داستان دوازده رخ
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جهان چون بزاری برآید همی
۲
بدو نیک روزی سرآید همی
۳
چو بستی کمر بر در راه آز
۴
شود کار گیتیت یکسر دراز
۵
بیک روی جستن بلندی سزاست
۶
اگر در میان دم اژدهاست
۷
و دیگر که گیتی ندارد درنگ
۸
سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ
۹
پرستنده آز و جویای کین
۱۰
بگیتی ز کس نشنود آفرین
۱۱
چو سرو سهی گوژ گردد بباغ
۱۲
بدو بر شود تیره روشن چراغ
۱۳
کند برگ پژمرده و بیخ سست
۱۴
سرش سوی پستی گراید نخست
۱۵
بروید ز خاک و شود باز خاک
۱۶
همه جای ترسست و تیمار و باک
۱۷
سر مایهٔ مرد سنگ و خرد
۱۸
ز گیتی بیآزاری اندر خورد
۱۹
در دانش و آنگهی راستی
۲۰
گرین دو نیابی روان کاستی
۲۱
اگر خود بمانی بگیتی دراز
۲۲
ز رنج تن آید برفتن نیاز
۲۳
یکی ژرف دریاست بن ناپدید
۲۴
در گنج رازش ندارد کلید
۲۵
اگر چند یابی فزون بایدت
۲۶
همان خورده یک روز بگزایدت
۲۷
سه چیزت بباید کزان چاره نیست
۲۸
وزو بر سرت نیز پیغاره نیست
۲۹
خوری گر بپوشی و گر گستری
۳۰
سزد گرد بدیگر سخن ننگری
۳۱
چو زین سه گذشتی همه رنج و آز
۳۲
چه در آز پیچی چه اندر نیاز
۳۳
چو دانی که بر تو نماند جهان
۳۴
چه پیچی تو زان جای نوشین روان
۳۵
بخور آنچ داری و بیشی مجوی
۳۶
که از آز کاهد همی آبروی
۳۷
دل شاه ترکان چنان کم شنود
۳۸
همیشه برنج از پی آز بود
۳۹
ازان پس که برگشت زان رزمگاه
۴۰
که رستم برو کرد گیتی سیاه
۴۱
بشد تازیان تا بخلخ رسید
۴۲
بننگ از کیان شد سرش ناپدید
۴۳
بکاخ اندر آمد پرآزار دل
۴۴
ابا کاردانان هشیاردل
۴۵
چو پیران و گرسیوز رهنمون
۴۶
قراخان و چون شیده و گرسیون
۴۷
برایشان همه داستان برگشاد
۴۸
گذشته سخنها همه کرد یاد
۴۹
که تا برنهادم بشاهی کلاه
۵۰
مرا گشت خورشید و تابنده ماه
۵۱
مرا بود بر مهتران دسترس
۵۲
عنان مرا برنتابید کس
۵۳
ز هنگام رزم منوچهر باز
۵۴
نبد دست ایران بتوران دراز
۵۵
شبیخون کند تا در خان من
۵۶
از ایران بیازند بر جان من
۵۷
دلاور شد آن مردم نادلیر
۵۸
گوزن اندر آمد ببالین شیر
۵۹
برین کینه گر کار سازیم زود
۶۰
وگرنه برآرند زین مرز دود
۶۱
سزد گر کنون گرد این کشورم
۶۲
سراسر فرستادگان گسترم
۶۳
ز ترکان وز چین هزاران هزار
۶۴
کمربستگان از در کارزار
۶۵
بیاریم بر گرد ایران سپاه
۶۶
بسازیم هر سو یکی رزمگاه
۶۷
همه موبدان رای هشیار خویش
۶۸
نهادند با گفت سالار خویش
۶۹
که ما را ز جیحون بباید گذشت
۷۰
زدن کوس شاهی بران پهن دشت
۷۱
بموی لشکر گهی ساختن
۷۲
شب و روز نسودن از تاختن
۷۳
که آن جای جنگست و خون ریختن
۷۴
چه با گیو و با رستم آویختن
۷۵
سرافراز گردان گیرنده شهر
۷۶
همه تیغ کین آب داده به زهر
۷۷
چو افراسیاب آن سخنها شنود
۷۸
برافروخت از بخت و شادی نمود
۷۹
ابر پهلوانان و بر موبدان
۸۰
بکرد آفرینی برسم ردان
۸۱
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
۸۲
سخنهای بایسته چندی براند
۸۳
فرستادگان خواست از انجمن
۸۴
بنزدیک فغفور و شاه ختن
۸۵
فرستاد نامه به هر کشوری
۸۶
بهر نامداری و هر مهتری
۸۷
سپه خواست کاندیشهٔ جنگ داشت
۸۸
ز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت
۸۹
دو هفته برآمد ز چین و ختن
۹۰
ز هر کشوری شد سپاه انجمن
۹۱
چو دریای جوشان زمین بردمید
۹۲
چنان شد که کس روز روشن ندید
۹۳
گله هرچ بودش ز اسبان یله
۹۴
بشهر اندر آورد یکسر گله
۹۵
همان گنجها کز گه تور باز
۹۶
پدر بر پسر بر همی داشت راز
۹۷
سر بدرهها را گشادن گرفت
۹۸
شب و روز دینار دادن گرفت
۹۹
چو لشکر سراسر شد آراسته
۱۰۰
بدان بینیازی شد از خواسته
۱۰۱
ز گردان گزین کرد پنجه هزار
۱۰۲
همه رزمجویان سازنده کار
۱۰۳
بشیده که بودش نبرده پسر
۱۰۴
ز گردان جنگی برآورده سر
۱۰۵
بدو گفت کین لشکر سرفراز
۱۰۶
سپردم ترا راه خوارزم ساز
۱۰۷
نگهبان آن مرز خوارزم باش
۱۰۸
همیشه کمربستهٔ رزم باش
۱۰۹
دگر پنجه از نامداران چین
۱۱۰
بفرمود تا کرد پیران گزین
۱۱۱
بدو گفت تا شهر ایران برو
۱۱۲
ممان رخت و مه تخت سالار نو
۱۱۳
در آشتی هیچ گونه مجوی
۱۱۴
سخن جز بجنگ و بکینه مگوی
۱۱۵
کسی کو برد آب و آتش بهم
۱۱۶
ابر هر دوان کرده باشد ستم
۱۱۷
دو پر مایه بیدار و دو پهلوان
۱۱۸
یکی پیر و باهوش و دیگر جوان
۱۱۹
برفتند با پند افراسیاب
۱۲۰
برام پیر و جوان بر شتاب
۱۲۱
ابا ترگ زرین و کوپال و تیغ
۱۲۲
خروشان بکردار غرنده میغ
۱۲۳
پس آگاهی آمد به پیروز شاه
۱۲۴
که آمد ز توران بایران سپاه
۱۲۵
جفاپیشه بدگوهر افراسیاب
۱۲۶
ز کینه نیاید شب و روز خواب
۱۲۷
برآورد خواهد همی سر ز ننگ
۱۲۸
ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ
۱۲۹
همی زهر ساید بنوک سنان
۱۳۰
که تابد مگر سوی ایران عنان
۱۳۱
سواران جنگی چو سیصد هزار
۱۳۲
بجیحون همی کرد خواهد گذار
۱۳۳
سپاهی که هنگام ننگ و نبرد
۱۳۴
ز جیحون بگردون برآورد گرد
۱۳۵
دلیران بدرگاه افراسیاب
۱۳۶
ز بانگ تبیره نیابند خواب
۱۳۷
ز آوای شیپور و زخم درای
۱۳۸
تو گویی برآید همی دل ز جای
۱۳۹
گر آید بایران بجنگ آن سپاه
۱۴۰
هژبر دلاور نیاید براه
۱۴۱
سر مرز توران به پیران سپرد
۱۴۲
سپاهی فرستاد با او نه خرد
۱۴۳
سوی مرز خوارزم پنجه هزار
۱۴۴
کمربسته رفت از در کارزار
۱۴۵
سپهدارشان شیدهٔ شیر دل
۱۴۶
کز آتش ستاند بشمشیر دل
۱۴۷
سپاهی بکردار پیلان مست
۱۴۸
که با جنگ ایشان شود کوه پست
۱۴۹
چو بشنید گفتار کاراگهان
۱۵۰
پراندیشه بنشست شاه جهان
۱۵۱
بکاراگهان گفت کای بخردان
۱۵۲
من ایدون شنیدستم از موبدان
۱۵۳
که چون ماه ترکان برآید بلند
۱۵۴
ز خورشید ایرانش آید گزند
۱۵۵
سیه مارکورا سر آید بکوب
۱۵۶
ز سوراخ پیچان شود سوی چوب
۱۵۷
چو خسرو به بیداد کارد درخت
۱۵۸
بگردد برو پادشاهی و تخت
۱۵۹
همه موبدان را بر خویش خواند
۱۶۰
شنیده سخن پیش ایشان براند
۱۶۱
نشستند با شاه ایران براز
۱۶۲
بزرگان فرزانه و رزم ساز
۱۶۳
چو دستان سام و چو گودرز و گیو
۱۶۴
چو شیدوش و فرهاد و رهام نیو
۱۶۵
چو طوس و چو رستم یل پهلوان
۱۶۶
فریبرز و شاپور شیر دمان
۱۶۷
دگر بیژن گیو با گستهم
۱۶۸
چو گرگین چون زنگه و گژدهم
۱۶۹
جزین نامداران لشکر همه
۱۷۰
که بودند شاه جهان را رمه
۱۷۱
ابا پهلوانان چنین گفت شاه
۱۷۲
که ترکان همی رزم جویند و گاه
۱۷۳
چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگ
۱۷۴
بباید بسیچید ما را بجنگ
۱۷۵
بفرمود تا بوق با گاودم
۱۷۶
دمیدند و بستند رویینه خم
۱۷۷
از ایوان به میدان خرامید شاه
۱۷۸
بیاراستند از بر پیل گاه
۱۷۹
بزد مهره در جام بر پشت پیل
۱۸۰
زمین را تو گفتی براندود نیل
۱۸۱
هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ
۱۸۲
دلیران لشکر بسان پلنگ
۱۸۳
بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کین
۱۸۴
ز گردان چو دریای جوشان زمین
۱۸۵
خروشی برآمد ز درگاه شاه
۱۸۶
که ای پهلوانان ایران سپاه
۱۸۷
کسی کو بساید عنان و رکیب
۱۸۸
نباید که یابد بخانه شکیب
۱۸۹
بفرمود کز روم وز هندوان
۱۹۰
سواران جنگی گزیده گوان
۱۹۱
دلیران گردنکش از تازیان
۱۹۲
بسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان
۱۹۳
کمربسته خواهند سیصد هزار
۱۹۴
ز دشت سواران نیزه گزار
۱۹۵
هر آنکو چهل روزه را نزد شاه
۱۹۶
نیاید نبیند بسر بر کلاه
۱۹۷
پراگنده بر گرد کشور سوار
۱۹۸
فرستاده با نامه شهریار
۱۹۹
دو هفته برآمد بفرمان شاه
۲۰۰
بجنبید در پادشاهی سپاه
۲۰۱
ز لشکر همه کشور آمد بجوش
۲۰۲
زگیتی بر آمد سراسر خروش
۲۰۳
بشبگیر گاه خروش خروس
۲۰۴
ز هر سوی برخاست آوای کوس
۲۰۵
بزرگان هر کشوری با سپاه
۲۰۶
نهادند سر سوی درگاه شاه
۲۰۷
در گنجهای کهن باز کرد
۲۰۸
سپه را درم دادن آغاز کرد
۲۰۹
همه لشکر از گنج و دینار شاه
۲۱۰
بسر بر نهادند گوهر کلاه
۲۱۱
به بر گستوان و بجوشن چو کوه
۲۱۲
شدند انجمن لشکری همگروه
۲۱۳
چو شد کار لشکر همه ساخته
۲۱۴
وزیشان دل شاه پرداخته
۲۱۵
نخستین ازان لشکر نامدار
۲۱۶
سواران شمشیر زن سی هزار
۲۱۷
گزین کرد خسرو برستم سپرد
۲۱۸
بدو گفت کای نامبردار گرد
۲۱۹
ره سیستان گیر و برکش بگاه
۲۲۰
بهندوستان اندر آور سپاه
۲۲۱
ز غزنین برو تا براه برین
۲۲۲
چو گردد ترا تاج و تخت و نگین
۲۲۳
چو آن پادشاهی شود یکسره
۲۲۴
ببشخور آید پلنگ و بره
۲۲۵
فرامرز را ده کلاه و نگین
۲۲۶
کسی کو بخواهد ز لشکر گزین
۲۲۷
بزن کوس رویین و شیپور و نای
۲۲۸
بکشمیر و کابل فزون زین مپای
۲۲۹
که ما را سر از جنگ افراسیاب
۲۳۰
نیابد همی خورد و آرام و خواب
۲۳۱
الانان و غزدژ بلهراسب داد
۲۳۲
بدو گفت کای گرد خسرو نژاد
۲۳۳
برو با سپاهی بکردار کوه
۲۳۴
گزین کن ز گردان لشکر گروه
۲۳۵
سواران شایستهٔ کارزار
۲۳۶
ببر تا برآری ز دشمن دمار
۲۳۷
باشکش بفرمود تا سی هزار
۲۳۸
دمنده هژبران نیزه گزار
۲۳۹
برد سوی خوارزم کوس بزرگ
۲۴۰
سپاهی بکردار درنده گرگ
۲۴۱
زند بر در شهر خوارزم گاه
۲۴۲
ابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه
۲۴۳
سپاه چهارم بگودرز داد
۲۴۴
چه مایه ورا پند و اندرز داد
۲۴۵
که رو با بزرگان ایران بهم
۲۴۶
چو گرگین و چون زنگه و گستهم
۲۴۷
زواره فریبرز و فرهاد و گیو
۲۴۸
گرازه سپهدار و رهام نیو
۲۴۹
بفرمود بستن کمرشان بجنگ
۲۵۰
سوی رزم توران شدن بی درنگ
۲۵۱
سپهدار گودرز کشوادگان
۲۵۲
همه پهلوانان و آزادگان
۲۵۳
نشستند بر زین بفرمان شاه
۲۵۴
سپهدار گودرز پیش سپاه
۲۵۵
بگودرز فرمود پس شهریار
۲۵۶
چو رفتی کمر بستهٔ کارزار
۲۵۷
نگر تا نیازی به بیداد دست
۲۵۸
نگردانی ایوان آباد پست
۲۵۹
کسی کو بجنگت نبندد میان
۲۶۰
چنان ساز کش از تو ناید زیان
۲۶۱
که نپسندد از ما بدی دادگر
۲۶۲
سپنجست گیتی و ما برگذر
۲۶۳
چو لشکر سوی مرز توران بری
۲۶۴
من تیز دل را بتش سری
۲۶۵
نگر تا نجوشی بکردار طوس
۲۶۶
نبندی بهر کار بر پیل کوس
۲۶۷
جهاندیدهای سوی پیران فرست
۲۶۸
هشیوار وز یادگیران فرست
۲۶۹
بپند فراوانش بگشای گوش
۲۷۰
برو چادر مهربانی بپوش
۲۷۱
بهر کار با هر کسی دادکن
۲۷۲
ز یزدان نیکی دهش یاد کن
۲۷۳
چنین گفت سالار لشکر بشاه
۲۷۴
که فرمان تو برتر از شید و ماه
۲۷۵
بدان سان شوم کم تو فرمان دهی
۲۷۶
تو شاه جهانداری و من رهی
۲۷۷
برآمد خروش از در پهلوان
۲۷۸
ز بانگ تبیره زمین شد نوان
۲۷۹
بلشکر گه آمد دمادم سپاه
۲۸۰
جهان شد ز گرد سواران سیاه
۲۸۱
به پیش سپاه اندرون پیل شست
۲۸۲
جهان پست گشته ز پیلان مست
۲۸۳
وزان ژنده پیلان جنگی چهار
۲۸۴
بیاراسته از در شهریار
۲۸۵
نهادند بر پشتشان تخت زر
۲۸۶
نشستنگه شاه با زیب و فر
۲۸۷
بگودرز فرمود تا بر نشست
۲۸۸
بران تخت زر از بر پیل مست
۲۸۹
برانگیخت پیلان و برخاست گرد
۲۹۰
مر آن را بنیک اختری یاد کرد
۲۹۱
که از جان پیران برآریم دود
۲۹۲
بران سان که گرد پی پیل بود
۲۹۳
بی آزار لشکر بفرمان شاه
۲۹۴
همی رفت منزل بمنزل سپاه
۲۹۵
چو گودرز نزدیک زیبد رسید
۲۹۶
سران را ز لشکر همی برگزید
۲۹۷
هزاران دلیران خنجر گزار
۲۹۸
ز گردان لشکر دلاور سوار
۲۹۹
از ایرانیان نامور دههزار
۳۰۰
سخن گوی و اندر خور کارزار
۳۰۱
سپهدار پس گیو را پیش خواند
۳۰۲
همه گفتهٔ شاه با او براند
۳۰۳
بدو گفت کای پور سالار سر
۳۰۴
برافراخته سر ز بسیار سر
۳۰۵
گزین کردم اندر خورت لشکری
۳۰۶
که هستند سالار هر کشوری
۳۰۷
بدان تا بنزدیک پیران شوی
۳۰۸
بگویی و گفتار او بشنوی
۳۰۹
بگویی به پیران که من با سپاه
۳۱۰
بزیبد رسیدم بفرمان شاه
۳۱۱
شناسی تو گفتار و کردار خویش
۳۱۲
بی آزاری و رنج و تیمار خویش
۳۱۳
همه شهر توران بدی را میان
۳۱۴
ببستند با نامدار کیان
۳۱۵
فریدون فرخ که با داغ و درد
۳۱۶
ز گیتی بشد دیده پر آب زرد
۳۱۷
پر از درد ایران پر از داغ شاه
۳۱۸
که با سوک ایرج نتابید ماه
۳۱۹
ز ترکان تو تنها ازان انجمن
۳۲۰
شناسی بمهر و وفا خویشتن
۳۲۱
دروغست بر تو همین نام مهر
۳۲۲
نبینم بدلت اندر آرام مهر
۳۲۳
همانست کن شاه آزرمجوی
۳۲۴
مرا گفت با او همه نرم گوی
۳۲۵
ازان کو بکارسیاوش رد
۳۲۶
بیفگند یک روز بنیاد بد
۳۲۷
بنزد منش دستگاهست نیز
۳۲۸
ز خون پدر بیگناهست نیز
۳۲۹
گناهی که تا این زمان کردهای
۳۳۰
ز شاهان گیتی که آزردهای
۳۳۱
همی شاه بگذارد از تو همه
۳۳۲
بدی نیکی انگارد از تو همه
۳۳۳
نباید که بر دست ما بر تباه
۳۳۴
شوی بر گذشته فراوان گناه
۳۳۵
دگر کز پی جنگ افراسیاب
۳۳۶
زمانه همی بر تو گیرد شتاب
۳۳۷
بزرگان ایران و فرزند من
۳۳۸
بخوانند بر تو همه پند من
۳۳۹
سخن هرچ دانی بدیشان بگوی
۳۴۰
وزیشان همیدون سخن بازجوی
۳۴۱
اگر راست باشد دلت با زبان
۳۴۲
گذشتی ز تیمار و رستی بجان
۳۴۳
بر و بوم و خویشانت آباد گشت
۳۴۴
ز تیغ منت گردن آزاد گشت
۳۴۵
ور از تو پدیدار آید گناه
۳۴۶
نماند بتو مهر و تخت و کلاه
۳۴۷
نجویم برین کینه آرام و خواب
۳۴۸
من و گرز و میدان افراسیاب
۳۴۹
کزو شاه ما را بکین خواستن
۳۵۰
نباید بسی لشکر آراستن
۳۵۱
مگر پند من سربسر بشنوی
۳۵۲
بگفتار هشیار من بگروی
۳۵۳
نخستین کسی کو پی افگند کین
۳۵۴
بخون ریختن برنوشت آستین
۳۵۵
بخون سیاوش یازید دست
۳۵۶
جهانی به بیداد بر کرد پست
۳۵۷
بسان سگانش ازان انجمن
۳۵۸
ببندی فرستی بنزدیک من
۳۵۹
بدان تا فرستم بنزدیک شاه
۳۶۰
چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه
۳۶۱
تو نشنیدی آن داستان بزرگ
۳۶۲
که شیر ژیان آورد پیش گرگ
۳۶۳
که هر کو بخون کیان دست آخت
۳۶۴
زمانه به جز خاک جایش نساخت
۳۶۵
دگر هرچ از گنج نزدیک تست
۳۶۶
همه دشمن جان تاریک تست
۳۶۷
ز اسپان پرمایه و گوهران
۳۶۸
ز دیبا و دینار وز افسران
۳۶۹
ز ترگ و ز شمشیر و برگستوان
۳۷۰
ز خفتان، وز خنجر هندوان
۳۷۱
همه آلت لشکر و سیم و زر
۳۷۲
فرستی بنزدیک ما سربسر
۳۷۳
به بیداد کز مردمان بستدی
۳۷۴
فراز آوریدی ز دست بدی
۳۷۵
بدان باز خری مگر جان خویش
۳۷۶
ازین درکنی زود درمان خویش
۳۷۷
چه اندر خور شهریارست ازان
۳۷۸
فرستم بنزدیک شاه جهان
۳۷۹
ببخشیم دیگر همه بر سپاه
۳۸۰
بجای مکافات کرده گناه
۳۸۱
و دیگر که پور گزین ترا
۳۸۲
نگهبان گاه و نگین ترا
۳۸۳
برادرت هر دو سران سپاه
۳۸۴
که همزمان برآرند گردن بماه
۳۸۵
چو هر سه بدین نامدار انجمن
۳۸۶
گروگان فرستی بنزدیک من
۳۸۷
بدان تا شوم ایمن از کار تو
۳۸۸
برآرد درخت وفا بار تو
۳۸۹
تو نیز آنگهی برگزینی دو راه
۳۹۰
یکی راهجویی بنزدیک شاه
۳۹۱
ابا دودمان نزد خسرو شوی
۳۹۲
بدان سایهٔ مهر او بغنوی
۳۹۳
کنم با تو پیمان که خسرو ترا
۳۹۴
بخورشید تابان برآرد سرا
۳۹۵
ز مهر دل او تو آگه تری
۳۹۶
کزو هیچ ناید چز از بهتری
۳۹۷
بشویی دل از مهر افراسیاب
۳۹۸
نبینی شب تیره او را بخواب
۳۹۹
گر از شاه ترکان بترسی ز بد
۴۰۰
نخواهی که آیی بایران سزد
۴۰۱
بپرداز توران و بنشین بچاج
۴۰۲
ببر تخت ساج و بر افراز تاج
۴۰۳
ورت سوی افراسیابست رای
۴۰۴
برو سوی او جنگ ما را مپای
۴۰۵
اگر تو بخواهی بسیچید جنگ
۴۰۶
مرا زور شیرست و چنگ پلنگ
۴۰۷
بترکان نمانم من از تخت بهر
۴۰۸
کمان من ابرست و بارانش زهر
۴۰۹
بسیچیدهٔ جنگ خیز اندرآی
۴۱۰
گرت هست با شیر درنده پای
۴۱۱
چو صف برکشید از دو رویه سپاه
۴۱۲
گنهکار پیدا شد از بیگناه
۴۱۳
گرین گفتههای مرا نشنوی
۴۱۴
بفرجام کارت پشیمان شوی
۴۱۵
پشیمانی آنگه نداردت سود
۴۱۶
که تیغ زمانه سرت را درود
۴۱۷
بگفت این سخن پهلوان با پسر
۴۱۸
که بر خوان بپیران همه دربدر
۴۱۹
ز پیش پدر گیو شد تا ببلخ
۴۲۰
گرفته بیاد آن سخنهای تلخ
۴۲۱
فرود آمد و کس فرستاد زود
۴۲۲
بران سان که گودرز فرموده بود
۴۲۳
همان شب سپاه اندر آورد گرد
۴۲۴
برفت از در بلخ تا ویسه گرد
۴۲۵
که پیران بدان شهر بد با سپاه
۴۲۶
که دیهیم ایران همی جست و گاه
۴۲۷
فرستاده چون سوی پیران رسید
۴۲۸
سپدار ایران سپه را بدید
۴۲۹
بگفتند کآمد سوی بلخ گیو
۴۳۰
ابا ویژگان سپهدار نیو
۴۳۱
چو بشنید پیران برافراخت کوس
۴۳۲
شد از سم اسبان زمین آبنوس
۴۳۳
ده و دو هزارش ز لشکر سوار
۴۳۴
فراز آمد اندر خور کارزار
۴۳۵
ازیشان دو بهره هم آنجا بماند
۴۳۶
برفت و جهاندیدگانرا بخواند
۴۳۷
بیامد چو نزدیک جیحون رسید
۴۳۸
بگرد لب آب لشکر کشید
۴۳۹
بجیحون پر از نیزه دیوار کرد
۴۴۰
چو با گیو گودرز دیدار کرد
۴۴۱
دو هفته شد اندر سخنشان درنگ
۴۴۲
بدان تا نباشد به بیداد جنگ
۴۴۳
ز هر گونه گفتند و پیران شنید
۴۴۴
گنهکاری آمد ز ترکان پدید
۴۴۵
بزرگان ایران زمان یافتند
۴۴۶
بریشان بگفتار بشتافتند
۴۴۷
برافگند یپران هم اندر شتاب
۴۴۸
نوندی بنزدیک افراسیاب
۴۴۹
که گودرز کشوادگان با سپاه
۴۵۰
نهاد از بر تخت گردان کلاه
۴۵۱
فرستاده آمد بنزدیک من
۴۵۲
گزین پور او مهتر انجمن
۴۵۳
مار گوش و دل سوی فرمان تست
۴۵۴
بپیمان روانم گروگان تست
۴۵۵
سخن چون بسالار ترکان رسید
۴۵۶
سپاهی ز جنگ آوران برگزید
۴۵۷
فرستاد نزدیک پیران سوار
۴۵۸
ز گردان شمشیر زن سی هزار
۴۵۹
بدو گفت بردار شمشیر کین
۴۶۰
وزیشان بپرداز روی زمین
۴۶۱
نه گودرز باید که ماند نه گیو
۴۶۲
نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو
۴۶۳
که بر ما سپه آمد از چار سوی
۴۶۴
همی گاه توران کنند آرزوی
۴۶۵
جفا پیشه گشتم ازین پس بجنگ
۴۶۶
نجویم بخون ریختن بر درنگ
۴۶۷
برای هشیوار و مردان مرد
۴۶۸
برآرم ز کیخسرو این بار گرد
۴۶۹
چو پیران بدید آن سپاه بزرگ
۴۷۰
بخون تشنه هر یک بکردار گرگ
۴۷۱
بر آشفت ازان پس که نیرو گرفت
۴۷۲
هنرها بشست از دل آهو گرفت
۴۷۳
جفا پیشه گشت آن دل نیکخوی
۴۷۴
پر اندیشه شد رزم کرد آرزوی
۴۷۵
بگیو آنگهی گفت برخیز و رو
۴۷۶
سوی پهلوان سپه باز شو
۴۷۷
بگویش که از من تو چیزی مجوی
۴۷۸
که فرزانگان آن نبینند روی
۴۷۹
یکی آنکه از نامدارگوان
۴۸۰
گروگان همی خواهی این کی توان
۴۸۱
و دیگر که گفتی سلیح و سپاه
۴۸۲
گرانمایه اسبان و تخت و کلاه
۴۸۳
برادرکه روشن جهان منست
۴۸۴
گزیده پسر پهلوان منست
۴۸۵
همی گویی از خویشتن دور کن
۴۸۶
ز بخرد چنین خام باشد سخن
۴۸۷
مرا مرگ بهتر ازان زندگی
۴۸۸
که سالار باشم کنم بندگی
۴۸۹
یکی داستان زد برین بر پلنگ
۴۹۰
چو با شیر جنگ آورش خاست جنگ
۴۹۱
بنام ار بریزی مرا گفت خون
۴۹۲
به از زندگانی بننگ اندرون
۴۹۳
و دیگر که پیغام شاه آمدست
۴۹۴
بفرمان جنگم سپاه آمدست
۴۹۵
چو پاسخ چنین یافت برگشت گیو
۴۹۶
ابا لشکری نامبردار و نیو
۴۹۷
سپهدار چون گیو برگشت از وی
۴۹۸
خروشان سوی جنگ بنهاد روی
۴۹۹
دمان از پس گیو پیران دلیر
۵۰۰
سپه را همی راند برسان شیر
۵۰۱
بیامد چو پیش کنابد رسید
۵۰۲
بران دامن کوه لشکر کشید
۵۰۳
چو گیو اندر آمد بپیش پدر
۵۰۴
همی گفت پاسخ همه دربدر
۵۰۵
بگودرز گفت اندرآور سپاه
۵۰۶
بجایی که سازی همی رزمگاه
۵۰۷
که او را همی آشتی رای نیست
۵۰۸
بدلش اندرون داد را جای نیست
۵۰۹
ز هر گونه با او سخن راندم
۵۱۰
همه هرچ گفتی برو خواندم
۵۱۱
چو آمد پدیدار ازیشان گناه
۵۱۲
هیونی برافگند نزدیک شاه
۵۱۳
که گودرز و گیو اندر آمد بجنگ
۵۱۴
سپه باید ایدر مرا بی درنگ
۵۱۵
سپاه آمد از نزدافراسیاب
۵۱۶
چو ما بازگشتیم بگذاشت آب
۵۱۷
کنون کینه را کوس بر پیل بست
۵۱۸
همی جنگ ما را کند پیشدست
۵۱۹
چنین گفت با گیو پس پهلوان
۵۲۰
که پیران بسیری رسید از روان
۵۲۱
همین داشتم چشم زان بد نهان
۵۲۲
ولیکن بفرمان شاه جهان
۵۲۳
بایست رفتن که چاره نبود
۵۲۴
دلش را کنون شهریار آزمود
۵۲۵
یکی داستان گفته بودم بشاه
۵۲۶
چو فرمود لشکر کشیدن براه
۵۲۷
که دل را ز مهر کسی برگسل
۵۲۸
کجا نیستش با زبان راست دل
۵۲۹
همه مهر پیران بترکان برست
۵۳۰
بشوید همی شاه ازو پاک دست
۵۳۱
چو پیران سپاه از کنابد براند
۵۳۲
بروز اندرون روشنایی نماند
۵۳۳
سواران جوشن وران صد هزار
۵۳۴
ز ترکان کمربستهٔ کارزار
۵۳۵
برفتند بسته کمرها بجنگ
۵۳۶
همه نیزه و تیغ هندی بچنگ
۵۳۷
چو دانست گودرز کآمد سپاه
۵۳۸
بزد کوس و آمد ز زیبد براه
۵۳۹
ز کوه اندر آمد بهامون گذشت
۵۴۰
کشیدند لشکر بران پهن دشت
۵۴۱
بکردار کوه از دو رویه سپاه
۵۴۲
ز آهن بسر بر نهاده کلاه
۵۴۳
برآمد خروشیدن کرنای
۵۴۴
بجنبد همی کوه گفتی ز جای
۵۴۵
ز زیبد همی تاکنابد سپاه
۵۴۶
در و دشت ازیشان کبود و سیاه
۵۴۷
ز گرد سپه روز روشن نماند
۵۴۸
ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
۵۴۹
وز آواز اسبان و گرد سپاه
۵۵۰
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
۵۵۱
ستاره سنان بود و خروشید تیغ
۵۵۲
از آهن زمین بود وز گرز میغ
۵۵۳
بتوفید ز آواز گردان زمین
۵۵۴
ز ترگ و سنان آسمان آهنین
۵۵۵
چو گودرز توران سپه را بدید
۵۵۶
که برسان دریا زمین بردمید
۵۵۷
درفش از درفش و گروه از گروه
۵۵۸
گسسته نشد شب برآمد ز کوه
۵۵۹
چو شب تیره شد پیل پیش سپاه
۵۶۰
فرازآوریدند و بستند راه
۵۶۱
برافروختند آتش از هردو روی
۵۶۲
از آواز گردان پرخاشجوی
۵۶۳
جهان سربسر گفتی آهرمنست
۵۶۴
بدامن بر از آستین دشمنست
۵۶۵
ز بانگ تبیره بسنگ اندرون
۵۶۶
بدرد دل اندر شب قیر گون
۵۶۷
سپیده برآمد ز کوه سیاه
۵۶۸
سپهدار ایران به پیش سپاه
۵۶۹
بسوده اسب اندر آورد پای
۵۷۰
یلان را بهر سو همی ساخت جای
۵۷۱
سپه را سوی میمنه کوه بود
۵۷۲
ز جنگ دلیران بیاندوه بود
۵۷۳
سوی میسره رود آب روان
۵۷۴
چنان در خور آمد چو تن را روان
۵۷۵
پیاده که اندر خور کارزار
۵۷۶
بفرمود تا پیش روی سوار
۵۷۷
صفی بر کشیدند نیزهوران
۵۷۸
ابا گرزداران و کنداوران
۵۷۹
همیدون پیاده بسی نیزهدار
۵۸۰
چه با ترکش و تیر و جوشنگذار
۵۸۱
کمانها فگنده بباز و درون
۵۸۲
همی از جگرشان بجوشید خون
۵۸۳
پس پشت ایشان سواران جنگ
۵۸۴
کز آتش بخنجر ببردند رنگ
۵۸۵
پس پشت لشکر ز پیلان گروه
۵۸۶
زمین از پی پیل گشته ستوه
۵۸۷
درفش خجسته میان سپاه
۵۸۸
ز گوهر درفشان بکردار ماه
۵۸۹
ز پیلان زمین سربسر پیلگون
۵۹۰
ز گرد سواران هوا نیلگون
۵۹۱
درخشیدن تیغهای بنفش
۵۹۲
ازان سایهٔ کاویانی درفش
۵۹۳
تو گفتی که اندرشب تیرهچهر
۵۹۴
ستاره همی برفشاند سپهر
۵۹۵
بیاراست لشکر بسان بهشت
۵۹۶
بباغ وفا سرو کینه بکشت
۵۹۷
فریبزر را داد پس میمنه
۵۹۸
پس پشت لشکر حصار و بنه
۵۹۹
گرازه سر تخمهٔ گیوگان
۶۰۰
زواره نگهدار تخت کیان
۶۰۱
بیاری فریبرز برخاستند
۶۰۲
بیک روی لشکر بیاراستند
۶۰۳
برهام فرمود پس پهلوان
۶۰۴
که ای تاج و تخت و خرد را روان
۶۰۵
برو با سواران سوی میسره
۶۰۶
نگهدار چنگال گرگ از بره
۶۰۷
بیفروز لشکرگه از فر خویش
۶۰۸
سپه را همی دار در بر خویش
۶۰۹
بدان آبگون خنجر نیو سوز
۶۱۰
چو شیر ژیان با یلان رزم توز
۶۱۱
برفتند یارانش با او بهم
۶۱۲
ز گردان لشکر یکی گستهم
۶۱۳
دگر گژدهم رزم را ناگزیر
۶۱۴
فروهل که بگذارد از سنگ تیر
۶۱۵
بفرمود با گیو تا دو هزار
۶۱۶
برفتند بر گستوانور سوار
۶۱۷
سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی
۶۱۸
که بد جای گردان پرخاشجوی
۶۱۹
برفتند با گیو جنگاوران
۶۲۰
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
۶۲۱
درفشی فرستاد و سیصد سوار
۶۲۲
نگهبان لشکر سوی رودبار
۶۲۳
همیدون فرستاد بر سوی کوه
۶۲۴
درفشی و سیصد ز گردان گروه
۶۲۵
یکی دیدهبان بر سر کوهسار
۶۲۶
نگهبان روز و ستاره شمار
۶۲۷
شب و روز گردن برافراخته
۶۲۸
ازان دیدهگه دیدهبان ساخته
۶۲۹
بجستی همی تا ز توران سپاه
۶۳۰
پی مور دیدی نهاده براه
۶۳۱
ز دیده خروشیدن آراستی
۶۳۲
بگفتی بگودرز و برخاستی
۶۳۳
بدان سان بیاراست آن رزمگاه
۶۳۴
که رزم آرزو کرد خورشید و ماه
۶۳۵
چو سالار شایسته باشد بجنگ
۶۳۶
نترسد سپاه از دلاور نهنگ
۶۳۷
ازان پس بیامد بسالارگاه
۶۳۸
که دارد سپه را ز دشمن نگاه
۶۳۹
درفش دلفروز بر پای کرد
۶۴۰
سپه را بقلب اندرون جای کرد
۶۴۱
سران را همه خواند نزدیک خویش
۶۴۲
پس پشت شیدوش و فرهاد پیش
۶۴۳
بدست چپش رزمدیده هجیر
۶۴۴
سوی راست کتمارهٔ شیرگیر
۶۴۵
ببستند ز آهن بگردش سرای
۶۴۶
پس پشت پیلان جنگی بپای
۶۴۷
سپهدار گودرزشان در میان
۶۴۸
درفش از برش سایهٔ کاویان
۶۴۹
همی بستد از ماه و خورشید نور
۶۵۰
نگه کرد پیران بلشکر ز دور
۶۵۱
بدان ساز و آن لشکر آراستن
۶۵۲
دل از ننگ و تیمار پیراستن
۶۵۳
در و دشت و کوه و بیابان سنان
۶۵۴
عنان بافته سربسر با عنان
۶۵۵
سپهدار پیران غمی گشت سخت
۶۵۶
برآشفت با تیره خورشید بخت
۶۵۷
ازان پس نگه کرد جای سپاه
۶۵۸
نیامدش بر آرزو رزمگاه
۶۵۹
نه آوردگه دید و نه جای صف
۶۶۰
همی برزد از خشم کف را بکف
۶۶۱
