Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اوحدی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۱۸۷

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
از عشق تو جان نمی‌توان برد
۲
وز وصل نشان نمی‌توان برد
۳
بر خوان رخت ز بیم آن زلف
۴
دستی به دهان نمی‌توان برد
۵
دارم به لب تو حاجتی، لیک
۶
نامش به زبان نمی‌توان برد
۷
داری دهنی، که از لطافت
۸
ره بر سر آن نمی‌توان برد
۹
چون چشم تو پیش عارضت راه
۱۰
بی‌تیر و کمان نمی‌توان برد
۱۱
گر چه کمر تو پیچ پیچست
۱۲
با او به زیان نمی‌توان برد
۱۳
کاری که کمر کند چو زلفت
۱۴
هر سر به میان نمی‌توان برد
۱۵
از غارت چشمت اندرین شهر
۱۶
رختی به دکان نمی‌توان برد
۱۷
بر سینهٔ اوحدی ز عشقت
۱۸
داغیست، که آن نمی‌توان برد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.