شمارهٔ ۹ - در مرثیهٔ فرزند خود رشید الدین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بر سر شه ره عجزیم کمر بربندیم
۲
رخت همت ز رصدگاه خطر بربندیم
۳
لاشهٔ تن که به مسمار غم افتاد رواست
۴
رخش جان را به دلش نعل سفر بربندیم
۵
بار محنت به دو بختی شب و روز کشیم
۶
بختیان را جرس از آه سحر بربندیم
۷
کاغذین جامه هدفوار علیالله زنیم
۸
تا به تیر سحری دست قدر بربندیم
۹
گه چو سوفار دهان وقت فغان بگشاییم
۱۰
گه چه پیکان کمر از بحر حذر بربندیم
۱۱
گه ز آهی کمر کوه ز هم بگشاییم
۱۲
گه ز دودی به تن چرخ کمر بربندیم
۱۳
چون جهان را نظری سوی وفا نیست ز اشک
۱۴
دیده را سوی جهان راه نظر بربندیم
۱۵
از سر نقد جوانی چه طرف بربستیم
۱۶
کز بن کیسهٔ او سود دگر بربندیم
۱۷
ز آب آتش زده کز دیده رود سوی دهان
۱۸
تنگنای نفس از موج شرر بربندیم
۱۹
چون قلم سرزده گرییم به خوناب سیاه
۲۰
زیوری چون قلم از دود جگر بربندیم
۲۱
دل که بیمار گران است بکوشیم در آنک
۲۲
روزن دیده به خوناب مگر بربندیم
۲۳
این سیه جامه عروسان را در پردهٔ چشم
۲۴
حالی از اشک حلیهای گهر بربندیم
۲۵
تیرباران سحر هست کنون ز آتش آه
۲۶
نوک پیکان را قاروره به سر بربندیم
۲۷
بام گردون بتوانیم شکست از تف آه
۲۸
راه غم را نتوانیم که در بربندیم
۲۹
نه نه ما را هنری نیست که گردون شکنیم
۳۰
خویشتن چند به فتراک هنر بربندیم
۳۱
ناله مرغی است به پر نامه بر غصهٔ ما
۳۲
مرغ را نامهٔ سربسته به پر بربندیم
۳۳
بس سبک پر مپر ای مرغ که می نامه بری
۳۴
تا ز رخ پای تو را خردهٔ زر بربندیم
۳۵
چون سکندر پس ظلمات چه ماندیم کنون
۳۶
سد خون پیش دو یاجوج بصر بربندیم
۳۷
خاک را جای عروسی است که دردانه در اوست
۳۸
نونوش عقد عروسانه به بر بربندیم
۳۹
بگذاریم زر چهرهٔ خاقانی را
۴۰
حلی آریم و به تابوت پسر بربندیم
۴۱
گوهر دانش و گنجور هنر بود رشید
۴۲
قبلهٔ مادر و دستور پدر بود رشید
۴۳
دارم آن درد که عیسیش به سر مینرسد
۴۴
اینت دردی که ز درمانش اثر مینرسد
۴۵
دل پر درد تهی دو به دوائی نرسید
۴۶
خود دوا بر سر این درد مگر مینرسد
۴۷
اجری کام ز دیوان مرادم نرسید
۴۸
چون برانند عجب داری اگر مینرسد
۴۹
چه عجب گر نرسد دست به فتراک مراد
۵۰
کز بلندی است به جائی که نظر مینرسد
۵۱
سیل خونین که به ساق آمد و تا ناف رسید
۵۲
به لب آمد چکنم بو که به سر مینرسد
۵۳
روز عمر است به شام آمده و من چو شفق
۵۴
غرق خونم که شب غم به سحر مینرسد
۵۵
ز آتش سینه مرا صبر چو سیماب پرید
۵۶
صبر پران شده را مرغ به پر مینرسد
۵۷
کاشتم تخم امل برق اجل پاک بسوخت
۵۸
کشتن تخم چه سود است چو بر مینرسد
۵۹
ریژی از چاشنی کام به کامم نرسید
۶۰
روزیی کان ننهاده است قدر مینرسد
۶۱
خاک روزی است دلم گرچه هنر ریزه بسی است
۶۲
ریزه بگذار که روزی به هنر مینرسد
۶۳
شهر بند فلکم خستهٔ غوغای غمان
۶۴
چون زیم گر به من از اشک حشر مینرسد
۶۵
گریه گه گه نکند یاری از آن گریم خون
۶۶
که چو خواهم مددی ساختهتر مینرسد
۶۷
آه ازین گریه که گه بندد و گه بگشاید
۶۸
که به کعب آید و گاهی به کمر مینرسد
۶۹
به نمک ماند گریه به گه بست و گشاد
۷۰
