه
۵٬۶۷۹
چنین داد پاسخ که کردار اوی
۵٬۶۸۰
بنزدیک ما رنج و تیمار اوی
۵٬۶۸۱
که داند مگر کردگار سپهر
۵٬۶۸۲
نمایندهٔ کام و آرام و مهر
۵٬۶۸۳
سخنهای او نیست اندر نهفت
۵٬۶۸۴
نداند کس او را بافاق جفت
۵٬۶۸۵
بفرمود تا رفت پیشش دبیر
۵٬۶۸۶
بیاورد قرطاس و مشک و عبیر
۵٬۶۸۷
نبشتند عهدی ز شاه زمین
۵٬۶۸۸
سرافراز کیخسرو پاک‌دین
۵٬۶۸۹
ز بهر سپهبد گو پیلتن
۵٬۶۹۰
ستوده بمردی بهر انجمن
۵٬۶۹۱
که او باشد اندر جهان پیشرو
۵٬۶۹۲
جهاندار و بیدار و سالار و گو
۵٬۶۹۳
هم او را بود کشور نیمروز
۵٬۶۹۴
سپهدار پیروز لشکر فروز
۵٬۶۹۵
نهادند بر عهد بر مهر زر
۵٬۶۹۶
برآیین کیخسرو دادگر
۵٬۶۹۷
بدو داد منشور و کرد آفرین
۵٬۶۹۸
که آباد بادا برستم زمین
۵٬۶۹۹
مهانی که با زال سام سوار
۵٬۷۰۰
برفتند با زیجها بر کنار
۵٬۷۰۱
ببخشیدشان خلعت و سیم و زر
۵٬۷۰۲
یکی جام مر هر یکی را گهر
۵٬۷۰۳
جهاندیده گودرز برپای خاست
۵٬۷۰۴
بیاراست با شاه گفتار راست
۵٬۷۰۵
چنین گفت کای شاه پیروز بخت
۵٬۷۰۶
ندیدیم چون تو خداوند تخت
۵٬۷۰۷
ز گاه منوچهر تا کیقباد
۵٬۷۰۸
ز کاوس تا گاه فرخ نژاد
۵٬۷۰۹
بپیش بزرگان کمر بسته‌ام
۵٬۷۱۰
بی‌آزار یک روز ننشسته‌ام
۵٬۷۱۱
نبیره پسر بود هفتاد و هشت
۵٬۷۱۲
کنون ماند هشت و دگر برگذشت
۵٬۷۱۳
همان گیو بیداردل هفت سال
۵٬۷۱۴
بتوران زمین بود بی‌خورد و هال
۵٬۷۱۵
بدشت اندرون گور بد خوردنش
۵٬۷۱۶
هم از چرم نخچیر پیراهنش
۵٬۷۱۷
بایران رسید آنچ بد شاه دید
۵٬۷۱۸
که تیمار او گیو چندی کشید
۵٬۷۱۹
جهاندار سیر آمد از تاج گاه
۵٬۷۲۰
همو چشم دارد به نیکی ز شاه
۵٬۷۲۱
چنین داد پاسخ که بیشست ازین
۵٬۷۲۲
که بر گیو بادا هزارآفرین
۵٬۷۲۳
خداوند گیتی ورایار باد
۵٬۷۲۴
دل بدسگالانش پرخار باد
۵٬۷۲۵
کم و بیش ما پاک بر دست تست
۵٬۷۲۶
که روشن روان بادی و تن درست
۵٬۷۲۷
بفرمود تا عهد قم و اصفهان
۵٬۷۲۸
نهاد بزرگان و جای مهان
۵٬۷۲۹
نویسد ز مشک و ز عنبر دبیر
۵٬۷۳۰
یکی نامه از پادشا بر حریر
۵٬۷۳۱
یکی مهر زرین برو برنهاد
۵٬۷۳۲
بران نامه شاه آفرین کرد یاد
۵٬۷۳۳
که یزدان ز گودرز خشنود باد
۵٬۷۳۴
دل بدسگالانش پر دود باد
۵٬۷۳۵
بایرانیان گفت گیو دلیر
۵٬۷۳۶
مبادا که آید ز کردار سیر
۵٬۷۳۷
بدانید کو یادگار منست
۵٬۷۳۸
بنزد شما زینهار منست
۵٬۷۳۹
مر او را همه پاک فرمان برید
۵٬۷۴۰
ز گفتار گودرز بر مگذرید
۵٬۷۴۱
ز گودرزیان هرک بد پیش‌رو
۵٬۷۴۲
یکی آفرینی بگسترد نو
۵٬۷۴۳
چو گودرز بنشست برخاست طوس
۵٬۷۴۴
بشد پیش خسرو زمین داد بوس
۵٬۷۴۵
بدو گفت شاها انوشه بدی
۵٬۷۴۶
همیشه ز تو دور دست بدی
۵٬۷۴۷
منم زین بزرگان فریدون نژاد
۵٬۷۴۸
