شمارهٔ ۶ - در مرثیهٔ خاقان اعظم منوچهر پسر فریدون شروان شاه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
این جان ز دام گلخن تن درگذشتنی است
۲
وین دل به بام گلشن جان برگذشتنی است
۳
ای پیر عاشقان که در این چنبری گرو
۴
چون طفل غازیانت ز چنبر گذشتنی است
۵
صبح خرد دمید در این خوابگاه غول
۶
بختی فرو مدار کز ایدر گذشتنی است
۷
در خشک سال مردمی از کشتزار دیو
۸
بردار طمع خوشه که بیبر گذشتنی است
۹
هر پل که بود بر دل خاصان شکست چرخ
۱۰
زین آبگون پلشکن اندر گذشتنی است
۱۱
طاق فلک ز زلزلهٔ صور درشکست
۱۲
زین طاق در شکسته سبکتر گذشتنی است
۱۳
زالی است گرگ دل که تو را دنبه مینهد
۱۴
زین دامگاه گرگ فسونگر گذشتنی است
۱۵
عمر تو چیست عطسهٔ ایام جان ستان
۱۶
بس تن مزن که عطسه سبک درگذشتنی است
۱۷
بهر دوباره زادن جانت ز امهات
۱۸
زین واپسین مشیمهٔ دیگر گذشتنی است
۱۹
تو در میان نیل و همه لاف ملک مصر
۲۰
زین سرگذشت بس که از آن سر گذشتنی است
۲۱
روزی ازین خراس بیابی خلاص جان
۲۲
فالی بزن به خیر که آخر گذشتنی است
۲۳
در ششدری و مهره به کف مانده هان و هان
۲۴
مهره نشاندنی و ز ششدر گذشتنی است
۲۵
ای بر در زمانه به دریوزهٔ امان
۲۶
زان در خدا دهاد کز این درگذشتنی است
۲۷
خاقانیا به عبرت ناپاکی فلک
۲۸
بر خاک این شهنشه کشور گذشتنی است
۲۹
ادریس خانه گور منوچهر صفدر است
۳۰
عیسیکده حظیرهٔ خاقان اکبر است
۳۱
دربند چار آخور سنگین چه ماندهای
۳۲
در زیر هفت آینه خود بین چه ماندهای
۳۳
جان شهربند طبع و خرد ده کیای کون
۳۴
در خون این غریب نوآئین چه ماندهای
۳۵
ای بسته دیو نفس تو را بر عروس عقل
۳۶
تو پایبست بستن آذین چه ماندهای
۳۷
آمد سماع زیور دوشیزگان غیب
۳۸
بیرقص و حال چو کر عنین چه ماندهای
۳۹
زرین همای چتر سپهر است بالشت
۴۰
بیبال چون حواصل آگین چه ماندهای
۴۱
نی زر خالصی ز پی همسری جو
۴۲
موقوف حکم نامهٔ شاهین چه ماندهای
۴۳
روزت صلای شام هم از بامداد زد
۴۴
تو در نماز دیگر و پیشین چه ماندهای
۴۵
این چرخ زهرفام چو افعی است پیچ پیچ
۴۶
در بند گنج و مهرهٔ نوشین چه ماندهای
۴۷
در کام افعی از لب و دندان زهر پاش
۴۸
در آرزوی بوسهٔ شیرین چه ماندهای
۴۹
گر چرخ را کلیچهٔ سیم است و قرص زر
۵۰
گو باش چشم گرسنه چندین چه ماندهای
۵۱
مرگ از پی خلاص تو غمخوار واسطه است
۵۲
جان کن نثار واسطه، غمگین چه ماندهای
۵۳
مرگ است چهره شوی حیات تو همچو می
۵۴
می بر کف است چهره پر از چین چه ماندهای
۵۵
خاقانیا نه تشنه دلانند زیر خاک
۵۶
کاریز دیده بینم خونین چه ماندهای
۵۷
گر جان سگ نداری از این چرخ سنگسار
۵۸
بعد از وفات تاج سلاطین چه ماندهای
۵۹
پنداری این سخن به اراجیف راندهاند
