زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۲ - در مدح خاقان اعظم جلال الدین شروان شاه اخستان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بر کوس نوای نو بردار به صبح اندر
۲
گلگون چو شفق کاسی پیش آر به صبح اندر
۳
گلبام زند کوست گلفام شود کاست
۴
کآتش به گلاب آرد خمار به صبح اندر
۵
از مصحف گردون ار پنج آیت زر کم شد
۶
آمد پر طاووسش دیدار به صبح اندر
۷
جامت به دل مصحف پنج آیت زر دارد
۸
مصحف بنه و جامی بردار به صبح اندر
۹
گر حور بریشم زن خفته است چو کرم قز
۱۰
از بانگ قنینه‌اش کن بیدار به صبح اندر
۱۱
زخمی که سه یک بودت خواهی که سه شش گردد
۱۲
یک دم سه و یک می خور با یار به صبح اندر
۱۳
در سیزده ساعت شب صد نافله کردستی
۱۴
با چارده مه فرضی بگزار به صبح اندر
۱۵
چون ساقی می‌بنمود از آب قدح شمعی
۱۶
پروانه شود زآتش بیزار به صبح اندر
۱۷
آن شمع یهودی فش بس زرد و سیه‌دل شد
۱۸
اعجاز مسیحش نه در بار به صبح اندر
۱۹
صبح ادهم گردون را مهماز به پهلو زد
۲۰
پیداست ز خون اینک آثار به صبح اندر
۲۱
آن حلق صراحی بین کز می به فواق آمد
۲۲
چون سرفه‌کنان از خون بیمار به صبح اندر
۲۳
سرچشمهٔ حیوان بین در طاس و ز عکس او
۲۴
ریگ تک دریا را بشمار به صبح اندر
۲۵
تا خوانچهٔ زر دیدی بر چرخ سیه کاسه
۲۶
بی‌خوانچه سپید آید میخوار به صبح اندر
۲۷
گر صبح رخ گردون چون خنگ بتی سازد
۲۸
تو سرخ بتی از می بنگار به صبح اندر
۲۹
جام ملک مشرق بر کوه شعاعی زد
۳۰
سرمست چو دریا شد کهسار به صبح اندر
۳۱
خاقان جهان داور سردار همه عالم
۳۲
نعمان کیان گوهر، مختار همه عالم
۳۳
نور از افق جامت دیدار نمود آنک
۳۴
حور از تتق کاست رخسار نمود آنک
۳۵
شنگی کن و سنگی زن بر شیشهٔ عقل ایرا
۳۶
می چون پری از شیشه دیدار نمود آنک
۳۷
آذین صبوحی را زد قبه حباب از می
۳۸
هر قبه از آن دری شهوار نمود آنک
۳۹
چون قبه کند باده گویند رسد مهمان
۴۰
مهمان رسدت زهره کثار نمود آنک
۴۱
کف چرخ زنان بر می، می رقص کنان در دل
۴۲
دل خال کنان از رخ گلزار نمود آنک
۴۳
بیاع مغان ساقی بارش گهر احمر
۴۴
کز جام و خط ازرق طیار نمود آنک
۴۵
از ریزش گاو زر شیر تن شادروان
۴۶
از مشک تر آهو انبار نمود آنک
۴۷
صبح است ترازویی کز بهر بهای می
۴۸
در کفه شباهنگش دینار نمود آنک
۴۹
گویی که خروس از می مخمور سر است ایرا
۵۰
چشمش چو لب کبکان خون‌بار نمود آنک
۵۱
مست است خروس آری از جرعهٔ شب خیزان
۵۲
چون نعرهٔ کوس آید هشیار نمود آنک
۵۳
آن مؤذن زردشتی گر سیر شد از قامت
۵۴
وز حی علی کردن بیمار نمود آنک
۵۵
ها بلبله مؤذن شد و انگشت به گوش آمد
۵۶
حلقش ز صلا گفتن افگار نمود آنک
۵۷
کشتی است قدح گویی دریاست در آن کشتی