ز ناماوران تا بیامد قباد
۵٬۷۴۹
کمر بسته‌ام پیش ایرانیان
۵٬۷۵۰
که نگشادم از بند هرگز میان
۵٬۷۵۱
بکوه هماون ز جوشن تنم
۵٬۷۵۲
بخست و همان بود پیراهنم
۵٬۷۵۳
بکین سیاوش بران رزمگاه
۵٬۷۵۴
بدم هر شبی پاسبان سپاه
۵٬۷۵۵
بلاون سپه را نکردم رها
۵٬۷۵۶
همی بودم اندر دم اژدها
۵٬۷۵۷
بمازندران بسته کاوس بود
۵٬۷۵۸
دگر بند بر گردن طوس بود
۵٬۷۵۹
نکردم سپه را به جایی یله
۵٬۷۶۰
نه از من کسی کرد هرگز گله
۵٬۷۶۱
کنون شاه سیر آمد از تاج و گنج
۵٬۷۶۲
همی بگذرد زین سرای سپنج
۵٬۷۶۳
چه فرمایدم چیست نیروی من
۵٬۷۶۴
تو دانی هنرها و آهوی من
۵٬۷۶۵
چنین داد پاسخ بدو شهریار
۵٬۷۶۶
که بیشست رنج تو از روزگار
۵٬۷۶۷
همی باش با کاویانی درفش
۵٬۷۶۸
تو باشی سپهدار زرینه کفش
۵٬۷۶۹
بدین مرز گیتی خراسان تراست
۵٬۷۷۰
ازین نامداران تن‌آسان تراست
۵٬۷۷۱
نبشتند عهدی بران هم نشان
۵٬۷۷۲
بپیش بزرگان گردنکشان
۵٬۷۷۳
نهادند بر عهد بر مهر زر
۵٬۷۷۴
یکی طوق زرین و زرین کمر
۵٬۷۷۵
بدو داد و کردش بسی آفرین
۵٬۷۷۶
که از تو مبادا دلی پر ز کین
۵٬۷۷۷
ز کار بزرگان چو پردخته شد
۵٬۷۷۸
شهنشاه زان رنجها رخته شد
۵٬۷۷۹
ازان مهتران نام لهراسب ماند
۵٬۷۸۰
که از دفتر شاه کس برنخواند
۵٬۷۸۱
ببیژن بفرمود تا با کلاه
۵٬۷۸۲
بیاورد لهراسب را نزد شاه
۵٬۷۸۳
چو دیدش جهاندار برپای جست
۵٬۷۸۴
برو آفرین کرد و بگشاد دست
۵٬۷۸۵
فرود آمد از نامور تخت عاج
۵٬۷۸۶
ز سر برگرفت آن دل‌افروز تاج
۵٬۷۸۷
بلهراسب بسپرد و کرد آفرین
۵٬۷۸۸
همه پادشاهی ایران زمین
۵٬۷۸۹
همی کرد پدرود آن تخت عاج
۵٬۷۹۰
برو آفرین کرد و بر تخت و تاج
۵٬۷۹۱
که این تاج نو بر تو فرخنده باد
۵٬۷۹۲
جهان سربسر پیش تو بنده باد
۵٬۷۹۳
سپردم بتو شاهی و تاج و گنج
۵٬۷۹۴
ازان پس که دیدم بسی درد و رنج
۵٬۷۹۵
مگردان زبان زین سپس جز بداد
۵٬۷۹۶
که از داد باشی تو پیروز و شاد
۵٬۷۹۷
مکن دیو را آشنا با روان
۵٬۷۹۸
چو خواهی که بختت بماند جوان
۵٬۷۹۹
خردمند باش و بی‌آزار باش
۵٬۸۰۰
همیشه روانرا نگهدار باش
۵٬۸۰۱
به ایرانیان گفت کز بخت اوی
۵٬۸۰۲
بباشید شادان دل از تخت اوی
۵٬۸۰۳
شگفت اندرو مانده ایرانیان
۵٬۸۰۴
برآشفته هر یک چو شیر ژیان
۵٬۸۰۵
همی هر کسی در شگفتی بماند
۵٬۸۰۶
که لهراسب را شاه بایست خواند
۵٬۸۰۷
ازان انجمن زال بر پای خاست
۵٬۸۰۸
بگفت آنچ بودش بدل رای راست
۵٬۸۰۹
چنین گفت کای شهریار بلند
۵٬۸۱۰
سزد گر کنی خاک را ارجمند
۵٬۸۱۱
سربخت آن کس پر از خاک باد
۵٬۸۱۲
روان ورا خاک تریاک باد
۵٬۸۱۳
که لهراسب را شاه خواند بداد
۵٬۸۱۴
ز بیداد هرگز نگیریم یاد
۵٬۸۱۵
بایران چو آمد بنزد زرسب
۵٬۸۱۶
