زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۲ - در مدح خاقان کبیر جلال الدین والدنیا شروان شاه اخستان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
خوش خوش به روی ساقیان دیدند خندان صبح را
۲
گوئی به عود سوخته شستند دندان صبح را
۳
یا نخل بندی کرد شب، زان خوشهٔ پروین رطب
۴
کان صنعت نغز ای عجب کرده است خندان صبح را
۵
گردون ز مشک و زعفران سازد حنوط اختران
۶
بر سوک آن دامن تران درد گریبان صبح را
۷
یا آه عاشق بود خود بر صبح سوزی نامزد
۸
کان تیر آتش پاش زد بدرید خفتان صبح را
۹
کو ساقی دریاکشان، کو ساغر دریا نشان
۱۰
کز عکس آن گوهر فشان بینی صدف سان صبح را
۱۱
دریاب عیش صبح دم تا نگذرد بگذر ز غم
۱۲
کانگه به عمری نیم دم دریافت نتوان صبح را
۱۳
مرد از دو رنگی طاق به، این رنگ‌ها بر طاق نه
۱۴
هم دور خود هم دور ده و انصاف بستان صبح را
۱۵
با صبح خوش درکش عنان برجه رکاب می ستان
۱۶
کز کم حیاتی در جهان تنگ است میدان صبح را
۱۷
بر روی صبح از ژاله خوی، خوی سرد بین بر روی وی
۱۸
گوئی زدش زنبور دی چون دید عریان صبح را
۱۹
بستان ز ساقی جام زر، هم بر رخ ساقی بخور
۲۰
وقت دو صبح آن لعل‌تر در ده سه گردان صبح را
۲۱
کیخسروانه جام می خون سیاوش رنگ وی
۲۲
چون آتش کاوس کی کرده زر افشان صبح را
۲۳
از جرعه ریز شاه بین، بر خاک عقد عنبرین
۲۴
گوئی بدان عنبر زمین آلود دامان صبح را
۲۵
فرمان ده اسلامیان، دارای دوران اخستان
۲۶
عادلتر از بهرامیان، پرویز ایران اخستان
۲۷
نزل صباحی پیش خوان تا حور برخوان آیدت
۲۸
خون صراحی بیش ران تا نور در جان آیدت
۲۹
ز آن سوی کوه است آفتاب از بوی می مست و خراب
۳۰
از سر برآرد نیم خواب افتان و خیزان آیدت
۳۱
در بزم عیش افروختن کوه از سماع آموختن
۳۲
همچون سپند از سوختن در رقص و افغان آیدت
۳۳
چون رطل‌ها رانی گران خیل نشاط از هر کران
۳۴
همچون خیال دلبران ناخوانده مهمان آیدت
۳۵
دل بر سر خوان طرب چون مرغ فردوسی طلب
۳۶
یک نیمه گویا ای عجب یک نیمه بریان آیدت
۳۷
هست این زمین را نه به نو کاس کریمان آرزو
۳۸
یک جرعه کن در کار او آخر چه نقصان آیدت
۳۹
چون جرعه‌ها رانی گران باری بهش باش آن زمان
۴۰
کز زیر خاک دوستان آواز عطشان آیدت
۴۱
آن نازنینان زیر خاک افکندهٔ چرخ‌اند پاک
۴۲
ای بس که نالی دردناک ار یاد ایشان آیدت
۴۳
گر داد آزادی دهی قد خم کنی در خم جهی
۴۴
ور پی ز خود بیرون نهی آتش گلستان آیدت
۴۵
چون از نیازت بوی نه، کعبه پرستی روی نه
۴۶
چون آبت اندر جوی نه، پل کردن آسان آیدت
۴۷
تا زهد تو زرق است بس، بر کفر داری دست رس
۴۸
می گیر و صافی کن نفس، تا کفر ایمان آیدت
۴۹
بگذار زهد بی‌نمک، هل تا فرود آید فلک
۵۰
هر رخنه کید یک به یک، بر طاق ویران آیدت
