شمارهٔ ۱ - در وعظ و حسن تخلص به نعت پیغمبر اکرم و تخلص به مدح ناصر الدین ابراهیم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلا از جان چه برخیزد؟ یکی جویای جانان شو
۲
بلای عشق را گر دوست داری دشمن جان شو
۳
خرد را از سر غیرت قفای خاک پاشان زن
۴
هوا را از بن دندان حریف آب دندان شو
۵
تو را هم کفر و هم ایمان حجاب است ار تو عیاری
۶
نخست از کفر بیرون آی و پس در خون ایمان شو
۷
اگر با خاک پاشانت سواری آرزو باشد
۸
تو از دیوان دیوان خیز و زی قصر سلیمان شو
۹
اگر در پیش کاخ او سواریت آرزو آید
۱۰
چو طفلان خوابگه بگذار و زی میدان مردان شو
۱۱
گر او شب رنگ در تازد تو خود را خاک میدان کن
۱۲
ور او چوگان به کف گیرد تو همچون گوی غلطان شو
۱۳
تو را یک زخم پیکانش ز بند خود برون آرد
۱۴
به صد فرسنگ استقبال آ، یک زخم پیکان شو
۱۵
چو در جایی همه او باش و چون از جای بگذشتی
۱۶
چه داری آرزو آن کن، چه بینی خوبتر آن شو
۱۷
تو آن مشنو که مرغ شوم خواهد جای ویران را
۱۸
گرت گنج دل آباد است سوی گنج ویران شو
۱۹
تو بیرون از حرم زانی که خاقانی است بند تو
۲۰
ز خاقانی برون آی و ندیم خاص خاقان شو
۲۱
وگر خواهی کز این منزل امان آن سرا یابی
۲۲
امانت دار یزدان را نیابت دار حسان شو
۲۳
رسول کائنات احمد، شفیع خلق، ابوالقاسم
۲۴
جمال جوهر آدم، کمال گوهر هاشم
۲۵
به راه عاشقی شرط است راه عقل نارفتن
۲۶
چو درد عشق پیش آید به صد جان پیشوا رفتن
۲۷
به کوی عشق هم عشق است رهبر زآن که مردان را
۲۸
به امر پادشا باید به صدر پادشا رفتن
۲۹
هوا را راه ده لیکن نه آن راهی که دل خواهد
۳۰
که نزد عاشقان کفر است بر راه هوا رفتن
۳۱
به ترکستان اصلی شو برای مردم معنی
۳۲
به چین صورتی تا کی پی مردم گیا رفتن
۳۳
دل اندر بند جان نتوان به وصل دوست پیوستن
۳۴
بت اندر آستین نتوان به درگاه خدا رفتن
۳۵
طریق عاشقی چبود؟ به دست بیخودی خود را
۳۶
به فتراک عدم بستن، به دنبال فنا رفتن
۳۷
گه از سوز جگر در سور سر دلبران بودن
۳۸
گه از راه صفت برخوان اخوان الصفا رفتن
۳۹
جرس وار ار تو را دردی است، تا کی ناله کردن
۴۰
نجیب آسا گرت باری است، تا کی راه نارفتن
۴۱
هنوز اندر بیابان باشی آن ساعت که جانت را
۴۲
ازین کرخ فنا باید به بغداد بقا رفتن
۴۳
ز تو تا غایت مقصد چه یک روزه چه صد ساله
۴۴
چو راهی در میان داری که میباید تو را رفتن
۴۵
اگر نه دشمن خویشی چه میباید همه خود را
۴۶
درونسو شسته جان کندن برونسو ناروا رفتن
۴۷
در این منزل ز سربازی پناهی ساز خاقانی
۴۸
