بخش ۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی رومئی بود میرین به نام
۲
سرافراز و به ارای و با گنج و کام
۳
فرستاد نزدیک قیصر پیام
۴
که من سرفرازم به گنج و به نام
۵
به من ده دلآرام دخترت را
۶
به من تازه کن نام و افسرت را
۷
چنین گفت قیصر که من زین سپس
۸
نجویم بدین روی پیوند کس
۹
کتایون و آن مرد ناسرفراز
۱۰
مرا داشتند از چنان کار باز
۱۱
کنون هرک جویند خویشی من
۱۲
وگر سر فرازد به پیشی من
۱۳
یکی کار بایدش کردن بزرگ
۱۴
که خوانندش ایدر بزرگان سترگ
۱۵
چنو در جهان نامداری بود
۱۶
مرا بر زمین نیز یاری بود
۱۷
شود تا سر بیشهٔ فاسقون
۱۸
بشوید دل و دست و مغزش به خون
۱۹
یکی گرگ بیند به کردار نیل
۲۰
تن اژدها دارد و زور پیل
۲۱
سرو دارد و نیشتر چون گراز
۲۲
نیارد شدن پیل پیشش فراز
۲۳
بران بیشه بر نگذرد نره شیر
۲۴
نه پیل و نه خونریز مرد دلیر
۲۵
هر آنکس که بر وی بدرید پوست
۲۶
مرا باشد او یار و داماد و دوست
۲۷
چنین گفت میرین برین زادبوم
۲۸
جهان آفرین تا پی افگند روم
۲۹
نیاکان ما جز به گرز گران
۳۰
نکردند پیکار با مهتران
۳۱
کنون قیصر از من بجوید همی
۳۲
سخن با من از کینه گوید همی
۳۳
من این چاره اکنون بجای آورم
۳۴
ز هرگونه پاکیزه رای آورم
۳۵
چو آمد به ایوان پسندیده مرد
۳۶
ز هرگونه اندیشهها یاد کرد
۳۷
نوشته بیاورد و بنهاد پیش
۳۸
همان اختر و طالع و فال خویش
۳۹
چنان دید کاندر فلان روزگار
۴۰
از ایران بیاید یکی نامدار
۴۱
به دستش برآید سه کار گران
۴۲
کزان باز گویند رومی سران
۴۳
یکی انک داماد قیصر شود
۴۴
همان بر سر قیصر افسر شود
۴۵
پدید آید از روی کشور دو دد
۴۶
که هرکس رسد از بد دد به بد
۴۷
شود هردو بر دست او بر هلاک
۴۸
ز هر زورمندی نیایدش باک
۴۹
ز کار کتایون خود آگاه بود
۵۰
که با نیو گشتاسپ همراه بود
۵۱
ز هیشوی و آن مهتر نامجوی
۵۲
که هر سه به روی اندر آرند روی
۵۳
بیامد به نزدیک هیشوی تفت
۵۴
سراسر بگفت آن سخنها که رفت
۵۵
وزان اختر فیلسوفان روم
۵۶
شگفتی که آید بدان مرز و بوم
۵۷
بدو گفت هیشوی کامروز شاد
۵۸
بر ما همی باش با مهر و داد
۵۹
که این مرد کز وی تو دادی نشان
۶۰
یکی نامداریست از سرکشان
۶۱
به نخچیر دارد همی روی و رای
۶۲
نیندیشد از تخت خاور خدای
۶۳
یکی دی نیامد به نزدیک من
۶۴
که خرم شدی جان تاریک من
۶۵
بیاید هماکنون ز نخچیرگاه
۶۶
بما بر بود بیگمانیش راه
۶۷
می و رود آورد با بوی و رنگ
۶۸
نشستند با جام زرین به چنگ
۶۹
هم انگه که شد جام می بر چهار
۷۰
پدید آمد از دشت گرد سوار
۷۱
چو هیشوی و میرین بدیدند گرد
۷۲
پذیره شدندش به دشت نبرد
۷۳
چو میرین بدیدش به هیشوی گفت
۷۴
که این را به گیتی کسی نیست جفت
۷۵
بدین شاخ و این یال و این دستبرد
۷۶
ز تخمی بود نامبردار و گرد
۷۷
هنرها ز دیدار او بگذرد
۷۸
همان شرم و آزردگی و خرد
۷۹
چو گشتاسپ تنگ آمد این هر دو مرد
۸۰