۵۸
وز موج زدن دریا کهسار نمود آنک
۵۹
خط بر لب ساغر بین چون خط لب ساقی
۶۰
کز نیل خم عیسی زنار نمود آنک
۶۱
بوی می نوروزی در بزم شه شروان
۶۲
آب گل و سیب تر بر بار نمود آنک
۶۳
جمشید ملک هیئت خورشید فلک هیبت
۶۴
یک هندسهٔ رایش معمار همه عالم
۶۵
چون صبح دم از ریحان گلزار پدید آید
۶۶
ریحانی گلگون را بازار پدید آید
۶۷
رخسار فلک گوئی بود آبله پوشیده
۶۸
چون آبله گم گردد رخسار پدید آید
۶۹
بر صبح خره‌گوئی مصری است شناعت زن
۷۰
کش صاع زر یوسف دربار پدید آید
۷۱
مه چون سروی آهو بنمود کنون در پی
۷۲
آهوی فلک را هم آثار پدید آید
۷۳
آن آهوی زرین بین در شیر وطن گاهش
۷۴
کورا سروی سیمین هر بار پدید آید
۷۵
بر کرتهٔ صبح از مه چون جیب پدید آید
۷۶
آن زرد قواره هم ناچار پدید آید
۷۷
در شحنگی مشرق صبح آمد و زد داری
۷۸
زودا که سر چترش ز آن دار پدید آید
۷۹
می را به سلام آید خورشید چو طاس زر
۸۰
گو طاس می و ساقی تا کار پدید آید
۸۱
گر ز آن می شعری‌وش بر خار شعاع افتد
۸۲
دهن البلسان چون گل از خار پدید آید
۸۳
صد جان به میانجی نه یاری به میان آور
۸۴
کاقبال میان بندد چون یار پدید آید
۸۵
بیداد حریفان را تن در ده و گر ندهی
۸۶
ز انصاف طلب کردن آزار پدید آید
۸۷
مس‌های زر اندودند ایشان تو مکن ترشی
۸۸
کز مس به چنین سرکه زنگار پدید آید
۸۹
جنسی به ستم برساز از صورت ناجنسان
۹۰
کاین نقش به صد دوران یکبار پدید آید
۹۱
صد عمر گران آید جان کندن عالم را
۹۲
تا زین فلکت جنسی دلدار پدید آید
۹۳
تا کی چو هوا خس را بربودن و بررفتن
۹۴
کان خس که هوا گیرد بس خوار پدید آید
۹۵
گویی که درین خرمن دانه طلبی نه خس
۹۶
خس ناطلبیده خود بسیار پدید آید
۹۷
میزان حق و باطل رای ملک است ایرا
۹۸
زر دغل و خاص در نار پدید آید
۹۹
شروان شه اعظم را اقبال سزد بنده
۱۰۰
چون بندهٔ اقبالش احرار همه عالم
۱۰۱
می جام بلورین را دیدار همی پوشد
۱۰۲
خورشید مه نو را رخسار همی پوشد
۱۰۳
چون گشت سپیدی رخ از سرخی مه پنهان
۱۰۴
گوئی که به روم اندر بلغار همی پوشد
۱۰۵
می چون زر و جام او را چون کفهٔ معیار است
۱۰۶
از سرخی رنگ زر معیار همی پوشد
۱۰۷
از بوالعجبی گویی خون دل عاشق را
۱۰۸
در گوهر اشک خود گلزار همی پوشد
۱۰۹
بربط چو سخن‌چینی کز هشت زبان گوید
۱۱۰
لیک از لغت مشکل اسرار همی پوشد
۱۱۱
چنگ ارچه به بر دارد پیراهن ابریشم
۱۱۲
رانین پلاسین هم بسیار همی پوشد
۱۱۳
نایست سیه زاغی خوش نغمه‌تر از بلبل
۱۱۴
کاندر دهن کبکی منقار همی پوشد
۱۱۵
نالید رباب ایرا کازرده شد از زخمه
۱۱۶
لیک از خوشی زخمه آزار همی پوشد
۱۱۷
دف تا به شکارستان شاد است ز باز و سگ
۱۱۸
غم ز آن چو تذروان سر در خار همی پوشد
۱۱۹
