شمارهٔ ۳ - در مدح رکنالدین ارسلان شاه بن طغرل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الطرب ای خاصگان خاصه به هنگام صبح
۲
کاینک بوی بهشت میدمد از کام صبح
۳
باغ شما روی دوست، صحن فلک روی باغ
۴
صبح شما جام می، حلقهٔ مه جام صبح
۵
رنگ خم عیسی است بادهٔ گلرنگ جام
۶
اشک تر مریم است ژالهٔ درفام صبح
۷
قد چو قدح خم دهید پس همه در خم جهید
۸
پیش که بیرون جهد آتش از اندام صبح
۹
مرغ صراحی زند یک دم بر دام ما
۱۰
تا فلک آن مرغ روز بستن بر دام صبح
۱۱
کعبهٔ ما طرف خم زمزم ما درد خام
۱۲
مصحف ما خط جام سبحهٔما نام صبح
۱۳
مرغ بهنگام زد نعرهٔ هنگامه گیر
۱۴
کز همه کاری صبوح خوشتر هنگام صبح
۱۵
تا دو نفس حاصل است عمر قضا کن به می
۱۶
کز دو نفس بیش نیست اول و انجام صبح
۱۷
می به قدح در چنانک شیرین در مهد زر
۱۸
باربدیوار کوس برزده گلبام صبح
۱۹
پرچم نصرت نمود لشکر سلطان چرخ
۲۰
در جل زرین کشید ابلق خوشگام صبح
۲۱
خسرو روی زمین سنجر عهد ارسلان
۲۲
مهدی آخر زمان داور عهد ارسلان
۲۳
شاه فلک بین به صبح پرده بر انداخته
۲۴
پیر خردبین به می خرقه در انداخته
۲۵
کم زن کوی مغان برده به می ره به ده
۲۶
رسته دل از شهر بند جان بدر انداخته
۲۷
عالم خاکی به خاک باخته زیر فلک
۲۸
مشتی خاک قمار در قمر انداخته
۲۹
ساقی می توبه را برده پس کوه قاف
۳۰
بلکه ز کوه عدم ز آستر انداخته
۳۱
بر لب باریک جام عاشق لب دوخته
۳۲
بر سر گیسوی چنگ زهره سر انداخته
۳۳
خط و لب ساقیان عیسی زنار دار
۳۴
بر خط زنار جام جم کمر انداخته
۳۵
عقرب مه دزدشان چشم فلک را به سحر
۳۶
داس سر سنبله در بصر انداخته
۳۷
خانه خدای مسیح یعنی سلطان چرخ
۳۸
بر در سلطان عهد تاج زر انداخته
۳۹
مه حلی زهره را کرده به زر نثار
۴۰
در سم شب رنگ شاه سربهسر انداخته
۴۱
از سر تیغش که هست سبز چو پر مگس
۴۲
کرکس گردون ز هول شاهپر انداخته
۴۳
خسرو اقلیم بخش تاج ستان ملوک
۴۴
رستم خورشید رخش مالک جان ملوک
۴۵
آتش عیارهای آب عیارم ببرد
۴۶
سیم بناگوش او رونق کارم ببرد
۴۷
لعل مسیحا دمش در بن دیرم نشاند
۴۸
زلف چلیپا خمش بر سر دارم ببرد
۴۹
در گرو نرد عشق جان و دلی داشتم
۵۰
در سه ندب دستخون هر دو نگارم ببرد
۵۱
نالهکنان میروم سنگی در بر چو آب
۵۲
کب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
۵۳
رفت قراری بر آنک دل به دو زلفش دهم
۵۴
دل به قراری که بود رفت و قرارم ببرد
۵۵
جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جوی است
۵۶
این دل مسکین چو دید خر شد و بارم ببرد
۵۷
عشق برون آورد مهره ز دندان مار
