شمارهٔ ۵ - در مدح ملک الوزراء مختار الدین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دوستی کو تا به جان دربستمی
۲
پیش او جان را میان دربستمی
۳
کاش در عالم دو یکدل دیدمی
۴
تا دل از عالم بدان دربستمی
۵
کو سواری بر سر میدان درد
۶
تا به فتراکش عنان دربستمی
۷
آفتابم بایدی با چشم درد
۸
تا طبیبان را دکان دربستمی
۹
درد از آن دارم که درد افزای نیست
۱۰
کاش هستی تا به جان دربستمی
۱۱
کو حریفی خوش که جان بفشاندمی
۱۲
کو تنوری نو که نان در بستمی
۱۳
سایهٔ دیوارم ار محرم شدی
۱۴
در به روی انس و جان دربستمی
۱۵
آه من گر ز آسمانه برشدی
۱۶
من در هفت آسمان دربستمی
۱۷
گر چلیپا داشتی آواز درد
۱۸
هفت زنار از نهان دربستمی
۱۹
گر مغان را راز مرغان دیدمی
۲۰
دل به مرغ زندخوان دربستمی
۲۱
گر به نامم بوی مردی نیستی
۲۲
دست را رنگ زنان دربستمی
۲۳
ورنه خون بودی حنوط عاشقان
۲۴
کی قبا چون ارغوان دربستمی
۲۵
هر جفا را مرحبائی گفتمی
۲۶
گرنه پیش از لب زبان دربستمی
۲۷
پردهٔ خاقانی افغان میدرد
۲۸
کاشکی راه فغان دربستمی
۲۹
گر هم از دستور دستوریستی
۳۰
دل به دستور جهان در بستمی
۳۱
خواجهٔ سلطان نشان مختار دین
۳۲
افسر گردن کشان سردار دین
۳۳
یوسف دلها پدیدار آمده است
۳۴
عاشقی را روز بازار آمده است
۳۵
عندلیب عشق کار از سر گرفت
۳۶
کان گلستان بر سر کار آمده است
۳۷
دیودل باشیم و بر پاشیم جان
۳۸
کن پری چهره پدیدار آمده است
۳۹
نورهان خواهیم بوس از پای رخش
۴۰
کآفتابش آسمانوار آمده است
۴۱
دل جوی ندهد به بیاع فلک
۴۲
کآفتابی را خریدار آمده است
۴۳
هین تبر در شیشهٔ افلاک از آنک
۴۴
گل به نیل جان غمخوار آمده است
۴۵
شب قبای مه زره زد بندهوار
۴۶
کن زره زلفین کلهدار آمده است
۴۷
از مژه در نعل اسبش دوختن
۴۸
نعل اسبش لعل مسمار آمده است
۴۹
از نثار خون دل در راه او
۵۰
کرکس شب کبک منقار آمده است
۵۱
دین فروشان را به بوی کفر او
۵۲
طیلسان در وجه زنار آمده است
۵۳
ما درم ریز از مژه وز گاز ما
۵۴
نیم دینارش به آزار آمده است
۵۵
خرجها از گل شکر رفته است لیک
۵۶
گازها بر نیم دینار آمده است
۵۷
خاک ره پرنافهٔ مشک است از آنک
۵۸
موکب زلفش به آوار آمده است
۵۹
یاد او خورده است خاقانی از آن
۶۰
بوسه گاهش دست خمار آمده است
۶۱
نسخهٔ رویش چو توقیع وزیر
۶۲
تا ابد تعویذ احرار آمده است
۶۳
صاحب صاحب قران در عالم اوست
۶۴
آصف الهام و سلیمان خاتم اوست
۶۵
پیش درگاهش میان بست آسمان
۶۶
محضر جاهش بر آن بست آسمان
۶۷
مهدی آخر زمان شد کز درش
۶۸
رخنهٔ آخر زمان بست آسمان
۶۹
بر در او تا شود جلاد ظلم
۷۰
ماه را بر آستان بست آسمان
۷۱
روح شیدا شد ز هول موکبش
۷۲
بهر هارونی میان بست آسمان
۷۳
ز آن سلاسل آخشیجان یافت روح
۷۴
زان جلاجل اختران بست آسمان
۷۵
زیور امن از مثال امر او
۷۶
بر جبین انس و جان بست آسمان
۷۷
ز آن ملک را چون کبوتر بر درش
۷۸
زیر بر خط امان بست آسمان
۷۹
گنجهای بکر سر پوشیده را