برین گونه کآمد ببایست ساخت
۶۶۲
چو سوی یلان چنگ بایست آخت
۶۶۳
پس از نامداران افراسیاب
۶۶۴
کسی کش سر از کینه گیرد شتاب
۶۶۵
گزین کرد شمشیرزن سیهزار
۶۶۶
که بودند شایستهٔ کارزار
۶۶۷
بهومان سپرد آن زمان قلبگاه
۶۶۸
سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه
۶۶۹
بخواند اندریمان و او خواست را
۶۷۰
نهاد چپ لشکر و راست را
۶۷۱
چپ لشکرش را بدیشان سپرد
۶۷۲
ابا سیهزار از دلیران گرد
۶۷۳
چو لهاک جنگی و فرشیدورد
۶۷۴
ابا سیهزار از دلیران مرد
۶۷۵
گرفتند بر میمنه جایگاه
۶۷۶
جهان سربسر گشت ز آهن سیاه
۶۷۷
چو زنگولهٔ گرد و کلباد را
۶۷۸
سپهرم که بد روز فریاد را
۶۷۹
برفتند با نیزهور ده هزار
۶۸۰
بپشت سواران خنجرگزار
۶۸۱
برون رفت رویین رویینهتن
۶۸۲
ابا ده هزار از یلان ختن
۶۸۳
بدان تا دران بیشه اندر چو شیر
۶۸۴
کمینگه کند با یلان دلیر
۶۸۵
طلایه فرستاد بر سوی کوه
۶۸۶
سپهدار ایران شود زو ستوه
۶۸۷
گر از رزمگه پی نهد پیشتر
۶۸۸
وگر جنبد از خویشتن بیشتر
۶۸۹
سپهدار رویین بکردار شیر
۶۹۰
پس پشت او اندر آید دلیر
۶۹۱
همان دیدهبان بر سر کوه کرد
۶۹۲
که جنگ سواران بیاندوه کرد
۶۹۳
ز ایرانیان گر سواری ز دور
۶۹۴
عنان تافتی سوی پیکار تور
۶۹۵
نگهبان دیده گرفتی خروش
۶۹۶
همه رزمگاه آمدی زو بجوش
۶۹۷
دو لشکر بروی اندر آورد روی
۶۹۸
همه نامداران پرخاشجوی
۶۹۹
چنین ایستاده سه روز و سه شب
۷۰۰
یکی را بگفتن نجنبید لب
۷۰۱
همی گفت گودرز گر پشت خویش
۷۰۲
سپارم بدیشان نهم پای پیش
۷۰۳
سپاه اندر آید پس پشت من
۷۰۴
نماند جز از باد در مشت من
۷۰۵
شب و روز بر پای پیش سپاه
۷۰۶
همی جست نیک اختر هور و ماه
۷۰۷
که روزی که آن روز نیکاخترست
۷۰۸
کدامست و جنبش کرا بهترست
۷۰۹
کجا بردمد باد روز نبرد
۷۱۰
که چشم سواران بپوشد بگرد
۷۱۱
بریشان بیابم مگر دستگاه
۷۱۲
بکردار باد اندر آرم سپاه
۷۱۳
نهاده سپهدار پیران دو چشم
۷۱۴
که گودرز رادل بجوشد ز خشم
۷۱۵
کند پشت بر دشت و راند سپاه
۷۱۶
سپاه اندآرد بپشت سپاه
۷۱۷
بروز چهارم ز پیش سپاه
۷۱۸
بشد بیژن گیو تا قلبگاه
۷۱۹
بپیش پدر شد همه جامه چاک
۷۲۰
همی بسمان بر پراگند خاک
۷۲۱
بدو گفت کای باب کارآزمای
۷۲۲
چه داری چنین خیره ما را بپای
۷۲۳
بپنجم فرازآمد این روزگار
۷۲۴
شب و روز آسایش آموزگار
۷۲۵
نه خورشید شمشیر گردان بدید
۷۲۶
نه گردی بروی هوا بردمید
۷۲۷
سواران بخفتان و خود اندرون
۷۲۸
یکی رابرگ بر نجنبید خون
۷۲۹
بایران پس از رستم نامدار
۷۳۰
نبودی چو گودرز دیگر سوار
۷۳۱
چینن تا بیامد ز جنگ پشن
۷۳۲
ازان کشتن و رزمگاه گشن
۷۳۳
بلاون که چندان پسر کشته دید
۷۳۴
سر بخت ایرانیان گشته دید
۷۳۵
جگر خسته گشستست و گم کردهراه
۷۳۶
نخواهد که بیند همی رزمگاه
۷۳۷
بپیرانش بر چشم باید فگند
۷۳۸
نهادست سر سوی کوه بلند
۷۳۹
سپهدار کو ناشمرده سپاه
۷۴۰
ستاره شمارد همی گرد ماه
۷۴۱
تو بشناس کاندر تنش نیست خون
۷۴۲
شد ازجنگ جنگاوران او زبون
۷۴۳
شگفت از جهاندیده گودرز نیست
۷۴۴
که او را روان خود برین مرز نیست
۷۴۵
شگفت از تو آید مرا ای پدر
۷۴۶
که شیر ژیان از تو جوید هنر
۷۴۷
دو لشکر همی بر تو دارند چشم
۷۴۸
یکی تیز کن مغز و بفروز خشم
۷۴۹
کنون چون جهان گرم و روشن هوا
۷۵۰
بگیرد همی رزم لشکر نوا
۷۵۱
چو این روزگار خوشی بگذرد
۷۵۲
چو پولاد روی زمین بفسرد
۷۵۳
چو بر نیزهها گردد افسرده چنگ
۷۵۴
پس پشت تیغ آید و پیش سنگ
۷۵۵
که آید ز گردان بپیش سپاه
۷۵۶
که آورد گیردبدین رزمگاه
۷۵۷
ور ایدونک ترسد همی از کمین
۷۵۸
ز جنگ سواران و مردان کین
۷۵۹
بمن داد باید سواری هزار
۷۶۰
گزین من اندرخور کارزار
۷۶۱
برآریم گرد از کمینگاهشان
۷۶۲
سرافشان کنیم از بر ماهشان
۷۶۳
ز گفتار بیژن بخندید گیو
۷۶۴
بسی آفرین کرد بر پور نیو
۷۶۵
بدادار گفت از تو دارم سپاس
۷۶۶
تو دادی مرا پور نیکیشناس
۷۶۷
همش هوش دادی و هم زور کین
۷۶۸
شناسای هر کار و جویای دین
۷۶۹
بمن بازگشت این دلاور جوان
۷۷۰
چنانچون بود بچهٔ پهلوان
۷۷۱
چنین گفت مر جفت را نره شیر
۷۷۲
که فرزند ما گر نباشد دلیر
۷۷۳
ببریم ازو مهر و پیوند پاک
۷۷۴
پدرش آب دریا بود مام خاک
۷۷۵
ولیکن تو ای پور چیره سخن
۷۷۶
زبان بر نیا بر گشاده مکن
۷۷۷
که او کاردیدست و داناترست
۷۷۸
برین لشکر نامور مهترست
۷۷۹
کسی کو بود سودهٔ کارزار
۷۸۰
نباید بهر کارش آموزگار
۷۸۱
سواران ما گرد ببار اندرند
۷۸۲
نه ترکان برنگ و نگار اندرند
۷۸۳
همه شوربختند و برگشته سر
۷۸۴
همه دیده پرخون و خسته جگر
۷۸۵
همی خواهد این باب کارآزمای
۷۸۶
که ترکان بجنگ اندر آرند پای
۷۸۷
پس پشتشان دور ماند ز کوه
۷۸۸
برد لشکر کینهور همگروه
۷۸۹
ببینی تو گوپال گودرز را
۷۹۰
که چون برنوردد همی مرز را
۷۹۱
و دیگر کجا ز اختر نیک و بد
۷۹۲
همی گردش چرخ را بشمرد
۷۹۳
چو پیش آید آن روزگار بهی
۷۹۴
کند روی گیتی ز ترکان تهی
۷۹۵
چنین گفت بیژن به پیش پدر
۷۹۶
که ای پهلوان جهان سربسر
۷۹۷
خجسته نیا را گر اینست رای
۷۹۸
سزد گر نداریم رومی قبای
۷۹۹
شوم جوشن و خود بیرون کنم
۸۰۰
بمی روی پژمرده گلگلون کنم
۸۰۱
چو آیم جهان پهلوان را بکار
۸۰۲
بیایم کمربستهٔ کارزار
۸۰۳
وزان لشکر ترک هومان دلیر
۸۰۴
بپیش برادر بیامد چو شیر
۸۰۵
که ای پهلوان رد افراسیاب
۸۰۶
گرفت اندرین دشت ما را شتاب
۸۰۷
بهفتم فراز آمد این روزگار
۸۰۸
میان بسته در جنگ چندین سوار
۸۰۹
از آهن میان سوده و دل ز کین
۸۱۰
نهاده دو دیده بایران زمین
۸۱۱
چه داری بروی اندرآورده روی
۸۱۲
چه اندیشه داری بدل در بگوی
۸۱۳
گرت رای جنگست جنگ آزمای
۸۱۴
ورت رای برگشتن ایدر مپای
۸۱۵
که ننگست ازین بر تو ای پهلوان
۸۱۶
بدین کار خندند پیر و جوان
۸۱۷
همان لشکرست این که از ما بجنگ
۸۱۸
برفتند و رفته ز روی آب و رنگ
۸۱۹
کزیشان همه رزمگه کشته بود
۸۲۰
زمین سربسر رود خون گشته بود
۸۲۱
نه زین نامداران سواری کمست
۸۲۲
نه آن دوده را پهلوان رستمست
۸۲۳
گرت آرزو نیست خون ریختن
۸۲۴
نخواهی همی لشکر انگیختن
۸۲۵
ز جنگآوران لشکری برگزین
۸۲۶
بمن ده تو بنگر کنون رزم و کین
۸۲۷
چو بشنید پیران ز هومان سخن
۸۲۸
بدو گفت مشتاب و تندی مکن
۸۲۹
بدان ای برادر که این رزمخواه
۸۳۰
که آمد چنین پیش ما با سپاه
۸۳۱
گزین بزرگان کیخسروست
۸۳۲
سر نامداران هر پهلوست
۸۳۳
یکی آنک کیخسرو از شاه من
۸۳۴
بدو سر فرازد بهر انجمن
۸۳۵
و دیگر که از پهلوانان شاه
۸۳۶
ندانم چو گودرز کس را بجاه
۸۳۷
بگردنفرازی و مردانگی
۸۳۸
برای هشیوار و فرزانگی
۸۳۹
سدیگر که پرداغ دارد جگر
۸۴۰
پر از خون دل از درد چندان پسر
۸۴۱
که از تن سرانشان جداماندهایم
۸۴۲
زمین را بخون گرد بنشاندهایم
۸۴۳
کنون تا بتنش اندرون جان بود
۸۴۴
برین کینه چون مار پیچان بود
۸۴۵
چهارم که لشکر میان دو کوه
۸۴۶
فرود آوریدست و کرده گروه
۸۴۷
ز هر سو که پویی بدو راه نیست
۸۴۸
براندیش کین رنج کوتاه نیست
۸۴۹
بکوشید باید بدان تا مگر
۸۵۰
ازان کوهپایه برآرند سر
۸۵۱
مگر مانده گردند و سستی کنند
۸۵۲
بجنگ اندرون پیشدستی کنند
۸۵۳
چو از کوه بیرون کند لشکرش
۸۵۴
یکی تیرباران کنم بر سرش
۸۵۵
چو دیوار گرد اندر آریمشان
۸۵۶
چو شیر ژیان در بر آریمشان
۸۵۷
بریشان بگردد همه کام ما
۸۵۸
برآید بخورشید بر نام ما
۸۵۹
تو پشت سپاهی و سالار شاه
۸۶۰
برآورده از چرخ گردان کلاه
۸۶۱
کسی کو بنام بلندش نیاز
۸۶۲
نباشد چه گردد همی گرد آز
۸۶۳
و دیگر که از نامداران جنگ
۸۶۴
نیاید کسی نزد ما بیدرنگ
۸۶۵
ز گردان کسی را که بینامتر
۸۶۶
ز جنگ سواران بیآرامتر
۸۶۷
ز لشکر فرستد بپیشت بکین
۸۶۸
اگر برنوردی برو بر زمین
۸۶۹
ترا نام ازان برنیاید بلند
۸۷۰
بایرانیان نیز ناید گزند
۸۷۱
وگر بر تو بر دست یابد بخون
۸۷۲
شوند این دلیران ترکان زبون
۸۷۳
نگه کرد هومان بگفتار اوی
۸۷۴
همی خیره دانست پیکار اوی
۸۷۵
چنین داد پاسخ کز ایران سوار
۸۷۶
نباشد که با من کند کارزار
۸۷۷
ترا خود همین مهربانیست خوی
۸۷۸
مرا کارزار آمدست آرزوی
۸۷۹
وگر کت بکین جستن آهنگ نیست
۸۸۰
بدلت اندرون آتش جنگ نیست
۸۸۱
کنم آنچ باید بدین رزمگاه
۸۸۲
نمایم هنرها بایران سپاه
۸۸۳
شوم چرمهٔ گامزن زین کنم
۸۸۴
سپیده دمان جستن کین کنم
۸۸۵
نشست از بر زین سپیدهدمان
۸۸۶
چو شیر ژیان با یکی ترجمان
۸۸۷
بیامد بنزدیک ایران سپاه
۸۸۸
پر از جنگ دل سر پر از کین شاه
۸۸۹
چو پیران بدانست کو شد بجنگ
۸۹۰
بروبرجهان گشت ز اندوه تنگ
۸۹۱
بجوشیدش از درد هومان جگر
۸۹۲
یکی داستان یاد کرد از پدر
۸۹۳
که دانا بهر کار سازد درنگ
۸۹۴
سر اندر نیارد بپیکار و ننگ
۸۹۵
سبکسار تندی نماید نخست
۸۹۶
بفرجام کار انده آرد درست
۸۹۷
زبانی که اندر سرش مغز نیست
۸۹۸
اگر در بارد همان نغز نیست
۸۹۹
چو هومان بدین رزم تندی نمود
۹۰۰
ندانم چه آرد بفرجام سود
۹۰۱
جهانداورش باد فریادرس
۹۰۲
جز اویش نبینم همی یار کس
۹۰۳
چو هومان ویسه بدان رزمگاه
۹۰۴
که گودرز کشواد بد با سپاه
۹۰۵
بیامد که جوید ز گردان نبرد
۹۰۶
نگهبان لشکر بدو بازخورد
۹۰۷
طلایه بیامد بر ترجمان
۹۰۸
سواران ایران همه بدگمان
۹۰۹
بپرسید کین مرد پرخاشجوی
۹۱۰
بخیره بدشت اندر آورده روی
۹۱۱
کجا رفت خواهد همی چون نوند
۹۱۲
بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند
۹۱۳
بایرانیان گفت پس ترجمان
۹۱۴
که آمد گه گرز و تیر و کمان
۹۱۵
که این شیردل نامبردار مرد
۹۱۶
همی با شما کرد خواهد نبرد
۹۱۷
سر ویسگانست هومان بنام
۹۱۸
که تیغش دل شیر دارد نیام
۹۱۹
چو دیدند ایرانیان گرز اوی
۹۲۰
کمر بستن خسروی برز اوی
۹۲۱
همه دست نیزه گزاران ز کار
۹۲۲
فروماند از فر آن نامدار
۹۲۳
همه یکسره بازگشتند ازوی
۹۲۴
سوی ترجمانش نهادند روی
۹۲۵
که رو پیش هومان بترکی زبان
۹۲۶
همه گفتهٔ ما بروبر بخوان
۹۲۷
که ما رابجنگ تو آهنگ نیست
۹۲۸
ز گودرز دستوری جنگ نیست
۹۲۹
اگر جنگ جوید گشادست راه
۹۳۰
سوی نامور پهلوان سپاه
۹۳۱
ز سالار گردان و گردنکشان
۹۳۲
بهومان بدادند یک یک نشان
۹۳۳
که گردان کجایند و مهتر کجاست
۹۳۴
که دارد چپ لشکر و دست راست
۹۳۵
وزانپس هیونی تگاور دمان
۹۳۶
طلایه برافگند زی پهلوان
۹۳۷
که هومان ازان رزمگه چون پلنگ
۹۳۸
سوی پهلوان آمد ایدر بجنگ
۹۳۹
چو هومان ز نزد سواران برفت
۹۴۰
بیامد بنزدیک رهام تفت
۹۴۱
وزانجا خروشی برآورد سخت
۹۴۲
که ای پور سالار بیدار بخت
۹۴۳
چپ لشکر و چنگ شیران توی
۹۴۴
نگهبان سالار ایران توی
۹۴۵
بجنبان عنان اندرین رزمگاه
۹۴۶
میان دو صف برکشیده سپاه
۹۴۷
بورد با من ببایدت گشت
۹۴۸
سوی رود خواهی وگر سوی دشت
۹۴۹
وگر تو نیابی مگر گستهم
۹۵۰
بیاید دمان با فروهل بهم
۹۵۱
که جوید نبردم ز جنگاوران
۹۵۲
بتیغ و سنان و بگرز گران
۹۵۳
هرآنکس که پیش من آید بکین
۹۵۴
زمانه برو بر نوردد زمین
۹۵۵
وگر تیغ ما را ببیند بجنگ
۹۵۶
بدرد دل شیر و چرم پلنگ
۹۵۷
چنین داد رهام پاسخ بدوی
۹۵۸
که ای نامور گرد پرخاشجوی
۹۵۹
زترکان ترا بخرد انگاشتم
۹۶۰
ازین سان که هستی نپنداشتم
۹۶۱
که تنها بدین رزمگاه آمدی
۹۶۲
دلاور بپیش سپاه آمدی
۹۶۳
بر آنی که اندر جهان تیغدار
۹۶۴
نبندد کمر چون تو دیگر سوار
۹۶۵
یکی داستان از کیان یاد کن
۹۶۶
زفام خرد گردن آزاد کن
۹۶۷
که هر کو بجنگ اندر آید نخست
۹۶۸
ره بازگشتن ببایدش جست
۹۶۹
ازاینها که تو نام بردی بجنگ
۹۷۰
همه جنگ را تیز دارند چنگ
۹۷۱
ولیکن چو فرمان سالار شاه
۹۷۲
نباشد نسازد کسی رزمگاه
۹۷۳
اگر جنگ گردان بجویی همی
۹۷۴
سوی پهلوان چون بپویی همی
۹۷۵
ز گودرز دستوری جنگ خواه
۹۷۶
پس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه
۹۷۷
بدو گفت هومان که خیره مگوی
۹۷۸
بدین روی با من بهانه مجوی
۹۷۹
تو این رزم را جای مردان گزین
۹۸۰
نه مرد سوارانی و دشت کین
۹۸۱
وزانجا بقلب سپه برگذشت
۹۸۲
دمان تا بدان روی لشکرگذشت
۹۸۳
بنزد فریبرز با ترجمان
۹۸۴
بیامد بکردار باد دمان
۹۸۵
یکی برخروشید کای بدنشان
۹۸۶
فروبرده گردن ز گردنکشان
۹۸۷
سواران و پیلان و زرینه کفش
۹۸۸
ترا بود با کاویانی درفش
۹۸۹
بترکان سپردی بروز نبرد
۹۹۰
یلانت بایران نخوانند مرد
۹۹۱
چو سالار باشی شوی زیردست
۹۹۲
کمر بندگی را ببایدت بست
۹۹۳
سیاوش رد را برادر توی
۹۹۴
بگوهر ز سالار برتر توی
۹۹۵
تو باشی سزاوار کین خواستن
۹۹۶
بکینه ترا باید آراستن
۹۹۷
یکی با من اکنون به آوردگاه
۹۹۸
ببایدت گشتن بپیش سپاه
۹۹۹
بخورشید تابان برآیدت نام
۱٬۰۰۰
که پیش من اندر گذاری تو گام
۱٬۰۰۱
وگر تو نیایی بحنگم رواست
۱٬۰۰۲
زواره گرازه نگر تاکجاست
۱٬۰۰۳
کسی را ز گردان بپیش من آر
۱٬۰۰۴
که باشد ز ایرانیان نامدار
۱٬۰۰۵
چنین داد پاسخ فریبرز باز
۱٬۰۰۶
که با شیر درنده کینه مساز
۱٬۰۰۷
چنینست فرجام روز نبرد
۱٬۰۰۸
یکی شاد و پیروز و دیگر بدرد
۱٬۰۰۹
بپیروزی اندر بترس از گزند
۱٬۰۱۰
که یکسان نگردد سپهر بلند
۱٬۰۱۱
درفش ار ز من شاه بستد رواست
۱٬۰۱۲
بدان داد پیلان و لشکر که خواست
۱٬۰۱۳
بکین سیاوش پس از کیقباد
۱٬۰۱۴
کسی کو کلاه مهی برنهاد
۱٬۰۱۵
کمر بست تا گیتی آباد کرد
۱٬۰۱۶
سپهدار گودرز کشواد کرد
۱٬۰۱۷
همیشه بپیش کیان کینهخواه
۱٬۰۱۸
پدر بر پدر نیو و سالار شاه
۱٬۰۱۹
و دیگر که از گرز او بیگمان
۱٬۰۲۰
سرآید بسالارتان بر زمان
۱٬۰۲۱
سپه را به ویست فرمان جنگ
۱٬۰۲۲
بدو بازگردد همه نام و ننگ
۱٬۰۲۳
اگر با توم جنگ فرمان دهد
۱٬۰۲۴
دلم پر ز دردست درمان دهد
۱٬۰۲۵
ببینی که من سر چگونه ز ننگ
۱٬۰۲۶
برآرم چو پای اندر آرم بجنگ
۱٬۰۲۷
چنین پاسخش داد هومان که بس
۱٬۰۲۸
بگفتار بینم ترا دسترس
۱٬۰۲۹
بدین تیغ کاندر میان بستهای
۱٬۰۳۰
گیابر که از جنگ خود رستهای
۱٬۰۳۱
بدین گرز جویی همی کارزار
۱٬۰۳۲
که بر ترگ و جوشن نیاید بکار
۱٬۰۳۳
وزآنجا بدان خیرگی بازگشت
۱٬۰۳۴
تو گفتی مگر شیر بدساز گشت
۱٬۰۳۵
کمربستهٔ کین آزادگان
۱٬۰۳۶
بنزدیک گودرز کشوادگان
۱٬۰۳۷
بیامد یکی بانگ برزد بلند
۱٬۰۳۸
که ای برمنش مهتر دیوبند
۱٬۰۳۹
شنیدم همه هرچ گفتی بشاه
۱٬۰۴۰
وزان پس کشیدی سپه را براه
۱٬۰۴۱
چنین بود با شاه پیمان تو
۱٬۰۴۲
بپیران سالار فرمان تو
۱٬۰۴۳
فرستاده کامد بتوران سپاه
۱٬۰۴۴
گزین پور تو گیو لشکرپناه
۱٬۰۴۵
ازان پس که سوگند خوردی بماه
۱٬۰۴۶
بخورشید و ماه و بتخت و کلاه
۱٬۰۴۷
که گر چشم من درگه کارزار
۱٬۰۴۸
بپیران برافتد برارم دمار
۱٬۰۴۹
چو شیر ژیان لشکر آراستی
۱٬۰۵۰
همی برزو جنگ ما خواستی
۱٬۰۵۱
کنون از پس کوه چون مستمند
۱٬۰۵۲
نشستی بکردار غرم نژند
۱٬۰۵۳
بکردار نخچیر کز شرزه شیر
۱٬۰۵۴
گریزان و شیر از پس اندر دلیر
۱٬۰۵۵
گزیند ببیشه درون جای تنگ
۱٬۰۵۶
نجوید ز تیمار جان نام و ننگ
۱٬۰۵۷
یکی لشکرت را بهامون گذار
۱٬۰۵۸
چه داری سپاه از پس کوهسار
۱٬۰۵۹
چنین بود پیمانت با شهریار
۱٬۰۶۰
که بر کینه گه کوه گیری حصار
۱٬۰۶۱
بدو گفت گودرز کاندیشه کن
۱٬۰۶۲
که باشد سزا با تو گفتن سخن
۱٬۰۶۳
چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن
۱٬۰۶۴
به بیدانشی بر نهی این سخن
۱٬۰۶۵
تو بشناس کز شاه فرمان من
۱٬۰۶۶
همین بود سوگند و پیمان من
۱٬۰۶۷
کنون آمدم با سپاهی گران
۱٬۰۶۸
از ایران گزیده دلاور سران
۱٬۰۶۹
شما هم بکردار روباه پیر
۱٬۰۷۰
ببیشه در از بیم نخچیرگیر
۱٬۰۷۱
همی چاره سازید و دستان و بند
۱٬۰۷۲
گریزان ز گرز و سنان و کمند
۱٬۰۷۳
دلیری مکن جنگ ما را مخواه
۱٬۰۷۴
که روباه با شیر ناید براه
۱٬۰۷۵
چو هومان ز گودرز پاسخ شنید
۱٬۰۷۶
چو شیر اندران رزمگه بردمید
۱٬۰۷۷
بگودرز گفت ار نیایی بجنگ
۱٬۰۷۸
تو با من نه زانست کایدت ننگ
۱٬۰۷۹
ازان پس که جنگ پشن دیدهای
۱٬۰۸۰
سر از رزم ترکان بپیچیدهای
۱٬۰۸۱
به لاون بجنگ آزمودی مرا
۱٬۰۸۲
به آوردگه بر ستودی مرا
۱٬۰۸۳
ار ایدونک هست اینک گویی همی
۱٬۰۸۴
وزین کینه کردار جویی همی
۱٬۰۸۵
یکی برگزین از میان سپاه
۱٬۰۸۶
که با من بگردد به آوردگاه
۱٬۰۸۷
که من از فریبرز و رهام جنگ
۱٬۰۸۸
بجستم بسان دلاور پلنگ
۱٬۰۸۹
بگشتم سراسر همه انجمن
۱٬۰۹۰
نیاید ز گردان کسی پیش من
۱٬۰۹۱
بگودرز بد بند پیکارشان
۱٬۰۹۲
شنیدن نه ارزید گفتارشان
۱٬۰۹۳
تو آنی که گویی بروز نبرد
۱٬۰۹۴
بخنجر کنم لاله بر کوه زرد
۱٬۰۹۵
یکی با من اکنون بدین رزمگاه
۱٬۰۹۶
بگرد و بگرز گران کینهخواه
۱٬۰۹۷
فراوان پسر داری ای نامور
۱٬۰۹۸
همه بسته بر جنگ ما بر کمر
۱٬۰۹۹
یکی را فرستی بر من بجنگ
۱٬۱۰۰
اگر جنگجویی چه جویی درنگ
۱٬۱۰۱
پس اندیشه کرد اندران پهلوان
۱٬۱۰۲
که پیشش که آید بجنگ از گوان
۱٬۱۰۳
گر از نامداران هژبری دمان
۱٬۱۰۴
فرستم بنزدیک این بدگمان
۱٬۱۰۵
شود کشته هومان برین رزمگاه
۱٬۱۰۶
ز ترکان نیاید کسی کینهخواه
۱٬۱۰۷
دل پهلوانش بپیچد بدرد
۱٬۱۰۸
ازان پس بتندی نجوید نبرد
۱٬۱۰۹
سپاهش بکوه کنابد شود
۱٬۱۱۰
بجنگ اندرون دست ما بد شود
۱٬۱۱۱
ور از نامداران این انجمن
۱٬۱۱۲
یکی کم شود گم شود نام من
۱٬۱۱۳
شکسته شود دل گوان را بجنگ
۱٬۱۱۴
نسازند زان پس به جایی درنگ
۱٬۱۱۵
همان به که با او نسازیم کین
۱٬۱۱۶
بروبر ببندیم راه کمین
۱٬۱۱۷
مگر خیره گردند و جویند جنگ
۱٬۱۱۸
سپاه اندر آرند زان جای تنگ
۱٬۱۱۹
چنین داد پاسخ بهومان که رو
۱٬۱۲۰
بگفتار تندی و در کار نو
۱٬۱۲۱
چو در پیش من برگشادی زبان
۱٬۱۲۲
بدانستم از آشکارت نهان
۱٬۱۲۳
که کس را ز ترکان نباشد خرد
۱٬۱۲۴
کز اندیشهٔ خویش رامش برد
۱٬۱۲۵
ندانی که شیر ژیان روز جنگ
۱٬۱۲۶
نیالاید از بن بروباه چنگ
۱٬۱۲۷
و دیگر دو لشکر چنین ساخته
۱٬۱۲۸
همه بادپایان سر افراخته
۱٬۱۲۹
بکینه دو تن پیش سازند جنگ
۱٬۱۳۰
همه نامداران بخایند چنگ
۱٬۱۳۱
سپه را همه پیش باید شدن
۱٬۱۳۲
به انبوه زخمی بباید زدن
۱٬۱۳۳
تو اکنون سوی لشکرت باز شو
۱٬۱۳۴
برافراز گردن بسالار نو
۱٬۱۳۵
کز ایرانیان چند جستم نبرد
۱٬۱۳۶
نزد پیش من کس جز از باد سرد
۱٬۱۳۷
بدان رزمگه بر شود نام تو
۱٬۱۳۸
ز پیران برآید همه کام تو
۱٬۱۳۹
بدو گفت هومان ببانگ بلند
۱٬۱۴۰
که بی کردن کار گفتار چند
۱٬۱۴۱
یکی داستان زد جهاندار شاه
۱٬۱۴۲
بیاد آورم اندرین کینهگاه
۱٬۱۴۳
که تخت کیان جست خواهی مجوی
۱٬۱۴۴
چو جویی از آتش مبرتاب روی
۱٬۱۴۵
ترا آرزو جنگ و پیکار نیست
۱٬۱۴۶
وگر گل چنی راه بیخار نیست
۱٬۱۴۷
نداری ز ایران یکی شیرمرد
۱٬۱۴۸
که با من کند پیش لشکرنبرد
۱٬۱۴۹
بچاره همی بازگردانیم
۱٬۱۵۰
نگیرم فریبت اگر دانیم
۱٬۱۵۱
همه نامدراان پرخاشجوی
۱٬۱۵۲
بگودرز گفتند کاینست روی
۱٬۱۵۳
که از ما یکی را به آوردگاه
۱٬۱۵۴
فرستی بنزدیک او کینهخواه
۱٬۱۵۵
چنین داد پاسخ که امروز روی
۱٬۱۵۶
ندارد شدن جنگ را پیش اوی
۱٬۱۵۷
چو هومان ز گودرز برگشت چیر
۱٬۱۵۸
برآشفت برسان شیر دلیر
۱٬۱۵۹
بخندید و روی از سپهبد بتافت
۱٬۱۶۰
سوی روزبانان لشکر شتافت
۱٬۱۶۱
کمان را بزه کرد و زیشان چهار
۱٬۱۶۲
بیفگند ز اسب اندران مرغزار
۱٬۱۶۳
چو آن روزبانان لشکر ز دور
۱٬۱۶۴
بدیدند زخم سرافراز تور
۱٬۱۶۵
رهش بازدادند و بگریختند
۱٬۱۶۶
بورد با او نیاویختند
۱٬۱۶۷
ببالا برآمد بکردار مست
۱٬۱۶۸
خروشش همی کوه را کرد پست
۱٬۱۶۹
همی نیزه برگاشت بر گرد سر
۱٬۱۷۰
که هومان ویسه است پیروزگر
۱٬۱۷۱
خروشیدن نای رویین ز دشت
۱٬۱۷۲
برآمد چو نیزه ز بالا بگشت
۱٬۱۷۳
ز شادی دلیران توران سپاه
۱٬۱۷۴
همی ترگ سودند بر چرخ ماه
۱٬۱۷۵
چو هومان بیامد بدان چیرگی
۱٬۱۷۶
بپیچید گودرز زان خیرگی
۱٬۱۷۷
سپهبد پر از شرم گشته دژم
۱٬۱۷۸
گرفته برو خشم و تندی ستم
۱٬۱۷۹
بننگ از دلیران بپالود خوی
۱٬۱۸۰
سپهبد یکی اختر افگند پی
۱٬۱۸۱
کزیشان بد این پیشدستی بخون
۱٬۱۸۲
بدانند و هم بر بدی رهنمون
۱٬۱۸۳
ازان پس بگردنکشان بنگرید
۱٬۱۸۴
که تا جنگ او را که آید پدید
۱٬۱۸۵
خبر شد به بیژن که هومان چو شیر
۱٬۱۸۶
بپیش نیای تو آمد دلیر
۱٬۱۸۷
چو بشنید بیژن برآشفت سخت
۱٬۱۸۸
بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت
۱٬۱۸۹
بفرمود تا برنهادند زین
۱٬۱۹۰
بران پیل تن دیزهٔ دوربین
۱٬۱۹۱
بپوشید رومی زره جنگ را
۱٬۱۹۲
یکی تنگ بر بست شبرنگ را
۱٬۱۹۳
بپیش پدر شد پر از کیمیا
۱٬۱۹۴
سخن گفت با او ز بهر نیا
۱٬۱۹۵
چنین گفت مر گیو را کای پدر
۱٬۱۹۶
بگفتم ترا من همه دربدر
۱٬۱۹۷
که گودرز را هوش کمتر شدست
۱٬۱۹۸
بیین نبینی که دیگر شدست
۱٬۱۹۹
دلش پر نهیبست و پر خون جگر
۱٬۲۰۰
ز تیمار وز درد چندان پسر
۱٬۲۰۱
که از تن سرانشان جدا کرده دید
۱٬۲۰۲
بدان رزمگه جمله افگنده دید
۱٬۲۰۳
نشان آنک ترکی بیامد دلیر
۱٬۲۰۴
میان دلیران بکردار شیر
۱٬۲۰۵
بپیش نیا رفت نیزه بدست
۱٬۲۰۶
همی بر خروشید برسان مست
۱٬۲۰۷
چنان بد کزین لشکر رنامدار
۱٬۲۰۸
سواری نبود از در کارزار
۱٬۲۰۹
که او را بنیزه برافراختی
۱٬۲۱۰
چو بر بابزن مرغ بر ساختی
۱٬۲۱۱
تو ای مهربان باب بسیار هوش
۱٬۲۱۲
دو کتفم بدرع سیاوش بپوش
۱٬۲۱۳
نشاید جز از من که سازم نبرد
۱٬۲۱۴
بدان تا برآرم ز مردیش گرد
۱٬۲۱۵
بدو گفت گیو ای پسر هوش دار
۱٬۲۱۶
بگفتار من سربسر گوش دار
۱٬۲۱۷
تا گفته بودم که تندی مکن
۱٬۲۱۸
ز گودرز بر بد مگردان سخن
۱٬۲۱۹
که او کار دیدهست و داناترست
۱٬۲۲۰
بدین لشکر نامور مهترست
۱٬۲۲۱
سواران جنگی بپیش اندرند
۱٬۲۲۲
که بر کینه گه پیل را بشکرند
۱٬۲۲۳
نفرمود با او کسی را نبرد
۱٬۲۲۴
جوانی مگر مر ترا خیره کرد
۱٬۲۲۵
که گردن بدین سان برافراختی
۱٬۲۲۶
بدین آرزو پیش من تاختی
۱٬۲۲۷
نیم من بدین کار همداستان
۱٬۲۲۸
مزن نیز پیشم چنین داستان
۱٬۲۲۹
بدو گفت بیژن که گر کام من
۱٬۲۳۰
نجویی نخواهی مگر نام من
۱٬۲۳۱
شوم پیش سالار بسته کمر
۱٬۲۳۲
زنم دست بر جنگ هومان ببر
۱٬۲۳۳
وزآنجا بزد اسب و برگاشت روی
۱٬۲۳۴
بنزدیک گودرز شد پوی پوی
۱٬۲۳۵
ستایش کنان پیش او شد بدرد
۱٬۲۳۶
هم این داستان سربسر یاد کرد
۱٬۲۳۷
که ای پهلوان جهاندار شاه
۱٬۲۳۸
شناسای هر کار و زیبای گاه
۱٬۲۳۹
شگفتی همی بینم از تو یکی
۱٬۲۴۰
وگر چند هستم بهوش اندکی
۱٬۲۴۱
کزین رزمگه بوستان ساختی
۱٬۲۴۲
دل از کین ترکان بپرداختی
۱٬۲۴۳
شگفتیتر آنک از میان سپاه
۱٬۲۴۴
یکی ترک بدبخت گم کرده راه
۱٬۲۴۵
بیامد که یزدان نیکیکنش
۱٬۲۴۶
همی بد سگالید با بد تنش
۱٬۲۴۷
بیاوردش از پیش توران سپاه
۱٬۲۴۸
بدان تا بدست تو گردد تباه
۱٬۲۴۹
بدام آمده گرگ برگاشتی
۱٬۲۵۰
ندانم کزین خود چه پنداشتی
۱٬۲۵۱
تو دانی که گر خون او بیدرنگ
۱٬۲۵۲
بریزند پیران نیاید بجنگ
۱٬۲۵۳
مپدار کو کینه بیش آورد
۱٬۲۵۴
سپه را برین دشت پیش آورد
۱٬۲۵۵
من اینک بخون چنگ را شستهام
۱٬۲۵۶
همان جنگ او را کمر بستهام
۱٬۲۵۷
چو دستور باشد مرا پهلوان
۱٬۲۵۸
شوم پیش او چون هژبر دمان
۱٬۲۵۹
بفرماید اکنون سپهبد به گیو
۱٬۲۶۰
مگر کان سلیح سیاوش نیو
۱٬۲۶۱
دهد مر مرا خود و رومی زره
۱٬۲۶۲
ز بند زره برگشاید گره
۱٬۲۶۳
چو بشنید گودرز گفتار اوی
۱٬۲۶۴
بدید آن دل و رای هشیار اوی
۱٬۲۶۵
ز شادی برو آفرین کرد سخت
۱٬۲۶۶
که از تو مگرداد جاوید بخت
۱٬۲۶۷
تو تا برنشستی بزین پلنگ
۱٬۲۶۸
نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ
۱٬۲۶۹
بهر کارزار اندر آیی دلیر
۱٬۲۷۰
بهر جنگ پیروز باشی چو شیر
۱٬۲۷۱
نگه کن که با او به آوردگاه
۱٬۲۷۲
توانی شدن زان پس آورد خواه
۱٬۲۷۳
که هومان یکی بدکنش ریمنست
۱٬۲۷۴
بورد جنگ او چو آهرمنست
۱٬۲۷۵
جوانی و ناگشته بر سر سپهر
۱٬۲۷۶
نداری همی بر تن خویش مهر
۱٬۲۷۷
بمان تا یکی رزم دیده هژبر
۱٬۲۷۸
فرستم بجنگش بکردار ابر
۱٬۲۷۹
برو تیرباران کند چون تگرگ
۱٬۲۸۰
بسر بر بدوزدش پولاد ترگ
۱٬۲۸۱
بدو گفت بیژن که ای پهلوان
۱٬۲۸۲
هنرمند باشد دلیر و جوان
۱٬۲۸۳
مرا گر بدیدی برزم فرود
۱٬۲۸۴
ز سر باز باید کنون آزمود
۱٬۲۸۵
بجنگ پشن بر نوشتم زمین
۱٬۲۸۶
نبیند کسی پشت من روز کین
۱٬۲۸۷
مرا زندگانی نه اندر خورست
۱٬۲۸۸
گر از دیگرانم هنر کمترست
۱٬۲۸۹
وگر بازداری مرا زین سخن
۱٬۲۹۰
بدان روی کآهنگ هومان مکن
۱٬۲۹۱
بنالم من از پهلوان پیش شاه
۱٬۲۹۲
نخواهم کمر زان سپس نه کلاه
۱٬۲۹۳
بخندید گودرز و زو شاد شد
۱٬۲۹۴
بسان یکی سرو آزاد شد
۱٬۲۹۵
بدو گفت نیک اختر و بخت گیو
۱٬۲۹۶
که فرزند بیند همی چون تو نیو
۱٬۲۹۷
تو تا چنگ را باز کردی بجنگ
۱٬۲۹۸
فروماند از جنگ چنگ پلنگ
۱٬۲۹۹
ترا دادم این رزم هومان کنون
۱٬۳۰۰
مگر بخت نیکت بود رهنمون
۱٬۳۰۱
گر این اهرمن را بدست تو هوش
۱٬۳۰۲
براید بفرمان یزدان بکوش
۱٬۳۰۳
بنام جهاندار یزدان ما
۱٬۳۰۴
بپیروزی شاه و گردان ما
۱٬۳۰۵
بگویم کنون گیو را کان زره
۱٬۳۰۶
