غزل شمارهٔ ۲۲۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم
۲
زمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم
۳
ز حال دل که معلومست که هم این بود و هم آن شد
۴
بگویم شمهای با تو ترا معلوم گردانم
۵
به دندان مزد جان خواهی که آیی یک زمان با من
۶
گواه آری روا باشد حریف آب دندانم
۷
مرا گویی چه داری تو که پیش من کشی آنرا
۸
چه دارم هرچه دارم من نشاید آن ترا دانم
۹
یکی دریای خون دانم که آنرا دیده میگویم
۱۰
یکی وادی غم دانم که آنرا دل همی خوانم