غزل شمارهٔ ۲۱۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای آرزوی جانم در آرزوی آنم
۲
کز هجر یک شکایت در گوش وصل خوانم
۳
دانی چگونه باشم در محنتی چنینم
۴
زان پس که دیده باشی در دولتی چنانم
۵
با دل به درد گفتم کاخر مرا نگویی
۶
کان خوشدلی کجا شد دل گفت میندانم
۷
آری گرت بیابم روزی به کام یابم
۸
ورنه چنانکه باشد زین روز درنمانم
۹
گهگه به آب دیده خرسند کردمی دل
۱۰
کار آنچنان شد اکنون آن هم نمیتوانم
۱۱
من این همه ندانم دانم که میبرآید
۱۲
جانم ز آرزویت، ای آرزوی جانم