پیاده ببودند ز اسپ نبرد
۸۱
نشستی نو آراست بر پیش آب
۸۲
یکی خوان نو ساخت اندر شتاب
۸۳
می آورد با میگساران نو
۸۴
نشستی نو آیین و یاران نو
۸۵
چو رخ لعل گشت از می لعل فام
۸۶
به گشتاسپ هیشوی گفت ای همام
۸۷
مرا بر زمین دوست خوانی همی
۸۸
جز از من کسی را ندانی همی
۸۹
کنون سوی من کرد میرین پناه
۹۰
یکی نامدارست با دستگاه
۹۱
دبیرست با دانش و ارجمند
۹۲
بگیرد شمار سپهر بلند
۹۳
سخن گوید از فیلسوفان روم
۹۴
ز آباد و ویران هر مرز و بوم
۹۵
هم از گوهر سلم دارد نژاد
۹۶
پدر بر پدر نام دارد به یاد
۹۷
به نزدیک اویست شمشیر سلم
۹۸
که بودی همه ساله در زیر سلم
۹۹
سواریست گردافکن و شیر گیر
۱۰۰
عقاب اندر آرد ز گردون به تیر
۱۰۱
برین نیز خواهد که بیشی کند
۱۰۲
چو با قیصر روم خویشی کند
۱۰۳
به قیصر سخن گفت و پاسخ شنید
۱۰۴
ز پاسخ همانا دلش بردمید
۱۰۵
که او گفت در بیشهٔ فاسقون
۱۰۶
یکی گرگ باشد بسان هیون
۱۰۷
اگر کشته آید به دست تو گرگ
۱۰۸
تو باشی به روم ایرمانی بزرگ
۱۰۹
جهاندار باشی و داماد من
۱۱۰
زمانه به خوبی دهد داد من
۱۱۱
کنون گر تو این را کنی دست پیش
۱۱۲
منت بندهام وین سرافراز خویش
۱۱۳
بدو گفت گشتاسپ کری رواست
۱۱۴
چه گویند و این بیشه اکنون کجاست
۱۱۵
چگونه ددی باشد اندر جهان
۱۱۶
که ترسند ازو کهتران و مهان
۱۱۷
چنین گفت هیشوی کاین پیر گرگ
۱۱۸
همی برتر است از هیونی سترگ
۱۱۹
دو دندان او چون دو دندان پیل
۱۲۰
دو چشمش طبر خون و چرمش چو نیل
۱۲۱
سروهاش چو آبنوسی فرسپ
۱۲۲
چو خشم آورد بگذرد بر دو اسپ
۱۲۳
از ایدر بسی نامور قیصران
۱۲۴
برفتند با گرزهای گران
۱۲۵
ازان بیشه ناکام باز آمدند
۱۲۶
پر از ننگ و تن پر گداز آمدند
۱۲۷
بدو گفت گشتاسپ کان تیغ سلم
۱۲۸
بیارید و اسپس سرافراز گرم
۱۲۹
همی اژدها خوانم این را نه گرگ
۱۳۰
تو گرگی مدان از هیونی بزرگ
۱۳۱
چو بشنید میرین زانجا برفت
۱۳۲
سوی خانهٔ خویش تازید تفت
۱۳۳
ز آخر گزین کرد اسپی سیاه
۱۳۴
گرانمایه خفتان و رومی کلاه
۱۳۵
همان مایهور تیغ الماس گون
۱۳۶
که سلم آب دادش به زهر و به خون
۱۳۷
بسی هدیه بگزید با آن ز گنج
۱۳۸
ز یاقوت و گوهر همه پنجپنج
۱۳۹
چو خورشید پیراهن قیرگون
۱۴۰
بدرید و آمد ز پرده برون
۱۴۱
جهانجوی میرین ز ایوان برفت
۱۴۲
بیامد به نزدیک هیشوی تفت
۱۴۳
ز نخچیر گشتاسپ زانسو کشید
۱۴۴
نگه کرد هیشوی و اورا بدید
۱۴۵
ازان اسپ و شمشیر خیره شدند
۱۴۶
چو نزدیکتر شد پذیره شدند
۱۴۷
چو گشتاسپ آن هدیهها بنگرید
۱۴۸
همان اسپ و تیغ از میان برگزید
۱۴۹
دگر چیز بخشید هیشوی را
۱۵۰
بیاراست جان جهانجوی را
۱۵۱
بپوشید گشتاسپ خفتان چو گرد
۱۵۲
به زیر اندر آورد اسپ نبرد
۱۵۳
به زه بر کمان و به بازو کمند
۱۵۴
سواری سرافراز و اسپی بلند
۱۵۵
همی رفت هیشوی با او به راه
۱۵۶
جهانجوی میرین فریاد خواه
۱۵۷
چنین تا لب بیشهٔ فاسقون
۱۵۸
برفتند پیچان و دل پر ز خون