فرومایه‌ای دیدمش با یک اسب
۵٬۸۱۷
بجنگ الانان فرستادیش
۵٬۸۱۸
سپاه و درفش و کمر دادیش
۵٬۸۱۹
ز چندین بزرگان خسرو نژاد
۵٬۸۲۰
نیامد کسی بر دل شاه یاد
۵٬۸۲۱
نژادش ندانم ندیدم هنر
۵٬۸۲۲
ازین گونه نشنیده‌ام تاجور
۵٬۸۲۳
خروشی برآمد ز ایرانیان
۵٬۸۲۴
کزین پس نبندیم شاها میان
۵٬۸۲۵
نجوییم کس نام در کارزار
۵٬۸۲۶
چو لهراسب را کی کند شهریار
۵٬۸۲۷
چو بشنید خسرو ز دستان سخن
۵٬۸۲۸
بدو گفت مشتاب و تندی مکن
۵٬۸۲۹
که هر کس که بیداد گوید همی
۵٬۸۳۰
بجز دود ز آتش نجوید همی
۵٬۸۳۱
که نپسندد از ما بدی دادگر
۵٬۸۳۲
نه هر کو بدی کرد بیند گهر
۵٬۸۳۳
که یزدان کسی را کند نیک بخت
۵٬۸۳۴
سزاوار شاهی و زیبای تخت
۵٬۸۳۵
جهان‌آفرین بر روانم گواست
۵٬۸۳۶
که گشت این سخنها بلهراسب راست
۵٬۸۳۷
که دارد همی شرم و دین و خرد
۵٬۸۳۸
ز کردار نیکی همی برخورد
۵٬۸۳۹
نبیرهٔ جهاندار هوشنگ هست
۵٬۸۴۰
خردمند و بینادل و پاک‌دست
۵٬۸۴۱
پی جاودان بگسلاند ز خاک
۵٬۸۴۲
پدید آورد راه یزدان پاک
۵٬۸۴۳
زمانه جوان گردد از پند اوی
۵٬۸۴۴
بدین هم بود پاک فرزند اوی
۵٬۸۴۵
بشاهی برو آفرین گسترید
۵٬۸۴۶
وزین پند و اندرز من مگذرید
۵٬۸۴۷
هرآنکس کز اندرز من درگذشت
۵٬۸۴۸
همه رنج او پیش من بادگشت
۵٬۸۴۹
چنین هم ز یزدان بود ناسپاس
۵٬۸۵۰
بدلش اندر آید ز هر سو هراس
۵٬۸۵۱
چو بشنید زال این سخنهای پاک
۵٬۸۵۲
بیازید انگشت و برزد بخاک
۵٬۸۵۳
بیالود لب را بخاک سیاه
۵٬۸۵۴
به آواز لهراسب را خواند شاه
۵٬۸۵۵
بشاه جهان گفت خرم بدی
۵٬۸۵۶
همیشه ز تو دور دست بدی
۵٬۸۵۷
که دانست جز شاه پیروز و راد
۵٬۸۵۸
که لهراسب دارد ز شاهان نژاد
۵٬۸۵۹
چو سوگند خوردم بخاک سیاه
۵٬۸۶۰
لب آلوده شد مشمر آن از گناه
۵٬۸۶۱
به ایرانیان گفت پیروز شاه
۵٬۸۶۲
که بدرود باد این دل افروز گاه
۵٬۸۶۳
چو من بگذرم زین فرومایه خاک
۵٬۸۶۴
شما را بخواهم ز یزدان پاک
۵٬۸۶۵
بپدرود کردن رخ هر کسی
۵٬۸۶۶
ببوسید با آب مژگان بسی
۵٬۸۶۷
یلان را همه پاک در بر گرفت
۵٬۸۶۸
بزاری خروشیدن اندر گرفت
۵٬۸۶۹
همی گفت کاجی من این انجمن
۵٬۸۷۰
توانستمی برد با خویشتن
۵٬۸۷۱
خروشی برآمد ز ایران سپاه
۵٬۸۷۲
که خورشید بر چرخ گم کرد راه
۵٬۸۷۳
پس پرده‌ها کودک خرد و زن
۵٬۸۷۴
بکوی و ببازار شد انجمن
۵٬۸۷۵
خروشیدن ناله و آه خاست
۵٬۸۷۶
بهر برزنی ماتم شاه خاست
۵٬۸۷۷
به ایرانیان آن زمان گفت شاه
۵٬۸۷۸
که فردا شما را همینست راه
۵٬۸۷۹
هر آنکس که دارید نام و نژاد
۵٬۸۸۰
بدادار خورشید باشید شاد
۵٬۸۸۱
من اکنون روانرا همی پرورم
۵٬۸۸۲
که بر نیک نامی مگر بگذرم
۵٬۸۸۳
نبستم دل اندر سپنجی سرای
۵٬۸۸۴
بدان تا سروش آمدم رهنمای
۵٬۸۸۵