۵۱
بر یاد خاقان کبیر ار می خوری جان بخشدت
۵۲
بل کان شه اقلیم گر، اقلیم توران بخشدت
۵۳
مجلس پری خانه شمر، بزم سلیمان بین در او
۵۴
در صفه‌ها بستان نگر، صف‌های مرغان بین در او
۵۵
کام قنینه خون فشان چون اشک داود از نشان
۵۶
مرغ صراحی جان کنان داودی الحان بین در او
۵۷
گر فاسقان را از گنه در باغ رضوان نیست ره
۵۸
در روی ساقی کن نگه صد باغ رضوان بین در او
۵۹
ور بت پرستان را به جان ندهند در کعبه امان
۶۰
کوی بتان را کعبه دان، زمزم خمستان بین در او
۶۱
چون شد هوا سنجاب‌گون، گیتی فنک دارد کنون
۶۲
در طارم آتش کن فزون روباه خزران بین در او
۶۳
شکل تنوره چون قفس طاوس و زاغش هم‌نفس
۶۴
چون ذروهٔ افلاک بس مریخ و کیوان بین در او
۶۵
خیک است شش پستان زنی رومی دل زنگی تنی
۶۶
مریم صفت آبستنی عیسی دهقان بین در او
۶۷
چون نیش چوبین را کنون رگ‌های زرین شد زبون
۶۸
خیز از رگ خم ریز خون قوت رگ جان بین در او
۶۹
بربط، تنی بی‌جان نگر، موزون به چار ارکان نگر
۷۰
هر هشت رگ میزان نگر، زهره به میزان بین در او
۷۱
نالان رباب از بس‌زدن هم کفچه سر هم کاسه تن
۷۲
چو بین خرش زرین رسن بس تنگ میدان بین در او
۷۳
چنگ است عریان وش سرش صدرهٔ بریشم در برش
۷۴
بسته پلاسین میزرش، زانوش پنهان بین در او
۷۵
نایست چون طفل حبش ده دایگانش ترک وش
۷۶
نه چشم دارد شوخ و خوش، صد چشم حیران بین در او
۷۷
دف را خم چوگان شه با صورت ایوان شه
۷۸
هم‌چون شکارستان شه اجناس حیوان بین در او
۷۹
کیخسرو آرش کمان، شاه جهانبان چون پدر
۸۰
اسکندر آتش سنان خضر نهان دان چون پدر
۸۱
شرطی کز اول داشتی با عشق خوبان تازه کن
۸۲
با یوسفان گرگ آشتی پیش آر و پیمان تازه کن
۸۳
ای عاشق جان بر میان، با دوست نه جان در میان
۸۴
نقش زر سودائیان از مهر سلطان تازه کن
۸۵
ساقی فریب آمیز بین مطرب نشاط انگیز بین
۸۶
بازار می زان تیز بین مرسوم جان زان تازه کن
۸۷
ز انگشت ساقی خون رز بستان وز آن انگشت مز
۸۸
بر زاهدان انگشت گز، با شاهدان جان تازه کن
۸۹
در پهلوی خم پشت خم بنشین و دریاکش بدم
۹۰
برچین به مژگان جرعه هم از خاک مژگان تازه کن
۹۱
می‌ساز تسکین هر زمان عید طرب بین هر زمان
۹۲
از گاو سیمین هر زمان خون ریز و قربان تازه کن
۹۳
خوش عطسهٔ روز است می، ریحان نوروز است می
۹۴
در شب افروز است می، زان در شبستان تازه کن
۹۵
این گنبد نارنج گون بازیچه دارد ز اندرون
۹۶
ز آه سحرگاهش کنون رو سنگ‌باران تازه کن
۹۷
از صور آه اخترشکن، طاق فلک‌ها درشکن
۹۸
بند طبایع برشکن هر چار طوفان تازه کن
۹۹
خاقانیا سگ‌جان شدی، کانده کش جانان شدی
۱۰۰
در عشق سر دیوان شدی، نامت به دیوان تازه کن
۱۰۱
عشق آتشی کابت ربود از عشق نگریزی چه سود
۱۰۲