سرد است هوا هردم پیش آرمی و آتش
۱۲۰
چون اشک دل عاشق کز یار همی پوشد
۱۲۱
از حجرهٔ سنگ آمد در جلوه عروس رز
۱۲۲
در حجلهٔ آهن شد، گلنار همی پوشد
۱۲۳
او رومی و با هندو چون کرد زناشوئی
۱۲۴
رومی شود آن هندو دیدار همی پوشد
۱۲۵
از خانه به روزن شد بر بام چو سر بر زد
۱۲۶
گویی که عذار رز دیوار همی پوشد
۱۲۷
بر باغ قلم درکش وان کوره پر آتش کن
۱۲۸
چون پیرهن از کاغذ کهسار همی پوشد
۱۲۹
تا زورقی زرین گم شد ز سر گلبن
۱۳۰
کوه از قصب مصری دستار همی پوشد
۱۳۱
اینک به بقای شه خورشید به ماهی شد
۱۳۲
زو هر درم ماهی دینار همی پوشد
۱۳۳
رایش که فلک سنجد در حکم جهان‌داری
۱۳۴
مانند محک آمد معیار همه عالم
۱۳۵
دل عاشق خاص آمد ز اغیار نیندیشد
۱۳۶
زری که خلاص آمد از نار نیندیشد
۱۳۷
دل مرغ سرانداز است از دام نپرهیزد
۱۳۸
آری دل گنج اندیش از مار نیندیشد
۱۳۹
عیار دلی دارم بر تیغ نهاده سر
۱۴۰
کز هیچ سر تیغی عیار نیندیشند
۱۴۱
دل کم نکند در کار از دیودلی زیرا
۱۴۲
مزدور سلیمان است از کار نیندیشد
۱۴۳
گر کوه غمان بارد بر دل بکشد بارش
۱۴۴
کو بختی سرمست است از بار نیندیشد
۱۴۵
عشق این دل مسکین را گر خار نهد گو نه
۱۴۶
دل گور غریبان است از خار نیندیشد
۱۴۷
دلدار که خون ریزد یک موی نیازارد
۱۴۸
دل نیز به یک مویش آزار نیندیشد
۱۴۹
عشق ار بکشد یک ره صد بار کند زنده
۱۵۰
هان تا دل ازین کشتن زنهار نیندیشد
۱۵۱
دل همه به کله داری بر عشق سراندازد
۱۵۲
یعنی که چو سر گم شد دستار نیندیشد
۱۵۳
پار این دل خاکی را بردند به دست خون
۱۵۴
امسال همان خواهد وز پار نیندیشد
۱۵۵
هر بار دل از طالع کی زخم سه شش یابد
۱۵۶
کاین نقش به صد دوران یک بار نیندیشد
۱۵۷
آن را که ز چشم و دل طوفان دو به دو خیزد
۱۵۸
از برق غمان یک یک بسیار نیندیشد
۱۵۹
خاقانی اگر عمری بر یار فشاند جان
۱۶۰
در خواب خیالش را دیدار نیندیشد
۱۶۱
هست آفت بی‌یاری جایی که از این آفت
۱۶۲
اندر دو جهان یکسر کس یار نیندیشد
۱۶۳
جان در کنف شاه است از حادثه نهراسد
۱۶۴
عیسی ز بر چرخ است از دار نیندیشد
۱۶۵
کیخسرو گوهر بخش از گوهر کیخسرو
۱۶۶
کز جام خرد دیده است اسرار همه عالم
۱۶۷
عیارهٔ آفاق است این یار که من دارم
۱۶۸
بازیچهٔ ایام است این کار که من دارم
۱۶۹
زنجیر همی برم تعویذ همی سوزم
۱۷۰
دیوانه چنین خواهد این یار که من دارم
۱۷۱
صرف دو لبش سازم دین و دل و زر و سر
۱۷۲
کآخر به سه بوس ارزد این چار که من دارم
۱۷۳
شد رشتهٔ جان من یک تار مگر روزی
۱۷۴
در عقد به کار آیدش این تار که من دارم
۱۷۵
تا کی ز خطر ترسد این جان که مرا مانده است
۱۷۶
چند از رصد اندیشد این بار که من دارم
۱۷۷
هر خار به باغ اندر دارد رطبی یا گل
۱۷۸
نه گل نه رطب دارد این خار که من دارم