بگفت این وز پایگه اسب خواست
۵٬۸۸۶
ز لشکرگه آواز فریاد خاست
۵٬۸۸۷
بیامد بایوان شاهی دژم
۵٬۸۸۸
بزاد سرو اندر آورده خم
۵٬۸۸۹
کنیزک بدش چار چون آفتاب
۵٬۸۹۰
ندیدی کسی چهر ایشان بخواب
۵٬۸۹۱
ز پرده بتان را بر خویش خواند
۵٬۸۹۲
همه راز دل پیش ایشان براند
۵٬۸۹۳
که رفتیم اینک ز جای سپنج
۵٬۸۹۴
شما دل مدارید با درد و رنج
۵٬۸۹۵
نبینید جاوید زین پس مرا
۵٬۸۹۶
کزین خاک بیدادگر بس مرا
۵٬۸۹۷
سوی داور پاک خواهم شدن
۵٬۸۹۸
نبینم همی راه بازآمدن
۵٬۸۹۹
بشد هوش زان چار خورشید چهر
۵٬۹۰۰
خروشان شدند از غم و درد و مهر
۵٬۹۰۱
شخودند روی و بکندند موی
۵٬۹۰۲
گسستند پیرایه و رنگ و بوی
۵٬۹۰۳
ازان پس هر آنکس که آمد بهوش
۵٬۹۰۴
چنین گفت با ناله و با خروش
۵٬۹۰۵
که ما را ببر زین سرای سپنج
۵٬۹۰۶
رها کن تو ما را ازین درد و رنج
۵٬۹۰۷
بدیشان چنین گفت پر مایه شاه
۵٬۹۰۸
کزین پس شما را همینست راه
۵٬۹۰۹
کجا خواهران جهاندار جم
۵٬۹۱۰
کجا تاجداران با باد و دم
۵٬۹۱۱
کجا مادرم دخت افراسیاب
۵٬۹۱۲
که بگذشت زان سان بدریای آب
۵٬۹۱۳
کجا دختر تور ماه آفرید
۵٬۹۱۴
که چون او کس اندر زمانه ندید
۵٬۹۱۵
همه خاک دارند بالین و خشت
۵٬۹۱۶
ندانم بدوزخ درند ار بهشت
۵٬۹۱۷
مجویید ازین رفتن آزار من
۵٬۹۱۸
که آسان شود راه دشوار من
۵٬۹۱۹
خروشید و لهراسب را پیش خواند
۵٬۹۲۰
ازیشان فراوان سخنها براند
۵٬۹۲۱
بلهراسب گفت این بتان منند
۵٬۹۲۲
فروزندهٔ پاک جان منند
۵٬۹۲۳
برین هم نشست اندرین هم سرای
۵٬۹۲۴
همی دارشان تا تو باشی بجای
۵٬۹۲۵
نباید که یزدان چو خواندت پیش
۵٬۹۲۶
روان شرم دارد ز کردار خویش
۵٬۹۲۷
چو بینی مرا با سیاوش بهم
۵٬۹۲۸
ز شرم دو خسرو بمانی دژم
۵٬۹۲۹
پذیرفت لهراسب زو هرچ گفت
۵٬۹۳۰
که با دیده‌شان دارم اندر نهفت
۵٬۹۳۱
وزان جایگه تنگ بسته میان
۵٬۹۳۲
بگردید بر گرد ایرانیان
۵٬۹۳۳
کز ایدر بایوان خرامید زود
۵٬۹۳۴
مدارید در دل مرا جز درود
۵٬۹۳۵
مباشید گستاخ با این جهان
۵٬۹۳۶
که او بتری دارد اندر نهان
۵٬۹۳۷
مباشید جاوید جز راد و شاد
۵٬۹۳۸
ز من جز بنیکی مگیرید یاد
۵٬۹۳۹
همه شاد و خرم بایوان شوید
۵٬۹۴۰
چو رفتن بود شاد و خندان شوید
۵٬۹۴۱
همه نامداران ایران سپاه
۵٬۹۴۲
نهادند سر بر زمین پیش شاه
۵٬۹۴۳
که ما پند او را بکردار جان
۵٬۹۴۴
بداریم تا جان بود جاودان
۵٬۹۴۵
بلهراسب فرمود تا بازگشت
۵٬۹۴۶
بدو گفت روز من اندر گذشت
۵٬۹۴۷
تو رو تخت شاهی به‌آیین بدار
۵٬۹۴۸
بگیتی جز از تخم نیکی مکار
۵٬۹۴۹
هرآنگه که باشی تن آسان ز رنج
۵٬۹۵۰
ننازی بتاج و ننازی بگنج
۵٬۹۵۱
چنان دان که رفتنت نزدیک شد
۵٬۹۵۲
بیزدان ترا راه باریک شد