که بیژن همی خواهد او را بده
۱٬۳۰۷
گر ایدنک پیروز باشی بروی
۱٬۳۰۸
ترا بیشتر نزد من آبروی
۱٬۳۰۹
ز فرهاد و گیوت برآرم بجاه
۱٬۳۱۰
بگنج و سپاه و بتخت و کلاه
۱٬۳۱۱
بگفت این سخن با نبیره نیا
۱٬۳۱۲
نبیره پر از بند و پر کیمیا
۱٬۳۱۳
پیاده شد از اسب و روی زمین
۱٬۳۱۴
ببوسید و بر باب کرد آفرین
۱٬۳۱۵
بخواند آن زمان گیو را پهلوان
۱٬۳۱۶
سخن گفت با او ز بهر جوان
۱٬۳۱۷
وزان خسروانی زره یاد کرد
۱٬۳۱۸
کجا خواست بیژن ز بهر نبرد
۱٬۳۱۹
چنین داد پاسخ پدر را پسر
۱٬۳۲۰
که ای پهلوان جهان سربسر
۱٬۳۲۱
مرا هوش و جان و جهان این یکیست
۱٬۳۲۲
بچشمم چنین جان او خوار نیست
۱٬۳۲۳
بدو گفت گودرز کای مهربان
۱٬۳۲۴
جز این برد باید بوی بر گمان
۱٬۳۲۵
که هر چند بیژن جوانست و نو
۱٬۳۲۶
بهر کار دارد خرد پیشرو
۱٬۳۲۷
و دیگر که این جای کین جستنست
۱٬۳۲۸
جهان را ز آهرمنان شستنست
۱٬۳۲۹
بکین سیاوش بفرمان شاه
۱٬۳۳۰
نشاید بپیوند کردن نگاه
۱٬۳۳۱
و گر بارد از ابر پولاد تیغ
۱٬۳۳۲
نشاید که دارم ما جان دریغ
۱٬۳۳۳
نشاید شکستن دلش را بجنگ
۱٬۳۳۴
بگوشیدنش جامهٔ نام و ننگ
۱٬۳۳۵
که چون کاهلی پیشه گیرد جوان
۱٬۳۳۶
بماند منش پست و تیره روان
۱٬۳۳۷
چو پاسخ چنین یافت چاره نبود
۱٬۳۳۸
یکی با پسر نیز بند آزمود
۱٬۳۳۹
بگودرز گفت ای جهان پهلوان
۱٬۳۴۰
بجایی که پیکار خیزد بجان
۱٬۳۴۱
مرا خود شب و روز کارست پیش
۱٬۳۴۲
چرا داد باید مرا جان خویش
۱٬۳۴۳
نه فرزند باید نه گنج و سپاه
۱٬۳۴۴
نه آزرم سالار و فرمان شاه
۱٬۳۴۵
اگر جنگ جوید سلیحش کجاست
۱٬۳۴۶
زره دارد از من چه بایدش خواست
۱٬۳۴۷
چنین گفت پیش پدر رزمساز
۱٬۳۴۸
که ما را بدرع تو ناید نیاز
۱٬۳۴۹
برانی که اندر جهان سربسر
۱٬۳۵۰
بدرع تو جویند مردان هنر
۱٬۳۵۱
چو درع سیاوش نباشد بجنگ
۱٬۳۵۲
نجویند گردنکشان نام و ننگ
۱٬۳۵۳
برانگیخت اسب از میان سپاه
۱٬۳۵۴
که آید ز لشکر به آوردگاه
۱٬۳۵۵
چو از پیش گودرز شد ناپدید
۱٬۳۵۶
دل گیو ز اندوه او بردمید
۱٬۳۵۷
پشیمان شد از درد دل خون گریست
۱٬۳۵۸
نگر تا غم و مهر فرزند چیست
۱٬۳۵۹
یکی بسمان برفرازید سر
۱٬۳۶۰
پر از خون دل از درد خسته جگر
۱٬۳۶۱
بدادار گفت ار جهانداوری
۱٬۳۶۲
یکی سوی این خستهدل بنگری
۱٬۳۶۳
نسوزی تو از جان بیژن دلم
۱٬۳۶۴
که ز آب مژه تا دل اندر گلم
۱٬۳۶۵
بمن بازبخشش تو ای کردگار
۱٬۳۶۶
بگردان ز جانش بد روزگار
۱٬۳۶۷
بیامد پراندیشه دل پهلوان
۱٬۳۶۸
پراز خون دل ازبهر رفته جوان
۱٬۳۶۹
بدل گفت خیره بیازردمش
۱٬۳۷۰
چرا خواسته پیش ناوردمش
۱٬۳۷۱
گر او را ز هومان بد آید بسر
۱٬۳۷۲
چه باید مرا درع و تیغ و کمر
۱٬۳۷۳
بمانم پر از حسرت و درد و خشم
۱٬۳۷۴
پر از آرزو دل پر از آب چشم
۱٬۳۷۵
وزانجا دمان هم بکردار گرد
۱٬۳۷۶
بپیش پسر شد بجای نبرد
۱٬۳۷۷
بدو گفت ما را چه داری بتنگ
۱٬۳۷۸
همی تیزی آری بجای درنگ
۱٬۳۷۹
سیه مار چندان دمد روز جنگ
۱٬۳۸۰
که از ژرف دریا برآید نهنگ
۱٬۳۸۱
درفشیدن ماه چندان بود
۱٬۳۸۲
که خورشید تابنده پنهان بود
۱٬۳۸۳
کنون سوی هومان شتابی همی
۱٬۳۸۴
ز فرمان من سر بتابی همی
۱٬۳۸۵
چنین برگزینی همی رای خویش
۱٬۳۸۶
ندانی که چون آیدت کار پیش
۱٬۳۸۷
بدو گفت بیژن که ای نیو باب
۱٬۳۸۸
دل من ز کین سیاوش متاب
۱٬۳۸۹
که هومان نه از روی وز آهنست
۱٬۳۹۰
نه پیل ژیان و نه آهرمنست
۱٬۳۹۱
یکی مرد جنگست و من جنگجوی
۱٬۳۹۲
ازو برنتابم ببخت تو روی
۱٬۳۹۳
نوشته مگر بر سرم دیگرست
۱٬۳۹۴
زمانه بدست جهانداورست
۱٬۳۹۵
اگر بودنی بود دل را بغم
۱٬۳۹۶
سزد گر نداری نباشی دژم
۱٬۳۹۷
چو بنشید گفتار پور دلیر
۱٬۳۹۸
میان بستهٔ جنگ برسان شیر
۱٬۳۹۹
فرودآمد از دیزهٔ راهجوی
۱٬۴۰۰
سپر داد و درع سیاوش بدوی
۱٬۴۰۱
بدو گفت گر کارزارت هواست
۱٬۴۰۲
چنین بر خرد کام تو پادشاست
۱٬۴۰۳
برین بارهٔ گامزن برنشین
۱٬۴۰۴
که زیر تو اندر نوردد زمین
۱٬۴۰۵
سلیحم همیدون بکار آیدت
۱٬۴۰۶
چو با اهرمن کارزار آیدت
۱٬۴۰۷
چو اسب پدر دید بر پای پیش
۱٬۴۰۸
چو باد اندر آمد ز بالای خویش
۱٬۴۰۹
بران بارهٔ خسروی برنشست
۱٬۴۱۰
کمربست و بگرفت گرزش بدست
۱٬۴۱۱
یکی ترجمان را ز لشکر بجست
۱٬۴۱۲
که گفتار ترکان بداند درست
۱٬۴۱۳
بیامد بسان هژبر ژیان
۱٬۴۱۴
بکین سیاوش بسته میان
۱٬۴۱۵
چو بیژن بنزدیک هومان رسید
۱٬۴۱۶
یکی آهنین کوه پوشیده دید
۱٬۴۱۷
ز جوشن همه دشت روشن شده
۱٬۴۱۸
یکی پیل در زیر جوشن شده
۱٬۴۱۹
ازان پس بفرمود تا ترجمان
۱٬۴۲۰
یکی بانگ برزد بران بدگمان
۱٬۴۲۱
که گر جنگ جویی یگی بازگرد
۱٬۴۲۲
که بیژن همی با تو جوید نبرد
۱٬۴۲۳
همی گوید ای رزم دیده سوار
۱٬۴۲۴
چه پویانی اسب اندرین مرغزار
۱٬۴۲۵
کز افراسیاب اندر آیدت بد
۱٬۴۲۶
ز توران زمین بر تو نفرین سزد
۱٬۴۲۷
بکینه پیافگنده و بدخوی
۱٬۴۲۸
ز ترکان گنهکارتر کس توی
۱٬۴۲۹
عنان بازکش زین تگاور هیون
۱٬۴۳۰
کت اکنون ز کینه بجوشید خون
۱٬۴۳۱
یکی برگزین جایگاه نبرد
۱٬۴۳۲
بدشت و در و کوه با من بگرد
۱٬۴۳۳
وگر در میان دو رویه سپاه
۱٬۴۳۴
بگردی بلاف از پی نام و جاه
۱٬۴۳۵
کجا دشمن و دوست بیند ترا
۱٬۴۳۶
دل اکنون کجا برگزیند ترا
۱٬۴۳۷
چو بشنید هومان بدو گفت زه
۱٬۴۳۸
زره را بکینم تو بستی گره
۱٬۴۳۹
ز یزدان سپاس و بدویم پناه
۱٬۴۴۰
کت آورد پیشم بدین رزمگاه
۱٬۴۴۱
بلشکر بران سان فرستمت باز
۱٬۴۴۲
که گیو از تو ماند بگرم و گداز
۱٬۴۴۳
سرت را ز تن دور مانم نه دیر
۱٬۴۴۴
چنان کز تبارت فراوان دلیر
۱٬۴۴۵
چه سودست کآمد بنزدیک شب
۱٬۴۴۶
رو اکنون بزنهار تاریک شب
۱٬۴۴۷
من اکنون یکی باز لشگر شوم
۱٬۴۴۸
بشبگیر نزدیک مهتر شوم
۱٬۴۴۹
وزآنجا دمان گردن افراخته
۱٬۴۵۰
بیایم نبرد ترا ساخته
۱٬۴۵۱
چنین پاسخ آورد بیژن که شو
۱٬۴۵۲
پست باد و آهرمنت پیشرو
۱٬۴۵۳
همه دشمنان سربسر کشته باد
۱٬۴۵۴
گر آواره از جنگ برگشته باد
۱٬۴۵۵
چو فردا بیایی به آوردگاه
۱٬۴۵۶
نبیند ترا نیز شاه و سپاه
۱٬۴۵۷
سرت را چنان دور مانم ز پای
۱٬۴۵۸
کزان پس بلشکر نیایدت رای
۱٬۴۵۹
وزآن جایگه روی برگاشتند
۱٬۴۶۰
بشب دشت پیکار بگذاشتند
۱٬۴۶۱
بلشکر گه خویش بازآمدند
۱٬۴۶۲
بر پهلوانان فراز آمدند
۱٬۴۶۳
همه شب بخواب اند آسیب شیب
۱٬۴۶۴
ز پیکارشان دل شده ناشکیب
۱٬۴۶۵
سپیده چو از کوه سربردمید
۱٬۴۶۶
شد آن دامن تیره شب ناپدید
۱٬۴۶۷
بپوشید هومان سلیح نبرد
۱٬۴۶۸
سخن پیش پیران همه یاد کرد
۱٬۴۶۹
که من بیژن گیو را خواستم
۱٬۴۷۰
همه شب همی جنگش آراستم
۱٬۴۷۱
یکی ترجمان را ز لشکر بخواند
۱٬۴۷۲
بگلگون بادآورش برنشاند
۱٬۴۷۳
که رو پیش بیژن بگویش که زود
۱٬۴۷۴
بیایی دمان گر من آیم چو دود
۱٬۴۷۵
فرستاده برگشت و با او بگفت
۱٬۴۷۶
که با جان پاکت خرد باد جفت
۱٬۴۷۷
سپهدار هومان بیامد چو گرد
۱٬۴۷۸
بدان تا ز بیژن بجوید نبرد
۱٬۴۷۹
چو بشنید بیژن بیامد دمان
۱٬۴۸۰
بسیچیده جنگ با ترجمان
۱٬۴۸۱
بپشت شباهنگ بر بسته تنگ
۱٬۴۸۲
چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ
۱٬۴۸۳
زره با گره بر بر پهلوی
۱٬۴۸۴
درفشان سر از مغفر خسروی
۱٬۴۸۵
بهومان چنین گفت کای بادسار
۱٬۴۸۶
ببردی ز من دوش سر یاددار
۱٬۴۸۷
امیدستم امروز کین تیغ من
۱٬۴۸۸
سرت را ز بن بگسلاند ز تن
۱٬۴۸۹
که از خاک خیزد ز خون تو گل
۱٬۴۹۰
یکی داستان اندر آری بدل
۱٬۴۹۱
که با آهوان گفت غرم ژیان
۱٬۴۹۲
که گر دشت گردد همه پرنیان
۱٬۴۹۳
ز دامی که پای من آزادگشت
۱٬۴۹۴
نپویم بران سوی آباد دشت
۱٬۴۹۵
چنین داد پاسخ که امروز گیو
۱٬۴۹۶
بماند جگر خسته بر پور نیو
۱٬۴۹۷
بچنگ منی در بسان تذرو
۱٬۴۹۸
که بازش برد بر سر شاخ سرو
۱٬۴۹۹
خروشان و خون از دو دیده چکان
۱٬۵۰۰
کشانش بچنگال و خونش مکان
۱٬۵۰۱
بدو گفت بیژن که تا کی سخن
۱٬۵۰۲
کجا خواهی آهنگ آورد کن
۱٬۵۰۳
بکوه کنابد کنی کارزار
۱٬۵۰۴
اگر سوی زیبد برآرای کار
۱٬۵۰۵
که فریادرسمان نباشد ز دور
۱٬۵۰۶
نه ایران گراید بیاری نه تور
۱٬۵۰۷
برانگیختند اسب و برخاست گرد
۱٬۵۰۸
بزه بر نهاده کمان نبرد
۱٬۵۰۹
دو خونی برافراخته سر بماه
۱٬۵۱۰
چنان کینهور گشته از کین شاه
۱٬۵۱۱
ز کوه کنابد برون تاختند
۱٬۵۱۲
سران سوی هامون برافراختند
۱٬۵۱۳
برفتند چندانک اندر زمی
۱٬۵۱۴
ندیدند جایی پی آدمی
۱٬۵۱۵
نه بر آسمان کرگسان را گذر
۱٬۵۱۶
نه خاکش سپرده پی شیر نر
۱٬۵۱۷
نه از لشکران یار و فریادرس
۱٬۵۱۸
بپیرامن اندر ندیدند کس
۱٬۵۱۹
نهادند پیمان که با ترجمان
۱٬۵۲۰
نباشند در چیرگی بدگمان
۱٬۵۲۱
بدان تا بد و نیک با شهریار
۱٬۵۲۲
بگویند ازین گردش روزگار
۱٬۵۲۳
که کردار چون بود و پیکار چون
۱٬۵۲۴
چه زاری رسید اندرین دشت خون
۱٬۵۲۵
بگفتند و زاسبان فرود آمدند
۱٬۵۲۶
ببند زره بر کمر برزدند
۱٬۵۲۷
بر اسبان جنگی سواران جنگ
۱٬۵۲۸
یکی برکشیدند چون سنگ تنگ
۱٬۵۲۹
چو بر بادپایان ببستند زین
۱٬۵۳۰
پر از خشم گردان و دل پر ز کین
۱٬۵۳۱
کمانها چوبایست برخاستند
۱٬۵۳۲
بمیدان تنگ اندرون تاختند
۱٬۵۳۳
چپ و راست گردان و پیچان عنان
۱٬۵۳۴
همان نیزه و آب داده سنان
۱٬۵۳۵
زرهشان درآورد شد لخت لخت
۱٬۵۳۶
نگر تا کرا روز برگشت و بخت
۱٬۵۳۷
دهنشان همی از تبش مانده باز
۱٬۵۳۸
بب و بسایش آمد نیاز
۱٬۵۳۹
پس آسوده گشتند و دم برزدند
۱٬۵۴۰
بران آتش تیز نم برزدند
۱٬۵۴۱
سپر برگرفتند و شمشیر تیز
۱٬۵۴۲
برآمد خروشیدن رستخیز
۱٬۵۴۳
چو بر درفشان که از تیره میغ
۱٬۵۴۴
همی آتش افروخت ازهردو تیغ
۱٬۵۴۵
زآهن بدان آهن آبدار
۱٬۵۴۶
نیامد بزخم اندرون تابدار
۱٬۵۴۷
بکردارآتش پرنداوران
۱٬۵۴۸
فرو ریخت ازدست کنداوران
۱٬۵۴۹
نبد دسترسشان بخون ریختن
۱٬۵۵۰
نشد سیر دلشان زآویختن
۱٬۵۵۱
عمود از پس تیغ برداشتند
۱٬۵۵۲
از اندازه پیکار بگذاشتند
۱٬۵۵۳
ازان پس بران بر نهادند کار
۱٬۵۵۴
که زور آزمایند در کارزار
۱٬۵۵۵
بدین گونه جستند ننگ و نبرد
۱٬۵۵۶
که از پشت زین اندر آرند مرد
۱٬۵۵۷
کمربند گیرد کرا زور بیش
۱٬۵۵۸
رباید ز اسب افگند خوار پیش
۱٬۵۵۹
ز نیروی گردان دوال رکیب
۱٬۵۶۰
گسست اندر آوردگاه از نهیب
۱٬۵۶۱
همیدون نگشتند ز اسبان جدا
۱٬۵۶۲
نبودند بر یکدگر پادشا
۱٬۵۶۳
پس از اسب هر دو فرود آمدند
۱٬۵۶۴
ز پیکار یکبار دم برزدند
۱٬۵۶۵
گرفته بدست اسپشان ترجمان
۱٬۵۶۶
دو جنگی بکردار شیر دمان
۱٬۵۶۷
بدان ماندگی باز برخاستند
۱٬۵۶۸
بکشتی گرفتن بیاراستند
۱٬۵۶۹
زشبگیر تا سایه گسترد شید
۱٬۵۷۰
دو خونی ازین سان به بیم و امید
۱٬۵۷۱
همی رزم جستند یک با دگر
۱٬۵۷۲
یکی را ز کینه نه برگشت سر
۱٬۵۷۳
دهن خشک و غرقه شده تن در آب
۱٬۵۷۴
ازان رنج و تابیدن آفتاب
۱٬۵۷۵
وزان پس بدستوری یکدگر
۱٬۵۷۶
برفتند پویان سوی آبخور
۱٬۵۷۷
بخورد آب و برخاست بیژن بدرد
۱٬۵۷۸
ز دادار نیکی دهش یاد کرد
۱٬۵۷۹
تن از درد لرزان چو از باد بید
۱٬۵۸۰
دل از جان شیرین شده ناامید
۱٬۵۸۱
بیزدان چنین گفت کای کردگار
۱٬۵۸۲
تو دانی نهان من و آشکار
۱٬۵۸۳
اگر داد بینی همی جنگ ما
۱٬۵۸۴
برین کینه جستن بر آهنگ ما
۱٬۵۸۵
ز من مگسل امروز توش مرا
۱٬۵۸۶
نگه دار بیدار هوش مرا
۱٬۵۸۷
جگر خسته هومان بیامد چو زاغ
۱٬۵۸۸
سیه گشت از درد رخ چون چراغ
۱٬۵۸۹
بدان خستگی باز جنگ آمدند
۱٬۵۹۰
گرازان بسان پلنگ آمدند
۱٬۵۹۱
همی زور کرد این بران آن برین
۱٬۵۹۲
گه این را بسودی گه آنرا زمین
۱٬۵۹۳
ز بیژن فزون بود هومان بزور
۱٬۵۹۴
هنر عیب گردد چو برگشت هور
۱٬۵۹۵
ز هر گونه زور آزمودند و بند
۱٬۵۹۶
فراز آمد آن بند چرخ بلند
۱٬۵۹۷
بزد دست بیژن بسان پلنگ
۱٬۵۹۸
ز سر تا میانش بیازید چنگ
۱٬۵۹۹
گرفتش بچپ گردن و راست ران
۱٬۶۰۰
خم آورد پشت هیون گران
۱٬۶۰۱
برآوردش از جای و بنهاد پست
۱٬۶۰۲
سوی خنجر آورد چون باد دست
۱٬۶۰۳
فرو برد و کردش سر از تن جدا
۱٬۶۰۴
فگندش بسان یکی اژدها
۱٬۶۰۵
بغلتید هومان بخاک اندرون
۱٬۶۰۶
همه دشت شد سربسر جوی خون
۱٬۶۰۷
نگه کرد بیژن بدان پیلتن
۱٬۶۰۸
فگنده چو سرو سهی بر چمن
۱٬۶۰۹
شگفت آمدش سخت و برگشت ازوی
۱٬۶۱۰
سوی کردگار جهان کرد روی
۱٬۶۱۱
که ای برتر از جایگاه و زمان
۱٬۶۱۲
ز جان سخنگوی و روشنروان
۱٬۶۱۳
توی تو که جز تو جهاندار نیست
۱٬۶۱۴
خرد را بدین کار پیکار نیست
۱٬۶۱۵
مرا زین هنر سربسر بهره نیست
۱٬۶۱۶
که با پیل کین جستنم زهره نیست
۱٬۶۱۷
بکین سیاوش بریدمش سر
۱٬۶۱۸
بهفتاد خون برادر پدر
۱٬۶۱۹
روانش روان ورا بنده باد
۱٬۶۲۰
بچنگال شیران تنش کنده باد
۱٬۶۲۱
سرش را بفتراک شبرنگ بست
۱٬۶۲۲
تنش را بخاک اندر افگند پست
۱٬۶۲۳
گشاده سلیح و گسسته کمر
۱٬۶۲۴
تنش جای دیگر دگر جای سر
۱٬۶۲۵
زمانه سراسر فریبست و بس
۱٬۶۲۶
بسختی نباشدت فریادرس
۱٬۶۲۷
جهان را نمایش چو کردار نیست
۱٬۶۲۸
سپردن بدو دل سزاوار نیست
۱٬۶۲۹
بترسید ازو یار هومان چو دید
۱٬۶۳۰
که بر مهتر او چنان بد رسید
۱٬۶۳۱
چو شد کار هومان ویسه تباه
۱٬۶۳۲
دوان ترجمانان هر دو سپاه
۱٬۶۳۳
ستایشکنان پیش بیژن شدند
۱٬۶۳۴
چو پیش بت چین برهمن شدند
۱٬۶۳۵
بدو گفت بیژن مترس از گزند
۱٬۶۳۶
که پیمان همانست و بگشاد بند
۱٬۶۳۷
تو اکنون سوی لشکر خویش پوی
۱٬۶۳۸
ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
۱٬۶۳۹
بشد ترجمان بیژن آمد دمان
۱٬۶۴۰
بکوه کنابد بزه بر کمان
۱٬۶۴۱
چو بیژن نگه کرد زان رزمگاه
۱٬۶۴۲
نبودش گذر جز بتوران سپاه
۱٬۶۴۳
بترسید از انبوه مردم کشان
۱٬۶۴۴
که یابند زان کار یکسر نشان
۱٬۶۴۵
بجنگ اندر آیند برسان کوه
۱٬۶۴۶
بسنده نباشد مگر با گروه
۱٬۶۴۷
برآهخت درع سیاوش ز سر
۱٬۶۴۸
بخفتان هومان بپوشید بر
۱٬۶۴۹
بران چرمهٔ پیلپیکر نشست
۱٬۶۵۰
درفش سر نامداران بدست
۱٬۶۵۱
برفت و بران دشت کرد آفرین
۱٬۶۵۲
بران بخت بیدار و فرخ زمین
۱٬۶۵۳
چو آن دیدهبانان لشکر ز دور
۱٬۶۵۴
درفش و نشان سپهدار تور
۱٬۶۵۵
بدیدند زان دیده برخاستند
۱٬۶۵۶
بشادی خروشیدن آراستند
۱٬۶۵۷
طلایه هیونی برافگند زود
۱٬۶۵۸
بنزدیک پیران بکردار دود
۱٬۶۵۹
که هومان بپیروزی شهریار
۱٬۶۶۰
دوان آمد از مرکز کارزار
۱٬۶۶۱
درفش سپهدار ایران نگون
۱٬۶۶۲
تنش غرقه مانده بخاک اندرون
۱٬۶۶۳
همه لشکرش برگرفته خروش
۱٬۶۶۴
بهومان نهاده سپهدار گوش
۱٬۶۶۵
چو بیژن میان دو رویه سپاه
۱٬۶۶۶
رسید اندران سایهٔ تاج و گاه
۱٬۶۶۷
بتوران رسید آن زمان ترجمان
۱٬۶۶۸
بگفت آنچ دید از بد بدگمان
۱٬۶۶۹
هم آنگه بپیران رسید آگهی
۱٬۶۷۰
که شد تیره آن فر شاهنشهی
۱٬۶۷۱
سبک بیژن اندر میان سپاه
۱٬۶۷۲
نگونسار کرد آن درفش سیاه
۱٬۶۷۳
چو آن دیدهبانان ایران سپاه
۱٬۶۷۴
نگون یافتند آن درفش سیاه
۱٬۶۷۵
سوی پهلوان روی برگاشتند
۱٬۶۷۶
وزان دیده گه نعره برداشتند
۱٬۶۷۷
وزآنجا هیونی بسان نوند
۱٬۶۷۸
طلایه سوی پهلوان برفگند
۱٬۶۷۹
که بیژن بپروزی آمد چو شیر
۱٬۶۸۰
درفش سیه را سر آورده زیر
۱٬۶۸۱
چو دیوانگان گیو گشته نوان
۱٬۶۸۲
بهرسو خروشان و هر سو دوان
۱٬۶۸۳
همی آگهی جست زان نیوپور
۱٬۶۸۴
همی ماتم آورد هنگام سور
۱٬۶۸۵
چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی
۱٬۶۸۶
دمان پیش فرزند بنهاد روی
۱٬۶۸۷
چو چشمش بروی گرامی رسید
۱٬۶۸۸
ز اسب اندر آمد چنان چون سزید
۱٬۶۸۹
بغلتید و بنهاد بر خاک سر
۱٬۶۹۰
همی آفرین خواند بر دادگر
۱٬۶۹۱
گرفتش ببر باز فرزند را
۱٬۶۹۲
دلیر و جوان و خردمند را
۱٬۶۹۳
وزآنجا دمان سوی سالار شاه
۱٬۶۹۴
ستایش کنان برگرفتند راه
۱٬۶۹۵
چو دیدند مر پهلوان را ز دور
۱٬۶۹۶
نبیره فرود آمد از اسب تور
۱٬۶۹۷
پر از خون سلیح و پر از خاک سر
۱٬۶۹۸
سرگرد هومان بفتراک بر
۱٬۶۹۹
بپیش نیا رفت بیژن چو دود
۱٬۷۰۰
همی یاد کرد آن کجا رفته بود
۱٬۷۰۱
سلیح و سر و اسب هومان گرد
۱٬۷۰۲
به پیش سپهدار گودرز برد
۱٬۷۰۳
ز بیژن چنان شاد شد پهلوان
۱٬۷۰۴
که گفتی برافشاند خواهد روان
۱٬۷۰۵
گرفت آفرین پس بدادار بر
۱٬۷۰۶
بران اختر و بخت بیدار بر
۱٬۷۰۷
بگنجور فرمود پس پهلوان
۱٬۷۰۸
که تاج آر با جامهٔ خسروان
۱٬۷۰۹
گهربافته پیکر و بوم زر
۱٬۷۱۰
درفشان چو خورشید تاج و کمر
۱٬۷۱۱
ده اسب آوریدند زرین لگام
۱٬۷۱۲
پریروی زرین کمر ده غلام
۱٬۷۱۳
بدو داد و گفت از گه سام شیر
۱٬۷۱۴
کسی ناورید اژدهایی بزیر
۱٬۷۱۵
گشادی سپه را بدین جنگ دست
۱٬۷۱۶
دل شاه ترکان بهم بر شکست
۱٬۷۱۷
همه لشکر شاه ایران چو شیر
۱٬۷۱۸
دمان و دنان بادپایان بزیر
۱٬۷۱۹
وز اندوه پیران برآورد خشم
۱٬۷۲۰
دل از درد خسته پر از آب چشم
۱٬۷۲۱
بنستیهن آنگه فرستاد کس
۱٬۷۲۲
که ای نامور گرد فریادرس
۱٬۷۲۳
سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ
۱٬۷۲۴
بکین برادر نسازی درنگ
۱٬۷۲۵
بایرانیان بر شبیخون کنی
۱٬۷۲۶
زمین را بخون رود جیحون کنی
۱٬۷۲۷
ببر ده هزار آزموده سوار
۱٬۷۲۸
کمر بسته بر کینه و کارزار
۱٬۷۲۹
مگر کین هومان تو بازآوری
۱٬۷۳۰
سر دشمنان را بگاز آوری
۱٬۷۳۱
چو رفتی بنزدیک لشکر فراز
۱٬۷۳۲
سپه را یکی سوی هومان بساز
۱٬۷۳۳
بدو گفت نستیهن ایدون کنم
۱٬۷۳۴
که از خون زمین رود جیحون کنم
۱٬۷۳۵
دو بهره چو از تیره شب درگذشت
۱٬۷۳۶
ز جوش سواران بجوشید دشت
۱٬۷۳۷
گرفتند ترکان همه تاختن
۱٬۷۳۸
بدان تاختن گردن افراختن
۱٬۷۳۹
چو نستیهن آن لشکر کینهخواه
۱٬۷۴۰
بیاورد نزدیک ایران سپاه
۱٬۷۴۱
سپیدهدمان تا بدانجا رسید
۱٬۷۴۲
چو از دیده گه دیدهبانش بدید
۱٬۷۴۳
چو کارآگهان آگهی یافتند
۱٬۷۴۴
سبک سوی گودرز بشتافتند
۱٬۷۴۵
که آمد سپاهی چو کوه روان
۱٬۷۴۶
که گویی ندارند گویا زبان
۱٬۷۴۷
بران سان که رسم شبیخون بود
۱٬۷۴۸
سپهدار داند که آن چون بود
۱٬۷۴۹
بلشکر بفرمود پس پهلوان
۱٬۷۵۰
که بیدار باشید و روشنروان
۱٬۷۵۱
بخواند آن زمان بیژن گیو را
۱٬۷۵۲
ابا تیغزن لشکر نیو را
۱٬۷۵۳
بدو گفت نیک اختر و کام تو
۱٬۷۵۴
شکسته دل دشمن از نام تو
۱٬۷۵۵
ببر هرک باید ز گردان من
۱٬۷۵۶
ازین نامداران و مردان من
۱٬۷۵۷
پذیره شو این تاختن را چو شیر
۱٬۷۵۸
سپاه اندر آورد به مردی بزیر
۱٬۷۵۹
گزین کرد بیژن ز لشکر سوار
۱٬۷۶۰
دلیران و پرخاشجویان هزار
۱٬۷۶۱
رسیدند پس یک بدیگر فراز
۱٬۷۶۲
دو لشکر پر از کینه و رزمساز
۱٬۷۶۳
همه گرزها بر کشیدند پاک
۱٬۷۶۴
یکی ابر بست از بر تیره خاک
۱٬۷۶۵
فرود آمد از کوه ابر سیاه
۱٬۷۶۶
بپوشید دیدار توران سپاه
۱٬۷۶۷
سپهدار چون گرد تیره بدید
۱٬۷۶۸
کزو لشکر ترک شد ناپدید
۱٬۷۶۹
کمانها بفرمود کردن بزه
۱٬۷۷۰
برآمد خروش از مهان و ز که
۱٬۷۷۱
چو بیژن به نستیهن اندر رسید
۱٬۷۷۲
درفش سر ویسگان را بدید
۱٬۷۷۳
هوا سربسر گشته زنگارگون
۱٬۷۷۴
زمین شد بکردار دریای خون
۱٬۷۷۵
ز ترکان دو بهره فتاده نگون
۱٬۷۷۶
بزیر پی اسب غرقه بخون
۱٬۷۷۷
یکی تیر بر اسب نستیهنا
۱٬۷۷۸
رسید از گشاد و بر بیژنا
۱٬۷۷۹
ز درد اندر آمد تگاور بروی
۱٬۷۸۰
رسید اندرو بیژن جنگجوی
۱٬۷۸۱
عمودی بزد بر سر ترگدار
۱٬۷۸۲
تهی ماند ازو مغز و برگشت کار
۱٬۷۸۳
چنین گفت بیژن بایرانیان
۱٬۷۸۴
که هر کو ببندد کمر بر میان
۱٬۷۸۵
بجز گرز و شمشیر گیرد بدست
۱٬۷۸۶
کمان بر سرش بر کنم پاک پست
۱٬۷۸۷
که ترکان بدیدن پری چهرهاند
۱٬۷۸۸
بجنگ از هنر پاک بیبهرهاند
۱٬۷۸۹
دلیری گرفتند کنداوران
۱٬۷۹۰
کشیدند لشکر پرندآوران
۱٬۷۹۱
چو پیلان همه دشت بر یکدگر
۱٬۷۹۲
فگنده ز تنها جدا مانده سر
۱٬۷۹۳
ازان رزمگه تا بتوران سپاه
۱٬۷۹۴
دمان از پس اندر گرفتند راه
۱٬۷۹۵
چو پیران ندید آن زمان با سپاه
۱٬۷۹۶
برادر بدو گشت گیتی سیاه
۱٬۷۹۷
بکارآگهان گفت زین رزمگاه
۱٬۷۹۸
هیونی بتازد به آوردگاه
۱٬۷۹۹
که آردنشانی ز نستیهنم
۱٬۸۰۰
وگرنه دو دیده ز سر برکنم
۱٬۸۰۱
هیونی برون تاختند آن زمان
۱٬۸۰۲
برفت و بدید و بیامد دمان
۱٬۸۰۳
که نستیهن آنک بدان رزمگاه
۱٬۸۰۴
ابا نامداران توران سپاه
۱٬۸۰۵
بریده سرافگنده بر سان پیل
۱٬۸۰۶
تن از گرز خسته بکردار نیل
۱٬۸۰۷
چو بشنید پیران برآمد بجوش
۱٬۸۰۸
نماند آن زمان با سپهدار هوش
۱٬۸۰۹
همی کند موی و همی ریخت آب
۱٬۸۱۰
ازو دور شد خورد و آرام و خواب
۱٬۸۱۱
بزد دست و بدرید رومی قبای
۱٬۸۱۲
برآمد خروشیدن های های
۱٬۸۱۳
همی گفت کای کردگار جهان
۱٬۸۱۴
همانا که با تو بدستم نهان
۱٬۸۱۵
که بگسست از بازوان زور من
۱٬۸۱۶
چنین تیره شد اختر و هور من
۱٬۸۱۷
دریغ آن هژبر افن گردگیر
۱٬۸۱۸
جوان دلاور سوار هژیر
۱٬۸۱۹
گرامی برادر جهانبان من
۱٬۸۲۰
سر ویسگان گرد هومان من
۱٬۸۲۱
چو نستیهن آن شیر شرزه بجنگ
۱٬۸۲۲
که روباه بودی بجنگش پلنگ
۱٬۸۲۳
کرا یابم اکنون بدین رزمگاه
۱٬۸۲۴
بجنگ اندر آورد باید سپاه
۱٬۸۲۵
بزد نای رویین و بربست کوس
۱٬۸۲۶
هوا نیلگون شد زمین آبنوس
۱٬۸۲۷
ز کوه کنابد برون شد سپاه
۱٬۸۲۸
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
۱٬۸۲۹
سپهدار ایران بزد کرنای
۱٬۸۳۰
سپاه اندر آورد و بگرفت جای
۱٬۸۳۱
میان سپه کاویانی درفش
۱٬۸۳۲
بپیش اندرون تیغهای بنفش
۱٬۸۳۳
همه نامدارن پرخاشخر
۱٬۸۳۴
ابا نیزه و گرزهٔ گاوسر
۱٬۸۳۵
سپیدهدمان اندر آمد سپاه
۱٬۸۳۶
به پیکار تا گشت گیتی سیاه
۱٬۸۳۷
برفتند زان پی به بنگاه خویش
۱٬۸۳۸
بخیمه شد این، آن بخرگاه خویش
۱٬۸۳۹
سپهدار ایران به زیبد رسید
۱٬۸۴۰
از اندیشه کردن دلش بردمید
۱٬۸۴۱
همی گفت کامروز رزمی گران
۱٬۸۴۲
بکردیم و کشتیم ازیشان سران
۱٬۸۴۳
گمانی برم زانک پیران کنون
۱٬۸۴۴
دواند سوی شاه ترکان هیون
۱٬۸۴۵
وزو یار خواهد بجنگ سپاه
۱٬۸۴۶
رسانم کنون آگهی من بشاه
۱٬۸۴۷
نویسندهٔ نامه را خواند و گفت
۱٬۸۴۸
برآورد خواهم نهان از نهفت
۱٬۸۴۹
اگر برگشایی تو لب را ز بند
۱٬۸۵۰
زبان آورد بر سرت برگزند
۱٬۸۵۱
یکی نامه فرمود نزدیک شاه
۱٬۸۵۲
بگاه کردن ز کار سپاه
۱٬۸۵۳
بخسرو نمود آن کجا رفته بود
۱٬۸۵۴
سخن هرچ پیران بود گفته بود
۱٬۸۵۵
فرستادن گیو و پیوند و مهر
۱٬۸۵۶
نمودن بدو کار گردان سپهر
۱٬۸۵۷
ز پاسخ که دادند مر گیو را
۱٬۸۵۸
بزرگان و فرزانهٔ نیو را
۱٬۸۵۹
وزان لشکری کز پسش چون پلنگ
۱٬۸۶۰
بیاورد سوی کنابد بجنگ
۱٬۸۶۱
ازان پس کجا رزمگه ساختند
۱٬۸۶۲
وزان رزم دلرا بپرداختند
۱٬۸۶۳
ز هومان و نستیهن جنگجوی
۱٬۸۶۴
سراسر همه یاد کرد اندر اوی
۱٬۸۶۵
ز کردار بیژن که روز نبرد
۱٬۸۶۶
بدان گرزداران توران چه کرد
۱٬۸۶۷
سخن سربسر چون همه گفته بود
۱٬۸۶۸
ز پیکار و جنگ آن کجا رفته بود
۱٬۸۶۹
بپردخت زان پس بافراسیاب
۱٬۸۷۰
که با لشکر آمد بنزدیک آب
۱٬۸۷۱
گر او از لب رود جیحون سپاه
۱٬۸۷۲
بایران گذارد سپه را براه
۱٬۸۷۳
تو دانی که با او نداریم پای
۱٬۸۷۴
ایا فرخجسته جهان کدخدای
۱٬۸۷۵
مگر خسرو آید بپشت سپاه
۱٬۸۷۶
بسر بر نهد بندگانرا کلاه
۱٬۸۷۷
ور ایدونک پیران کند دست پیش
۱٬۸۷۸
بخواهد سپه یاور از شاه خویش
۱٬۸۷۹
بخسرو رسد زان سپس آگهی
۱٬۸۸۰
ک با او چه سازد ببختت رهی
۱٬۸۸۱
و دیگر که از رستم دیو بند
۱٬۸۸۲
ز لهراسب وز اشکش هوشمند
۱٬۸۸۳
ز کردار ایشان به کهتر خبر
۱٬۸۸۴
رساند مگر شاه پیروزگر
۱٬۸۸۵
چو نامه بمهر اندر آورد و بند
۱٬۸۸۶
بفرمود تا بر ستور نوند
۱٬۸۸۷
تشستنگه خسروی ساختند
۱٬۸۸۸
فراوان تگاور برون تاختند
۱٬۸۸۹
بفرمود تا رفت پیشش هجیر
۱٬۸۹۰
جوانی بکردار هشیار و پیر
۱٬۸۹۱
بگفت آن سخن سربسر پهلوان
۱٬۸۹۲
بپیش هشیوار پور جوان
۱٬۸۹۳
بدو گفت کای پور هشیاردل
۱٬۸۹۴
یکی تیز گردان بدین کاردل
۱٬۸۹۵
اگر مر تو را نزد من دستگاه
۱٬۸۹۶
همی جست باید کنونست گاه
۱٬۸۹۷
چو بستانی این نامه هم در زمان
۱٬۸۹۸
برو هم بکردار باد دمان
۱٬۸۹۹
شب و روز ماسای و سر بر مخار
۱٬۹۰۰
ببر نامهٔ من بر شهریار
۱٬۹۰۱
بپدرود کردن گرفتش ببر
۱٬۹۰۲
برون آمد از پیش فرخ پدر
۱٬۹۰۳
ز لشکر دو تن را بر خویش خواند
۱٬۹۰۴
سبکشان باسب تگاور نشاند
۱٬۹۰۵
برون شد ز پردهسرای پدر
۱٬۹۰۶
بهر منزلی بر هیونی دگر
۱٬۹۰۷
خور و خواب و آرامشان بر ستور
۱٬۹۰۸
چه تاریکی شب چه تابنده هور
۱٬۹۰۹
بران گونه پویان براه آمدند
۱٬۹۱۰
بیک هفته نزدیک شاه آمدند
۱٬۹۱۱
چو از راه ایران بیامد سوار
۱٬۹۱۲
کس آمد بر خسرو نامدار
۱٬۹۱۳
پذیره فرستاد شماخ را
۱٬۹۱۴
چه مایه دلیران گستاخ را
۱٬۹۱۵
بپرسید چون دید روی هجیر
۱٬۹۱۶
که ای پهلوانزادهٔ شیرگیر
۱٬۹۱۷
درودست باری که بس ناگهان
۱٬۹۱۸
رسیدی به نزدیک شاه جهان
۱٬۹۱۹
بفرمود تا پرده برداشتند
۱٬۹۲۰
باسبش ز درگاه بگذاشتند
۱٬۹۲۱
هجیر اندر آمد چو خسرو بدوی
۱٬۹۲۲
نگه کرد پیشش بمالید روی
۱٬۹۲۳
بپرسید بسیار و بنشاندش
۱٬۹۲۴
هزاران هجیر آفرین خواندش
۱٬۹۲۵
ز گوهر یکی تاج پیروزه شاه
۱٬۹۲۶
بسر بر نهادش چو رخشنده ماه
۱٬۹۲۷
ز گودرز وز مهتران سپاه
۱٬۹۲۸
ز هر یک یکایک بپرسید شاه
۱٬۹۲۹
درود بزرگان بخسرو بداد
۱٬۹۳۰
همه کار لشکر برو کرد یاد