۶۰
یا خاصگانش در پس پرده نشاندهاند
۶۱
ای خاصگان خروش سحرگه بر آورید
۶۲
آوازهٔ وفات شهنشه بر آورید
۶۳
تابوت او که چار ملک بر کتف برند
۶۴
بر چار سوی مملکه یک ره برآورید
۶۵
این رایت نگون سر و رخش بریده دم
۶۶
بر غافلان هفت خطرگه برآورید
۶۷
اندر سکاهن شب و نیلاب آسمان
۶۸
نو جامهٔ دو رنگ بهر مه برآورید
۶۹
هر لحظه بر موافقت جامه آه را
۷۰
نیلی کند در دل و آن گه برآورید
۷۱
خاکین رخ چو کاه به خونابه گل کنید
۷۲
دیوار دخمه را به گل و که برآورید
۷۳
از جور این سپهر که کژ چون دم سگ است
۷۴
چون سگ فغان زار سحرگه برآورید
۷۵
ای روزتان فروشده حق است اگر چو شب
۷۶
هنگام صبح زهره ز ناگه برآورید
۷۷
یا لاف رستمی مزنید ای یگانگان
۷۸
یا بیژن دوم را از چه برآورید
۷۹
ای طاق ابروان بدر آئید جفت جفت
۸۰
در طاق نیم خایه علیالله برآورید
۸۱
ای روز پیکران به مه چارده شبه
۸۲
ناخن چو ماه یک شبه ده ده برآورید
۸۳
سرهای ناخن از رخ و رخ از سرشک گرم
۸۴
چون نقش بر زر و چو زر از گه برآورید
۸۵
اندر سه دست ندبه زنان بر سر دو پای
۸۶
شیون به بام و باغ خورنگه برآورید
۸۷
خرگاه عیش در شکنید و به تف آه
۸۸
ترکانه آتش از در خرگه برآورید
۸۹
گر خون کنید خاک به اشک روان رواست
۹۰
کاین خاک خوابگاه منوچهر پادشاست
۹۱
کو آن سپه کشیدن و توران شکستنش
۹۲
یال یلان و گردن گردان شکستنش
۹۳
ز آب سنان بر آن نی چون شاخ خیزران
۹۴
بازار آتل ونی خزران شکستنش
۹۵
ز آن هندی چو آینهٔ چین به چین و هند
۹۶
رایات رای و قدر قدرخان شکستنش
۹۷
کو آن خراج ری ز عراق آوریدنش
۹۸
کو آن مصاف غز به خراسان شکستنش
۹۹
کو رای کعبه کردن و قندیل زر زدن
۱۰۰
و آن زور دست مجلس و میدان شکستنش
۱۰۱
نقش طراز خامهٔ توفیق بستنش
۱۰۲
مهر سجل نامهٔ خذلان شکستنش
۱۰۳
از نیزه طاق ابروی گردون گشادنش
۱۰۴
وز حمله کرسی سر کیوان شکستنش
۱۰۵
چون خور بر اسب قلهٔ سنجان برآمدن
۱۰۶
از نعل قله قلة ثهلان شکستنش
۱۰۷
از خنجر دو رویه سه کشور گرفتنش
۱۰۸
وز برچخ سه پایه دو سلطان شکستنش
۱۰۹
نی آتش از شهاب و نه قاروره از فلک
۱۱۰
از آب تیغ لشکر شیطان شکستنش
۱۱۱
بازارگان عیش و ز جام بدخش جرم
۱۱۲
بازارگان جرم و بدخشان شکستنش
۱۱۳
در حجلهٔ طرب ز پری پیکران چین
۱۱۴
ناموس نوعروس سلیمان شکستنش
۱۱۵
بر لعلشان ز گاز نهادن هزار مهر
۱۱۶
وز گاز مهر صفوت ایشان شکستنش
۱۱۷
زینسان هزار کام دل و آرزوی جان
۱۱۸
در چشم و دل بماندن و در جان شکستنش
۱۱۹
در خانه رایتش ملک الموت چون شکست
۱۲۰
سودی نداشت رایت خصمان شکستنش
۱۲۱
بر خاکش از حواری و حوران ترحم است
۱۲۲
خاکش بهشت هشتم و چرخ چهارم است
۱۲۳
شاها سریر و تاج کیان چون گذاشتی