۵٬۹۵۳
همه داد جوی و همه دادکن
۵٬۹۵۴
ز گیتی تن مهتر آزاد کن
۵٬۹۵۵
فرود آمد از باره لهراسب زود
۵٬۹۵۶
زمین را ببوسید و شادی نمود
۵٬۹۵۷
بدو گفت خسرو که پدرود باش
۵٬۹۵۸
بداد اندرون تار گر پود باش
۵٬۹۵۹
برفتند با او ز ایران سران
۵٬۹۶۰
بزرگان بیدار و کنداوران
۵٬۹۶۱
چو دستان و رستم چو گودرز و گیو
۵٬۹۶۲
دگر بیژن گیو و گستهم نیو
۵٬۹۶۳
بهفتم فریبرز کاوس بود
۵٬۹۶۴
بهشتم کجا نامور طوس بود
۵٬۹۶۵
همی رفت لشکر گروهاگروه
۵٬۹۶۶
ز هامون بشد تا سر تیغ کوه
۵٬۹۶۷
ببودند یکهفته دم برزدند
۵٬۹۶۸
یکی بر لب خشک نم برزدند
۵٬۹۶۹
خروشان و جوشان ز کردار شاه
۵٬۹۷۰
کسی را نبود اندر آن رنج راه
۵٬۹۷۱
همی گفت هر موبدی در نهفت
۵٬۹۷۲
کزین سان همی در جهان کس نگفت
۵٬۹۷۳
چو خورشید برزد سر از تیره کوه
۵٬۹۷۴
بیامد بپیشش ز هر سو گروه
۵٬۹۷۵
زن و مرد ایرانیان صدهزار
۵٬۹۷۶
خروشان برفتند با شهریار
۵٬۹۷۷
همه کوه پر ناله و با خروش
۵٬۹۷۸
همی سنگ خارا برآمد بجوش
۵٬۹۷۹
همی گفت هر کس که شاها چه بود
۵٬۹۸۰
که روشن دلت شد پر از داغ و دود
۵٬۹۸۱
گر از لشکر آزار داری همی
۵٬۹۸۲
مرین تاج را خوار داری همی
۵٬۹۸۳
بگوی و تو از گاه ایران مرو
۵٬۹۸۴
جهان کهن را مکن شاه نو
۵٬۹۸۵
همه خاک باشیم اسب ترا
۵٬۹۸۶
پرستنده آذرگشسب ترا
۵٬۹۸۷
کجا شد ترا دانش و رای و هوش
۵٬۹۸۸
که نزد فریدون نیامد سروش
۵٬۹۸۹
همه پیش یزدان ستایش کنیم
۵٬۹۹۰
بتشکده در نیایش کنیم
۵٬۹۹۱
مگر پاک یزدانت بخشد بما
۵٬۹۹۲
دل موبدان بردرخشد بما
۵٬۹۹۳
شهنشاه زان کار خیره بماند
۵٬۹۹۴
ازان انجمن موبدان را بخواند
۵٬۹۹۵
چنین گفت ایدر همه نیکویست
۵٬۹۹۶
برین نیکویها نباید گریست
۵٬۹۹۷
ز یزدان شناسید یکسر سپاس
۵٬۹۹۸
مباشید جز پاک یزدان‌شناس
۵٬۹۹۹
که گرد آمدن زود باشد بهم
۶٬۰۰۰
مباشید زین رفتن من دژم
۶٬۰۰۱
بدان مهتران گفت زین کوهسار
۶٬۰۰۲
همه بازگردید بی‌شهریار
۶٬۰۰۳
که راهی درازست و بی‌آب و سخت
۶٬۰۰۴
نباشد گیاه و نه برگ درخت
۶٬۰۰۵
ز با من شدن راه کوته کنید
۶٬۰۰۶
روان را سوی روشنی ره کنید
۶٬۰۰۷
برین ریگ برنگذرد هر کسی
۶٬۰۰۸
مگر فره و برز دارد بسی
۶٬۰۰۹
سه مرد گرانمایه و سرفراز
۶٬۰۱۰
شنیدند گفتار و گشتند باز
۶٬۰۱۱
چو دستان و رستم چو گودرز پیر
۶٬۰۱۲
جهانجوی و بیننده و یادگیر
۶٬۰۱۳
نگشتند زو باز چون طوس و گیو
۶٬۰۱۴
همان بیژن و هم فریبرز نیو
۶٬۰۱۵
برفتند یک روز و یک شب بهم
۶٬۰۱۶
شدند از بیابان و خشکی دژم
۶٬۰۱۷
بره بر یکی چشمه آمد پدید
۶٬۰۱۸
جهانجوی کیخسرو آنجا رسید
۶٬۰۱۹
بدان آب روشن فرود آمدند
۶٬۰۲۰
بخوردند چیزی و دم برزدند
۶٬۰۲۱