۱۷۹
چند آب مژه ریزم بر نار دل سوزان
۱۸۰
کز دجله نخواهد مرد این نار که من دارم
۱۸۱
با این همه از عالم عار است مرا والله
۱۸۲
یاران مرا فخر است این عار که من دارم
۱۸۳
میدان سخن نو نو هر بار یکی دارد
۱۸۴
من گوی به سر بردم این بار که من دارم
۱۸۵
مار است مرا خامه هم مهره و هم زهرش
۱۸۶
بر گنج هنر وقف است این مار که من دارم
۱۸۷
بر مذهب خاقانی دارم ز جهان گنجی
۱۸۸
گر گنج ابد خواهی این دار که من دارم
۱۸۹
گر پرده براندازی و در دیر مغان آیی
۱۹۰
از حبل متین بینی زنار که من دارم
۱۹۱
چون خواجه نخواهد راند از هستی زر کامی
۱۹۲
آن گنج که او دارد انگار که من دارم
۱۹۳
چون فایدهٔ سلطانی نانی بود از ملکت
۱۹۴
آن ملکت یک هفته پندار که من دارم
۱۹۵
ادرار همه کس نان ادرار من آمد جان
۱۹۶
از شاه جهان است این ادرار که من دارم
۱۹۷
تاج گهر آرش کز یک گهر تاجش
۱۹۸
هفت اختر گردون زاد انوار همه عالم
۱۹۹
شاهی که خلایق را تیمار کشد عدلش
۲۰۰
گرد نقط عالم پرگار کشد عدلش
۲۰۱
چون وصل و زر از جان‌ها اندوه برد یارش
۲۰۲
چون عشق و می از دلها اسرار کشد عدلش
۲۰۳
شاپور ذوالا کتاف است اکناف هدایت را
۲۰۴
مانی ضلالت را بر دار کشد عدلش
۲۰۵
یاجوج ستم گم شد زان پیش که اسکندر
۲۰۶
هم ز آهن تیغ او دیوار کشد عدلش
۲۰۷
گل زآتش ظالم خو نالید به درگاهش
۲۰۸
از کین گل آتش را بر خار کشد عدلش
۲۰۹
چون ابر همی گرید دریا ز سخای او
۲۱۰
کان می‌کشد از دریا کز نار کشد عدلش
۲۱۱
جودش چو کند غارت دریای یتیم آور
۲۱۲
آخر نه یتیمان را تیمار کشد عدلش
۲۱۳
از خانهٔ مار آید زنبور عسل بیرون
۲۱۴
گر یک رقم همت بر مار کشد عدلش
۲۱۵
از آهن اگر عدلش آتش‌زنه‌ای سازد
۲۱۶
از سنگ به جای تف دینار کشد عدلش
۲۱۷
سنگی که کشد آهن سوزن نکشد ز آنسان
۲۱۸
کز خاک سوی دوزخ اشرار کشد عدلش
۲۱۹
خورشید نم از دریا بالا نکشد چونان
۲۲۰
کز خلد سوی شروان انوار کشد عدلش
۲۲۱
رایض شود اقبالش بر ابلق روز و شب
۲۲۲
چون رام شد این ابلق در بار کشد عدلش
۲۲۳
بر هر زمی ملکت کو تخم بقا کارد
۲۲۴
گاو فلک ار خواهد در کار کشد عدلش
۲۲۵
گر عالم روی وش زنگی شغب است او را
۲۲۶
داغ حبشی بر رخ نهمار کشد عدلش
۲۲۷
زنجیر فلک گردد حبل‌الله مظلومان
۲۲۸
کز قاف به قاف از دین یک تار کشد عدلش
۲۲۹
درگاه جلال الدین تا مرکز عدل آمد
۲۳۰
از عدل چو مسطر شد پرگار همه عالم
۲۳۱
ای تازه با علامت آثار جهان‌داری
۲۳۲
وی تیز به ایامت بازار جهان‌داری
۲۳۳
از گوهر بهرامی بهرام اسد زهره
۲۳۴
وز نسبت سالاری سالار جهان‌داری
۲۳۵
روی ز می از رفعت چون پشت فلک کردی
۲۳۶
چون قطب فرو بردی مسمار جهان‌داری
۲۳۷
صف بسته غلامانت بگشاده جهان لیکن
۲۳۸