۱۲۴
سی ساله ملک و ملک جهان چون گذاشتی
۱۲۵
پرویز عهد بودی و نوشیروان وقت
۱۲۶
ایوان سیم کرده چنان چون گذاشتی
۱۲۷
در انتظار قطرهٔ عدل تو ملک را
۱۲۸
همچون صدف گشاده دهان چون گذاشتی
۱۲۹
ناگه سپر فکندی و یادت نیامد آنک
۱۳۰
بر پهلوی زمانه سنان چون گذاشتی
۱۳۱
خط بر جهان زدی و ز خال سیاه ظلم
۱۳۲
بر هفت عضو ملک نشان چون گذاشتی
۱۳۳
از مه چهار هفته گذشت آن دو هفته ماه
۱۳۴
زیر خسوف خاک نهان چون گذاشتی
۱۳۵
ملک تو را جهان به جهان صیت رفته بود
۱۳۶
این ملک را زمان به زمان چون گذاشتی
۱۳۷
ما را چو دست سوخته میداشتی به عدل
۱۳۸
در پای ظلم سوخته جان چون گذاشتی
۱۳۹
این گلبنان نه دست نشان دل تو اند
۱۴۰
بادامشان شکوفه فشان چون گذاشتی
۱۴۱
آسیب زمهریر دریغ و سموم داغ
۱۴۲
بر گلبنان دست نشان چون گذاشتی
۱۴۳
چشم سیاهشان گه زردآب ریختن
۱۴۴
نرگس مثال در یرقان چون گذاشتی
۱۴۵
ما را خبر ده از شب اول که زیر خاک
۱۴۶
شب با سیاست ملکان چون گذاشتی
۱۴۷
نه گنج نطق داشتی آن روز وقت نزع
۱۴۸
مهر سکوت زیر زبان چون گذاشتی
۱۴۹
دانم که کوچ کردی ازین کوچهٔ خطر
۱۵۰
ره بر چهار سوی امان چون گذاشتی
۱۵۱
این راه غولدار و پل هفت طاق را
۱۵۲
تا چار سوی هشت جنان چون گذاشتی
۱۵۳
رفتی و در جهان سخن از کاروبار توست
۱۵۴
خاقانی غریب سخن یادگار توست
۱۵۵
نا روشنا چراغ هنر کز تو بازماند
۱۵۶
نا فرخا همای ظفر کز تو بازماند
۱۵۷
شد پایمال تخت و نگین کز تو درگذشت
۱۵۸
شد خاکسار تاج و کمر کز تو بازماند
۱۵۹
زرین ترنج خیمهٔ افلاک میخوار
۱۶۰
در خاک باد کوفته سر کز تو بازماند
۱۶۱
باد از پی کباب جگرهای روشنان
۱۶۲
کیوان زگال آتش خور کز تو بازماند
۱۶۳
کردت قمار چرخ مسخر به دستخون
۱۶۴
مسخش کناد دور قمر کز تو بازماند
۱۶۵
بعد از تو زر ز سکه نپذرفت هیچ نقش
۱۶۶
سکه نداد نقش به زر کز تو بازماند
۱۶۷
آن تیغ را که آینه دیدی زبان نمای
۱۶۸
دندان نگر ز شانه بتر کز تو باز ماند
۱۶۹
در کیسههای کان و کمرهای کوهسار
۱۷۰
خونابه باد لعل و گهر کز تو بازماند
۱۷۱
کعبه پس از تو زمزم خونین گریست ز اشک
۱۷۲
زمزم فسرده شد چو حجر کز تو بازماند
۱۷۳
خاکی دلم بدین تن چون بید سوخته
۱۷۴
راوق کناد خون جگر کز تو بازماند
۱۷۵
بر بخت من که کورتر از میم کاتب است
۱۷۶
بگریست چشمهای هنر کز تو بازماند
۱۷۷
گر بر تو رنج خاطر من ناخجسته بود
۱۷۸
از بود من مباد اثر کز تو بازماند
۱۷۹
ور در عذاب جسم تو دل زد تظلمی
۱۸۰
بس بادش این عذاب دگر کز تو بازماند
۱۸۱
از تف آه بر لب خاقانی آبله است
۱۸۲
تب خال حسرت است مگر کز تو بازماند
۱۸۳
زین پس تو و ترحم روحانیان خلد
۱۸۴
خاقانی و عذاب سقر کز تو بازماند