۵۸
آمد و دندانکنان در دم مارم ببرد
۵۹
دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان
۶۰
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
۶۱
گفتی خاقانیا آب رخت چون نماند
۶۲
آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد
۶۳
از مژه گوهر نثار کردم و اکنون به قدر
۶۴
خاک در شهریار آب نثارم ببرد
۶۵
پادشه بحر و بر خسرو اقلیم بخش
۶۶
شاه سخا ارسلان افسر و دیهیم بخش
۶۷
شقهٔ چارم فلک چتر سیاهش سزد
۶۸
وز گهر آفتاب لعل کلاهش سزد
۶۹
حید فاروق عدل جعفر فرقان پناه
۷۰
کز شرف او سماک رمح سیاهش سزد
۷۱
عیسی اگر عطسه بود از دم آدم کنون
۷۲
آدم از الهام او عطسهٔ جاهش سزد
۷۳
اوست فریدون ظفر بلکه دماوند حلم
۷۴
عالم ضحاک فعل بستهٔ چاهش سزد
۷۵
قبلهٔ بخت سفید تیغ کبودش بس است
۷۶
خال رخ سلطنت چتر سیاهش سزد
۷۷
پیش بر و یال او چیست پر و بال خصم
۷۸
کز پی کوری ظفر قائد راهش سزد
۷۹
بر سر کیوان رسد پای کمیتش چنانک
۸۰
بر سر روح القدس پایهٔ گاهش سزد
۸۱
هست کمیتش سپهر جوزهری بر دمش
۸۲
پاردم جوزهر چنبر ماهش سزد
۸۳
زلف و زنخدان حور پرچم و طاسش رسد
۸۴
کوثر و مدهامتان آب و گیاهش سزد
۸۵
سلطنت امروز ختم بر پسر طغرل است
۸۶
کیت حق پروری در گهر طغرل است
۸۷
داور روی زمین خواندش اکنون فلک
۸۸
کز همه سلجوقیان داندش افزون ملک
۸۹
رویش طغرای سعد، رایش خضرای فتح
۹۰
اینت مبارک همای، آنت همایون فلک
۹۱
ز آب حسامش فلک رنگ برد چون زمین
۹۲
ز آتش خشمش زمین دود شود چون فلک
۹۳
جوف فلک تاکنون پر نشد از کاینات
۹۴
از هنر شهریار پر شد اکنون فلک
۹۵
وز پی آن تا زند سکه به نام بقاش
۹۶
میزند از افتاب آقچه موزون فلک
۹۷
وز پی آن تا کند جامهٔ بختش سپید
۹۸
میکند از قرص ماه قرصهٔ صابون فلک
۹۹
رشوت حلمش دهد جوشن مریخ را
۱۰۰
چون به کف شاه دید تیغ زحلگون فلک
۱۰۱
خامهٔ مصریش راست در دهن افیون مصر
۱۰۲
فتنه که خیزد از آن بردهد افیون فلک
۱۰۳
دید که در لشکرش قیصر هارون شده است
۱۰۴
زانگلهٔ زهره ساخت زنگل هارون فلک
۱۰۵
چون گه کین بنگرند زیر کف و راه شاه
۱۰۶
ابلق پر خون زمین، ازرق پر خون فلک
۱۰۷
از پی عید ظفر پوشند از گرد و خون
۱۰۸
شقهٔ اطلس زمین کسوت اکسون فلک
۱۰۹
فتح و ظفر با بقاش عهد فرو بستهاند
۱۱۰
دولت دوشیزه را عقد فرو بستهاند
۱۱۱
هیبت او کوه را بند کمر درشکست
۱۱۲
صولت او چرخ را سقف قمر در شکست
۱۱۳
طالعش افکند دست در کمر آسمان
۱۱۴
چون زحلش طوق دید طرف کمر درشکست
۱۱۵
خسرو مهدی نیت آصف غوغای عدل
۱۱۶
بر در دجال ظلم آمد و در درشکست
۱۱۷