گرچه او را ز دی و تیر خبر مینرسد
۷۱
گه که بگشاید جیحون سوی آموی شود
۷۲
گه که بسته شود آتل به خزر مینرسد
۷۳
گریه چون دایهٔ گه گیر کز او شیر سپید
۷۴
به دو طفلان سیه پوش بصر مینرسد
۷۵
اشک چون طفل که ناخوانده به یک تک بدود
۷۶
باز چون خوانمش از دیده به بر مینرسد
۷۷
پشت دست از ستم چرخ به دندان خوردم
۷۸
گه ز خوان پایهٔ غم قوت دگر مینرسد
۷۹
از بن دندان خواهم که جگر هم بخورم
۸۰
چکنم چون سر دندان به جگر مینرسد
۸۱
گرچه بسیار غم آمد دل خاقانی را
۸۲
هیچ غم در غم هجران پسر مینرسد
۸۳
شمسهٔ گوهر و شمع دل سرگشتهٔ من
۸۴
که زوال آمدش از طالع برگشتهٔ من
۸۵
مشکل حال چنان نیست که سر باز کنم
۸۶
کار درهم شده بینم چو نظر بازکنم
۸۷
دارم از چرخ تهی دو گله چندان که مپرس
۸۸
دو جهان پر شود ار یک گله سر باز کنم
۸۹
شبروان بار ز منزل به سحر بربندند
۹۰
من سر بار تظلم به سحر باز کنم
۹۱
ناله چون دود بپیچید و گره شد دربر
۹۲
چکنم تا گرهٔ ناله ز بر باز کنم
۹۳
آه من حلقه شود در بر و من حلقهٔ آه
۹۴
میزنم بر در امید مگر باز کنم
۹۵
زیرپوش است مرا آتش و بالاپوش آب
۹۶
لاجرم گوی گریبان به حذر باز کنم
۹۷
صبر اگر رنگ جگر داشت جگر صبر نداشت
۹۸
اهل کو تا سر خوناب جگر باز کنم
۹۹
سلوت دل ز کدام اهل وفا دارم چشم
۱۰۰
چشم همت به کدام اهل خبر باز کنم
۱۰۱
رشتهٔ جان که چو انگشت همه تن گره است
۱۰۲
به کدامین سر انگشت هنر باز کنم
۱۰۳
غم که چون شیر به کشتی کمرم سخت گرفت
۱۰۴
من سگجان ز کمر دامن تر باز کنم
۱۰۵
با چنین شیر کمر گیر کمر چون بندم
۱۰۶
تا نبرد کمر عمر کمر باز کنم
۱۰۷
نزنم بامزد لهو و در کام که من
۱۰۸
سر به دیوار غم آرم چو بصر باز کنم
۱۰۹
کاه دیوار و گل بام به خون میشویم
۱۱۰
پس در این حال چه درهای حذر بازکنم
۱۱۱
خار غم در ره و پس شاد دلی ممکن نیست
۱۱۲
کاژدها حاضر و من گنج گهر باز کنم
۱۱۳
خواستم کز پی صیدی بپرم باشه مثال
۱۱۴
صر صر حادثه نگذاشت کهد پر باز کنم
۱۱۵
بر جهان مینکنم باز به یک بار دو چشم
۱۱۶
چشم درد عدمم باد اگر باز کنم
۱۱۷
از سر غیرت چشمی به خرد بردوزم
۱۱۸
وز پی عبرت چشمی به خطر باز کنم
۱۱۹
هفت در بستم بر خلق و اگر آه زنم
۱۲۰
هفت پرده که فلک راست ز بر باز کنم
۱۲۱
مردم چشم مرا چشم بد مردم کشت
۱۲۲
پس به مردم به چه دل چشم دگر باز کنم
۱۲۳
ز آهنین جان که در این غم دل خاقانی راست
۱۲۴
خانه آتش زده بینند چو در باز کنم
۱۲۵
بروم با سر خاکین به سر خاک پسر
۱۲۶
کفن خونین از روی پسر باز کنم
۱۲۷
ای مه نور ز شبستان پدر چون شدهای
۱۲۸
وی عطارد ز دبستان پدر چون شدهای
۱۲۹
پای تابوت تو چون تیغ به زر درگیرم
۱۳۰
سر خاک تو چو افسر به گهر درگیرم
۱۳۱
این منم زنده که تابوت تو گیرم در زر
۱۳۲
کرزو بد که دوات تو به زر درگیرم
۱۳۳
بر ترنج سر تابوت تو خون میگریم
۱۳۴
تاش چون سیب به بیجاده مگر درگیرم
۱۳۵
چون قلم تختهٔ زیر تو حلیدار کنم
۱۳۶
لوح بالات به یاقوت و درر درگیرم
۱۳۷
خاک پای و خط دستت گهر و مشک منند
۱۳۸
با چنین مشک و گهر عشق ز سر درگیرم
۱۳۹
خاک پای تو پر تسبیح به رخ در عالم
۱۴۰
خط دست تو چو تعویذ به بر درگیرم
۱۴۱
بیتو بستان و شبستان و دبستان بکنم