۱٬۹۳۱
بدو داد پس نامهٔ پهلوان
۱٬۹۳۲
جوان خردمند روشنروان
۱٬۹۳۳
نویسنده را پیش بنشاندند
۱٬۹۳۴
بفرمود تا نامه برخواندند
۱٬۹۳۵
چو برخواند نامه بخسرو دبیر
۱٬۹۳۶
ز یاقوت رخشان دهان هجیر
۱٬۹۳۷
بیاگند وزان پس بگنجور گفت
۱٬۹۳۸
که دینار و دیبا بیار از نهفت
۱٬۹۳۹
بیاورد بدره چو فرمان شنید
۱٬۹۴۰
همی ریخت تا شد سرش ناپدید
۱٬۹۴۱
بیاورد پس جامه زرنگار
۱٬۹۴۲
چنانچون بود از در شهریار
۱٬۹۴۳
همیدون ببردند پیش هجیر
۱٬۹۴۴
ابا زین زرین ده اسب هژیر
۱٬۹۴۵
بیارانش بر خلعت افگند نیز
۱٬۹۴۶
درم داد و دینار و هرگونه چیز
۱٬۹۴۷
ازان پس جو از جای برخاستند
۱٬۹۴۸
نشستنگه می بیاراستند
۱٬۹۴۹
هجیر و بزرگان خسروپرست
۱٬۹۵۰
گرفتند یکسر همه می بدست
۱٬۹۵۱
نشستند یک روز و یک شب بهم
۱٬۹۵۲
همی رای زد خسرو از بیش و کم
۱٬۹۵۳
بشبگیر خسرو سر و تن بشست
۱٬۹۵۴
بپیش جهانداور آمد نخست
۱٬۹۵۵
بپوشید نو جامهٔ بندگی
۱٬۹۵۶
دو دیده چو ابری ببارندگی
۱٬۹۵۷
دوتایی شده پشت و بنهاد سر
۱٬۹۵۸
همی آفرین خواند بر دادگر
۱٬۹۵۹
ازو خواست پیروزی و فرهی
۱٬۹۶۰
بدو جست دیهیم و تخت مهی
۱٬۹۶۱
بیزدان بنالید ز افراسیاب
۱٬۹۶۲
بدرد از دو دیده فرو ریخت آب
۱٬۹۶۳
وزآنجا بیامد چو سرو سهی
۱٬۹۶۴
نشست از برگاه شاههنشهی
۱٬۹۶۵
دبیر خردمند را پیش خواند
۱٬۹۶۶
سخنهای بایسته با او براند
۱٬۹۶۷
چو آن نامه را زود پاسخ نوشت
۱٬۹۶۸
پدید آورید اندرو خوب و زشت
۱٬۹۶۹
نخست آفرین کرد بر کردگار
۱٬۹۷۰
کزو دید نیک و بد روزگار
۱٬۹۷۱
دگر آفرین کرد بر پهلوان
۱٬۹۷۲
که جاوید بادی و روشنروان
۱٬۹۷۳
خجسته سپهدار بسیار هوش
۱٬۹۷۴
همه رای و دانش همه جنگ و جوش
۱٬۹۷۵
خداوند گوپال و تیغ بنفش
۱٬۹۷۶
فروزندهٔ کاویانی درفش
۱٬۹۷۷
سپاس از جهاندار یزدان ما
۱٬۹۷۸
که پیروز بودند گردان ما
۱٬۹۷۹
از اختر ترا روشنایی نمود
۱٬۹۸۰
ز دشمن برآورد ناگاه دود
۱٬۹۸۱
نخست آنک گفتی که مر گیو را
۱٬۹۸۲
بزرگان فرزانه و نیو را
۱٬۹۸۳
بنزدیک پیران فرستادهام
۱٬۹۸۴
چه مایه ورا پندها دادهام
۱٬۹۸۵
نپذرفت ازان پس خود او پند من
۱٬۹۸۶
نجست اندرین کار پیوند من
۱٬۹۸۷
سپهبد یکی داستان زد برین
۱٬۹۸۸
چو دستور پیشین برآورد کین
۱٬۹۸۹
که هر مهتری کو روان کاستست
۱٬۹۹۰
ز نیکی ببخت بد آراستست
۱٬۹۹۱
مرا زان سخن پیش بود آگهی
۱٬۹۹۲
که پیران دل از کین نخواهد تهی
۱٬۹۹۳
ولیکن ازان خوب کردار او
۱٬۹۹۴
نجستم همی ژرف پیکار او
۱٬۹۹۵
کنون آشکارا نمود این سپهر
۱٬۹۹۶
که پیران بتوران گراید بمهر
۱٬۹۹۷
کنون چون نبیند جز افراسیاب
۱٬۹۹۸
دلش را تو از مهر او برمتاب
۱٬۹۹۹
گر او بر خرد برگزیند هوا
۲٬۰۰۰
بکوشش نروید ز خاراگیا
۲٬۰۰۱
تو با دشمن ار خوب گویی رواست
۲٬۰۰۲
از آزادگان خوب گفتن سزاست
۲٬۰۰۳
و دیگر ز پیکار جنگآوران
۲٬۰۰۴
کجا یاد کردی به گرز گران
۲٬۰۰۵
ز نیکاختر و گردش هور و ماه
۲٬۰۰۶
ز کوشش نمودن بران رزمگاه
۲٬۰۰۷
مرا این درستست کز کار کرد
۲٬۰۰۸
تو پیروز باشی بروز نبرد
۲٬۰۰۹
نبیره کجا چون تو دارد نیا
۲٬۰۱۰
بجنگ اندرون باشدش کیمیا
۲٬۰۱۱
ز شیران چه زاید مگر نره شیر
۲٬۰۱۲
چنانچون بود نامدار و دلیر
۲٬۰۱۳
به بیداد برنیست این کار تو
۲٬۰۱۴
بسندست یزدان نگهدار تو
۲٬۰۱۵
تو زور و دلیری ز یزدان شناس
۲٬۰۱۶
ازو دار تا زنده باشی سپاس
۲٬۰۱۷
سدیگر که گفتی که افراسیاب
۲٬۰۱۸
سپه را همی بگذارند ز آب
۲٬۰۱۹
ز پیران فرستاده شد نزد اوی
۲٬۰۲۰
سپاهش بایران نهادست روی
۲٬۰۲۱
همانست یکسر که گفتی سخن
۲٬۰۲۲
کنون باز پاسخ فگندیم بن
۲٬۰۲۳
بدان ای پر اندیشه سالار من
۲٬۰۲۴
بهر کار شایستهٔ کار من
۲٬۰۲۵
که او بر لب رود جیحون درنگ
۲٬۰۲۶
نه ازان کرد کید بر ما بجنگ
۲٬۰۲۷
که خاقان برو لشکر آرد ز چین
۲٬۰۲۸
فراز آمدش از دو رویه کمین
۲٬۰۲۹
و دیگر که از لشکران گران
۲٬۰۳۰
پراگنده برگرد توران سران
۲٬۰۳۱
بدو دشمن آمد ز هر سو پدید
۲٬۰۳۲
ازان بر لب رود جیحون کشید
۲٬۰۳۳
بپنجم سخن کگهی خواستی
۲٬۰۳۴
بمهر گوان دل بیاراستی
۲٬۰۳۵
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ
۲٬۰۳۶
چو رستم سپهبد دمنده نهنگ
۲٬۰۳۷
بدان ای سپهدار و آگاه باش
۲٬۰۳۸
بهر کار با بخت همراه باش
۲٬۰۳۹
کزان سو که شد رستم شیرمرد
۲٬۰۴۰
ز کشمیر و کابل برآورد گرد
۲٬۰۴۱
وزان سو که شد اشکش تیزهوش
۲٬۰۴۲
برآمد ز خوارزم یکسر خروش
۲٬۰۴۳
برزم اندرون شیده برگشت ازوی
۲٬۰۴۴
سوی شهر گرگان نهادست روی
۲٬۰۴۵
وزان سو که لهراسب شد با سپاه
۲٬۰۴۶
همه مهتران برگشادند راه
۲٬۰۴۷
الانان و غز گشت پرداخته
۲٬۰۴۸
شد آن پادشاهی همه ساخته
۲٬۰۴۹
گر افراسیاب اندر آید براه
۲٬۰۵۰
زجیحون بدین سو گذارد سپاه
۲٬۰۵۱
بگیرند گردان پس پشت اوی
۲٬۰۵۲
نماند به جز باد در مشت اوی
۲٬۰۵۳
تو بشناس کو شهر آباد خویش
۲٬۰۵۴
بر و بوم و فرخنده بنیاد خویش
۲٬۰۵۵
بگفتار پیران نماند بجای
۲٬۰۵۶
بدشمن سپارد نهد پیش پای
۲٬۰۵۷
نجنباند او داستان را دو لب
۲٬۰۵۸
که ناید خبر زو بمن روز و شب
۲٬۰۵۹
بدان روز هرگز مبادا درود
۲٬۰۶۰
که او بگذراند سپه را ز رود
۲٬۰۶۱
بما برکند پیشدستی بجنگ
۲٬۰۶۲
نبیند کس این روز تاریک و تنگ
۲٬۰۶۳
بفرمایم اکنون که بر پیل کوس
۲٬۰۶۴
ببندد دمنده سپهدار طوس
۲٬۰۶۵
دهستان و گرگان و آن بوم و بر
۲٬۰۶۶
بگیرد برآرد بخورشید سر
۲٬۰۶۷
من اندر پی طوس با پیل و گاه
۲٬۰۶۸
بیاری بیایم بپشت سپاه
۲٬۰۶۹
تو از جنگ پیران مبر تاب روی
۲٬۰۷۰
سپه را بیارای و زو کینهجوی
۲٬۰۷۱
چو هومان و نستیهن از پشت اوی
۲٬۰۷۲
جدا ماند شد باد در مشت اوی
۲٬۰۷۳
گر از نامداران ایران نبرد
۲٬۰۷۴
بخواهد بفرما وزان برمگرد
۲٬۰۷۵
چو پیران نبرد تو جوید دلیر
۲٬۰۷۶
کمن بددلی پیش او شو چو شیر
۲٬۰۷۷
به پیکار مندیش ز افراسیاب
۲٬۰۷۸
بجای آرد دل روی ازو برمتاب
۲٬۰۷۹
چو آید بجنگ اندرون جنگجوی
۲٬۰۸۰
نباید که برتابی از جنگ روی
۲٬۰۸۱
بریشان تو پیروز باشی بجنگ
۲٬۰۸۲
نگر دل نداری بدین کار تنگ
۲٬۰۸۳
چنین دارم اومید از کردگار
۲٬۰۸۴
که پیروز باشی تو در کارزار
۲٬۰۸۵
همیدون گمانم که چون من ز راه
۲٬۰۸۶
بپشت سپاه اندر آرم سپاه
۲٬۰۸۷
بریشان شما رانده باشید کام
۲٬۰۸۸
به خورشید تابان برآورده نام
۲٬۰۸۹
ز کاوس وز طوس نزد سپاه
۲٬۰۹۰
درود فراوان فرستاد شاه
۲٬۰۹۱
بران نامه بنهاد خسرو نگین
۲٬۰۹۲
فرستاده را داد و کرد آفرین
۲٬۰۹۳
چو از پیش خسرو برون شد هجیر
۲٬۰۹۴
سپهبد همی رای زد با وزیر
۲٬۰۹۵
ز بس مهربانی که بد بر سپاه
۲٬۰۹۶
سراسر همه رزم بد رای شاه
۲٬۰۹۷
همی گفت اگر لشکر افراسیاب
۲٬۰۹۸
بجنباند از جای و بگذارد آب
۲٬۰۹۹
سپاه مرا بگسلاند ز جای
۲٬۱۰۰
مرا رفت باید همینست رای
۲٬۱۰۱
همانگه شه نوذران را بخواند
۲٬۱۰۲
بفرمود تا تیز لشکر براند
۲٬۱۰۳
بسوی دهستان سپه برکشید
۲٬۱۰۴
همه دشت خوارزم لشکر کشید
۲٬۱۰۵
نگهبان لشکر بود روز جنگ
۲٬۱۰۶
بجنگ اندر آید بسان پلنگ
۲٬۱۰۷
تبیره برآمد ز درگاه طوس
۲٬۱۰۸
خروشیدن نای رویین و کوس
۲٬۱۰۹
سپاه و سپهبد برفتن گرفت
۲٬۱۱۰
زمین سم اسبان نهفتن گرفت
۲٬۱۱۱
تو گفتی که خورشید تابان بجای
۲٬۱۱۲
بماند از نهیب سواران بپای
۲٬۱۱۳
دو هفته همی رفت زان سان سپاه
۲٬۱۱۴
بشد روشنایی ز خورشید و ماه
۲٬۱۱۵
پراگنده بر گرد کشور خبر
۲٬۱۱۶
ز جنبیدن شاه پیروزگر
۲٬۱۱۷
چو طوس از در شاه ایران برفت
۲٬۱۱۸
سبک شاه رفتن بسیچید تفت
۲٬۱۱۹
ابا ده هزار از گزیده سران
۲٬۱۲۰
همه نامداران و کنداوران
۲٬۱۲۱
بنزدیک گودرز بنهاد روی
۲٬۱۲۲
ابا نامداران پرخاشجوی
۲٬۱۲۳
ابا پیل و با کوس و با فرهی
۲٬۱۲۴
ابا تخت و با تاج شاهنشهی
۲٬۱۲۵
هجیر آمد از پیش خسرودمان
۲٬۱۲۶
گرازان و خندان و دل شادمان
۲٬۱۲۷
ابا خلعت و خوبی و خرمی
۲٬۱۲۸
تو گفتی همی برنوردد زمی
۲٬۱۲۹
چو آمد به نزدیک پردهسرای
۲٬۱۳۰
برآمد خروشیدن کرنای
۲٬۱۳۱
پذیره شدندش سران سربسر
۲٬۱۳۲
زمین پر ز آهن هوا پر ز زر
۲٬۱۳۳
چو خیزد بچرخ اندرون داوری
۲٬۱۳۴
ز ماه و ز ناهید وز مشتری
۲٬۱۳۵
بیاراست لشکر چو چشم خروس
۲٬۱۳۶
ابا زنگ زرین و پیلان و کوس
۲٬۱۳۷
چو آمد بر نامور پهلوان
۲٬۱۳۸
بگفت آنچ دید از شه خسروان
۲٬۱۳۹
نوازیدن شاه و پیوند اوی
۲٬۱۴۰
همی گفت از رادی و پند اوی
۲٬۱۴۱
که چون بر سپه گستریدست مهر
۲٬۱۴۲
چگونه ز پیغام بگشاد چهر
۲٬۱۴۳
پس آن نامهٔ شهریار جهان
۲٬۱۴۴
بگودرز داد و درود مهان
۲٬۱۴۵
نوازیدن شاه بشنید ازوی
۲٬۱۴۶
بمالید بر نامه بر چشم و روی
۲٬۱۴۷
چو بگشاد مهرش بخواننده داد
۲٬۱۴۸
سخنها برو کرد خواننده یاد
۲٬۱۴۹
سپهدار بر شاه کرد آفرین
۲٬۱۵۰
بفرمان ببوسید روی زمین
۲٬۱۵۱
ببود آن شب و رای زد با پسر
۲٬۱۵۲
بشبگیر بنشست و بگشاد در
۲٬۱۵۳
همه نامداران لشگر پگاه
۲٬۱۵۴
برفتند بر سر نهاده کلاه
۲٬۱۵۵
پس آن نامهٔ شاه، فرخ هجیر
۲٬۱۵۶
بیاورد و بنهاد پیش دبیر
۲٬۱۵۷
دبیر آن زمان پند و فرمان شاه
۲٬۱۵۸
ز نامه همی خواند پیش سپاه
۲٬۱۵۹
سپهدار رزی دهان را بخواند
۲٬۱۶۰
بدیوان دینار دادن نشاند
۲٬۱۶۱
ز اسبان گله هرچ بودش به کوه
۲٬۱۶۲
بلشکر گه آورد یکسر گروه
۲٬۱۶۳
در گنج دینار و تیغ و کمر
۲٬۱۶۴
همان مایهور جوشن و خود زر
۲٬۱۶۵
بروزی دهان داد یکسر کلید
۲٬۱۶۶
چو آمد گه نام جستن پدید
۲٬۱۶۷
برافشاند بر لشکر آن خواسته
۲٬۱۶۸
سوار و پیاده شد آراسته
۲٬۱۶۹
یکی لشکری گشن برسان کوه
۲٬۱۷۰
زمین از پی بادپایان ستوه
۲٬۱۷۱
دل شیر غران ازیشان به بیم
۲٬۱۷۲
همه غرقه در آهن و زر و سیم
۲٬۱۷۳
بفرمودشان جنگ را ساختن
۲٬۱۷۴
دل و گوش دادن بکین آختن
۲٬۱۷۵
برفتند پیش سپهبد گروه
۲٬۱۷۶
بر انبوه لشکر بکردار کوه
۲٬۱۷۷
بریشان نگه کرد سالار مرد
۲٬۱۷۸
زمین تیره دید آسمان لاژورد
۲٬۱۷۹
چنین گفت کز گاه رزم پشین
۲٬۱۸۰
نیاراست کس رزمگاهی چنین
۲٬۱۸۱
باسب و سلیح و بسیم و بزر
۲٬۱۸۲
بپیلان جنگی و شیران نر
۲٬۱۸۳
اگر یار باشد جهانآفرین
۲٬۱۸۴
نپیچیم از ایدر عنان تا بچین
۲٬۱۸۵
چو بنشست فرزانگان را بخواند
۲٬۱۸۶
ابا نامداران برامش نشاند
۲٬۱۸۷
همی خورد شادیکنان دل بجای
۲٬۱۸۸
همی با یلان جنگ را کرد رای
۲٬۱۸۹
بپیران رسید آگهی زین سخن
۲٬۱۹۰
که سالار ایران چه افگند بن
۲٬۱۹۱
ازان آگهی شد دلش پرنهیب
۲٬۱۹۲
سوی چاره برگشت و بند و فریب
۲٬۱۹۳
ز دستور فرخنده رای آنگهی
۲٬۱۹۴
بجست اندر آن کینه جستن رهی
۲٬۱۹۵
یکی نامه فرمود پس تا دبیر
۲٬۱۹۶
نویسد سوی پهلوان دلپذیر
۲٬۱۹۷
سر نامه کرد آفرین بزرگ
۲٬۱۹۸
بیزدان پناهش ز دیو سترگ
۲٬۱۹۹
دگر گفت کز کردگار جهان
۲٬۲۰۰
بخواهم همی آشکار و نهان
۲٬۲۰۱
مگر کز میان تو رویه سپاه
۲٬۲۰۲
جهاندار بردارد این کینهگاه
۲٬۲۰۳
اگر تو که گودرزی آن خواستی
۲٬۲۰۴
که گیتی بکینه بیاراستی
۲٬۲۰۵
برآمد ازین کینه گه کام تو
۲٬۲۰۶
چه گویی چه باشد سرانجام تو
۲٬۲۰۷
نگه کن که چندان دلیران من
۲٬۲۰۸
ز خویشان نزدیک و شیران من
۲٬۲۰۹
تن بی سرانشان فگندی بخاک
۲٬۲۱۰
ز یزدان نداری همی شرم و باک
۲٬۲۱۱
ز مهر و خرد روی برتافتی
۲٬۲۱۲
کنون آنچ جستی همه یافتی
۲٬۲۱۳
گه آمد که گردی ازین کینه سیر
۲٬۲۱۴
بخون ریختن چند باشی دلیر
۲٬۲۱۵
نگه کن کز ایران و توران سوار
۲٬۲۱۶
چه مایه تبه شد بدین کارزار
۲٬۲۱۷
بکین جستن مردهای ناپدید
۲٬۲۱۸
سر زندگان چند باید برید
۲٬۲۱۹
گه آمد که بخشایش آید ترا
۲٬۲۲۰
ز کین جستن آسایش آید ترا
۲٬۲۲۱
اگر بازیابی شده روزگار
۲٬۲۲۲
بگیتی درون تخم کینه مکار
۲٬۲۲۳
روانت مرنجان و مگذار تن
۲٬۲۲۴
ز خون ریختن بازکش خویشتن
۲٬۲۲۵
پس از مرگ نفرین بود بر کسی
۲٬۲۲۶
کزو نام زشتی بماند بسی
۲٬۲۲۷
نباید که زشتی بماندت نام
۲٬۲۲۸
وگر تو بدان سر شوی شادکام
۲٬۲۲۹
هر آنگه که موی سیه شد سپید
۲٬۲۳۰
ببودن نماند فراوان امید
۲٬۲۳۱
بترسم که گر بار دیگر سپاه
۲٬۲۳۲
بجنگ اندر آید بدین رزمگاه
۲٬۲۳۳
نبینی ز هر دو سپه کس بپای
۲٬۲۳۴
برفته روان تن بمانده بجای
۲٬۲۳۵
ازان پس که داند که پیروز کیست
۲٬۲۳۶
نگونبخت گر گیتی افروز کیست
۲٬۲۳۷
ور ایدونک پیکار و خون ریختن
۲٬۲۳۸
بدین رزمگه با من آویختن
۲٬۲۳۹
کزین سان همی جنگ شیران کنی
۲٬۲۴۰
همی از پی شهر ایران کنی
۲٬۲۴۱
بگو تا من اکنون هم اندر شتاب
۲٬۲۴۲
نوندی فرستم بافراسیاب
۲٬۲۴۳
بدان تا بفرمایدم تا زمین
۲٬۲۴۴
ببخشم و پس در نوردیم کین
۲٬۲۴۵
چنانچون بگاه منوچهر شاه
۲٬۲۴۶
ببخشش همی داشت گیتی نگاه
۲٬۲۴۷
هران شهر کز مرز ایران نهی
۲٬۲۴۸
بگو تا کنیم آن ز ترکان تهی
۲٬۲۴۹
وز آباد و ویران و هر بوم و بر
۲٬۲۵۰
که فرمود کیخسرو دادگر
۲٬۲۵۱
از ایران بکوه اندر آید نخست
۲٬۲۵۲
در غرچگان از بر بوم بست
۲٬۲۵۳
دگر طالقان شهر تا فاریاب
۲٬۲۵۴
همیدون در بلخ تا اندر آب
۲٬۲۵۵
دگر پنجهیر و در بامیان
۲٬۲۵۶
سر مرز ایران و جای کیان
۲٬۲۵۷
دگر گوزگانان فرخنده جای
۲٬۲۵۸
نهادست نامش جهان کدخدای
۲٬۲۵۹
دگر مولیان تا در بدخشان
۲٬۲۶۰
همینست ازین پادشاهی نشان
۲٬۲۶۱
فروتر دگر دشت آموی و زم
۲٬۲۶۲
که با شهر ختلان براید برم
۲٬۲۶۳
چه شگنان وز ترمذ ویسه گرد
۲٬۲۶۴
بخارا و شهری که هستش بگرد
۲٬۲۶۵
همیدون برو تا در سغد نیز
۲٬۲۶۶
نجوید کس آن پادشاهی بنیز
۲٬۲۶۷
وزان سو که شد رستم گرد سوز
۲٬۲۶۸
سپارم بدو کشور نیمروز
۲٬۲۶۹
ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه
۲٬۲۷۰
سوی باختر برگشاییم راه
۲٬۲۷۱
بپردازم این تا در هندوان
۲٬۲۷۲
نداریم تاریک ازین پس روان
۲٬۲۷۳
ز کشمیر وز کابل و قندهار
۲٬۲۷۴
شما را بود آن همه زین شمار
۲٬۲۷۵
وزان سو که لهراسب شد جنگجوی
۲٬۲۷۶
الانان و غر در سپارم بدوی
۲٬۲۷۷
ازین مرز پیوسته تا کوه قاف
۲٬۲۷۸
بخسرو سپاریم بیجنگ و لاف
۲٬۲۷۹
وزان سو که اشکش بشد همچنین
۲٬۲۸۰
بپردازم اکنون سراسر زمین
۲٬۲۸۱
وزان پس که این کرده باشم همه
۲٬۲۸۲
ز هر سو بر خویش خوانم رمه
۲٬۲۸۳
بسوگند پیمان کنم پیش تو
۲٬۲۸۴
کزین پس نباشم بداندیش تو
۲٬۲۸۵
بدانی که ما راستی خواستیم
۲٬۲۸۶
بمهر و وفا دل بیاراستیم
۲٬۲۸۷
سوی شاه ترکان فرستم خبر
۲٬۲۸۸
که ما را ز کینه بپیچید سر
۲٬۲۸۹
همیدون تو نزدیک خسرو بمهر
۲٬۲۹۰
یکی نامه بنویس و بنمای چهر
۲٬۲۹۱
چنین از ره مهر و پیکار من
۲٬۲۹۲
ز خون ریختن با تو گفتار من
۲٬۲۹۳
چو پیمان همه کرده باشیم راست
۲٬۲۹۴
ز من خواسته هرچ خسرو بخواست
۲٬۲۹۵
فرستم همه سربسر نزد شاه
۲٬۲۹۶
در کین ببندد مگر بر سپاه
۲٬۲۹۷
ازان پس که این کرده باشیم نیز
۲٬۲۹۸
گروگان فرستاده و داده چیز
۲٬۲۹۹
بپیوندم این هر و آیین و دین
۲٬۳۰۰
بدوزم بدست وفا چشم کین
۲٬۳۰۱
که بشکست هنگام شاه بزرگ
۲٬۳۰۲
ز بد گوهر تور و سلم سترگ
۲٬۳۰۳
فریدون که از درد سرگشته شد
۲٬۳۰۴
کجا ایرج نامور کشته شد
۲٬۳۰۵
ز من هرچ باید بنیکی بخواه
۲٬۳۰۶
ازان پس برین نامه کن نزد شاه
۲٬۳۰۷
نباید کزین خوب گفتار من
۲٬۳۰۸
بسستی گمانی برند انجمن
۲٬۳۰۹
که من جز بمهر این نگویم همی
۲٬۳۱۰
سرانجام نیکی بجویم همی
۲٬۳۱۱
مرا گنج و مردان از آن تو بیش
۲٬۳۱۲
بمردانگی نام از آن تو پیش
۲٬۳۱۳
ولیکن بدین کینه انگیختن
۲٬۳۱۴
به بیداد هر جای خون ریختن
۲٬۳۱۵
بسوزد همی بر سپه بر دلم
۲٬۳۱۶
بکوشم که کین از میان بگسلم
۲٬۳۱۷
سه دیگر که از کردگار جهان
۲٬۳۱۸
بترسم همی آشکار و نهان
۲٬۳۱۹
که نپسندد از ما بدی دادگر
۲٬۳۲۰
گزافه نبردارد این شور و شر
۲٬۳۲۱
اگر سر بپیچی ز گفتار من
۲٬۳۲۲
نجویی همه ژرف کردار من
۲٬۳۲۳
گنهکار دانی مرا بیگناه
۲٬۳۲۴
نخواهی بگفتار کردن نگاه
۲٬۳۲۵
کجا داد و بیداد نزدت یکیست
۲٬۳۲۶
جز از کینه گستردنت رای نیست
۲٬۳۲۷
گزین کن ز گردان ایران سران
۲٬۳۲۸
کسی کو گراید برگرز گران
۲٬۳۲۹
همیدون من از لشکر خویش مرد
۲٬۳۳۰
گزینم چو باید ز بهر نبرد
۲٬۳۳۱
همه یک بدیگر فرازآوریم
۲٬۳۳۲
سران را ز سر سوی گاز آوریم
۲٬۳۳۳
همیدون من و تو به آوردگاه
۲٬۳۳۴
بگردیم یک با دگر کینهخواه
۲٬۳۳۵
مگر بیگناهان ز خون ریختن
۲٬۳۳۶
بسایش آیند ز آویختن
۲٬۳۳۷
کسی کش گنهکار داری همی
۲٬۳۳۸
وزو بر دل آزار داری همی
۲٬۳۳۹
بپیش تو آرم بروز نبرد
۲٬۳۴۰
ببایدت پیمان یکی نیز کرد
۲٬۳۴۱
که بر ما تو گر دست یابی بخون
۲٬۳۴۲
شود بخت گردان ترکان نگون
۲٬۳۴۳
نیازاری از بن سپاه مرا
۲٬۳۴۴
نسوزی بر و بوم و گاه مرا
۲٬۳۴۵
گذرشان دهی تا بتوران شوند
۲٬۳۴۶
کمین را نسازی بریشان کمند
۲٬۳۴۷
وگر من شوم بر تو پیروزگر
۲٬۳۴۸
دهد مر مرا اختر نیک بر
۲٬۳۴۹
نسازم بایرانیان بر کمین
۲٬۳۵۰
نگیریم خشم و نجوییم کین
۲٬۳۵۱
سوی شهر ایران دهم راهشان
۲٬۳۵۲
گذارم یکایک سوی شاهشان
۲٬۳۵۳
ازیشان نگردد یکی کاسته
۲٬۳۵۴
شوند ایمن از جان وز خواسته
۲٬۳۵۵
ور ایدونک زینسان نجویی نبرد
۲٬۳۵۶
دگرگونه خواهی همی کار کرد
۲٬۳۵۷
بانبوه جویی همی کارزار
۲٬۳۵۸
سپه را سراسر بجنگ اند آر
۲٬۳۵۹
هران خون که آید بکین ریخته
۲٬۳۶۰
تو باشی بدان گیتی آویخته
۲٬۳۶۱
ببست از بر نامه بر بند را
۲٬۳۶۲
بخواند آن گرانمایه فرزند را
۲٬۳۶۳
پسر بد مر او را سر انجمن
۲٬۳۶۴
یکی نام رویین و رویینه تن
۲٬۳۶۵
بدو گفت نزدیک گودرز شو
۲٬۳۶۶
سخن گوی هشیار و پاسخ شنو
۲٬۳۶۷
چو رویین برفت از در نامور
۲٬۳۶۸
فرستاده با ده سوار دگر
۲٬۳۶۹
بیامد خردمند روشنروان
۲٬۳۷۰
دمان تا سراپردهٔ پهلوان
۲٬۳۷۱
چو رویین پیران بدرگه رسید
۲٬۳۷۲
سوی پهلوان سپه کس دوید
۲٬۳۷۳
فرستاده را خواند پس پهلوان
۲٬۳۷۴
دمان از پس پرده آمد جوان
۲٬۳۷۵
بیامد چو گودرز را دید دست
۲٬۳۷۶
بکش کرد و سر پیش بنهاد پست
۲٬۳۷۷
سپهدار بر جست و او را چو دود
۲٬۳۷۸
بغوش تنگ اندر آورد زود
۲٬۳۷۹
ز پیران بپرسید وز لشکرش
۲٬۳۸۰
ز گردان وز شاه وز کشورش
۲٬۳۸۱
خردمند رویین پس آن نامه پیش
۲٬۳۸۲
بیاورد و بگزارد پیغام خویش
۲٬۳۸۳
دبیر آمد و نامه برخواند زود
۲٬۳۸۴
بگودرز گفت آنچ در نامه بود
۲٬۳۸۵
چو نامه بگودرز برخواندند
۲٬۳۸۶
همه نامداران فرو ماندند
۲٬۳۸۷
ز بس چرب گفتار و ز پند خوب
۲٬۳۸۸
نمودن بدو راه و پیوند خوب
۲٬۳۸۹
خردمند پیران که در نامه یاد
۲٬۳۹۰
چه آورد وز پند نیکو چه داد
۲٬۳۹۱
برویین چنین گفت پس پهلوان
۲٬۳۹۲
کهای پور سالار و فرخ جوان
۲٬۳۹۳
تومهمان ما بود باید نخست
۲٬۳۹۴
پس این پاسخ نامه بایدت جست
۲٬۳۹۵
سراپردهٔ نو بپرداختند
۲٬۳۹۶
نشستنگه خسروی ساختند
۲٬۳۹۷
بدیبای رومی بیاراستند
۲٬۳۹۸
خورشها و رامشگران خواستند
۲٬۳۹۹
پراندیشه گشته دل پهلوان
۲٬۴۰۰
نبشته ابا رایزن موبدان
۲٬۴۰۱
همی پاسخ نامه آراستند
۲٬۴۰۲
سخن هرچ نیکوتر آن خواستند
۲٬۴۰۳
بیک هفته گودرز با رود و می
۲٬۴۰۴
همی نامه را پاسخ افگند پی
۲٬۴۰۵
ز بالا چو خورشید گیتی فروز
۲٬۴۰۶
بگشتی سپهبد گه نیمروز
۲٬۴۰۷
می و رود و مجلس بیاراستی
۲٬۴۰۸
فرستاده را پیش خود خواستی
۲٬۴۰۹
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه
۲٬۴۱۰
نویسنده را خواند سالار شاه
۲٬۴۱۱
بفرمود تا نامه پاسخ نوشت
۲٬۴۱۲
درختی بنوی بکینه بگشت
۲٬۴۱۳
سرنامه کرد آفرین از نخست
۲٬۴۱۴
دگر پاسخ آورد یکسر درست
۲٬۴۱۵
که بر خواندم نامه را سربسر
۲٬۴۱۶
شنیدیم گفتار تو در بدر
۲٬۴۱۷
رسانید رویین بر ما پیام
۲٬۴۱۸
یکایک همه هرچ بردی تو نام
۲٬۴۱۹
ولیکن شگفت آمدم کار تو
۲٬۴۲۰
همی زین چنین چرب گفتار تو
۲٬۴۲۱
دلت با زبان هیچ همسایه نیست
۲٬۴۲۲
روان ترا از خرد مایه نیست
۲٬۴۲۳
بهرجای چربی بکار آوری
۲٬۴۲۴
چنین تو سخن پرنگار آوری
۲٬۴۲۵
کسی را که از بن نباشد خرد
۲٬۴۲۶
گمان بر تو بر مهربانی برد
۲٬۴۲۷
چو شوره زمینی که از دور آب
۲٬۴۲۸
نماید چو تابد برو آفتاب
۲٬۴۲۹
ولیکن نه گاه فریبست و بند
۲٬۴۳۰
که هنگام گرزست و تیغ و کمند
۲٬۴۳۱
مرا با تو جز کین و پیکار نیست
۲٬۴۳۲
گه پاسخ و روز گفتار نیست
۲٬۴۳۳
نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر
۲٬۴۳۴
نه جای فریبست و پیوند و مهر
۲٬۴۳۵
کرا داد خواهد جهاندار زور
۲٬۴۳۶
کرا بردهد بخت پیروز هور
۲٬۴۳۷
ولیکن بدین گفته پاسخ شنو
۲٬۴۳۸
خرد یاد کن بخت را پیشرو
۲٬۴۳۹
نخست آنک گفتی که از مهر نیز
۲٬۴۴۰
ز یزدان وز گردش رستخیز
۲٬۴۴۱
نخواهم که آید مرا پیش جنگ
۲٬۴۴۲
دلم گشت ازین کار بیداد تنگ
۲٬۴۴۳
دلت با زبان آشنایی نداشت
۲٬۴۴۴
بدان گه که این گفته بر دل گماشت
۲٬۴۴۵
اگر داد بودی بدلت اندرون
۲٬۴۴۶
ترا پیشدستی نبودی بخون
۲٬۴۴۷
که ز آغاز کار اندر آمد نخست
۲٬۴۴۸
نبودی بخون ریختن هیچ سست
۲٬۴۴۹
نخستین که آمد بپیش تو گیو
۲٬۴۵۰
از ایران هشیوار مردان نیو
۲٬۴۵۱
بسازیده مر جنگ را لشکری
۲٬۴۵۲
ز کشور دمان تا دگر کشوری
۲٬۴۵۳
تو کردی همه جنگ را دست پیش
۲٬۴۵۴
سپه را تو برکندی از جای خویش
۲٬۴۵۵
خرد، ار پس آمد تو پیش آمدی
۲٬۴۵۶
بفرجام آرام بیش آمدی
۲٬۴۵۷
ولیکن سرشت بد و خوی بد
۲٬۴۵۸
ترانگذراند براه خرد
۲٬۴۵۹
بدی خود بدان تخمه در گوهرست
۲٬۴۶۰
ببد کردن آن تخمه اندر خورست
۲٬۴۶۱
شنیدی که بر ایرج نیکبخت
۲٬۴۶۲
چه آمد ز تور از پی تاج و تخت
۲٬۴۶۳
چو از تور و سلم اندر آمد زمین
۲٬۴۶۴
سراسر بگسترد بیداد و کین
۲٬۴۶۵
فریدون که از درد دل روز و شب
۲٬۴۶۶
گشادی بنفرین ایشان دو لب
۲٬۴۶۷
بافراسیاب آمد آن مهر بد
۲٬۴۶۸
ازان نامداران اندک خرد
۲٬۴۶۹
ز سر با منوچهر نو کین نهاد
۲٬۴۷۰
همیدون ابا نوذر و کیقباد
۲٬۴۷۱
بکاوس کی کرد خود آنچ کرد
۲٬۴۷۲
برآورد از ایران آباد گرد
۲٬۴۷۳
ازان پس بکین سیاوش باز
۲٬۴۷۴
فگند این چنین کینهٔ نو دارز
۲٬۴۷۵
نیامد بدانگه ترا داد یاد
۲٬۴۷۶
که او بیگنه جان شیرین بداد
۲٬۴۷۷
جه مایه بزرگان که از تخت و گاه
۲٬۴۷۸
از ایران شدند اندرین کین تباه
۲٬۴۷۹
و دیگر که گفتی که با پیر سر
۲٬۴۸۰
بخون ریختن کس نبندد کمر
۲٬۴۸۱
بدان ای جهاندیدهٔ پرفریب
۲٬۴۸۲
بهر کار دیده فراز و نشیب
۲٬۴۸۳
که یزدان مرا زندگانی دراز
۲٬۴۸۴
بدان داد با بخت گردنفراز
۲٬۴۸۵
که از شهر توران بروز نبرد
۲٬۴۸۶
ز کینه برآرم بخورشید گرد
۲٬۴۸۷
بترسم همی زانک یزدان من
۲٬۴۸۸
ز تن بگسلاند مگر جان من
۲٬۴۸۹
من این کینه را ناوریده بجای
۲٬۴۹۰
بر و بومتان ناسپرده بپای
۲٬۴۹۱
سدیگر که گفتی ز یزدان پاک
۲٬۴۹۲
نبینم بدلت اندرون بیم و باک
۲٬۴۹۳
ندانی کزین خیره خون ریختن
۲٬۴۹۴
گرفتار کردی بفرجام تن
۲٬۴۹۵
من اکنون بدین خوب گفتار تو
۲٬۴۹۶
اگر باز گردم ز پیکار تو
۲٬۴۹۷
بهنگام پرسش ز من کردگار
۲٬۴۹۸
بپرسد ازین گردش روزگار
۲٬۴۹۹
که سالاری و گنج و مردانگی
۲٬۵۰۰
ترا دادم و زور و فرزانگی
۲٬۵۰۱
بکین سیاوش کمر بر میان
۲٬۵۰۲
نبستی چرا پیش ایرانیان
۲٬۵۰۳
بهفتاد خون گرامی پسر
۲٬۵۰۴
بپرسد ز من داور دادگر
۲٬۵۰۵
ز پاسخ بپیش جهانآفرین
۲٬۵۰۶
چه گویم چرا بازگشتم ز کین
۲٬۵۰۷
ز کار سیاوش چهارم سخن
۲٬۵۰۸
که افگندی ای پیر سالار بن
۲٬۵۰۹
که گفتی ز بهر تنی گشته خاک
۲٬۵۱۰
نشاید ستد زنده را جان پاک
۲٬۵۱۱
تو بشناس کین زشت کردارها
۲٬۵۱۲
بدل پر ز هر گونه آزارها
۲٬۵۱۳
که با شهر ایران شما کردهاید
۲٬۵۱۴
چه مایه کیان را بیازردهاید
۲٬۵۱۵
چه پیمان شکستن چه کین ساختن
۲٬۵۱۶
همیشه بسوی بدی تاختن
۲٬۵۱۷
چو یاد آورم چون کنم آشتی
۲٬۵۱۸
که نیکی سراسر بدی کاشتی
۲٬۵۱۹
بپنجم که گفتی که پیمان کنم
۲٬۵۲۰
ز توران سران را گروگان کنم
۲٬۵۲۱
بنزدیک خسرو فرستیم گنج
۲٬۵۲۲
ببندیم بر خویشتن راه رنج
۲٬۵۲۳
بدان ای نگهبان توران سپاه
۲٬۵۲۴
که فرمان جز اینست ما را ز شاه
۲٬۵۲۵
مرا جنگ فرمود و آویختن
۲٬۵۲۶
بکین سیاوش خون ریختن
۲٬۵۲۷
چو فرمان خسرو نیارم بجای
۲٬۵۲۸
روان شرم دارد بدیگر سرای
۲٬۵۲۹
ور اومید داری که خسرو بمهر
۲٬۵۳۰
گشاید برین گفتها بر تو چهر
۲٬۵۳۱
گروگان و آن خواسته هرچ هست
۲٬۵۳۲
چو لهاک و رویین خسروپرست
۲٬۵۳۳
گسی کن بزودی بنزدیک شاه
۲٬۵۳۴
سوی شهر ایران گشادست راه
۲٬۵۳۵
ششم شهر ایران که کردی تو یاد
۲٬۵۳۶
برو و بوم آباد فرخنژاد
۲٬۵۳۷
سپاریم گفتی بخسرو همه
۲٬۵۳۸
ز هر سو بر خویش خوانم رمه
۲٬۵۳۹
تراکرد یزدان ازان بینیاز
۲٬۵۴۰
گر آگه نهای تا گشاییم راز
۲٬۵۴۱
سوی باختر تا بمرز خزر
۲٬۵۴۲
همه گشت لهراسب را سربسر
۲٬۵۴۳
سوی نیمروز اندرون تا بسند
۲٬۵۴۴
جهان شد بکردار روی پرند
۲٬۵۴۵
تهم رستم نیو با تیغ تیز
۲٬۵۴۶
برآورد ازیشان دم رستخیز
۲٬۵۴۷
سر هندوان با درفش سیاه
۲٬۵۴۸
فرستاد رستم بنزدیک شاه
۲٬۵۴۹
دهستان و خوارزم و آن بوم و بر
۲٬۵۵۰
که ترکان برآورده بودند سر
۲٬۵۵۱
بیابان ازیشان بپرداختند
۲٬۵۵۲
سوی باختر تاختن ساختند
۲٬۵۵۳
ببارید بر شیده اشکش تگرگ
۲٬۵۵۴