تیرش جبریل رنگ باد و پر از فتح و نصر
۱۱۸
خانهٔ اهریمنان زیر وزبر درشکست
۱۱۹
گر به دو پر درشکست ملک خسان را چه شد
۱۲۰
ملک سبا جبرئیل هم به دو پر درشکست
۱۲۱
راند بسی رود خون از پی خصمان و خصم
۱۲۲
زیر پل مکه شد پول به سر درشکست
۱۲۳
تا خفقان علم خندهٔ شمشیر دید
۱۲۴
درد عدو چون فواق گریه به بر درشکست
۱۲۵
بر سر گور عدوش حسرت نقش الحجر
۱۲۶
برد فلک لاجورد پس به حجر درشکست
۱۲۷
صرصر قهرش گذشت بر خط ابخاز و روم
۱۲۸
چون دو ورق کرد راست یک به دگر درشکست
۱۲۹
شیر نیستان چرخ بر نی رمحش گذشت
۱۳۰
در بن یک ناخنش صد نی تر درشکست
۱۳۱
همتش آورد پای بر سر هفت آسمان
۱۳۲
هیبتش افکند قفل بر در هفت آسمان
۱۳۳
چون تو جهان خسروی چشم جهان دیده نیست
۱۳۴
چون تو زمان داوری صرف زمان دیده نیست
۱۳۵
ای ز فلک بیش بس وز تو فلک دیده آنک
۱۳۶
دهر ز پیشینیان صد یک آن دیده نیست
۱۳۷
عقل که اقطاع اوست شهر ستان وجود
۱۳۸
شهرهتر از تیغ تو شهر ستان دیده نیست
۱۳۹
روز نشد کآفتاب تیغ تو را چون شفق
۱۴۰
از دل مریخ چرخ سرخ سنان دیده نیست
۱۴۱
گو ز تف تیغ تو زهرهٔ شیران نگر
۱۴۲
آنکه لعاب گوزن در طیران دیده نیست
۱۴۳
دیدهٔ چرخ کهن بر چمن و باغ ملک
۱۴۴
تازهتر از بخت تو سرو جوان دیده نیست
۱۴۵
از سبکی مغز خصم گر هوسی میپزد
۱۴۶
هست ورا عذر از آنک گرز گران دیده نیست
۱۴۷
موکب بخت عدوت همچو سفینه است از آنک
۱۴۸
جز محل پاردم جای عنان دیده نیست
۱۴۹
شاه جهان ارسلان داند کاندر جهان
۱۵۰
پیشتر از من جهان زین سخنان دیده نیست
۱۵۱
رایت سلطان نگر تا نکنی یاد از آنک
۱۵۲
صورت سیمرغ را کس به جهان دیده نیست
۱۵۳
قاصد بختش جهان در دو قدم درنوشت
۱۵۴
چرخ و زمین چون سجل هر دو بهم درنوشت
۱۵۵
شهر گشایا، جهان بستهٔ کام تو باد
۱۵۶
بحر نوالا، فلک تشنهٔ جام تو باد
۱۵۷
خطبهٔ این دار ملک وقف بر القاب توست
۱۵۸
سکهٔ این دار ضرب تازه به نام تو باد
۱۵۹
ناصیهٔ حور عین پرچم شبرنگ توست
۱۶۰
شهپر روح الامین پر سهام تو باد
۱۶۱
بیرق سلطان عقل صورت طغرای توست
۱۶۲
ابلق میدان چرخ زیر لگام تو باد
۱۶۳
تا دهی انصاف خلق روزی در هفتهای
۱۶۴
هفتهٔ دار السلام روز سلام تو باد
۱۶۵
ثانی اسکندری آینهٔ تو حسام
۱۶۶
صیقل زنگار ظلم برق حسام تو باد
۱۶۷
مهر به زوبین زرد دیلم درگاه توست
۱۶۸
ماه به لون سیاه هندوی بام تو باد
۱۶۹
چرخ سفالی است سبز فتح تو ریحان او
۱۷۰
شمهٔ ریحان فتح بهر مشام تو باد
۱۷۱
خاطر خاقانی است مدحگر خاص تو
۱۷۲
یاور خاقان چین شفقت عام تو باد
۱۷۳
این سخنان در عراق هست ز من یادگار
۱۷۴
زانکه به عالم نماند به ز سخن یادگار