آن دل که در بغداد بود اکنون به شروان تازه کن
۱۰۳
چون جام گیری داد ده، می تا خط بغداد ده
۱۰۴
بغداد ما را یاد ده سودای خوبان تازه کن
۱۰۵
بغداد باغ است از مثل بل باغ رضوان گفتمش
۱۰۶
روزی به بغداد این مثل در وصف خوبان گفتمش
۱۰۷
تا بر کنار دجله دوش آن آفت جان دیده‌ام
۱۰۸
از خون کنارم دجله شد تا خود چرا آن دیده‌ام
۱۰۹
سروی ز بستان ارم، شمع شبستان حرم
۱۱۰
رویش گلستان عجم کویش دلستان دیده‌ام
۱۱۱
بغداد جان‌ها روی او، طرار دل‌ها موی او
۱۱۲
دل دل کنان در کوی او چون خود فراوان دیده‌ام
۱۱۳
باشد به بغداد اندرون طرار پنهان از فسون
۱۱۴
در زلف طرارش کنون بغداد پنهان دیده‌ام
۱۱۵
دجله ز زلفش مشک دم زلفش چو دال دجله خم
۱۱۶
نازک تنش چون دجله هم کش کش خرامان دیده‌ام
۱۱۷
آمیخته مه با قصب، انگیخته طوق از غبب
۱۱۸
دستارچه بسته ز شب بر ماه تابان دیده‌ام
۱۱۹
افتاده چون اشک منش نور غبب بر دامنش
۱۲۰
زان نور سیمین گردنش زرین گریبان دیده‌ام
۱۲۱
زلفش چلیپا خم شده لعلش مسیحا دم شده
۱۲۲
زلف و لبش باهم شده ظلمات و حیوان دیده‌ام
۱۲۳
جان از تنش تیمار کش چون چشم او بیمار و خوش
۱۲۴
دل چون دهانش پسته‌وش خونین و خندان دیده‌ام
۱۲۵
او سرگران با گردنان من در پیش بر سر زنان
۱۲۶
دلها دوان دندان‌کنان دامن به دندان دیده‌ام
۱۲۷
تیز است چون بازار او، عاجز شدم در کار او
۱۲۸
جان در خط دلدار او مدهوش و حیران دیده‌ام
۱۲۹
زلفش بسان زنگیان درهم شده بر هر کران
۱۳۰
بر عارضش بازی‌کنان افتان و خیزان دیده‌ام
۱۳۱
دجله ز تف آه خود کردم تیمم‌گاه خود
۱۳۲
بغداد را در راه خود از دیده طوفان دیده‌ام
۱۳۳
خاقانیا جان برفشان در من یزید عاشقان
۱۳۴
کان گوهر ار بخری به جان ارزد که ارزان دیده‌ام
۱۳۵
چون عزم داری راه را چون دل دهی دل‌خواه را
۱۳۶
فرمان شروان شاه را بر جان نگهبان دیده‌ام
۱۳۷
فردوس مجلس داوری کارواح دربان زیبدش
۱۳۸
اجرام مرکب صفدری کافلاک میدان زیبدش
۱۳۹
نی نی ز خوبان غافلم در کار ایشان نیستم
۱۴۰
آزاد کرد همتم در بند خوبان نیستم
۱۴۱
خود کوی سودا نسپرم خود روی زیبا ننگرم
۱۴۲
بر دام خوبان نگذرم چون مرغ ایشان نیستم
۱۴۳
یاد بتان تا کی کنم، فرش هوس را طی کنم
۱۴۴
این اسب چوبین پی کنم چون مرد میدان نیستم
۱۴۵
شیدای هر مهوش نیم، جویای هر دلکش نیم
۱۴۶
پروانهٔ آتش نیم، مرغ سلیمان نیستم
۱۴۷
بس نقب کافکندم نهان بر حقهٔ لعل بتان
۱۴۸
صبح خرد چون شد عیان نقاب پنهان نیستم
۱۴۹
ساقی غم را ز اندرون چون سوخته بیدم کنون
۱۵۰
تا چند بارم اشک خون گر رواق افشان نیستم
۱۵۱
هستم به چشم دوستان هستی که پیدا نیست آن
۱۵۲
بهر چه هستم بی‌نشان، گر وصل جانان نیستم
۱۵۳
گر کس بود سگ‌جان منم این چرخ سگ‌دل دشمنم
۱۵۴