۱۴۲
اول از کندن بنیاد هنر درگیرم
۱۴۳
چون نبد بر تو مبارک بر و بوم پدرت
۱۴۴
آب و آتش به بر و بوم پدر درگیرم
۱۴۵
هرچه دارم بنه و سکنه بسوزم ز پست
۱۴۶
پیشتر سوختن از بهو وطزر درگیرم
۱۴۷
بدرم خانگیان را جگر و سینه و جیب
۱۴۸
اول از جیب وشاقان بطر درگیرم
۱۴۹
پشت من چون قلم توست که مادر بشکست
۱۵۰
که بدین پشت قباهای بطر درگیرم
۱۵۱
چون شب آخر ماهم به سیاهی لباس
۱۵۲
کی قبائی ز سپیدی قمر درگیرم
۱۵۳
همچو صبح از پی شب ژاله ببارم چندان
۱۵۴
که سپیدی به سیاهی بصر درگیرم
۱۵۵
آفتاب منی و من به چراغت جویم
۱۵۶
خاصه کز سینه چراغی به سحر درگیرم
۱۵۷
هر چراغی که به باد نفسش بنشانم
۱۵۸
باز هم در نفس از تف جگر درگیرم
۱۵۹
چه نشینم که قدر سوخت مرا در غم تو
۱۶۰
برنشینم در میدان قدر درگیرم
۱۶۱
دارم از اشک پیاده، ز دم سرد سوار
۱۶۲
در سلطان فلک زین دو حشر درگیرم
۱۶۳
در سیه کرده و جامه سیه و روی سیه
۱۶۴
به سیه خانهٔ چرخ آیم و در درگیرم
۱۶۵
آرزوی تو مرا نوحهگری تلقین کرد
۱۶۶
کرزوی تو کنم نوحهٔ تر درگیرم
۱۶۷
چند صف مویهگران نیز رسیدند مرا
۱۶۸
هر زمان مویه به آئین دگر درگیرم
۱۶۹
هر چه رفت از ورق عمر و جوانی و مراد
۱۷۰
چون دریغش خورم اول ز پسر درگیرم
۱۷۱
ای سهی سرو ندانم چه اثر ماند از تو
۱۷۲
تو نماندی و در افاق خبر ماند از تو
۱۷۳
در فراق تو ازین سوختهتر باد پدر
۱۷۴
بیچراغ رخ تو تیره بصر باد پدر
۱۷۵
تا شریکان تو را بیش نبیند در راه
۱۷۶
از جهان بیتو فروبسته نظر باد پدر
۱۷۷
بیزبان لغت آرات به تازی و دری
۱۷۸
گوش پر زیبق و چشم آمده گر باد پدر
۱۷۹
چشمهٔ نورمنا خاک چه ماوی گه توست
۱۸۰
که فدای سر خاک تو پدر باد پدر
۱۸۱
تا تو پالوده روان در جگر خاک شدی
۱۸۲
بر سر خاک تو آلوده جگر باد پدر
۱۸۳
تا تو چون مهر گیا زیر زمین داری جای
۱۸۴
بر زمین همچو گیا پای سپر باد پدر
۱۸۵
یوسفا! گرچه جهان آب حیات است، ازو
۱۸۶
بیتو چون گرگ گزیده به حذر باد پدر
۱۸۷
تو چو گل خون به لب آورده شدی و چو رطب
۱۸۸
خون به چشم آمده پر خار و خطر باد پدر
۱۸۹
با لب خونین چون کبک شدی و چو تذرو
۱۹۰
چشم خونین ز تو بر سان پدر باد پدر
۱۹۱
غم تو دست مهین است و کنون پیش غمت
۱۹۲
همچو انگشت کهین بسته کمر باد پدر
۱۹۳
تا که دست قدر از دست تو بربود قلم
۱۹۴
کاغذین پیرهن از دست قدر باد پدر
۱۹۵
عید جان بودی و تا روزه گرفتی ز جهان
۱۹۶
بیتو از دست جهان دست به سر باد پدر
۱۹۷
خاطرت جان هنر بود و خطت کان گهر
۱۹۸
هم به جان گوهری از کان هنر باد پدر
۱۹۹
ای غمت مادر رسوا شده را سوخته دل
۲۰۰
از دل مادر تو سوخته تر باد پدر
۲۰۱
چون حلی بن تابوت و نسیج کفنت
۲۰۲
هم چنین پشت به خم روی چو زر باد پدر
۲۰۳
زیر خاکی و فلک بر زبرت گرید خون
۲۰۴
بیتو چون دور فلک زیر و زبر باد پدر
۲۰۵
ز عذارت خط سبز و ز کفت خط سیاه
۲۰۶
چون نبیند ز خط صبر بدر باد پدر
۲۰۷
بیچلیپای خم مویت و زنار خطت
۲۰۸
راهب آسا همه تن سلسلهور باد پدر
۲۰۹
ز آنکه چون تو دگری نیست و نبیند دگرت
۲۱۰
هر زمان نامزد درد دگر باد پدر
۲۱۱
پسری کرزوی جان پدر بود گذشت
۲۱۲
تا ابد معتکف خاک پسر باد پدر