که ره پر لشکر جادوست نتوان بیعصا رفتن
۴۹
به ترک نفسگوی از خاصهٔ عشقی که زشت آید
۵۰
رفیق بولهب بودن، طریق مصطفی رفتن
۵۱
مدار عالم خلقت، مراد خلقت آدم
۵۲
قوام مرکز سفلی، امام حضرت اعظم
۵۳
اگر پای طلب داری قدم در نه که راه اینک
۵۴
شمار ره نمایان را قلم درکش که ماه اینک
۵۵
نخست از عاشقی خود را به راه بیخودی گم کن
۵۶
که خود ز آنجا ندا آید که ای گم گشته راه اینک
۵۷
به سر بازی توان دیدن بساط بارگاه او
۵۸
اگر داری سر این سر، در آن بارگاه اینک
۵۹
سری چبود؟ برو درباز آندر کوی وصل او
۶۰
سری را صد سراست و هر سری را صد کلاه اینک
۶۱
تو را چون عشق او پذرفت دعوی بر دو عالم کن
۶۲
که بر تحقیق آن دعوی قبول او گواه اینک
۶۳
چو دارالملک جانت را به مهر مهر او بینی
۶۴
مترس از زحمت غوغا به میدان آی، شاه اینک
۶۵
تو در چاه تحیر مانده وز بهر خلاص تو
۶۶
خیال او رسن در دست بر بالای چاه اینک
۶۷
برون تاز اسب همت را، کجا بیرون ازین گنبد
۶۸
وگر چرب آخورش خواهی هم آب و هم گیاه اینک
۶۹
بیار آهی که چون از تنگنای لب رها گردد
۷۰
تو را گویند بر کیوان نگر کایوان ماه اینک
۷۱
ز صف تفرقه برخیز و بر صف صفا بگذر
۷۲
که از رندان شاه دل سپاه اندر سپاه اینک
۷۳
به غفلت گر ز خاقانی گناهی در وجود آمد
۷۴
به استغفار آن خرده بزرگی عذر خواه اینک
۷۵
حریف خاص اوادنی محمد کز پی جاهش
۷۶
سر آهنگان کونینند سرهنگان درگاهش
۷۷
شهنشاهی که درع شرع همبالای او آمد
۷۸
قدر دستی که فرق عرش نطع پای او آمد
۷۹
ز درگاه قدم در تاخت تیغ و نطق همراهش
۸۰
ازل دستور او گشت و ابد مولای او آمد
۸۱
ملایک باروار و در لوای عصمت او شد
۸۲
خلایق با هزاهز در رکاب رای او آمد
۸۳
به دست لااله افکند شادروان الا الله
۸۴
که توقیع رسول الله بر طغرای او آمد
۸۵
تبارک خطبهٔ او کرد و سبحان نوبت او زد
۸۶
لعمرک تاج او شد، قاب قوسین جای او آمد
۸۷
کبوتر پردهٔ او داشت، سایه خیمهٔ او شد
۸۸
زبان کشتهٔ پر زهر هم گویای او آمد
۸۹
قلم بیگانه بود از دست گوهر بار او لیکن
۹۰
قدم پیمانهٔ نطق جهان پیمای او آمد
۹۱
شب خلوت که موجودات بر وی عرضه کرد ایزد
۹۲
جهان چون ذرهای در دیدهٔ بینای او آمد
۹۳
مهیا کرد پنج ارکان ملت را به چار ارکان
۹۴
که هر یک جدولی بوده است کز دریای او آمد
۹۵
کنون جز ناصر الدین کیست کز بهر نیابت را
۹۶
ز بعد چار تن در چار بالشهای او آمد
۹۷
سراندازی که تا بود از برای گردن ملت
۹۸
نظام عقد شرع از کلک گوهر زای او آمد
۹۹
امام شرع و سلطان طریقت ناصر الدین، آن
۱۰۰
که تارایات او آمد نگون شد چتر بد دینان