تا کی زید زرین تنم گر آهنین جان نیستم
۱۵۵
جستم سراپای جهان شیب و فراز آسمان
۱۵۶
گر هیچ اهلی در جهان، دیدم مسلمان نیستم
۱۵۷
مانم به خاک کم بها، لب تشنهٔ آب وفا
۱۵۸
کز جرعهٔ هیچ آشنا آلوده دامان نیستم
۱۵۹
برد آبرویم آرزو، ایمه کدام آب و چه رو
۱۶۰
روی از کجا و آب کو، خود در غم آن نیستم
۱۶۱
سلطان برنائی مگر بهر سواری شد بدر
۱۶۲
تا کی پیاده بر اثر پویم که سگبان نیستم
۱۶۳
هرکس به قدر کام خود جوید به دیوان نام خود
۱۶۴
من باز جستم نام خود در هیچ دیوان نیستم
۱۶۵
آتش ز من بنهفت دم گر زند خوانم دید کم
۱۶۶
مصحف ز من بگریخت هم کز اهل ایمان نیستم
۱۶۷
نه، کعبه را محرم نیم، مرد کنیسه هم نیم
۱۶۸
نه، بابت زمزم نیم، مرد خمستان نیستم
۱۶۹
گر کعبه می‌دانی نیم ور دیر می‌خوانی نیم
۱۷۰
مشغول خاقانی نیم، مقبول خاقان نیستم
۱۷۱
یاد جلال الدین کنم تا سنگ حیوان گرددم
۱۷۲
خاک درش بالین کنم تا چوب ثعبان گرددم
۱۷۳
گردون علم برخوانمش انجم سپه ران بینمش
۱۷۴
طاس از مه نو دانمش پرچم ز کیوان بینمش
۱۷۵
ضرغام زهره گوهرش، بهرام دهره لشکرش
۱۷۶
بینام بهره ز اخترش فتحی که توران بینمش
۱۷۷
نپسندم از خود اینقدر کز دولت او ما حضر
۱۷۸
زیر نگین و خطبه در بلغار و خزران بینمش
۱۷۹
خواهم ز بخت یک دلش، در عرش بینم منزلش
۱۸۰
زرادخانه بابلش مر بط خراسان بینمش
۱۸۱
لفظم کند گوهرفشان کز فتح شه یابم نشان
۱۸۲
چون گردن گردن‌کشان در طوق فرمان بینمش
۱۸۳
چون کاسهٔ یوزش جهان حلقه به گوش آمد چنان
۱۸۴
کو تاج شیر سیستان نعلین سگبان بینمش
۱۸۵
نعلی که افکند ادهمش شمشیر سازد رستمش
۱۸۶
مومی که گیرد خاتمش حرز سلیمان بینمش
۱۸۷
اسبی کبود است آسمان هرای زرین اختران
۱۸۸
باشد به نام اخستان داعی که بر ران بینمش
۱۸۹
چون با رضا گردد قرین جبریل بینم بر زمین
۱۹۰
ور در فلک بیند بکین هر چار طوفان بینمش
۱۹۱
از بس که لب‌های سران بوسد سم اسبش عیان
۱۹۲
چون جویم از نعلش نشان مسمار مرجان بینمش
۱۹۳
انجم بریزند از حسد جان‌ها گریزند از جسد
۱۹۴
کاید چو شمس اندر اسد وز چرخ میدان بینمش
۱۹۵
آن پیل مست انگیخته وز دست شست آمیخته
۱۹۶
با بحر دست آمیخته تمساح پیچان بینمش
۱۹۷
جوزا لگام مرکبش وز گرد قلب عقربش
۱۹۸
روی آفتاب و تن شبش دم جو ز هر سان بینمش
۱۹۹
خورشید چون مولای او بوسه زند بر پای او
۲۰۰
هر صبح از سودای او بر خاک غلطان بینمش
۲۰۱
گویم که باد چرخ زین زیر سلیمان می‌رود
۲۰۲
در موکب روح‌الامین دیوی پری‌سان می‌رود
۲۰۳
امید عدلش ملک را چون عقل در جان پرورد
۲۰۴
خورشید فضلش خلق را چون لعل در کان پرورد
۲۰۵
خلقش که گل را برد آب از تابش رای صواب
۲۰۶
آن گل‌شکردان کافتاب اندر صفاهان پرورد
۲۰۷
اقبال او خزران ستان با عدل شد هم‌داستان
۲۰۸