صف ملکان پیشت انصار جهان‌داری
۲۳۹
چون آینه گون خنجر در شانهٔ دست آری
۲۴۰
از نور مصور بین رخسار جهان‌داری
۲۴۱
نشگفت گر از فردوس ادریس فرود آید
۲۴۲
تا درس کند پیشت اخبار جهان‌داری
۲۴۳
گر ایلدگز ایران را تسلیم به سلطان کرد
۲۴۴
آن روز که بیرون رفت از کار جهان‌داری
۲۴۵
سلطان به بقای تو بسپرد ممالک را
۲۴۶
چون دید که تنگ آمد پرگار جهان‌داری
۲۴۷
شادا که منوچهر است اندر کنف رضوان
۲۴۸
کو چون تو خلف دارد غم‌خوار جهان‌داری
۲۴۹
تیغت که مطرا کرد این عالم خلقان را
۲۵۰
خورشید لقب دادش قصار جهان‌داری
۲۵۱
گرچه سیر آموزند اهل هدی از مهدی
۲۵۲
مهدی ز تو آموزد اسرار جهان‌داری
۲۵۳
قدر تو جهان رد کرد از ننگ جهان‌گیران
۲۵۴
وافزود هم از نامت مقدار جهان‌داری
۲۵۵
رایت که فلک سنجد با عدل موافق به
۲۵۶
کز عدل جهان دارد معیار جهان‌داری
۲۵۷
از عدل جهان‌داران کردار بجا ماند
۲۵۸
پس داد و نکوئی به کردار جهان‌داری
۲۵۹
هفتم فلک ایوانت و ایوان فلک قصرت
۲۶۰
ای داده به تو نصرت معمار جهان‌داری
۲۶۱
چون سبزهٔ عدل آمد باران کرم باید
۲۶۲
کز عدل و کرم ماند آثار جهان‌داری
۲۶۳
تا هشت بهشت آمد یک مائدهٔ عدلت
۲۶۴
شد مائدهٔ سالارت سالار همه عالم
۲۶۵
فهرست مکارم باد اخبار تو عالم را
۲۶۶
تاریخ معالی باد آثار تو عالم را
۲۶۷
چون نور نخستین شد توقیع تو ملکت را
۲۶۸
چون صور پسین بادا گفتار تو عالم را
۲۶۹
فعل دم عیسی گشت انفاس تو امت را
۲۷۰
نور دل یحیی باد اسرار تو عالم را
۲۷۱
بر سکهٔ دین نامت چون نام تو بر سکه
۲۷۲
نقش الحجری بادا کردار تو عالم را
۲۷۳
هشتم فلک ایوانت و گلزار ارم قصرت
۲۷۴
فردوس نهم بادا گلزار تو عالم را
۲۷۵
باد از سر پیکانت سفته دل بدخواهان
۲۷۶
وز نام نکو سفته دربار تو عالم را
۲۷۷
باد آتش شمشیرت داغ دل سگ فعلان
۲۷۸
بس داغ سگان کرده سگدار تو عالم را
۲۷۹
تیغ تو خزر گیرد و در بند گشاید هم
۲۸۰
زین فتح مبشر باد اخبار تو عالم را
۲۸۱
سر خیل شیاطین شد پی کور ز پیکانت
۲۸۲
باد از پی کار دین پیکار تو عالم را
۲۸۳
شیطان شکند آدم و دجال کشد مهدی
۲۸۴
چون آدم و مهدی باد انصار تو عالم را
۲۸۵
باد آب کفت زمزم خاک در تو کعبه
۲۸۶
رکن و حجرالاسود دیوار تو عالم را
۲۸۷
تا هست ملایک را عرش آینهٔ نوری
۲۸۸
باد آینهٔ عرشی رخسار تو عالم را
۲۸۹
کار تو به عون الله از عین کمال ایمن
۲۹۰
مهر ابدی بادا بر کار تو عالم را
۲۹۱
سلطان فلک لرزان از بیم اذالشمس است
۲۹۲
آرام دهاد آن روز انوار تو عالم را
۲۹۳
باد آیت پیروزی در شانت شباروزی
۲۹۴
فرخنده به نوروزی دیدار تو عالم را
۲۹۵
نعل سم شبرنگت تاج سر جباران
۲۹۶
حافظ سر و تاجت را جبار همه عالم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.