فراز آوریدش بنزدیک مرگ
۲٬۵۵۵
اسیران وز خواسته چند چیز
۲٬۵۵۶
فرستاد نزدیک خسرو بنیز
۲٬۵۵۷
وزین سو من و تو به جنگ اندریم
۲٬۵۵۸
بدین مرکز نام و ننگ اندریم
۲٬۵۵۹
بیک جنگ دیدی همه دستبرد
۲٬۵۶۰
ازین نامداران و مردان گرد
۲٬۵۶۱
ور ایدونک روی اندر آری بروی
۲٬۵۶۲
رهانم ترا زین همه گفت و گوی
۲٬۵۶۳
بنیروی یزدان و فرمان شاه
۲٬۵۶۴
بخون غرقه گردانم این رزمگاه
۲٬۵۶۵
تو ای نامور پهلوان سپاه
۲٬۵۶۶
نگه کن بدین گردش هور و ماه
۲٬۵۶۷
که بند سپهری فراز آمدست
۲٬۵۶۸
سربخت ترکان بگاز آمدست
۲٬۵۶۹
نگر تا ز کردار بدگوهرت
۲٬۵۷۰
چه آرد جهانآفرین بر سرت
۲٬۵۷۱
زمانه ز بد دامن اندر کشید
۲٬۵۷۲
مکافات بد را بد آید پدید
۲٬۵۷۳
تو بندیش هشیار و بگشای گوش
۲٬۵۷۴
سخن از خردمند مردم نیوش
۲٬۵۷۵
بدان کین چنین لشکر نامدار
۲٬۵۷۶
سواران شمشیرزن صدهزار
۲٬۵۷۷
همه نامجوی و همه کینهخواه
۲٬۵۷۸
بافسون نگردند ازین رزمگاه
۲٬۵۷۹
زمانه برآمد به هفتم سخن
۲٬۵۸۰
فگندی وفا را بسوگند بن
۲٬۵۸۱
بپیمان مرا با تو گفتار نیست
۲٬۵۸۲
خرد را روانت خریدار نیست
۲٬۵۸۳
ازیراک باهرک پیمان کنی
۲٬۵۸۴
وفا را بفرجام هم بشکنی
۲٬۵۸۵
بسوگند تو شد سیاوش بباد
۲٬۵۸۶
بگفتار بر تو کس ایمن مباد
۲٬۵۸۷
نبودیش فریادرس روز درد
۲٬۵۸۸
چه مایه بسختی ترا یاد کرد
۲٬۵۸۹
به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت
۲٬۵۹۰
از آن تو بیشست مردی و بخت
۲٬۵۹۱
همیدون فزونم بمردان و گنج
۲٬۵۹۲
ولیکن دلم را ز مهرست رنج
۲٬۵۹۳
من ایدون گمانم که تا این زمان
۲٬۵۹۴
بجنگ آزمودی مرا بیگمان
۲٬۵۹۵
گرم بیهنر یافتی روز کین
۲٬۵۹۶
تو دانی کنون بازم از پس ببین
۲٬۵۹۷
بفرجام گفتی ز مردان مرد
۲٬۵۹۸
تنی چند بگزین ز بهر نبرد
۲٬۵۹۹
من از لشکر ترک هم زین نشان
۲٬۶۰۰
بیارم سواران مردمکشان
۲٬۶۰۱
که از مهربانی که بر لشکرم
۲٬۶۰۲
نخواهم که بیداد کین گسترم
۲٬۶۰۳
تو با مهربانی نهی پای پیش
۲٬۶۰۴
که دانی نهان دل و رای خویش
۲٬۶۰۵
بیازارد از من جهاندار شاه
۲٬۶۰۶
گر از یکدگر بگسلانم سپاه
۲٬۶۰۷
نهم آنک گفتی مبارز گزین
۲٬۶۰۸
که با من بگردد برین دشت کین
۲٬۶۰۹
یکی لشکری پرگنه پیش من
۲٬۶۱۰
پرآزار ازیشان دل انجمن
۲٬۶۱۱
نباشد ز من شاه همداستان
۲٬۶۱۲
کزیشان بگردم بدین داستان
۲٬۶۱۳
نخستین بانبوه زخمی چو کوه
۲٬۶۱۴
بباید زدن سر بر همگروه
۲٬۶۱۵
میان دو لشکر دو صف برکشید
۲٬۶۱۶
گر ایدونک پیروزی آید پدید
۲٬۶۱۷
وگرنه همین نامداران مرد
۲٬۶۱۸
بیاریم و سازیم جای نبرد
۲٬۶۱۹
ازین گفته گر بگسلی باز دل
۲٬۶۲۰
من از گفتهٔ خود نیم دلگسل
۲٬۶۲۱
ور ایدونک با من به آوردگاه
۲٬۶۲۲
بسنده نخواهی بدن با سپاه
۲٬۶۲۳
سپه خواه و یاور ز سالار خویش
۲٬۶۲۴
بژرفی نگهدار پیکار خویش
۲٬۶۲۵
پراگنده از لشکرت خستگان
۲٬۶۲۶
ز خویشان نزدیک و پیوستگان
۲٬۶۲۷
بمان تا کندشان پزشکان درست
۲٬۶۲۸
زمان جستن اکنون بدین کار تست
۲٬۶۲۹
اگر خواهی از من زمان درنگ
۲٬۶۳۰
وگر جنگ جویی بیارای جنگ
۲٬۶۳۱
بدان گفتم این تا بروز نبرد
۲٬۶۳۲
بما بر بهانه نبایدت کرد
۲٬۶۳۳
که ناگاه با ما بجنگ آمدی
۲٬۶۳۴
کمین کردی و بیدرنگ آمدی
۲٬۶۳۵
من این کین اگر تا بصد سالیان
۲٬۶۳۶
بخواهم همانست و اکنون همان
۲٬۶۳۷
ازین کینه برگشتن امید نیست
۲٬۶۳۸
شب و روز بیدیدگان را یکیست
۲٬۶۳۹
چو آن پاسخ نامه گشت اسپری
۲٬۶۴۰
فرستاده آمد بسان پری
۲٬۶۴۱
کمر بر میان با ستور نوند
۲٬۶۴۲
ز مردان به گرد اندرش نیز چند
۲٬۶۴۳
فرود آمد از باره رویین گرد
۲٬۶۴۴
گوان را همه پیش گودرز برد
۲٬۶۴۵
سپهبد بفرمود تا موبدان
۲٬۶۴۶
زلشکر همه نامور بخردان
۲٬۶۴۷
بزودی سوی پهلوان آمدند
۲٬۶۴۸
خردمند و روشنروان آمدند
۲٬۶۴۹
پس آن پاسخ نامه پیش گوان
۲٬۶۵۰
بفرمود خواندن همی پهلوان
۲٬۶۵۱
بزرگان که آن نامهٔ دلپذیر
۲٬۶۵۲
شنیدند گفتار فرخ دبیر
۲٬۶۵۳
هش و رای پیران تنک داشتند
۲٬۶۵۴
همه پند او را سبک داشتند
۲٬۶۵۵
بگودرز بر آفرین خواند
۲٬۶۵۶
ورا پهلوان گزین خواندند
۲٬۶۵۷
پس آن نامه را مهر کرد و بداد
۲٬۶۵۸
برویین پیران ویسهنژاد
۲٬۶۵۹
چو از پیش گودرز برخاستند
۲٬۶۶۰
بفرمود تا خلعت آراستند
۲٬۶۶۱
از اسبان تازی بزرین ستام
۲٬۶۶۲
چه افسر چه شمشیر زرین نیام
۲٬۶۶۳
ببخشید یارانش را سیم و زر
۲٬۶۶۴
کرا در خور آمد کلاه و کمر
۲٬۶۶۵
برفت از در پهلوان با سپاه
۲٬۶۶۶
سوی لشکر خویش بگرفت راه
۲٬۶۶۷
چو رویین بنزدیک پیران رسید
۲٬۶۶۸
بپیش پدر شد چنانچون سزید
۲٬۶۶۹
بنزدیک تختش فرو برد سر
۲٬۶۷۰
جهاندیده پیران گرفتش ببر
۲٬۶۷۱
چو بگزارد پیغام سالار شاه
۲٬۶۷۲
بگفت آنچ دید اندران رزمگاه
۲٬۶۷۳
پس آن نامه برخواند پیشش دبیر
۲٬۶۷۴
رخ پهلوان سپه شد چو قیر
۲٬۶۷۵
دلش گشت پردرد و جان پرنهیب
۲٬۶۷۶
بدانست کآمد بتنگی نشیب
۲٬۶۷۷
شکیبایی و خامشی برگزید
۲٬۶۷۸
بکرد آن سخن بر سپه ناپدید
۲٬۶۷۹
ازان پس چنین گفت پیش سپاه
۲٬۶۸۰
که گودرز را دل نیامد براه
۲٬۶۸۱
ازان خون هفتاد پور گزین
۲٬۶۸۲
نیارامدش یک زمان دل ز کین
۲٬۶۸۳
گر ایدونک او بر گذشته سخن
۲٬۶۸۴
بنوی همی کینه سازد ز بن
۲٬۶۸۵
چرا من بکین برادر کمر
۲٬۶۸۶
نبندم نخارم ازین کینه سر
۲٬۶۸۷
هم از خون نهصد سر نامدار
۲٬۶۸۸
که از تن جدا شد گه کارزار
۲٬۶۸۹
که اندر بر و بوم ترکان دگر
۲٬۶۹۰
سواری چو هومان نبندد کمر
۲٬۶۹۱
چو نستیهن آن سرو سایه فگن
۲٬۶۹۲
که شد ناپدید از همه انجمن
۲٬۶۹۳
بباید کنون بست ما را کمر
۲٬۶۹۴
نمانم بایرانیان بوم و بر
۲٬۶۹۵
بنیروی یزدان و شمشیر تیز
۲٬۶۹۶
برآرم ازان انجمن رستخیز
۲٬۶۹۷
از اسبان گله هرچ شایسته بود
۲٬۶۹۸
ز هر سو بلشکر گه آورد زود
۲٬۶۹۹
پیاده همه کرد یکسر سوار
۲٬۷۰۰
دو اسبه سوار از پس کارزار
۲٬۷۰۱
سرگنجهای کهن برگشاد
۲٬۷۰۲
بدینار دادن دل اندر نهاد
۲٬۷۰۳
چو این کرده شد نزد افراسیاب
۲٬۷۰۴
نوندی برافگند هنگام خواب
۲٬۷۰۵
فرستادهای با هش و رای پیر
۲٬۷۰۶
سخنگوی و گرد و سوار و دبیر
۲٬۷۰۷
که رو شاه توران سپه را بگوی
۲٬۷۰۸
که ای دادگر خسرو نامجوی
۲٬۷۰۹
کز آنگه که چرخ سپهر بلند
۲٬۷۱۰
بگشت از بر تیره خاک نژند
۲٬۷۱۱
چو تو شاه بر گاه ننشست نیز
۲٬۷۱۲
به کس نام شاهی نپیوست نیز
۲٬۷۱۳
نه زیبا بود جز تو مر تخت را
۲٬۷۱۴
کلاه و کمر بستن و بخت را
۲٬۷۱۵
ازان کس برآرد جهاندار گرد
۲٬۷۱۶
که پیش تو آید بروز نبرد
۲٬۷۱۷
یکی بندهام من گنهکار تو
۲٬۷۱۸
کشیده سر از جان بیدار تو
۲٬۷۱۹
ز کیخسرو از من بیازرد شاه
۲٬۷۲۰
جزین خویشتن را ندانم گناه
۲٬۷۲۱
که این ایزدی بود بود آنچ بود
۲٬۷۲۲
ندارد ز گفتار بسیار سود
۲٬۷۲۳
اگر نیز بیند مرا زین گناه
۲٬۷۲۴
کند گردن آزاد و آید براه
۲٬۷۲۵
رسانم من اکنون بشاه آگهی
۲٬۷۲۶
که گردون چه آورد پیش رهی
۲٬۷۲۷
کشیدم بکوه کنابد سپاه
۲٬۷۲۸
بایرانیان بر ببستیم راه
۲٬۷۲۹
وزان سو بیامد سپاهی گران
۲٬۷۳۰
سپهدار گودرز و با او سران
۲٬۷۳۱
کز ایران ز گاه منوچهر شاه
۲٬۷۳۲
فزون زان نیامد بتوران سپاه
۲٬۷۳۳
به زیبد یکی جایگه ساختند
۲٬۷۳۴
سپه را دران کوه بنشاختند
۲٬۷۳۵
سپه را سه روز و سه شب چون پلنگ
۲٬۷۳۶
بروی اندر آورده بد روی تنگ
۲٬۷۳۷
نجستیم رزم اندران کینهگاه
۲٬۷۳۸
که آید مگر سوی هامون سپاه
۲٬۷۳۹
نیامد سپاهش ازان که برون
۲٬۷۴۰
سر پهلوانان ما شد نگون
۲٬۷۴۱
سپهدار ایران نیامد ستوه
۲٬۷۴۲
بهامون نیاورد لشکر ز کوه
۲٬۷۴۳
برادر جهاندار هومان من
۲٬۷۴۴
بکینه بجوشید ازین انجمن
۲٬۷۴۵
بایران سپه شد که جوید نبرد
۲٬۷۴۶
ندانم چه آمد بران شیرمرد
۲٬۷۴۷
بیامد بکین جستنش پور گیو
۲٬۷۴۸
بگردید با گرد هومان نیو
۲٬۷۴۹
ابر دست چون بیژنی کشته شد
۲٬۷۵۰
سر من ز تیمار او گشته شد
۲٬۷۵۱
که دانست هرگز که سرو بلند
۲٬۷۵۲
بباغ از گیا یافت خواهد گزند
۲٬۷۵۳
دل نامداران همه بر شکست
۲٬۷۵۴
همه شادمانی شد از درد پست
۲٬۷۵۵
و دیگر چو نستیهن نامدار
۲٬۷۵۶
ابا ده هزار آزموده سوار
۲٬۷۵۷
برفت از بر من سپیده دمان
۲٬۷۵۸
همان بیژنش کند سر در زمان
۲٬۷۵۹
من از درد دل برکشیدم سپاه
۲٬۷۶۰
غریوان برفتم به آوردگاه
۲٬۷۶۱
یکی رزم تا شب برآمد ز کوه
۲٬۷۶۲
بکردیم یک با دگر همگروه
۲٬۷۶۳
چو نهصد تن از نامداران شاه
۲٬۷۶۴
سر از تن جدا شد برین رزمگاه
۲٬۷۶۵
دو بهره ز گردان این انجمن
۲٬۷۶۶
دل از درد خسته بشمشیر تن
۲٬۷۶۷
بما بر شده چیره ایرانیان
۲٬۷۶۸
بکینه همه پاک بسته میان
۲٬۷۶۹
بترسم همی زانک گردان سپهر
۲٬۷۷۰
بخواهد بریدن ز ما پاک مهر
۲٬۷۷۱
وزان پس شنیدم یکی بدخبر
۲٬۷۷۲
کزان نیز برگشتم آسیمه سر
۲٬۷۷۳
که کیخسرو آید همی با سپاه
۲٬۷۷۴
بپشت سپهبد بدین رزمگاه
۲٬۷۷۵
گرایدونک گردد درست این خبر
۲٬۷۷۶
که خسرو کند سوی ما برگذر
۲٬۷۷۷
جهاندار داند که من با سپاه
۲٬۷۷۸
نیارم شدن پیش او کینهخواه
۲٬۷۷۹
مگر شاه با لشکر کینهجوی
۲٬۷۸۰
نهد سوی ایران بدین کینهروی
۲٬۷۸۱
بگرداند این بد ز تورانیان
۲٬۷۸۲
ببندد بکینه کمر بر میان
۲٬۷۸۳
که گر جان ما را ز ایران سپاه
۲٬۷۸۴
بد آید نباشد کسی کینهخواه
۲٬۷۸۵
فرستاده گفت پیران شنید
۲٬۷۸۶
بکردار باد دمان بردمید
۲٬۷۸۷
مشست از بر بادپای سمند
۲٬۷۸۸
بکردار آتش هیونی بلند
۲٬۷۸۹
بشد تا بنزدیک افراسیاب
۲٬۷۹۰
نه دم زد بره بر نه آرام و خواب
۲٬۷۹۱
بنزدیک شاه اندر آمد چو باد
۲٬۷۹۲
ببوسید تخت و پیامش بداد
۲٬۷۹۳
چو بشنید گفتار پیران بدرد
۲٬۷۹۴
دلش گشت پرخون و رخساره زرد
۲٬۷۹۵
شد از کار آن کشتگان خستهدل
۲٬۷۹۶
بدان درد بنهاد پیوسته دل
۲٬۷۹۷
وزان نیز کز دشمنان لشکرش
۲٬۷۹۸
گریزان و ویران شده کشورش
۲٬۷۹۹
ز هر سو پلنگ اندر آورده چنگ
۲٬۸۰۰
بروبر جهان گشته تاریک و تنگ
۲٬۸۰۱
چو گفتار پیران ازان سان شنید
۲٬۸۰۲
سپه را همه پای برجای دید
۲٬۸۰۳
به شبگیر چون تاج بر سر نهاد
۲٬۸۰۴
همانگه فرستاده را در گشاد
۲٬۸۰۵
بفرمود تا بازگردد بجای
۲٬۸۰۶
سوی نامور بندهٔ کدخدای
۲٬۸۰۷
چنین پاسخ آورد کو را بگوی
۲٬۸۰۸
که ای مهربان نیکدل راستگوی
۲٬۸۰۹
تو تا زادی از مادر پاکتن
۲٬۸۱۰
سرافراز بودی بهر انجمن
۲٬۸۱۱
ترا بیشتر نزد من دستگاه
۲٬۸۱۲
توی برتر از پهلوانان بجاه
۲٬۸۱۳
همیشه یکی جوشنی پیش من
۲٬۸۱۴
سپر کرده جان و فدی کرده تن
۲٬۸۱۵
همیدون بهر کار با گنج خویش
۲٬۸۱۶
گزیده ز بهر منی رنج خویش
۲٬۸۱۷
تو بردی ز چین تا بایران سپاه
۲٬۸۱۸
تو کردی دل و بخت دشمن سیاه
۲٬۸۱۹
نبیند سپه چون تو سالار نیز
۲٬۸۲۰
نبندد کمر چون تو هشیار نیز
۲٬۸۲۱
ز تور و پشنگ ار دراید بمهر
۲٬۸۲۲
چو تو پهلوان نیز نارد سپهر
۲٬۸۲۳
نخست آنک گفتی من از انجمن
۲٬۸۲۴
گنهکار دارم همی خویشتن
۲٬۸۲۵
که کیخسرو آمد ز توران زمین
۲٬۸۲۶
به ایران و با ما بگسترد کین
۲٬۸۲۷
بدین من که شاهم نیازردهام
۲٬۸۲۸
بدل هرگز این یاد ناوردهام
۲٬۸۲۹
نباید که باشی بدین تنگدل
۲٬۸۳۰
ز تیمار یابد ترا زنگ دل
۲٬۸۳۱
که آن بودنی بود از کردگار
۲٬۸۳۲
نیامد بدین بد کس آموزگار
۲٬۸۳۳
که کیخسرو از من نگیرد فروغ
۲٬۸۳۴
نبیره مخوانش که باشد دروغ
۲٬۸۳۵
نباشم همیدون من او را نیا
۲٬۸۳۶
نجویم همی زین سخن کیمیا
۲٬۸۳۷
بدن کار او کس گنهکار نیست
۲٬۸۳۸
مرا با جهاندار پیکار نیست
۲٬۸۳۹
چنین بود و این بودنی کار بود
۲٬۸۴۰
مرا از تو در دل چه آزار بود
۲٬۸۴۱
و دیگر که گفتی ز کار سپاه
۲٬۸۴۲
ز گردیدن تیره خورشید و ماه
۲٬۸۴۳
همیشه چنینست کار نبرد
۲٬۸۴۴
ز هر سو همی گردد این تیره گرد
۲٬۸۴۵
گهی برکشد تا بخورشید سر
۲٬۸۴۶
گهی اندر آرد ز خورشید بر
۲٬۸۴۷
بیکسان نگردد سپهر بلند
۲٬۸۴۸
گهی شاد دارد گهی مستمند
۲٬۸۴۹
گهی با می و رود و رامشگران
۲٬۸۵۰
گهی با غم و گرم و با اندهان
۲٬۸۵۱
تو دل را بدین درد خسته مدار
۲٬۸۵۲
روان را بدین کار بسته مدار
۲٬۸۵۳
سخن گفتن کشتگان گشت خواب
۲٬۸۵۴
ز کین برادر تو سر برمتاب
۲٬۸۵۵
دلی کو ز درد برادر شخود
۲٬۸۵۶
علاج پزشکان نداردش سود
۲٬۸۵۷
سه دیگر که گفتی که خسرو پگاه
۲٬۸۵۸
بجنگ اندر آید همی با سپاه
۲٬۸۵۹
مبیناد چشم کس آن روزگار
۲٬۸۶۰
که او پیشدستی نماید بکار
۲٬۸۶۱
که من خود برانم کز ایدر سپاه
۲٬۸۶۲
ازان سوی جیحون گذارم براه
۲٬۸۶۳
نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس
۲٬۸۶۴
نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس
۲٬۸۶۵
بایران ازان گونه رانم سپاه
۲٬۸۶۶
کزان پس نبیند کسی تاج و گاه
۲٬۸۶۷
بکیخسرو این پس نمانم جهان
۲٬۸۶۸
بسر بر فرود آیمش ناگهان
۲٬۸۶۹
بخنجر ازان سان ببرم سرش
۲٬۸۷۰
که گرید بدو لشکر و کشورش
۲٬۸۷۱
مگر کاسمانی دگرگونه کار
۲٬۸۷۲
فرازآید از گردش روزگار
۲٬۸۷۳
ترا ای جهاندیدهٔ سرافراز
۲٬۸۷۴
نکردست یزدان بچیزی نیاز
۲٬۸۷۵
ز مردان وز گنج و نیروی دست
۲٬۸۷۶
همه ایزدی هرچ بایدت هست
۲٬۸۷۷
یکی نامور لشکری ده هزار
۲٬۸۷۸
دلیر و خردمند و گرد و سوار
۲٬۸۷۹
فرستادم اینک بنزدیک تو
۲٬۸۸۰
که روشن کند جان تاریک تو
۲٬۸۸۱
از ایرانیان ده وزینها یکی
۲٬۸۸۲
بچشم یکی ده سوار اندکی
۲٬۸۸۳
چو لشکر بنزد تو آید مپای
۲٬۸۸۴
سر و تاج گودرز بگسل ز جای
۲٬۸۸۵
همان کوه کو کرده دارد حصار
۲٬۸۸۶
باسیان جنگی ز پا اندرآر
۲٬۸۸۷
مکش دست ازیشان بخون ریختن
۲٬۸۸۸
تو پیروز باشی بویختن
۲٬۸۸۹
ممان زنده زیشان بگیتی کسی
۲٬۸۹۰
که نزد تو آید ازیشان بسی
۲٬۸۹۱
فرستاده بنشیند پیغام شاه
۲٬۸۹۲
بیامد بر پهلوان سپاه
۲٬۸۹۳
بپیش اندر آمد بسان شمن
۲٬۸۹۴
خمیده چو از بار شاخ سمن
۲٬۸۹۵
بپیران رسانید پیغام شاه
۲٬۸۹۶
وزان نامداران جنگی سپاه
۲٬۸۹۷
چو بشنید پیران سپه را بخواند
۲٬۸۹۸
فرستاده چون این سخن باز راند
۲٬۸۹۹
سپه را سراسر همه داد دل
۲٬۹۰۰
که از غم بباشید آزاد دل
۲٬۹۰۱
نهانی روانش پر از درد بود
۲٬۹۰۲
پر از خون دل و بخت برگرد بود
۲٬۹۰۳
که از هر سوی لشکر شهریار
۲٬۹۰۴
همی کاسته دید در کارزار
۲٬۹۰۵
هم از شاه خسرو دلش بود تنگ
۲٬۹۰۶
بترسید کاید یکایک بجنگ
۲٬۹۰۷
بیزدان چنین گفت کای کردگار
۲٬۹۰۸
چه مایه شگفت اندرین روزگار
۲٬۹۰۹
کرا برکشیدی تو افگنده نیست
۲٬۹۱۰
جز از تو جهاندار دارنده نیست
۲٬۹۱۱
بخسرو نگر تا جز از کردگار
۲٬۹۱۲
که دانست کید یکی شهریار
۲٬۹۱۳
نگه کن بدین کار گردنده دهر
۲٬۹۱۴
مر آن را که از خویشتن کرد بهر
۲٬۹۱۵
برآرد گل تازه از خار خشک
۲٬۹۱۶
شود خاک بابخت بیدار مشک
۲٬۹۱۷
شگفتیتر آنک از پی آز مرد
۲٬۹۱۸
همیشه دل خویش دارد بدرد
۲٬۹۱۹
میان نیا و نبیره دو شاه
۲٬۹۲۰
ندانم چرا باید این کینهگاه
۲٬۹۲۱
دو شاه و دو کشور چنین جنگجوی
۲٬۹۲۲
دو لشکر بروی اندر آورده روی
۲٬۹۲۳
چه گویی سرانجام این کارزار
۲٬۹۲۴
کرا برکشد گردش روزگار
۲٬۹۲۵
پس آنگه بیزدان بنالید زار
۲٬۹۲۶
که ای روشن دادگر کردگار
۲٬۹۲۷
گر افراسیاب اندرین کینهگاه
۲٬۹۲۸
ابا نامداران توران سپاه
۲٬۹۲۹
بدین رزمگه کشته خواهد شدن
۲٬۹۳۰
سربخت ما گشته خواهد شدن
۲٬۹۳۱
چو کیخسرو آید ز ایران بکین
۲٬۹۳۲
بدو بازگردد سراسر زمین
۲٬۹۳۳
روا باشد ار خسته در جوشنم
۲٬۹۳۴
برآرد روان کردگار از تنم
۲٬۹۳۵
مبیناد هرگز جهانبین من
۲٬۹۳۶
گرفته کسی راه و آیین من
۲٬۹۳۷
کرا گردش روز با کام نیست
۲٬۹۳۸
ورا زندگانی و مرگش یکیست
۲٬۹۳۹
وزان پس ز ایران سپه کرنای
۲٬۹۴۰
برآمد دم بوق و هندی درای
۲٬۹۴۱
دو رویه ز لشکر برآمد خروش
۲٬۹۴۲
زمین آمد از نعل اسبان بجوش
۲٬۹۴۳
سپاه اندر آمد ز هر سو گروه
۲٬۹۴۴
بپوشید جوشن همه دشت و کوه
۲٬۹۴۵
دو سالار هر دو بسان پلنگ
۲٬۹۴۶
فراز آوریدند لشکر بجنگ
۲٬۹۴۷
بکردار باران ز ابر سیاه
۲٬۹۴۸
ببارید تیر اندران رزمگاه
۲٬۹۴۹
جهان چون شب تیره از تیره میغ
۲٬۹۵۰
چو ابری که باران او تیر و تیغ
۲٬۹۵۱
زمین آهنین کرده اسبان بنعل
۲٬۹۵۲
برو دست گردان بخون گشته لعل
۲٬۹۵۳
ز بس خسته ترک اندران رزمگاه
۲٬۹۵۴
بریده سرانشان فگنده براهچ
۲٬۹۵۵
برآورد گه جای گشتن نماند
۲٬۹۵۶
پی اسب را برگذشتن نماند
۲٬۹۵۷
زمین لالهگون شد هوا نیلگون
۲٬۹۵۸
برآمد همی موج دریای خون
۲٬۹۵۹
دو سالار گفتند اگر همچنین
۲٬۹۶۰
بداریم گردان برین دشت کین
۲٬۹۶۱
شب تیره را کس نماند بجای
۲٬۹۶۲
جز از چرخ گردان و گیهان خدای
۲٬۹۶۳
چو پیران چنان دید جای نبرد
۲٬۹۶۴
بلهاک فرمود و فرشیدورد
۲٬۹۶۵
که چندان کجا با شما لشکرست
۲٬۹۶۶
کسی کاندرین رزمگه درخورست
۲٬۹۶۷
سران را ببخشید تا بر سه روی
۲٬۹۶۸
بوند اندرین رزمگه کینهجوی
۲٬۹۶۹
وزیشان گروهی که بیدارتر
۲٬۹۷۰
سپه را ز دشمن نگهدارتر
۲٬۹۷۱
بدیشان سپارید پشت سپاه
۲٬۹۷۲
شما بر دو رویه بگیرید راه
۲٬۹۷۳
بلهاک فرمود تا سوی کوه
۲٬۹۷۴
برد لشکر خویش را همگروه
۲٬۹۷۵
همیدون سوی رود فرشیدورد
۲٬۹۷۶
شود تا برارد بخورشید گرد
۲٬۹۷۷
چو آن نامداران توران سپاه
۲٬۹۷۸
گسستند زان لشکر کینهخواه
۲٬۹۷۹
نوندی برافگند بر دیدهبان
۲٬۹۸۰
ازان دیده گه تا در پهلوان
۲٬۹۸۱
نگهبان گودرز خود با سپاه
۲٬۹۸۲
همی داشت هر سو ز دشمن نگاه
۲٬۹۸۳
دو رویه چو لهاک و فرشیدورد
۲٬۹۸۴
ز راه کیمن برگشادند گرد
۲٬۹۸۵
سواران ایران برآویختند
۲٬۹۸۶
همی خاک با خون برآمیختند
۲٬۹۸۷
نوندی برافگند هر سو دوان
۲٬۹۸۸
بگاه کردن بر پهلوان
۲٬۹۸۹
نگه کرد گودرز تا پشت اوی
۲٬۹۹۰
که دارد ز گردان پرخاشجوی
۲٬۹۹۱
گرامی پسر شیر شرزه هجیر
۲٬۹۹۲
بپشت پدر بود با تیغ و تیر
۲٬۹۹۳
بفرمود تا شد بپشت سپاه
۲٬۹۹۴
بر گیو گودرز لشکرپناه
۲٬۹۹۵
بگوید که لشکر سوی رود و کوه
۲٬۹۹۶
بیاری فرستد گروها گروه
۲٬۹۹۷
ودیگر بفرمود گفتن بگیو
۲٬۹۹۸
که پشت سپه را یکی مرد نیو
۲٬۹۹۹
گزیند سپارد بدو جای خویش
۳٬۰۰۰
نهد او از آن جایگه پای پیش
۳٬۰۰۱
هجیر خردمند بسته کمر
۳٬۰۰۲
چو بشنید گفتار فرخ پدر
۳٬۰۰۳
بیامد بسوی برادر دوان
۳٬۰۰۴
بگفت آن کجا گفته بد پهلوان
۳٬۰۰۵
چز بشنید گیو این سخن بردمید
۳٬۰۰۶
ز لشکر یکی نامور برگزید
۳٬۰۰۷
کجا نام او بود فرهاد گرد
۳٬۰۰۸
بخواند و سپه یکسر او را سپرد
۳٬۰۰۹
دو صد کار دیده دلاور سران
۳٬۰۱۰
بفرمود تا زنگه شاوران
۳٬۰۱۱
برد تاختن سوی فرشیدورد
۳٬۰۱۲
برانگیزد از رود وز آب گرد
۳٬۰۱۳
ز گردان دو صد با درفشی چو باد
۳٬۰۱۴
بفرخنده گرگین میلاد داد
۳٬۰۱۵
بدو گفت ز ایدر بگردان عنان
۳٬۰۱۶
اباگرز و با آبداده سنان
۳٬۰۱۷
کنون رفت باید بران رزمگاه
۳٬۰۱۸
جهان کرد باید بریشان سیاه
۳٬۰۱۹
که پشت سپهشان بهم بر شکست
۳٬۰۲۰
دل پهلوانان شد از درد پست
۳٬۰۲۱
ببیژن چنین گفت کای شیرمرد
۳٬۰۲۲
توی شیر درنده روز نبرد
۳٬۰۲۳
کنون شیرمردی بکار آیدت
۳٬۰۲۴
که با دشمنان کارزار آیدت
۳٬۰۲۵
از ایدر برو تا بقلب سپاه
۳٬۰۲۶
ز پیران بدان جایگه کینهخواه
۳٬۰۲۷
ازیشان نپرهیز و تن پیشدار
۳٬۰۲۸
که آمد گه کینه در کارزار
۳٬۰۲۹
که پشت همه شهر توران بدوست
۳٬۰۳۰
چو روی تو بیند بدردش پوست
۳٬۰۳۱
اگر دستیابی برو کار بود
۳٬۰۳۲
جهاندار و نیک اخترت یار بود
۳٬۰۳۳
بیاساید از رنج و سختی سپاه
۳٬۰۳۴
شود شادمانه جهاندار و شاه
۳٬۰۳۵
شکسته شود پشت افراسیاب
۳٬۰۳۶
پر از خون کند دل دو دیده پر آب
۳٬۰۳۷
بگفت این سخن پهلوان با پسر
۳٬۰۳۸
پسر جنگ را تنگ بسته کمر
۳٬۰۳۹
سواران که بودند بر میسره
۳٬۰۴۰
بفرمود خواندن همه یکسره
۳٬۰۴۱
گرازه برون آمد و گستهم
۳٬۰۴۲
هجیر سپهدار و بیژن بهم
۳٬۰۴۳
وزآنجا سوی قلب توران سپاه
۳٬۰۴۴
گرانمایگان برگرفتند راه
۳٬۰۴۵
بکردار گرگان بروز شکار
۳٬۰۴۶
بران بادپایان اخته زهار
۳٬۰۴۷
میان سپاه اندرون تاختند
۳٬۰۴۸
ز کینه همی دل بپرداختند
۳٬۰۴۹
همه دشت بر گستوانور سوار
۳٬۰۵۰
پراگنده گشته گه کارزار
۳٬۰۵۱
چه مایه فتاده بپای ستور
۳٬۰۵۲
کفن جوشن و سینهٔ شیر گور
۳٬۰۵۳
چو رویین پیران ز پشت سپاه
۳٬۰۵۴
بدید آن تکاپوی و گرد سیاه
۳٬۰۵۵
بیامد بپشت سپاه بزرگ
۳٬۰۵۶
ابا نامداران بکردار گرگ
۳٬۰۵۷
برآویخت برسان شرزه پلنگ
۳٬۰۵۸
بکوشید و هم بر نیامد بجنگ
۳٬۰۵۹
بیفگند شمشیر هندی ز مشت
۳٬۰۶۰
بنومیدی از جنگ بنمود پشت
۳٬۰۶۱
سپهدار پیران و مردان خویش
۳٬۰۶۲
بجنگ اندرون پای بنهاد پیش
۳٬۰۶۳
چو گیو آن زمان روی پیران بدید
۳٬۰۶۴
عنان سوی او جنگ را برگشید
۳٬۰۶۵
ازان مهتران پیش پیران چهار
۳٬۰۶۶
بنیزه ز اسب اندر افگند خوار
۳٬۰۶۷
بزه کرد پیران ویسه کمان
۳٬۰۶۸
همی تیر بارید بر بدگمان
۳٬۰۶۹
سپر بر سر آورد گیو سترگ
۳٬۰۷۰
بنیزه درآمد بکردار گرگ
۳٬۰۷۱
چو آهنگ پیران سالار کرد
۳٬۰۷۲
که جوید بورد با او نبرد
۳٬۰۷۳
فروماند اسبش همیدون بجای
۳٬۰۷۴
از آنجا که بد پیش ننهاد پای
۳٬۰۷۵
یکی تازیانه بران تیز رو
۳٬۰۷۶
بزد خشم را نامبردار گو
۳٬۰۷۷
بجوشید بگشاد لب را ز بند
۳٬۰۷۸
بنفرین دژخیم دیو نژند
۳٬۰۷۹
بیفگند نیزه کمان برگرفت
۳٬۰۸۰
یکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت
۳٬۰۸۱
کمان را بزه کرد و بگشاد بر
۳٬۰۸۲
که با دست پیران بدوزد سپر
۳٬۰۸۳
بزد بر سرش چارچوبه خدنگ
۳٬۰۸۴
نبد کارگر تیر بر کوه سنگ
۳٬۰۸۵
همیدون سه چوبه بر اسب سوار
۳٬۰۸۶
بزد گیو پیکان آهن گذار
۳٬۰۸۷
نشد اسب خسته نه پیران نیو
۳٬۰۸۸
بدانجا رسیدند یاران گیو
۳٬۰۸۹
چو پیران چنان دید برگشت زود
۳٬۰۹۰
برفت از پسش گیو تازان چو دود
۳٬۰۹۱
بنزدیک گیو آمد آنگه پسر
۳٬۰۹۲
که ای نامبردار فرخ پدر
۳٬۰۹۳
من ایدون شنیدستم از شهریار
۳٬۰۹۴
که پیران فراوان کند کارزار
۳٬۰۹۵
ز چنگ بسی تیزچنگ اژدها
۳٬۰۹۶
مر او را بود روز سختی رها
۳٬۰۹۷
سرانجام بر دست گودرز هوش
۳٬۰۹۸
برآید تو ای باب چندین مکوش
۳٬۰۹۹
پس اندر رسیدند یاران گیو
۳٬۱۰۰
پر از خشم و کینه سواران نیو
۳٬۱۰۱
چو پیران چنان دید برگشت زری
۳٬۱۰۲
سوی لشکر خویش بنهاد روی
۳٬۱۰۳
خروشان پر از درد و رخساره زرد
۳٬۱۰۴
بنزدیک لهاک و فرشیدورد
۳٬۱۰۵
بیامد که ای نامداران من
۳٬۱۰۶
دلیران و خنجرگزاران من
۳٬۱۰۷
شما را ز بهر چنین روزگار
۳٬۱۰۸
همی پرورانیدم اندر کنار
۳٬۱۰۹
کنون چون بجنگ اندر آمد سپاه
۳٬۱۱۰
جهان شد بما بر ز دشمن سیاه
۳٬۱۱۱
نبینم کسی کز پی نام و ننگ
۳٬۱۱۲
بپیش سپاه اندر آید بجنگ
۳٬۱۱۳
چو آواز پیران بدیشان رسید
۳٬۱۱۴
دل نامداران ز کین بردمید
۳٬۱۱۵
برفتند و گفتند گر جان پاک
۳٬۱۱۶
نباشد بتن نیستمان بیم و باک
۳٬۱۱۷
ببندیم دامن یک اندر دگر
۳٬۱۱۸
نشاید گشادن برین کین کمر
۳٬۱۱۹
سوی گیو لهاک و فرشیدورد
۳٬۱۲۰
برفتند و جستند با او نبرد
۳٬۱۲۱
برآمد بر گیو لهاک نیو
۳٬۱۲۲
یکی نیزه زد بر کمرگاه گیو
۳٬۱۲۳
همی خواست کو را رباید ز زین
۳٬۱۲۴
نگونسار از اسب افگند بر زمین
۳٬۱۲۵
بنیزه زره بردرید از نهیب
۳٬۱۲۶
نیامد برون پای گیو از رکیب
۳٬۱۲۷
بزد نیزه پس گیو بر اسب اوی
۳٬۱۲۸
ز درد اندر آمد تگاور بروی
۳٬۱۲۹
پیاده شد از باره لهاک مرد
۳٬۱۳۰
فراز آمد از دور فرشید ورد
۳٬۱۳۱
ابر نیزهٔ گیو تیغی چو باد
۳٬۱۳۲
بزد نیزه ببرید و برگشت شاد
۳٬۱۳۳
چو گیو اندران زخم او بنگرید
۳٬۱۳۴
عمود گران از میان برکشید
۳٬۱۳۵
بزد چون یکی تیزدم اژدها
۳٬۱۳۶
که از دست او خنجر آمد رها
۳٬۱۳۷
سبک دیگری زد بگردنش بر
۳٬۱۳۸
که آتش ببارید بر تنش بر
۳٬۱۳۹
بجوشید خون بر دهانش از جگر
۳٬۱۴۰
تنش سست برگشت و آسیمه سر
۳٬۱۴۱
چو گیو اندرین بود لهاک زود
۳٬۱۴۲
نشست از بر بادپای چو دود
۳٬۱۴۳
ابا گرز و با نیزه برسان شیر
۳٬۱۴۴
بر گیو رفتند هر دو دلیر
۳٬۱۴۵
چه مایه ز چنگ دلاور سران
۳٬۱۴۶
برو بر ببارید گرز گران
۳٬۱۴۷
بزین خدنگ اندورن بد سوار
۳٬۱۴۸
ستوهی نیامدش از کارزار
۳٬۱۴۹
چو دیدند لهاک و فرشیدورد
۳٬۱۵۰
چنان پایداری ازان شیرمرد
۳٬۱۵۱
ز بس خشم گفتند یک با دگر
۳٬۱۵۲
که ما را چه آمد ز اختر بسر
۳٬۱۵۳
برین زین همانا که کوهست و روست
۳٬۱۵۴
برو بر ندرد جز از شیر پوست
۳٬۱۵۵
ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواست
۳٬۱۵۶
همی گشت هر سو چپ و دست راست
۳٬۱۵۷
بدیشان نهاد از دو رویه نهیب
۳٬۱۵۸
نیامد یکی را سر اندر نشیب
۳٬۱۵۹
بدل گفت کاری نو آمد بروی
۳٬۱۶۰
مرا زین دلیران پرخاشجوی
۳٬۱۶۱
نه از شهر ترکان سران آمدند
۳٬۱۶۲
که دیوان مازندران آمدند
۳٬۱۶۳
سوی راست گیو اندر آمد چو گرد
۳٬۱۶۴
گرازه بپرخاش فرشیدورد
۳٬۱۶۵
ز پولاد در چنگ سیمین ستون
۳٬۱۶۶
بزیر اندرون بارهای چون هیون
۳٬۱۶۷
گرازه چو بگشاد از باد دست
۳٬۱۶۸
بزین بر شد آن ترگ پولاد بست
۳٬۱۶۹
بزد نیزهای بر کمربند اوی
۳٬۱۷۰
زره بود نگسست پیوند اوی
۳٬۱۷۱
یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیر
۳٬۱۷۲
بپشت گرازه درآمد دلیر
۳٬۱۷۳
بزد بر سر و ترگ فرشیدورد
۳٬۱۷۴