بدان مرزبانان چنین گفت شاه
۶٬۰۲۲
که امشب نرانیم زین جایگاه
۶٬۰۲۳
بجوییم کار گذشته بسی
۶٬۰۲۴
کزین پس نبینند ما را کسی
۶٬۰۲۵
چو خورشید تابان برآرد درفش
۶٬۰۲۶
چو زر آب گردد زمین بنفش
۶٬۰۲۷
مرا روزگار جدایی بود
۶٬۰۲۸
مگر با سروش آشنایی بود
۶٬۰۲۹
ازین رای گر تاب گیرد دلم
۶٬۰۳۰
دل تیره گشته ز تن بگسلم
۶٬۰۳۱
چو بهری ز تیره شب اندر چمید
۶٬۰۳۲
کی نامور پیش چشمه رسید
۶٬۰۳۳
بران آب روشن سر و تن بشست
۶٬۰۳۴
همی خواند اندر نهان زند و است
۶٬۰۳۵
چنین گفت با نامور بخردان
۶٬۰۳۶
که باشید پدرود تا جاودان
۶٬۰۳۷
کنون چون برآرد سنان آفتاب
۶٬۰۳۸
مبینید دیگر مرا جز بخواب
۶٬۰۳۹
شما بازگردید زین ریگ خشک
۶٬۰۴۰
مباشید اگر بارد از ابر مشک
۶٬۰۴۱
ز کوه اندر آید یکی باد سخت
۶٬۰۴۲
کجا بشکند شاخ و برگ درخت
۶٬۰۴۳
ببارد بسی برف زابر سیاه
۶٬۰۴۴
شما سوی ایران نیابید راه
۶٬۰۴۵
سر مهتران زان سخن شد گران
۶٬۰۴۶
بخفتند با درد کنداواران
۶٬۰۴۷
چو از کوه خورشید سر برکشید
۶٬۰۴۸
ز چشم مهان شاه شد ناپدید
۶٬۰۴۹
ببودند ز آن جایگه شاه‌جوی
۶٬۰۵۰
بریگ بیابان نهادند روی
۶٬۰۵۱
ز خسرو ندیدند جایی نشان
۶٬۰۵۲
ز ره بازگشتند چون بیهشان
۶٬۰۵۳
همه تنگ‌دل گشته و تافته
۶٬۰۵۴
سپرده زمین شاه نایافته
۶٬۰۵۵
خروشان بدان چشمه بازآمدند
۶٬۰۵۶
پر از غم دل و با گداز آمدند
۶٬۰۵۷
بران آب هر کس که آمد فرود
۶٬۰۵۸
همی داد شاه جهان را درود
۶٬۰۵۹
فریبرز گفت آنچ خسرو بگفت
۶٬۰۶۰
که با جان پاکش خرد باد جفت
۶٬۰۶۱
چو آسوده باشیم و چیزی خوریم
۶٬۰۶۲
یک امشب ازین چشمه برنگذریم
۶٬۰۶۳
زمین گرم و نرم است و روشن هوا
۶٬۰۶۴
بدین رنجگی نیست رفتن روا
۶٬۰۶۵
بران چشمه یکسر فرود آمدند
۶٬۰۶۶
ز خسرو بسی داستانها زدند
۶٬۰۶۷
که چونین شگفتی نبیند کسی
۶٬۰۶۸
وگر در زمانه بماند بسی
۶٬۰۶۹
کزین رفتن شاه نادیده‌ایم
۶٬۰۷۰
ز گردنکشان نیز نشنیده‌ایم
۶٬۰۷۱
دریغ آن بلند اختر و رای او
۶٬۰۷۲
بزرگی و دیدار و بالای او
۶٬۰۷۳
خردمند ازین کار خندان شود
۶٬۰۷۴
که زنده کسی پیش یزدان شود
۶٬۰۷۵
که داند بگیتی که او را چه بود
۶٬۰۷۶
چه گوییم و گوش که یارد شنود
۶٬۰۷۷
بدان نامداران چنین گفت گیو
۶٬۰۷۸
که هرگز چنین نشنود گوش نیو
۶٬۰۷۹
بمردی و بخشش بداد و هنر
۶٬۰۸۰
بدیدار و بالا و فر و گهر
۶٬۰۸۱
برزم اندرون پیل بد با سپاه
۶٬۰۸۲
ببزم اندرون ماه بد با کلاه
۶٬۰۸۳
و زآن پس بخوردند چیزی که بود
۶٬۰۸۴
ز خوردن سوی خواب رفتند زود
۶٬۰۸۵
هم آنگه برآمد یکی باد و ابر
۶٬۰۸۶
هواگشت برسان چشم هژبر
۶٬۰۸۷
چو برف از زمین بادبان برکشید
۶٬۰۸۸
نبد نیزهٔ نامداران پدید
۶٬۰۸۹