۸۰
عقد بر صدر جهان بست آسمان
۸۱
از سر کلکش جواهر وام کرد
۸۲
بر کلاه فرقدان بست آسمان
۸۳
تیر دون القلتین را از ثناش
۸۴
آب بحرین در زبان بست آسمان
۸۵
از حنوط جان خصم اوست شام
۸۶
ز آن حجاب از زعفران بست آسمان
۸۷
وز حنای دست بخت اوست صبح
۸۸
ز آن نقاب از ارغوان بست آسمان
۸۹
بهر بذلش نطفهٔ خورشید را
۹۰
نقش در ارحام کان بست آسمان
۹۱
وقت استقبال مهد بخت او
۹۲
قبه در صحرای جان بست آسمان
۹۳
چند گوئی عقد بخت او که بست
۹۴
عقد بختش آسمان بست، آسمان
۹۵
رای مختار آسمان آثار گشت
۹۶
آسمان مجبور و او مختار گشت
۹۷
روشنان ز آن حکم کاول کردهاند
۹۸
دست آفت ز او معطل کردهاند
۹۹
کار داران ازل بر دولتش
۱۰۰
تا ابد فتوی مجمل کردهاند
۱۰۱
از فلک پرسیدم این اسرار گفت
۱۰۲
فتوی آن فتوی است کاول کردهاند
۱۰۳
ایمن است از رستخیز افلاک از آنک
۱۰۴
بر بقای او معول کردهاند
۱۰۵
بر حمایل حوریان از نام او
۱۰۶
هشت جنت هفت هیکل کردهاند
۱۰۷
بحر مصروعی است از رشک سخاش
۱۰۸
ز آن سرا پایش مسلسل کردهاند
۱۰۹
بر فلک با دستبرد کلک او
۱۱۰
از سماک رامح اعزل کردهاند
۱۱۱
در نفاذ امر او بر بحر و بر
۱۱۲
رایش از دست دو مرسل کردهاند
۱۱۳
تا سعادت بخش انجم بخت اوست
۱۱۴
حالا نحسین را مبدل کردهاند
۱۱۵
انجماند از بهر کلکش دودهسای
۱۱۶
لاجرم جرم زحل، حل کردهاند
۱۱۷
ز آهن هندی به عشقت تیغ او
۱۱۸
چینیان چینی سجنجل کردهاند
۱۱۹
آتشی کز جوهر اعدای اوست
۱۲۰
هم بر اعدایش موکل کردهاند
۱۲۱
دشمنانش کز فلک جستند سعی
۱۲۲
تکیه بر بنیاد مختل کردهاند
۱۲۳
شیشه ز آن بشکست و باده زان بریخت
۱۲۴
کامتحان چشم احول کردهاند
۱۲۵
راویان شعر من در مدح او
۱۲۶
سخره بر راعشی و اخطل کردهاند
۱۲۷
بر ثنای او روان خواهم فشاند
۱۲۸
گنج معنی بر جهان خواهم فشاند
۱۲۹
کلک او رخسار ملک آرای باد
۱۳۰
دست او زلف ظفر پیرای باد
۱۳۱
عدل او چون فضل و فضلش چون ربیع
۱۳۲
این عطا بخش آن عطا بخشای باد
۱۳۳
صیت او چون خضر و بختش چون مسیح
۱۳۴
این زمین گرد آن فلک پیمای باد
۱۳۵
از در افریقیه تا حد چین
۱۳۶
نام او فاروق دین افزای باد
۱۳۷
ظلم از اولرزان چو رایت روز باد
۱۳۸
رایتش چون کوه پا بر جای باد
۱۳۹
دشمنان سر بزرگش را چو بوم
۱۴۰
حاصل از طاووس دولت، پای باد
۱۴۱
حامله است اقبال مادر زاد او
۱۴۲
قابلهاش ناهید عشرت زای باد
۱۴۳
دیدبان بام چارم چرخ را
۱۴۴
نعل اسبش کحل عیسیسای باد
۱۴۵
سکهٔ ایام را بر هر دو روی
۱۴۶
نقش نامش صدر صادق رای باد
۱۴۷
هیبتش در کاسهٔ سر خصم را
۱۴۸
هم ز خون خصم میپالای باد
۱۴۹
ز آن نی آتش تنش داغ سگی
۱۵۰
بر سر شیران دندان خای باد
۱۵۱
و آن سر نی در سرابستان فتح
۱۵۲
سرو پیرای و سریر آرای باد
۱۵۳
از گل راه و که دیوار او
۱۵۴
مشتری بام مسیح اندای باد
۱۵۵
آسمان در بوس و سجده بر درش
۱۵۶
از لب و چهره زمین فرسای باد
۱۵۷
این دعا را انسیان تحسین کنند
۱۵۸
ختم کن تا قدسیان آمین کنند