زمین را بدرید ترک از نبرد
۳٬۱۷۵
همی کرد بر بارگی دست راست
۳٬۱۷۶
باسب اندر آمد نبود آنچ خواست
۳٬۱۷۷
پس بیژن اندر دمان گستهم
۳٬۱۷۸
ابا نامداران ایران بهم
۳٬۱۷۹
بنزدیک توران سپاه آمدند
۳٬۱۸۰
خلیدهدل و کینهخواه آمدند
۳٬۱۸۱
ز توران سپاه اندریمان چو گرد
۳٬۱۸۲
بیامد دمان تا بجای نبرد
۳٬۱۸۳
عمودی فروهشت بر گستهم
۳٬۱۸۴
که تا بگسلاند میانش ز هم
۳٬۱۸۵
بتیغش برآمد بدو نیم گشت
۳٬۱۸۶
دل گستهم زو پر از بیم گشت
۳٬۱۸۷
بپشت یلان اندر آمد هجیر
۳٬۱۸۸
ابر اندریمان ببارید تیر
۳٬۱۸۹
خدنگش بدرید برگستوان
۳٬۱۹۰
بماند آن زمان بارگی بی روان
۳٬۱۹۱
پیاده شد ازباره مرد سوار
۳٬۱۹۲
سپر بر سر آورد و بر ساخت کار
۳٬۱۹۳
ز ترکان بر آمد سراسر غریو
۳٬۱۹۴
سواران برفتند برسان دیو
۳٬۱۹۵
مر او را بچاره ز آوردگاه
۳٬۱۹۶
کشیدند از پیش روی سپاه
۳٬۱۹۷
سپهدار پیران ز سالارگاه
۳٬۱۹۸
بیامد بیاراست قلب سپاه
۳٬۱۹۹
ز شبگیر تا شب برآمد زکوه
۳٬۲۰۰
سواران ایران و توران گروه
۳٬۲۰۱
همی گرد کینه برانگیختند
۳٬۲۰۲
همی خاک با خون برآمیختند
۳٬۲۰۳
از اسبان و مردان همه رفته هوش
۳٬۲۰۴
دهن خشک و رفته ز تن زور و توش
۳٬۲۰۵
چو روی زمین شد برنگ آبنوس
۳٬۲۰۶
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
۳٬۲۰۷
ابر پشت پیلان تبیره زنان
۳٬۲۰۸
ازان رزمگه بازگشت آن زمان
۳٬۲۰۹
بران بر نهادند هر دو سپاه
۳٬۲۱۰
که شب بازگردند ز آوردگاه
۳٬۲۱۱
گزینند شبگیر مردان مرد
۳٬۲۱۲
که از ژرف دریا برآرند گرد
۳٬۲۱۳
همه نامداران پرخاشجوی
۳٬۲۱۴
یکایک بروی اندر آرند روی
۳٬۲۱۵
ز پیکار یابد رهایی سپاه
۳٬۲۱۶
نریزند خون سر بیگناه
۳٬۲۱۷
بکردند پیمان و گشتند باز
۳٬۲۱۸
گرفتند کوتاه رزم دراز
۳٬۲۱۹
دو سالار هر دو زکینه بدرد
۳٬۲۲۰
همی روی بر گاشتند از نبرد
۳٬۲۲۱
یکی سوی کوه کنابد برفت
۳٬۲۲۲
یکی سوی زیبد خرامید تفت
۳٬۲۲۳
همانگه طلایه ز لشکر براه
۳٬۲۲۴
فرستاد گودرز سالار شاه
۳٬۲۲۵
ز جوشنوران هرک فرسوده بود
۳٬۲۲۶
زخون دست و تیغش بیالوده بود
۳٬۲۲۷
همه جوشن و خود و ترگ و زره
۳٬۲۲۸
گشادند مربندها را گره
۳٬۲۲۹
چو از بار آهن برآسوده شد
۳٬۲۳۰
خورش جست و می چند پیموده شد
۳٬۲۳۱
بتدبیر کردن سوی پهلوان
۳٬۲۳۲
برفتند بیدار پیر و جوان
۳٬۲۳۳
بگودرز پس گفت گیو ای پدر
۳٬۲۳۴
چه آمد مرا از شگفتی بسر
۳٬۲۳۵
چو من حمله بردم بتوران سپاه
۳٬۲۳۶
دریدم صف و برگشادند راه
۳٬۲۳۷
بپیران رسیدم نوندم بجای
۳٬۲۳۸
فروماند و ننهاد از پیش پای
۳٬۲۳۹
چنانم شتاب آمد از کار خویش
۳٬۲۴۰
که گفتم نباشم دگر یار خویش
۳٬۲۴۱
پس آن گفته شاه بیژن بیاد
۳٬۲۴۲
همی داشت وان دم مرا یادداد
۳٬۲۴۳
که پیران بدست تو گردد تباه
۳٬۲۴۴
از اختر همین بود گفتار شاه
۳٬۲۴۵
بدو گفت گودرز کو را زمان
۳٬۲۴۶
بدست منست ای پسر بیگمان
۳٬۲۴۷
که زو کین هفتاد پور گزین
۳٬۲۴۸
بخواهم بزور جهانآفرین
۳٬۲۴۹
ازان پس بروی سپه بنگرید
۳٬۲۵۰
سران را همه گونه پژمرده دید
۳٬۲۵۱
ز رنج نبرد و ز خون ریختن
۳٬۲۵۲
بهرجای با دشمن آویختن
۳٬۲۵۳
دل پهلوان گشت زان پر ز درد
۳٬۲۵۴
که رخسار آزادگان دید زرد
۳٬۲۵۵
بفرمودشان بازگشتن بجای
۳٬۲۵۶
سپهدار نیکاختر و رهنمای
۳٬۲۵۷
بدان تا تن رنج بردارشان
۳٬۲۵۸
برآساید از جنگ و پیکارشان
۳٬۲۵۹
برفتند و شبگیر بازآمدند
۳٬۲۶۰
پر از کینه و زرمساز آمدند
۳٬۲۶۱
بسالار برخواندند آفرین
۳٬۲۶۲
که ای نامور پهلوان زمین
۳٬۲۶۳
شبت خواب چون بود و چون خاستی
۳٬۲۶۴
ز پیکار ترکان چه آراستی
۳٬۲۶۵
بدیشان چنین گفت پس پهلوان
۳٬۲۶۶
که ای نیکمردان و فرخ گوان
۳٬۲۶۷
سزد گر شما بر جهانآفرین
۳٬۲۶۸
بخوانید روز و شبان آفرین
۳٬۲۶۹
که تا این زمان هرچ رفت از نبرد
۳٬۲۷۰
به کام دل ما همی گشت گرد
۳٬۲۷۱
فراوان شگفتی رسیدم بسر
۳٬۲۷۲
جهان را ندیدم مگر بر گذر
۳٬۲۷۳
ز بیداد و داد آنچ آمد بشاه
۳٬۲۷۴
بد و نیک راهم بدویست راه
۳٬۲۷۵
چو ما چرخ گردان فراوان سرشت
۳٬۲۷۶
درود آن کجا برزو خود بکشت
۳٬۲۷۷
نخستین که ضحاک بیدادگر
۳٬۲۷۸
ز گیتی بشاهی برآورد سر
۳٬۲۷۹
جهان را چه مایه بسختی بداشت
۳٬۲۸۰
جهان آفرین زو همه درگذاشت
۳٬۲۸۱
بداد آنک آورد پیدا ستم
۳٬۲۸۲
ز باد آمد آن پادشاهی بدم
۳٬۲۸۳
چو بیداد او دادگر برنداشت
۳٬۲۸۴
یکی دادگر را برو برگماشت
۳٬۲۸۵
برآمد بران کار او چند سال
۳٬۲۸۶
بد انداخت یزدان بران بدسگال
۳٬۲۸۷
فریدون فرخ شه دادگر
۳٬۲۸۸
ببست اندر آن پادشاهی کمر
۳٬۲۸۹
همه بند آهرمنی برگشاد
۳٬۲۹۰
بیاراست گیتی سراسر بداد
۳٬۲۹۱
چو ضحاک بدگوهر بدمنش
۳٬۲۹۲
که کردند شاهان بدو سرزنش
۳٬۲۹۳
ز افراسیاب آمد آن بد خوی
۳٬۲۹۴
همان غارت و کشتن و بدگوی
۳٬۲۹۵
که در شهر ایران بگسترد کین
۳٬۲۹۶
بگشت از ره داد و آیین و دین
۳٬۲۹۷
سیاوش را هم به فرجام کار
۳٬۲۹۸
بکشت و برآورد از ایران دمار
۳٬۲۹۹
وزانپس کجا گیو ز ایران براند
۳٬۳۰۰
چه مایه بسختی بتوران بماند
۳٬۳۰۱
نهالیش بد خاک و بالینش سنگ
۳٬۳۰۲
خورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ
۳٬۳۰۳
همی رفت گم بوده چون بیهشان
۳٬۳۰۴
که یابد ز کیخسرو آنجا نشان
۳٬۳۰۵
یکایک چو نزدیک خسرو رسید
۳٬۳۰۶
برو آفرین کرد کو را بدید
۳٬۳۰۷
وزانپس به ایران نهادند روی
۳٬۳۰۸
خبر شد بپیران پرخاشجوی
۳٬۳۰۹
سبک با سپاه اندر آمد براه
۳٬۳۱۰
که هر دو کندشان بره برتباه
۳٬۳۱۱
بکرد آنچ بودش ز بد دسترس
۳٬۳۱۲
جهاندارشان بد نگهدار و بس
۳٬۳۱۳
ازان پس بکین سیاوش سپاه
۳٬۳۱۴
سوی کاسه رود اندر آمد براه
۳٬۳۱۵
بلاون که آمد سپاه گشتن
۳٬۳۱۶
شبیخون پیران و جنگ پشن
۳٬۳۱۷
که چندان پسر پیش من کشته شد
۳٬۳۱۸
دل نامداران همه گشته شد
۳٬۳۱۹
کنون با سپاهی چنین کینهجوی
۳٬۳۲۰
بیامد بروی اندر آورد روی
۳٬۳۲۱
چو با ما بسنده نخواهد بدن
۳٬۳۲۲
همی داستانها بخواهد زدن
۳٬۳۲۳
همی چاره سازد بدان تا سپاه
۳٬۳۲۴
ز توران بیاید بدین رزمگاه
۳٬۳۲۵
سران را همی خواهد اکنون بجنگ
۳٬۳۲۶
یکایک بباید شدن تیز چنگ
۳٬۳۲۷
که گر ما بدین کار سستی کنیم
۳٬۳۲۸
وگر نه بدین پیشدستی کنیم
۳٬۳۲۹
بهانه کند بازگردد ز جنگ
۳٬۳۳۰
بپیچد سر از کینه و نام و ننگ
۳٬۳۳۱
ار ایدونک باشید با من یکی
۳٬۳۳۲
ازیشان فراوان و ما اندکی
۳٬۳۳۳
ازان نامداران برآریم گرد
۳٬۳۳۴
بدانگه که سازد همی او نبرد
۳٬۳۳۵
ور ایدونک پیران ازین رای خویش
۳٬۳۳۶
نگردد نهد رزم را پای پیش
۳٬۳۳۷
پذیرفتم اندر شما سربسر
۳٬۳۳۸
که من پیش بندم بدین کین کمر
۳٬۳۳۹
ابا پیر سر من بدین رزمگاه
۳٬۳۴۰
بکشتن دهم تن بپیش سپاه
۳٬۳۴۱
من و گرد پیران و رویین و گیو
۳٬۳۴۲
یکایک بسازیم مردان نیو
۳٬۳۴۳
که کس در جهان جاودانه نماند
۳٬۳۴۴
بگیتی بما جز فسانه نماند
۳٬۳۴۵
هم آن نام باید که ماند بلند
۳٬۳۴۶
چو مرگ افگند سوی ما برکمند
۳٬۳۴۷
زمانه بمرگ و بکشتن یکیست
۳٬۳۴۸
وفا با سپهر روان اندکیست
۳٬۳۴۹
شما نیز باید که هم زین نشان
۳٬۳۵۰
ابا نیزه و تیغ مردم کشان
۳٬۳۵۱
بکینه ببندید یکسر کمر
۳٬۳۵۲
هرانکس که هست از شما نامور
۳٬۳۵۳
که دولت گرفتست از ایشان نشیب
۳٬۳۵۴
کنون کرد باید بکین بر نهیب
۳٬۳۵۵
بتوران چو هومان سواری نبود
۳٬۳۵۶
که با بیژن گیو رزم آزمود
۳٬۳۵۷
چو برگشته بخت او شد نگون
۳٬۳۵۸
بریدش سر از تن بسان هیون
۳٬۳۵۹
نباید شکوهید زیشان بجنگ
۳٬۳۶۰
نشاید کشیدن ز پیکار چنگ
۳٬۳۶۱
ور ایدونک پیران بخواهد نبرد
۳٬۳۶۲
باندوه لشکر بیارد چو گرد
۳٬۳۶۳
همیدون بانبوه ما همچو کوه
۳٬۳۶۴
بباید شدن پیش او همگروه
۳٬۳۶۵
که چندان دلیران همه خستهدل
۳٬۳۶۶
ز تیمار و اندوه پیوسته دل
۳٬۳۶۷
برانم که ما را بود دستگاه
۳٬۳۶۸
ازیشان برآریم گرد سیاه
۳٬۳۶۹
بگفت این سخن سربسر پهلوان
۳٬۳۷۰
بپیش جهاندیده فرخ گوان
۳٬۳۷۱
چو سالارشان مهربانی نمود
۳٬۳۷۲
همه پاک بر پای جستند زود
۳٬۳۷۳
برو سربسر خواندند آفرین
۳٬۳۷۴
که چون تو کسی نیست پر داد و دین
۳٬۳۷۵
پرستنده چون تو فریدون نداشت
۳٬۳۷۶
که گیتی سراسر بشاهی گذاشت
۳٬۳۷۷
ستون سپاهی و سالار شاه
۳٬۳۷۸
فرازندهٔ تاج و گاه و کلاه
۳٬۳۷۹
فدی کردهٔ جان و فرزند و چیز
۳٬۳۸۰
ز سالار شاهان چه جویند نیز
۳٬۳۸۱
همه هرچ شاه از فریبرز جست
۳٬۳۸۲
ز طوس آن کنون از تو بیند درست
۳٬۳۸۳
همه سربسر مر ترا بندهایم
۳٬۳۸۴
بفرمان و رایت سرافگندهایم
۳٬۳۸۵
گر ایدونک پیران ز توران سپاه
۳٬۳۸۶
سران آورد پیش ما کینهخواه
۳٬۳۸۷
ز ما ده مبارز و زیشان هزار
۳٬۳۸۸
نگر تا که پیچد سر از کارزار
۳٬۳۸۹
ور ایدونک لشکر همه همگروه
۳٬۳۹۰
بجنگ اندر آید بکردار کوه
۳٬۳۹۱
ز کینه همه پاک دلخستهایم
۳٬۳۹۲
کمر بر میان جنگ را بستهایم
۳٬۳۹۳
فدای تو بادا تن و جان ما
۳٬۳۹۴
سراسر برینست پیمان ما
۳٬۳۹۵
چو گودرز پاسخ برین سان شنود
۳٬۳۹۶
بدلش اندرون شادمانی فزود
۳٬۳۹۷
بران نامداران گرفت آفرین
۳٬۳۹۸
که این نره شیران ایران زمین
۳٬۳۹۹
سپه را بفرمود تا برنشست
۳٬۴۰۰
همیدون میان را بکینه ببست
۳٬۴۰۱
چپ لشکرش جای رهام گرد
۳٬۴۰۲
بفرهاد خورشید پیکر سپرد
۳٬۴۰۳
سوی راست جای فریبرز بود
۳٬۴۰۴
بکتمارهٔ قارنان داد زود
۳٬۴۰۵
بشیدوش فرمود کای پور من
۳٬۴۰۶
بهر کار شایسته دستور من
۳٬۴۰۷
تو با کاویانی درفش و سپاه
۳٬۴۰۸
برو پشت لشکر تو باش و پناه
۳٬۴۰۹
بفرمود پس گستهم را که شو
۳٬۴۱۰
سپه را تو باش این زمان پیشرو
۳٬۴۱۱
ترا بود باید بسالارگاه
۳٬۴۱۲
نگهدار بیدار پشت سپاه
۳٬۴۱۳
سپه را بفرمود کز جای خویش
۳٬۴۱۴
نگر ناورید اندکی پای پیش
۳٬۴۱۵
همه گستهم را کنید آفرین
۳٬۴۱۶
شب و روز باشید بر پشت زین
۳٬۴۱۷
برآمد خروش از میان سپاه
۳٬۴۱۸
گرفتند زاری بران رزمگاه
۳٬۴۱۹
همه سربسر سوی او تاختند
۳٬۴۲۰
همی خاک بر سر برانداختند
۳٬۴۲۱
که با پیر سر پهلوان سپاه
۳٬۴۲۲
کمر بست و شد سوی آوردگاه
۳٬۴۲۳
سپهدار پس گستهم را بخواند
۳٬۴۲۴
بسی پند و اندرز با او براند
۳٬۴۲۵
بدو گفت زنهار بیدار باش
۳٬۴۲۶
سپه را ز دشمن نگهدار باش
۳٬۴۲۷
شب و روز در جوشن کینهجوی
۳٬۴۲۸
نگر تا گشاده ندارید روی
۳٬۴۲۹
چو آغازی از جنگ پرداختن
۳٬۴۳۰
بود خواب را بر تو برتاختن
۳٬۴۳۱
همان چون سرآری بسوی نشیب
۳٬۴۳۲
ز ناخفتگان بر تو آید نهیب
۳٬۴۳۳
یکی دیدهبان بر سر کوه دار
۳٬۴۳۴
سپه را ز دشمن بیاندوهدار
۳٬۴۳۵
ور ایدونک آید ز توران زمین
۳٬۴۳۶
شبی ناگهان تاختن گر کمین
۳٬۴۳۷
تو باید که پیکار مردان کنی
۳٬۴۳۸
بجنگ اندر آهنگ گردان کنی
۳٬۴۳۹
ور ایدونک از ما بدین رزمگاه
۳٬۴۴۰
بدآگاهی آید ز توران سپاه
۳٬۴۴۱
که ما را به آوردگه برکشند
۳٬۴۴۲
تن بیسران مان بتوران کشند
۳٬۴۴۳
نگر تا سپه را نیاری بجنگ
۳٬۴۴۴
سه روز اندرین کرد باید درنگ
۳٬۴۴۵
چهارم خود آید بپشت سپاه
۳٬۴۴۶
شه نامبردار با پیل و گاه
۳٬۴۴۷
چو گفتار گودرز زان سان شنید
۳٬۴۴۸
سرشکش ز مژگان برخ برچکید
۳٬۴۴۹
پذیرفت سر تا بسر پند اوی
۳٬۴۵۰
همی جست ازان کار پیوند اوی
۳٬۴۵۱
بسالار گفت آنچ فرمان دهی
۳٬۴۵۲
میان بسته دارم بسان رهی
۳٬۴۵۳
پس از جنگ پیشین که آمد شکست
۳٬۴۵۴
که توران بران درد بودند پست
۳٬۴۵۵
خروشان پدر بر پسر روی زد
۳٬۴۵۶
برادر ز خون برادر بدرد
۳٬۴۵۷
همه سر بسر سوگوار و نژند
۳٬۴۵۸
دژم گشته از گشت چرخ بلند
۳٬۴۵۹
چو پیران چنان دید لشکر همه
۳٬۴۶۰
چو از گرگ درنده خسته رمه
۳٬۴۶۱
سران را ز لشکر سراسر بخواند
۳٬۴۶۲
فراوان سخن پیش ایشان براند
۳٬۴۶۳
چنین گفت کای کار دیده گوان
۳٬۴۶۴
همه سودهٔ رزم پیر و جوان
۳٬۴۶۵
شما را بنزدیک افراسیاب
۳٬۴۶۶
چه مایه بزرگی و جاهست و آب
۳٬۴۶۷
بپیروزی و فرهی کامتان
۳٬۴۶۸
بگیتی پراگنده شد نامتان
۳٬۴۶۹
بیک رزم کآمد شما را شکست
۳٬۴۷۰
کشیدید یکسر ز پیکار دست
۳٬۴۷۱
بدانید یکسر کزین رزمگاه
۳٬۴۷۲
اگر بازگردد بسستی سپاه
۳٬۴۷۳
پس اندر ز ایران دلاور سران
۳٬۴۷۴
بیایند با گرزهای گران
۳٬۴۷۵
یکی را ز ما زنده اندر جهان
۳٬۴۷۶
نبیند کس از مهتران و کهان
۳٬۴۷۷
برون کرد باید ز دلها نهیب
۳٬۴۷۸
گزیدن مرین غمگنان را شکیب
۳٬۴۷۹
چنین داستان زد شه موبدان
۳٬۴۸۰
که پیروز یزدان بود جاودان
۳٬۴۸۱
جهان سربسر با فراز و نشیب
۳٬۴۸۲
چنینست تا رفتن اندر نهیب
۳٬۴۸۳
کنون از بر و بوم و فرزند خویش
۳٬۴۸۴
که اندیشد از جان و پیوند خویش
۳٬۴۸۵
همان لشکر است این که از جنگ ما
۳٬۴۸۶
بپیچید و بس کرد آهنگ ما
۳٬۴۸۷
بدین رزمگه بست باید میان
۳٬۴۸۸
بکینه شدن پیش ایرانیان
۳٬۴۸۹
چنین کرد گودرز پیمان که من
۳٬۴۹۰
سران برگزینم ازین انجمن
۳٬۴۹۱
یکایک بروی اندر آریم روی
۳٬۴۹۲
دو لشکر برآساید از گفت و گوی
۳٬۴۹۳
گر ایدونک پیمان بجای آورید
۳٬۴۹۴
سران را ز لشکر بپای آورید
۳٬۴۹۵
وگر همگروه اندر آید بجنگ
۳٬۴۹۶
نباید کشیدن ز پیکار چنگ
۳٬۴۹۷
اگر سر همه سوی خنجر بریم
۳٬۴۹۸
بروزی بزادیم و روزی مریم
۳٬۴۹۹
وگرنه سرانشان برآرم بدار
۳٬۵۰۰
دو رویه بود گردش روزگار
۳٬۵۰۱
اگر سر بپیچد کس از گفت من
۳٬۵۰۲
بفرمایمش سر بریدن ز تن
۳٬۵۰۳
گرفتند گردان بپاسخ شتاب
۳٬۵۰۴
که ای پهلوان رد افراسیاب
۳٬۵۰۵
تو از دیرگه باز با گنج خویش
۳٬۵۰۶
گزیدستی از بهر ما رنج خویش
۳٬۵۰۷
میان بسته بر پیش ما چون رهی
۳٬۵۰۸
پسر با برادر بکشتن دهی
۳٬۵۰۹
چرا سر بپیچیم ما خود کیییم
۳٬۵۱۰
چنین بندهٔ شه ز بهر چییم
۳٬۵۱۱
بگفتند وز پیش برخاستند
۳٬۵۱۲
بپیکار یکسر بیاراستند
۳٬۵۱۳
همه شب همی ساختند این سخن
۳٬۵۱۴
که افگند سالار بیدار بن
۳٬۵۱۵
بشبگیر آوای شیپور و نای
۳٬۵۱۶
ز پرده برآمد بهر دو سرای
۳٬۵۱۷
نشستند بر زین سپیده دمان
۳٬۵۱۸
همه نامداران بباز و کمان
۳٬۵۱۹
که از نعل اسبان تو گفتی زمین
۳٬۵۲۰
بپوشد همی چادر آهنین
۳٬۵۲۱
سپهبد بلهاک و فرشیدورد
۳٬۵۲۲
چنین گفت کای نامداران مرد
۳٬۵۲۳
شما را نگهبان توران سپاه
۳٬۵۲۴
همی بود باید بدین رزمگاه
۳٬۵۲۵
یکی دیدهبان بر سر کوهسار
۳٬۵۲۶
نگهبان روز و ستارهشمار
۳٬۵۲۷
گر ایدونک ما را ز گردان سپهر
۳٬۵۲۸
بد آید ببرد ز ما پاک مهر
۳٬۵۲۹
شما جنگ را کس متازید زود
۳٬۵۳۰
بتوران شتابید برسان دود
۳٬۵۳۱
کزین تخمهٔ ویسگان کس نماند
۳٬۵۳۲
همه کشته شد جز شما بس نماند
۳٬۵۳۳
گرفتند مر یکدگر را کنار
۳٬۵۳۴
بدرد جگر برگسستند زار
۳٬۵۳۵
برفتند و بس روی برگاشتند
۳٬۵۳۶
غریویدن و بانگ برداشتند
۳٬۵۳۷
پر از کینه سالار توران سپاه
۳٬۵۳۸
خروشان بیامد به آوردگاه
۳٬۵۳۹
چو گودرز کشوادگان را بدید
۳٬۵۴۰
سخن گفت بسیار و پاسخ شنید
۳٬۵۴۱
بدو گفت کای پر خرد پهلوان
۳٬۵۴۲
برنج اندرون چند پیچی روان
۳٬۵۴۳
روان سیاوش را زان چه سود
۳٬۵۴۴
که از شهر توران برآری تو دود
۳٬۵۴۵
بدان گیتی او جای نیکان گزید
۳٬۵۴۶
نگیری تو آرام کو آرمید
۳٬۵۴۷
دو لشکر چنین پاک با یکدگر
۳٬۵۴۸
فگنده چو پیلان ز تن دور سر
۳٬۵۴۹
سپاه دو کشور همه شد تباه
۳٬۵۵۰
گه آمد که برداری این کینهگاه
۳٬۵۵۱
جهان سربسر پاک بیمرد گشت
۳٬۵۵۲
برین کینه پیکار ما سرد گشت
۳٬۵۵۳
ور ایدونک هستی چنین کینهدار
۳٬۵۵۴
ازان کوهپایه سپاه اندرآر
۳٬۵۵۵
تو از لشکر خویش بیرون خرام
۳٬۵۵۶
مگر خود برآیدت زین کینه کام
۳٬۵۵۷
بتنها من و تو برین دشت کین
۳٬۵۵۸
بگردیم و کینآوران همچنین
۳٬۵۵۹
ز ما هرک او هست پیروزبخت
۳٬۵۶۰
رسد خود بکام و نشیند بتخت
۳٬۵۶۱
اگر من بدست تو گردم تباه
۳٬۵۶۲
نجویند کینه ز توران سپاه
۳٬۵۶۳
بپیش تو آیند و فرمان کنند
۳٬۵۶۴
بپیمان روان را گروگان کنند
۳٬۵۶۵
وگر تو شوی کشته بر دست من
۳٬۵۶۶
کسی را نیازارم از انجمن
۳٬۵۶۷
مرا با سپاه تو پیکار نیست
۳٬۵۶۸
بریشان ز من نیز تیمار نیست
۳٬۵۶۹
چو گودرز گفتار پیران شنید
۳٬۵۷۰
از اختر همی بخت وارونه دید
۳٬۵۷۱
نخست آفرین کرد بر کردگار
۳٬۵۷۲
دگر یاد کرد از شه نامدار
۳٬۵۷۳
بپیران چنین گفت کای نامور
۳٬۵۷۴
شنیدیم گفتار تو سربسر
۳٬۵۷۵
ز خون سیاوش بافراسیاب
۳٬۵۷۶
چه سودست از داد سر برمتاب
۳٬۵۷۷
که چون گوسفندش ببرید سر
۳٬۵۷۸
پر از خون دل از درد خسته جگر
۳٬۵۷۹
ازان پس برآورد ز ایران خروش
۳٬۵۸۰
زبس کشتن و غارت و جنگ و جوش
۳٬۵۸۱
سیاوش بسوگند تو سربداد
۳٬۵۸۲
تو دادی بخیره مر او را بباد
۳٬۵۸۳
ازان پس که نزد تو فرزند من
۳٬۵۸۴
بیامد کشیدی سر از پند من
۳٬۵۸۵
شتابیدی و جنگ را ساختی
۳٬۵۸۶
بکردار آتش همی تاختی
۳٬۵۸۷
مرا حاجت از کردگار جهان
۳٬۵۸۸
برین گونه بود آشکار و نهان
۳٬۵۸۹
که روزی تو پیش من آیی بجنگ
۳٬۵۹۰
کنون آمدی نیست جای درنگ
۳٬۵۹۱
به پیران سر اکنون به آوردگاه
۳٬۵۹۲
بگردیم یک با دگر بیسپاه
۳٬۵۹۳
سپهدار ترکان برآراست کار
۳٬۵۹۴
ز لشکر گزید آن زمان ده سوار
۳٬۵۹۵
ابا اسب و ساز و سلیح تمام
۳٬۵۹۶
همه شیرمرد و همه نیکنام
۳٬۵۹۷
همانگه ز ایران سپه پهلوان
۳٬۵۹۸
بخواند آن زمان ده سوار جوان
۳٬۵۹۹
برون تاختند از میان سپاه
۳٬۶۰۰
برفتند یکسر به آوردگاه
۳٬۶۰۱
که دیدار دیده بریشان نبود
۳٬۶۰۲
دو سالار زین گونه زرم آزمود
۳٬۶۰۳
ابا هر سواری ز ایران سپاه
۳٬۶۰۴
ز توران یکی شد ورا رزم خواه
۳٬۶۰۵
نهادند پس گیو را با گروی
۳٬۶۰۶
که همزور بودند و پرخاشجوی
۳٬۶۰۷
گروی زره کز میان سپاه
۳٬۶۰۸
سراسر برو بود نفرین شاه
۳٬۶۰۹
که بگرفت ریش سیاوش بدست
۳٬۶۱۰
سرش را برید از تن پاک پست
۳٬۶۱۱
دگر با فریبرز کاوس تفت
۳٬۶۱۲
چو کلباد ویسه بورد رفت
۳٬۶۱۳
چو رهام گودرز با بارمان
۳٬۶۱۴
برفتند یک با دگر بدگمان
۳٬۶۱۵
گرازه بشد با سیامک بجنگ
۳٬۶۱۶
چو شیر ژیان با دمنده نهنگ
۳٬۶۱۷
چو گرگین کارآزموده سوار
۳٬۶۱۸
که با اندریمان کند کارزار
۳٬۶۱۹
ابا بیژن گیو رویین گرد
۳٬۶۲۰
بجنگ از جهان روشنایی ببرد
۳٬۶۲۱
چو او خواست با زنگه شاوران
۳٬۶۲۲
دگر برته با کهرم از یاوران
۳٬۶۲۳
چو دیگر فروهل بد و زنگله
۳٬۶۲۴
برون تاختند از میان گله
۳٬۶۲۵
هجیر و سپهرم بکردار شیر
۳٬۶۲۶
بدان رزمگاه اندر آمد دلیر
۳٬۶۲۷
چو گودرز کشواد و پیران بهم
۳٬۶۲۸
همه ساخته دل بدرد و ستم
۳٬۶۲۹
میان بسته هر دو سپهبد بکین
۳٬۶۳۰
چه از پادشاهی چه از بهر دین
۳٬۶۳۱
بخوردند سوگند یک بادگر
۳٬۶۳۲
که کس برنگرداند از کینه سر
۳٬۶۳۳
بدان تا کرا گردد امروز کار
۳٬۶۳۴
که پیروز برگردد از کارزار
۳٬۶۳۵
دو بالا بداندر دو روی سپاه
۳٬۶۳۶
که شایست کردن بهرسو نگاه
۳٬۶۳۷
یکی سوی ایران دگر سوی تور
۳٬۶۳۸
که دیدار بودی بلشکر ز دور
۳٬۶۳۹
بپیش اندرون بود هامون و دشت
۳٬۶۴۰
که تا زنده شایست بر وی گذشت
۳٬۶۴۱
سپهدار گودرز کرد آن نشان
۳٬۶۴۲
که هر کو ز گردان گردنکشان
۳٬۶۴۳
بزیر آورد دشمنی را چو دود
۳٬۶۴۴
درفشی ز بالا برآرند زود
۳٬۶۴۵
سپهدار پیران نشانی نهاد
۳٬۶۴۶
ببالای دیگر همین کرد یاد
۳٬۶۴۷
ازآن پس بهامون نهادند سر
۳٬۶۴۸
بخون ریختن بسته گردان کمر
۳٬۶۴۹
بتیغ و بگرز و بتیر و کمر
۳٬۶۵۰
همی آزمودند هرگونه بند
۳٬۶۵۱
دلیران توران و کنداوران
۳٬۶۵۲
ابا گرز و تیغ و پرنداوران
۳٬۶۵۳
که گر کوه پیش آمدی روز جنگ
۳٬۶۵۴
نبودی بر آن رزم کردن درنگ
۳٬۶۵۵
همه دستهاشان فروماند پست
۳٬۶۵۶
در زور یزدان بریشان ببست
۳٬۶۵۷
بدان بلا اندر آویختند
۳٬۶۵۸
که بسیار بیداد خون ریختند
۳٬۶۵۹
فرومانده اسبان جنگی بجای
۳٬۶۶۰
تو گفتی که با دست بستست پای
۳٬۶۶۱
بریشان همه راستی شد نگون
۳٬۶۶۲
که برگشت روز و بجوشید خون
۳٬۶۶۳
چنان خواست یزدان جانآفرین
۳٬۶۶۴
که گفتی گرفت آن گوان را زمین
۳٬۶۶۵
ز مردی که بودند با بخت خویش
۳٬۶۶۶
برآویختند از پی تخت خویش
۳٬۶۶۷
سران از پی پادشاهی بجنگ
۳٬۶۶۸
بدادند جان از پی نام و ننگ
۳٬۶۶۹
دمان آمدند اندر آوردگاه
۳٬۶۷۰
ابا یکدگر ساخته کینه خواه
۳٬۶۷۱
نخستین فریبرز نیو دلیر
۳٬۶۷۲
ز لشکر برون تاخت برسان شیر
۳٬۶۷۳
بنزدیک کلباد ویسه دمان
۳٬۶۷۴
بیامد بزه برنهاده کمان
۳٬۶۷۵
همی گشت و تیرش نیامد چو خواست
۳٬۶۷۶
کشید آن پرنداور از دست راست
۳٬۶۷۷
برآورد و زد تیر بر گردنش
۳٬۶۷۸
بدو نیم شد تا کمرگه تنش
۳٬۶۷۹
فرود آمد از اسب و بگشاد بند
۳٬۶۸۰
ز فتراک خویش آن کیانی کمند
۳٬۶۸۱
ببست از بر باره کلباد را
۳٬۶۸۲
گشاد از برش بند پولاد را
۳٬۶۸۳
ببالا برآمد به پیروز نام
۳٬۶۸۴
خروشی برآورد و بگذارد گام
۳٬۶۸۵
که سالار ما باد پیروزگر
۳٬۶۸۶
همه دشمن شاه خستهجگر
۳٬۶۸۷
و دیگر گروی زره دیو نیو
۳٬۶۸۸
برون رفت با پور گودرز گیو
۳٬۶۸۹
بنیزه فراوان برآویختند
۳٬۶۹۰
همی زهر با خون برآمیختند
۳٬۶۹۱
سناندار نیزه ز چنگ سوار
۳٬۶۹۲
فرو ریخت از هول آن کارزار
۳٬۶۹۳
کمان برگرفتند و تیر خدنگ
۳٬۶۹۴
یک اندر دگر تاخته چون پلنگ
۳٬۶۹۵
همی زنده بایست مر گیو را
۳٬۶۹۶
کز اسب اندر آرد گو نیو را
۳٬۶۹۷
چنان بسته در پیش خسرو برد
۳٬۶۹۸
ز ترکان یکی هدیهٔ نو برد
۳٬۶۹۹
چو گیو اندر آمد گروی از نهیب
۳٬۷۰۰
کمان شد ز دستش بسوی نشیب
۳٬۷۰۱
سوی تیغ برد آن زمان دست خویش
۳٬۷۰۲
دمان گیو نیو اندر آمد بپیش
۳٬۷۰۳
عمودی بزد بر سر و ترگ اوی
۳٬۷۰۴
که خون اندر آمد ز تارک بروی
۳٬۷۰۵
همیدون ز زین دست بگذاردش
۳٬۷۰۶
گرفتش ببر سخت و بفشاردش
۳٬۷۰۷
که بر پشت زین مرد بیتوش گشت
۳٬۷۰۸
ز اسب اندر افتاد و بیهوش گشت
۳٬۷۰۹
فرود آمد از باره جنگی پلنگ
۳٬۷۱۰
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ
۳٬۷۱۱
نشست از بر زین و او را بپیش
۳٬۷۱۲
دوانید و شد تا بر یار خویش
۳٬۷۱۳
ببالا برآمد درفشی بدست
۳٬۷۱۴
بنعره همی کوه را کرد پست
۳٬۷۱۵
به پیروزی شاه ایران زمین
۳٬۷۱۶
همی خواند بر پهلوان آفرین
۳٬۷۱۷
سه دیگر سیامک ز توران سپاه
۳٬۷۱۸
بشد با گرازه به آوردگاه
۳٬۷۱۹
برفتند و نیزه گرفته بدست
۳٬۷۲۰
خروشان بکردار پیلان مست
۳٬۷۲۱
پر از جنگ و پر خشم کینهوران
۳٬۷۲۲
گرفتند زان پس عمود گران
۳٬۷۲۳
چو شیران جنگی برآشوفتند
۳٬۷۲۴
همی بر سر یکدگر کوفتند
۳٬۷۲۵
زبانشان شد از تشنگی لخت لخت
۳٬۷۲۶
بتنگی فراز آمد آن کار سخت
۳٬۷۲۷
پیاده شدند و برآویختند
۳٬۷۲۸
همی گرد کینه برانگیختند
۳٬۷۲۹
گرازه بزد دست برسان شیر
۳٬۷۳۰
مر او را چو باد اندر آورد زیر
۳٬۷۳۱
چنان سخت زد بر زمین کاستخوانش
۳٬۷۳۲
شکست و برآمد ز تن نیز جانش
۳٬۷۳۳
گرازه هم آنگه ببستش باسب
۳٬۷۳۴
نشست از بر زین چو آذرگشسب
۳٬۷۳۵
گرفت آنگه اسب سیامک بدست
۳٬۷۳۶
ببالا برآمد بکردار مست
۳٬۷۳۷
درفش خجسته بدست اندرون
۳٬۷۳۸
گرازان و شادان و دشمن نگون
۳٬۷۳۹
خروشان و جوشان و نعره زنان
۳٬۷۴۰
ابر پهلوان آفرین برکنان
۳٬۷۴۱
چهارم فروهل بد و زنگله
۳٬۷۴۲
دو جنگی بکردار شیر یله
۳٬۷۴۳
بایران نبرده بتیر و کمان
۳٬۷۴۴
نبد چون فروهل دگر بدگمان
۳٬۷۴۵
چو از دور ترک دژم را بدید
۳٬۷۴۶
کمان را بزه کرد و اندر کشید
۳٬۷۴۷
برآورد زان تیرهای خدنگ
۳٬۷۴۸
گرفته کمان رفت پیشش بجنگ
۳٬۷۴۹
ابر زنگله تیرباران گرفت
۳٬۷۵۰
ز هر سو کمین سواران گرفت
۳٬۷۵۱
خدنگی برانش برآمد چو باد
۳٬۷۵۲
که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد
۳٬۷۵۳
بروی اندر آمد تگاور ز درد
۳٬۷۵۴
جدا شد ازو زنگله روی زرد
۳٬۷۵۵
نگون شد سر زنگله جان بداد
۳٬۷۵۶
تو گفتی همانا ز مادر نزاد
۳٬۷۵۷
فروهل فروجست و ببرید سر
۳٬۷۵۸
برون کرد خفتان رومی ز بر
۳٬۷۵۹
سرش را بفتراک زین برببست
۳٬۷۶۰
بیامد گرفت اسب او را بدست
۳٬۷۶۱
ببالا برآمد بسان پلنگ
۳٬۷۶۲
بخون غرقه گشته بر و تیغ و چنگ
۳٬۷۶۳
درفش خجسته برآورد راست
۳٬۷۶۴
شده شادمان یافته هرچ خواست
۳٬۷۶۵
خروشید زان پس که پیروز باد
۳٬۷۶۶
سر خسروان شاه فرخ نژاد
۳٬۷۶۷
به پنجم چو رهام گودرز بود
۳٬۷۶۸
که با بارمان او نبرد آزمود
۳٬۷۶۹
کمان برگرفتند و تیر خدنگ
۳٬۷۷۰
برآمد خروش سواران جنگ
۳٬۷۷۱
کمانها همه پاک بر هم شکست
۳٬۷۷۲
سوی نیزه بردند چون باد دست
۳٬۷۷۳
دو جنگی و هر دو دلیر و سوار
۳٬۷۷۴
هشیوار و دیده بسی کارزار
۳٬۷۷۵
بگشتند بسیار یک بادگر
۳٬۷۷۶
بپیچید رهام پرخاشخر
۳٬۷۷۷
یکی نیزه انداخت بر ران اوی
۳٬۷۷۸
کز اسب اندر آمد بفرمان اوی
۳٬۷۷۹
جدا شد ز باره هم آنگاه ترک
۳٬۷۸۰
ز اسب اندر افتاد ترک سترگ
۳٬۷۸۱
بپشت اندرش نیزهای زد دگر
۳٬۷۸۲
سنان اندر آمد میان جگر
۳٬۷۸۳
فرود آمد از باره کرد آفرین
۳٬۷۸۴
ز دادار بر بخت شاه زمین
۳٬۷۸۵
بکین سیاوش کشیدش نگون
۳٬۷۸۶
ز کینه بمالید بر روی خون
۳٬۷۸۷
بزین اندر آهخت و بستش چو سنگ
۳٬۷۸۸
سر آویخته پایها زیر تنگ
۳٬۷۸۹
نشست از بر زین و اسبش کشان
۳٬۷۹۰
بیامد دوان تا بجای نشان
۳٬۷۹۱
ببالا برآمد شده شاد دل
۳٬۷۹۲
ز درد و غمان گشته آزاددل
۳٬۷۹۳
به پیروزی شاه و تخت بلند
۳٬۷۹۴
بکام آمده زیر بخت بلند
۳٬۷۹۵
همی آفرین خواند سالار شاه
