Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
فردوسی · شاهنامه

بخش ۱۰

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو نزدیک شد بیشه و جای گرگ
۲
بپیچید میرین و مرد سترگ
۳
به گشتاسپ بنمود به انگشت راست
۴
که آن اژدها را نشیمن کجاست
۵
وزو بازگشتند هر دو به درد
۶
پر از خون دل و دیده پر آب زرد
۷
چنین گفت هیشوی کان سرفراز
۸
دلیرست و دانا و هم رزمساز
۹
بترسم بروبر ز چنگال گرگ
۱۰
که گردد تباه این جوان سترگ
۱۱
چو گشتاسپ نزدیک آن بیشه شد
۱۲
دل رزمسازش پر اندیشه شد
۱۳
فرود آمد از بارهٔ سرفراز
۱۴
به پیش جهاندار و بردش نماز
۱۵
همی گفت ایا پاک پروردگار
۱۶
فروزندهٔ گردش روزگار
۱۷
تو باشی بدین بد مرا دستگیر
۱۸
ببخشای بر جان لهراسپ پیر
۱۹
که گر بر من این اژدهای بزرگ
۲۰
که خواند ورا ناخردمند گرگ
۲۱
شود پادشاه چون پدر بشنود
۲۲
خروشان شود زان سپس نغنود
۲۳
بماند پر از درد چون بیهشان
۲۴
به هر کس خروشان و جویا نشان
۲۵
اگر من شوم زین بد دد ستوه
۲۶
بپوشم سر از شرم پیش گروه
۲۷
بگفت این و بر بارگی برنشست
۲۸
خروشان و جوشان و تیغی به دست
۲۹
کمانی به زه بر به بازو درون
۳۰
همی رفت بیدار دل پر زخون
۳۱
ز ره چون به تنگ اندر آمد سوار
۳۲
بغرید برسان ابر بهار
۳۳
چو گرگ از در بیشه او را بدید
۳۴
خروشی به ابر سیه برکشید
۳۵
همی کند روی زمین را به چنگ
۳۶
نه بر گونهٔ شیر و چنگ پلنگ
۳۷
چو گشتاسپ آن اژدها را بدید
۳۸
کمان را به زه کرد و اندر کشید
۳۹
چو باد از برش تیرباران گرفت
۴۰
کمان را چو ابر بهاران گرفت
۴۱
دد از تیر گشتاسپی خسته شد
۴۲
دلیریش با درد پیوسته شد
۴۳
بیاسود و برخاست از جای گرگ
۴۴
بیامد بسان هیون سترگ
۴۵
سرو چون گوزنان به پیش اندرون
۴۶
تن از زخم پر درد ودل پر زخون
۴۷
چو نزدیک اسپ اندر آمد ز راه
۴۸
سرونی بزد بر سرین سیاه
۴۹
که از خایه تا ناف او بردرید
۵۰
جهانجوی تیغ از میان برکشید
۵۱
پیاده بزد بر میان سرش
۵۲
بدو نیم شد پشت و یال و برش
۵۳
بیامد به پیش خداوند دد
۵۴
خداوند هر دانش و نیک و بد
۵۵
همی آفرین خواند بر کردگار
۵۶
که ای آفرینندهٔ روزگار
۵۷
تویی راه گم کرده را رهنمای
۵۸
تویی برتر برترین یک خدای
۵۹
همه کام و پیروزی از کام تست
۶۰
همه فر و دانایی از نام تست
۶۱
چو برگشت از جایگاه نماز
۶۲
بکند آن دو دندان که بودش دراز
۶۳
وزان بیشه تنها سر اندر کشید
۶۴
همی رفت تا پیش دریا رسید
۶۵
بر آب هیشوی و میرین به درد
۶۶
نشسته زبانها پر از یاد کرد
۶۷
سخنشان ز گشتاسپ بود و ز گرگ
۶۸
که زارا سوار دلیر و سترگ
۶۹
که اکنون به رزمی بزرگ اندرست
۷۰
دریده به چنگال گرگ اندرست
۷۱
چو گشتاسپ آمد پیاده پدید
۷۲
پر از خون و رخ چون گل شنبلید
۷۳
چو دیدنش از جای برخاستند
۷۴
به زاری خروشیدن آراستند
۷۵
به زاری گرفتندش اندر کنار
۷۶
رخان زرد و مژگان چو ابر بهار
۷۷
که چون بود با گرگ پیکار تو
۷۸
دل ما پر از خون بد از کار تو
۷۹
بدو گفت گشتاسپ کای نیک رای
۸۰
به روم اندرون نیست بیم از خدای
۸۱
بران سان یکی اژدهای دلیر
۸۲
به کشور بمانند تا سال دیر
۸۳
برآید جهانی شود زو هلاک
۸۴
چه قیصر مر او را چه یک مشت خاک
۸۵
به شمشیر سلمش زدم به دو نیم
۸۶
سرآمد شما را همه ترس و بیم
۸۷
شوید آن شگفتی ببینید گرم
۸۸
کزان بیشتر کس ندیدست چرم
۸۹
یکی ژنده پیلست گویی به پوست
۹۰
همه بیشه بالا و پهنای اوست