پیل آرد از هندوستان آنگه به خزران پرورد
۲۰۹
بستان دولت کشورش در دست صلت گسترش
۲۱۰
شمشیر صولت پرورش ابری که بستان پرورد
۲۱۱
جنت گهر بر تیغ او دوزخ شرر در تیغ او
۲۱۲
گوئی به گوهر تیغ عقل است کیمان پرورد
۲۱۳
در مکتب مردیش دان از لوح شادی عشر خوان
۲۱۴
هر طفل دولت کاسمان در مهد دوران پرورد
۲۱۵
خود نیست دولت را گزیر از مهر خاقان کبیر
۲۱۶
آری مبارز بارگیر از بهر میدان پرورد
۲۱۷
شاه جهان مهدی ظفر، یعنی شبان دادگر
۲۱۸
ایام دجال دگر، گرگ ستم زان پرورد
۲۱۹
ایام بدعهدی کند امروز ناگه دی کند
۲۲۰
کار هدی مهدی کند دجال طغیان پرورد
۲۲۱
خصمش به اصل است از بشر شیطانش پرورده بشر
۲۲۲
هم خوی سگ باشد بتر شیری که سگبان پرورد
۲۲۳
فرش چو خور مهتاب را اراست باب الباب را
۲۲۴
چون درسه ظلمت آب را انوار یزدان پرورد
۲۲۵
آن را که شر سرکش کند ظلمش ز آب آتش کند
۲۲۶
نه ظلم دل‌ها خوش کند نه کرم دندان پرورد
۲۲۷
چوپان سپهر و رم سپه، فحل رم است اقبال شه
۲۲۸
کز بهر رم دارد نگه فحلی که چوپان پرورد
۲۲۹
دولت برآرد داد او، چون خلد کایمان بردهد
۲۳۰
راحت قزاید یاد او چون شکر کاحسان بردهد
۲۳۱
شاه اولین مهدی است خود ثانی سلیمان باد هم
۲۳۲
انسش به خدمت نامزد جنش به فرمان باد هم
۲۳۳
گردون غلام است از خطر خورشید جام است از گهر
۲۳۴
کیوان حسام است از ظفر بهرام پیکان باد هم
۲۳۵
دین روشن ایام است ازو، دولت نکونام است ازو
۲۳۶
ملکت به اندام است ازو، ملت به سامان باد هم
۲۳۷
بزمش چو روضه است از لطف، صحنش چو سدره است از کنف
۲۳۸
صدرش چو کعبه است از شرف حکمش چو فرمان باد هم
۲۳۹
نور است بخت روشنش، سر در گریبان تنش
۲۴۰
چون سایه اندر دامنش، پیوسته دامان باد هم
۲۴۱
جام و کفش چو بنگری هست آفتاب و مشتری
۲۴۲
جام آینه است اسکندری می آب حیوان باد هم
۲۴۳
شمشیر ضرغام افکنش هردم به خون دشمنش
۲۴۴
چون ابر گرید بر تنش در گریه خندان باد هم
۲۴۵
شمشیر خصم از بخت بد، بسته زبانی بود و خود
۲۴۶
چون آینه زنگار زد چون شانه دندان باد هم
۲۴۷
عزمش همه بال است و پر بزمش همه فال است و فر
۲۴۸
بذلش همه مال است و زر فضلش همه جان بادهم
۲۴۹
از رفتن مهد شرف خزران شود رضوان کنف
۲۵۰
بس شاد بخت است آن طرف شادی شروان باد هم
۲۵۱
نوروز عذرائی است کش چون دولت شه روح وش
۲۵۲
حالش چو جنت هست خوش فالش چو قرآن باد هم
۲۵۳
پیش ملک ز اقبال نو، نوروزی آرد سال نو
۲۵۴
گیرد ز دولت فال نو صد سال ازین‌سان باد هم
۲۵۵
بادش سعادت دستیار، ارواح قدسی دوستدار
۲۵۶
اجرام علوی پیش‌کار، ایزد نگهبان باد هم
۲۵۷
مدحش مرا تلقین کند الهام یزدان هر نفس
۲۵۸
در هر دعا آمین کند ادریس و رضوان هر نفس

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.