غزل شمارهٔ ۱۷۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتد
۲
تنم ز دوری او در شکنجهٔ ستم افتد
۳
شبی که قصهٔ درد دل شکسته نویسم
۴
ز تاب سینه بسوزم که سوز در قلم افتد
۵
قدم بپرسشم، ای بت، بنه، که چون تو بیایی
۶
زمن دریغ نیاید سری که در قدم افتد
۷
رها مکن که: به یک بارگی ز پای درآیم
۸
که در کمند تو دیگر چو من شکار کم افتد
۹
چو رشته شد تنم از هجر رشتهٔ زلفت
۱۰
چه خوش بود سر این رشتها، اگر به هم افتد!
۱۱
اگر به دست من افتد ز طرهٔ تو شکنجی
۱۲
چنان شناس که: گنجی به دست بیدرم افتد
۱۳
چو اوحدی بوجود تو زنده شد به غم تو
۱۴
وجود او چه تفاوت کند که در عدم افتد