زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
خاقانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۸ - در مرثیهٔ خواجه ابوالفارس

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
کارم از دست پایمرد گذشت
۲
آهم از چرخ لاجورد گذشت
۳
همه عالم شب است خاصه مراک
۴
روزم از آفتاب زرد گذشت
۵
روز روشن ندیده‌ام ماناک
۶
همه عمرم به چشم درد گذشت
۷
زین دو تا مهرهٔ سپید و سیاه
۸
که بر این سبز تخت نرد گذشت
۹
به فغانم ز روزگار وصال
۱۰
که چو باد آمد و چو گرد گذشت
۱۱
هیچ حاصل به جز دریغم نیست
۱۲
ز آنچه بر من ز گرم و سرد گذشت
۱۳
همه آفاق آگهند که باز
۱۴
کار خاقانی از نورد گذشت
۱۵
خاصه کز گردش جهان ز جهان
۱۶
آن جوان عمر راد مرد گذشت
۱۷
جان پاکش به باغ قدس رسید
۱۸
زین مغیلان سال‌خورد گذشت
۱۹
شاهد عقل و انس روح او بود
۲۰
دیده را از جهان فتوح او بود
۲۱
ز آفت روزگار بر خطرم
۲۲
هرچه روز است تیره روزترم
۲۳
همچو خرچنگ طالع خویشم
۲۴
که همه راه باز پس سپرم
۲۵
دور گردون گسست بیخ و بنم
۲۶
مرگ یاران شکست بال و پرم
۲۷
که فروشد به قدر یک جو صبر
۲۸
تا به نرخ هزار جان بخرم
۲۹
چند گوئی که غم مخور ای مرد
۳۰
غم مرا خورد، غم چرا نخورم
۳۱
با چنین غم محال باشد اگر
۳۲
خویشتن را ز زندگان شمرم
۳۳
گرچه از احولی که چشم مراست
۳۴
غم یک روزه را دو می‌نگرم
۳۵
چابک استاده‌ام به زیر فلک
۳۶
مگر از چنبرش برون گذرم
۳۷
من که خاقانیم به باغ جهان
۳۸
عندلیبم ولیک نوحه‌گرم
۳۹
شمع گویای من خموش نشست
۴۰
من چرا بانگ بر فلک نبرم
۴۱
شیر میدان و شمسهٔ مجلس
۴۲
قرة العین جان ابوالفارس
۴۳
مایه زهر است نوش عالم را
۴۴
میوه مرگ است تخم آدم را
۴۵
ای حریف عدم قدم درنه
۴۶
کم زن این عالم کم از کم را
۴۷
صبح محشر دمید و ما در خواب
۴۸
بانگ زن خفتگان عالم را
۴۹
هین که فرش فنا بگستردند
۵۰
درنورد این بساط خرم را
۵۱
رخنه گردان به ناوک سحری
۵۲
این معلق حصار محکم را
۵۳
پس به دست خروش بر تن دهر
۵۴
چاک زن این قبای معلم را
۵۵
رستخیز است خیز و باز شکاف
۵۶
سقف ایوان و طاق طارم را
۵۷
یک دم از دود آه خاقانی
۵۸
نیلگون کن لباس ماتم را
۵۹
گر به غربت سموم قهر اجل
۶۰
خشک کرد آن، نهال پر نم را
۶۱
خیز تا ز آب دیده آب زنیم
۶۲
روی این تربت معظم را
۶۳
دوستانش نگر که نوحه‌گرند
۶۴
دوستانش چه که دشمنان بترند
۶۵
کو مهی که آفتاب چاکر اوست
۶۶
نقطهٔ خاک تیره خاور اوست
۶۷
جان پاکان نثار آن خاکی
۶۸
کان لطیف جهان مجاور اوست
۶۹
حقهٔ گوهرار چه در خاک است
۷۰
مرغ عرشی است آنچه گوهر اوست
۷۱
سر تابوت باز گیر و ببین
۷۲
که چه رنگ است آنچه پیکر اوست
۷۳
سوسن او به گونهٔ سنبل
۷۴
لالهٔ او به رنگ عبهر است
۷۵
این ز گردون مبین که گردون نیز
۷۶
با لباس کبود غمخور اوست
۷۷
بر در آن کسی تظلم کن
۷۸
که فلک شکل حلقهٔ در اوست
۷۹
به سفر شد، کجا؟ به باغ بهشت
۸۰
طوبی و سدره سایه گستر اوست
۸۱
نزد ما هم خیال او باشد
۸۲
آن کبوتر که نامه‌آور اوست
۸۳
او خود آسود در کنار پدر
۸۴
