اوحدی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۶۵

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
روزگار از رخ تو شمعی ساخت
۲
آتشی در نهاد ما انداخت
۳
ما طلب‌گار عافیت بودیم
۴
در کمین بود عشق، بیرون تاخت
۵
سوختم در فراق و نیست کسی
۶
که مرا چاره‌ای تواند ساخت
۷
مگر او رحمتی کند، ورنه
۸
هر کرا او بزد، کسی ننواخت
۹
عاشقانش چرا کشند به دوش؟
۱۰
سر، که در پای دوست باید باخت
۱۱
اوحدی آن چنان درو پیوست
۱۲
که نخواهد به خویشتن پرداخت
۱۳
سخن او نمی‌توان گفتن
۱۴
دم نزد هر که این سخن بشناخت

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.