غزل شمارهٔ ۲۲۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
۲
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
۳
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
۴
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
۵
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
۶
مکن تکلیف ناواجب که بیدل صبر نتوانم
۷
اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان
۸
که بیوصل تو اندر دل وبال دل بود جانم