۱۰۱
ابو اسحق ابراهیم کاندر جنب انعامش
۱۰۲
به یک ذره نمیسنجد سپهر و هفت اجرامش
۱۰۳
بدان ژنده که او دارد طراز خلعت است آری
۱۰۴
که نفس زندهٔ پخته است زیر ژندهٔ خامش
۱۰۵
به طفلی بت شکست از عقل در بتخانهٔ شهوت
۱۰۶
برآمد اختر اقبال و دید و هم نشد رامش
۱۰۷
بلی در معجز و برهان براهیم این چنین باید
۱۰۸
که نه صیدش کند اختر نه دامن گیرد اصنامش
۱۰۹
اگر دجال شکلی سنگ زد بر کعبهٔ جاهش
۱۱۰
هماکنون ز آفت گردون بگردد نقش ایامش
۱۱۱
که بود آن کس که پیل آورد وقتی بر در کعبه
۱۱۲
که مرغش سنگ باران کرد و دوزخ شد سرانجامش
۱۱۳
گرفتم کآتش ناب است قدح حاسدان در وی
۱۱۴
چو آتش نام او داند کجا سوزاند اندامش
۱۱۵
من اندر طالعش دیدم سعادتها و میدانم
۱۱۶
که گر ادریس زنده استی همین گفتی در احکامش
۱۱۷
چه باک ار یک جهان خصم است آن کس را که گر خواهد
۱۱۸
جهانی نو پدید آرد جهاندار از پی کامش
۱۱۹
دریغا گنجهٔ خرم که اکنون جای ماتم شد
۱۲۰
که از فر چنین صدری فراق افتاد فرجامش
۱۲۱
اگر در جنبش آید باز خاک او عجب نبود
۱۲۲
گر این کوه شریعت بود چندین گاه آرامش
۱۲۳
نباتش هر زمانی از زبان حال میگوید
۱۲۴
کس کن ابر ما گم کرد، گم باد از جهان نامش
۱۲۵
زهی صدری که خصمت را گیا نفرین همی خواند
۱۲۶
نگر تا آنکه جان دارد چه نفرین بر زبان راند
۱۲۷
مبارک حضرتا، ایام در ظل تو آساید
۱۲۸
مقدس خاطرا، اسلام را رای تو پیراید
۱۲۹
روان صاحب الاعراف موقوف است تا محشر
۱۳۰
میان دوزخ و فردوس که تا رایت چه فرماید
۱۳۱
کسی کز خیل اعدای تو شد، بر روزگار او
۱۳۲
قضا خندان همی آید، قدر دندان همی خاید
۱۳۳
بفرساید ز سوز دولت تو سد اسکندر
۱۳۴
چه باشد جان یاجوجی کز آن آتش نفرساید
۱۳۵
حسودان تو گرچه دیگها پختند، میدانم
۱۳۶
که در وی نیست آن چیزی که زا شهر شما زاید
۱۳۷
حدیث و فعلشان بیحرف گویی صفر بر جانش
۱۳۸
چو گفتم در دگر جایش دگر گفتن چه میباید
۱۳۹
عروسان سر کلک تو در پرده شدند از من
۱۴۰
مرا هم هدیهای باید که هر یک روی بنماید
۱۴۱
من این تحفه طرازیدم به دندان مزدشان آری
۱۴۲
عروس آخر چو هدیه دید دانم روی بگشاید
۱۴۳
چو یزدان وحی کرد از غیب سوی نحل، میشایست
۱۴۴
اگر تو سوی خاقانی فرستی نامهای شاید
۱۴۵
اگر ذات تو یزدان وار فیض فضل میبارد
۱۴۶
ضمیرم نیز نحل آسا شفای جان میافزاید
۱۴۷
به جان تو که گردون را ولیعهد است جاه تو
۱۴۸
اگر درعهد تو چون من سخنگویی پدید آید
۱۴۹
سخن پیرایهٔ کهنه است و طبع من مطرا گر
۱۵۰
مرا بنمای استادی کز این سان کهنه آراید