انده ما برای مادر اوست
۸۵
پس ازین در روان دشمن باد
۸۶
آنچه در سینهٔ برادر اوست
۸۷
همه شروان شریک این دردند
۸۸
دشمنان هم دریغ او خوردند
۸۹
یوسفی از برادران گم شد
۹۰
آفتاب از میان انجم شد
۹۱
ای سلیمان بیار نوحهٔ نوح
۹۲
که پری از میان مردم شد
۹۳
گوهری گم شد از خزانهٔ ما
۹۴
چه ز ما کز همه جهان گم شد
۹۵
عیسی دوم آمده به زمین
۹۶
باز بر اسمان چارم شد
۹۷
موکب شهسوار خوبان رفت
۹۸
لاشهٔ صبر ما دمادم شد
۹۹
عالم از زخم مار فرقت او
۱۰۰
دست بر سر زنان چو کژدم شد
۱۰۱
نه سپهر از برای مرثیتش
۱۰۲
ده زبان چون درخت گندم شد
۱۰۳
در شبستان مرگ شد ز آن پیش
۱۰۴
که به بستان به صد تنعم شد
۱۰۵
تا کی از هجر او تظلم ما
۱۰۶
عمر ما در سر تظلم شد
۱۰۷
شو ترحم فرست خاقانی
۱۰۸
خاصه کو عالم ترحم شد
۱۰۹
دیده از شرم بر جهان نگماشت
۱۱۰
هم ندیده جهان گذشت و گذاشت
۱۱۱
سال عمرش دو ده نبوده هنوز
۱۱۲
دور نه چرخ نازموده هنوز
۱۱۳
نالهٔ زار دوستان بشنود
۱۱۴
نغمهٔ زیر ناشنوده هنوز
۱۱۵
به هلاکش بیازموده جهان
۱۱۶
او جهان را نیازموده هنوز
۱۱۷
شد به ناگه ربودهٔ ایام
۱۱۸
بر ز ایام ناربوده هنوز
۱۱۹
دید نیرنگ چرخ آینه رنگ
۱۲۰
آینهٔ عیش نا زدوده هنوز
۱۲۱
کفن مرگ را بسود تنش
۱۲۲
خلعت عمر نا بسوده هنوز
۱۲۳
روز عمرش خط فنا برخواند
۱۲۴
خط شب‌رنگ نانموده هنوز
۱۲۵
هست در چشم عالمی مانده
۱۲۶
نقش آن پیکر ستوده هنوز
۱۲۷
دلبرانند بر سر گورش
۱۲۸
زلف ببریده رخ شخوده هنوز
۱۲۹
رفت چون دود و دود حسرت او
۱۳۰
کم نشد زین بزرگ دوده هنوز
۱۳۱
ای عزیزان بر جهان این است
۱۳۲
زهرش اندر گیای شیرین است
۱۳۳
روی فریاد نیست دم مزنید
۱۳۴
رفته رفته بود جزع مکنید
۱۳۵
نتوانید هیچ درمان کرد
۱۳۶
گر جهان سوز و آسمان شکنید
۱۳۷
غلطم من چراغ دلتان مرد
۱۳۸
شاید ار سوکوار و ممتحنید
۱۳۹
ماهتان در صفر سیاه شده است
۱۴۰
ز آن چو گردون کبود پیرهنید
۱۴۱
گر صفر باز در جهان آید
۱۴۲
رگ او را ز بیخ و بن بکنید
۱۴۳
گر زمانه به عذرتان کوشد
۱۴۴
خاک در دیدهٔ زمانه زنید
۱۴۵
ور فلک شربت غرور دهد
۱۴۶
سنگ بر ساغر فلک فکنید
۱۴۷
رخصه‌تان می‌دهم به دود نفس
۱۴۸
پرده بر روی آفتاب تنید
۱۴۹
هیچ تقصیر در معزایش
۱۵۰
مکنید ار موافقان منید
۱۵۱
بشنوید از زبان خاقانی
۱۵۲
این سخن‌ها که مقصد سخنید
۱۵۳
باز پرسید هم خیالش را
۱۵۴
تا چه حال است زلف و خالش را
۱۵۵
ای به صورت ندیم خاک شده
۱۵۶
به صفت ساکن سماک شده
۱۵۷
از جمال تو وقت جان ستدن
۱۵۸
مالک الموت شرمناک شده
۱۵۹
جان پاک تو در صحیفهٔ خاک
۱۶۰
جسته از نار و نور پاک شده
۱۶۱
حور پیش آمده به استقبال
۱۶۲
عقد بگشاده، حله چاک شده
۱۶۳
رسته از چه چو یوسف و چو مسیح
۱۶۴
بر فلک بی‌نهیب و باک شده
۱۶۵
نفست آنجا خلیفهٔ ارواح
۱۶۶
نقشت اینجا اسیر خاک شده
۱۶۷
مرکب از چوب کرده کودک وار
۱۶۸
پس به دروازهٔ هلاک شده
۱۶۹
بی‌تماشای چشم روشن تو
۱۷۰
چشم خورشید در مغاک شده
۱۷۱
شعر خاقانی از مراثی تو
۱۷۲
سنگ خون کرده هر کجاک شده

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.