یکایک ببرف اندرون ماندند
۶٬۰۹۰
ندانم بدآنجای چون ماندند
۶٬۰۹۱
زمانی تپیدند در زیر برف
۶٬۰۹۲
یکی چاه شد کنده هر جای ژرف
۶٬۰۹۳
نماند ایچ کس را ازیشان توان
۶٬۰۹۴
برآمد بفرجام شیرین روان
۶٬۰۹۵
همی بود رستم بران کوهسار
۶٬۰۹۶
همان زال و گودرز و چندی سوار
۶٬۰۹۷
بدان کوه بودند یکسر سه روز
۶٬۰۹۸
چهارم چو بفروخت گیتی فروز
۶٬۰۹۹
بگفتند کین کار شد با درنگ
۶٬۱۰۰
چنین چند باشیم بر کوه و سنگ
۶٬۱۰۱
اگر شاه شد از جهان ناپدید
۶٬۱۰۲
چو باد هوا از میان بردمید
۶٬۱۰۳
دگر نامداران کجا رفته‌اند
۶٬۱۰۴
مگر پند خسرو نپذرفته‌اند
۶٬۱۰۵
ببودند یک هفته بر پشت کوه
۶٬۱۰۶
سر هفته گشتند یکسر ستوه
۶٬۱۰۷
بدیشان همه زار و گریان شدند
۶٬۱۰۸
بران آتش درد بریان شدند
۶٬۱۰۹
همی کند گودرز کشواد موی
۶٬۱۱۰
همی ریخت آب و همی خست روی
۶٬۱۱۱
همی گفت گودرز کین کس ندید
۶٬۱۱۲
که از تخم کاوس بر من رسید
۶٬۱۱۳
نبیره پسر داشتم لشکری
۶٬۱۱۴
جهاندار و بر هر سری افسری
۶٬۱۱۵
بکین سیاوش همه کشته شد
۶٬۱۱۶
همه دوده زیر و زبر گشته شد
۶٬۱۱۷
کنون دیگر از چشم شد ناپدید
۶٬۱۱۸
که دید این شگفتی که بر من رسید
۶٬۱۱۹
سخنهای دیرینه دستان بگفت
۶٬۱۲۰
که با داد یزدان خرد باد جفت
۶٬۱۲۱
چو از برف پیدا شود راه شاه
۶٬۱۲۲
مگر بازگردند و یابند راه
۶٬۱۲۳
نشاید بدین کوه سر بر بدن
۶٬۱۲۴
خورش نیست ز ایدر بباید شدن
۶٬۱۲۵
پیاده فرستیم چندی براه
۶٬۱۲۶
بیابند روزی نشان سپاه
۶٬۱۲۷
برفتند زان کوه گریان بدرد
۶٬۱۲۸
همی هر کسی از کس یاد کرد
۶٬۱۲۹
ز فرزند و خویشان وز دوستان
۶٬۱۳۰
و زآن شاه چون سرو در بوستان
۶٬۱۳۱
جهان را چنین است آیین و دین
۶٬۱۳۲
نماندست همواره در به گزین
۶٬۱۳۳
یکی را ز خاک سیه برکشد
۶٬۱۳۴
یکی را ز تخت کیان درکشد
۶٬۱۳۵
نه زین شاد باشد نه ز آن دردمند
۶٬۱۳۶
چنینست رسم سرای گزند
۶٬۱۳۷
کجا آن یلان و کیان جهان
۶٬۱۳۸
از اندیشه دل دور کن تا توان
۶٬۱۳۹
چو لهراسب آگه شد از کار شاه
۶٬۱۴۰
ز لشکر که بودند با او براه
۶٬۱۴۱
نشست از بر تخت با تاج زر
۶٬۱۴۲
برفتند گردان زرین کمر
۶٬۱۴۳
بواز گفت ای سران سپاه
۶٬۱۴۴
شنیده همه پند و اندرز شاه
۶٬۱۴۵
هرآنکس که از تخت من نیست شاد
۶٬۱۴۶
ندارد همی پند شاهان بیاد
۶٬۱۴۷
مرا هرچ فرمود و گفت آن کنم
۶٬۱۴۸
بکوشم بنیکی و فرمان کنم
۶٬۱۴۹
شما نیز از اندرز او دست باز
۶٬۱۵۰
مدارید وز من مدارید راز
۶٬۱۵۱
گنهکار باشد بیزدان کسی
۶٬۱۵۲
که اندرز شاهان ندارد بسی
۶٬۱۵۳
بد و نیک ازین هرچ دارید یاد
۶٬۱۵۴
سراسر بمن بر بباید گشاد
۶٬۱۵۵
چنین داد پاسخ ورا پور سام
۶٬۱۵۶
که خسرو ترا شاه بر دست نام
۶٬۱۵۷