۹۱
بران بیشه رفتند هر دو دوان
۹۲
ز گفتار او شاد و روشن‌روان
۹۳
بدیدند گرگی به بالای پیل
۹۴
به چنگال شیران و همرنگ نیل
۹۵
بدو زخم کرده ز سر تا به پای
۹۶
دو شیرست گویی فتاده به جای
۹۷
چو دیدند کردند زو آفرین
۹۸
بران فرمند آفتاب زمین
۹۹
دلی شاد زان بیشه باز آمدند
۱۰۰
بر شیر جنگی فراز آمدند
۱۰۱
بسی هدیه آورد میرین برش
۱۰۲
بر آن‌سان که بد مرد را در خورش
۱۰۳
بجز دیگر اسپی نپذرفت زوی
۱۰۴
وزانجا سوی خانه بنهاد روی
۱۰۵
چو آمد ز دریا به آرام خویش
۱۰۶
کتایون بینادلش رفت پیش
۱۰۷
بدو گفت جوشن کجا یافتی
۱۰۸
کز ایدر به نخچیر بشتافتی
۱۰۹
چنین داد پاسخ که از شهر من
۱۱۰
بیامد یکی نامور انجمن
۱۱۱
مرا هدیه این جوشن و تیغ و خود
۱۱۲
بدادند و چندی ز خویشان درود
۱۱۳
کتایون می‌آورد همچون گلاب
۱۱۴
همی خورد با شوی تا گاه خواب
۱۱۵
بخفتند شادان دو اختر گرای
۱۱۶
جوانمرد هزمان بجستی ز جای
۱۱۷
بدیدی به خواب اندرون رزم گرگ
۱۱۸
به کردار نر اژدهای سترگ
۱۱۹
کتایون بدو گفت امشب چه بود
۱۲۰
که هزمان بترسی چنین نابسود
۱۲۱
چنین داد پاسخ که من تخت خویش
۱۲۲
بدیدم به خواب اختر و بخت خویش
۱۲۳
کتایون بدانست کو را نژاد
۱۲۴
ز شاهی بود یک‌دل و یک نهاد
۱۲۵
بزرگست و با او نگوید همی
۱۲۶
ز قیصر بلندی نجوید همی
۱۲۷
بدو گفت گشتاسپ کای ماهروی
۱۲۸
سمن خد و سیمین‌بر و مشکبوی
۱۲۹
بیارای تا ما به ایران شویم
۱۳۰
از ایدر به جای دلیران شویم
۱۳۱
ببینی بر و بوم فرخنده را
۱۳۲
همان شاه با داد و بخشنده را
۱۳۳
کتایون بدو گفت خیره مگوی
۱۳۴
به تیزی چنین راه رفتن مجوی
۱۳۵
چو ز ایدر به رفتن نهی روی را
۱۳۶
هم آواز کن پیش هیشوی را
۱۳۷
مگر بگذراند به کشتی ترا
۱۳۸
جهان تازه شد چون گذشتی ترا
۱۳۹
من ایدر بمانم به رنج دراز
۱۴۰
ندانم که کی بینمت نیز باز
۱۴۱
به نارفته در جامه گریان شدند
۱۴۲
بران آتش درد بریان شدند
۱۴۳
چو از چرخ بفروخت گردنده شید
۱۴۴
جوانان بیداردل پر امید
۱۴۵
ازان خانهٔ بزم برخاستند
۱۴۶
ز هرگونه‌ای گفتن آراستند
۱۴۷
که تا چون شود بر سر ما سپهر
۱۴۸
به تندی گذارد جهان گر به مهر
۱۴۹
وزان روی چون باد میرین برفت
۱۵۰
به نزدیک قیصر خرامید تفت
۱۵۱
چنین گفت کای نامدار بزرگ
۱۵۲
به پایان رسید آن زیانهای گرگ
۱۵۳
همه بیشه سرتابسر اژدهاست
۱۵۴
تو نیز ار شگفتی ببینی رواست
۱۵۵
بیامد دمان کرد آهنگ من
۱۵۶
یکی خنجری یافت از چنگ من
۱۵۷
ز سر تا میانش بدو نیم شد
۱۵۸
دل دیو زان زخم پر بیم شد
۱۵۹
ببالید قیصر ز گفتار اوی
۱۶۰
برافروخت پژمرده رخسار اوی
۱۶۱
بفرمود تا گاو گردون برند
۱۶۲
سراپرده از شهر بیرون برند
۱۶۳
یکی بزمگاهی بیاراستند
۱۶۴
می و رود و رامشگران خواستند
۱۶۵
ببردند گاوان گردون کشان
۱۶۶
بران بیشه کز گرگ بودی نشان
۱۶۷
برفتند ودیدند پیلی ژیان
۱۶۸
به خنجر بریده ز سر تا میان
۱۶۹
چو بیرون کشیدندش از مرغزار
۱۷۰
به گاوان گردون‌کش تاودار
۱۷۱
جهانی نظاره بران پیر گرگ
۱۷۲
چه گرگ آن ژیان نره شیر سترگ
۱۷۳
چو قیصر بدید آن تن پیل مست
۱۷۴
ز شادی بسی دست بر زد به دست
۱۷۵
همان روز قیصر سقف را بخواند
۱۷۶
به ایوان و دختر به میرین رساند
۱۷۷
نوشتند نامه بهر کشوری
۱۷۸
سکوبا و بطریق و هر مهتری
۱۷۹
که میرین شیر آن سرافرازم روم
۱۸۰
ز گرگ دلاور تهی کرد بوم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.