۳٬۷۹۶
ابر شاه کیخسرو و تاج و گاه
۳٬۷۹۷
که پیروزگر شاه پیروز باد
۳٬۷۹۸
همه روزگارانش نوروز باد
۳٬۷۹۹
ششم بیژن گیو و رویین دمان
۳٬۸۰۰
بزه برنهادند هر دو کمان
۳٬۸۰۱
چپ و راست گشتند یک با دگر
۳٬۸۰۲
نبد تیرشان از کمان کارگر
۳٬۸۰۳
برومی عمود آنگهی پور گیو
۳٬۸۰۴
همی گشت با گرد رویین نیو
۳٬۸۰۵
بر آوردگه بر برو دست یافت
۳٬۸۰۶
زمین را بدرید و اندر شتافت
۳٬۸۰۷
زد از باد بر سرش رومی ستون
۳٬۸۰۸
فروریخت از ترگ او مغز و خون
۳٬۸۰۹
به زین پلنگ اندرون جان بداد
۳٬۸۱۰
ز پیران ویسه بسی کرد یاد
۳٬۸۱۱
پس از پشت باره درآمد نگون
۳٬۸۱۲
همه تن پر آهن دهن پر ز خون
۳٬۸۱۳
ز اسب اندر آمد سبک بیژنا
۳٬۸۱۴
مر او را بکردار آهرمنا
۳٬۸۱۵
کمند اندر افگند و بر زین کشید
۳٬۸۱۶
نبد کس که تیمار رویین کشید
۳٬۸۱۷
برفت از پی سود مایه بباد
۳٬۸۱۸
هنوز از جوانیش نابوده شاد
۳٬۸۱۹
بر اسبش بکردار پیلی ببست
۳٬۸۲۰
گرفت آنگهی پالهنگش بدست
۳٬۸۲۱
عنان هیون تگاور بتافت
۳٬۸۲۲
وز آن جایگه سوی بالا شتافت
۳٬۸۲۳
بچنگ اندرون شیر پیکر درفش
۳٬۸۲۴
میان دیبه و رنگ خورده بنفش
۳٬۸۲۵
چنینست کار جهان فریب
۳٬۸۲۶
پس هر فرازی نهاده نشیب
۳٬۸۲۷
وز آن جایگه شد بجای نشان
۳٬۸۲۸
بنزدیک آن نامور سرکشان
۳٬۸۲۹
همی گفت پیروزگر باد شاه
۳٬۸۳۰
همیشه سر پهلوان با کلاه
۳٬۸۳۱
جهان پیش شاه جهان بنده باد
۳٬۸۳۲
همیشه دل پهلوان باد شاد
۳٬۸۳۳
برون تاخت هفتم ز گردان هجیر
۳٬۸۳۴
یکی نامداری سواری هژیر
۳٬۸۳۵
سپهرم ز خویشان افراسیاب
۳٬۸۳۶
یکی نامور بود با جاه و آب
۳٬۸۳۷
ابا پور گودرز رزم آزمود
۳٬۸۳۸
که چون او بلشکر سواری نبود
۳٬۸۳۹
برفتند هر دو بجای نبرد
۳٬۸۴۰
برآمد ز آوردگه تیره گرد
۳٬۸۴۱
بشمشیر هر دو برآویختند
۳٬۸۴۲
همی زآهن آتش فروریختند
۳٬۸۴۳
هجیر دلاور بکردار شیر
۳٬۸۴۴
بروی سپهرم درآمد دلیر
۳٬۸۴۵
بنام جهانآفرین کردگار
۳٬۸۴۶
ببخت جهاندار با شهریار
۳٬۸۴۷
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
۳٬۸۴۸
که آمد هم اندر زمان مرگ اوی
۳٬۸۴۹
درافتاد ز اسبش هم آنگه نگون
۳٬۸۵۰
بزاری و خواری دهن پر ز خون
۳٬۸۵۱
فرود آمد از باره فرخ هجیر
۳٬۸۵۲
مر او را ببست از بر زین چو شیر
۳٬۸۵۳
نشست از بر اسب و آن اسب اوی
۳٬۸۵۴
گرفته عنان و درآورده روی
۳٬۸۵۵
برآمد ببالا و کرد آفرین
۳٬۸۵۶
بران اختر نیک و فرخ زمین
۳٬۸۵۷
همی زور و بخت از جهاندار دید
۳٬۸۵۸
وز آن گردش بخت بیدار دید
۳٬۸۵۹
بهشتم ز گردان ناماوران
۳٬۸۶۰
بشد ساخته زنگهٔ شاوران
۳٬۸۶۱
که همرزمش از تخم او خواست بود
۳٬۸۶۲
که از جنگ هرگز نه برکاست بود
۳٬۸۶۳
گرفتند هر دو عمود گران
۳٬۸۶۴
چو او خواست با زنگهٔ شاوران
۳٬۸۶۵
بگشتند ز اندازه بیرون بجنگ
۳٬۸۶۶
ز بس کوفتن گشت پیکار تنگ
۳٬۸۶۷
فروماند اسبان جنگی ز تگ
۳٬۸۶۸
که گفتی بتنشان نجنبید رگ
۳٬۸۶۹
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
۳٬۸۷۰
بکردار آهن بتفسید دشت
۳٬۸۷۱
چنان تشنه گشتند کز جای خویش
۳٬۸۷۲
نجنبید و ننهاد کس پای پیش
۳٬۸۷۳
زبان برگشادند یکبادگر
۳٬۸۷۴
که اکنون ز گرمی بسوزد جگر
۳٬۸۷۵
بباید برآسود و دم برزدن
۳٬۸۷۶
پس آنگه سوی جنگ بازآمدن
۳٬۸۷۷
برفتند و اسبان جنگی بجای
۳٬۸۷۸
فراز آوریدند و بستند پای
۳٬۸۷۹
بسودگی باز برخاستند
۳٬۸۸۰
بپیکار کینه بیاراستند
۳٬۸۸۱
بکردار آتش ز نیزه سوار
۳٬۸۸۲
همی گشت بر مرکز کارزار
۳٬۸۸۳
بدآنگه که زنگه برو دست یافت
۳٬۸۸۴
سنان سوی او کرد و اندر شتافت
۳٬۸۸۵
یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی
۳٬۸۸۶
کز اسبش نگون کرد و برزد بروی
۳٬۸۸۷
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
۳٬۸۸۸
که گفتی بدرید دشت نبرد
۳٬۸۸۹
فرود آمد از باره شد نزد اوی
۳٬۸۹۰
بران خاک تفته کشیدش بروی
۳٬۸۹۱
مر او را بچاره ز روی زمین
۳٬۸۹۲
نگون اندر افگند بر پشت زین
۳٬۸۹۳
نشست از بر اسب و بالا گرفت
۳٬۸۹۴
بترکان چه آمد ز بخت ای شگفت
۳٬۸۹۵
بران کوه فرخ برآمد ز پست
۳٬۸۹۶
یکی گرگ پیکر درفشی بدست
۳٬۸۹۷
بشد پیش یاران و کرد آفرین
۳٬۸۹۸
ابر شاه و بر پهلوان زمین
۳٬۸۹۹
برون رفت گرگین نهم کینهخواه
۳٬۹۰۰
ابا اندریمان ز توران سپاه
۳٬۹۰۱
جهاندیده و کارکرده دو مرد
۳٬۹۰۲
برفتند و جستند جای نبرد
۳٬۹۰۳
بنیزه بگشتند و بشکست پست
۳٬۹۰۴
کمان برگرفتند هر دو بدست
۳٬۹۰۵
ببارید تیر از کمان سران
۳٬۹۰۶
بروی اندر آورده کرگ اسپران
۳٬۹۰۷
همی تیر بارید همچون تگرگ
۳٬۹۰۸
بران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ
۳٬۹۰۹
یکی تیر گرگین بزد بر سرش
۳٬۹۱۰
که بردوخت با ترگ رومی برش
۳٬۹۱۱
بلرزید بر زین ز سختی سوار
۳٬۹۱۲
یکی تیر دیگر بزد نامدار
۳٬۹۱۳
هم آنگاه ترک اندر آمد نگون
۳٬۹۱۴
ز چشمش برون آمد از درد خون
۳٬۹۱۵
فرود آمد از باره گرگین چو گرد
۳٬۹۱۶
سر اندریمان ز تن دور کرد
۳٬۹۱۷
بفتراک بربست و خود برنشست
۳٬۹۱۸
نوند سوار نبرده بدست
۳٬۹۱۹
بران تند بالا برآمد دمان
۳٬۹۲۰
همیدون ببازو بزه بر کمان
۳٬۹۲۱
بنیروی یزدان که او بد پناه
۳٬۹۲۲
بپیروز بخت جهاندار شاه
۳٬۹۲۳
چو پیروز برگشت مرد از نبرد
۳٬۹۲۴
درفش دلفروز بر پای کرد
۳٬۹۲۵
دهم برته با کهرم تیغزن
۳٬۹۲۶
دو خونی و هر دو سر انجمن
۳٬۹۲۷
همی آزمودند هرگونه جنگ
۳٬۹۲۸
گرفتند پس تیغ هندی بچنگ
۳٬۹۲۹
درفش همایون بدست اندرون
۳٬۹۳۰
تو گفتی بجنبد که بیستون
۳٬۹۳۱
یکایک بپیچید ازو برته روی
۳٬۹۳۲
یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
۳٬۹۳۳
که تا سینه کهرم بد و نیک گشت
۳٬۹۳۴
ز دشمن دل برته بیبیم گشت
۳٬۹۳۵
فرود آمد از اسب و او را ببست
۳٬۹۳۶
بران زین توزی و خود برنشست
۳٬۹۳۷
برآمد ببالا چو شرزه پلنگ
۳٬۹۳۸
خروشان یکی تیغ هندی بچنگ
۳٬۹۳۹
درفش همایون بدست اندرون
۳٬۹۴۰
فگنده بران باره کهرم نگون
۳٬۹۴۱
همی گفت شاهست پیروزگر
۳٬۹۴۲
همیشه کلاهش بخورشید بر
۳٬۹۴۳
چو از روز نه ساعت اندر گذشت
۳٬۹۴۴
ز ترکان نبد کس بران پهندشت
۳٬۹۴۵
کسی را کجا پروراند بناز
۳٬۹۴۶
برآید برو روزگار دراز
۳٬۹۴۷
شبیخون کند گاه شادی بروی
۳٬۹۴۸
همی خواری و سختی آرد بروی
۳٬۹۴۹
ز باد اندر آرد دهدمان بدم
۳٬۹۵۰
همی داد خوانیم و پیدا ستم
۳٬۹۵۱
بتورانیان بر بد آن جنگ شوم
۳٬۹۵۲
به آوردگه کردن آهنگ شوم
۳٬۹۵۳
چنان شد که پیران ز توران سپاه
۳٬۹۵۴
سواری ندید اندر آوردگاه
۳٬۹۵۵
روانها گسسته ز تنشان بتیغ
۳٬۹۵۶
جهان را تو گفتی نیامد دریغ
۳٬۹۵۷
سپهدار ایران و توران دژم
۳٬۹۵۸
فراز آمدند اندران کین بهم
۳٬۹۵۹
همی برنوشتند هر دو زمین
۳٬۹۶۰
همه دل پر از درد و سر پر ز کین
۳٬۹۶۱
به آوردگاه سواران ز گرد
۳٬۹۶۲
فروماند خورشید روز نبرد
۳٬۹۶۳
بتیغ و بخنجر بگرز و کمند
۳٬۹۶۴
ز هر گونهٔ برنهادند بند
۳٬۹۶۵
فراز آمد آن گردش ایزدی
۳٬۹۶۶
از ایران بتوران رسید آن بدی
۳٬۹۶۷
ابا خواست یزدانش چاره نماند
۳٬۹۶۸
کرا کوشش و زور و یاره نماند
۳٬۹۶۹
نگه کرد پیران که هنگام چیست
۳٬۹۷۰
بدانست کان گردش ایزدیست
۳٬۹۷۱
ولیکن بمردی همی کرد کار
۳٬۹۷۲
بکوشید با گردش روزگار
۳٬۹۷۳
ازان پس کمان برگرفتند و تیر
۳٬۹۷۴
دو سالار لشکر دو هشیار پیر
۳٬۹۷۵
یکی تیرباران گرفتند سخت
۳٬۹۷۶
چو باد خزان بر جهد بر درخت
۳٬۹۷۷
نگه کرد گودرز تیر خدنگ
۳٬۹۷۸
که آهن ندارد مر او را نه سنگ
۳٬۹۷۹
ببر گستوان برزد و بردرید
۳٬۹۸۰
تگاور بلرزید و دم درکشید
۳٬۹۸۱
بیفتاد و پیران درآمد بزیر
۳٬۹۸۲
بغلتید زیرش سوار دلیر
۳٬۹۸۳
بدانست کآمد زمانه فراز
۳٬۹۸۴
وزان روز تیره نیابد جواز
۳٬۹۸۵
ز نیرو بدو نیم شد دست راست
۳٬۹۸۶
هم آنگه بغلتید و بر پای خاست
۳٬۹۸۷
ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه
۳٬۹۸۸
غمی شد ز درد دویدن ستوه
۳٬۹۸۹
همی شد بران کوهسر بر دوان
۳٬۹۹۰
کزو بازگردد مگر پهلوان
۳٬۹۹۱
نگه کرد گودرز و بگریست زار
۳٬۹۹۲
بترسید از گردش روزگار
۳٬۹۹۳
بدانست کش نیست با کس وفا
۳٬۹۹۴
میان بسته دارد ز بهر جفا
۳٬۹۹۵
فغان کرد کای نامور پهلوان
۳٬۹۹۶
چه بودت که ایدون پیاده دوان
۳٬۹۹۷
بکردار نخچیر در پیش من
۳٬۹۹۸
کجات آن سپاه ای سر انجمن
۳٬۹۹۹
نیامد ز لشکر ترا یار کس
۴٬۰۰۰
وزیشان نبینمت فریادرس
۴٬۰۰۱
کجات آنهمه زور و مردانگی
۴٬۰۰۲
سلیح و دل و گنج و فرزانگی
۴٬۰۰۳
ستون گوان پشت افراسیاب
۴٬۰۰۴
کنون شاه را تیره گشت آفتاب
۴٬۰۰۵
زمانه ز تو زود برگاشت روی
۴٬۰۰۶
بهنگام کینه تو چاره مجوی
۴٬۰۰۷
چو کارت چنین گشت زنهار خواه
۴٬۰۰۸
بدان تات زنده برم نزد شاه
۴٬۰۰۹
ببخشاید از دل همی بر تو بر
۴٬۰۱۰
که هستس جهان پهلوان سربسر
۴٬۰۱۱
بدو گفت پیران که این خود مباد
۴٬۰۱۲
بفرجام بر من چنین بد مباد
۴٬۰۱۳
ازین پس مرا زندگانی بود
۴٬۰۱۴
بزنهار رفتن گمانی بود
۴٬۰۱۵
خود اندر جهان مرگ را زادهایم
۴٬۰۱۶
بدین کار گردن ترا دادهایم
۴٬۰۱۷
شنیدستم این داستان از مهان
۴٬۰۱۸
که هرچند باشی بخرم جهان
۴٬۰۱۹
سرانجام مرگست زو چاره نیست
۴٬۰۲۰
بمن بر بدین جای پیغاره نیست
۴٬۰۲۱
همی گشت گودرز بر گرد کوه
۴٬۰۲۲
نبودش بدو راه و آمد ستوه
۴٬۰۲۳
پیاده ببود و سپر برگرفت
۴٬۰۲۴
چو نخچیربانان که اندر گرفت
۴٬۰۲۵
گرفته سپر پیش و ژوپین بدست
۴٬۰۲۶
ببالا نهاده سر از جای پست
۴٬۰۲۷
همی دید پیران مر او را ز دور
۴٬۰۲۸
بست از بر سنگ سالار تور
۴٬۰۲۹
بینداخت خنجر بکردار تیر
۴٬۰۳۰
بیامد ببازوی سالار پیر
۴٬۰۳۱
چو گودرز شد خسته بر دست اوی
۴٬۰۳۲
ز کینه بخشم اندر آورد روی
۴٬۰۳۳
بینداخت ژوپین بپیران رسید
۴٬۰۳۴
زره بر تنش سربسر بردرید
۴٬۰۳۵
ز پشت اندر آمد براه جگر
۴٬۰۳۶
بغرید و آسیمه برگشت سر
۴٬۰۳۷
برآمدش خون جگر بر دهان
۴٬۰۳۸
روانش برآمد هم اندر زمان
۴٬۰۳۹
چو شیر ژیان اندر آمد بسر
۴٬۰۴۰
بنالید با داور دادگر
۴٬۰۴۱
بران کوه خارا زمانی طپید
۴٬۰۴۲
پس از کین و آوردگاه آرمید
۴٬۰۴۳
زمانه بزهراب دادست چنگ
۴٬۰۴۴
بدرد دل شیر و چرم پلنگ
۴٬۰۴۵
چنینست خود گردش روزگار
۴٬۰۴۶
نگیرد همی پند آموزگار
۴٬۰۴۷
چو گودرز بر شد بران کوهسار
۴٬۰۴۸
بدیدش بر آنگونه افگنده خوار
۴٬۰۴۹
دریده دل و دست و بر خاک سر
۴٬۰۵۰
شکسته سلیح و گسسته کمر
۴٬۰۵۱
چنین گفت گودرز کای نره شیر
۴٬۰۵۲
سر پهلوانان و گرد دلیر
۴٬۰۵۳
جهان چون من و چون تو بسیار دید
۴٬۰۵۴
نخواهد همی با کسی آرمید
۴٬۰۵۵
چو گودرز دیدش چنان مردهخوار
۴٬۰۵۶
بخاک و بخون بر طپیده بزار
۴٬۰۵۷
فروبرد چنگال و خون برگرفت
۴٬۰۵۸
بخورد و بیالود روی ای شگفت
۴٬۰۵۹
ز خون سیاوش خروشید زار
۴٬۰۶۰
نیایش همی کرد بر کردگار
۴٬۰۶۱
ز هفتاد خون گرامی پسر
۴٬۰۶۲
بنالید با داور دادگر
۴٬۰۶۳
سرش را همی خواست از تن برید
۴٬۰۶۴
چنان بدکنش خویشتن را ندید
۴٬۰۶۵
درفی ببالینش بر پای کرد
۴٬۰۶۶
سرش را بدان سایه برجای کرد
۴٬۰۶۷
سوی لشکر خویش بنهاد روی
۴٬۰۶۸
چکان خون ز بازوش چون آب جوی
۴٬۰۶۹
همه کینهجویان پرخاشجوی
۴٬۰۷۰
ز بالا بلشکر نهادند روی
۴٬۰۷۱
ابا کشتگان بسته بر پشت زین
۴٬۰۷۲
بریشان سرآورده پرخاش و کین
۴٬۰۷۳
چو با کینهجویان نبد پهلوان
۴٬۰۷۴
خروشی برآمد ز پیر و جوان
۴٬۰۷۵
که گودرز بر دست پیران مگر
۴٬۰۷۶
ز پیری بخون اندر آورد سر
۴٬۰۷۷
همی زار بگریست لشکر همه
۴٬۰۷۸
ز نادیدن پهلوان رمه
۴٬۰۷۹
درفشی پدید آمد از تیره گرد
۴٬۰۸۰
گرازان و تازان بدشت نبرد
۴٬۰۸۱
برآمد ز لشکرگه آوای کوس
۴٬۰۸۲
همی گرد بر آسمان داد بوس
۴٬۰۸۳
بزرگان بر پهلوان آمدند
۴٬۰۸۴
پر از خنده و شادمان آمدند
۴٬۰۸۵
چنین گفت لشکر مگر پهلوان
۴٬۰۸۶
ازو بازگردید تیره روان
۴٬۰۸۷
که پیران یکی شیردل مرد بود
۴٬۰۸۸
همه ساله جویای آورد بود
۴٬۰۸۹
چنین یاد کرد آن زمان پهلوان
۴٬۰۹۰
سپرده بدو گوش پیر و جوان
۴٬۰۹۱
بانگشت بنمود جای نبرد
۴٬۰۹۲
بگفت آنک با او زمانه چه کرد
۴٬۰۹۳
برهام فرمود تا برنشست
۴٬۰۹۴
بوردن او میان را ببست
۴٬۰۹۵
بدو گفت او را بزین برببند
۴٬۰۹۶
بیاور چنان تازیان بر نوند
۴٬۰۹۷
درفش و سلیحش چنان هم که هست
۴٬۰۹۸
بدرع و میانش مبر هیچ دست
۴٬۰۹۹
بران گونه چون پهلوان کرد یاد
۴٬۱۰۰
برون تاخت رهام چون تندباد
۴٬۱۰۱
کشید از بر اسب روشن تنش
۴٬۱۰۲
بخون اندرون غرقه بد جوشنش
۴٬۱۰۳
چنان هم ببستش بخم کمند
۴٬۱۰۴
فرود آوریدش ز کوه بلند
۴٬۱۰۵
درفشش چو از جایگاه نشان
۴٬۱۰۶
ندیدند گردان گردنکشان
۴٬۱۰۷
همه خواندند آفرین سربسر
۴٬۱۰۸
ابر پهلوان زمین دربدر
۴٬۱۰۹
که ای نامور پشت ایران سپاه
۴٬۱۱۰
پرستندهٔ تخت تو باد ماه
۴٬۱۱۱
فدای سپه کردهای جان و تن
۴٬۱۱۲
بپیری زمان روزگار کهن
۴٬۱۱۳
چنین گفت گودرز با مهتران
۴٬۱۱۴
که چون رزم ما گشت زین سان گران
۴٬۱۱۵
مرا در دل آید که افراسیاب
۴٬۱۱۶
سپه بگذراند بدین روی آب
۴٬۱۱۷
سپاه وی آسوده از رنج و تاب
۴٬۱۱۸
بمانده سپاهم چنین در شتاب
۴٬۱۱۹
ولیکن چنین دارم امید من
۴٬۱۲۰
که آید جهاندار خورشید من
۴٬۱۲۱
بیفروزد این رزمگه را بفر
۴٬۱۲۲
بیارد سپاهی بنو کینهور
۴٬۱۲۳
یکی هوشمندی فرستادهام
۴٬۱۲۴
بس شاه را پندها دادهام
۴٬۱۲۵
که گر شاه ترکان بیارد سپاه
۴٬۱۲۶
نداریم پای اندرین کینهگاه
۴٬۱۲۷
گمانم چنانست کو با سپاه
۴٬۱۲۸
بیاری بیاید بدین رزمگاه
۴٬۱۲۹
مر این کشتگان را برین دشت کین
۴٬۱۳۰
چنین هم بدارید بر پشت زین
۴٬۱۳۱
کزین کشتگان جان ما بیغمست
۴٬۱۳۲
روان سیاوش زین خرمست
۴٬۱۳۳
اگر هم چنین نزد شاه آوریم
۴٬۱۳۴
شود شاد و زین پایگاه آوریم
۴٬۱۳۵
که آشوب ترکان و ایرانیان
۴٬۱۳۶
ازین بد کجا کم شد اندر میان
۴٬۱۳۷
همه یکسره خواندند آفرین
۴٬۱۳۸
که بی تو مبادا زمان و زمین
۴٬۱۳۹
همه سودمندی ز گفتار تست
۴٬۱۴۰
خور و ماه روشن بدیدار تست
۴٬۱۴۱
برفتند با کشتگان همچنان
۴٬۱۴۲
گروی زره را پیاده دوان
۴٬۱۴۳
چو نزدیک بنگاه و لشکر شدند
۴٬۱۴۴
پذیرهٔ سپهبد سپاه آمدند
۴٬۱۴۵
بپیش سپه بود گستهم شیر
۴٬۱۴۶
بیامد بر پهلوان دلیر
۴٬۱۴۷
زمین را ببوسید و کرد آفرین
۴٬۱۴۸
سپاهت بیآزار گفتا ببین
۴٬۱۴۹
چنانچون سپردی سپردم بهم
۴٬۱۵۰
درین بود گودرز با گستهم
۴٬۱۵۱
که اندر زمان از لب دیدهبان
۴٬۱۵۲
بگوش آمد از کوه زیبد فغان
۴٬۱۵۳
که از گرد شد دشت چون تیره شب
۴٬۱۵۴
شگفتی برآمد ز هر سو جلب
۴٬۱۵۵
خروشیدن کوس با کرنای
۴٬۱۵۶
بجنباند آن دشت گویی ز جای
۴٬۱۵۷
یکی تخت پیروزه بر پشت پیل
۴٬۱۵۸
درفشان بکردار دریای نیل
۴٬۱۵۹
هوا شد بسان پرند بنفش
۴٬۱۶۰
ز تابیدن کاویانی درفش
۴٬۱۶۱
درفشی ببالای سرو سهی
۴٬۱۶۲
پدید آمد از دور با فرهی
۴٬۱۶۳
بگردش سواران جوشنوران
۴٬۱۶۴
زمین شد بنفش از کران تا کران
۴٬۱۶۵
پس هر درفشی درفشی بپای
۴٬۱۶۶
چه از اژدها و چه پیکر همای
۴٬۱۶۷
ارگ همچنین تیزرانی کنند
۴٬۱۶۸
بیک روز دیگر بدینجا رسند
۴٬۱۶۹
ز کوه کنابد همان دیدهبان
۴٬۱۷۰
بدید آن شگفتی و آمد دوان
۴٬۱۷۱
چنین گفت گر چشم من تیره نیست
۴٬۱۷۲
وز اندوه دیدار من خیره نیست
۴٬۱۷۳
ز ترکان برآورد ایزد دمار
۴٬۱۷۴
همه رنجشان سربسر گشت خوار
۴٬۱۷۵
سپاه اندر آمد ز بالا بپست
۴٬۱۷۶
خروشان و هر یک درفشی بدست
۴٬۱۷۷
درفش سپهدار توران نگون
۴٬۱۷۸
همی بینم از پیش غرقه بخون
۴٬۱۷۹
همان ده دلاور کز ایدر برفت
۴٬۱۸۰
ابا گرد پیران بورد تفت
۴٬۱۸۱
همی بینم از دورشان سرنگون
۴٬۱۸۲
فگنده بر اسبان و تن پر ز خون
۴٬۱۸۳
دلیران ایران گرازان بهم
۴٬۱۸۴
رسیدند یکسر بر گستهم
۴٬۱۸۵
وزان سوی زیبد یکی تیرهگرد
۴٬۱۸۶
پدید آمد و دشت شد لاژورد
۴٬۱۸۷
میان سپه کاویانی درفش
۴٬۱۸۸
بپیش اندرون تیغهای بنفش
۴٬۱۸۹
درفش شهنشاه با بوق و کوس
۴٬۱۹۰
پدید آمد و شد زمین آبنوس
۴٬۱۹۱
برفتند لهاک و فرشیدورد
۴٬۱۹۲
بدانجا که بد جایگاه نبرد
۴٬۱۹۳
بدیدند کشته بدیدار خویش
۴٬۱۹۴
سپهبد برادر جهاندار خویش
۴٬۱۹۵
ابا ده سوار آن گزیده سران
۴٬۱۹۶
ز ترکان دلیران جنگاوران
۴٬۱۹۷
بران دیده برزار و جوشان شدند
۴٬۱۹۸
ز خون برادر خروشان شدند
۴٬۱۹۹
همی زار گفتند کای نره شیر
۴٬۲۰۰
سپهدار پیران سوار دلیر
۴٬۲۰۱
چه بایست آن رادی و راستی
۴٬۲۰۲
چو رفتن ز گیتی چنین خواستی
۴٬۲۰۳
کنون کام دشمن برآمد همه
۴٬۲۰۴
ببد بر تو گیتی سرآمد همه
۴٬۲۰۵
که جوید کنون در جهان کین تو
۴٬۲۰۶
که گیرد کنون راه و آیین تو
۴٬۲۰۷
ازین شهر ترکان و افراسیاب
۴٬۲۰۸
بد آمد سرانجامت ای نیکیاب
۴٬۲۰۹
بباید بریدن سر خویش پست
۴٬۲۱۰
بخون غرقه کردن بر و یال و دست
۴٬۲۱۱
چو اندرز پیران نهادند پیش
۴٬۲۱۲
نرفتند بر خیره گفتار خویش
۴٬۲۱۳
ز گودرز چون خواست پیران نبرد
۴٬۲۱۴
چنین گفت با گرد فرشیدورد
۴٬۲۱۵
که گر من شوم کشته بر کینهگاه
۴٬۲۱۶
شما کس مباشید پیش سپاه
۴٬۲۱۷
اگر کشته گردم برین دشت کین
۴٬۲۱۸
شود تنگ بر نامداران زمین
۴٬۲۱۹
نه از تخمهٔ ویسه ماند کسی
۴٬۲۲۰
که اندر سرش مغز باشد بسی
۴٬۲۲۱
که بر کینهگه چونک ما را کشند
۴٬۲۲۲
چو سرهای ما سوی ایران کشند
۴٬۲۲۳
ز گودرز خواهد سپه زینهار
۴٬۲۲۴
شما خویشتن را مدارید خوار
۴٬۲۲۵
همه راه سوی بیابان برید
۴٬۲۲۶
مگر کز بد دشمنان جان برید
۴٬۲۲۷
بلشکر گه خویش رفتند باز
۴٬۲۲۸
همه دیده پر خون و دل پر گداز
۴٬۲۲۹
بدانست لشکر سراسر همه
۴٬۲۳۰
که شد بیشبان آن گرازان رمه
۴٬۲۳۱
همه سربسر زار و گریان شدند
۴٬۲۳۲
چو بر آتش تیز بریان شدند
۴٬۲۳۳
بنزدیک لهاک و فرشیدورد
۴٬۲۳۴
برفتند با دل پر از باد سرد
۴٬۲۳۵
که اکنون چه سازیم زین رزمگاه
۴٬۲۳۶
چو شد پهلوان پشت توران سپاه
۴٬۲۳۷
چنین گفت هر کس که پیران گرد
۴٬۲۳۸
جز از نام نیکو ز گیهان نبرد
۴٬۲۳۹
کرا دل دهد نیز بستن کمر
۴٬۲۴۰
ز آهن کله برنهادن بسر
۴٬۲۴۱
چنین گفت لهاک فرشیدورد
۴٬۲۴۲
که از خواست یزدان کرانه که کرد
۴٬۲۴۳
چنین راند بر سر ورا روزگار
۴٬۲۴۴
که بر کینه کشته شود زار و خوار
۴٬۲۴۵
بشمشیر کرده جدا سر ز تن
۴٬۲۴۶
نیابد همی کشته گور و کفن
۴٬۲۴۷
بهرجای کشته کشان دشمنش
۴٬۲۴۸
پر از خون سر و درع و خسته تنش
۴٬۲۴۹
کنون بودنی بود و پیران گذشت
۴٬۲۵۰
همه کار و کردار او باد گشت
۴٬۲۵۱
ستون سپه بود تا زنده بود
۴٬۲۵۲
بمهر سپه جانش آگنده بود
۴٬۲۵۳
سپه را ز دشمن نگهدار بود
۴٬۲۵۴
پسر با برادر برش خوار بود
۴٬۲۵۵
بدان گیتی افتاد نیک و بدش
۴٬۲۵۶
همانا که نیک است با ایزدش
۴٬۲۵۷
بس از لشکر خویش تیمار خورد
۴٬۲۵۸
ز گودرز پیمان ستد در نبرد
۴٬۲۵۹
که گر من شوم کشته در کینهگاه
۴٬۲۶۰
نجویی تو کین زان سپس با سپاه
۴٬۲۶۱
گذرشان دهی تا بتوران شوند
۴٬۲۶۲
کمین را نسازی بریشان کمند
۴٬۲۶۳
ز پیمان نگردند ایرانیان
۴٬۲۶۴
ازین در کنون نیست بیم زیان
۴٬۲۶۵
سه کارست پیشآمده ناگزیر
۴٬۲۶۶
همه گوش دارید برنا و پیر
۴٬۲۶۷
اگرتان بزنهار باید شدن
۴٬۲۶۸
کنونتان همی رای باید زدن
۴٬۲۶۹
وگر بازگشتن بخرگاه خویش
۴٬۲۷۰
سپردن بنیک و ببد راه خویش
۴٬۲۷۱
وگر جنگ را گرد کرده عنان
۴٬۲۷۲
یکایک بخوناب داده سنان
۴٬۲۷۳
گر ایدون کتان دل گراید بجنگ
۴٬۲۷۴
بدین رزمگه کرد باید درنگ
۴٬۲۷۵
که پیران ز مهتر سپه خواستست
۴٬۲۷۶
سپهبد یکی لشکر آراستست
۴٬۲۷۷
زمان تا زمان لشکر آید پدید
۴٬۲۷۸
همی کینه زینشان بباید کشید
۴٬۲۷۹
ز هرگونه رانیم یکسر سخن
۴٬۲۸۰
جز از خواست یزدان نباشد ز بن
۴٬۲۸۱
ور ایدون کتان رای شهرست و گاه
۴٬۲۸۲
همانا که بر ما نگیرند راه
۴٬۲۸۳
وگرتان بزنهار شاهست رای
۴٬۲۸۴
بباید بسیچید و رفتن ز جای
۴٬۲۸۵
وگرتان سوی شهر ایران هواست
۴٬۲۸۶
دل هر کسی بر تنش پادشاست
۴٬۲۸۷
ز ما دو برادر مدارید چشم
۴٬۲۸۸
که هرگز نشوییم دل را ز خشم
۴٬۲۸۹
کزین تخمهٔ ویسگان کس نبود
۴٬۲۹۰
که بند کمر بر میانش نسود
۴٬۲۹۱
بر اندرز سالار پیران شویم
۴٬۲۹۲
ز راه بیابان بتوران شویم
۴٬۲۹۳
ار ایدونک بر ما بگیرند راه
۴٬۲۹۴
بکوشیم تا هستمان دستگاه
۴٬۲۹۵
چو ترکان شنیدند زیشان سخن
۴٬۲۹۶
یکی نیک پاسخ فگندند بن
۴٬۲۹۷
که سالار با ده یل نامدار
۴٬۲۹۸
کشیدند کشته بران گونه خوار
۴٬۲۹۹
وزان روی کیخسرو آمد پدید
۴٬۳۰۰
که یارد بدین رزمگاه آرمید
۴٬۳۰۱
نه اسب و سلیح و نه پای و نه پر
۴٬۳۰۲
نه گنج و نه سالار و نه نامور
۴٬۳۰۳
نه نیروی جنگ و نه راه گریز
۴٬۳۰۴
چه با خویشتن کرد باید ستیز
۴٬۳۰۵
اگر بازگردیم گودرز و شاه
۴٬۳۰۶
پس ما برانند پیل و سپاه
۴٬۳۰۷
رهایی نیابیم یک تن بجان
۴٬۳۰۸
نه خرگاه بینیم و نه دودمان
۴٬۳۰۹
بزنهار بر ما کنون عار نیست
۴٬۳۱۰
سپاهست بسیار و سالار نیست
۴٬۳۱۱
ازان پس خود از شاه ترکان چه باک
۴٬۳۱۲
چه افراسیاب و چه یک مشت خاک
۴٬۳۱۳
چو لشکر چنین پاسخ آراستند
۴٬۳۱۴
دو پرمایه از جای برخاستند
۴٬۳۱۵
بدانست لهاک و فرشیدورد
۴٬۳۱۶
کشان نیست هنگام ننگ و نبرد
۴٬۳۱۷
همی راست گویند لشکر همه
۴٬۳۱۸
تبه گردد از بیشبانی رمه
۴٬۳۱۹
بپدرود کردند گرفتند ساز
۴٬۳۲۰
بیابان گرفتند و راه دراز
۴٬۳۲۱
درفشی گرفته بدست اندرون
۴٬۳۲۲
پر از درد دل دیدگان پر ز خون
۴٬۳۲۳
برفتند با نامور ده سوار
۴٬۳۲۴
دلیران و شایستهٔ کارزار
۴٬۳۲۵
بره بر ز ایران سواران بدند
۴٬۳۲۶
نگهبان آن نامداران بدند
۴٬۳۲۷
برانگیختند اسب ترکان ز جای
۴٬۳۲۸
طلایه بیفشارد با جای پای
۴٬۳۲۹
یکی ناسگالیدهشان جنگ خاست
۴٬۳۳۰
که از خون زمین گشت با کوه راست
۴٬۳۳۱
بکشتند ایرانیان هشت مرد
۴٬۳۳۲
دلیران و شیران روز نبرد
۴٬۳۳۳
وزانجا برفتند هر دو دلیر
۴٬۳۳۴
براه بیابان بکردار شیر
۴٬۳۳۵
ز ترکان جزین دو سرافراز گرد
۴٬۳۳۶
ز دست طلایه دگر جان نبرد
۴٬۳۳۷
پس از دیده گه دیدهبان کرد غو
۴٬۳۳۸
که ای سرفرازان و گردان نو
۴٬۳۳۹
ازین لشکر ترک دو نامدار
۴٬۳۴۰
برون رفت با نامور ده سوار
۴٬۳۴۱
چنان با طلایه برآویختند
۴٬۳۴۲
که با خاک خون را برآمیختند
۴٬۳۴۳
تنی هشت کشتند ایرانیان
۴٬۳۴۴
دو تن تیز رفتند بسته میان
۴٬۳۴۵
چو بشنید گودرز گفت آن دو مرد
۴٬۳۴۶
بود گرد لهاک و فرشیدورد
۴٬۳۴۷
برفتند با گردان افراختن
۴٬۳۴۸
شکسته نشدشان دل از تاختن
۴٬۳۴۹
گر ایشان از اینجا به توران شوند
۴٬۳۵۰
بر این لشکر آید همانا گزند
۴٬۳۵۱
هم اندر زمان گفت با سرکشان
۴٬۳۵۲
که ای نامداران دشمنکشان
۴٬۳۵۳
که جوید کنون نام نزدیک شاه
۴٬۳۵۴
بپوشد سرش را برومی کلاه
۴٬۳۵۵
همه مانده بودند ایرانیان
۴٬۳۵۶
شده سست و سوده ز آهن میان
۴٬۳۵۷
ندادند پاسخ جز از گستهم
۴٬۳۵۸
که بود اندر آورد شیر دژم
۴٬۳۵۹
بسالار گفت ای سرافراز شاه
۴٬۳۶۰
چو رفتی بورد توران سپاه
۴٬۳۶۱
سپردی مرا کوس و پردهسرای
۴٬۳۶۲
بپیش سپه برببودن بپای
۴٬۳۶۳
دلیران همه نام جستند و ننگ
۴٬۳۶۴
مرا بهره نمد بهنگام جنگ
۴٬۳۶۵
کنون من بدین کار نام آورم
۴٬۳۶۶
شومشان یکایک بدام آورم
۴٬۳۶۷
بخندید گودرز و زو شاد شد
۴٬۳۶۸
رخش تازه شد وز غم آزاد شد
۴٬۳۶۹
بدو گفت نیکاختری تو ز هور
۴٬۳۷۰
که شیری و بدخواه تو همچو گور
۴٬۳۷۱
برو کفریننده یار تو باد
۴٬۳۷۲
چو لهاک سیصد شکار تو باد
۴٬۳۷۳
بپوشید گستهم درع نبرد
۴٬۳۷۴
ز گردان کرا دید پدرود کرد
۴٬۳۷۵
برون رفت وز لشکر خویش تفت
۴٬۳۷۶
بجنگ دو ترک سرافراز رفت
۴٬۳۷۷
همی گفت لشکر همه سربسر
۴٬۳۷۸
که گستهم را زین بد آید بسر
۴٬۳۷۹
یکی لشکر از نزد افراسیاب
۴٬۳۸۰
همی رفت برسان کشتی برآب
۴٬۳۸۱
بیاری همه جنگجو آمدند
۴٬۳۸۲
چو نزدیک دشت دغو آمدند
۴٬۳۸۳
خبر شد بدیشان که پیران گذشت
۴٬۳۸۴
نبرد دلیران دگرگونه گشت
۴٬۳۸۵
همه بازگشتند یکسر ز راه
۴٬۳۸۶
خروشان برفتند نزدیک شاه
۴٬۳۸۷
چو بشنید بیژن که گستهم رفت
۴٬۳۸۸
ز لشکر بورد لهاک تفت
۴٬۳۸۹
گمانی چنان برد بیژن که او
۴٬۳۹۰
چو تنگ اندر آید بدشت دغو
۴٬۳۹۱
نباید که لهاک و فرشیدورد
۴٬۳۹۲
برآرند ازو خاک روز نبرد
۴٬۳۹۳
نشست از بر دیزهٔ راهجوی
۴٬۳۹۴
بنزدیک گودرز بنهاد روی
۴٬۳۹۵
چو چشمش بروی نیا برفتاد
۴٬۳۹۶
خروشید و چندی سخن کرد یاد
۴٬۳۹۷
نه خوب آید ای پهلوان از خرد
۴٬۳۹۸
که هر نامداری که فرمان برد
۴٬۳۹۹
مر او را بخیره بکشتن دهی
۴٬۴۰۰
بهانه بچرخ فلک برنهی
۴٬۴۰۱
دو تن نامداران توران سپاه
۴٬۴۰۲
برفتند زین سان دلاور براه
۴٬۴۰۳
ز هومان و پیران دلاورترند
۴٬۴۰۴
بگوهر بزرگان آن کشورند
۴٬۴۰۵
کنون گستهم شد بجنگ دو تن
۴٬۴۰۶
نباید که آید برو برشکن
۴٬۴۰۷
همه کام ما بازگردد بدرد
۴٬۴۰۸
چو کم گردد از لشکر آن رادمرد
۴٬۴۰۹
چو بشنید گودرز گفتار اوی
۴٬۴۱۰
کشیدن بدان کار تیمار اوی
۴٬۴۱۱
پس اندیشه کرد اندران یک زمان
۴٬۴۱۲
هم از بد که میبرد بیژن گمان
۴٬۴۱۳
بگردان چنین گفت سالار شاه
۴٬۴۱۴
که هر کس که جوید همی نام و گاه
۴٬۴۱۵