پذیرفته‌ام پند و اندرز او
۶٬۱۵۸
نیابد گذر پای از مرز او
۶٬۱۵۹
تو شاهی و ما یکسره کهتریم
۶٬۱۶۰
ز رای و ز فرمان او نگذریم
۶٬۱۶۱
من و رستم زابلی هرک هست
۶٬۱۶۲
ز مهتر تو برنگسلانیم دست
۶٬۱۶۳
هرآنکس که او نه برین ره بود
۶٬۱۶۴
ز نیکی ورادست کوته بود
۶٬۱۶۵
چو لهراسب گفتار دستان شنید
۶٬۱۶۶
بدو آفرین کرد و دم درکشید
۶٬۱۶۷
چنین گفت کز داور راستی
۶٬۱۶۸
شما را مبادا کم و کاستی
۶٬۱۶۹
که یزدان شما را بدان آفرید
۶٬۱۷۰
که روی بدیها شود ناپدید
۶٬۱۷۱
جهاندار نیک‌اختر و شادروز
۶٬۱۷۲
شما را سپرد آن زمان نیمروز
۶٬۱۷۳
کنون پادشاهی جز آن هرچ هست
۶٬۱۷۴
بگیرید چندانک باید بدست
۶٬۱۷۵
مرا با شما گنج بخشیده نیست
۶٬۱۷۶
تن و دوده و پادشاهی یکیست
۶٬۱۷۷
بگودز گفت آنچ داری نهان
۶٬۱۷۸
بگوی از دل ای پهلوان جهان
۶٬۱۷۹
بدو گفت گودرز من یک تنم
۶٬۱۸۰
چو بی‌گیو و رهام و بی بیژنم
۶٬۱۸۱
برآنم سراسر که دستان بگفت
۶٬۱۸۲
جزین من ندارم سخن درنهفت
۶٬۱۸۳
چنانم که با شاه گفتم نخست
۶٬۱۸۴
بدین مایه نشکست عهد درست
۶٬۱۸۵
تو شاهی و ما سربسر کهتریم
۶٬۱۸۶
ز پیمان و فرمان تو نگذریم
۶٬۱۸۷
همه مهتران خواندند آفرین
۶٬۱۸۸
بفرمان نهادند سر برزمین
۶٬۱۸۹
ز گفتار ایشان دلش تازه گشت
۶٬۱۹۰
ببالید و بر دیگر اندازه گشت
۶٬۱۹۱
بران نامداران گرفت آفرین
۶٬۱۹۲
که آباد بادا بگردان زمین
۶٬۱۹۳
گزیدش یکی روز فرخنده‌تر
۶٬۱۹۴
که تا برنهد تاج شاهی بسر
۶٬۱۹۵
چنانچون فریدون فرخ‌نژاد
۶٬۱۹۶
برین مهرگان تاج بر سر نهاد
۶٬۱۹۷
بدان مهرگان گزین او ز مهر
۶٬۱۹۸
کزان راستی رفت مهر سپهر
۶٬۱۹۹
بیاراست ایوان کیخسروی
۶٬۲۰۰
بپیراست دیوان او از نوی
۶٬۲۰۱
چنینست گیتی فراز و نشیب
۶٬۲۰۲
یکی آورد دیگری را نهیب
۶٬۲۰۳
ازین کار خسرو ببیرون شدیم
۶٬۲۰۴
سوی کار لهراسب بازآمدیم
۶٬۲۰۵
بپیروزی شهریار بلند
۶٬۲۰۶
کزویست امید نیک و گزند
۶٬۲۰۷
بنیکی رساند دل دوستان
۶٬۲۰۸
گزند آید از وی بناراستان

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۵ نیازمند تصمیم۵ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

گل و بلبل

به‌کارگیری نماد ← گل و بلبل

Matched curated alias: گل; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

شمع و پروانه

به‌کارگیری نماد ← شمع و پروانه

Matched curated alias: شمع; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

معشوق آرمانی

بازنمایی کهن‌الگو ← معشوق آرمانی

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

معشوق

شامل شخصیت ← معشوق

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira