زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۱ - در مدح جلال الدین اخستان شروان شاه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
جام ز می دو قله کن خاص برای صبح‌دم
۲
فرق مکن دو قبله دان جام و صفای صبح‌دم
۳
بر تن چنگ بند رگ وز رگ خم گشای خون
۴
کآتش و مشک زد به هم نافه‌گشای صبح‌دم
۵
جام چو دور آسمان درده و زمین فشان
۶
جرعه چنان که برچکد خون به قفای صبح‌دم
۷
چرخ قرابهٔ تهی است پارهٔ خاک در میان
۸
پری آن قرابه ده جرعه برای صبح‌دم
۹
حلق و لب قنینه بین سرفه‌کنان و خنده زن
۱۰
خنده بهار عیش دان، سرفه نوای صبح‌دم
۱۱
ساقی اگر نه سیب تر بر سر آتش افکند
۱۲
این همه بوی چون دهد می به هوای صبح‌دم
۱۳
صورت جام و باده بین معجز دست ساقیان
۱۴
ماه نو و شفق نگر نور فزای صبح‌دم
۱۵
باده به گوش ماهیی بیش مده که در جهان
۱۶
هیچ نهنگ بحرکش نیست سزای صبح‌دم
۱۷
صبح شد از وداع شب با دم سرد و خون دل
۱۸
جامه دران گرفت کوه، اینت وفای صبح‌دم
۱۹
شمع که در عنان شب زردهٔ بش سیاه بود
۲۰
از لگد براق جم، مرد بقای صبح‌دم
۲۱
موکب صبح را فلک دید رکابدار شه
۲۲
داد حلی اختران نعل بهای صبح‌دم
۲۳
شاه معظم اخستان شهر گشای راستین
۲۴
داد ده ظفر ستان، ملک خدای راستین
۲۵
رطل کشان صبح را نزل و نوای تازه بین
۲۶
زخمه زنان بزم را ساز و نوای تازه بین
۲۷
رنگ بشد ز مشک شب بوی نماند لاجرم
۲۸
باد برآبگون صدف غالیه‌سای تازه بین
۲۹
بید بسوز و باده کن راوق و لعل باده را
۳۰
چون دم مشک و عود تر عطر فزای تازه بین
۳۱
سوخته بید و باده‌بین رومی و هندویی بهم
۳۲
عشرت زنگیانه را برگ و نوای تازه بین
۳۳
نافهٔ چین کلید زد صبح و کلید عیش را
۳۴
بر در عده‌دار خم قفل گشای تازه بین
۳۵
ترک سلاح پوش را زلف چو برهم اوفتد
۳۶
عقل صلاح کوش را مست هوای تازه بین
۳۷
شاهد روز کز هوا غالیه‌گون غلاله شد
۳۸
شاهد توست جام می زو تو هوای تازه بین
۳۹
نیست جهان تنگ را جای طرب که دم زنی
۴۰
ز آن سوی خیمهٔ فلک خم زن و جای تازه بین
۴۱
زیر پل فلک مجوی آب وفا ز جوی کس
۴۲
بگذر از این پل کهن آب وفای تازه بین
۴۳
لهجهٔ راوی مرا منطق طیر در زبان
۴۴
بر در شاه جم نگین، تحفه دعای تازه بین
۴۵
قلعهٔ گلستان شه قلهٔ بوقبیس دان
۴۶
حصن شما خیش حرم کعبه سرای تازه بین
۴۷
رستم کیقباد فر حیدر مصطفی ظفر
۴۸
همره رخش و دل دلش فتح و غزای راستین
۴۹
بر ره قول کاسه‌گر نوای نو زند
۵۰
بر سر خوانچهٔ طرب مرغ صلای نو زند
۵۱
مرغ قنینه چون زبان در دهن قدح کند
۵۲
جان قدح به صد زبان لاف صفای نو زند
۵۳
طاس چو بحر بصره بین جزر و مدش به جرعه‌ای
۵۴
ساحل خاک را ز در موج عطای نو زند
۵۵
بزم چو هشت باغ بین باده چهار جوی دان
۵۶
خاصه که ساز عاشقان حور لقای نو زند
۵۷
سنگ به لشکر افکند منهی عقل و آخرش
۵۸
قاضی لشکر مغان حد جفای نو زند
۵۹
و آن می عقل دزد هم نقب زند سرای غم
۶۰
لاجرمش صفیر خوش چنگ سرای نو زند
۶۱
چنگ بریشمین سلب کرده پلاس دامنش
۶۲
چون تن زاهدان کز او بوی ریای نو زند
۶۳
نای چو زاغ کنده پر نغز نوا چو بلبلان
۶۴
زاغ که بلبلی کند طرفه نوای نو زند
۶۵
دست رباب را مجس تیز و ضعیف و هر نفس
۶۶
نبض‌شناس بر رگش نیش عنای نو زند
۶۷
بربط اگر دم از هوا زد به زبان بی‌دهان
۶۸
نی به دهان بی زبان دم ز هوای نو زند
۶۹
چنبر دف شود فلک مطرب بزم شاه را
۷۰
ماه دو تا سبو کشد زهره ستای نو زند
۷۱
شاه خزر گشای را هند و خزر شرف دهد
۷۲
بر پسر سبکتکین هند گشای راستین
۷۳
جام و تنوره بین به هم باغ و سرای زندگی
۷۴
ز آتش و می بهار و گل زاده برای زندگی
۷۵
بر در درج خط قدح از افق تنوره بین
۷۶
عکس دو آفتاب را نورفزای زندگی
۷۷
حجرهٔ آهنین نگر، حقهٔ آبگینه بین
۷۸
لعل در این و زر در آن، کیسه‌گشای زندگی
۷۹
جام پری در آهن است از همه طرفه‌تر ولی
۸۰
نقش پری به شیشه بین سحرنمای زندگی
۸۱
دائرهٔ تنوره بین ریخته نقطه‌های زر
۸۲
کرده چو سطح آسمان خط سرای زندگی
۸۳
شبه سپید باز بین بر سر کوه پر طلا
۸۴
باز سپید روز بین بسته قبای زندگی
۸۵
قطره و میغ تیره بین شیره سفید و تخمه کان
۸۶
عالم دردمند را کرده دوای زندگی
۸۷
سال نو است و قرص خور خوانچهٔ ماهی افکند
۸۸
وز بره خوان نو نهد بهر نوای زندگی
۸۹
تابهٔ زر ندیده‌ای بر سر ماهی آمده
۹۰
چشمهٔ خور به حوت بین وقت صفای زندگی
۹۱
ابر چو پیل هندوان آمد و باد پیل‌بان
۹۲
دیمه روس طبع را کشته به پای زندگی
۹۳
روز یکم ز سال نو جشن سکندر دوم
۹۴
خاک ز جمرهٔ سوم کرده قضای زندگی
۹۵
شاه سکندر هدی، چشمهٔ خضر رای او
۹۶
بی‌ظلمات چشمه بین زاده ز رای راستین
۹۷
ای به هزار جان دلم مست وفای روی تو
۹۸
خانهٔ جان به چار حد وقف هوای روی تو
۹۹
رشتهٔ جان برون کشم هر مژه سوزنی کنم
۱۰۰
دیده بدوزم از جهان بهر وفای روی تو
۱۰۱
تا چو کبوتران مرا بام تو نقش دیده شد
۱۰۲
کافرم ار طلب کنم کعبه به جای روی تو
۱۰۳
گرچه چو پشت آینه حلقه به گوش تو شدم
۱۰۴
آینه کردم اشک را خاص برای روی تو
۱۰۵
از همه تا همه مرا نیم دل است و یک نفس
۱۰۶
هر دو به مهر کرده‌ام بهر رضای روی تو
۱۰۷
قفل به سینه برزدم کوست خزینهٔ غمت
۱۰۸
قفل خزینه ساختم دست‌گشای روی تو
۱۰۹
غمزه زنان چو بگذری سنبله موی و مه قفا
۱۱۰
روی بتان قفا شود پیش صفای روی تو
۱۱۱
چون به قفای جان دود عمر به پای روز وشب
۱۱۲
عمر فشان همی دود جان به قفای روی تو
۱۱۳
هر که نظارهٔ تو شد دست بریده می‌شود
۱۱۴
یوسف عهدی و جهان نیم بهای روی تو
۱۱۵
هستی خاقنی اگر نیست شد از تو جو به جو
۱۱۶
بر دل او به نیم جو باد بقای روی تو
۱۱۷
سمع خدایگان شود چون دهن تو گنج در
۱۱۸
چون به زبان من رود مدح و ثنای روی تو
۱۱۹
پانصد هجرت از جهان هیچ ملک چنو نزاد
۱۲۰
از خلفای سلطنت تا خلفای راستین
۱۲۱
نیست به پای چون منی راه هوای چون تویی
۱۲۲
خود نرسد به هر سری تیغ جفای چون تویی
۱۲۳
دل چه سگ است تا بر او قفل وفای تو زنم
۱۲۴
کی رسد آن خرابه را قفل وفای چون تویی
۱۲۵
بوسه خرانت را همه زر تر است در دهن
۱۲۶
وان من است خشک جان بوسه بهای چون تویی
۱۲۷
گر چه چراغ در دهن زر عیار دارمی
۱۲۸
کی شودی لبم محک از کف پای چون تویی
۱۲۹
گه گه اگر زکات لب بوسه دهی به بنده ده
۱۳۰
تا به خراج ری زنم لاف عطای چون تویی
۱۳۱
همچو سپند پیش تو سوزم و رقص می‌کنم
۱۳۲
خود به فدا چنین شود مرد برای چون تویی
۱۳۳
گفتی اگرچه خسته‌ای غم مخور این سخن سزد
۱۳۴
خود به دلم گذر کند غم به بقای چون تویی
۱۳۵
با همه خستگی دلم بوسه رباید از لبت
۱۳۶
گربهٔ شیردل نگر لقمه ربای چون تویی
۱۳۷
نوبهٔ خواجگی زنم بهر هوای تو مگر
۱۳۸
نشکند از شکستگان قدر هوای چون تویی
۱۳۹
بر سر خاقانی اگر دست فرو کنی سزد
۱۴۰
کوست دلی و نیم جان روی نمای چون تویی
۱۴۱
از تو به بارگاه شه لاف دو کون می‌زنم
۱۴۲
کم ز خراج این دوده نزل گدای چون تویی
۱۴۳
از شه عیسوی نفس عازر ملک زنده شد
۱۴۴
معجزه را همین قدر هست گوای راستین
۱۴۵
اهل نماند بر زمین، اینت بلای آسمان
۱۴۶
خاک بر آسمان فشان هم ز جفای آسمان
۱۴۷
چون پس هر هزار سال اهل دلی نیاورد
۱۴۸
این همه جان چه می‌کند دور برای آسمان
۱۴۹
ای مه مگو کآسمان اهل برون نمی‌دهد
۱۵۰
اهل که نامد از عدم چیست خطای آسمان
۱۵۱
کوه کوه می‌رسد، چون نرسد دل به دل؟
۱۵۲
غصهٔ بی‌دلی نگر هم ز عنای آسمان
۱۵۳
با همه دل شکستگی روی به آسمان کنم
۱۵۴
آه که قبلهٔ دگر نیست ورای آسمان
۱۵۵
محنت و حال ناپسند، اینت فتوح روز و شب
۱۵۶
پلپل و چشم دردمند، اینت دوای آسمان
۱۵۷
باد دریغ در دلم کشت چراغ زندگی
۱۵۸
بوی چراغ کشته شد سوی هوای آسمان
۱۵۹
بر سر پای جان کنان گردم و طالع مرا
۱۶۰
پا و سری پدید نه چون سر و پای آسمان
۱۶۱
گرچه به موئی آسمان داشته‌اند بر سرم
۱۶۲
موی به موی دیده‌ام تعبیه‌های آسمان
۱۶۳
زعم من است کآسمان سجدهٔ سگدلان کنم
۱۶۴
زان چو دم سگان بود پشت دوتای آسمان
۱۶۵
بس که قفای آسمان خوردم و یافتم ادب
۱۶۶
تا ادب اذ السما کوفت قفای آسمان
۱۶۷
جیب دریده می‌رود گرد قوارهٔ زمین
۱۶۸
بو که رسم به محرمی زیر وطای آسمان
۱۶۹
نیست فرود آسمان محرم هیچ ناله‌ای
۱۷۰
نالهٔ خاقانی از آن رفت ورای آسمان
۱۷۱
یا کند آسمان قضا عمر مرا که شد به غم
۱۷۲
یا کنم از بقای شه دفع قضای آسمان
۱۷۳
از گهر یزیدیان زاده علی شجاعتی
۱۷۴
کز سر ذوالفقار او زاده قضای راستین
۱۷۵
تاجور جهان چو جم تخت خدای مملکت
۱۷۶
خاتم دیوبند او بند گشای مملکت
۱۷۷
انس و پریش چون ملک زله‌ربای مائده
۱۷۸
دام و ددش چو مورچه هدیه فزای مملکت
۱۷۹
دیودلان سرکشش حامل عرش سلطنت
۱۸۰
مرغ پران ترکشش پیک سبای مملکت
۱۸۱
افسر گوهر کیان، گوهر افسر سران
۱۸۲
خاک درش چو کیمیا بیش بهای مملکت
۱۸۳
عقل که دید طلعتش حرز بر او دمید و گفت
۱۸۴
اینت شه ملک سپه، عرش لوای مملکت
۱۸۵
گفت جهانش ای ملک تو ز کیانی از کیان
۱۸۶
گفت ز تخم آرشم نجل بقای مملکت
۱۸۷
گفت به تیغش آسمان کای گهری تو کیستی
۱۸۸
گفت من آتش اجل زهر گیای مملکت
۱۸۹
گرچه به باطل اختران افسر عاجزان برند
۱۹۰
اوست مظفری به حق خانه خدای مملکت
۱۹۱
مار به ظلم اگر برد خایهٔ موش ناسزا
۱۹۲
جان پلنگ چون برد کوست سزای مملکت
۱۹۳
مشتری از پی ملک کرد سجل خط بقا
۱۹۴
بست بنات نعش را عقد برای مملکت
۱۹۵
بدر ستاره لشکر است اوج طراز آسمان
۱۹۶
بحر نهنگ خنجر است ابر سخای مملکت
۱۹۷
بدر چو شعری سیم بحر چو کسری دوم
۱۹۸
دولت ظلم کاه او عدل فزای راستین
۱۹۹
چون شه پیل‌تن کشد تیغ برای معرکه
۲۰۰
غازی هند را نهد پیل به جای معرکه
۲۰۱
بینی از اژدها دلان صف زدگان چو مورچه
۲۰۲
خایهٔ مورچه شده چرخ ورای معرکه
۲۰۳
تیغ نیام بفکند چون گه حشر تن کفن
۲۰۴
راست چو صور دردمند از سر نای معرکه
۲۰۵
اسب به چار صولجان گوی زمین کند هبا
۲۰۶
طاق فلک به پا کند هم به هبای معرکه
۲۰۷
بیشه ستان نیزه‌ها ایمن از آتش سنان
۲۰۸
شیردلان ز نیزه‌ها بیشه فزای معرکه
۲۰۹
قلزم تیغ‌ها زده موج به فتح باب کین
۲۱۰
زاده ز موج تیغ‌ها صاعقه زای معرکه
۲۱۱
تیغ کبود غرق خون صوفی کار آب کن
۲۱۲
زاغ سیاه پوش را گفته صلای معرکه
۲۱۳
مغز سران کدوی خشک اشک یلان زرشک تر
۲۱۴
زین دو به تیغ چون نمک پخته ابای معرکه
۲۱۵
تختهٔ خاک رزم را جذر اصم شده ظفر
۲۱۶
خنجر شه چو هندوئی جذر گشای معرکه
۲۱۷
رایت شه تذرو وش لیک عقاب حمله‌بر
۲۱۸
پرچم شه غراب گون لیک همای معرکه
۲۱۹
رشتهٔ جان دشمنان مهرهٔ پشت گردنان
۲۲۰
چون به هم آورد کند عقد برای معرکه
۲۲۱
حلقهٔ تن عدوی او بر سر شه ره اجل
۲۲۲
شه چو سماک نیزه‌ور حلقه ربای راستین
۲۲۳
عرش نگر به جای تخت آمده پای شاه را
۲۲۴
کعبه نگر به قبله درساخته جای شاه را
۲۲۵
جام کیان به دست شه زمزم مکیان شده
۲۲۶
بر مکیان زکات چین گنج عطای شاه را
۲۲۷
برده مهندس بقا ز آن سوی خطهٔ فلک
۲۲۸
خندق حصن ملک را حد سرای شاه را
۲۲۹
چون ز سواد شابران سوی خزر سپه کشد
۲۳۰
روس والان نهند سر خدمت پای شاه را
۲۳۱
ور به سریر بگذرد رایت شاه صاحبش
۲۳۲
تاج و سریر خود نهد نعل بهای شاه را
۲۳۳
هود هدایت است شاه اهل سریر عادیان
۲۳۴
صرصر رستخیز دان قوت رای شاه را
۲۳۵
چرخ چو باز ازرق است این شب و روز چون دو سگ
۲۳۶
باز و سگ‌اند نامزد صید و هوای شاه را
۲۳۷
مرغ که آبکی خورد سر سوی آسمان کند
۲۳۸
گوئی اشارتی است آن بهر دعای شاه را
۲۳۹
دهر شکست پشت من نیست به رویش آب شرم
۲۴۰
ورنه چنین نداشتی مدح سرای شاه را
۲۴۱
چرخ چرا به خاک زد گوهر شب چراغ من
۲۴۲
کافسر گوهران کنم در ثنای شاه را
۲۴۳
دیدهٔ شرق و غرب را بر سخنم نظر بود
۲۴۴
آه که نیست این نظر عین رضای شاه را
۲۴۵
دزد بیان من بود هرکه سخنوری کند
۲۴۶
شاه سخنوران منم شاه ستای راستین
۲۴۷
باد مثال را حکم قضای ایزدی
۲۴۸
بر سر هر مثال او مهر رضای ایزدی
۲۴۹
هفت فلک به خدمتش یکدل و تا ابد زده
۲۵۰
چار ملک سه نوبتش در دو سرای ایزدی
۲۵۱
رخنه ز دست هیبتش ناخن شیر آسمان
۲۵۲
ناخن دست همتش بحر عطای ایزدی
۲۵۳
باد دل جهانیان والهٔ نور طلعتش
۲۵۴
چون نظر بهشتیان مست لقای ایزدی
۲۵۵
قوت روان خسروان شمهٔ خاک درگهش
۲۵۶
چون غذی ملائکه باد ثنای ایزدی
۲۵۷
باد چو باد عیسوی گرد سم براق او
۲۵۸
ای پی چشم درد جان شاف شفای ایزدی
۲۵۹
خامهٔ مار پیکرش باد رقیب گنج دین
۲۶۰
مهره و زهر در سرش درد و دوای ایزدی
۲۶۱
کرده ضمان ازو ظفر فتح و سریر و روس را
۲۶۲
او به فزودن ظفر شکرفزای ایزدی
۲۶۳
چرخ ز خنجر زحل ساخته درع دولتش
۲۶۴
آینه‌های درع او فر و بهای ایزدی
۲۶۵
دهر ز چرخ اطلسش کرده ردای کبریا
۲۶۶
نقش طراز آن ردا عین بقای ایزدی
۲۶۷
شاه جهان گشای را از شب و روز آن جهان
۲۶۸
باد هزار سال عمر، اینت دعای راستین

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.