پس گستهم رفت باید دمان
۴٬۴۱۶
مر او را بدن یار با بدگمان
۴٬۴۱۷
ندادند پاسخ کس از انجمن
۴٬۴۱۸
نه غمخواره بد کس نه آسودهتن
۴٬۴۱۹
بگودرز پس گفت بیژن که کس
۴٬۴۲۰
جز من نباشدش فریادرس
۴٬۴۲۱
که آید ز گردان بدین کار پیش
۴٬۴۲۲
بسیری نیامد کس از جان خویش
۴٬۴۲۳
مرا رفت باید که از کار اوی
۴٬۴۲۴
دلم پر ز درد است و پر آب روی
۴٬۴۲۵
بدو گفت گودرز کای شیرمرد
۴٬۴۲۶
نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
۴٬۴۲۷
نبینی که ماییم پیروزگر
۴٬۴۲۸
بدین کار مشتاب تند ای پسر
۴٬۴۲۹
بریشان بود گستهم چیرهبخت
۴٬۴۳۰
وزیشان ستاند سرو تاج و تخت
۴٬۴۳۱
بمان تا کنون از پس گستهم
۴٬۴۳۲
سواری فرستم چو شیر دژم
۴٬۴۳۳
که با او بود یارگاه نبرد
۴٬۴۳۴
سر دشمنان اندر آرد بگرد
۴٬۴۳۵
بدو گفت بیژن که ای پهلوان
۴٬۴۳۶
خردمند و بیدار و روشنروان
۴٬۴۳۷
کنون یار باید که زندست مرد
۴٬۴۳۸
نه آنگه کجا زو برآرند گرد
۴٬۴۳۹
چو گستهم شد کشته در کارزار
۴٬۴۴۰
سرآمد برو روز و برگشت کار
۴٬۴۴۱
کجا سود دارد مر او را سپاه
۴٬۴۴۲
کنون دار گر داشت خواهی نگاه
۴٬۴۴۳
بفرمای تا من ز تیمار اوی
۴٬۴۴۴
ببندم کمر تنگ بر کار اوی
۴٬۴۴۵
ور ایدونک گویی مرو من سرم
۴٬۴۴۶
ببرم بدین آبگون خنجرم
۴٬۴۴۷
که من زندگانی پس از مرگ اوی
۴٬۴۴۸
نخواهم که باشد بهانه مجوی
۴٬۴۴۹
بدو گفت گودرز بشتاب پیش
۴٬۴۵۰
اگر نیست مهر تو بر جان خویش
۴٬۴۵۱
نیابی همی سیری از کارزار
۴٬۴۵۲
کمر بند و ببسیچ و سر بر مخار
۴٬۴۵۳
نسوزد همانا دلت بر پدر
۴٬۴۵۴
که هزمان مر او را بسوزی جگر
۴٬۴۵۵
چو بشنید بیژن فرو برد سر
۴٬۴۵۶
زمین را ببوسید و آمد بدر
۴٬۴۵۷
برآرم همی گفت از کوه خاک
۴٬۴۵۸
بدین جنگ جستن مرا زو چه باک
۴٬۴۵۹
کمر بست و برساخت مر جنگ را
۴٬۴۶۰
بزین اندر آورد شبرنگ را
۴٬۴۶۱
بگیو آگهی شد که بیژن چو گرد
۴٬۴۶۲
کمر بست بر جنگ فرشیدورد
۴٬۴۶۳
پس گستهم تازیان شد براه
۴٬۴۶۴
بجنگ سواران توران سپاه
۴٬۴۶۵
هم اندر زمان گیو برجست زود
۴٬۴۶۶
نشست از بر تازی اسبی چو دود
۴٬۴۶۷
بیامد بره بر چو او را بدید
۴٬۴۶۸
به تندی عنانش بیکسو کشید
۴٬۴۶۹
بدو گفت چندین زدم داستان
۴٬۴۷۰
نخواهی همی بود همداستان
۴٬۴۷۱
که باشم بتو شادمان یک زمان
۴٬۴۷۲
کجا رفت خواهی بدین سان دمان
۴٬۴۷۳
بهر کار درد دلم را مجوی
۴٬۴۷۴
بپیران سر از من چه باید بگوی
۴٬۴۷۵
جز از تو بگیتیم فرزند نیست
۴٬۴۷۶
روانم بدرد تو خرسند نیست
۴٬۴۷۷
بدی ده شبان روز بر پشت زین
۴٬۴۷۸
کشیده ببدخواه بر تیغ کین
۴٬۴۷۹
بسودی بخفتان و خود اندرون
۴٬۴۸۰
نخواهی همی سیر گشتن ز خون
۴٬۴۸۱
چو نیکی دهش بخت پیروز داد
۴٬۴۸۲
بباید نشستن برام و شاد
۴٬۴۸۳
بپیش زمانه چه تازی سرت
۴٬۴۸۴
بس ایمن شدستی بدین خنجرت
۴٬۴۸۵
کسی کو بجوید سرانجام خویش
۴٬۴۸۶
نجوید ز گیتی چنین کام خویش
۴٬۴۸۷
تو چندین بگرد زمانه مپوی
۴٬۴۸۸
که او خود سوی ما نهادست روی
۴٬۴۸۹
ز بهر مرا زین سخن بازگرد
۴٬۴۹۰
نشاید که دارای دل من بدرد
۴٬۴۹۱
بدو گفت بیژن که ای پر خرد
۴٬۴۹۲
جزین بر تو مردم گمانی برد
۴٬۴۹۳
که کار گذشته بیاری بیاد
۴٬۴۹۴
نپیچی بخیره همی سر زداد
۴٬۴۹۵
بدان ای پدر کین سخن داد نیست
۴٬۴۹۶
مگر جنگ لاون ترا یاد نیست
۴٬۴۹۷
که با من چه کرد اندران گستهم
۴٬۴۹۸
غم و شادمانیش با من بهم
۴٬۴۹۹
ورایدون کجا گردش ایزدی
۴٬۵۰۰
فرازآورد روزگار بدی
۴٬۵۰۱
نبشته نگردد بپرهیز باز
۴٬۵۰۲
نباید کشید این سخن را دراز
۴٬۵۰۳
ز پیکار سر بر مگردان که من
۴٬۵۰۴
فدی کرده دارم بدین کار تن
۴٬۵۰۵
بدو گفت گیو ار بگردی تو باز
۴٬۵۰۶
همان خوبتر کین نشیب و فراز
۴٬۵۰۷
تو بیمن مپویی بروز نبرد
۴٬۵۰۸
منت یار باشم بهر کارکرد
۴٬۵۰۹
بدو گفت بیژن که این خود مباد
۴٬۵۱۰
که از نامداران خسرونژاد
۴٬۵۱۱
سه گرد از پی بیم خورده دو تور
۴٬۵۱۲
بتازند پویان بدین راه دور
۴٬۵۱۳
بجان و سر شاه روشنروان
۴٬۵۱۴
بجان نیا نامور پهلوان
۴٬۵۱۵
بکین سیاوش کزین رزمگاه
۴٬۵۱۶
تو برگردی و من بپویم براه
۴٬۵۱۷
نخواهم برین کار فرمانت کرد
۴٬۵۱۸
که گویی مرا بازگرد از نبرد
۴٬۵۱۹
چو بشنید گیو این سخن بازگشت
۴٬۵۲۰
برو آفرین کرد و اندر گذشت
۴٬۵۲۱
که پیروز بادی و شاد آمدی
۴٬۵۲۲
مبیناد چشم تو هرگز بدی
۴٬۵۲۳
همی تاخت بیژن پس گستهم
۴٬۵۲۴
که ناید بروبر ز توران ستم
۴٬۵۲۵
چو از دور لهاک و فرشیدورد
۴٬۵۲۶
گذشتند پویان ز دشت نبرد
۴٬۵۲۷
بیک ساعت از هفت فرسنگ راه
۴٬۵۲۸
برفتند ایمن ز ایران سپاه
۴٬۵۲۹
یکی بیشه دیدند و آب روان
۴٬۵۳۰
بدو اندرون سایهٔ کاروان
۴٬۵۳۱
ببیشه درون مرغ و نخچیر و شیر
۴٬۵۳۲
درخت از بر و سبزه و آب زیر
۴٬۵۳۳
بنخچیر کردن فرود آمدند
۴٬۵۳۴
وزان تشنگی سوی رود آمدند
۴٬۵۳۵
چو آب اندر آمد ببایست نان
۴٬۵۳۶
باندوه و شادی نبندد دهان
۴٬۵۳۷
بگشتند بر گرد آن مرغزار
۴٬۵۳۸
فگندند بسیار مایه شکار
۴٬۵۳۹
برافروختند آتش و زان کباب
۴٬۵۴۰
بخوردند و کردند سر سوی خواب
۴٬۵۴۱
چو بد روزگار دلیران دژم
۴٬۵۴۲
کجا خواب سازد بریشان ستم
۴٬۵۴۳
فرو خفت لهاک و فرشیدورد
۴٬۵۴۴
بسر بر همی پاسبانیش کرد
۴٬۵۴۵
برآمد چو شب تیره شد ماهتاب
۴٬۵۴۶
دو غمگین سر اندر نهاده بخواب
۴٬۵۴۷
رسید اندران جایگه گستهم
۴٬۵۴۸
که بودند یاران توران بهم
۴٬۵۴۹
نوند اسب او بوی اسبان شنید
۴٬۵۵۰
خروشی برآورد و اندر دمید
۴٬۵۵۱
سبک اسب لهاک هم زین نشان
۴٬۵۵۲
خروشی برآورد چون بیهشان
۴٬۵۵۳
دمان سوی لهاک فرشید ورد
۴٬۵۵۴
ز خواب خوش آمدش بیدار کرد
۴٬۵۵۵
بدو گفت برخیز زین خواب خوش
۴٬۵۵۶
بمردی سر بخت خود را بکش
۴٬۵۵۷
که دانا زد این داستان بزرگ
۴٬۵۵۸
که شیری که بگریزد از چنگ گرگ
۴٬۵۵۹
نباید که گرگ از پسش در کشد
۴٬۵۶۰
که او را همان بخت خود برکشد
۴٬۵۶۱
چه مایه بپیوند و چندی شتافت
۴٬۵۶۲
کس از روز بد هم رهایی نیافت
۴٬۵۶۳
هلا زود بشتاب کآمد سپاه
۴٬۵۶۴
از ایران و بر ما گرفتند راه
۴٬۵۶۵
نشستند بر باره هر دو سوار
۴٬۵۶۶
کشیدند پویان ازان مرغزار
۴٬۵۶۷
ز بیشه ببالا نهادند روی
۴٬۵۶۸
دو خونی دلاور دو پرخاشجوی
۴٬۵۶۹
بهامون کشیدند هر دو سوار
۴٬۵۷۰
پراندیشه تا چون بسیچند کار
۴٬۵۷۱
پدید آمد از دور پس گستهم
۴٬۵۷۲
ندیدند با او سواری بهم
۴٬۵۷۳
دلیران چو سر را برافراختند
۴٬۵۷۴
مر او را چو دیدند بشناختند
۴٬۵۷۵
گرفتند یک بادگر گفت و گوی
۴٬۵۷۶
که یک تن سوی ما نهادست روی
۴٬۵۷۷
نیابد رهایی ز ما گستهم
۴٬۵۷۸
مگر بخت بد کرد خواهد ستم
۴٬۵۷۹
جز از گستهم نیست کامد بجنگ
۴٬۵۸۰
درفش دلیران گرفته بچنگ
۴٬۵۸۱
گریزان بباید شد از پیش اوی
۴٬۵۸۲
مگر کاندر آرد بدین دشت روی
۴٬۵۸۳
وز آنجا بهامون نهادند روی
۴٬۵۸۴
پس اندر دمان گستهم کینهجوی
۴٬۵۸۵
بیامد چو نزدیک ایشان رسید
۴٬۵۸۶
چو شیر ژیان نعرهای برکشید
۴٬۵۸۷
بریشان ببارید تیر خدنگ
۴٬۵۸۸
چو فرشیدورد اندر آمد بجنگ
۴٬۵۸۹
یکی تیر زد بر سرش گستهم
۴٬۵۹۰
که با خون برآمیخت مغزش بهم
۴٬۵۹۱
نگون گشت و هم در زمان جان بداد
۴٬۵۹۲
شد آن نامور گرد ویسه نژاد
۴٬۵۹۳
چو لهاک روی برادر بدید
۴٬۵۹۴
بدانست کز کارزار آرمید
۴٬۵۹۵
بلرزید وز درد او خیره شد
۴٬۵۹۶
جهان پیش چشماندرش تیره شد
۴٬۵۹۷
ز روشنروانش بسیری رسید
۴٬۵۹۸
کمان را بزه کرد و اندر کشید
۴٬۵۹۹
شدند آن زمان خسته هر دو سوار
۴٬۶۰۰
بشمشیر برساختند کارزار
۴٬۶۰۱
یکایک برو گستهم دست یافت
۴٬۶۰۲
ز کینه چنان خسته اندر شتافت
۴٬۶۰۳
بگردنش بر زد یکی تیغ تیز
۴٬۶۰۴
برآورد ناگاه زو رستخیز
۴٬۶۰۵
سرش زیر پای اندر آمد چو گوی
۴٬۶۰۶
که آید همی زخم چوگان بروی
۴٬۶۰۷
چنینست کردار گردان سپهر
۴٬۶۰۸
ببرد ز پروردهٔ خویش مهر
۴٬۶۰۹
چو سر جوییش پای یابی نخست
۴٬۶۱۰
وگر پای جویی سرش پیش تست
۴٬۶۱۱
بزین بر چنان خسته بد گستهم
۴٬۶۱۲
که بگسست خواهد تو گفتی ز هم
۴٬۶۱۳
بیامد خمیده بزین اندرون
۴٬۶۱۴
همی راند اسب و همی ریخت خون
۴٬۶۱۵
و زآنجا سوی چشمهساری رسید
۴٬۶۱۶
هم آب روان دید و هم سایه دید
۴٬۶۱۷
فرود آمد و اسب را بر درخت
۴٬۶۱۸
ببست و به آب اندر آمد ز بخت
۴٬۶۱۹
بخورد آب بسیار و کرد آفرین
۴٬۶۲۰
ببستش تو گفتی سراسر زمین
۴٬۶۲۱
بپیچید و غلتید بر تیره خاک
۴٬۶۲۲
سراسر همه تن بشمشیر چاک
۴٬۶۲۳
همی گفت کای روشن کردگار
۴٬۶۲۴
پدید آر زان لشکر نامدار
۴٬۶۲۵
بدلسوزگی بیژن گیو را
۴٬۶۲۶
وگرنه دلاور یکی نیو را
۴٬۶۲۷
که گر مرده گر زندهزین جایگاه
۴٬۶۲۸
برد مر مرا سوی ایران سپاه
۴٬۶۲۹
سر نامداران توران سپاه
۴٬۶۳۰
ببرد برد پیش بیدار شاه
۴٬۶۳۱
بدان تا بداند که من جز بنام
۴٬۶۳۲
نمردم بگیتی همینست کام
۴٬۶۳۳
همه شب بنالید تا روز پاک
۴٬۶۳۴
پر از درد چون مار پیچان بخاک
۴٬۶۳۵
چو گیتی ز خورشید شد روشنا
۴٬۶۳۶
بیامد بدانجایگه بیژنا
۴٬۶۳۷
همی گشت بر گرد آن مرغزار
۴٬۶۳۸
که یابد نشانی ز گم بوده یار
۴٬۶۳۹
پدید آمد از دور اسب سمند
۴٬۶۴۰
بدان مرغزار اندرون چون نوند
۴٬۶۴۱
چمان و چران چون پلنگان بکام
۴٬۶۴۲
نگون گشته زین و گسسته لگام
۴٬۶۴۳
همه آلت زین برو بر نگون
۴٬۶۴۴
رکیب و کمند و جنا پر ز خون
۴٬۶۴۵
چو بیژن بدید آن ازو رفت هوش
۴٬۶۴۶
برآورد چو شیر شرزه خروش
۴٬۶۴۷
همی گفت که ای مهربان نیکیار
۴٬۶۴۸
کجایی فگنده در این مرغزار
۴٬۶۴۹
که پشتم شکستی و خستی دلم
۴٬۶۵۰
کنون جان شیرین ز تن بگسلم
۴٬۶۵۱
بشد بر پی اسب بر چشمهسار
۴٬۶۵۲
مر او را بدید اندران مزغزار
۴٬۶۵۳
همه جوشن ترگ پر خاک و خون
۴٬۶۵۴
فتاده بدان خستگی سرنگون
۴٬۶۵۵
فروجست بیژن ز شبرنگ زود
۴٬۶۵۶
گرفتش بغوش در تنگ زود
۴٬۶۵۷
برون کرد رومی قبا از برش
۴٬۶۵۸
برهنه شد از ترگ خسته سرش
۴٬۶۵۹
ز بس خون دویدن تنش بود زرد
۴٬۶۶۰
دلش پر ز تیمار و جان پر ز درد
۴٬۶۶۱
بران خستگیهاش بنهاد روی
۴٬۶۶۲
همی بود زاری کنان پیش اوی
۴٬۶۶۳
همی گفت کای نیک دل یار من
۴٬۶۶۴
تو رفتی و این بود پیکار من
۴٬۶۶۵
شتابم کنون بیش بایست کرد
۴٬۶۶۶
رسیدن بر تو بجای نبرد
۴٬۶۶۷
مگر بودمی گاه سختیت یار
۴٬۶۶۸
چو با اهرمن ساختی کارزار
۴٬۶۶۹
کنون کام دشمن همه راست کرد
۴٬۶۷۰
برآنرد سر هرچ میخواست کرد
۴٬۶۷۱
بگفت این سخن بیژن و گستهم
۴٬۶۷۲
بجنبید و برزد یکی تیز دم
۴٬۶۷۳
ببیژن چنین گفت کای نیک خواه
۴٬۶۷۴
مکن خویشتن پیش من در تباه
۴٬۶۷۵
مرا درد تو بتر از مرگ خویش
۴٬۶۷۶
بنه بر سر خسته بر ترگ خویش
۴٬۶۷۷
یکی چاره کن تا ازین جایگاه
۴٬۶۷۸
توانی رسانیدنم نزد شاه
۴٬۶۷۹
مرا باد چندان همی روزگار
۴٬۶۸۰
که بینم یکی چهرهٔ شهریار
۴٬۶۸۱
ازان پس چو مرگ آیدم باک نیست
۴٬۶۸۲
مرا خود نهالی به جز خاک نیست
۴٬۶۸۳
نمردست هرکس که با کام خویش
۴٬۶۸۴
بمیرد بیابد سرانجام خویش
۴٬۶۸۵
و دیگر دو بد خواه با ترس و باک
۴٬۶۸۶
که بر دست من کرد یزدان هلاک
۴٬۶۸۷
مگرشان بزین بر توانی کشید
۴٬۶۸۸
وگرنه سرانشان ز تنها برید
۴٬۶۸۹
سلیح و سر نامبردارشان
۴٬۶۹۰
ببر تا بدانند پیکارشان
۴٬۶۹۱
کنی نزد شاه جهاندار یاد
۴٬۶۹۲
که من سر بخیره ندادم بباد
۴٬۶۹۳
بسودم بهر جای بابخت جنگ
۴٬۶۹۴
گهٔ نام جستن نمردم بننگ
۴٬۶۹۵
ببیژن نمود آنگهی هر دو تور
۴٬۶۹۶
که بودند کشته فگنده بدور
۴٬۶۹۷
بگفت این و سستی گرفتش روان
۴٬۶۹۸
همی بود بیژن بسر بر نوان
۴٬۶۹۹
وز آن جایگه اسب او بیدرنگ
۴٬۷۰۰
بیاورد و بگشاد از باره تنگ
۴٬۷۰۱
نمد زین بزیر تن خفته مرد
۴٬۷۰۲
بیفگند و نالید چندی بدرد
۴٬۷۰۳
همه دامن قرطه را کرد چاک
۴٬۷۰۴
ابر خستگیهاش بر بست پاک
۴٬۷۰۵
وز آن جایگه سوی بالا دوان
۴٬۷۰۶
بیامد ز غم تیره کرده روان
۴٬۷۰۷
سواران ترکان پراگنده دید
۴٬۷۰۸
که آمد ز راه بیابان پدید
۴٬۷۰۹
ز بالا چو برق اندر آمد بشیب
۴٬۷۱۰
دل از مردن گستهم با نهیب
۴٬۷۱۱
ازان بیم دیده سواران دو تن
۴٬۷۱۲
بشمشیرکم کرد زان انجمن
۴٬۷۱۳
ز فتراک بگشاد زان پس کمند
۴٬۷۱۴
ز ترکان یکی را بگردن فگند
۴٬۷۱۵
ز اسب اندر آورد و زنهار داد
۴٬۷۱۶
بدان کار با خویشتن یار داد
۴٬۷۱۷
وز آنجا بیامد بکردار گرد
۴٬۷۱۸
دمان سوی لهاک و فرشیدورد
۴٬۷۱۹
بدید آن سران سپه را نگون
۴٬۷۲۰
فگنده بران خاک غرقه بخون
۴٬۷۲۱
بسرشان بر اسبان جنگی بپای
۴٬۷۲۲
چراگاه سازید و جای چرای
۴٬۷۲۳
چو بیژن چنان دید کرد آفرین
۴٬۷۲۴
ابر گستهم کو سرآورد کین
۴٬۷۲۵
بفرمود تا ترک زنهار خواه
۴٬۷۲۶
بزین برکشید آن سران را ز راه
۴٬۷۲۷
ببستندشان دست و پای و میان
۴٬۷۲۸
کشیدند بر پشت زین کیان
۴٬۷۲۹
وزآنجا سوی گستهم تازیان
۴٬۷۳۰
بیامد بسان پلنگ ژیان
۴٬۷۳۱
فرود آمد از اسب و او را چو باد
۴٬۷۳۲
بی آزار نرم از بر زین نهاد
۴٬۷۳۳
بدان ترک فرمود تا برنشست
۴٬۷۳۴
بغوش او اندر آورد دست
۴٬۷۳۵
سمند نوندش همی راند نرم
۴٬۷۳۶
بروبر همی آفرین خواند گرم
۴٬۷۳۷
مرگ زنده او را بر شهریار
۴٬۷۳۸
تواند رسانیدن از کارزار
۴٬۷۳۹
همی راند بیژن پر از درد و غم
۴٬۷۴۰
روانش پر از انده گستهم
۴٬۷۴۱
چو از روزنه ساعت اندر گذشت
۴٬۷۴۲
خور از گنبد چرخ گردان بگشت
۴٬۷۴۳
جهاندار خسرو بنزد سپاه
۴٬۷۴۴
بیامد بدان دشت آوردگاه
۴٬۷۴۵
پذیره شدندش سراسر سران
۴٬۷۴۶
همه نامداران و جنگاوران
۴٬۷۴۷
برو خواندند آفرین بخردان
۴٬۷۴۸
که ای شهریار و سر موبدان
۴٬۷۴۹
چنان هم همی بود بر اسب شاه
۴٬۷۵۰
بدان تا ببینند رویش سپاه
۴٬۷۵۱
بریشان همی خواند شاه آفرین
۴٬۷۵۲
که آباد بادا بگردان زمین
۴٬۷۵۳
بیین پس پشت لشکر چو کوه
۴٬۷۵۴
همی رفت گودرز با آن گروه
۴٬۷۵۵
سر کشتگانرا فگنده نگون
۴٬۷۵۶
سلیح و تن و جامه هاشان بخون
۴٬۷۵۷
همان ده مبارز کز آوردگاه
۴٬۷۵۸
بیاورده بودند گردان شاه
۴٬۷۵۹
پس لشکر اندر همی راندند
۴٬۷۶۰
ابر شهریار آفرین خواندند
۴٬۷۶۱
چو گودرز نزدیک خسرو رسید
۴٬۷۶۲
پیاده شد از دور کو را بدید
۴٬۷۶۳
ستایش کنان پهلوان سپاه
۴٬۷۶۴
بیامد بغلتید در پیش شاه
۴٬۷۶۵
همه کشتگانرا بخسرو نمود
۴٬۷۶۶
بگفتش که همرزم هر کس که بود
۴٬۷۶۷
گروی زره را بیاودر گیو
۴٬۷۶۸
دمان با سپهدار پیران نیو
۴٬۷۶۹
ز اسب اندر آمد سبک شهریار
۴٬۷۷۰
نیایش همی کرد برکردگار
۴٬۷۷۱
ز یزدان سپاس و بدویم پناه
۴٬۷۷۲
که او داد پیروزی و دستگاه
۴٬۷۷۳
ز دادار بر پهلوان آفرین
۴٬۷۷۴
همی خواند و بر لشکرش همچنین
۴٬۷۷۵
که ای نامداران فرخنده پی
۴٬۷۷۶
شما آتش و دشمنان خشک نی
۴٬۷۷۷
سپهدار گودرز با دودمان
۴٬۷۷۸
ز بهر دل من چو آتش دمان
۴٬۷۷۹
همه جان و تنها فدا کردهاند
۴٬۷۸۰
دم از شهر توران برآوردهاند
۴٬۷۸۱
کنون گنج و شاهی مرا با شماست
۴٬۷۸۲
ندارم دریغ از شما دست راست
۴٬۷۸۳
ازان پس بدان کشتگان بنگرید
۴٬۷۸۴
چو روی سپهدار پیران بدید
۴٬۷۸۵
فروریخت آب از دو دیده بدرد
۴٬۷۸۶
که کردار نیکی همی یاد کرد
۴٬۷۸۷
بپیرانش بر دل ازان سان بسوخت
۴٬۷۸۸
تو گفتی بدلش آتشی برفروخت
۴٬۷۸۹
یکی داستان زد پس از مرگ اوی
۴٬۷۹۰
بخون دو دیده بیالود روی
۴٬۷۹۱
که بخت بدست اژدهای دژم
۴٬۷۹۲
بدام آورد شیر شرزه بدم
۴٬۷۹۳
بمردی نیابد کسی زو رها
۴٬۷۹۴
چنین آمد این تیزچنگ اژدها
۴٬۷۹۵
کشیدی همه ساله تیمار من
۴٬۷۹۶
میان بسته بودی بپیکار من
۴٬۷۹۷
ز خون سیاوش پر از درد بود
۴٬۷۹۸
بدانگه کسی را نیازرد بود
۴٬۷۹۹
چنان مهربان بود دژخیم شد
۴٬۸۰۰
وزو شهر ایران پر از بیم شد
۴٬۸۰۱
مر او را ببرد اهرمن دل ز جای
۴٬۸۰۲
دگرگونه پیش اندر آورد پای
۴٬۸۰۳
فراوان همی خیره دادمش پند
۴٬۸۰۴
نیامدش گفتار من سودمند
۴٬۸۰۵
از افراسیابش نه برگشت سر
۴٬۸۰۶
کنون شهریارش چنین داد بر
۴٬۸۰۷
مکافات او ما جز این خواستیم
۴٬۸۰۸
همی گاه و دیهیمش آراستیم
۴٬۸۰۹
از اندیشهٔ ما سخن درگذشت
۴٬۸۱۰
فلک بر سرش بر دگرگونه گشت
۴٬۸۱۱
بدل بر جفاکرد بر جای مهر
۴٬۸۱۲
بدین سر دگرگونه بنمود چهر
۴٬۸۱۳
کنون پند گودرز و فرمان من
۴٬۸۱۴
بیفگند گفتار و پیمان من
۴٬۸۱۵
تبه کرد مهر دل پاک را
۴٬۸۱۶
بزهر اندر آمیخت تریاک را
۴٬۸۱۷
که آمد بجنگ شما با سپاه
۴٬۸۱۸
که چندان شد از شهر ایران تباه
۴٬۸۱۹
ز توران بسیچید و آمد دمان
۴٬۸۲۰
که ژوپین گودرز بودش زمان
۴٬۸۲۱
پسر با برادر کلاه و کمر
۴٬۸۲۲
سلیح و سپاه و همه بوم و بر
۴٬۸۲۳
بداد از پی مهر افراسیاب
۴٬۸۲۴
زمانه برو کرد چندین شتاب
۴٬۸۲۵
بفرمود تا مشک و کافور ناب
۴٬۸۲۶
بعنبر برآمیخته با گلاب
۴٬۸۲۷
تنش را بیالود زان سربسر
۴٬۸۲۸
بکافور و مشکش بیاگند سر
۴٬۸۲۹
بدیبار رومی تن پاک اوی
۴٬۸۳۰
بپوشید آن جان ناپاک اوی
۴٬۸۳۱
یکی دخمه فرمود خسرو بمهر
۴٬۸۳۲
بر آورده سر تا بگردان سپهر
۴٬۸۳۳
نهاد اندرو تختهای گران
۴٬۸۳۴
چنانچون بود در خور مهتران
۴٬۸۳۵
نهادند مر پهلوان را بگاه
۴٬۸۳۶
کمر بر میان و بسر برکلاه
۴٬۸۳۷
چنینست کردار این پر فریب
۴٬۸۳۸
چه مایه فرازست و چندی نشیب
۴٬۸۳۹
خردمند را دل ز کردار اوی
۴٬۸۴۰
بماند همی خیره از کار اوی
۴٬۸۴۱
ازان پس گروی زره را بدید
۴٬۸۴۲
یکی باد سرد از جگر برکشید
۴٬۸۴۳
نگه کرد خسرو بدان زشت روی
۴٬۸۴۴
چو دیوی بسر بر فروهشته موی
۴٬۸۴۵
همی گفت کای کردگار جهان
۴٬۸۴۶
تو دانی همی آشکار و نهان
۴٬۸۴۷
همانا که کاوس بد کرده بود
۴٬۸۴۸
بپاداش ازو زهر و کین آزمود
۴٬۸۴۹
که دیوی چنین بر سیاوش گماشت
۴٬۸۵۰
ندانم جزین کینه بر دل چه داشت
۴٬۸۵۱
ولیکن بپیروزی یک خدای
۴٬۸۵۲
جهاندار نیکی ده و رهنمای
۴٬۸۵۳
که خون سیاوش ز افراسیاب
۴٬۸۵۴
بخواهم بدین کینه گیرم شتاب
۴٬۸۵۵
گروی زره را گره تا گره
۴٬۸۵۶
بفرمود تا برکشیدند زه
۴٬۸۵۷
چو بندش جداشد سرش را ز بند
۴٬۸۵۸
بریدند همچون سر گوسفند
۴٬۸۵۹
بفرمود او را فگندن به آب
۴٬۸۶۰
بگفتا چنین بینم افراسیاب
۴٬۸۶۱
ببد شاه چندی بران رزمگاه
۴٬۸۶۲
بدان تا کند سازکار سپاه
۴٬۸۶۳
دهد پادشاهی کرا در خورست
۴٬۸۶۴
کسی کز در خلعت و افسرست
۴٬۸۶۵
بگودرز داد آن زمان اصفهان
۴٬۸۶۶
کلاه بزرگی و تخت مهان
۴٬۸۶۷
باندازه اندر خور کارشان
۴٬۸۶۸
بیاراست خلعت سزاوارشان
۴٬۸۶۹
از آنها که بودند مانده بجای
۴٬۸۷۰
که پیرانشان بد سرو کد خدای
۴٬۸۷۱
فرستاده آمد بنزدیک شاه
۴٬۸۷۲
خردمند مردی ز توران سپاه
۴٬۸۷۳
که ما شاه را بنده و چاکریم
۴٬۸۷۴
زمین جز بفرمان او نسپریم
۴٬۸۷۵
کس از خواست یزدان نیابد رها
۴٬۸۷۶
اگر چه شود در دم اژدها
۴٬۸۷۷
جهاندار داند که ما خود کییم
۴٬۸۷۸
میان تنگ بسته ز بهر چییم
۴٬۸۷۹
نبدمان بکار سیاوش گناه
۴٬۸۸۰
ببرد اهرمن شاه را دل ز راه
۴٬۸۸۱
که توران ز ایران همه پر غمست
۴٬۸۸۲
زن و کودک خرد در ماتمست
۴٬۸۸۳
نه بر آرزو کینه خواه آمدیم
۴٬۸۸۴
ز بهر بر و بوم و گاه آمدیم
۴٬۸۸۵
ازین جنگ ما را بد آمد بسر
۴٬۸۸۶
پسر بی پدر شد پدر بی پسر
۴٬۸۸۷
بجان گر دهد شاهمان زینهار
۴٬۸۸۸
ببندیم پیشش میان بندهوار
۴٬۸۸۹
بدین لشکر اندر بس مهترست
۴٬۸۹۰
کجا بندگی شاه را در خورست
۴٬۸۹۱
گنهکار اوییم و او پادشاست
۴٬۸۹۲
ازو هرچ آید بما بر رواست
۴٬۸۹۳
سران سربسر نزد شاه آوریم
۴٬۸۹۴
بسی پوزش اندر گناه آوریم
۴٬۸۹۵
گر از ما بدلش اندرون کین بود
۴٬۸۹۶
بریدن سر دشمن آیین بود
۴٬۸۹۷
ور ایدونک بخشایش آرد رواست
۴٬۸۹۸
همان کرد باید که او را هواست
۴٬۸۹۹
چو بشنید گفتار ایشان بدرد
۴٬۹۰۰
ببخشودشان شاه آزاد مرد
۴٬۹۰۱
بفرمود تا پیش او آمدند
۴٬۹۰۲
بران آرزو چارهجو آمدند
۴٬۹۰۳
همه بر نهادند سر بر زمین
۴٬۹۰۴
پر از خون دل و دیده پر آب کین
۴٬۹۰۵
سپهبد سوی آسمان کرد سر
۴٬۹۰۶
که ای دادگر داور چارهگر
۴٬۹۰۷
همان لشکرست این که سر پر ز کین
۴٬۹۰۸
همی خاک جستند ز ایران زمین
۴٬۹۰۹
چنین کردشان ایزد دادگر
۴٬۹۱۰
نه رای و نه دانش نه پای و نه پر
۴٬۹۱۱
بدو دست یازم که او یار بس
۴٬۹۱۲
ز گیتی نخواهیم فریادرس
۴٬۹۱۳
بدین داستان زد یکی نیک رای
۴٬۹۱۴
که از کین بزین اندر آورد پای
۴٬۹۱۵
که این باره رخشنده تخت منست
۴٬۹۱۶
کنون کار بیدار بخت منست
۴٬۹۱۷
بدین کینه گر تخت و تاج آوریم
۴٬۹۱۸
و گر رسم تابوت ساج آوریم
۴٬۹۱۹
و گرنه بچنگ پلنگ اندرم
۴٬۹۲۰
خور کرگسانست مغز سرم
۴٬۹۲۱
کنون بر شما گشت کردار بد
۴٬۹۲۲
شناسد هر آنکس که دارد خرد
۴٬۹۲۳
نیم من بخون شما شسته چنگ
۴٬۹۲۴
که گیرم چنین کار دشوار تنگ
۴٬۹۲۵
همه یکسره در پناه منید
۴٬۹۲۶
و گر چند بدخواه گاه منید
۴٬۹۲۷
هر آنکس که خواهد نباشد رواست
۴٬۹۲۸
بدین گفته افزایش آمد نه کاست
۴٬۹۲۹
هر آنکس که خواهد سوی شاه خویش
۴٬۹۳۰
گذارد نگیرم برو راه پیش
۴٬۹۳۱
ز کمی و بیشی و از رنج و آز
۴٬۹۳۲
بنیروی یزدان شدم بی نیاز
۴٬۹۳۳
چو ترکان شنیدند گفتار شاه
۴٬۹۳۴
ز سر بر گرفتند یکسر کلاه
۴٬۹۳۵
بپیروزی شاه خستو شدند
۴٬۹۳۶
پلنگان جنگی چو آهو شدند
۴٬۹۳۷
بفرمود شاه جهان تا سلیح
۴٬۹۳۸
بیارند تیغ و سنان و رمیح
۴٬۹۳۹
ز بر گستوان و ز رومی کلاه
۴٬۹۴۰
یکی توده کردند نزدیک شاه
۴٬۹۴۱
بگرد اندرش سرخ و زرد و بنفش
۴٬۹۴۲
زدند آن سرافراز ترکان درفش
۴٬۹۴۳
بخوردند سوگندهای گران
۴٬۹۴۴
که تا زندهایم از کران تا کران
۴٬۹۴۵
همه شاه را چاکر و بندهایم
۴٬۹۴۶
همه دل بمهر وی آگندهایم
۴٬۹۴۷
چو این کرده بودند بیدار شاه
۴٬۹۴۸
ببخشید یکسر همه بر سپاه
۴٬۹۴۹
ز همشان پس آنگه پراگنده کرد
۴٬۹۵۰
همه بومش از مردم آگنده کرد
۴٬۹۵۱
ازان پس خروش آمد از دیدهگاه
۴٬۹۵۲
که گرد سواران برآمد ز راه
۴٬۹۵۳
سه اسب و دو کشته برو بسته زار
۴٬۹۵۴
همی بینم از دور با یک سوار
۴٬۹۵۵
همه نامداران ایران سپاه
۴٬۹۵۶
نهادند چشم از شگفتی براه
۴٬۹۵۷
که تا کیست از مرز توران زمین
۴٬۹۵۸
که یارد گذشتن برین دشت کین
۴٬۹۵۹
هم اندر زمان بیژن آمد دمان
۴٬۹۶۰
ببازو بزه بر فگنده کمان
۴٬۹۶۱
بر اسبان چو لهاک و فرشیدورد
۴٬۹۶۲
فگنده نگونسار پرخون و گرد
۴٬۹۶۳
بر اسبی دگر بر پر از درد و غم
۴٬۹۶۴
بغوش ترک اندرون گستهم
۴٬۹۶۵
چو بیژن بنزدیک خسرو رسید
۴٬۹۶۶
سر تاج و تخت بلندش بدید
۴٬۹۶۷
ببوسید و بر خاک بنهاد روی
۴٬۹۶۸
بشد شاد خسرو بدیدار اوی
۴٬۹۶۹
بپرسید و گفتش که ای شیر مرد
۴٬۹۷۰
کجا رفته بودی ز دشت نبرد
۴٬۹۷۱
ز گستهم بیژن سخن یاد کرد
۴٬۹۷۲
ز لهاک وز گرد فرشیدورد
۴٬۹۷۳
وزان خسته و زاری گستهم
۴٬۹۷۴
ز جنگ سواران وز بیش و کم
۴٬۹۷۵
کنون آرزو گستهم را یکیست
۴٬۹۷۶
که آن کار بر شاه دشوار نیست
۴٬۹۷۷
بدیدار شاه آمدستش هوا
۴٬۹۷۸
وزان پس اگر میرد او را روا
۴٬۹۷۹
بفرمود پس شاه آزرم جوی
۴٬۹۸۰
که بردند گستهم را پیش اوی
۴٬۹۸۱
چنان نیک دل شد ازو شهریار
۴٬۹۸۲
که از گریه مژگانش آمد ببار
۴٬۹۸۳
چنان بد ز بس خستگی گستهم
۴٬۹۸۴
که گفتی همی برنیامدش دم
۴٬۹۸۵
یکی بوی مهر شهنشاه یافت
۴٬۹۸۶
بپیچید و دیده سوی او شتافت
۴٬۹۸۷
ببارید از دیدگان آب مهر
۴٬۹۸۸
سپهبد پر از آب و خون کرد چهر
۴٬۹۸۹
بزرگان برو زار و گریان شدند
۴٬۹۹۰
چو بر آتش تیز بریان شدند
۴٬۹۹۱
دریغ آمد او را سپهبد بمرگ
۴٬۹۹۲
که سندان کین بد سرش زیر ترگ
۴٬۹۹۳
ز هوشنگ و طهمورث و جمشید
۴٬۹۹۴
یکی مهره بد خستگان را امید
۴٬۹۹۵
رسیده بمیراث نزدیک شاه
۴٬۹۹۶
ببازوش برداشتی سال و ماه
۴٬۹۹۷
چو مهر دلش گستهم را بخواست
۴٬۹۹۸
گشاد آن گرانمایه از دست راست
۴٬۹۹۹
ابر بازوی گستهم برببست
۵٬۰۰۰
بمالید بر خستگیهاش دست
۵٬۰۰۱
پزشکان که از روم و ز هند وچین
۵٬۰۰۲
چه از شهر یونان و ایران زمین
۵٬۰۰۳
ببالین گستهمشان بر نشاند
۵٬۰۰۴
ز هر گونه افسون بر و بر بخواند
۵٬۰۰۵
وز آنجا بیامد بجای نماز
۵٬۰۰۶
بسی با جهان آفرین گفت راز
۵٬۰۰۷
دو هفته برآمد بران خسته مرد
۵٬۰۰۸
سر آمد همه رنج و سختی و درد
۵٬۰۰۹
بر اسبش ببردند نزدیک شاه
۵٬۰۱۰
چو شاه اندرو کرد لختی نگاه
۵٬۰۱۱
بایرانیان گفت کز کردگار
۵٬۰۱۲
بود هر کسی شاد و به روزگار
۵٬۰۱۳
ولیکن شگفتست این کار من
۵٬۰۱۴
بدین راستی بر شده یار من
۵٬۰۱۵
بپیروزی اندر غم گستهم
۵٬۰۱۶
نکرد این دل شادمان را دژم
۵٬۰۱۷
بخواند آن زمان بیژن گیو را
۵٬۰۱۸
بدو داد دست گو نیو را
۵٬۰۱۹
که تو نیکبختی و یزدان شناس
۵٬۰۲۰
مدار از تن خویش هرگز هراس
۵٬۰۲۱
همه مهر پروردگارست و بس
۵٬۰۲۲
ندانم بگیتی جز او هیچ کس
۵٬۰۲۳
که اویست جاوید فریادرس
۵٬۰۲۴
بسختی نگیرد جز او دست کس
۵٬۰۲۵
اگر زنده گردد تن مرده مرد
۵٬۰۲۶
جهاندار گستهم را زنده کرد
۵٬۰۲۷
بدآنگه بدو گفت تیمار دار
۵٬۰۲۸
چو بیژن نبیند کس از روزگار
۵٬۰۲۹
کزو رنج بر مهر بگزیدهای
۵٬۰۳۰
ستایش بدین گونه بشنیدهای
۵٬۰۳۱
بزیبد ببد شاه یک هفته نیز
۵٬۰۳۲
درم داد و دینار و هر گونه چیز
۵٬۰۳۳
فرستاد هر سو فرستادگان
۵٬۰۳۴
بنزد بزرگان و آزادگان
۵٬۰۳۵
چو از جنگ پیران شدی بینیاز
۵٬۰۳۶
یکی رزم کیخسرو اکنون بساز